چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

به یاد ثریا و در اره یک شعر


به ياد «ثريا» و در باره يك شعر
اسماعيل وفا يغمائي

از رودهاي اشك سخن نگوئيم
تنها يك قطره اشك را بفهميم
فقط يك قطره را
و به آن احترام بگذاريم…

بيست سال از سرودن شعري كه مي خوانيد مي گذرد. بيست سال پيش پس از خواندن گزارشي از شهادت ثريا ابوالفتحي فرزند زيبا و شجاع آذربايجان كه در پنج مهر سال 1360 تير باران شد و به هنگام نوشتن اين شعر با خودم فكر مي كردم كه ارقام و آمار درشت عليرغم آنكه سعي مي كنند تمام واقعيت را در اختيار ما بگذارند به نحو غريبي ما را از تمام واقعيت دور مي كنند، ما را بد جوري عادت مي دهند كه ارقام و آمار درشت را تحمل بكنيم و ما را بدجوري به آبستره ديدن و گاه به نحو دردناكي به چرتكه انداختن از آنگونه كه خاص خبرنگاران روزنامه هاي يوميه دولتهاست و لاجرم بي عاطفه شدن معتاد مي كنند.
ــ ديشب در روآندا چهل هزار نفر قتل عام شدند...
ــ در زلزله بم سى هزار نفر كشته شدند...
ــ نه بابا بيشتره ميگن هفتاد هزار نفر بوده...
ــ در زندان مشهد ظرف سه ماه چهار صد نفر تيربارن شده اند..
ــ تعداد زنان خيابانى در تهران بيش از دويست هزار نفر است...
ــ....
من اعتقاد دارم واقعيات كوچك و مجرد بيشتر ما را به اعماق مي برند. روي يك واقعيت مثال مي زنم و اين واقعيت را خوب مي شناسم.
چقدر اشك در طي بيست و پنجسال گذشته در سرزمين ما از چشمها فرو ريخته است و در كجاي اين سرزمين است كه از جور و جنايت جلادان و غارتگران حاكم اشكي فرو نريخته است، جويبار اشك، رود اشك و يا درياي اشك و يا بيشتر از آن كه به قول بودا شوري آبهاي هفت دريا از اشكهاي فرو ريخته انسانهاست، اما بر لبه اين دريا من گيج ميشوم وصادقانه بگويم اساسا آن را نمي فهمم و ادعا هم نميكنم كه مي توانم اين درياي اشك را بفهمم. من مثل تمام آدمها،انسان كوچكي هستم و در زير ضربات امواج يك دريا اشك احساساتم تاب نمي آورد كه تمام آنها را بفهمم، ادعاي خدائي و يا نبوت و يا ابر مرد بودن هم ندارم و عارف وارسته اي چون شيخ ابوالحسن خرقاني يا ابو سعيد ابي الخير هم نيستم كه بگويم،
كاش هر آنچه غم در دنياست
مرا مي دادند تا غمگيني در عالم نماند
و كاش مرا به جاي تمام كسان به دوزخ مي بردند
تا كسي به دوزخ نرود..(نقل به مضمون)
من بر اساس تجربه اي دردناك كه از ظرفيت احساسات خودم و ديگران دارم هميشه به دنبال چند قطره اشك مي گردم تا آن را بفهمم. ادعا نمي كنم كه همه اشكها را مي فهمم اما بر لبه اين درياي اشك مثلا مي توانم چند قطره اشك را بفهمم. مي بخشيد كه مثال را از خانواده خودم مي زنم . نمي خواهم با جسد سوداگري كنم ، براي اين مثال را مي آورم كه برايم در زمينه مجردات قرار دارد و مي توانم كمي آن را بفهمم . يعني مي توانم اشكي را كه از چشم مادر خودم ريخته است بفهمم.
او يك تن از زنان و مادران ميهن ما بود. پسر كوچكش را جلوي چشمانش به دار كشيدند. بعد در خيابانها جسد را آماج ضربات سنگ و چوب كردند،و بعد، او جسد را در گوشه اي به خاك سپرد و راه دراز مشهد تا يزد را،شايد بيش از هزار و دويست كيلومتر را در پهنه آن بيابانهاي دور دست و آن كوههاي تاريك و با پيشاني فشرده بر شيشه سرد و با چشمهائي كه از شوري اشك مي سوخت با زگشت و به جسدي انديشيد كه در پشت سر غريب وار بر جا مانده است.يكي دوبار سعي كرده ام در عالم خيال با او همسفر باشم، در گورستان “گاهي به پشت سر بياندازم، خسته و خرد تاكسي بگيرم و به گاراژ بروم، كشان كشان خودم را به صندلي ام برسانم و نيمه خواب و نيمه بيدار از راهها بگذرم، تربت حيدريه. فردوس، طبس، رباط كل مر و پشت بادام، و درقهوه خانه مشتي باقر به جاهائي كه پسرك در دوران كودكي اش در آنجاها و بر سكوها نشسته و نان و پنيرش را به دندان كشيده زل بزنم و گريان از قهوه خانه بيرون بزنم و به تاريكي پناه ببرم و بگريم و بعد دوباره راه دراز ساغند و خرانق و سرانجام سوسوي چراغهاي يزد و تاكسي و خانه اي بزرگ و تهي و قديمي و خلوت و خاموش با تاكهاي غبار آلود و اشباح خاطرات سالهاي گذشته كه همه چيزش مرا آزار مي دهد. سيزده سال اين ماجرا تكرار شد. و اين بيابان عظيم و خاموش در قطرات اشك و تنهائي طي شد، هر سال رفتن و گور ويران شده را باز جستن و بر آن سنگي نهادن و گريستن و تا آخرين بار كه قلب تاب نياورد و فرو غلتيدن در پياده روي خيابان و رفتن...
من با شناختن اين واقعيت مجرد و اين چند قطره اشك گاهي مي توانم بقيه اشكها را، اشكهاي بقيه زنان اين ميهن را كمي بفهمم و بدانم چرا از رژيم ولايت فقيه و هر آنچه كه غباري آز ان بر خود دارد متنفرم و چرا حتي از اينكه سرانجام زندگي ام در بدترين شرايط در غربت به پايان برسد غمگين نيستم و چرا فراتر از هر تعهد سياسي و انقلابي و فلسفي ، كه مى تواند به دلاىل مختلف دچار تغيير بشود، به طور حقيقي و بي آنكه براي درك اين واقعيت كوششي بكنم تنها به چند قطره اشك متعهدم و اين براي من كفايت ميكند.
ماجراي ثريا براي من ماجراي اشك نبود زيرا ثريا هرگز نگريست. ماجراي ثريا براي من شناخت يك تكه از زيبائي و شهامت اين سر زمين بود،كه در برابر گلوله هاي پاسداران ولايت فقيه و جمهوري اسلامي به خاك غلتيد. ثريا بْسيارجوان بود وبْسيار زيبا آنچنانكه دژخيم راهم حتى از اين كه اين همه جواني و زيبائي در گذر تند باد مرگي قريب الوقوع قرار دارد آشفته كرد و سعي كرد با تكيه بر اينها او را به تسليم و گريز از مرگ وادارد، ثريا نپذيرفت و به قربانگاه شتافت . بازخواني صفحاتي از گزارش دادگاه و شهادت او مرا به قرنهاي دور كشاند به روزگاري كه خدايان با خون انسان عطش بي پايان خود را فرو مي نشاندند و قلبهاي زيباترين جوانان بر فراز معابد «ازتكها» در «پرو» از سينه بيرون كشيده ميشد و زيباترين كودكان «فينقيه» در برابر «بعل» به آتش افكنده مي شدندتا خورشيد به طلوع كردن ادامه دهد و كشت و زرع و زندگى مورد خشم قرار نگيرد.
ثريا نيزچون هزاران تن از زيباترين زنان و مردان مجاهد و مبارز سرزمين مااين چنين سر بر مذبح نهاد و گيسوان خود را بر سنگ قربانگاه گسترد اما نه در اطاعت از گاو آسماني مورد پرستش جلادان كه درسوداي آزادي و بر شوريدن برنرگاو ماغ بركش و شريعتي كه تنها يخ بندان دل و جان و دروغ و رياي توجيه شده و زبونى وتسليم به ارتجاع و خرافه را مناديگر است. او به قربانگاه رفت و باشد كه نام او در آن روزگار كه فرا خواهد رسيد در زيبائي ها ي اين سر زمين بشكفد و تا آن روزگاربا ثريا فراموش نخواهيم كرد كه چه مايه جواني و زيبائي بر اين سر زمين بر خاكها فرو ريخته است و تا چه اندازه در برابر اين زيبائي هاي بر خاك ريخته متعهديم.



نام «ثريا» را…

دژخيم :
ـ آنك شب!
مست،
بر سر دست
و خون تو
به نهان در مذبح فرو خواهد چكيد
مگر آنكه
به سكوت
شريعت زمستاني را سر بر سجده نهي


ثريا:
ـ به شبانگاه
آواز عاشقان و باد وچشمه بلند تر مي خيزد
شريعت من بهاران
و بتكده ي من جهانست و انسان
و بگذار سفالينه گاو معبد در اعماق
پيروز وار
ماغ بر كشد
آتش بر او خواهد گذشت
و پولاد عشق او را خواهد شكست.

دژخيم:
ـ در حفره اي عميق
با آتش
و بر بازوان سكوت خواهي مرد
مگر آنكه…

ثريا:
ـ ديريست تا بر دماغه جان و جهان
خويشتن را بر افراشته ام
آنك ابديتي بلند
و از اين پيش در آتش خويش خاكستر شده ام
سكوت وهم شمايانست
زبانم ژرفترين سرود جانم را خواهد خواند
و در پايان
ناقوس بزرگ ماه
و زنگوله هاي نقره اي ستارگان
نام چه كسي را خواهند نواخت.

همسرايان:
ـ آه
ياغيان سرزمين سرخ
آنك بانگ بلند ناقوس ماه
در زير طاق عظيم شب
و قطره اي اشك از چشم دورترين ستاره
بر صخره هاي سهند
در سوگ آنكو كه
گيسوانش را در گذرگاه سپيده بر سنگ مذبح مي گستراند
آه ياغيان سرزمين من
در عطر سرودهاتان
نام او را بر بالهاي زيبائي و عشق
و بر يال توفان بياويزيد
نام «ثريا»را(23 فروردين هزار سيصد و شصت و سه

الا یا ایها الساقی.اسماعیل وفا یغمایی

الا یا ایها الساقی
«ا لايــاايها ا لساقي ،ادركاسا ونـاولـها»
كـه عشق‌آمد‌‌ مرا زاول‌،كلـيد حل مشكل‌ها
ببوس‌اي لولي مه‌وش، لب‌ساغر وزآن آتش
بده جامي‌كه برخيزد، دل ازغم‌ها غم از دل‌ها
چه سازي‌اي‌غم مسكين، تو با اين‌دل‌كه شادوخوش
ز رنج ديگران‌دارد، بـه‌دوش خـود حمايـل‌ها
رهي‌ديرست و دور اما، جرس مستانه مي خواند
زمنــزلها به مقصدها، زمقصدهـا بـه منـزل‌ها
مــرا مقـصود از مقـصد، سـفر انـدر سـفر باشـد
رود ايـن كاروان، برجا، اگر مانند محمل‌ها
در افكن شوري اي مطرب،‌ حديث عشق را كايد
بـرون ايـن پنـبه‌ي غفلت، زگـوش جان غافل‌ها
لب جـام و لب ساقـي ،جـنوني در دلـم افـكند
كـه بگسستم ز پـاي دل، قيــود جهل عـاقل‌ها
چه جاي بيم از دوزخ ،در اين درگه كه ميرويد
زخاك عاشق صادق، به هر دشتي گُل از گٍلها
بهشت آزادي جا‌نست، مرا ده اي خدا ورنه
نخواهم نعمت جنت، بده آن را به سائل‌ها
سر ما خم نمي‌آيد، نه با كفر و نه با ايمان
مترسان زآنكه از رازم، سخن گوئي به محفل‌ها
به كفر آورده ام ايمان، به شهري كاندر آن ديدم
ز ايمان خلق را بر دل، هزاران گونه حائل‌ها
زايمان و ز نور او، سخن گويند و مي بينم
چراغي روشن از ايمان، به گردش جمع جاهل‌ها
ندارم شكوه اي بر لب، من از خيل سبكبالان
كه حال ما نمي داند،كسي در جمع غافل‌ها
مرا گر حسرتي با‌شد، از آن باشدكه دورم من
ز توفانها و نزديكم، در اين دريا به ساحل‌ها
چو از خود نيز بگذشتي، «وفا» ديگر مخوان حتي
به توفاني كه مي آيد، تو اللهم سهلها  
 ________
مصرع اول از حافظ
اللهم سهل. یعنی خدایا اسان گردان
تابلو.طراحی اسماعیل وفا

ترجمه تازه ای از سرود مارسیز

ترجمه تازه ای ازسرود مارسیز
انقلاب فرانسه در ادامه انقلاب فرهنگی رنسانس و عرقریزان روشنفکران و عصبهای فرهنگی اروپا که معتقد بودند برای برپائی جهان نو ابتدا باید اندیشه های کهن و گرد و خاک گرفته را به زباله دان ریخت و با اندیشه های کهن نمیشود جهانی نو را پایه گذاری نمود؛ جهان کهن مقدس ! را فرو ریخت وسرود این انقلاب ترانه‌ای بود که کلود ژوزف روژه دو لیل در بیست وپنجم آوریل 1792 در استراسبورگ تصنیف کرد. روژه دو لیل افسر رسته مهندسی ارتش و آهنگساز بود. روزی که این ترانه را ساخت بر آن نام "سرود رژه ارتش راین" را نهاد و به مارشال نیکولاس لوکنر تقدیم کرد. اما قضا را خواست این بود که با نخستین جرقه‌های انقلاب، اهالی مارسی در بدو ورود به پاریس این سرود را سر دهند، تا نامش به همین سبب به سرود مارسیز تغییر یابد و سده‌هایی بعد سرود ملی شود ملودی اصلی سرود مارسیز در بسیاری از آثار آهنگسازان متاخر شنیده می‌شود، و از جمله چایکوفسکی از آن برای تصویر کردن ارتش فرانسه در اورتور 1812 استفاده کرده، ولی اولین بار برلیوز در حوالی سال 1830 آن را بازسازی و تنظیم کردیکی از زیباترین و در عین حال باشکوه‌ترین اجراهای این سرود بی تردید از آن میری ماتیو خواننده فرانسوی . قسمتی از این اجرا را بشنوید. با توجه به اینکه هیچ شعر راستین و نیرومندی در ترجمه تحت اللفظی خود نمی تواند به زبان دیگر منتقل شود در ترجمه برخی ابیات تا حدی ازبرگردان آزاد برای انتقال محتوا تکیه شده است.در ترجمه این سرود توانمندیها زبانشناسانه و راهنمائیهای مارگارت پازول سهم اصلی را دارد.
اسماعیل وفا یغمائی
بند اولAllons enfants de la Patrie
برخیزید! فرزندن میهن
Le jour de gloire est arrivé!
اینک فرا رسیدن روز شکوه و پیروزی!
Contre nous de la tyrannie,
اینک ستم دریده چشم! تازان علیه ما
L'étendard sanglant est levé, ر
با برافراشته پرچم چرک خونچکانش
Entendez-vous dans les campagnes
گوش دارید! به زوزه هراس آوری که از دشتها وزانست
Mugir ces féroces soldats?
غرش این سلاخان! این سربازان وحشت آفرین را می شنوید
Ils viennent jusque dans vos bras
می تازند تا میان دو بازوی شما سینه به سینه
Egorger vos fils et vos compagnes!
می تازند تا گلوی زن و فرزند و یارانتان را بدرند
Aux armes, citoyens,
به سوی تفنگها شهر وندان!به سوی تفنگها!
Formez vos bataillons,
صفوفتان را متشکل کنید
Marchons, marchons!
به پیش! به پیش!
Qu'un sang impur
باشد که گندناک خون دشمنان
Abreuve nos sillons
سیراب کند دشتهایمان را
بند دوم
Que veut cette horde d'esclaves
چه می‌‌خواهند این درنده سگان قلاده دار؟
De traîtres, de rois conjurés?
این امدادگران! این پاس داران! این مدافعان جباران توطئه گر؟
Pour qui ces ignobles entraves
برای کیست این زنجیرهای شرم آور؟
Ces fers dès longtemps préparés?
این همه غلهایی که قرنهاست آماده کرده اند
Français, pour nous, ah! quel outrage
وقیحانه می گویند: فرانسه از آن ماست! آوخ شرمتان باد!
Quels transports il doit exciter?
به کدام راه باید شتافت؟
C'est nous qu'on ose méditer
این مائیم باز در اسارت در سودای تاریک و خونین آنان
De rendre à l'antique esclavage!
که می خواهند بر دهانمان پوز بند و بر دست و پایمان زنجیر زنند
بند سوم
Quoi ces cohortes étrangères!
شگفتا! این جماعت اجنبی!این مفت خواران!
Feraient la loi dans nos foyers!
اینانند قانونگذاران و داوران ما!!
Quoi! ces phalanges mercenaires
شگفتا این گله ی مزدور!
Terrasseraient nos fils guerriers!
اینانند که سروهای میهن پرست ما
زیباترین فرزندان میهن را تکه تکه می کنند
Grand Dieu! par des mains enchaînées
پروردگارا! با دستان به زنجیر کشیده شده
Nos fronts sous le joug se ploieraient
آیا این پیشانی ماست
باز هم خم شده در زیر یوغ ظلم و ظلمت!
De vils despotes deviendraient
و این پست فطرتان دیکتاتور باز هم
Les maîtres des destinées.
ارابه رانان راه سرنوشت خواهند بود
بند چهارم

