چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند
‏نمایش پست‌ها با برچسب شناخت. اسماعیل وفا یغمائی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شناخت. اسماعیل وفا یغمائی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۲

شناخت. اسماعیل وفا یغمائی


هرچند «ماه!» را به تماشا نهاده است
قیر سیاه را به تماشا نهاده است
قعر شب است و ظلمت چرک خرافه ها
بنگر! پگاه! را به تماشا نهاده است
 سی و سه سال رفت و زدین و حدیث دین
 غوغای باه را به تماشا نهاده است
در های های گریه ی سوگ وعزای ما
هان قاه و قاه را به تماشا نهاده است
تا بگذرد، زد از جسد و خون پلی و گفت:
این است! راه! رابه تماشا نهاده است
چاهی به ره نبودو دریغا که کس نگفت
 در خویش چاه را به تماشا نهاده است
 زین رو عروج یکسره شرح سقوط بود
 وین انتباه را به تماشا نهاده است
گفت او به ما: عظیم ترین کوه عالمم
یک کیسه کاه را به تماشا نهاده است
 روح نهان شیخ  در اوزنده، ای عجب
 تحقیر شاه را به تماشا نهاده است
 در او طلوع کرده به بدر تمام، دیو
گوید:الاه را به تماشا نهاده است
ابلیس را فسانه گمان کردم ودریغ
نک «او!»،گواه را به تماشا نهاده است
گفتند بی خطاست ،کنون شاهکاری از
صد اشتباه را به تماشا نهاده است
حمام چل ستون و دریچه ست و اندرآن
خانکجکلاه را به تماشا نهاده است
با ذبح عشق و قتل صداقت نگاه کن
روح گناه را به تماشا نهاده است
 روح وقاحت است از او شرمگین ولی
حال تباه را به تماشا نهاده است
 «دجال دین پناه فرو مرده»، اندر او
 جای پناه را به تماشا نهاده است
 هان رفت  و بازگشت و در او در معاودت
 روح سیاه را به تماشا نهاده است
خصم عمامه است و به هرسر (وفا) ببین
باری! کلاه را به تماشا نهاده است
دوم اوت دو هزار و سیزده میلادی
اسماعیل وفا یغمائی