چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶

کتاب مجموعه غزل این شنگ شهر آشوب





اين‌ شَنگ شهرآشوب
اسماعيل‌ وفا يغمائي
انتخابي از غزلها(1360 ـ1383)
دفتر پانزدهم ازمجموعه هاي شعر

· انتشارات : بي بي
· تاريخ انتشار:بهمن 1383
· بها معادل 15 يورو


در اين مجموعه
پيش از غزلها
1ـ «الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها» (1380)
2ـ در رهگذار گمشدگان غبارها(1366)
3 ـ گذشته آتش سوزان از اين بيابانها(1368)
4 ـ بپوش روي و بپوشان تو روي غائله را(1368)
5ـ زموج موي تو در بيكران رؤياها(1369)
6ـ بيا ديوانه شو يك امشبي را(1370)
7ـ طالع نما به طلعت مي‌آفتاب را(1365)
8ـ خواجة تند خوي ما، جلوة بي مثال ما (1361)
9 ـ خوابكاوان در هراس از نقشهاي خواب ما (1367)
10 ـ ما تجربه كرديم شب در بدري را(1383)
11 ـ خرابم كن امشب كه ويرانم امشب (1369)
12 ـ طرب از روي تو مي ريزد و ما غرق تعب (1369)
13 ـ خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب (1372)
14 ـ رخ زيبات عين زيبائي است (1365)
15 ـ زآنكه اين خاك و هوا دفتر و ديوان من است(1365)
16 ـ چو عاشقم به جهان وآنچه اندر او پيداست(1365)
17 ـ به هر كجا كه روم كوي كوي يار من است(1365)
18ـ عشق بورزيد عشق چونكه بجز عشق نيست(1366)
19 ـ شكر خدا كه يار به لطف و عنايت است (1366)
20 ـ باز به ناز ميروي آه ز سرو قامتت (1367)
21 ـ آه از اين چشم ها كه بي پرواست(1367)
22 ـ به يك كرشمة تاريك كز دو چشم تو خاست (1367)
23 ـ برگ و بار لاله و سرو و گل و شمشاد ريخت (1367)
24 ـ همه جا هستي و از تو خبري نيست كه نيست(1368)
25 ـ نور خواهم شد و رقصان زجهان خواهم رفت(1368)
26 ـ موج بهار از سر گلزارها گذشت (1368)
27 ـ تا آه تلخ خسته دلان بي اثر شده ست (1368)
28 ـ ليلاي شوخ اگرچه به محمل نشسته است(1368)
29 ـ دگر به عرصه تقديرها حواله بس است (1369)
30 ـ غريب هر دو جهانم پناه من به كجاست(1369)
31 ـ اگر چه دورم اي گل من از گلستانت(1369)
32ـ غرق تبيم و لب به لبيم و خموش و مست(1369)
33 ـ چو دست من به سر زلف مست او آويخت(1369)
34 ـ رخان مست و خرابت خراج بستانهاست (1370)
35 ـ آرام باش آرام زيرا كه بي كرانه است (1370)
36 ـ تو سروي و دل مجنون ما به رفتار است (1370 )
37 ـ سر بر مكش زمشرق، اي آفتاب غربت(1372)
38 – خوش است خاطر ما را كرشمه هاي نگاهت ( 1372)
39 ـ بهار آمد و در دشت دور لاله شكفت(1372)
40 ـ با روي ماهفام تو شب آفتابي است (1383)
41 ـ چه شود به خانه خود اگر به شبي سيه بكشانمت(1383)
42 ـ زآن پيشتر كه بر دمد اين آفتاب تلخ (1371)
43 ـ به شعر من زرخانت نشانه خواهد ماند(1364)
44 ـ چو ابر شبزده ره بر ستارگان گيرد(1365)
45 ـ چو چشم مست تو غرق شراب ناز شود(1366) 132
46 ـ باران تارت «طاهر» امشب خوش فرو ريزد (1366)
47 ـ شهر را نوشيدم امشب پر زشهد و شور بود (1366)
48 ـ در سايه سنبل ها چشمان تو مستانند (1366)
49 ـ ياران همه رفتند و سواران همه رفتند (1367)
50 ـ ترا چو مشك سيه همطراز قامت شد(1368)
51 ـ دو غزال مست داري كه سياهكاره گانند(1368)
52 ـ بي تو دانستم كه عشق عادت نبود(1368)
53 ـ دانم كه شبي صبح زشبگير بر آيد(1368)
54 ـ اين قند پارسي به زبان تو خوش بود(1368)
55 ـ آنكس كه به سوداي تو از عشق تو دم زد(1368)
56 ـ از دلم خون مي چكد خون مي چكد(1369)
57 ـ دل من باز به ياد تو تپيدن دارد (1369)
58 ـ از كران بيكران آواز پائي مي رسد (1369)
59 ـ كسي كه نيست ميان من و تو مي چرخد(1369)
60 ـ چه بازي هاي شيريني لبان گرم او دارد (1370)
61 ـ آيد آن لحظه كه اين خلق قراري گيرد(1371)
62 ـ ياد باد آنكه دل از عشق تو پر غلغله بود (1372)
63 ـ درياي صبح موج زد و آفتاب شد (1372)
64 ـ بخوان كه ابر سيه پاره پاره خواهد شد (1377)
65 ـ غم مخور اي دوست كاين جهان بنماند(1383)
66 ـ تشنه برگ گل و شبنمم اي باد بهار (1368)
67 ـ آمد شب خزاني بر كن چراغ ديگر (1369 )
68 ـ اي دل طلوع صبح زمين را اميد دار (1369)
69 ـ درخت باران گسار، سلام !آمد بهار(1378)
70 ـ طلوع كن كه شب آمد ز راه دور و دراز (1365)
71 ـ خلوتي خواهم و جامي و نگاري دمساز(1365)
72 ـ حذر كن اي دل از اين شهر پر كرشمه و راز (1369)
73 ـ به مسجدي كه در آن هشته اند سر به نماز(1369)
74 ـ برخيز و شور در شب خاموش و تار ريز (1370)
75 ـ سوختم در آتشت اين را نميداني هنوز (1371)
76 ـ بخوان و لب بگشا باز به شعر حافظ شيراز01374)
77ـ بهار آمد و شد برگ لاله آتش خيز(1379)
78 ـ تيغ بس است و طعنه بس زخم دگر مزن عسس (1371)
79 ـ خوش آن سبو كه كشندش به شهر دوش به دوش (1365)
80 ـ از نغمة جادوئي و پر موج سياووش (1366 )