Tremblez, tyrans et vous perfides
بلرزید! ای جباران! ای خائنان!
L'opprobre de tous les partis
بلرزید ای ننگ تمام ملت!
Tremblez! vos projets parricides
بلرزید ! طراحان جنایت و کشتار!
Vont enfin recevoir leurs prix!
بلرزید! که در فرجام کار بهای جنایتتان را در می یابید
Tout est soldat pour vous combattre
اینک! تمامت ملت برای نبرد با شما به پیش می تازد
S'ils tombent, nos jeunes héros
چون قهرمانان جوان ما بخاک افتند
La France en produit de nouveaux,
فرانسه رزم آورانی دیگر خواهد پرورد
Contre vous tout prêts à se battre
رزمجویانی خصم شما جلادان و سراپا آماده کارزار
بند پنجم
Français, en guerriers magnanimes
اینک ملت فرانسه! اینک جنگاوران بیباک!
Portez ou retenez vos coups!
اینک جنگجویان ملت! نیرومند تر از یورشهای شما
و برگردانندکان ضربه های شما
Épargnez ces tristes victimes
عفو کنندگان مفلوکان فریب خورده!!
A regret s'armant contre nous
پشیمان از تیغ کشیدن بر روی ما
Mais ces despotes sanguinaires,
ولی بخششی در کار نیست
Mais ces complices de Bouillé
برای همدستان بوئیل
Tous ces tigres qui, sans pitié
زیرا آنانند آن درندگانی
Déchirent le sein de leur mère!
که سینه های مادران ما را دریدند
بند ششم
Amour sacré de la Patrie,
عشق جنگاور است این! عشق مقدس میهن
Conduis, soutiens nos bras vengeurs
عشق مقدس است راهنما و فرمانده ارتش دادخواه ما
Liberté, Liberté chérie,
آزادی! ای آزادی ای عزیزترین
Combats avec tes défenseurs! (bis)
شمشیر برکش و شلیک کن در کنار جنگچویان و مدافعانت
Sous nos drapeaux que la victoire
در سایه سار پرچمهای ظفر نمون ما
Accoure à tes mâles accents,
بگذار پیروزی چون شیر بغرد و خروشان شود
Que tes ennemis expirants
تا هنگام که شریران آخرین نفسها را می کشند
Voient ton triomphe et notre gloire
بنگرند پیروزی و شکوه تو و ما را
بند هفتم
Nous entrerons dans la carrière
اینک! زمان کمر بستن برای میهن است
Quand nos aînés n'y seront plus,
در آنزمان که پدرانمان به ابدیت پیوسته اند
Nous y trouverons leur poussière
دریابیم خاکسترها و غبارهاشان را
Et la trace de leurs vertus (bis)
در یابیم نشانهای فضیلتهاشان را
Bien moins jaloux de leur survivre
به خویش و حیات خویش نیندیشیم
Que de partager leur cercueil,
به در تابوت خفتنشان غبطه خوریم
Nous aurons le sublime orgueil
وبه این فخر بالابلند را در یابیم
De les venger ou de les suivre
که یا داد آنان گیریم و یا در کنارشان در تابوتها بیارمیم

مکاشفه/آخرین ولی فقیه/غزل کوچه باغی

مكاشفه اي در شب انتخابات
درميان شعرهاي شاه نعمت الله ولي شاعر و عارف مشهور شعري هست با مطلع« قدرت كردگار مي بينم» كه بنا بر اعتقاد معتقدانش، در آن با مكاشفه اي صوفيانه اوضاع آينده را پيش بيني كرده است.از جمله در حوالي انقلاب در سال 57 جار و جنجالي راه افتاده بود كه حضرت درويش بزرگوارما، سقوط سلطنت و ظهور خميني را پيش بيني كرده است.
من چندان اهل شعر طنز نيستم ،ولي از آنجا كه اجداد ما گفته اند«اندكي شادي بايد» با مشاهده اوضاع اين روزها در ايران،و در شب انتخابات مددي از ذوق شاه نعمت الله گرفته و مكاشفه اي كرده ام كه مي خوانيد،اما با مكاشفه يا بي مكاشفه اعتقاد دارم كه روز آزادي ملت بزرگ ايران فرا خواهد رسيد و اين حكومت به دست اين ملت ساقط خواهد شد.حكومت ملايان حكومتي است ساسر ضد ازادي و دموكراسي و غرقه در خون و غارت و جنايت، اين حكومت جز درخت سراپا پوسيده اي نيست كه از ريشه بركنده خواهد شد.
اسماعيل وفا يغمائي
سي بهمن 1382


مكاشفه در شب انتخابات

هفت اختر به كار مي ببينم
چرخش روزگار مي بينم
قدرت كردگار و مهر رسول
لطف هشت و چهار ميبينم
حادثاتي عجيب و نادر را
بنده باز آشكار مي بينم!
در ميان فلك به وقت رصد
نجم دنباله دار ميبينم!*
در سماوات من ملائك را
همه در انتظار مي بينم
آخدار را گره به پيشاني
پشت دو ربين به كار ميبينم
دست او روي تكمه‌ي تاريخ
بنده بس بيقرار ميبينم
ريش او سخت در هم است و سبيل
شق شده ، تابدار مي بينم
«زهره» را با «زحل» مقارن هم**
باز روي مدار مي بينم
آسمان پر زرعد و برق و زمين
پر زگرد و غبار مي بينم
يك طرف قاه قاه و از يكسو
گريه‌ي زار زار مي بينم
آتش و دود و شعله، همره آن
گل و برگ و بهار مي بينم
تانك و توپ و تفتگ و خمپاره
عود و چنگ و سه تار ميبينم
ني و تنبور و تار ميشنوم
شرر تير بار مي بينم
نغمه‌ي دف بگوشم ايد ونيز
آتش انفجار مي بينم
عجبا !توي هر خياباني
مردمي بي شمار مي بينم
اقيانوسي از صدا و سرود
صد هزاران هزار مي بينم
مرگ بر شيخ ارتجاعي را
بر زبانها شعار مي بينم
متعجب «امام راحل» را
توي «دارالبوار» مي بينم***
«احمدك» را كنار بابايش
به دوچشم آبشار مي بينم
بند تنبان پاسداران را
من به حال فرار مي بينم
همچو شيران وطن پرستان را
همه ظالم شكار مي بينم
بعد از ان مايه رنج، شكر خدا
همه را پايدار ميبينم
خلق را و مجاهدانش را
بهر هم بيقرار مي بينم
غرقه در ماچ و بوسهاي عجيب
غرقه در افتخار مي بينم
ليك عمامه فقيهان را
عجبا !آبدار مي بينم
زير عمامه كله هاشان را
من به حال دوار ميبينم
گله هاي فراري آخوند
توي هر كوهسار مي بينم
خلق را با كمندي اندر كف
همچو رستم به كار ميبينم
رستم ار گور خر شكار نمود
اين به صيد حمار مي بينم
آن دو چيز نهان! ملا را
مرتعش لرزه دار مي بينم
هفت جاي عيان او را نيز
زرد و زرچوبه وار مي بينم
شيخ را بعد منبر از وحشت
بر فراز منار مي‌بينم
وز فراز منار يا عجبا!
روي شاخ چنار مي بينم
سيد علي را عصا زنان،تق تق
سخت زار و نزار مي بينم
آخر كار و بار او را چون ـ
پدر تاجدار مي بينم
وضع اصحاب استحاله چنان
شيخ چرخشمدار مي بينم
سكه ي شيخ را چو سكه ي شاه
سخت بي اعتبار مي بينم
شيخ مردم سوار را تقدير
عاقبت چون حمار ميبينم
توي هر كوچه كودكان را من
روي ملا سوار ميبينم
خر لنگ كمينه چي ها را
مانده توي گدار مي بينم
آن بسيجي بينوا را نيز
توي يك غار تار مي بينم
ظلم ساقط شده ست و شيخ سقط
عدل را استوار مي بينم
خلق را در سراسر ايران
صاحب اين ديار مي بينم
تركمن كرد، ترك وفارس ،بلوچ
همه را كامگار ميبينم
دست در دست ،شاد و رقص كنان
همگي را برار مي بينم
نه دري بسته نه دلي غمگين
خلق را شاد خوار ميبينم
«ماچ مفت است» ميزند چاووش
توي بازار جار، ميبينم
شاد و خوش، سير و پر، رها آزاد
خلق را نو نوار مي بينم
پسران همچو سرو سبز و رشيد
همه را شادخوار مي بينم
دختران را رخان خوب و قشنگ
گل باغ بهار مي بينم
چه بدون حجاب يا با آن
قمر ده ـ چهار مي بينم
زين همه حسن در سراسر شهر
شاعران را به كار ميبينم
هي سرودند از تفنگ و فشنگ
حال در وصف يار مي بينم
زردي زعفران ز هر رخسار
رفته ،به به انار مي بينم!!
خوانچه هائي ز سيب و آلو وموز
هر كران بي شمار مي بينم
حاج بادام و پشمك و قطاب
پرتقال و خيار مي بينم
دود عود است و كندر و اسفند
كه بر آيد ز نار مي بينم
كوري چشم شيخ ،صدها ديگ
روي آتش به بار مي بينم
همه از مرغ و جوجه پر اما
شيخ را روزه دار مي بينم
مي خورد خلق، «نوش جانش باد!»
ملي است اين شعار، مي بينم
بعد عمري كه شيخ كوفت نمود
«قدرت كردگار مي بينم»
مرغ در قاب و شيخ را از جوع
همچنان گرگ هار مي بينم
ليك اندر دماغ ملاها
همچو اشتر مهار مي بينم
برد آن چيز ناز را لولو!
سهم او زهر مار مي بينم
نوبت مردم است و آزادي
لطف پروردگار مي بينم
الغرض سر نوشت ايران را
با بهي سازگار مي بينم



اين منم آخرين ولي فقيه


بنده ام با ثبات تقريبا !
از تمام جهات تقريبا !
كرده ام چونكه «خاتمي» را در
انتخابات مات تقريبا
اول اوكرد بنده را قدري!
روي شطرنج «پات» تقريبا
من ولي با «پياده» ـ حزب‌الله ـ
گفتم :«ارواي بابات» تقريبا
ليك اين بنده روبرو هستم
باز با معضلات تقريبا
مشكل از امتي ست كو را نيست
اندكي التفات تقريبا
لاجرم هي بهانه ميگيرد
از همه مشكلات تقريبا
نان طلب ميكند ، وآزادي
مثل اين ترهات تقريبا
خواهد او يك حكومت لائيك
يا از اين مهملات تقريبا
گشته اينسان به كام من چون زهر
طعم شهد حيات تقريبا
آنچنان كزخدا طلب دارم
گاهگاهي وفات تقريبا
او نمي داند و نمي داند
من امامم به ذات تقريبا!
در «كتاب خدا» به وصف من است
همه‌ي «محكمات» تقريبا*
اين منم آخرين ولي فقيه
روي سطح فلات تقريبا!!
وندرين ماجرا گواهانند
جمله‌ي مدركات تقريبا!
نه فقط توي شهرهاي بزرگ
خاصه كوره دهات تقريبا
خوانده ام من رسائل نادر
همه لاطائلات تقريبا
فقه خواندم، و اقه و علم اصول
تا شدم با سوات ! تقريبا
پيروانم تمامه مي باشند
جاني و لوت و لات تقريبا
كور و كر در اطاعت حكمم
جملگي چون «غلات» تقريبا**
گرچه خود اهل امر معروفم
ميكنم منكرات تقريبا
ميزنم گاه پنجه اي بر ساز
توي «شور» و «بيات» تقريبا
منقلي هست وحقه‌اي گلرنگ
سفره سورسات تقريبا
نقل و بادام و پسته و فند ق
گونه گون ميوه جات تقريبا
من ندارم علاقه اي به زنان
غير نوع «بنات» تقريبا***
حورياني كواعب الا تراب****
جمله از ثيبه‌جات تقريبا*****
بنده اهل تواضعم اما
با كمي عنعنات تقريبا
اهل رحم و گذشتم اما آه
بل بگويم برات تقريبا
تالي بنده بود «بن لا دن»
توي شهر «هرات» تقريبا
ميكنم خون منكران جاري
همچو رود «فرات» تقريبا
تير باران به مكتب مخلص
هست راه نجات تقريبا
«رجم» و «اعدام» و«قطع يد» باشد
اوجب الواجبات تقريبا
شمع آجين كنم مخالف را
همچو «عين القضات» تقريبا******
حال ميلياردرم ولي قبلا
بوده ام لات و پات تقريبا
جمع كردم ز مال اين امت
هم ز خمس و زكات تقريبا
گنجي آنسان كه چشم «نادر» شد
خيره اندر «كلات»تقريبا*******
شاعرا ! گرچه سخت شيرين است
شعر تو چون نبات تقريبا!!
ليك هم قافيه، و هم وزن
فاعلن فاعلات تقريبا
گشته كمياب و لاجرم كمتر
زن قلم در دوات تقريبا
گر كني ختم شعر را شاعر
من بگويم برات تقريبا
بخورد توي فرق« شيخعلي»
غم و درد و بلا ت تقريبا!
27 فوريه 2004
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند توضيح:
*محكمات: آيه هاي تغيير ناپذيروجاوداني قرآن
**غلات:به ضم غين و سكون لام جماعتي كه علي ابن ابي طالب راخدا ميدانستند.در اين شعر به عنوان مثال از واژه غلات استفاده شده و نه تشبيه غاليان دوستدار علي باپيروان خامنه اي.
صوفيان و غاليان دوستدار علي در بسياري اوقات عياران ودرويشاني شوريده حال وشاخه اي ازمسلمانان بوده و هستند كه آنان را كاري با آزار خلايق نيست و با شور و حال خود عالمي دارند وگاه در دنياي شعر در وادي اين شور و حال آثار زيبائي پديداورده اند و آنان را وجه مشابهتي با اوباش خلق آزارحكومت آخوندي نيست.
***بنات:دختران
****كواعب الاتراب:نار پستان، وصفي از حوريان بهشت
*****ثيبه:دست نخورده و بكر
******عين القضات:عين القضات همداني عارف و شاعر و فيلسوف بزرگ و نوانديش وشجاع و مسلمان ايراني كه در عنفوان جواني به دست ارتجاع مذهبي دوران خود به وضعي فجيع به قتل رسيد.
*******كلات:نادر شاه افشار ثروت عظيمي از غارت مردمان هند و ديگر كشورها و نيز مالياتهاي وحشيانه و بيرحمانه گرد اورده بود و اين گنج عظيم را در كلات نادري انبار كرده بود. بعدها آقا محمد خان قاجار با شكنجه هاي هولناك بقاياي اين گنج خونين را از بازماندگان نادر باز ستاند.


غزل كوچه باغي ولي فقيه

اي دريغا كه دگر باز شده مشتك ما
اوفتاده ز سر بام فلك طشتك ما
اندرين معركه سودي نكند هر چه كنيم
نه معلق زدن و وارو و نه پشتك ما
بسكه روز و شب ما غرق تعجب گذرد
لاي دندانك ما مانده سر انگشتك ما
خودمان هم شده ايم از خودمان خسته ز بس
چرخ در خون خلا يق زده چرخشتك ما
چونكه بالذاته خبيثيم نگردد درمان
زين همه ظلم و ستم مشكل خارشتك ما
بنده را خوش بود اين مسند ديبا و حرير
واي اگر خاك شود بستر و بالشتك ما
كاشتيم از ستم و جور بسي بذر و كنون
جنگلي دشنه بر آورده سر ازكشتك ما
سيدعلي ترس از اين دارد و حاشا نكند
عاقبت خلق كشد بر سر ما خشتك ما


نمونه هائی از ترانه ها/بازگشت/زنجیرها/امید و

نمونه هائی از ترانه ها
بازگشت

شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تاریک و روشن می نوازند
آهنگ رزم آخرین را
میعاد سرخ آتشین را

***
شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تا ریک و روشن می نوازند
روشن برای قهرمانان
تاریک بهر سست جانان

***
محبوب من زیبای من
دور از من ای رویای من
دیروز من امروز من فردای من
تنگ شراب ارغوانی را مهیا کن
آن ساغر سبز قدیمی را
که نوشید یم با هم می از ان در آخرین دیدار
برخیز و پیدا کن
وآن خانه ویرانه را چون خویش زیبا کن
وز بهر ماه روشن میهن
پیامی نامه ای بفرست تا آماده باشد


محبوب من زیبای من
دور از من ای رویای من
دیروز من امروز من فردای من
زیرا که من
در آن نبرد آخرین
با تیرهای آتشین
ح افسرده باشم
زیرا اگر حتی نباشم مرده باشم
این را بدان
در جشن شادی روز آزادی باز خواهم گشت
من باز خواهم گشت
من باز خواهم گشت
من باز خواهم گشت
تا با تمام مردمان شهر
درکوچه های مست ودیوانه
با نغمه های شاد و مستا نه
برقصم آنچنان
در کوچه ها
که بامهای خانه ها
یکسر بلرزند
وز ساغری کز نور ماه و باده لبریز است
جامی بنوشم زیر نور ماه
آه .........

