چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند
‏نمایش پست‌ها با برچسب سه شعراز غزلهای بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سه شعراز غزلهای بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمایی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

سه شعراز غزلهای بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمایی



غزلهای بی تاریخ
اسماعیل وفا یغمائی
شمع
میسوزم در خویش،گدازان
و فرو میریزم برخویش ، سوزان
طبیبی نیست
حبیبی نیست
کهکشانست و شب بی پایان و زمان
خاموشیم با لبها و دستهای بسته،
و دور از منی تو
دور از من
ای نزدیک با من
و ای در من

تنها کبوتران مبدانند
میان زمان وجهان و آوارگی
میدانم که میروم و میروی
می خواهم جهان باشم ای محبوب
تمام جهان باشم  با فراخنای بی منتها
 و بازوان بی پایان جهان هنگام که میروم
و پراکنده میشوم
تا ترا بازیابم و درآغوش گیرم
چون میروی وپراکنده میشوی
 وغبار و باد و آب و آتش و خاک میشوی
و میان زمان وجهان و آوارگی
نمیدانی
و تنها کبوتران پیرامون من میدانند
چگونه در من شعله وری
چون زمزمه های مرا میشنوند
هر روز در اینجا
بر نیمکت قدیمی
و در حاشیه این بلوار متروک  خاکستر و ابر.....



چشمه نمک
چشمه نمکی ای شهد!
هر چه می نوشمت تشنه تر میشوم
و وای از این دل
که هرچه پیرتر میشود
در آن جوانتر میشوی
چون باغی کهن با دیوارهای فروریخته اش
ودر آن هزاران سرخ گل
 در اغوش خورشید و آواز پرندگان
چشمه نمکی ای شهد