81 ـ غرقند رفيقان در قيلي خوش و قالي خوش(1368 )
82 ـ هنوز حسن خداداده اش نخورده تراش (1369)
83 ـ عمري در آرزويش بودم به جستجويش(1373)
84 ـ گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش(1373)
85 ـ آنكه عالم همه مست است ز رنگ وي و بويش(1383)
86 ـ دوآتش است مرا بر جگر در اين آفاق (1368)
87 ـ شد مستجاب بانگ دلاويز مرغ حق (1369)
88 ـ فغان از اين دل مجنون بي شفيق و رفيق (1371)
89 ـ وه! كه شرم تو كند شوق مرا تيز ترك(1368)
90 ـ مگر زاشك كه از ديده ها چكد بر خاك (1371)
91 ـ شبانگهان چو به گيسوي مستت آويزم (1364)
92 ـ چكنم كه كافرستم من و شوق دين ندارم (1365)
93 ـ كفر و دين يكسره در شعله درافكنده منم (1365)
94 ـ من آن مستم كه جز از خون دل ساغر نمي گيرم (1366)
95 ـ برويد راه خود را، كه من از شما جدايم(1367)
96 ـ گفت سلام و عليك طبل زنان شد دلم (1368)
97 ـ كولي من تشنة كام توام (1368)
98 ـ لبان بوسه خواهت را بنازم(1368)
99 ـ در آشيان غربت سر زير پر كشيديم (1369)
100 ـ من امشب از خيالت مست مستم (1370)
101 ـ بده امشب شراب اندر شرابم (1371)
102 ـ ما بخت خود به چشم سياهي فروختيم (1371)
103 ـ دي با خيال روي تو تا صبح زيستم1373)
104 ـ چندان حكايت شب زلف تو سر كنيم(1373)
105 ـ آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام (1378)
106 ـ آخ كه مخم يه نصف شو تو او چشات شنو كنم(1373
107 ـ دف زن اي دف زن كه تا من كف زنان (1365)
108 ـ اي نسيم سحري تا گذر خسته دلان (1368)
109 ـ اي دل زبازي چرخ چندين مباش و غمگين (1368)
110 ـ مرا اي باد شبگيران ببر تا سر زمين من (1368)
111 ـ هلا آفرين آفرين آفرين (1368)
112 ـ كجائي اي تو به عالم انيس مجلس من (1369)
113 ـ برجاست تا به وادي حيرت غبار من (1369)
114 ـ بيا گل من به منزل من (1368)
115 ـ غير دل خسته كس نيست مسيحاي من(1369)
116 ـ چه بگويم كه چه كرد آن سر زلف شكن شكن(1370)
117 ـ ز ازل تا به ابد كاش شبي بود و در آن (1370)
118 ـ دل من خوشگل من سبزه و برگ گل من(1378)
119 ـ ز چشم اشك و زدل خون و ز ابر نيمه شب باران(1373)
120 ـ مهتاب سرد ميگذرد بر رخان تو (1365)
121 ـ شب در آمد چو شمع سوزان شو(1368)
122 ـ گنج اين شهر است ناز و غنج تو (1362)
123 ـ بيا و جامه بسوزان و گيسو افشان شو(1368)
124 ـ در عالم خيال خوشم با خيال تو(1374)
125 ـ باز دره با دوتا چشماش موره شمشير مزنه(1356)
126 ـ ميا مرو توچنين از برابرم اي ماه(1364)
127 ـ مائيم و آرزوئي در اين شب گجسته (1368)
128 ـ نيست در شهر كس از دست غمت آسوده (1368)
129 ـ برآمد از افق سرد آفتاب سياه (1369 )
130 ـ اي روي مشكفام تو رشك هزار ماه (1370)
131 ـ قدح از باده و گل پركن و جامي در ده(1370)
132 ـ تپيدنهاي دلها ناله شد آهسته آهسته(1370)
133 ـ كيست مگر من در اين وادي بي ماه و راه(1370)
134 ـ دل در غمت محاط است مه در ميان هاله (1371 )
135ـ گسسته برف و به هم سبزه زار پيوسته(1379)
136 ـ لب شيرين تو تلخ است مگر مي زده اي (1368)
137 ـ هنوز هم بهانة مني (1369)
138 ـ سر ميزند دوباره خورشيد مهرباني (1369 )
139 ـ بيا امشبي را نما آشنائي (1369)
140 ـ از اين تنگي دلم خون شد خداي من فراخائي (1370)
141 ـ روانم با دل شيدا به هر جائي به هر كوئي (1370)
142 ـ عاقبت نيم شبي مست زره مي‌آئي (1370)
143 ـ دريغ از درد شيدائي در اين اقليم تنهائي (1370)
144 ـ تو نازنين منستي و روح ناز جهاني(1371)
145 ـ نه ساقي نه مطرب نه باده نه جامي (1371)
146 ـ به درد خويشتن خو كن كه پيدا نيست درماني(1372)
147 ـ دف است و كف شب و شمع و شراب و بزم نهاني(1373)
148 ـ چشم مست تو كجا شيوه آشوبگري (1375)
149 ـ مژده سر زد از البرز افتاب آزادي (1375)
150 ـ سالخوردي و هنوز از جمله زيبايان سري(1383)






پيش از غزلها
…مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن
خيال و نقش پريچهرگان به رفتار است
«و فا» زلطف شما برده پي به حُسن خدا
كه راهبر به مؤثر وجود آثارست…
اين دفترانتخابي ازمجموعة بيش از هشت‌صد‌غزلي‌ست كه‌درفاصله‌ي سالهاي 1360 تا 1383 سروده‌ام. تنهايك غزل از اين مجموعه ، غزل شماره 125، از غزلهاي سالهاي قبل را كه ياد آور خاطراتي فراموش نشدني براي من است در اين مجموعه آورده ام. پيش ازسال 1360 مجموعه اي كوچك و دست نويس، حاوي حدود هفتاد غزل كه حاصل سالهاي نوجواني و جواني(1344 ـ 1354) بود وجود داشت ـ كه به غير از چند غزل از اين مجموعه ـ در حوادث سال 1360 از بين رفت.
آشنائي من با غزل و جادوي تاريك، كهن و عطر آگين آن از سالهاي كودكي، ودر طنين صداي گرم پدر و شعر خواني هاي محفل‌ها و مجلس هاي خانوادگي آغاز شد .