****
شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تاریک و روشن می نوازند
آهنگ رزم آخرین را
میعاد سرخ آتشین را

***
شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تا ریک و روشن می نوازند
روشن برای قهرمانان
تاریک بهر سست جانان

بگسل این زنجیرها را

بگسل اين زنجيرها را
بگسل اين زنجيرها را
بگسل اين زنجيرها را
كن رها از چنگ ديوان
سرزمين شيرها را
مشعلى بر كن به توفان
شعله آن برق رخشان
روشنا شو روشنا ده
ظلمت شبگيرها را
بگسل اين زنجيرها را
بهر آزادى بپا شو
آتشين چون شعله ها شو
بوسه زن در راه ميهن
تيغه شمشيرها را
چرخشى اى پتك پولاد
ضربه اى بر كاخ بيداد
منفجر كن منفجر كن
سلطه ى زنجيرها را
بگسل اين زنجيرها را
اين زبر بايد شود زير
شعله بايد زد به شبگير
اى خوشا بر قلب ظلمت
برق تيغ و بارش تير
اى خوشا آندم كه ملت
همنوا همرزم و هم صف
ره به صبحى نو گشايد
روشن آيد چهر تقدير
بگسل اين زنجيرها را


عاشقان عيدتان مبارك باد

«عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد»
بر تو اي شير عرصه پيكار
اي زن اي قهرمان مبارك باد
بر تو اي مرد گردآهنكوه
اي يل اي پهلوان مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد
زنده شد زندگي ،بهار نو
بر شما زندگان مبارك باد
شور نو، شوق نو، شرار نو
بر دل و جانتان مبارك باد
روز نو رزم نو مدار نو
بر شما رهروان مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد
آتشين از خزان گذر كرديد
اين گذر جاودان مبارك باد
تابهار،صف به صف سفر كرديد
بي امان پر توان، مبارك باد
اين زمان روح نو بهارانيد
هر كران لاله سان، مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد


سرودي براي آزادي

در پهنه‌ي پرتلاطم توفان‌‌ ها
ياران بكشيد بادبان بر دريا
خورشيد برآورده سر از مشرق‌سرخ
آتش زده است دامن ظلمت را

پارو بكشيد و موج ها بسپاريد
با سينه اي از اميد فردا لبريز
ما را چه غم از خروش توفان ياران !
وز قهقهه ي صاعقه‌ي آتش ريز

غرنده ترين سرود توفان مائيم !
مائيم كه موج زنده‌ي فردائيم !
مائيم كه در ظلمت اين شام سيه
چون‌جنگلي از ستاره ها پيدائيم

مقصد به كجاست ؟ ساحل آزادي
شهري‌ست‌كه شهر بان آن آبادي
شهري‌كه در ان زندگي و صلح به تخت
شهري كه سرود آن سرود شادي

آزادي ! اي خجسته كار آزادي
نام تو پيام پاك خلقان باشد
نام تو پيام و پرچم اين ميهن
گلبانگ و سرود خاك ايران باشد

دانم روزي ز گرد باز آئي
چون موج كبوتران به پرواز آئي
ويرانه كني هر آنچه بند و زنجير
با هر كه شكسته دل تو دمساز آئي

آن دم كه به هر گذر بغرد توفان
در يا شود و به پاي خيزد ايران
آن دم كه شود پديد عريان عريان
زيبائي خلق من ميان ميدان


گل من براى يك ترانه شادعاشقانه)

دل من خوشگل من سبزه و برگ گل من
مي من ساغر من روشني محفل من
شهد من شكر من ناز من و نازك من
مشك من عود من و نقل و گلاب و هل من
پر زعطري تو وشوري تو و شيريني و تند
دارچين و نمك و پونه من فلفل من
چكنم باتو كه اساني اين دور حيات
توئي و از تو بود خوشگل من مشكل من
ميرود كشتي دل هر طرفي باز توئي
بخدا مبدا من مقصد من ساحل من
پر و بالم توئي و بسته زتو بال و پرم
عاشقي كو كه كند فهم من‌و مشكل من
همه‌ي عمر به توفان سپري گشت و به موج
گر نبودي تو چه بود اي دل من حاصل من
خوشم از مشكل خود كاب و گلت اي گل من
شده اميخته با اين دل و آب و گل من

ترانه پناهنده

اومدم از هزار تا بندر
اومدم از هزار تا راه
اومدم ازهزار تا راه بند
از هزار تا فرودگاه

رو دوش من يك كوله باره
اما پر ازهزار ستاره
راهها اگه يخ بسته اما
پاهاي من پر از شراره
تبعيديم تبعيديم
اما نه آواره
×××
به من ميگن تو چمدونت
چيه؟ ميگم فرياد مردم
اينارو با خودم آوردم
تا دور از مردمم نشم گم

اينا رو با خودم آوردم
تا بگم كه فرياد ايرون
گم نميشه تو يه دريا اشك
نميشه پنهون تو موجاي خون
تبعيديم تبعيديم
اما نه آواره
×××
تو چشمام با من اومد اينجا
اون غروبا اون كوچه باغا
توي دلم ميزنه سوسو
اون خيابونا اون چراغا

ريشه هام روي شونه هامه
تا روزي كه تو خاك ايرون
برگردم و بنشونمش باز
تا شاخه هام بشه گل افشون
تبعيديم تبعيديم
اما نه آواره…


همه از عشق ميگن

همه از عشق ميگن ، اما نميگن عشق چيه؟
اوني كه راس راسي عاشقه، تو دوره‌ي ما اون‌كيه؟
×××××××
وقتي كه جنگل داره مي سوزه
وقتي كه دريا داره مي‌ميره
وقتي كه باد تو دشت دور
تو زنجير غم خاموش و اسيره

وقتي كه مجنون تو زندون شهر
مجال عاشقي ديگه نداره
وقتي كه جلاد تو قلب ليلي
داره گلوله‌ي داغ ميكاره
همه از عشق ميگن ، اما نميگن عشق چيه؟
اوني كه راس راسي عاشقه، تو دوره‌ي ما اون‌كيه؟
×××××××
آي عاشقا آي عاشقا، اگه كه راس ميگين شما
اگه حديث عاشقي، نمرده تو قلباي ما
دلامونو چراغ كنيم، تو شب تاريك ماه بشيم
واسه‌ي پاهاي خسته، تا شهر فردا راه بشيم

آي عاشقا آي عاشقا، اگه كه راس ميگين شما
اگه حديث عاشقي، نمرده تو قلباي ما
ابر بشيم بباريم بباريم ، جنگلا خيلي تشنه موندن
بهار بشيم بهارو بياريم، بلبلا خيلي وقته نخوندن
همه از عشق ميگن اما نميگن…….

خورشيد و پرچم



شب بسته چو خاره خيمه بر آفاق
گم كرده نشاني سحر آفاق
ميگريم و مي كنم سئوال از خود
كو شعله/ شرر؟ جرقه ؟ بر آفاق
گردونه چرخ تا به كي گردد
در ميهن ما سپيده دم در بند

تا چند شب است و تا به كي شبگير؟
تا چند غم است و تا به كي زنجير؟
تا چند خسوف عشق و آزادي؟
در ميهن رعد و آذرخش و شير
پرسيدم و اين شنيدم از تقدير
سوگند به اشك عاشقان سوگند

روزي رسد اي هموطنان روزي
روزي كه من و تو ما و دريائيم
روزي كه گذشته ايم از ديروز
روزي كه مسافران فردائيم
تصوير طلوع را به رويائي
من ديده ام و معبران گفتند
روزي رسد اي هموطنان روزي
توفان بخروشد از دل توفان
آتش بدرخشد از دل آتش
پرشعله چو عشق و گرم چون ايمان
آنگاه به نام عشق و آزادي
خورشيد دمد به پرچم ايران!



ترانه اميد

روزا اميدم مث خورشيد
شبا اميدم مث ماهه
با اين اميد من مث صبحم
مث خودش شب رو سياهه
×××
گاهي وقتا ابراي عالم، خورشيدو پنهون مي‌كنن
مي‌بارن و مث يه سيلاب، شادي رو ويرون ميكنن
چشامو مث عصر پائيز، تاريك و گريون مي كنن
اما ميگه اميد من!
ـ يواش يواش تو آسمون
نيگا كن كه پيدا شده
يه خورشيد يه رنگين كمون!
×××
واست ميگم اميد چيه، اميد تمام بودنه
روئيدنه گل دادنه، رفتنه و سرودنه
اميد همون تبسمه، تو صورت هرچي شكست
اميد همون شاكليده، وقتي دشمن درها رو بست
×××
اميد همون صداي روده، وقتي به دريا ميرسه
اميد همون صدا كه ميگه، بدونين فردا ميرسه!
واست ميگم نكن فراموش، اميد تمام زندگيس
دنيا يه ساغر ولي اميد، شراب جام زندگيس
×××
روزا اميدم مث خورشيد
شبا اميدم مث ماهه
با اين اميد من مث صبحم
مث خودش شب رو سياهه
….

دشمن.ناظم حکمت

دشمن
ناظم حكمت

براى تو
در هر معبر
كمينگاهى ازخشم
بنا كرده ايم
براى تو.
درآسمان
در حدقه ى چشمهاىابر
صاعقة ى سوزان به نگهبانى است
درآسمان
و دراعماق خا ك
خون كشتگانمان
وروياروى تو
ما(مردم) ايستاده ايم،
گريزگاهى براى تو نيست.
اينك!
موكب قهار مرگ ،
در كرانه هاى خروشان،
چون كفشى بى پاى است مرگ!
و چون لباسى است مرگ كه كسى در آن نيست!،
اينك موكب قهار مرگ!
تا با انگشتر بى نگين اش
كه بر انگشتى نيست
بى دست تقه بردرهاتان زند
تا بى كه دهانى
يا زبانى
يا گلوئى
آواز بخواند.
گوش كن
صداى قدمهايش را
و خش خش جامه اش را
خموشانه
اما چون درختى در باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ
ترجمه و باز نويس شعراز زبان فرانسه: م ـ بازول . اسماعيل وفا يغمائى

قصیده الا یا شیخ عمامه فرو هل

الا يا شيخ عمامه فرو هل !!


الا يا شيخ ! عمامه فرو هل
كه اين امت برون آيد ز منزل
بكن آماده تيغ تيز ناست
محاسن را نما از بيخ زايل
ولي اسـبـيل خود را حفظ فرماي
سبيلي نه به پشت لب چو «هرقل» (1)ا
كه كس در گير و دار موش و سوراخ
بنشناسد ترا ناگه شمايل
الا شيخا! ترا گفتم دو صد بار
مباش اينگونه غرق اندر رذائل
كه دوران ستم هرگز نپايد
منازل طي شود بعد از مراحل
هلا شيخا ترا گفتم دو صد بار
مكن تحرير توضيح المسائل
در آن منويس گربا اشتر نر
يكي مومن همي گرديد فاعل
ببايد سوخت اشتر را كه مومن
نگردد گرد كاري زين قبايل!!ا
الا شيخا ! ترا گفتم دوصد بار
كه شيخي باش فاضل ني كه جاهل
نگاهي كن تو بر اصطبل تاريخ
مشامي تازه كن از عطر پشكل
پس آنگه گله‌ هائي از شهان را
تو بنگر ـ چون فقيهي خوب و عاقل ـ
كه بر درب ورودي مهر تائيد
خورند ودر خروجي داغ باطل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
بر اين اصطبل و اين آخور مده دل
هلا شيخا ترا گفتم كه از كبر
مهل عمامه را بر فرق مايل
مهل بيرون تو كاكل را ز دستار
به طنازي چنان مرحوم «گيبل»(2)ا
ميفشان ريش خود ازچانه تا ناف
مكن «تحت الحنك» را هم حمايل (3)ا
مجنبان اشكم چون طبل خود را
كه انباري پهن را هست حامل
به پاي خود مكن« نعلين اصفر» (4)ا
كه از آن «باه» يابد قوت عاجل (5)ا
هلا شيخا ! ترا گفتم مپندار
كه هستي بيشتر از شاه خوشگل
كه اين امت مر او را كرد و آخر
ترا هم ميكند يكروز راحل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
مكن مرغ و خروس خلق بسمل(6)ا
نلـنبان همچو خوكان چرب و شيرين
مشو چاق و مخور اينسان تو قل قل
مثال بشكه اي اندر خيابان
كه كارت گشت خواهد سخت و مشكل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
مكن اموال ملت را تناول
هلا شيخا ترا گفتم دو صد بار
زمام ظلم را اينسان مكن ول
كه روزي بر پل خر گيري آخر
نه «بسمل» ميدهد سود و نه «حوقل»(7)ا
رسد روزي كه بيني بر سرت سقف
بلرزد از يكي توفان نازل
برون آئي و بيني در خيابان
نه راهي در پس و ني در مقابل
ببارد بر سرت از بام هر كوي
نه سنبل، بل تگرگي از پشاكل
تو بگريزي و امت در قفايت
دوان چون تند بادي هول و هايل(8)ا
به دست هر يك از مردم شيافي
زخردل يا نشادر يا كه فلفل
كه گر يك دانه از آن را سپوزند
بناگاهان ترا اندر اسافل
چنان در جست و خيز آئي كه چون برق
به يك دم طي كني هفتاد منزل
و در هر گام خود صد بار گوئي
زسوزو درد «اللهم سهل» (9)ا
هلا شيخا ! ترا گفتم حكايت
نماني تا چو خر يكباره در گل
همان بهتر كه بگريزي به جائي
كه از آن آمدي، تا«كوه عامل» (10)ا
14 اسفند1382
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات
(1)هرقل: هرقل هراكليوس پادشاه مقتدر روم كه در جنگ با ارتش دولت ساساني شكست خوردواسير شد و به عنوان عمله به كار گل گماشته شد.
(2) كلارك گيبل هنرپيشه معروف و فقيد سينما
(3) تحت الحنك:
(4) نعلين اصفر: نعلين زرد كه بنا بر برخي روايات آخوندي پوشيدن آن باعث قوت قواي جنسي ميشود.
(5) باه : نيروي جنسي
(6) بسمل كردن: سر بريدن
(7) بسمل و حوقل: يا بسمله و حوقله:بسم الله و لاحول ولا قوه بالله الا بالله گفتن براي ياري خواستن از خدا و رفع بدي ها
(8)هايل: وحشتناك و هول انگيز
(9) اللهم سهل با تشديد روي هـ در كلمه سهل: خدايا آسان گردان(10) كوه عامل: جبل عامل منطقه اي در لبنان كه در اساس در دوران صفويه كاروانهائي از آخوندها از اين منطقه روانه ايران شدند و از زادگاههاي اصلي و تاريخي آخوندهاي شيعه

چهار یاداشت درباره کار شعر

چهار یاد داشت در باره شعر
یاداشت اول نقطه مركزي در يك شعر
ياداشت دوم (بخش اول ) سرودهاي ِاينانا وحرفي درباب كهنه يا نو
ياداشت دوم(بخش دوم) سرودهاي اينانا»وحرفي در باب كهنه يا نو
ياداشت سوم برخي غمهاي شاعران ،وغمهاي شعر
یاداشت چهارم بال هاي شعر،افق هاولحظه ادراك

...گرامي
با سلام الان دو سه ساعت بعد از تلفن تو و حوالي ساعت پنج صبح است كه تايپ يكي از ياداشت هاي خودم را تمام كرده ام ، اينها حدود بيست تايي هستند كه به صورت نوك ها يي براي صحبت تلويزيوني جسته و گريخته آماده كرده ام وحالا يكي يكي بازنويس ميكنم و كم كم ميفرستم براي شما. من اساسا در كار هاي خودم روي موضوعات زنده كوك شده ام، يعني كار بايد به درد گوشه اي از زندگي بخورد و في الواقع حالا ديگربسيار به سختي ميتوانم بنويسم و بسرايم چون تعهد جدي ، به معناي نه صرفا اجتماعي و سياسي ، ــ كه مفيد و محترم است ــ،بلكه به معناي گسترده تر و انساني و استراتژيك شعري كه بيايد ، به هر مقدار ، انگيزه هاي كاذب نوشتن كه پتانسيل زيادي هم ايجاد ميكنند ميروند و با انگيزه جدي هم كار نوشتن همان است كه عين القضات شهيد در تمهيداتش فرموده « نبيني كه دست را تهمت كاتبي هست و از مكتوب خبر نه...» در هر حال من چيزهايي ميفرستم خودتان بخوانيد في الواقع اگر بدرد زندگي و كارتان ميخورد و مشكلي حل ميكند استفاده كنيد وگر نه كه كنارش بگذاريد . ميداني كه در تصحيحات واقعي مشكلي ندارم خودت اگر ايرادي به نظرت ميرسد از درستش كن حميد هم از نظر موضو عات تخصصي قضيه اگر حال و حوصله داشته باشد ميتواند حك و اصلاح كند . . در ضمن براي چاپ شعرهاي خوب شما امكان في الواقع زيادي داريد نشريه از شماره اول تا حالا گنجينه اي است با صدها شعر و سرود از چاپ نيم بيشتر آنها حد اقل ده سال گذشته . هيچ شعر خوبي يكبار مصرف نيست و جوانان بيست ، بيست و پنج ساله الان مطمئن باشيد نود در صد آنها را نخوانده اند ، بهترين ها را انتخاب كرده و نه به عنوان پوشال و تزيين بلكه به عنوان « شعر » هنر مادر ، و انسان ساز و شورشگر استفاده كنيد ، دهها منبع ديگر هم هست جه كلاسيك و چه منابع جهاني و ادبيات جهان بدون تعارف من فكر ميكنم مشكل قضيه شعر و ضعف در اين باره بر سر نگاه به قضيه است ، يعني هنوز اين باور وجود ندارد كه شعر و هنر و ادبيات بالاستقلال كاري ميتواند بكند و اگر چه در بسياري موارد در خدمت انقلاب است ولي زايده انقلاب نيست و خود جهانيست كه در آن بسياري چيزها براي آموختن وجود دارد و ميشود از آن كمك گرفت و با شناختن اين جهان هر چه بيشتر در خدمت انقلاب از آن سود برد . اسماعيل 11 دسامبر 1999
توضيح:
ياداشت هايي كه از اين به بعد گاه وبي گاه خواهيد خواند ، در وجه غالب در باره
شعر ، دنياي شعر و مقولات مربوط به اين دنياست . آن چه در اين ياداشت ها ميخوانيد حاصل تجربه اي عملي طي سي سال سپري شده ــ تقريبا ــ و تجربه هاي ذهني با استفاده آز آثار بسياري از شاعران و نويسندگاني بوده كه به من در شناخت دنياي شعر كمك كرده اند . اين ياداشتها نه كامل است و نه مرتب، كامل نيست به اين دليل كه هر يك از مباحث ميبايست بسيار بيشتر از اين مورد بررسي قرار بگيرد كه فرصت و امكان آن نيست . مرتب نيست كه در اين ياداشت ها از پله نخست شروع نكرده ام تا سر انجام به پله آخر برسم ، و مگر پله آخري و جود دارد. هر ياداشت مستقل است و در عين حال كم و بيش با ساير ياداشت ها در ارتباط . در اين ياداشت ها بيشتر موضوعات يا نكاتي براي من مهم بوده است كه فكر ميكنم ضروري ترند ، و آرزويم اين است كه مجموع اين ها ، تا جايي كه ادامه پيدا ميكنند روشنايي مناسبي بر گوشه هايي از دنياي شعر بياندازند و درصرفا حيطه مسايل تئوريك باقي نمانند و به كار زندگي بيايند .

