چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

Wednesday، January 27، 2010

نومیدی همیشه هم بد نیست.اسماعیل وفا

نومیدی همیشه هم بد نیست!
اسماعیل وفا

...و از آنجا که پروردگار آدمیان را امیدوار
وچشم انتظار
ودر زیر بار
بردبار می خواهد
نومیدی را گناهی بزرگ می خواند،
و اما برغم این معیار!
نومیدی همیشه هم بد نیست زیرا:
وقتی دانستی که از این هیمه دودی
و ازآن دیگ، بخار و غلغل و سرودی بر نمیخیزد،
وقتی پس از سالیان سال ستایش تندر
دانستی که رعدی نمی گذرد
و کودکان سالخورده در کوچه بشکه می غلتانند،
وقتی دانستی آنچه می بینی
صفیر سرخ صاعقه
و درخش دیوانه آذرخشی مست نبوده است!
که بازی نورهاست بر آسمان
و در گرو پت پت پیزوری کارخانه برق پیر و از نفس افتاده
و پرطمطراق وپر ادعائی ست
که یادگار عصر حبقوق نبی است و عهد بوق،
وقتی دانستی هر صبح با پشتواره ای
لبالب یکروز از زندگی
باید از پله های چوبی پائین آئی
و هر غروب با نانی و روزنامه ای
در بهای یکروز زندگی،از پله ها فراروی
و پس از ماهی و سالی ویاسالیانی
تابوت کشان خاموش تاریکپوش بر در تقه زنند
تا پس از سالیان مکرر تکرار
برای آخرین بار
زودتر امر خطیر جیش
وکاردقیق تراشیدن ریش را به پایان آورده
ودر را قفل کرده
و کلید را به سرایداریکچشم تحویل دهی،
وقتی این همه، و بسیار چون این همه را دانستی
می توانی پیش از این همه
خود را در جنگلی، بیضه وار بر درختی بیاویزی!
یا از فراز پلی رفیع با سر به پرواز در آوری
یابر ریل قطاری دراز کشی
یا گلوله ای در مغز خود بنشانی
یا پنجره ها را بسته و شیر گاز را بگشائی
و یا... ،
اتفاقی نخواهد افتاد!
حفره ای ایجاد و یا پر نخواهد شد!
که جهان عظیم است وآدمیان بسیار
تنها،تو نخواهی بود
و زمین آنچنان که می چرخید خواهد چرخید اما،
میتوانی درست در برابر آخرین دیوار
ودر چشم اندازبرگها و اسکلتهای خشکیده خرد شده ی پشت سر
دری از درون خود به آنسوی دیوار بگشائی
ودر هنگام خم شدن برای محکم کردن بند کفشها
و تنظیم دوباره کمربند کهنه
وبستن دکمه های بالاپوش قدیمی ات،
به وسعت عظیم امید
وکوچکی کپکهای قهوه ای نومیدی بیاندیشی
و بیاد آوری
و بیاد آورم،
و در هر کجای جهان اگر هنوز انگشتانمان
گرمای پوست تنمان را حس میکند
و به ما می گوید که زنده ایم به یاد آوریم:
که هر نومیدی می تواند تجربه ای و معرفتی باشد
برای سفری و گذری دیگر
که زندگی جز سفری دیگر برای گذری دیگر
حتی در آخرین روز وآخرین سهم ما نیست،
و بیاد آوریم که هر نومیدی می تواند وداعی باشد
با فرسودگی و دروغ و فریب
با پوشالها و نقابها وجهل
با راههائی شایسته شتران و نه آدمیان
که نه ترکستانش و نه کعبه اش
شوری بر نمی انگیزد
وشادییی بر دل نمی ریزد
و بیاد آوریم که هر نومیدی می تواند بشارت نوامیدی باشد
امیدی نو، و راهی نو، که در دو سوی آن
ما ومقصد
سوت زنان سرودی تازه را
به سوی هم سفر می کنیم
و بیاد آوریم که جهان بی پایان
برای چرخش خود
وسعتی فراتراز وزن و حجم خود از خود می طلبد،
وامید همان وسعتی است ، و شاید همان خدائی است
که به قلبها و آرمانهای ما امکان می دهد
تا چون جهانی بی پایان سوسو زنان و زنده
به چرخش در آیند...
20 نوامبر 2006

Monday، January 25، 2010

در ستایش رسالت.اسماعیل وفا

درستايش رسالت. اسماعیل وفا

حال كه ماه سبز دوپاره شده
و «بّراق »از معراج باز آمده
و«عصای موسی »به گل
و «کشتی نوح »
به ساحل نشسته است،
حال كه « مسیح» تمام مردگان را برانگيخته !
و شادى! و آزادى! به تساوى تقسيم شده
و «چهارده معصوم »پاک
كار را به پايان
و جهان را به سامان آورده اند! ،
حال که راهبران راهجویان را
مهربانانه به مقصد موعود رسانده اند
و دروغ و خشکسالی به پایان رسیده است،
حال كه هيچكس گرسنه نيست!
هيچكس خسته نيست! ،
حال كه هيچكس زندانى نيست!
هيچكس بر دار نيست!