در سرزمين و خانواده اي كه من در آن‌ چشم به دنيا گشودم ـ خور و بيابانك ـ شعر و بويژه غزل ارج فراوان، و غزلسرائي رواج كامل داشت و شاعران به لطف حرمتي كه مردم ناحية خور و بيابانك براي ابوالحسن يغما جندقي شاعر نامدار دوران قاجار وحبيب يغمائي اديب و شاعر و پژوهشگرمعاصرقائل بودند، مورد احترام همگان بودند و گرامي داشته مي شدند .
شماري از اين اديبان و شاعران چون اسماعيل هنر يغمائي (هنر اول) درگذشت شعبان سال1288 هجري قمري در روستاي گرمه ، ميرزا مهدي هنر يغمائي (هنر دوم)درگذشت 1322 هجري قمري در خور، اسماعيل هنر يغمائي ( هنر سوم) درگذشت 1338 شمسي در خور،طغري يغمائي، 1302 ـ1380 شمسي ، افسر يغمائي، صهبا يغمائي، ساغر يغمائي ، احمد صفائي، ابراهيم دستان، محمد علي خطرو…، از زمره نامداران وبرخي چون اقبال و حبيب يغمائي درشمار استادان شعر و ادب كهن و مصنفان و مترجماني بودند كه دامنة نام و نشان و تاثير آثارشان از محدوده خور و بيابانك فراتر رفته بود. گروهي ديگر ازاين شاعران مانند تاراج، كيوان يغمائي اول، كيوان يغمائي ثاني، بينش يغمائي، فرج الله يغمائي، ابوالمفاخر يغمائي،اديب آل داوود، معلم خوري ،اخگر يغمائي، پرويز يغمائي، محمد دارا اميني، نوبخت نقوي، نوشاد نقوي، هوشنگ يغمائي، فرهنگ يغمائي،عاليه يغمائي، ابوالقاسم شايگان و بسياري ديگر در محدوده دشت كوير و در ميان مردم دشت كوير نام و نشان داشتند . به واقع نوشتن تنها اسامي اين شاعران كه شعرو بخصوص غزل را خوب وپاكيزه مي سرودند چندين صفحه را مي طلبد . در مجموعه سه جلدي از «يغما تا شكيب» كه به همت مرتضي يغمائي گرد آوري شده ودر سال هزار و سيصد و هفتاد وسه نشر يافته ميتوان با نام و نشان دهها تن از شاعران دشت كوير،در روزگار جواني من و سالهاي پيش از آن تا حوالي دوران حكمراني سلسله زند، و نيز شاعراني كه در سالهاي اخير زبان به شعر گشوده و در سنين جواني به سر مي برند آشنا شد.
در آن روزگار، روزگار كودكي و نوجواني من يعني سالهاي سي و هشت تا چهل و هشت، هواي پاك، آب زلال ، نخلهاي سر سبز، محبت و مهمان نوازي ، لبخند همگاني بر چهره ها، و نيزطومارها و جنگ ها ودفترهاي شعر دستنويس با جلدهاي چرمي سائيده شده، و شاعر ! تقريبا در اكثر روستاها ي بسيار كهنسال با خانه هاي گلي و قلعه هاي مرموز و خيال انگيز قديمي وجود داشت و از زمره عناصر طبيعي و طبيعت دشت كوير بود.
طبيعت دشت كوير با آسمان‌بي مرزآبي و بيابانهاي گسترده وپاكيزه وآرام، خورشيدي شرزه و نيرومندكه چون شيري يال افشان و زرد از افق بي مرز بر مي آمد ، ماه پر جلالت ومرموز و رودخانه هاي درخشان اختران، زمزمه شنزارها وباد صحرا گرد و نخلستانها و تك درختها، و بوته هاي خاري كه بر جاده هاي ناشناس باد غلتان غلتان در حال سفر بودند زيبائي ها و عمق خاص خود را دارا بود،ولي اين طبيعت در برابر طبيعت ساير نقاط كمبودهاي خاص خود را داشت. شاعران خور و بيابانك كمبودهاي طبيعي دشت كوير، از گل و گياه و باران را، با طبيعتي از شعر جبران كرده بودند . اين طبيعت پنهان، در درون ذهن و جان و انديشه اهالي دشت كوير به برگ و بار مي نشست و به آن سرزمين سيماي فرهنگي خاصي ميداد. اين حقيقت براي اكثر كساني كه از نقاط ديگر به دشت كوير مي آمدند تعجب آور بود. آنان با مردماني ساده زيست، سخت كوش وصريح، فقير ولي قانع ، بي نياز ،مهربان و مهمان نوازو معتقد به مذهب، اما اهل تساهل و گذشت روبرو مي شدند كه بجز از گويشهاي خاص منطقه، مانند گويشها و لهجه هاي خوري، مهرجاني، گرمه اي، جندقي، بياضه اي، ارديبي، ايراجي، چوپاناني و… ، زبان پارسي را فاخرو كامل و بدون شكستگي صحبت مي كردند وكلامشان آميخته با شعربود.
خاطره ها و تصويرهاي آن ايام، و صداهاي دور دست آن روزگاران گرامي و گرم را هرگز فراموش نكرده ام و فكر مي كنم تا دمي كه به قول شاملو«دروازه بي دروازه بان» گشوده وبه بشارت خيام همسفري «با هفتهزار سالگان» در راههاي راز شروع شود اين خاطره ها را فراموش نخواهم كرد.
دراين منطقه، و با اين مردم و حال و هوا، با غزل آشنا شدم .در آغاز از مفاهيم غزل ها چيزي درك نمي كردم، بيشتر موسيقي متفاوت و رقصان غزل ها و حالت و خطوط چهره‌ هاي غزل خوانان و سكوت احترام آميز حاضران كه با دقت گوش مي كردند توجه مرا جلب ميكرد، در هنگام خواندن غزل ها ، آن چه كه غزل ها از آن سخن مي گفتند در خطوط چهره‌ خوانندگان منعكس ميشد و با شنونده سخن ميگفت، بجز اين ميدانستم كه هر كس دل در گرو ياري دارد و عاشق است به غزل پناه مي برد، يا غزل مي سرايد و هنگام غروب و يا نيمه شب در نخلستان و يا كوچه هاي روستاغزل مي خواند و در آن درمان و آرامشي براي خويش جستجو مي كند. در نخستين گام شناخت غزل، با غزل به عنوان نوعي از شعر كهن كه از هفت تا يازده بيت و گاه بيشترتشكيل ميشود و در آن با به كار گرفتن وزن هاي مختلف شعري، بيشتراز عشق زميني وزيبائي هاي آشكار و نهان چهره و رازهاي نهفته چهره ها و پيكرهاي زنان، و اندوه هجران و شادي وصال و حالات طبيعت سخن گفته مي شود و در هر حال، در هر غزل رد پاي خاتوني زيبا خود را مي نمايايد، آشنا شدم.