ياداشت اول
نقطه مركزي در يك شعر
نقطه مركزي در يك شعركجاست؟ شايد قبل از اين لازم باشد بدانيم اساسا نقطه مركزي چيست و اساساتعريف خود شعر چيست و چيزهايي از اين قبيل كه ميتواند مدتهاي مديد اوقات ما را به خود اختصاص بدهد و باعث و باني بحث هاي دور و دراز بشود . عجالتا از اين بحث ها ميگذريم و به همان شناختي كه از شعر و مسايل مربوط به آن داريم كفايت ميكنيم و فقط به يك سئوال پاسخ ميدهيم. نقطه مركزي شعرجايي است كه خود شاعرايستاده است ، جايي كه قلب شعر ميتپد ،و جايي كه در پرتوهاي آن ميشود تصويرپيام اصلي را ديد. من فكر ميكنم كه در ساير اشكال آفرينش هاي هنري و ادبي هم ،مثل داستان ، نمايشنامه ،نقاشي وحتي موسيقي ميتوان در نقطه مركزي هنرمند و اصلي ترين پيام او را باز يافت .
البته اين اشارات مختصر موقعي قابل اعتناست كه شعر ومقوله شعر براي ما به عنوان شاعر ، يا خواننده شعر كاري جدي باشد ، و آن طور كه خيلي ها فكر ميكنند ، كار شعر را كاري تفريحي ، يا تزييني ،يا صرفا تبليغي ندانيم
و شعر را آنطور كه از كلمه اش در فرهنگ و ادب خودمان بر مي آيد زاييده شعور و ادراك و يا آن طور كه از كلمه شعر در فرهنگ و ادب غرب بر مي آيد زاييده قدرت و توانايي بدانيم و براي كار شعر و شاعري نقش و مسئو ليتي قايل باشيم . فرض ميكنيم كه اين چنين است وشاعران مورد نظر ما امثال فردوسي و حافظ و نيما هستند . امادر نقطه مركزي شعرهاي اين ها يا شماري از شعرهاي اين شاعران چه چيز هايي و جود دارد تا با كمك شان بتوانيم به تعريفي مناسب برسيم.
شايد در مورد فردوسي به دليل آنكه تمام عمر خود را صرف يك منظومه كرد راحت تر بتوان به نقطه مركزي و جايي كه خود او ايستاده نگريست ولي در مورد كسي چون حافظ اين كار ساده نيست و اگر چه ميتوان در مركز ديوان او ايستاد و حرف اصلي او را شنيد ، ولي حافظ مثلا در هر غزل خود گاه نقطه اي مركزي و متفاوت با ساير غزلهايش دارد ، يعني يك ادراك جديد .مثل اينكه حرف اصلي همين جاست .
نقطه مركزي يك شعر جايي ست كه شاعرادراك خود را از آنچه كه در باره آن حرف ميزند نشان ميدهد . روشن تر اگربخواهيم دنبال قضيه را بگيريم بايد گفت نقطه مركزي يك شعر جايي است كه شاعر ادراك خاص و شخصي خود را بر پايه يك كشف از مسئله ومقوله مورد نظرش مثلا، طبيعي ، اجتماعي ، عاشقانه ، سياسي ، فلسفي ،ديني ، ملي و... نشان ميدهد . در همين جاست كه يكي از راهبندهاي اصلي كه مانع ورود انواع و اقسام شعرها و در برخي موارد اساسا مانع ورود برخي اشخاص به نام شاعر ، به سرزمين شعر ميشود خود را نشان ميدهد . در همين جاست كه نميتوان با تسلط به انواع و اقسام فنون شعري حتي ،و داشتن چندين دفتر و ديوان وارد قلمرو شعر شد ، ونيز همين جاست كه پس از مدتها كار شعر، به طور جدي ما را به فكر واميدارد كه حرف ما و كشف ما و ادراك ما چيست ؟ آيا حرفي براي گفتن داريم ؟ .
بايد توجه كردكه في الواقع و اگر چه مقوله شكل و محتوي در يك كار هنري وحدت ارگانيك دارند و درست مثل ميوه اي كه بر درخت ،شكل و محتوي با هم جلو ميايند ،ميرسند و كامل ميشوند، ولي تمام قضاياي مربوط به علوم و فنون شعرووجود يا عدم آن هابعد از اين نقطه مورد پيدا ميكنند ، يعني بعد از اين كشف و درك و حرفي براي گفتن داشتن .
بنام شعر، دفترها و ديوانهاي متعددي به وجود آمده . ديوانهايي هستند كه بدون تعارف در تمام آنها يك كشف و ادراك بدرد بخوروجود ندارد ، اكثرا توسط آدمهاي كم هوش وبازي خسته كننده با فنون عروض و قافيه به وجود آمده اندو بيشتر در قفسه كتابخانه ها شبيه يك خشت اند تا يك كتاب شعر، و ديوانهايي هست گاهي اوقات كم ورق ، ولي با لايه ها و درونه ها و رنگ ها و آهنگ هاي متفاوت و هواها و فضاهايي مناسب براي تنفس انديشه و احساس،كه ميشود با آنها زندگي را در زواياي مختلف فهميد. ديوانهايي كه زنده اند .مثال ها زيادند ولي من براي جلوگيري از طول كلام از قاب كوچكي به قطع ده سانتيمتردرشش سانتيمتر كه روي ميز تحرير من قرار دارد كمك ميگيرم . داخل اين قاب به خط خوش نستعليق يك بيت از صائب روي كاغذ براقي نوشته شده :
طبعي بهم رسان كه بسازي به عالمي
يا همتي كه از سر عالم توان گذشت
من بارها به اين بيت فكر كرده ام ،اين شعر را اگر قطعه قطعه بكنيم فقط يك مشت كلمات كاملا عادي وچند تا حرف ربط به دست خواهيم آورد . ولي صائب اين كلمات پيش پا افتاده و بي طراوت را طوري به هم وصل كرده كه يك مرتبه مارا به قلمروي ديگر ميبرند. شايد اين خاصيت وزن و قافيه است ؟ نه ، اين وزن را بسياري ديگر هم به كار گرفته اند، و بحث بر سر وزن و قافيه نيست ، من فكر ميكنم احتياجي نيست به مثلا قا آني و قدرت هاي تكنيكي در شعر او اشاره كنم و ترجيح ميدهم از ديوان اشعار بنيانگذار حكومت ملايان استفاده كنم . در غزل معروف خميني « من به خال لبت اي يار گرفتار شدم » هيچ اشكال عروضي و جود ندارد قافيه ها ، رديف ها و هسته وزني بي نقص اند و عليرغم اندكي خنده دار بودن تصوير كه نشان ميدهد شاعر از مجموع خالهاي موجود در جغرافياي يار به خال لب او گرفتار شده است ،ميتوان گفت ، كار موفق است . ونيزميتوان گفت در نقطه مركزي اين شعر هيچ ادراك و كشف نوي وجود ندارد الا اينكه خميني ادراكي ساييده شده و هزاران بار كشف شده توسط انواع و اقسام شاعران ريز ودرشت را دوباره كشف كرده و دوباره باز نويسي كرده است و ياد نيما گرامي باد كه با تلاش بزرگ خود از جمله موفق شد گله هايي از اين نوع شاعران راكه دست از كپي كردن شعرهاي همديگر و خال لب بر نميداشتند متواري كند.
حال به آن سوي طيف برويم و همين سوژه خال را كه تا زمان حافظ هزاران بار سروده شده است در غزل شورشي و تكان دهنده اش با مطلع « دلم رميده لولي وشيست شور انگيز» در كشف مجدد حافظ باز خواني كنيم :
خيال خال تو باخود به خاك خواهم برد
كه تا زخال تو خاكم شود عبير آميز
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
و پس از خواندن و ادراك اين غزل كه في الواقع مارامبهوت و ساكت و خيره شده بر افقي كه صاعقه هاي ادراك عشق ،شورش عليه ارتجاع و بزرگداشت مقام انسان، ميدرخشند ،برجاي ميگذارد ، معني كشف در شعررا احساس خواهيم كرد و تفاوت آن را با تكرار مفاهيم كهنه خواهيم دانست .
اما بر گردم به همان بيت ساده اي كه در داخل قاب كوچك جا دارد .در اين بيت نيزصائب در ميان ادراك و كشف خودش ايستاده است ، در ميان حرف اصلي اش . من هر بار به اين بيت نگاه ميكنم ، نميدانم چرابلافاصله به آسماني آبي و روشن فكر ميكنم ، يا بهتر بگويم آسماني وسيع را ميبينم كه عقابي تيز بال و قدرتمند و مهربان در اوجهاي آن ميگذرد و جهاني را زير بالهاي خود تجربه ميكند، بارها بدون آنكه بخواهم ،فكر كرده ام صائب چقدر بايد آموخته باشد و چقدر بايد تجربه كرده باشد وچقدر بايد اين تجربه به صورت تقطير شده در اختيار شاعرانگي او و به قول خودش قوه شاعره اش قرارداشته باشد تا از چند كلمه كه از صبح تا شب تمام مردم و از جمله كاسب سر گذر او از آنها استفاده ميكنند چيزي را پديد آورد كه پس از قرنها ، احساس امنيت و شجاعت و وارستگي و گستردگي ايجاد كند، يعني من فرضي را در سايه ادراك خودقرار دهد و موجب بشود كه من همواره دوستي طبيعي واحترام جدي به صائب را به طور زنده با فاصله هفت قرن در خوداحساس كنم ، و نيزپس از سالها سرودن گاه كه ميخواهم چيزي بسرايم جدي بودن كار شعر را حس كنم و از خود بپرسم آيا براي اين شعربه اندازه كافي تجربه و ادراك دارم ؟ آيا اين تجربه و ادراك مرا به كشفي نو رسانده است ؟ آيا نقطه مركزي شعري كه ميخواهم بسرايم تهي نيست ؟ آيا در هنگام سرودن آن احساس و صف ناپذير آزادي و سركشي قدرتمند وگرم را در خود احساس ميكنم ، احساس بي مرگي ، رهايي و در آميختن با آنچه كه در باره آن فكر ميكنم ؟ آيا از اين شعر در اين لحظه و در آينده ميتوانم دفاع بكنم ؟و آيااين شعر ميتواند به من به عنوان اولين خواننده آن در زاويه اي از زندگي كمك بكند يا نه ؟ ، اگر جوابها مثبت باشد شروع به نوشتن خواهم كرد و اگر نه ، قلم و كاغذ را به كناري ميگذارم و به خواندن شعري از ديگراني كه اينچنين سروده اند اكتفا ميكنم تا زمان واقعي سرودن فرا برسد .

ياداشت دوم (بخش اول )
سرودهاي ِاينانا وحرفي درباب كهنه يا نو
چه شيرين است
همسايگي ِ دست در دست
وچه شيرين تر
همسايگي قلب باقلب ...
اين شعر ،يا درحقيقت اين چهار سطر از يك شعربلند ،از كيست ؟ كسي كه با دنياي شعر آشنايي داشته باشد در نخستين تلاش خود ، باشناخت مقوله زبان ،به سوي آن قلمرو از دنياي شعر ميرود كه گردشگاه شاعراني چون الوار، پاز،نرودا،وبيشترلوركا شاعر بزرگ اسپانياست كه نرمش و لطافت و سادگي و تقريبادست نيافتني زبانش در اين شعر خود را نشان ميدهد .
هرچهاراين شاعران وهمتايان آنان ـ شاعران سورئاليست ـ در قرن بيستم زندگي كرده اند ولي شاعري كه اين شعر را سروده است تقريباچهارهزاروپانصد سال قبل از شاعران بزرگي كه ازآنان ياد شد،درسرزمين سومر زندگي ميكرده است.اين شعر بخشي از يكي از سرودهاي عاشقانهء مذهبي و آئينيِ شهر كهن «اروك» ودرباره«اينانا»شهبانوي آسمان،ستاره سپيده دم وشامگاه، خدابانوي عشق وباروري و حامي شهر «اروك»، و«دوموزي» شاه ـ شبان و پهلوان افسانه اي ادبيات سومري درشهر« اروك»است.*
سرودهايي كه در باره «اينانا» بر الواح گلي نوشته شده اندوچهل وچهار قرن بعد كشف و بازخواني شده اند ونه تنها از نظر زيبايي هاي شعري ،بلكه از نظرشناخت دوران مادر سالاري قابل تاملندمنحصربه يك سرود نيستند. دريكي ديگرازمجموعه هايي كه در باره «اينانا» سروده شده «سرودهاي هفتگانه ستايش در باره بانوي آسماني» ، در سرود دوم ،تصوير رزمجوي اين خدا بانو را در چنان كلماتي از شعرباز ميابيم كه حيرت را برمي انگيزد:
...اينانا
چه كسي ميتواند قلب داغدارت راآرامش دهد
تابناك ميشوي
چون شعله اي خروشان بربلندِ آسمان،
پاره هاي آتش را بر زمين ميريزي
فرياد خروشانت
چرخان چون باد قدرتمند جنوب
قلب كوهها را تكه تكه ميكند
آسمان و زمين ميلرزند...
نافرمانان رالگد مال ميكني
بانوي مقدس
چه كسي قلب داغدار ترا آرام ميكند...
ادامه سرود دوم از نيايش هاي هفتگانه نيززيبا و پر شوراست و اگر تا به حال نميدانستيم كه اين شعر از مجموعه سرودهاي «اينانا»ست علي القاعده، يادر كتاب شعري چون« اسپانيا در قلب ما» اثر نرودا ، و آنجا كه به سوگ دهانهاي خرد شده كودكان شير خوار وشير و خون لگد مال شده مادران وستايش زنان شجاع اسپانيا در زير پوتين هاي سربازان و افسران فاشيست ژنرال فرانكواشاره ميكند، بدنبال آن ميگشتيم ويادركشوري شبيه به ايران كنوني تحت حاكميت آخوندهاوسرگذشت زناني كه طي بيست سال گذشته آماج انواع فشارها و رنجهاوبي احترامي هاي زاييده تفكر و عمل آخوندها بوده اند،سراينده معترض و خشمگين آن را دنبال ميكرديم.
حال با مدد «اينانا» و سرودهاي كهن سال اوبرمقوله كهنه و نودر شعرنوري مناسب بياندازيم ،شايد بتوانيم اززاويه اي متفاوت بازواياي معمول وبحث انگيز، كهنه و نو را باز ببينيم .
به طور معمول وقتي از شعركهن سخن ميگوييم،باتوجه به مقوله زمان ومفهومي كه درواژه كهن قابل لمس و احساس است از لحاظ زماني شعرهايي را در نظر مياوريم كه درايران ، به طور عام قبل از مشروطيت وبه طور خاص قبل ازنيما وجود داشته اند. همراه با اين، مقوله قالبها ، وزنها، مسايل مربوط به عروض و قافيه و بديع و سبك هاي خراساني وعراقي و هندي ، و جهان غزل و قصيده و رباعي و دوبيتي وامثال اينهابه ذهن ميزند . در خارج از ايران نيزبا تفاوت هايي از نظر زمان وتكنيك و عروض وسبك حكايت همين است .
در زمينه شعر نو در ايران با تصويرنيما و كار اودرشكستن هسته وزني و آزاد كردن اوزان از قيد و بندمساوي بودن باهم ، و آزادي در استفاده كردن يا نكردن از قافيه و رديف شروع ميكنيم و در ادامه راه به شعر سپيد و به طور كامل رهااز وزن وقافيه و امثال اينها ميبريم .
ولي حكايت شعر كهن و نواگر چه از زاويه اي اينهاهم هست ولي تنها اين مسائل و در محتوي اين نيست .درآغازنيز،به عمد ،نه بر شعري از خيام يا حافظ يا بيدل دهلوي يا شاعران برجسته اروپا در قرون وسطي ،بلكه بر يكي از كهن ترين سروده هاي فرهنگ و ادبيات سومري هاـ پديد آورندگان كهن ترين فرهنگ بشري ـ وهمسايه ديوار به ديوارايراني كه در روزگاران بعد پديد آمددرنگ شد تابر تفاوت كهنه و نودر محتواتاكيدبشود و اما اندكي بيشتر در اين باره .
***
تاكيد بر شكستن وزن و قافيه و تفاوت اساسي فرم در شعركهن و نوواقعيست. يكي از كارهاي مهم نيمايوشيج و همراهان اونيز ، ايجاد عروض و قافيه اي نو وشايسته شعر نوين با استفاده ازامكانات شعرقديم بود. نيما با اين كار ضربه اي اساسي بر دكان ناظماني وارد آوردكه با كمك عروض و قافيه ،بر ارقام و آمار كساني كه موسوم به شاعر بودند ميافزودندودر عين حال بر بسترحركت شعرسدهاي گوناگون ايجاد كرده وفضاي تنفسي شعر رامحدود كرده بودند.
ولي كار اساسي نيما را در محتوا ي كارو نگاه خاص اوبه شعر بايد ديد ـ به اين مقوله در ادامه همين ياداشت ها پرداخته خواهد شد ـ ،بدون توجه به مقوله محتوا و نگاه در شعرنو،ميتوان پس از مدت زماني نه چندان دراز در عروض نيمايي و سرانجام در شعر سپيد به همان بيماري آزار دهنده قديمي شعركهنه دچار شد . در اين زمينه خوشبختانه ـ يا بدبختانه ـ نمونه ها در بيست سال اخير كم نيست .كافيست انواع و اقسام روزنامه هاي حكومتي و نيمه حكومتي و يا بشدت حكومتي ـ نشريات مربوط به سپاه ، بسيج و كميته ها را ورق بزنيم، در كنار انواع غزلها و قصيده ها و دوبيتي ها وديگر شعرهاي روزگار گذشته ،شاهد انواع و اقسام شعرهايي خواهيم بود كه در كادر عروض نيمايي وشعر سپيد سروده شده اند و از بسياري از اين شعرهاي سروده شده با عروض نو و گاه مدرن چنان بوي ناخوشايندي از كهنگي واگربدون تعارف گفته شود،تعفن
به مشام ميزند كه تنها براي سرايندگان آنها ونيز شنوندگاني كه در مراسم شعر خواني به مناسبت انواع و اقسام «دهه»ها و بزرگداشت«امام راحل» و« يادواره جنگ» و امثالهم حضور به هم ميرسانند واحتمالا در آينده براي روانشناساني كه ميخواهند آناتومي انديشه وهنرشاعران حزب اللهي و حكومتي رابررسي كنند قابل تحمل است.
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* «اينانا »خدا بانوي بزرگ سومر بعدها در دوران اكدي ها وآشوري ها و بابلي ها ودر فرهنگ سامي به «ايشتار»يا «عشتار»تغيير نام داد بنابرروايات اساطيري«دوموزي»شاه ـ پهلوان افسانه اي مظهر روييدني هاست و بنا بر روايات تاريخي به دست آمده «دوموزي» از پادشاهان سومري بوده كه حدود سالهاي 2700 قبل از ميلاد بر شهر « اروك» حكومت ميكرده است . براي افزون كردن قدرت پادشاهان سومر و شريك شدن آنان در قدرت و جاودانگي خداـ بانوها ،در سومر قديم هر پادشاه به طور سمبليك باخدا ـ بانوي بزرگ ازدواج ميكرد تا در قدرت ريشه داروكهن مادر سالاري سهمي داشته باشد. ادامه اين حكايت با دوران مرد سالاري وتغيير الهه هاي زن به خدايان مرد پايان يافت .يكي از قطعات بسيار زيباي سرود «اينانا»زاييده ازدواج سمبليك پادشاه « اروك» با اوست. « دوموزي»اساطيري در فرهنگ سامي كهن تبديل به «تموز» گرديد و به فرهنگ و ادبيات عبري راه يافت و در نام و هيئت «آدونيس» به زمره شخصيت هاي اساطيري يوناني و اروپايي پيوست .
ياداشت دوم(بخش دوم)
سرودهاي اينانا»وحرفي در باب كهنه يا نو