هيچكس آواره نيست!
هيچكس نمى گريد!
و رودها لبالب آبهاى زلالند
و ابرها در انتظار فرمان بارش
وزمین آبستن گندم
و درختان، متواضع از سنگینی بارمیوه ها،
حال که میزها از «دستور روز »خالی است،
حال که شا خهای هولناک امپریالیزم و ارتجاع را
در موزه ها به تماشا نهاده اند،
حال که اندیشیدن مزاحم جنگیدن نیست
جنگیدن رقیب اندیشیدن
و مشروعیت پولاد
تقدس کاجها و سروها و قلبها را اره نمی کند
حال که شِیر و آهو در کنار هم آب می نوشند
وروباه از زمره صادقان است،
رسول باش و نه امام!.


رسول باش ونه امام
كه امام ، تنها تعمير گر ديوارهاى عتيق فرو ريخته اى است
كه رسولان غبار شده، آن را خشت بر خشت نهاده اند
و رسول!
فرو ريزنده
حصارهاى
تاريك !
و رسول!
معمار جهانى تازه،
كه معماران كهن را به رسميت نمى شناسد،
ونقاشى چربد ست
كه نقشى نوين از خدائى تازه را
بر تاق آسمان وانديشه نقش مى كند،
و رسول
نوحىو ناخدائیست بى پروا
كه بر امواج عظيم بادبان مى گشايد
تا از ديوار توقف و توفان بگذرد
تااقيانوسها ئى وافقهائى نورا كشف كند
و اگر نباشد بيافريند.


رسول باش و نه امام!
رسول باش ونه امام!
كه امام،
تنها ،دژبان سختدل آئین و خدائى است سفت شده و كهن
كه رسولان پيشينش بركشيده اند
و تراشكار نگين عقيق عتيقى كه در زير آن زهر انباشته اند
و بر انگشتر اندیشه و باورهايش نشانده اند،
و رسول شكننده بتهاست
فرو كشنده خداى كهن
و بركشنده خدائى
كه چشمی و نگاهى تازه
و درِیچه ای برای هوائی تازه.


رسول باش و نه امام!
رسول باش ونه امام!
بر دوشهاى خود بالى برویان
كه پرواز كوتاه تو و من
در اين تيغستان مدور تکرار
و در اين آفاق بسته
پیر و خسته مان كرد و نمىدانى.

« ابراهیم»باش
كه بتها ی کهن کاهنان را فرو مى كشد
تا خورشیدی تازه بر فلک برویاند
«موسی »باش
كه خداى كهن را فرو مى كشد
و خداى نوِین را به پرواز در مى آورد،
و «محمد » باش كه «هبل» را فرو مى كشد
و «الله » را بر تاق جهان مى چسباند
تا بر اين روال آنى پديد آيد
كه «آزادی » را بر تاق جهان بنشاند
و خدایان را به سجده او بخواند.


رسول باش و نه امام!
كه امامت تخصِیص تمام قدرت است!
و رسالت تعميم آن
كه هر انسان مى تواند
بی لباده امامتی تاریک بر دوش،
و بی اعلام در گذرگاهها وخروش کرناها
خدائی باشد و خلیفه ای
ورسولى باشد
و به رسالتى بر انگيخته شود و برانگیزاند.

***
نگاه كن!
در زير ماه دوپاره سبز
امام را با لباده ي سياهش
و ديوارهاِیش،
و رسول را با روشنائى هايش
و افقهاى بى مرزش
و لبخندش.
شروع اوت 2002 پایان 26 ژوئیه 2006