فراموش نمي كنم كه اولين غزل از حافظ را به سختي و در نه سالگي خواندم، در هنگامي كه براي من دهكده كوچك زادگاه من «گرمه» با كمتراز چهار صد تن از ساكنانش و آرميده بر دامنة كوهسار ميانه بالائي كه در پشت آن صحرائي بي پايان آغاز ميشد ، مركز جهان، بهترين مردمان جهان كشاورزان پا برهنه بيل به دوش و كرباس پوش و زنان زنبيل باف آنجا، گواراترين آب ، آب زلال چشمه سار باستاني جوشان و كف آلودش باماهي هاي كوچك خاكستري ،و بزرگترين خداي جهان خداي «گرمه» با دو امامزاده،سه مسجد كوچك ، يك حسينيه، يك قدمگاه مقدس، چند درخت نظر كرده، سلمان فال بين دهكده، كربلائي سيد علي اذان گوي روستا، وعمو شيخ ملاي مهربان شيخي مسلك و كشاورزش بود كه پيش از آنكه آقا و ملاي مردم باشد با سر بزرگ و شكوهمندش كه هميشه بزرگي آن تعجب مرا بر مي انگيخت، عموي مهربان مردم بود.
در آن ايام خجسته كه تا شانزده سالگي ادامه يافت همه چيز درآن روستاي بسيار كهن،كه از روزگاري پيش از دوران ساسانيان با همت مردماني ناشناس بر سينه كويرو در دامنه كوهسار روئيده بود، و نيز روستاها و مزرعه هاي دور و نزديك آن ولايت، كه با هم براي من يك امپراطوري گسترده و آشنا را تشكيل مي دادند در امنيت كامل قرار داشت .
در نيمروز روشن، وقتي كه بر بام بلند قلعه و رو به «مهرجان» ـ مهرگان ـ بزرگ كه در دو فرسنگي «گرمه» بر شنزار روئيده بود ـ و بادهاي صحرا گرد در پيرامون آن جويبارهاي كوچك و بزرگ شنهاي روان را به حركت در مي آوردند ـ مي ايستادم، مي توانستم تصور كنم كه سه فرسنگ پس از «مهرجان» ومزارع اطرافش، « بياضه» ـ بياضق ـ كهنسال با خندقها ودژ هراس آور ش ـ كه در آن اشباح و سايه هاي فدائيان اسماعيلي خنجر به كف در رفت و آمد بودند ـ بر حاشيه راهي نشسته است كه هزار سال پيش از آن ، ناصر خسرو قبادياني در سفر معروفش از آنجا عبور كرده و به ديدار «گرمه» ـ جرمق ـ شتافته است. بعد از آن و پس از طي چهار پنج فرسنگ«حاجي آباد» متروك و دور افتاده از راه ، با مسيرهائي كه شبها قاچاقچيان مسلح ناشناس، در زير نور ماه و به دور از چشم ژاندارمها از آن مي گذشتند و بعد از آن پس از طي راهي طولاني «رباط پشت بادام» در حاشيه راه مشهد به يزد با «قهوه خانه مشتي باقر» چشم انتظار مسافراني است كه به ديدار «سلطان خراسان» و « غريب الغربا» ميروند و يا باز مي گردند .
در سمت راست، ابتدا «مزرعه صفر علي» كه تنها هزار متر مربع وسعت داشت و صفر علي ميرآب سابق نيمه مجنون وتند خو با همسرش در خانه اي كه در ميان انبوهي از نخلهاي در هم فشرده ساخته بود در آن ساكن بود، ديده مي شد.
صفر علي مدتها ميرآب گرمه بود ولي چون تند خوئي هايش اوج گرفت ومردم از او و او از مردم آزرده خاطر شد ، براي مدتي طولاني گرمه را ترك و سير و سياحت پيشه كرد.
مدتهاي مديد از او هيچ خبري نبود تا اينكه يك روزهمراه با زن و پسر و دختركش و با يك راديو گرام تپاز و دو بلند گو به گرمه باز گشت و بلند گوها را بر فراز بام خانه اش نصب كرد و روزي چند بار فضاي گرمه را از ترانه هاي ضربي و كوچه بازاري كه باعث حيرت همگان مي شد مي انباشت . اين ماجرا مدتها ادامه داشت ، اما بعد از آنكه پسر بيست ساله اش در بلوچستان كودكي را با ماشين اش زير گرفت و كشت وسپس فرار كرد و بلوچها او را تعقيب كرده و گرفته و سرش را بريدند ، صفر علي به يكباره در هم شكست و نگاه تند و مشكوك و خشن اش تغيير كرد و آرام و منجمد شد. او مدتي در خانه اش خود را زنداني كرد و سرانجام مزرعه «كربلائي معصومه شمسائي» ، مزرعه كوچك ومتروك و غبار آلودي را كه در حاشيه راه گرمه به عروسان بر شنزار نشسته بود خريداري كردو در اين مزرعه انزوا پيشه كرد و از همگان بريد. صفرعلي تنها ماهي يكي دو بار با چهره اي در هم فشرده و تلخ، و بر خلاف سابق، خاموش و بي سر و صدا رؤيت مي شد و چيزهائي را كه لازم داشت از مغازه «الله بخش» يا «اكبر غلامحسين» و يا «شاخ شمشاد» مي خريد و به مزرعه اش باز مي گشت.
بعد از «مزرعة صفر علي»، «عروسان» كوچك و پر طراوت با درختان انار شادابش در سه كيلومتري، و سه كيلومتر پس از آن «رام شوكت» با ساكنان سه چهار نفره اش و گله‌اي از مرغ و خروسها و جوجه هاي خوشبخت، و سه فرسنگ پس از آن در سينة كوههاي بلند و سر به فلك كشيده، «خنج» و «دادكين» با با پلنگها و بزهاي چالاك كوهي و شكرالله شكارچي تيز پا، وگردوهاي تناورش و استخروسيع و عميق آبي كه در تابستان هم از شدت خنكي نميشد يك مرتبه در آن غوطه ور شد، و تنگه اي كه معروف بود صدها سال پيش از آن سپاهيان خليفه گروهي از سادات فراري علوي را تعقيب كرده ودر انتهاي بن بست تنگه تمامشان را قتل عام كرده اند، آرميده بودند.