بانوي بامداد
شادي آسمان، زيبايي آن
وقتي كه خفتگان
آخرين ذرات خواب شهد آلود را
درخوابگاهها مي مكند
توآشكار ميشوي
درخشان چون پرتوهاي روز
وزندگي به جنبش ميايد
وخفتگان بر بامها
و در زير سايه هاي سقف ها،
وتمام مردم «سومر»
دل خود را به تو ميسپارند
و زيبايي ترا ستايش ميكنند ...
اينانا
بانوي ما درميان رؤياهاي شهد آلودش
از آسمان به ما مينگرد،
اينانا ! نورافشان!
با پيراهن سپيده دم
بانوي من! خوشايند زمين
گرامي در ترانه هاي ما...*
بي شك ،عروض قديم ،بديع وقافيه،دقايق و ريزه كاري هاي شعر كهن ايران،وزن هاي شعر كهن،تكنيك هاي خاص برخي شاعران دنيايي دشواررادر برابرما به تماشا ميگذارد،آن چنانكه گاهي اوقات باعث ميشود با خود فكر كنيم، كه اين همه اختراع شده است تا شاعران با به كار بستن اين دقايق مراتب فضل!خود را نشان دهند و نگذارند ديگران راحت به قلمرو آنان وارد شوند، با اين همه اين حقيقت نيز وجود داردكه تمام مشكلات ودست و پاگيري ها ودقايق وظرايفِ دربرخي از اوقات درخشان عروض وبديع وقافيه قديم نتوانسته است از تاثيرجادويي شعرهاي حافظ، خيام و مولوي وفردوسي و نظامي و امثال آنهابكاهد .آنان آنچه را كه ميخواسته اند از دنياي ناپيداي احساس به جهان كلمات انتقال داده و كما بيش در دسترس ما قرار داده اند.
در بسياري از اوقات نكات مربوط به دنياي فني و تكنيكي شعر قديم چنان زنده و شاداب و با رنگ و آهنگي طبيعي در شعر نشسته است كه بر شدت تاثير آنها افزوده است .
ازسوي ديگرتمام عروض ،و بدايع شعر نو و تمام تكنيك ها و ظرافت هاي سهل وممتنع شعر سپيد ، جدا از محتواي زنده و روشن و پاكيزه ايكه در درون آنها ميبايست قرار گيردلباسيست زيبا بر تن موجودي بي جان كه نميتوان با اين لباس او رادر اجتماع زندگان قابل پذيرفتن نمود .
شايدبا اشاره اي كه به شاعران و نشريات حكومتي شد ،به نظر برسد كه بحث در باره محتواي گرايي ومقولات سياسي و انقلابي و مبارزاتي در شعر ،و امثال اينهاست . به طور خاص در حكومتي چون حكومت آخوندهااين مقوله نيز قابل اهميت و توجه است ولي تاكيد در اين نقطه عام تر از اين مقولات است.
فارغ از علاقه يابيزاري ما ازدنياي فني و تكنيكي شعر كهن ،فرم هاي كهن در ايران نيز مانند ديگر نقاط جهان حاصل كار طولاني بسياري از استادان برجسته شعرونيز موسيقي ـ با توجه به پيوند قوي موسيقي و شعر كهن ـ است .اين دنياي فني و تكنيكي،ابتدا در درون شعرها ، وذره ذره ،خود را نشان داده است وبعدها از درون شعرها و ترانه ها بيرون كشيده شده اند و دسته بندي و نامگذاري شده اند و تدوين وتنظيم گرديده اند .
اگر اين آثار تدوين شده بعدها و طي ساليان متمادي مورد سوءاستفاده قرار گرفته و موجب شده با كمك اين تكنيك ها عده زيادي به جاي كشف و خلق شعروتوجه به مقوله احساس وادراك ، وتعهد نسبت به ارزش احساسات خوانند گانشان ،وتلاش براي بر انگيختن حساسيت هاي آنهانسبت به مسايل مورد نظر،به پيچ و مهره كردن كلمات به يكديگر ـ بر اساس وزنهاي عروضي ـ بپردازند و در انتهاي هر بيت منگوله هاو زنگوله هاي رنگين و پر سروصدايي به نام قافيه و رديف بياويزند وبافنون عجيب و غريبي كه بعدها به عروض شعر كهن افزوده شد باعث اعجاب آدم هاي ساده دل بشوند تقصيري متوجه شاعران بزرگ كهن نيست و عروض كهن گناهي ندارد.
هنوز هم وزن ها و تكنيك هاي بسياري ازغزلهاي حافظ با نرمش نسيم نوازشگري كه نيمه شبي بر چهره رهنوردي تنها ميوزد و در گوش او زمزمه اي سر ميكند در پيوند است.هنوز هم حركات يك مست رقصان بر سر بازار و ضربات خروشان دهل در تكرار هسته وزني «فعلاتن» در « منم آن مست دهل زن كه شدم بر سر ميدان/دهل خويش چو پرچم به سر نيزه ببستم» در شعر مولوي زنده است و هنوز هم انتخاب ريتم تند وزن شاهنامه براي يك اثر رزمي و وزن ملايم مثنوي مولوي به عنوان موسيقي شعربراي يك اثر فلسفي و عارفانه وانتخاب هوشيارانه و دقيق نظامي براي سرودن قصه هايش قابل تامل است .
مقصود دفاع بي قيد و شرط از شعر كهن نيست ولي فرمهاي كهن در شعر نيمايي به اين دليل در هم شكست كه پيكره درون اين فرمها ـ جهان نو،حرف نوو محتوي نوـ در لباس قديمي نميگنجيد. در حقيقت تمثيل لباس در رابطه با كار نيما ضعيف است ،بايد گفت پوسته ، يا پوستي جديد بروجودي جديد روييدواين وجود جديدبا بدور ريختن كهنگي ها و فرسودگيها ، همان كهنگي ها و فرسودگي هايي كه سوء استفاده گران از فنون شعربه وجود آورده بودندتمام ارزشهاي كهن ـ و نه كهنه ـ را ارج نهاد ودر خود حفظ كردوبر همان پايه هاي كهن استوار شد.
براي ادراك روشنتر از اين مساله بايد تاكيد كرد كه ميان «كهنه بودن»و«كهن بودن» تفاوت بسيار است .كوهها و اقيانوسها ، دشت ها، ماه درخشان و خورشيد زندگي بخش كهن اند ولي كهنه نيستند .«پرومته» اثر «اِشيل» و«ايلياد واديسه»اثر«همر»، «كمدي الهي»اثر «دانته»،« دن كيشوت»اثر «سروانتس»و بسياري از قابل تامل ترين آثاردر زمينه شعر يا قصه روزگاري دراز را پشت سر گذاشته اندوكهنسالند ولي هنوزسرشار تازگي اندوجهان نو وحرف نو آنها باقيست ودر آثارنو قابل استفاده و تكرارند.شايد يك مثال براي اينكه به ما كمك كند فقط در فرم ها به دنبال كهنه و نو نگرديم در اينجا مناسب باشد.به عنوان موضوع مقوله مرگ را به عنوان يكي ازكهن ترين موضوعات مورد تامل درمذهب ،فلسفه،ادبيات و روانشناسي انتخاب ميكنيم.
درلوح يازدهم از الواح دوازده گانه كهن ترين حماسه تراژيك مكتوب انسان «گيل گامش »كه منجمله حاوي نخستين تلقي انسانها از مرگ است ميخوانيم:
چون خورشيد نوزادي رادرود ميفرستد
سرنوشت نصيب او را مقدر ميكند
آه كه قابل شماره اند روزهاي زندگي
وبي پايانند روزهاي مرگ
«گيل گامش » كه ازقصه هاي كهن سومري ها و اكدي هاست وقدمت آن به همان دوران «اينا نا» ميرسد سرانجام در سال 1849در كاوشهاي باستانشناسان توسط اوستن هنري لاياردر محل نينواي قديم و در كتابخانه بزرگ الواح گلي آشور بانيپال ( ششم قبل از ميلاد) بدست آمد و توسط جرج اسميت خوانده شد. پس از گذر زمانهاي متوالي ميبينيم تلقي «گيل گامش»پهلوان افسانه اي وپادشاه اروك كه در گريز از مرگ در جستجوي جاودانگي ست رنگ كهنگي نپذيرفته است وحماسه تراژيك« گيل گامش »نو است.مرگ وابهام و تاريكي و راز آلود بودن مساله مورد نظر « گيل گامش»به عنوان موضوعي كه ذهن را مشغول ميدارد وچه در حيطه فلسفه و مذهب وچه در قلمرو شعر و داستان و...قابل فكر و تامل است رنگ كهنگي نپذيرفته است.چند هزاره بعدخيام در زمره تابلوهاي تاريك يا روشن خود ما را به گوشه ديگري ازهمان وادي قابل تامل ميبرد:
بازي بودم پريده از عالم راز
شايد كه برم ره از نشيبي به فراز
اينجا چو نيافتم كسي محرم راز
زآن در كه درآمدم برون رفتم باز
وحدود سه قرن پس ازخيام با حافظ ميتوان زمزمه كرد:
خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
پيشتر زآنكه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشانست
حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز...
ملك اين مزرعه داني كه ثباتي ندهد
آتشي از جگر جام در املاك انداز
وهفت قرن پس از حافظ ،شاملوباكوبه زدن بر در بي دربان يكي از عميق ترين شعرهاي قابل فكر و تاملش را در هستي شناسي مقوله نيستي خلق ميكندودرگوشه ديگري از دنيا «سيمون دو بوار» بااثرعميق و درخشانش رمان فلسفي«همه ميميرند»وتلاشي غبطه برانگيزدر شناخت هستي نيستي موجب ميشود در پايان كتاب با آرامشي عميق زير لب زمزمه كنيم بدون مرگ جريان زندگي وجود نخواهد داشت وبراي هر روز زندگي كردن بايد يك روز مرد و مرگ و زندگي دو روي تفكيك ناپذيرسكه حياتند.
در باره مقوله مرگ به عنوان يكي از كهن ترين ، شايد كهن ترين موضوع مورد تامل انسان از كهن ترين ايام تا روزگار معاصرمثال زده شد تا مرز ميان كهنه و كهن در روشنايي قرار بگيرد، بر گرديم به شعر ،در تمام شعرها چه آنكه با خط ميخي بر الواح كتابخانه پادشاه معروف بابل نوشته شده و تابع قوانين نظم و نثر روزگار خودش بوده، چه در شعرهاي حافظ و خيام با عروض شعر كهن و چه در شعرشاملويا رمان دو بوارنشاني از كهنگي و جود ندارد.كهنه هاو مندرس ها آنهايي هستندكه كار خود را كرده و روزگار خود را به سر آورده اند، آنهائي هستندكه حساسيت ها را بر نمي انگيزند،به فكر وادار نميكنند و چيزي به دانش ما از زندگي ـ وحتي مرگ ـاضافه نميكنند.
كهن ها را بايد حفظ كرد ولي كهنه ها راچه درفرمهاي قديمي و چه در فرمهاي جديدبايد به دور ريخت در ميان كهنه ها شايد انبار كردن برخي از اشياء كهنه ،در زير شيرواني و براي استفاده احتمالي بي فايده نباشد، ولي در حيطه وجودهاي فرهنگي ،اجتماعي،سياسي و فلسفي و امثالهم حفظ كردن و انبار كردن و بدتر از آن رواج دادن كهنگي و اندراس كاري نادرست و در بسياري مواقع مصيبت بار است .نمونه هاي زنده اين فاجعه تقريبا در تمام زمينه ها در حكومت آخوندها قابل رؤيت است .