Wednesday، January 20، 2010

یا زلزلت الزلزال. شعر. اسماعیل وفا یغمایی. برای زلزله هائیتی

یا زلزلت الزلزال!، یا اخرجت الاثقال!
اسماعیل وفا یغمایی
یا زلزلت الزلزال! ای اثقلت الاثقال
یا عاجلت الاجال! چونست ترا احوال
بررود جسدها من، می گریم و می بینم
می شنگی و میشادی، میخندی ومی خوشحال
بر برج سیاه مرگ، تا اختر بخت تو
رخشید،سیه گردید ، از بهر بسی اقبال
گشتی تو و هی گشتی، در زیر زمین، آخر
حقا که به هائیتی، تو صاف زدی تو خال!
کاین ملت افسرده، از لطمه استعمار
جز جان خودش چی داشت؟از مکنت و از اموال
نزدیک دو صد سالش، از چاله در آمد تا
در چاه فرو افتاد، البته پس از صد چال
یکچند جهانخوارش، لیسید الی ستخوان
زآن پس که فرو بلعید، از او سر و ران و بال
صد دوره به جبر و زور، در زیر دو صد جبار
شد بار ستم را او، چون بارکش و حمال
گویند نیفتد برگ، بی اذن خدا از شاخ
بی اذن خدا شاید، کردی تو کلاه و شال؟
جنبید زمین، از عرش، برخاست ندا ، احسنت!
شد ارزش جان کمتر، از قدر یکی سنتال
شاید که نشسته بوش، بر کرسی ذات العرش
یا حضرت بن لادن! خاموش! زبانم لال
کاینگونه فرود آمد،بس سقف و ستون ناگاه
بر فرق هزاران تن، از پیر و جوان و زال
در شهر همه مردند، در خانه و در بیرون
یک دسته به زیر دوش، جمعی به درون هال
بیکار شده له، در،نزد دو سه صاحبکار
بقال شده بیجان، درجنب یکی چقال
بر پرده نقالی، نقال خموش آمد
افتاد به روی رمل، تا روز ابد رمال
از بهر یکی مانده،تنها خودش و برخی
مردند تمامی با ،فامیل و تبار و آل
اطفال بجا مانده، وحشتزده در هرسو
با بطن تهی از نان ،با دیده ی مالامال
در فاصله نزدیک، مرگست ودر آنسوتر
چشمان بسی کرکس ،دستان بسی دلال
در کوچه رباید این، نان را زدهان آن
وآن یک بکشد این را، بهر دو سه سیب کال
بر لب اگرت خالی است، آن را تو بنه در جیب
باری بگشا از پای، داری تو اگر خلخال
کاندر سر هر بازار، انبوه سیه کاران
از پا بربایندی، خلخال و ز لبها خال
وز این همه بدتر ، هان! دانی که چه باشد آن
گردیده سوار خر، آن بی پدر دجال
آنکو که چلانیده، وین ملت مغبون را
گردیده چنان منجی ، با جار و ابا جنجال
در معرکه ی اندوه، منگ از غم بی پایان
گفتم که خداوندا، تفسیر کن این احوال
از حضرت حق آمد،بانگی که: چو شعر تو
دردی نکند درمان،خاموش! خفه! اسمال
این راز نهان ماند، تا آن دم فرخنده
کاید به نجات تو، از جانب من عزرال
نوزده ژانویه دو هزار و ده
_____________________
سنتال: جعل بر وزن قمر. سوسک سرگین غلطان.
عزرال. مخفف عزرائیل.مثل میکال که مخفف میکائیل فرشته روزی رسان است

Wednesday، January 13، 2010

الفرار ای خائنان از خاک ایران الفرارواسماعیل وفا

و روزگار فرار پر وحشت قاتلان مردم فرا میرسد
الفرار ای خائنان! از خاک ایران الفرار
اسماعیل وفا یغمایی
الفرار ای خائنان از خاک ایران الفرار
ای پلیدان،ای لئیمان، ای شریران، الفرار

عذر خواهم من ز مار و گرگ و کفتار، ای شما
بارها درنده تر، از ملک شیران الفرار
ای حرامی زادگان! ای اجنبی پروردگان
ای زخونخواری دمی ناگشته سیران الفرار
ای که شیطان از شما اهریمنان، آباد و شاد
ای که یزدان از شما غمناک و ویران الفرار
ای که دین غرق لجن شد از لجنزار شما
دینفریبان ! دینفروشان دینسفیران الفرار
ای حکومت کرده بر خون و جسد با تیغ و دار
یا به خون کشتگان اشک اسیران، الفرار
ای شکسته زیر نعلین شما ستخوان عدل
ای ربوده نان ایتام وفقیران الفرار
هر که ایرانی است دارد از شما خنجر به پشت
شاد اما از شما هر کو انیران، الفرار
سوخت ایام جوانی جوانان وطن
از شما ای گَُنده پیران گنَده پیران، الفرار ُ
روز عاشورا مقام شمر شد جای شما
وآن شهید نامور شد خلق ایران، الفرار
وز شما سمکوب نعلین ستم در هرکران
گشت اجساد کبیران و صغیران الفرار
کور و کر گشتید و نادیدید فرجام ستم
اینک اینک وقت فرجام ای زریران الفرار
رعد میغرد بخون خلق و برق آذرخش
شعله ور در نی نی چشم دلیران، الفرار
الفرار ای خائنان از خاک ایران الفرار
ای پلیدان ای لئیمان ای شریران الفرار
سوم ژانویه دو هزار و ده میلادی