پس از كوههاي «خنج» ،جهان براي من در ابهام و در ادامة كوهساراني ناشناس ادامه داشت و اگر چه هرگز به آنسوي كوهها سفر نكرده بودم ولي در بسياري از شبها خواب مي ديدم كه در آنسوي كوههاي«خنج» و «دادكين» بر فراز قله ها و دره هاي بي پايان و ناشناس در حال پروازم و در زير دستهاي گشوده چون بالهاي من، پلنگان بر سينه كوهها مي غرند و ارواح علويان قتل عام شده با دستارهاي سبز خونين وچشمهائي درخشان مرا مي نگرند . بارها در هول از اين پروازها و ماجراهاي آن از خواب مي پريدم و چون در مي يافتم كه بر بام بلند يا ايوان خانه در كنار يك دوجين از برادران و خواهرهايم خوابيده ام با آسودگي و رضايت به آسمان شسته و پاكيزه سرشار از ستاره ها و كوههاي بلند خنج نگاهي خوابالوده مي كردم و در صداي جيرجيركها و نسيم نيمه شب كه بوهاي پاكيزه كوه و نخلستان و بركه ها را با خود مي آورد و درريتم برخورد قفل و زنجير درهاي سه دري به درهاي گشوده به نخلستان كه با دستهاي باد به حركت در مي آمد خوابم را ادامه مي دادم.
در سمت راست «عروسان» و در چشم انداز قله هاي بلند كوههاي «خنج» و «دادكين»، در دامنه كوهساراني كوتاه قامت و پلنگ خيز، «ارديب» و «ايراج» و« سپس « هفتومان» و نيز «آبگرم» با چشمة جوشان و داغ آب معدني اش در انتظار مسافران و زايران بودند.
زيبائي قامت دختران نازك اندام و ظريف و كشيده قامت «ارديب» و «ايراج» مانند زيبائي چشمان سياه و گيراي مردان و زنان «جندق» و خرماي خارك «بياضه» و خربزه هاي « مزرعه مصر» و سادگي و پاكدلي مردمان «فرخي» و غزلها و مرثيه هاي «طغري» شاعر سر شناس و تواناي خورمشهوربود. اين دو روستا يعني « ارديب» و « ايراج»در پايان دوران قاجارها محل اقامت و جولان يكي از ياغيان و شورشيان مشهور منطقه معروف به « مسعود لشكر» بود.در باره «هفتومان» مي گفتند كه نام اصلي آن «هفت امام »بوده و در روزگاران كهن سپاهيان خليفه هفت امام زاده مهاجر و فراري را در آنجا دستگيركرده و بر فراز تپه اي سر بريده اند ، رگه اي سرخ فام از خاك كه از بالاي تپه اي در حاشيه راه ماشين رو«هفتومان» به « خور» تا پائين ادامه داشت، و كربلائي اسماعيل مقيمي آن را در يكي از سفرها به من نشان داده بود، در ميان مردم اين باور را پر رنگ كرده بود . «آب گرم» نيز در ضمير و ذهن مردم منطقه در مه افسانه ها غوطه ور بود. مي گفتند در زمستاني سرد يك تن از آل علي و يا به احتمال زياد خود مولا كه از اين ديار در حال گذر بوده براي استحمام نوك شمشيرش را به زمين زده و آبي داغ از زمين جوشيده كه تا اكنون از جوشش باز نايستاده است. در راه ميان بر و در دره‌ي ميان « گرمه» و «آب گرم» در نقطه اي به نام « قبضه گاه» كه در آنجا نشان دو كف دست، دو زانو و نشان سمهاي يك اسب بر سنگ نقش شده بود اين تئوري افسانه اي تكميل مي شد. مي گفتند كه «آقا» در «آب گرم» استحمام كرده و در اين نقطه نماز خوانده و نشان دستهاي «آقا» و سمهاي اسب او بر سينه سنگ نقش بسته و براي آيندگان به يادگار مانده است.
در سمت چپ «گرمه» در پشت رشته اي از تپه ها، چند مزرعه متروك بر جاي مانده از قرنها ، «كلاته بي بي شهربانو» و «كلاته ترك» گذرگاه ارواح بي آزار و اجنه مومن و مسلمان شيعه، مارهاي بي آزار و استراحتگاه گله هاي كبك وتيهو وكبوترهاي وحشي، ونيزمحلي براي گشت و گذار وخيالپردازي ها و كنجكاويهاي من بودند.
« كلاته ترك» در آن روزگار و پس از آنكه دهها سال بود چشمه اش خشكيده و سقف و ستون خانه اش فرو ريخته و استخرش از شن انباشته شده بود دوباره احيا شده و خرمي يافته بود . ماجرا از اين قرار بود كه اين كلاته كه وقف پرچمدار ماجراي كربلا « حضرت ابوالفضل » بود به ميراث در زمره املاك پدر من بود. نيم شبي و به رويائي پدرم پرچمدار را با سيمائي عتاب آلود در خواب مي بيند كه چرا مزرعة من ويرانه است و چرا به آن بي توجهي مي كني؟. فرداي همان شب پدر ليبرال مسلك و شكاك ــ عليرغم اين كه هر روزدر تاريك و روشن صبح ، با صدائي خوش ابتداچند آيه از قرآن و سپس فرازي ازمثنوي و بعد چند سطري از شاهنامه را مي خواند ــ خدا را بيشتر در طبيعت و معجزات آن، درختان و گندمزار وميوه ها و زنان، جستجو مي كرد تا مسجد و امامزاده و مذهب، وبه طور جدي معتقد بود هر درخت ليمو و پرتقال پيامبر اولوالعظمي است كه بر وجود پروردگار گواهي مي دهد ـ و به همين دليل هم علاقه عجيبي به كاشت و پرورش انواع پيامبران داشت ـ ، انديشمند از عتاب « حضرت عباس» با چند مقني و كارگر روانه كلاته شد و چندي بعد كلاته احيا ونام آن به «همايوندشت» تغييرپيدا كرد، استخر آن لبريز آب گرديد و ذرت ها يش چون بيشه اي از شمشيرهاي سبز در زير آسمان آبي برافراشته شدندو بوته هاي گوجه فرنگي و خربزه و هندوانه چراغهايشان را بر افروختند ودرختان خرما و كوره گزهاي قديمي غبار آلودش شادابي يافتند و ميعادگاه پرندگاني شدند كه شاكر و سپاسگزار از عتاب حضرت ابوالفضل مشغول آواز خواندن بودند.