ياداشت سوم
برخي غمهاي شاعران ،وغمهاي شعر

دلي دارم كه در تنگي دراوجزغم نميگنجد
غمــي دارم زدلتنگي ،كه درعالم نميگنجد
حدود هزارسال پيش در شبي يا روزي ،رودكي شاعر بزرگ قرن سوم وآغاز قرن چهارم هجري( درگذشت 329 هجري= 940 ميلادي )در اندوه از فرا رسيدن پيري قصيده‌اي «در باره فروريختن دندانها »و شكايت از پيري سروده است كه در بين اهل فن و تحقيق ،بويژه از زاويه استحكام در بافت شعر ،وتصويرهاي تازه معروف است.چند قرن بعد در هنگامه حمله مغولان شاعرتوانا ومشهور كمال الدين اسماعيل اصفهاني ( مقتول به دست مغولان در635 هجري=1237 ميلادي )در شبي كه از بيماري ودرد چشم به فغان آمده بود شعري تشريحي« در شكايت از درد چشم » نوشت كه در دفتر شعرهايش ثبت شد و به يادگار به روزگار ما رسيد‌.مدتي پس از آن جامي ( درگذشت 898 هجري =1492 ميلادي)كه شماري از محققان اورا آخرين شاعر بزرگ پس از حافظ وخاتم الشعرا دانسته اند ، بر سر گور فرزند نو جوانش شعري «دراندوه مرگ فرزند »سروده كه هنوز نيز تاثر خواننده را بر مي انگيزدوقلب رابه رقت مي‌آورد . در يكي از روزها يا شبهاي قرن پس از آن ،وحشي بافقي شاعر خوش قريحه ( درگذشت991 هجري= 1583 ميلادي ) شعري « در شكايت ازريزش موو طاسي سر» خود قلمي كرد وسرخود را به «مشعلي فروزان در تاريكي شب »تشبيه كردكه آن هم از زوال نجات پيدا كرد و خوشبختانه به دست آيندگان رسيد!و بر اين روال اگر در تاريخ ادبيات جستجويي بكنيم شماربسيارزيادي از شعرهايي را خواهيم يافت كه زمزمه گر و مرثيه خوان غمها و دردها ومسايل شخصي شاعرانند و در بسياري ازاوقات بجزاعلام تاثرات عاطفي وروحي شخصي آنها به نسلهاي پس ازآنها، ما را متوجه ميكنند كه حتي آنها از چه دردهاي جسمي رنج برده اند و چه بيماريهايي آن ها را آزرده و در چه تاريخي اقوام نزديك مورد علاقه آنها فوت كرده اند ويادر چه هنگام به دليل مشكلات مالي ،طلبكاران آنها رانزد همسايگان خوار و خفيف كرده اند.
با اين اشاره اين قصد وجود ندارد كه به خاطره شاعران ياد شده كه از قضا هر چهار تن از نام آوران دنياي‌شعركهن پارسي هستند اسائه ادبي بشود و نيزنمي خواهيم به اين نتيجه برسيم كه تمام شعرهاي اين بزرگان در باره مشكلات جسمي و روحي خودشان يا نزديكانشان بوده است و يا حق نداشته اند كه در ميان آن همه شعر كه سروده اند با يكي دو شعربه خودشان نپردازند ، غرض از اين اشاره ها راه بردن به «يك زمينه »و پاسخ يافتن براي «يك سؤال »است . زمينه مورد نظر وقتي در چشم انداز قرار ميگيرد كه متوجه ميشويم از گذشته تا همين ايام في الواقع‌هزاران هزارشعردرشرح غم و اندوه و مصايب شخصي شاعران يعني «شرح احوالات »نوشته شده است و صفحات زيادي از ديوان هاي شعر را به خود اختصاص داده و متاسفانه گاه حال و هوايي را فراهم كرده كه بايد قبول كرد انگارشاعر كسي است كه بايد هميشه غم و اندوهي سنگين و در بسياري موارد شخصي را با خود حمل كند و جميع مصايب ارضي و سماوي بر او فرو ببارند و او نيز آنها را به حليه شعر آراسته كرده و در سينه تاريخ به يادگار بگذارد ، و دوستداران شعرنيزموظفند اضافه بر حمل غمها و غصه هاي خودشان اين اشعار را خوانده و بار غم هاي شخصي شاعران را هم بر كوله بار غم هاي خود بيفزايند، اما براي چه ؟و براي كدام فايده ؟، معلوم نيست!.
متاسفانه چون اين نوع سروده ها كاملا در باره مسايل وغمهاي خصوصي ــ بهتراست گفته شود اختصاصي ــ سرايندگانشان است ، حتي نميتوان با تحليل و تفسيرمجموعه اي ازآنها مثلا به اين نتيجه رسيد كه :
جماعت شاعران در دوران صفويه ، مثل دوران حاضر ازفشارهاي يك حكومت خاص ، يك ديكتاتوري عميقا آميخته با مذهب ارتجاعي و تفكرآخوندي رنج ميبرده اند و به همين دليل هم بخش اعظم شاعران همراه با كاروانهايي از زرتشتيان مهاجر روانه هندوستان شده اند.
با اين همه‌ مشكل اصلي اين نيست .احترام به آزادي ايجاب ميكند كه آنها اگر دلشان ميخواهد اين چيزها را بسرايند و خوانندگانشان هم اگر علاقه و وقت اضافي دارند ونيزدچارعارضه كمبود اندوه هستندآنها را بخوانند . مشكل اصلي وميتوان گفت خطر آفرين وقتي خود را نشان ميدهد كه فكركنيم غم هايي از اين نوع همان غم و اندوهيست كه جهان شعرآن را گرامي ميدارد و غم و شادي خصوصي شاعران همان غم و شادي شعر است. هرگز اين چنين نيست ،وهرگز غمها و شادي هاي شعر غمها و شاديهاي فردي و خانوادگي شاعران نيست .اگرتجربه سرودن جدي را داشته باشيم واگرشعربراي ما هنري قابل احترام وقابل تامل باشد،مي‌بينيم كه «اندوه شعر»ازآن نقطه اي پروبال باز ميكند كه شاعران بر غم و اندوه شخصي خود چشم فرو ميبندند واين ظرفيت را در خود ايجاد ميكنند كه فارغ از چندوچون زندگي خود به سيروسياحت در دنياي غمهاي مشترك ديگران بپردازند وبه زمزمه غمهاي جامعه خود وياچون شاعران جهاني به زمزمه غمهاي جامعه بزرگ انساني گوش بسپارند.
تفاوت اين غم با آن غم ،تفاوت يك تپه خاكي كوتاه قامت ، با كوهي عظيم وقله در قله و مه گرفته است .برفرازآن يك حشرات وپرندگان كوتاه پرواز ،بال و پر ميگشايند وبر قله ها و دامنه هاي اين يك ، عقاباني‌عاصي در خم و پيچ دره ها و ابرها و در لابلاي تسمه هاي سوزان صاعقه ها با بالهاي خسته و مجروح ،نه غم خود،بلكه غمي بيرون از جهان شخصي خود ودردي مشترك رامينالند و پرواز ميكنند.آنان از همان غمي كه پر وبال آنها را به خون كشيده نيرو ميگيرند وبراي پايان دادن به همان اندوه غير شخصي ،از پرواز ، فرياد و جستجو باز نميمانند. شايد مثالها بر اين مقوله روشنايي بيشتري بياندازند.
رودكي درشكايت از فرو ريختن دندانهايش سروده است:
مرا بسود و فرو ريخت هر چه دندان بود
نبود دندان ، لابل چراغ تابان بود
سپيد سيم رده بود ، در و مرجان بود
ستاره سحري بود و قطره باران بود...
و نيز رودكي در شعر ديگري با عنوان « بلاي سخت» سروده است:
اي آنكه غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشك همي باري
رفت آنكه رفت، آمد آنك آمد
بود آنكه بود خيره چه غم داري...
اندر بلاي سخت پديد آيد
فضل و بزرگمردي و سالاري
كمال الدين اسماعيل در شكايت از درد چشم سروده است:
جانم ز درد چشم به جان آمد از عذاب
يا رب چه ديد خواهم از اين چشم درد ياب...
وهمو درجاي ديگر سروده است:
مخور اي دل غم بسيار مخور
ور خوري جز غم دلدار مخور
نه غم يار عزيزست، آن نيز
اگرت هست نگهدار مخور...
براين روال در ديوان جامي و وحشي و بسياري از شاعران ديگر كه از برخي غمهاي شخصي خود سروده اند با آثاري ديگرمواجه هستيم كه در آنهابيرون از حصار غمهاي شخصي وماجراهاي خصوصي زندگي خود از غم و اندوهي ديگر سروده اند.
خوشبختانه هرچه از قرون گذشته به روزگار معاصرنزديك ميشويم وهرچه اين باورقوت ميگيرد كه كار شعركاريست جدي و آميخته با مقولات اجتماعي اين روند سرعت پيدا ميكند و در روزگار ماكمتر شاعري پيدا ميشود كه خطر سرودن شعري در باره درد دندان يا درد چشم خود را تقبل كرده و آن را نشر داده ودر اختيار خوانندگان خود قرار دهد.با اين همه حكايت از غم سرودن و از غمهاي شخصي قابل پذيرفته شدن توسط ديگران پايان نيافته است .ميشود گفت ديگر هيچ خواننده اي ـ به دليل رشد شعورعمومي ـ حوصله خواندن شعري در مورد درد دندان شاعران را ندارد ، اما مثلا ،هنوزهم ميشود با ظرافت بسياروبا به كار گرفتن تمام توانمندي ها و رمز و رازهاي شعر،ديواني و دفتري رااز اندوه دل خويشتن كه زاده مثلابيوفايي محبوب يا معشوقي ست پر كرد وآن را در اختيارخواننده قرار داد تا در غم ما شريك باشد و احتمالاپس از خواندن اين دفتر شعرزيرلب زمزمه تسليتي سر كرده و براي ما صبر جميل آرزو كند.
وضعيت دفتر و ديواني كه حتي با اتكابه مسايل اجتماعي ،فقط اندوه مرده و بي تحرك و سرد شاعر راازمثلا شب سياه حاكم برميهن و مسايلي از اين قبيل منعكس ميكندودر پايان شعر ،دري را بسوي راهي يا حتي كوره راهي باز نميكند ـ يعني توان باز كردن چنين دري را ندارد ـ ومشعلي را بر ديوار شب زده نمي آويزد يا حتي چوبه كبريتي را شعله ور نميكند،يا بدتر از اين در قعر شبي اينچنين سياه به تلاوت آيات ياس ميپردازد،همين است.اين غم نيز اگر چه خصوصي نيست در حيطه همان غم هاي خصوصي قرار ميگيرد و به دردانبار خصوصي شعرهاي شاعر ميخوردويادست بالا شعرهاي حاوي اين چنين غمهايي در تيره و تبارشعرهايي قرار ميگيرند كه به شعرهاي «ماده تاريخ» معروفند ونشان ميدهند اين آب انبار كي ساخته شده ،كار بناي آن مسجد وآن مناره در چه سالي خاتمه يافته وفلان كس در چه سالي فوت كرده است.
تا اينجا ،ازيك مشكل صحبت شد.براي شناخت حجم و وزن اين مشكل و لاجرم تاثيرات آن بر احساسات و عواطف خوانندگاني كه قرنهاي متمادي از اين نوع شعرها تاثير پذيرفته اند كافي ست باتاريخ ادبيات وآن بخش از آثار شاعران سرزمين خودمان كه به مقولات مورد اشاره و يا چيزهايي مشابه پرداخته اندآشنايي نسبي داشته باشيم و نيزسهم تاثيراين نوع كارها رادر عمق روان ظاهراناپيداي جامعه ،وكمك به گسترش واعتلاي !«فرهنگ سوگ »در يابيم.اما راه برون رفتن ازحيطه غمهاي خصوصي شاعران وراه يافتن به دنياي غمهاي شعرچيست؟.
براي كساني كه كار هنري ولاجرم كار شعر را موضوعي شخصي ميدانند اساسا مشكلي و جود ندارد ، ولي اگر ما از زمره كساني باشيم ــ چه شاعر و چه خواننده شعر ــ كه كار شعر را زاييده مسايل اجتماعي ودر پيوند بااين مسايل بدانيم وبراي آن رسالتي قايل باشيم خروج از دنياي غمهاي شخصي و ورود به دنياي غمهاي شعرچندان مشكل نخواهد بود.
به دليل جلوگيري از طول كلام ازبردن نام و نشان بزرگاني كه در اين باره گفته اند و نوشته اندميگذرم و همين قدر اشاره ميكنم كه گفته شده است:
هنرمند «عصب حساس جامعه »است كه «درد مشترك جامعه »زودتر از ديگران او را به فرياد مي آورد ونيز هنرمند «زبان عمومي »و قدرتمند اجتماعيست كه امكان سخن گفتن را از او گرفته اند ، ونيز هنرمند نقطه تلاقي تيز ترين ادراكات اجتماعي روزگار خود است و...
با اتكا به چنين نقطه نظرهايي ميتوان گفت عصب و زبان مشترك اگربه غم فردي خود بپردازد ، به نوعي از موقعيت خود سوء استفاده كرده ويا اينكه نشان داده است به واقع عصب و زبان مشترك جامعه نيست وــ اگرفرد مورد نظرشاعر باشد ــ از مرزهاي واقعي دنياي شعر وغمهاي دنياي شعر وادراكات وتجربه هاي يك شاعرسخت به دور است .وضعيت چنين شاعري شبيه به پزشكي ست كه چون بيمار به او مراجعه ميكند ، به جاي شنيدن حرفهاي بيمار و تلاش براي مداواي اوبااتكابه دانش پزشكي، وروحيه دادن به او،ساعتها براي بيماراز انواع و اقسام دردها و بيماري هاي ـ معمولا علاج ناپذيرـ خود صحبت كند و در پايان ،بيمارحيرت زده رابا روحيه اي خرابتر ازاول روانه كند.عقل سليم حكم ميكند چنين طبيبي ،مطب خود را بسته و قبل از هركاربه مداواي خود بپردازد. سخن بيشتردرباره غمهاي شعرونيزشادي هاي شاعران وورود به حيطه اي را كه شاعران از غم زنده و بيدار مشترك وشادي هاي خودسخن ميگويند به ياداشتي مستقل در فرصتي ديگرواگذار ميكنم ودرپايان اين ياداشت ميرويم تا با هم شعر «ميتراود مهتاب »نيما راباز بخوانيم.در اين شعر«غم شعر »به خوبي قابل لمس است .جايي كه شعر در تجسم پيكره نيما در مهتاب وبرحاشيه دهكده اي به وسعت ايران ـ وشايد جهان زيرا نيما دنيا را دهكده خود ميدانست ـ ايستاده و زمزمه ميكند:
.. غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند...
یاداشت چهارمبال هاي شعر،افق هاولحظه ادراك

براي شاعربودن،دوبال بايد داشت...
وبردوبال هزاران پر،ازهرآنچه كه بايد
وازهرآنچه كه ما را به ره به كارآيد...
براي شاعربودن...
مدام بايد رفت
مدام بايد ديد...
مدام بايد بوئيد
مدام بايد در سيرو در سفر پوئيد...
به احتمال زياد شماهم درباره تفاوت شعرونثرجمله اي با اين مضمون را شنيده ايد كه :
حالت كلمات و جملات دردنياي نثر، شبيه به حالت قدم زدن است امادردنياي شعركلمات و جملات به پرواز در ميايند.
در روزگار ماهمانطوركه تعريف فيزيكدانان قديم در باره حقيقت «ماده»ناقص و ضعيف به نظر ميرسد اين تعريف نيزبراي«شعر»بسيار ناقص است بويژه كه مرز شعر ونثرديگر موزوني و عدم موزوني و ريتم و موسيقي جملات نيست و اي بسا كه در يك رمان ، رماني مثل « پاپ سبز» يا«آقاي رييس‌جمهور»يا«پدروپارامو»وامثال اين رمانهاخود را با جهاني از شعرروبرو ببينيم و در يك ديوان پرقطرمنظوم اثري از شعر نيابيم.اما با تمام اينها، اگرشعر را با نظم اشتباه نكنيم و به خصيصه جادوئي تيز پروازي روح و جان شعرتوجه داشته باشيم في الواقع درشعروباشعر،حال و هوا و مقوله پروازآميخته است و اگرنه از سر تفنن بلكه به طور جدي با شعر و شاعران حقيقي سروكار داشته باشيم روزي اين احساس را در باره آنها خواهيم داشت كه گوئي شعر آنهادر پروازي بلند از افقهاي گوناگون گذشته ،بسياري وقايع و حقايق ــ حقايق انساني ، اجتماعي تاريخي . عاطفي ، فلسفي و... ــ رادراوج ها و از چشم اندازهاي مناسب ديده وتجربه كرده است وما با خواندن آن شعرواحساسات وادراكاتي كه توسط آن شعر به ما منتقل ميشودآن پـرواز رادوبـاره تجــربه ميكنيم وآن حقايق و واقعيـات رادر درون ذهـن خــود زمزمه گر ميبينيم.شايد مثالها بتواند در اين زمينه مددكارگردد.
نمونه اول را از دفتر شعرهاي نيما انتخاب ميكنيم:

گذشتند آن شتاب انگيزكاران كاروانان
سپرها ديدم از آنان فرو بر خاك
كه از نقش وفورچهره هاي نامداراني
حكايت بودشان غمناك
بديدم نيزه ها بيرون
به سنگ از سنگ چون پيغام دشمن تلخ...

نمونه دوم را از ديوان حافظ بر ميگزينيم:

...مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر
كه صاف اين سر خم جمله دزدي آميزاست
سپهر بر شده پرويزنيست خون افشان
كه ريزه اش سر كسري وتاج پرويزست...

براي نمونه سوم به سراغ خيام ميرويم:

اين كهنه رباط را كه عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است
بزميست كه وا مانده صد جمشيد است
قصريست كه تكيه گاه صد بهرامست

وبراي چهارمين نمونه ازسيف الدين فرغاني مدد ميخواهيم:

.. شمعي كه در زمانه بسي شمع ها بكشت
هم بـــــــر چراغـــــدان شما نيز بگــــذرد
زين كاروانسراي بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شــــــما نيــــــز بگـــذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوي ســـــــگان شـــما نيز بگذرد...