پس از كلاته ها ، در قله ي تپه اي شني و در حاشيه راه و در چشم انداز كلاته ها درخت پر شكوه و غبار آلود گزي بر زمين روئيده بود كه معروف بود گاهي از شبها در كنار آن به دست ارواح مقدس يا اجنه مسلمان چراغي بر افروخته مي شود و همين مساله اين درخت كهنسال را از ضرب تيشه و تبر نجات داده و در زمره مقدسات مذهبي حفظ نموده بود . يكي دو كيلومتر پس از درخت مقدس گز،«نيشابور» با حدود صد تن از ساكنانش و سيدي سالخورده و مورد احترام همگان به نام «آقاي موسوي» ـ كه از اخلاف موسي ابن جعفر بود و زعامت اهالي را بر عهده داشت ـ بر سينة شنها و تپه ها آرميده بود ، پس از آن، راه دراز تا « سلام آباد» و«خور» و «فرخي» و «چوپانان» و «چاه ملك» و «نخلك» و «انارك» و «نائين» ادامه پيدا مي كرد و شهر نائين خور بيابانك را به اصفهان و يزد متصل مي كرد. سمت چپ كمتر راز آلود بود.
در پشت سر نخلستان، و بعد رشته اي از تپه ها و گودالهاي بزرگ كه شبها مخفيگاه غولها و ارواح شريره غير مسلمان بود و پس از آن چشمه‌ي جوشنده از كوه و سپس كوه، و در پشت كوه بياباني غوطه ور در ابهام وجود داشت كه در گوشه اي از آن در نقطه اي بنام «تار آباد» فقط افراد يك خانواده سكني داشتند و به كشت خربزه و هندوانه مشغول بودند.
اين امپراطوري را كه مركز آن براي من «گرمه» بود خوب مي شناختم. به اكثر نقاط اين سرزمين وسيع، پياده و يا با الاغ و اسب واتومبيل سفر كرده بودم و حتي تك درختهاي ميان راه براي من آشنا بودند. مي دانستم در فاصله ميان «رام شوكت» و «خنج» وقتي گرما زور آور مي شود ميتوان در سمت راست جاده چند درخت بادام كوهي تناور و سر سبز را يافت و تا خنك شدن هوا در زير سايه هاي خنك آرميد. مي دانستم كه تنها بايد از سايه بادام كوهي استفاده كرد و از خوردن ميوه هاي خام آن كه حاوي سيانور بود ومرگي دردناك را در پي داشت بايد خود داري كرد. مي دانستم در كجا مي توان گودالهاي كوچك آب را پيدا كرد و عطش خود را فرو نشاند. مي دانستم در «گرمه» بهترين انارها را در كدام باغها مي توان جستجو نمود ، كدام درخت بهترين انگور را دارد و خرماي كدام نخل زودتر مي رسد. روستاها و آبادي ها و مزارع پيرامون گرمه ـ منهاي « تار آباد» ـ با رشته هاي نسبي و سببي مردمانش از فقير و غني با هم خويشاوند بودند و مشكل « تار آباد» را هم زيبائي توران حل و فصل كرد.
توران دختري از ساكنان چهار پنج گانه «تار آباد» بود كه آوازه زيبائي اش ميرزا خطر پسر عموي پدرم را بيقرار كرده بود. ميرزا خطراز دوران نوجواني به دليل روحيات شاعرانه و روي تافتن از درس و مدرسه به تهران رفته وسالها در كارخانه« مدار» كه مالكيت آن با «نورالله حي » سرمايه دارمعروف كليمي بود، به كارگري اشتغال داشت. مردي كوتاه قامت و چهارشانه با موهائي صاف و اسمي عجيب ، سرخرو ، بسيار مهربان و خونگرم و دست و دلباز بودو به نحو غريبي به كرك داگلاس بازيگر معروف آمريكائي شباهت و اندكي لكنت زبان داشت. او اسم عجيب اش را از يكي از اجداد دور دست به ارث برده بود كه در آن ولايت رسم بود نامهاي رفتگان را بر زادگان مي نهادند تا خاطره اشان فراموش نشود. نام خود من نيز مرهون نام ميرزا اسماعيل هنر سوم است كه پدرم به او ارادتي تام و تمام داشت.
ميرزا خطر طبع شعرو صدائي گرم داشت و در يكي از اعتصابات كارگري قصيده غرائي در هجو «نورالله حي» سروده و براي كارگران خوانده بود كه همين مساله موجب دردسرواخراج او شده بود. پس از آن ميرزا خطر به گرمه بازگشت و بجز رتق و فتق امور پست و سرودن غزلهائي در وصف زيبائي زنان زنبيل باف و دختران سياه چرده و درختان نخل و چشمه سار گرمه و كمك به ديگران ،اكثر اوقات درنخلستان زمزمه كنان مشغول كشاورزي بود وزندگي ساده و آرام و فقيرانه اي راپيشه كرده بود تا اينكه يكروز دو تا از الاغهايش را برداشت و با بارهائي از خرما و انار و يكي دو قاليچه به «تار آباد» رفت ويكي دو روز بعد با توران ريز نقش و زيبا و بسيار مهربان و هميشه خندان، و كارگاه پارچه بافي اش كه بر پشت سومين الاغ بار شده بود به «گرمه» بازگشت و ما با تنها جائي كه پيوند نداشتيم ،يعني با اهالي «تار آباد» خويشاوند شديم و موسيقي مشتك‌هاي كارگاه پارچه بافي توران كه با آنها تارها را بر پودها مي نشاند و پارچه و حوله و سفره مي بافت به صداهاي گرمه افزوده شد . بعد از آمدن توران به « گرمه» ديگر جاي نگراني وجود نداشت .
مي دانستم به «مهرجان» كه بروم درب خانه هاي شمس الملوك و پروانه دختران عمه پدرم كه همسران دو تن از آقايان مهرجان ـ حاج علي آقاي بلند بالا و باريك اندام و حاج حسين آقا ،بزرگ مهرجان ـ بودند به محبت بازاست، و شير دل اقبال و شيرزاد شمسائي و پهلوان از دوستان همسن و سال به سراغ من خواهند آمد تا مرا به خانه خود ببرند و آقاي اقبال شكارچي چيره دست با سفره اي كه در اكثر اوقات به گوشت شكار آراسته است و خسرو خان صاحب تيز رو ترين ماشين جيپ منطقه و بهترين تفنگها و داماد شمس الملوك و همسر شهناز،ـ زني آهو وش با سيمائي ظريف و زيبا و مينياتوري ـ وخيلي هاي ديگر مرا به سراي خود خواهند خواند.
در «بياضه» با خندق وقلعه عظيم و خيال انگيزش كه از دژهاي مستحكم اسماعيليان در قرنهاي گذشته بود، درب سراي قمر الملوك و اعظم الملوك خواهران شمس الملوك ـ و همسران آقايان شكوهي و ثقفي كه اولي از مالكان گشاده دست و دومي ملاي بي ادعا ي روستا بود ـ هميشه بر روي آشنا و بيگانه باز بود. چند فرسنگ آنسوتر از بياضه در «رباط پشت بادام» خانواده هاي ريشه دار و مشهور«مظفري» و «فتحي» وخان بزرگ «سپهري» كه چندين همسر، تفنگها ، ماشينهاو پسران و دختران متعدد داشت و نامهاي تمام پسرانش با امير شروع مي شد و در سن هشتاد سالگي قامتي استوار داشت و موهاي انبوه و بلندش را به دقت رنگ مي كرد و در آن روستاي نه چندان بزرگ هيچوقت بدون كت و شلوار و كراوات از خانه بيرون نمي آمد ، و هنوز در تير اندازي و شكار مهارت بسيار داشت ، از دوستان صميمي پدرم بود ند واين اطمينان را داشتم كه در «رباط» غريبه نيستم. «خنج» و «دادكين» در حقيقت جزء املاك پدر بزرگ پدري و مادري و عموها و دائي ها بود و در ديگر روستاها مانند «ارديب» و «ايراج» و … پيوندهاي فاميلي همه را در حيطة خانواده اي بزرگ و يگانه قرار داده بود، بنابراين در پيرامون من تا جائيكه دشت بزرگ به يزد و اصفهان و خراسان و سمنان وصل مي شد همه چيزاز مردگان و زندگان و باغها و درختان وبركه ها و چشمه ها وراهها و نامها آشنا و جاي هيچگونه نگراني نبود. احساس امنيتي را كه در آن دوران داشتم هيچوقت از ياد نبرده ام و هنوز هر وقت به معنا و مفهوم امنيت روحي فكر مي كنم به آن دوران مي انديشم.
خدا ي ساده و روستائي و پر نفس و مهربان «گرمه»،چنانكه انار وخرماي نخلستان و انارستان روبروي من، در دسترس همگان و مشغول رتق و فتق امور بود. باران مي فرستاد، نخلها و انگورها و انارها را حفاظت مي كرد،به گوسفندان شير و به كشاورزان نيرو و به زنان زيبائي ميداد، زنان نازا را با پادر مياني سلمان فال بين گرمه و دعاها و انفاس عمو شيخ باردار مي كرد، محصول را از آفت حفظ مي كرد، بچه ها را از پرت شدن از بامهاي بلند و خفه شدن در بركه ها و گزيده شدن توسط مارهاي شرزه كوير و ربوده شدن توسط ، اجنه ، غول، آل، و ديو و امثال اين موجودات در اكثر اوقات نجات ميداد ،خلاصه تمام كارهاي خوبي كه انجام ميشد و وقايع فرخنده اي كه اتفاق مي افتاد، كار اين خدا بود و به همين دليل هم مردم نام و نشان و ادعيه مربوط به اين خدا را بر كاغذها ي نوشته شده به دست سلمان ، براي دفع چشم زخم، هم به گردن گاو و الاغ وگوساله و بزهاي شيرده شان مي بستند و هم به گوشه قنداق بچه هايشان سنجاق مي كردند و هم به گردن شوهران معدنكاري آويزان مي كردند كه ششماه از سال را در اعماق تاريك معادن «نخلك» پتك مي كوبيدند ورگه هاي طلا و نقره را جستجو مي كردند،و در آغاز بهار سوار بر وانت ها و كاميونهاي فرسوده همراه با گونيهاي برنج و قند و قوطي هاي چاي وقواره هاي رنگين پارچه و انواع و اقسام چيزهاي ديگر و در شادي واستقبال تمام اهالي روستا و قرباني كردن چندين گوسفند مظلوم باز مي گشتند تا بچه هاي تازه خود را كه در زمستان به دنيا آمده بودند رويت كنند و بهار و تابستان را به كشت و زرع زمينها و احتمالا كشت كودك بعدي بپردازند. نماينده رسمي و دائمي و تام الاختيار پروردگار گرمه هم عمو شيخ بود ،ملائي كه تنها در ماه محرم و رمضان عبا و عمامه بر سر مي نهاد وروضه اي مي خواند تا زنها بر فراز بام حسينيه گريه كردن را فراموش نكنند و در باقي اوقات سال به كشاورزي و يا خواندن ديوان حافظ و سعدي و مولانا و عبيد زاكاني و يغما و شب نشيني و بحث و فحص مشغول بود وچنان خيال همگان را از لطف و عنايت خدا آسوده كرده بود كه كسي براي مرگ و از دنيا رفتگان و گاه بيگاه ارتكاب بعضي ازگناهان ريز و درشت درباغهاي راز دار و خاموش و سايه هاي تاريك درختان انار و انگور و خرما نگراني نداشت. مردگان نيز گاه و بيگاه بر اساس همان حرفهاي عمو شيخ به ديداززندگان مي آمدند و خبر مي دادند كه ملالي ندارند و همه چيز روبراه است.
روز كه مي آمد تمام جهان در طلاي ناب و غبارهاي زرين خورشيد كوير غوطه ور بود و در زير آسمان نجواي باد با نخلها و گندمزار، سرود چشمه، زمزمه هاي زنان و مردان كشاورز و صداي برخورد بيلهاي خيس به سنگهاي جويبار و سوختن وآواز خواندن شاخه هاي خشك نخلها در اجاقهاي ميان دشت در زير كتري هاي دود زده و سفره هائي كه بر آنها رجهاي نان و كاسه هاي ماست و شيره خرما و كشك و كيسه هاي توتون و چپق هاي گلي، به شادي منتظر آمدن كشاورزان بودند، زيباترين غزلها را مي سرودند .
شب كه مي رسيد رودي از صداي زنجره ها و جير جيركها در لابلاي نخلستان جاري مي شد و همراه با تكخواني بيتورها و وزش نسيم خنك و زمزمه گر از كوههاي قبضه گاه، تمام ستاره هاي دنيا بر فراز آسمان فراخ كرانه‌ي «گرمه» جمع مي شدند وچنان آسمان پاك و شسته را سنگين مي كردند كه آسمان گاه تا شاخه هاي نخلها پائين مي آمد و فانوسي كه هر شب بر تيرك بلند كنار دشت و بر فراز بلند ترين بام حسينيه براي راهنمائي شتر چرانان و ساربانان و مسافران گمشده در صحرا ،آويخته مي شد در رود ستارگان پنهان مي شد.