ميتوانيم دهها مثال ديگر در اين زمينه در آثار شاعران ديگر پيدا كنيم ولي همين اندازه كافيست .
از اين چهار تن نيما شايد در سير و سفرهايش درراهها و دره هاي گذرگاهش درحاشيه غروب توقفي كرده وناگهان با ياد آوردن تاريخ سرزمينش بويژه تاريخ پرتلاطم مازندران و گيلان سپرهاي برخاك افتاده ونيمرخ هاي مبهم پهلوانان ادوار كهن رادربرق ناگهاني و زودگذر الهام ديده است وشعر خود را سروده است.
غزل حافظ در آغازروي كار آمدن امير مبارزالدين محمد معروف به «شاه شيخ»وآغاز دوران تاخت وتازپاسداران و مامورين دستگاه ولايت فقيه وشدت گرفتن امر به معروف و نهي از منكروگردن زدن ها و به دار كشيدنها سروده شده است.انهم در حالي كه ايران اندكي قبل در دوران مغول به خون كشيده شده و ميرود كه دوراني ديگر از سيلابهاي خون وكشتار را در دوران تيمور بگذراند. در چنين حال و هوايي حافظ سپهر مدور فراز سر خود راچون پرويزني ــ غربالي ــ ميبيندكه در حال الك كردن استخوان ريزه ها و تاج هاي خرد شده شاهان است. بايد براي درك انديشه حافظ از اين مقوله تمام غزل را خواند.
تلقي خيام فيلسوف و رياضي دان نيز شبيه تلقي حافظ وبا بار بيشتر و قويتر و البته اندكي تاريك تر فلسفي ست. نگاه تاريخي سيف فرغاني عارف شاعر و آزاده كه مثل بسياري از عارفان ايراني براي«مردم»و«خلق»تقدسي فلسفي قايلند در پرتو خشم و نفرت از جنايات مغولان روشن تر است.
هر چهار مثال عليرغم سايه روشن هايي كه بر آنها افتاده و حال و هواي سرايندگانشان رابيان ميكند ، نمونه هايي از ادراك شاعران مورد نظر را از تاريخ بيان و به ذهن ما منتقل ميكنند.ادراك شاعران ياد شده تنها در حيطه تاريخ جولان نكرده است بلكه راه به فلسفه برده است وبي اختيارذهن و ضمير را به مقوله «زمان»و«گذر»و«تغيير»و«ناپايداري حوادث» متوجه ميكند.هيچكدام از شاعران ياد شده ادعاي دانش تاريخ را نداشته اند ولي احساسي را كه با شعر خود منتقل ميكنند، عصاره و تقطير شده همان احساسي ست، يا بهتر است گفته شود نمونه اي از همان احساسي ست كه مثلا در پايان اثر چند هزار صفحه اي ويل دورانت ــ تاريخ تمدن ــ يا اثر عظيم محمد ابن جرير طبري ــ تاريخ طبري ــ ، يا كتابهايي كه به تفسير و تحليل تاريخ و فلسفه آن پرداخته اند در خود زنده ميابيم.تفاوت در نحوه ارائه است ، محقق و تاريخدان با سالها تحقيق وبه كار گرفتن ضمير خود آگاه خود جلو ميرود و به زمزمه با گذشته ميپردازد وشاعران ياد شده از درون ضمير نا خود آگاه خود و در حاليكه زمزمه هايشان با نوري فسفري در تاريكي ميدرخشد از ادراك تاريخي خود سخن ميگويند. آيا ميتوان گفت اين ادراكات زاييده معجزه است و شعرهايي با اين ظرفيت و عمق ازخلا زاييده شده است و اين شاعران چون رسولي امي كه با مبدائي ناپيدا در ارتباط است ، در ارتباط با منبعي فرا انساني به اين ادراكات رسيده اند. جواب منفي ست زيرا نه در مقوله ادراكات تاريخي و و فلسفي ، بلكه در ساير زمينه ها نيز با چنين مشكلي روبرو خواهيم شد، اما حقيقت چيست؟ در همين جا ميتوانيم بالهاي شعر را ببينيم.

***
حقيقت اين است كه براي سرودن ، براي آنكه شعر بالهاي نيرومندي براي پرواز داشته باشد بايد بسيار خواند و تجربه كرد و دانست.بالهاي نيرومند پرواز بايد از هزاران پرپوشيده شود تا شعر بتواند از زمين كنده شود و به ارتفاع مناسب برسد. زندگي برخي از بزرگترين شاعران با غبارهاي زنان و در ابهام پوشيده شده است و ما نميدانيم انها از چه مراحلي گذشته اند و چه تجاربي را آموخته اند، ولي در باره بسياري از شاعران زندگانيشان در روشني قرار دارد و مشخص است كه آنان از برجسته ترين آگاهان و دانشمندان زمان خويش بوده اند. در گذشته لقب «حكيم» كه با نام شاعراني چون فردوسي و خيام و ناصر خسرو و سنايي و... همراه بود گوياي احاطه آنان به دايره اي از علوم متداول زمانشان بود




پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

غزل در ماهور برای ازاد زنان ایران

غزلی در ماهور برای زیبائی و شجاعت شورنده برارتجاع سیاه مذهبی، برای آزاد زنان ایران
سروچون قامت تو قامت رعنا ننمود*
اسماعیل وفا یغمائی

سرو چون قامت تو قامت رعنا ننمود
نرگس خفته، چو چشمان تو زیبا ننمود
وین سکوتی که بر آن بسته زناگفته گره
غیر فریاد تو،کس ناطق و گویا ننمود
دیرگاهیست که این خطه خراب از غوغاست
کس به آبادی اش اما چو تو غوغا ننمود
طره ی زلف ترا بیهده «حافظ» نسرود
به خطا خال ترا «خواجه» تماشا ننمود
به تمنای تو در هر غزلی سوخت چوشمع
آنکه از جمله جهان هیچ تمنا ننمود
فارغ از شطح بزرگان و خرافات عتیق
«خواجه» شد «عبد» ونظرجانب «مولا» ننمود
روی بر تافت زهرمرشد و مسجد اما
جز به پیش بت تو قامت خود تا ننمود
ز همه معجزه ها تافت سر اما چو« وفا»
معجز روی و خط وحسن تو حاشا ننمود
زانکه چونان رخ زیبای تو کس از رخ شیخ
پرده ی زهد ریا پاره و افشا ننمود
وآنچه را در پس این پرده ز «اسرارمگو»
بود، غیر از تو مگر، خوب هویدا ننمود
کور باد انکه به «صد بار هزار»از سر شوق *
چو «فروغی» رخ خوب تو تماشا ننمود
کس ندانست مقام سخن، ار «سعدی» را
دامن شعرپرازلؤلؤ لالا ننمود
گفت:بر باد مده زلف که بر باد دهی**
تو مرا، لیک نظر جانب ملا ننمود!
زلف بر باد بده!تا بدهی بر بادش!
که جز او، خاک کسی بر سردلها ننمود
زلف بر باد بده!چونکه چنین معجزه را
نه محمد نه مسیحا ونه موسا ننمود
اژدهائی که ز دین چنبره در چنبره زد
چاره اش را نه «عصا» نی «ید بیضا» ننمود
چاره، «شق القمر» روی دلاویز تو بود
که از این ظلمت ویران شده پروا ننمود
باز کن چهره و بگشا لب و فریاد بر آر
که کسی جز تو چنین کار گران را ننمود
قامتت پرچم رزم آوری ملت ماست
که مر او را مگر البرز چو همتا ننمود
درس رادی ز زنان گیرکه در مسلخ شیخ
کس چو آنان به شهامت قد و بالا ننمود
15 ژوئن 2006
*با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا (فروغی بسطامی)
** زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم(سعدی)

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵

ای اآزادی... اسماعیل وفا یغمائی

اى آزادى

ركوع مرا
هيچ آسمانى،
و سجود مرا
هيچ زمينى
نظاره نخواهد كرد
خدائى را به نيايش اگر بايد ايستاد
تنها توئى
تنها تو، اى آزادى!
تو
كه تنها تو
آدمى را آفريدي
ودر آفرينشى بى پايان
دمادم، او را مى آفرينى.
نورى تو
هوا
و
آب
و
شعله اى
آنچه كه آدمى را زنده مي‌دارد
وآنچه كه به مرگ معنا مى بخشد.



زيبائي تو!
زيبائي اي آزادي
حتي زيباتر از معشوق من
ــ آفرينه‌اي كه در روشناي پوست تن‌اش محو شوم
تا تاريكي و تنهائي خود را وانهم
و ترانه‌اي روشن جستجو كنم ــ
و مستي آورتر از آن شراب عتيقِ كهنِ ملعونِ مقدس
كه شاعران از خمخانه‌ي شيطانش ربوده‌اند
تا‌آتش آن را در شعرهاي شبانه بر افروزند
و به آتشدانها و قلبهاي مردمانش هديه دهند .


زيبائي تو!
وآن محبوب بي پايان مشترك
كه به تفرقه پايان ميدهد
و سرودها و دستها را يگانه ميكند.
چنان معصوم و كوچكي تواي زيبا!
كه گيسوان رها شده در باد زني عابر
و كفر كافران و پيمانه‌ي رندان رابه دفاع مي ايستي
و چنان عظيمي تو
كه تمامت خشم ملتي را
تنها در يك واژه مي نشاني
و در بارگاه «اقتدار» و«فريب»
منفجر مي كني:
آزادي !.

نه سياه
نه سپيد
نه سرخ


و نه زرد.
نه پرچم
نه مرز
و نه مذهب،
درآنسوي خدا و شيطان
فراتر ازهر آئين و آرمان
تو تنها زمين را به رسميت مي شناسي
و انسان را بر آن.


فراتر از هر تعريفي
كه همه چيز با تو تعريف ميشود
و خود هرگز تعريف نمي شوي،
تو،
تنها،
هستي،
چرخنده چون توفاني در ذات جهان
و استخوانهاي آنكه بر تخت شكنجه
يا در خيابانهاي غربت
و شعله ها ترا زبانه كشيد و فرياد كرد.

كدام شعر و كدام غزل
اي معشوق!
كه سرودني نيستي
تو تنها بودني هستي
كه تمامي بودني
بايد در هواي تو احاطه و عريان شد
و بي هراس و جسور ترا در آغوش كشيد،
تا يگانگي تن و جان و جهان


و تا وصل تو عطش تمنائي ديگر در كام ريزد.


از دور دست زمان
كاهنان آدميان را به سجده‌ي خدايان ندا دادند،
بشنويدم!
اينك منم آن منادي
كه تمامي خدايان و رسولان را به سجود تو مي خوانم
تا نقاب «تزوير»
از چهره‌ي «ابليس»
فرو افتد
و سيماي خداي راستين
نه در «طور»
و نه در «معراج»
بل درتجلي تو
به تماشاي جهان
نهاده شود.
9 ژوئيه 2003 ميلادي

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

درس عروض و بديع و قافيه اسماعيل وفا يغمائى

درس عروض و بديع و قافيه
اسماعيل وفا يغمائى

تاريك
چون شب
با ستارگانش،
وچون روز
فراخ قامت وروشن
با خورشيد
و آسمانش.


تنها
و
منزوى
چون جهان بى پايان
كه در خويش تنها
وبا خويش منزوى است،
و مجموع
چون قطره در ميان اقيانوس
وزنى ومردى
كه در انتهاى در هم آميختن دلها
تا جانشان را در هم آميزند
تن هاشان را در هم مى آميزند.
اين چنين!
بايد باشد
شعر!.


شعر بايد تلخ باشد
نه تلخ چون تلخى تاريك چشمان تواى عشق ممنوع !
اى عشق ممنوع!
كه چون تندرى باريك درجرعه اى شراب شيرازمى درخشد
بل آن تلخى كه كه در رگهاى ملتى منكوب مى چرخد
چون زهرى كه بر دندان افعى كبرا
و آماده فرو ريختن در شاهرگ جلادانى دستار بند
كه تقدير ملت را در مسلخ مذهب و استبداد دباغى مى كنند،
تااز پوست كوچكترين كودكان سرزمين ما
پوستينى شايسته ى تن و پوست خويش فراهم آورند،
وشعربايد شيرين باشد
چون تكه قندى كه در استكان چاى كارگرى خسته حل مى شود
وچون شهدى كه زنبورهاى زرد آفتاب
از لبان و گيسوان تو مى ربايند
تا من اين شهد را از آنان بربايم
وبا آآن سرود پيروزى مردم راآذين كنم.


شعر بايد گرم باشد
گرم چون اجاق شبانان و آبياران!
گرم چون كوره ى آهنگران
گرم چون عاشقانه هاى آذرى وسرودهاى كردستان
و نواى دهلها و طبلهاى بلوچستان ولرستان
گرم چون نگاه چشمان مردم سر زمين ما
وگرم چون قلب چريكى كه بخاطر آزادى سرد مى شود
تا گرماى اجاق شبانان و آبياران وكوره آهنگران
و گرماى عاشقانه هاى آذرى و سرودهاى كردستان
و نواى دهلها و طبلهاى بلوچستان و لرستان
و گرماى نگاه زنان و مردان سرزمين ما
سرد نشود
تا قلبهاى ما درغربت تبعيد سرد نشود.
وشعر بايد سرد باشد
سرد، چون نگاه ايستادگان بر سيماى خائنان
و سرماى منجمد ابدى خليج هاى ستارگان دوردست
كه پولاد درآن مى تركد!
اميد در آن زنده مى ماند
سرد، چون دشنه ها و تفنگهاى پنهان درانديشه ها و دستها
كه به فرجامى محتوم خواهند درخشيد
و شليك خواهند كرد.


به هنگام سرودن
بايد برآيد و طلوع كند
رقصان و رخشان وروان و رنگين
هر حرف از درون هر واژه
هر واژه در ميان هر سطر
هر سطر در خم و پيچ هر فراز
و تمامى شعر ازاميدها و آتشهاى ژرفگاههاى جان شاعر
كه نيرومند تر از تمامى غروبها ى نوميد
سنگهاى نوميدى را مى تركانند و مى گدازانند
وشعله مى كشند و بر مى آيند
تا نواى تقطير شده ى گلى يا گياهى
يا ترانه حقيقتى
يا سرود اعتراضى
يا آرزوى ملتى را به پرواز در آورند.


گرانبهاتر از هفت گنج!
چون گوهرى بى بديل و درخشان!
ــ كه تاج شهرياران را لياقت داشتن آن نيست ــ
وبى نياز از محبت زرگران و مقومان
پيش از آنكه بخوانندش و بستايند ش و به ترازويش كشند
شعر بايد خود ستاينده و سرود خوان خويش باشد
تا در انگشتر و گوشوار و گردن آويز بى نام ترين مردمان بنشيند
و بى نياز از نام شاعر
جاودانه شود.


دلير
و مومن
و كافر!
بايد بجنگد شعر
(بگذاربه دوزخم افكنند!)
بايد بجنگد شعر
سركش تر از شيطان
نه تنها با شيطان
كه گاه با خدا! و ايستاده در كنار شيطان
بايد بجنگد شعر
نه فقط با ارتجاع
(بگذار بر صليبم كشند!)
كه گاه با انقلاب و در كنار انقلاب
نه فقط با مرتجعين
كه گاه با انقلابيون و در كنار انقلابيون
به هنگامى
كه خدا و افق و انقلاب محدود
و بيكرانگى تا ختن قلبها و انديشه ها
فراتر ازنرده هاى مقدس و معيارهاى مشروع و معروف!
ممنوع اعلام مى شود
بايد بجنگد شعر
در كنارافق
و انقلاب
و خدا
بايد ويران كند آخورها و اصطبل هاى زرين را
و از هم بگسلاند افسارها و مهارهاى عطر آگين و آهنين را
و بتازاند قلبها و انديشه ها را
چون جنگلى خروشان از اسبان يال افشان آزاد مهار ناپذير
در زير بارش زلال ترين بارانها
و درخش آذرخشان و سرود رعدها
تا آنسوى آغلها و اصطبلها وبت ها و باورها
وتا ميعادگاهى كه خدا و انسان وطبيعت
بى نياز ازجامه ها و حجابها
يكديگر را در آغوش مى كشند
در يكديگر محومى شوند
و افق پيرو پايان يافته،
انسان و خداو طبيعتى جوان و نو را بر آفاقى تازه مى زايد
و سرانجام بايد آماده باشد شاعر
كه بر هر واژه ى شعرش بميرد و زنده شود
هنگامى كه نه به دست دشمنان
بل به فرمان مسيح
بر صليب ميخ پرچ مى شود
هنگامى كه واپسين ترانه اميدش را
به محبت به بدرقه مصلوب كنندگانش مى فرستد
و تنها
يهودا
بر جلجتا
سوگوار اوست.
سوم ژانويه2006 ميلادى

Esmailvafa99@yahoo.ca
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۵

خطابه اول ماه مه

خطابه متناقض ومغموم ومه آلود ا ول ماه مه
اسماعيل وفا يغمائى

براى اين كه
برادران و خواهران مومن لبخندى بزنند
مى توان به راستى زمزمه كرد:
ريش انبوه «ماركس»
و سبيل محتشم «انگلس» چندان زيبا نبوده اند
كه اولى بوى«خردل» و دومى بوى« توتون» ميداده است!،
وهرچند در كشاكش انقلاب،و جابجائى طبقات
معمولا ! و تا حالا ودر خيلى از اوقات
به دلايل و با توجيهات انقلابى و توحيدى
پيشخوان قصابى تبديل به دادگاه شده است
ساطورها جبه قضاوت پوشيده اند
كاردها و قناره هاى قصابى رياست دادگاه را به عهده گرفته اند
وسرود خونين جهل آگين
و ذكرزهرآلود ميليونى«اعدام بايد گردد، اقدام بايد گردد»
ارزش جان آدمى را از با دى كه از زير دمب خرگوشى گمنام و تنها
در صحرا ئى بى نام رها شود نازل تر كرده است،
و لاجرم پيكرهاى متهمان محاكمه نشده
چنانكه در پشت بام« مدرسه علوى»
تبديل به جوالهائى له شده از سرب شده است
[وما البته داشتيم چائى قند پهلويمان را مى خورديم
و از وزيدن نسيم آزادى!! بر زيتونه هاى امام كيف مى كرديم]
به نظر من
«لنين» در تيرباران بچه هاى خردسال«آخرين تزار» بيرحمى كرد،
واسكلتهاى خشكيده كشتگان و مردگان ديكتاتورى فربه«استالين»
بدون تعارف هنوز هم بعد از سالها،چندين وچند تن وزن دارد،
وبراى اين كه
برادران و خواهران مومن بيشتر لبخندى بزنند
مى توان زمزمه ها را اين چنين ادامه داد:
كه به دليل تجمع مومنان صاحب صلاحيت و انقلابى!
«ماكسيم گوركى» هرگز عضو حزب كمونيست نشد،
و «مايا كوفسكى» به دليل وفور دستما ل
و الاغهاى سراپا هيكل! گوش، دچار استفراغ روحى شد
و تيرى بر قلب خود نشاند وفلنگ را بست و رفت،
و«سرگئى يسنين» رگش را زد
و به لطف حق تناقضاتش را حل كرد و با خودش به وحدت رسيد،
و بنا بر گفته رفقاى چينى من«چى يه» و« يائو يائو»
[مائوئيستهاى دو آتشه اسبق
و ضد مائوئيستهاى دو آتشه اكنون]
و شهادت عمه «يائو يائو»
كه زيبائى و تجربيات فراموش ناشدنى شگفتى داشته است!
«مائوتسه تونگ» رهبرى بدون شك
و در تمام زمينه هاى جسمى و روحى و غيره توانا وتاريخى،
ولى تمام هيكل، كيش و شخصيت بود
كه فكر مى كرد از «فلان نقطه خاص» آسمان افتاده است
و اين اواخرعمر
مشروعيت خود را ازتاريخ نمى دانسته
كه مشروعيت تاريخ
ويك ميليارد و اندى مردم چين را به خود مشروط كرده بود!.



براى اين كه
رفقاى چپ خوشحال بشوند
مى توان گفت:
بنا بر نص تورات
«يهوه» خرابكارى هاى توجيه ناپذير
و افتضاحات فراوانى مرتكب شده است،
ومثلا دختران فلكزده يهودرا
به دليل بستن خلخال كچل كرد
وجماعتى از يهوديان مادر مرده را به جرم خوردن عد سى!!
تبديل به ميمون و عنتر فرمود
تا ورجه ورجه كنند و باعث عبرت سايرين بشوند،
و به دسته ديگرى گفت دو دسته بشوند
و همديگر را تا مى توانند بكشند
تا رضايت ايشان و هيتلر جلب شود!
وپيامبر بزرگوارش«داوود نبى»، همسر سردار سپاهش را تور زد
وسردار سپاهش را پى نخود سياه فرستاد تاكشته شود،
وپسر داوود نبى
چنانكه تورات مى گويد و« لوركا» سروده است
به خواهرش «تامار» تجاوز كرد
و«سليمان نبى» به دليل انباشت طلا
روى «اوناسيس» و «راكفلر» و «برلوسكونى» را سفيد كرد
و قاعدتا
[ اگرباور داشته باشيم
كه انباشت سرمايه زاده ى استثمار است
حتى اگر صاحبكار سليمان نبى باشد
و خانم بلقيس هم عيالش باشد
و قاليچه پرنده هم داشته باشد ]
پدر ملت را در آورده،
و آخرين پيامبر
در سن پنجاه و دو سه سالگى
ــ در سن كنونى راقم اين سطور!! ــ
با «عايشه» نه ساله ازدواج كرد
و بهانه به دست گمراهان داد
و باعث شد كه ما مسلمانان مظلوم آواره
هزار و چند صد سال بعد و با اين همه گرفتارى
[و هنگامى كه در چاد مسلمين از گرسنگى تاپاله شتر مى خورند
و با شاش شتر سرشان را مى شورند
و از گرسنگى سلاخى مى شوند
و وضعشان از هزار سال قبل افتضاحتر است]
دائما مورد سئوال بيدينان و كافران آواره تر از خود قرار بگيريم!
و پاسخ بدهيم كه:
چرا نمى فهميد و شعور نداريد
پيغمبر وضعش با ما فرق مى كند!
و آيه هاى مربوط به دست و پا بريدن
وچهار تا زن گرفتن
وكتك زدن خانمها و...
از متشابهات است و نه محكمات!
هر چند كه به فرموده خود خدا
يك حرف از كلام خدا تا قيام قيامت تغيير پذير نيست
و اين مائيم كه بايدبعد از چهارده قرن
همت بكنيم و پيدا بكنيم هندوانه فروش را!.



براى اينكه باز هم برادران و خواهران مومن
به ريش و سبيل لنين و استالين لبخندى بزنند
مى توان به راستى زمزمه كرد:
حرفهاى« ميلوان جيلاس» و« مدود اف» و« كاستلر»و«جورج ارول»
و« ريچارد رايت» و« سيلونه» و«آندره ژيد»
و «آندره مالرو» و«استفن كرين»و« سولژنيتسين»
و چند خروار معترض و بريده ديگراز مزدوران بورژوازى!! واقعى است
وحضرت عباسى ديكتاتورى پرولتاريا
به رهبرى تكنوكراتهاى شكم گنده سبيلو
دست آخر پدر پرولتاريا را در آورد،
و وقتى كه يك كارگر بخاطر دزديدن يك گونى آرد تيرباران مى شد
درسالن بزرگ بيت رهبرى!
هرشب چندين گونى آرد فرد اعلاى دو الكه
كه توسط خبازان خبره تبديل به كيكهاى خوشمزه شده بود
توسط رهبر و آقايان سبيل گنده و خانمهاى گردن كلفتشان
همراه با چند ده ليتر ودكاى ناب
به سلامتى بيضتين بى نظيرو بيضاىهميشه جنبان رهبرى
[كه ستاره هاى پنج پر سرخ بر آن سوسو مى زدند]
به سلامتى پرولتاريا
ومنجمله همان كارگر تيرباران شده
نوش جان و گواراى وجود حضرات مى شد،
ونيز انبارهاى باز شده پرونده هاى دوران استالين مى گويند
نيمه شب وقتى نسيم بر فراز كاخ تزارها
پرچم پرولتاريا را به رقص مى آورده
و ماه با شكوهى شاعرانه
بر فراز مجسمه هاى غول آساى حضرتش
ودر پشت پنجره هاى كرملين نور مى افشانده
تا سبيل كلفت رهبركبيرخطاناپذير
و فاتح بلاترديد جنگ قهرمانانه ضد فاشيستى را
با مهتاب آسمانى عطر اگين كند
و وقتى پيشوا و بيضتينش،
هرسه،معصومانه غرق خواب و آرامش بوده اند
و هر سه غرق در روياهاى گرم وگرد و رنگين،
در پشت ديوارهاى شكنجه گاههاى فرياد زده
كودن ترين اراذل لامذهب بيدين!!
شلاق بركف و كف آلوده در دفاع از حزب و ديكتاتورش
بر دفاتر شعر و رمان مى تيزيده اند
وبر سر و سبيل شاعران و نويسندگان مى شاشيده اند
وبازجويان هوشيارترين روشنفكرانى بوده اند،
كه سوسياليسم را بدون آزادى فهم نمى كرده اند،
و قبول نداشته اند
كه ماجراى چوپان آسمانى و گله گوسفند
با انواع تمهيدات انقلابى
تبديل به چوپان زمينى و باز هم گله هاى گوسفند و مكرر شود
و وقتى هم كه ديوار فرو ريخت
متاسفانه
نوه هاى شكنجه شدگان براى تن فروشى و يا عملگى
به آنسوى« ديوار» سرازير شدند
و هنوز هم سرازير مى شوند
تا در ازاى سى يورو و گاهى كمتر
دستها يا رانهاى خود را بفروشند.



براى اينكه
باز هم ! رفقاى چپ هم! بيشتر خوشحال بشوند
و از آنجا كه خداوند
از اگاهان امت
و منجمله از شاعران بزرگ و متوسط و كوچك
كه بدبختانه كمى آگاهى دارند، تعهد گرفته است
در مقابل پلشتى ها ساكت ننشينند
و به آنها قول داده كه آنها را به جهنم نخواهد برد
و آن آيه سوره شعرا را هم
بخاطر شيره مالى بر سر جناح محافظه كار نازل كرده
وخود خودش بدون اجازه مقدسين و مقدسات معترض
به شعرا و نويسندگان اجازه نامچه مخصوص داده است
و ان را با اثر انگشت خود ممهور كرده
كه از خودش يعنى خدا نترسند
يعنى در حقيقت بترسند!
و حرفهاى حق را بزنند
و حرفهاى ناگفتنى را هم كمابيش و گاهى از اوقات
با رعايت مرز چپ و راست
و عدم سوء استفاده ملاها بزنند
حتى اگر به گوشه سبيل اسلام بر بخورد
مى توان گفت:
برغم گفته امام خمينى كه فرمود:
تمام بدبختى هاى اسلام از مسلمين است
مى توان عرض كرد:
شايد تمام بدبختى هاى مسلمين از اسلام است
واسلام پدر مسلمين را براستى در آورده است
زيرا حتى در رژيم غير اسلامى و طاغوتى «مرحوم طاغوت!!»
كه اين فقير
مثل خيلى هاى ديگر در زندانهايش به شلاق بسته شدم
تمام مخارج جشنهاى دو هزار و پانصد ساله
به اندازه دزدى هاى يكماهه رفسنجانى
و همه طلا آلات مشهدى فرح
به اندازه يكدهم جواهرات حاجيه خانم واعظ طبسى نبوده است،
و در جمهورىغير اسلامى غير شيعى شاه
[اگر چه آنمرحوم با استبداد سلطنتى خود
از پايه گذاران استبداد اسلامى بود]
نه دختران دانشجو صيغه رو بودند!
نه شش هفت ميليون بيكار وجود داشت!
نه سه چهار ميليون معتا د!
نه چهار صد هزار زن تنفروش!
نه دو ميليون مرده جنگى!
نه اين همه كرد و تركمن و بلوچ كشته شده!
نه صد و چند ده هزار تير باران شده!،
نه در شب اعدام به زنان تجاوز مى كردند!
نه خون كسى را مى كشيدند!
نه چشم كسى را در مى آوردند!
نه هفتاد در صد مردم زير خط فقربودند!
نه بريدن دست دزد رواج داشت!
نه سنگسار و اين همه دار!
نه سه چهار ميليون نفر آواره شدند!
نه اين همه آدم در تبعيد مردند!
نه زندانها بستر رودخانه چند صد هزار زندانى شد!
نه هر گوساله ريشدارى ادعاى رسالت داشت
و نه هزار كوفت و زهر مار ديگر
كه بيان آنها
باعث ملال خاطر خواننده خواهد شد.



بدين ترتيب
و بر اين روال
و با تائيدات قادر متعال
و خداوند ذوالجلال
مى بينيد كه چه دنياى مزخرفى داريم
كه اگر نخواهيم زير سبيلى بينديشيم
و يا ريش ملا و شيخى را دنباله رو بشويم،
عجالتا!! نه مى شود به ديوار ايمان تكيه داد
و سرى به شانه خدا گذاشت و كمى گريه كرد
و كمى خستگى در كرد و با خدا گپى زد و درد دلى كرد
وفنجانى چاى دم شده با آب كوثر نوشيد
و نه به سايه هاى روشن كفر پناه برد!
و با شيطان مطرود مادر مرده بهتان خورده خوش و بشى كرد
و سيگار خود را با آتش شاخهاى شعله ورش چاق كرد
و درد دلهاى او را گوش كرد
اما با اين همه
و به هر حال
[و باز هم با تائيدات قادر متعال
و خداوند ذوالجلال
و ادراك شاعرى«لا ترياليست» و «ما مذهب» و شكسته احوال!
كه به حول و قوه الهى
عمرش دارد ميان مسجد و ميخانه و در تبعيد تمام مى شود
و متاسفانه هنوزهم فكر مى كند كه با تمام اين افتضاحات
ديكتاتورى خوب وجود ندارد
شرارت شرارت را توجيه نمى كند
و دجاليت دجاليت را
و حقه بازى پدر سوختگى را
و دروغ دروغ را
وهدف وسيله را
و وسيله همه چيز را!
وبايد براى تعويض وضع دنيا با شيوه هاى آدم وار كوشيد،]
اگر آلودگى هوا بشريت را خفه نكند
و طبيعت نميرد
و سوراخ ازن بيشتر از اين سوراخ تر نشود
و يخهاى قطبى آب و خرسهاى قطبى بى خانمان نشوند
و دچار مصيبت پناهندگى نشوند تا دائم بازيچه اين و آن بشوند
و شترسنگها و فيلصخره هاى آ سمانى د خل زمين را نياورند
و بلاهت و گنده دماغى كسانى كه افسار جهان را در دست دارند
دنيا را بيش از اين به گند نكشد
و بمبهاى سرمايه
قلب زمين را چون چشمان كودكان عراقى نتركاند
و حادثه چرنوبيل تكرار نشود
و دجال سوار بر الاغش نشود
و امام زمان ظهور نكند
و اسرافيل بوق پايان جهان را نزند
وباران ببارد و علفها سبز شوند و بزها آنها را بچرند
وغلغل چشمه ها و زردى گندمزارها سخاوت خدا را سرود بخوانند
و اسبها شيهه بكشند و گربه ها ميو ميو كنند
و گنجشكها جيك جيك كنند
و كلاغها صابون را از لب حوض بدزدند
وبرلوسكونى ثروت خانوادگى اش رادر دوران حكومتش
از سه و نيم ميليارد يورو به سيزده و نيم ميليارد يورو افزايش دهد
و با زهم بلبل بر شاخ گل بتواند بخواند
و بيل كلينتون بتواند درهنگام ملاقات با ياسر عرفات
براى ساختن يك خاطره و يك عشقبازى كم نظير
او را قال بگذارد و در اتاق كنارى با مونيكا خلوت كند
و در اين كشاكش عرفات مظلومانه چائى اش را بخورد
و خورشيد خود را در رودخانه ها تماشا كند
و ماه در اقيانوسها،
و هر روز در اثر كمبود آب اشاميدنى24000 نفر بميرند
ولى ما شيعيان داغدار فقط بخاطر تشنگى شهداى كربلا سينه بزنيم،
و...بدينمنوال كارگران روز به روز لاغرتر
و سرمايه داران چاق و چله تر شوند
ودر كنار اينها شاعران دل و دماغ داشته باشند
گاهى يواشكى در حكومتهاى انقلابى! شعر بورژوائى بگويند
يعنى گاهى از زيبائى گيس و گوش و دماغ زنها چيز بنويسند
تا آژانهاى آهنى بيايند و دستگيرشان كنند
و زنها براى آزادى آنها در مقابل كلانترى محله تظاهرات كنند،
اگر تمام اين چيزهاى مضحك و يا غم انگيز
اگر همه ى اينها و هزاران چيز مثل اينها اتفاق نيفتد و اتفاق بيفتد
و زمين و طبيعت و انسان بر جا بمانند
آن وقت باور كنيد اى دوستان اسبق و سابق و لاحق و كنونى
و اى كسانى كه هى بمن ميل مى زنيد كه سر بسر خدا نگذارم
و براى من و خدا تكليف تعين مى كنيد!
و اى تمام كسانى كه مى خواهيد بدانيد
و خرك خودتان را از باتلاق جهل مركب برهانيد
واسب خرد از گنبد گردون بجهانيد،
كه نه خداوند متعال و قادر ذوالجلال كه در عظمتش شكى نيست
نه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر
كه بدون شك تمامشان بر حق اند
نه دوازده امام و چهارده معصوم كه مخلص تمامشان هستيم
نه امام زمان كه بر منكرانش لعنت
نه شيوا ، نه ميترا، نه حضرت ملك طاووس و نه جناب بها الله
نه بلغوريات صد من يك غازتاريخى ـ اجتماعى – سياسى داعيه داران مذاهب
كه خودشان هم مثل من و شما درست و حسابى معناى آنها را نمى فهمند!
[و گاهى يك چيزهائى مى گويند كه ما خوشمان بيايد
و ماهم تائيد مى كنيم كه ايشان بدشان نيايد]
نه سوسياليزم ورشكسته ديروز
و يا سوسياليزم ريغو وخسته رسمى وشرعى و دولتى امروز
بل سوسياليزم شاداب فردا[ شايد فردائى دور]
[با مهربانى لبخندش
با شانه هاى پهناور و نيرومندش
و كلافهاى عضلات پولادگون مواجش]
از افقى كاملا انسانى و تجربه شده
از افقى كه تمام كاردهاى بيرحم سرمايه
تا دسته به استخوانها نشسته و ديگر نمى تواند جلوتر برود
از افق خاكسترها و غبارهاى ما
از افق سينه ها و انديشه هاى فراخ و پر وسعت
از افق زيبائى دستها كه به ايده ها شكل مى دهند
از افق انسان انديشه ورز تا همين الان
از افقى كه شعور و دانش و شرف
مستعضعفين كور و كچل مشنگ را تبديل به زحمتكشان كرده است
و آنان را به صلاحيتى نوين آراسته است
اندك اندك و بناچار و لاجرم
چون خورشيدى پاك و حياتبخش طلوع خواهد كرد
وپيام زيبا و انسانى نخستين روز ماه مه طنين انداز خواهد شد
پيامى نه تنها براى بلندگوهاى احزاب كارگران
بل براى
ناقوسها
مناره ها!
كرناها
و زنگها
پيامى كه سرودى مشترك خواهد بود
و سرودى كه فرزندان مسيح ومحمد و موسى و بودا
آن را همصدا و همشانه بافرزندان ماركس خواهند خواند
و مومنان نيز چون كافران!
گرماى زندگى بخش آن را احساس خواهند كرد.

( يكروز مانده به اول ماه مه )2006