هنوز نه مرگ را مي شناختم ، نه زلزله ، نه زندان و شكنجه و نه ديكتاتوري و نه دروغ و نه جنايت ونه مذهب ، نه سياست و مبارزه و نه عشق به زنان را ، فكر مي كردم همه چيز جاودانه و ابدي است ، همه چيز در جاي خود قرار داشت و جاي هيچگونه نگراني وجود نداشت.
نوروزها و تابستانها جمعيت گرمه افزايش پيدا مي كرد، هركس در هر كجا كه بود با اهل و عيال خود را به گرمه مي رساند وهمهمه لشكر كوچكي از بچه ها كه تمام خويشاوندان نزديك وبه نحو غريبي شبيه به هم بودند گرمه را مي انباشت. در پشت بامها، دردهليزهاي دراز و تاريك خانه هاي قديمي كه هركدام چند صد سال از بنايشان مي گذشت و هر كدام با مردگان و زندگانشان تاريخچه اي مخصوص به خود داشتند مي دويديم، از كوچه هاي پيچاپيچ قلعه كهنسال مي گذشتيم، از پله ها بالا مي رفتيم ودر پشت سوراخهائي كه براي تير اندازي به سوي مهاجمان تعبيه شده بود در نقش مدافعان « گرمه » و مهاجمان به گرمه، «باصري ها»، «كاشي ها» ،«كلاه سرخوها»،«نصرالله خان» ،« مسعود لشكر» و امثال اينها كه ماجراهايشان را در شب نشيني ها از سالخوردگان شنيده بوديم فرو مي رفتيم ، و با تفنگهاي ساخته شده از چوب تيراندازي مي كرديم و گاه كشته ميشديم !!و جنازه اي را بر دوش مي گرفتيم و ولوله كنان به طور سمبليك آن را دفن مي كرديم و سوگند ياد مي كرديم كه انتقام كشتگان را بگيريم !!، در آن روزگار هرگز فكر نمي كردم كه روزگار مرا به زمينه اي رهنمون خواهد شد كه ماجراهاي ياغيان دشت كوير نزد آن جز رگه اي كوچك بيش نيست . در كوچه هاي گرمه و ساباط هاي سر پوشيده اي كه در دوسوي آنها، «حوري» و دخترانش «گلندام» و «زيور» و «صنوبر»، و «خاتون» همسر «شير علي» با دخترانش «طلا» و «جواهر» و «زمرد»، و «بي بي» همسر «حاجي بشير» با دختركش «كوثر»، و «ماهگل» زيبا و پرطراوت با سينه هاي پرشير وطفل شيرخوارش، و «بيگم » همسر «عبدل»، و «رقيه» مامائي كه مرا به دنيا آورده بود، و « نصرت» و « اختر» و«ماهي خانم» و «مريم بگم» و خيلي هاي ديگر مشغول بافتن زنبيل و طناب بودند، چون تند بادي از فرياد و حركت مي تاختيم، از دهليز خنك « كورو» كه خانه ها را به نخلستان وصل مي كرد پائين مي رفتيم ،از كوچه باغهائي كه سايه‌ي نخلها و انارها و انجيرها ودرختان سنجد و خر زهره و تاكها در روشن ترين روز تابستان هم آنها را تاريك مي كردبا هم سن و سالهاي خود،گله اي كوچك از پسرها كه گاه يكي دو دختر هم در ميان آن پيدا مي شد مي گذشتيم، به باغهاي عموها و دائي ها و خاله ها، « باغ رباطي»، «باغ منصور»،« باغ حاج كلبي». « باغ گود گزر»، « باغ مير سيد علي»،« باغ داريوش»، «باغ فرمان »، « باغ گلگو»، « باغ پشت كمان» و… دستبرد مي زديم، از نخلها بالا مي رفتيم و پائين مي آمديم و با دستها و پاهاي خراشيده و كامي عطشناك باز مي گشتيم و در اين خانه و آن خانه از مشكهاي پوست بزآويخته شده بر چنگكها و در جامهاي برنجي كه سائيدگي لبه آنها جاصل تماس با لبها و دستهاي چندين نسل از پدران و مادران ما بود آب خنك چشمه سار را مي نوشيديم، ازگنجه ها و قفسه هاي سرشار از انواع تنقلات خود را از بادام و پسته و بادام كوهي عمل آمده و فندق و نقل و گز و كشك و قره قوروت و چنگمال و كنجد برشته و انواع خوردني هاي ديگر سير و پر مي كرديم ، به ديگهاي بزرگ غذا كه در خانه ها روي اجاقها و با آتش هيمه ها در حال جوشيدن بودند ناخنك مي زديم . كره الاغهاي كوچك را كه سوار شدن بر آنها ممنوع بود از اصطبل « بابا فرمان» يا «بابا رستگار» يا «دائي هرمز» يا «دائي دستان» يا «ميرزا خطر»بيرون مي كشيديم وپس از تازاندان آنها در كوچه باغها و خرمنجا، وپس از شنا در شورابهاي عميق دامنه دشت و نخلستان، «دريا»، «تغيل كندر» و «مانداب گايمو»، «حوض» و يا «انبار» كه آخرين پسر «ننه خاور» و كوچكترين دائي من در آن خفه شده بودخسته و كوفته ونمك زده و شاد باز مي گشتيم ودر پشت شمسه هاي رنگين اتاقهاي خانه قديمي و بزرگ مادر بزرگ باريك اندام بالا بلند و تند و تيزمادري« ننه خاور» يا اتاقهاي خانه «بيروني» مادر بزرگ بسيار آرام و خونسرد پدري «ننه عذرا»، يا خانه عموها و دائي ها و يا در ايوان خنك و كاهگلي خانه هاي كشاورزاني كه براي ما تفاوتي با عموهايمان نداشتند و خيلي از آنها نيز از خويشاوندان ما بودند در صداي جيك جيك جوجه هائي كه به دنبال مادرشان گاه از روي سر و صورت و بدن ما رد مي شدند يا بزغاله هائي كه براي دستبرد زدن به قندان و ديگ نان وارد ايوان شده بودند در صلح و آرامش به خواب مي رفتيم و سكوت بعد از ظهر «گرمه» را نرم نرمك با پوست تنمان مي مكيديم تا دوباره بيدار شويم و مثلا براي ربودن كبوترهاي يكديگر به سراغ لانه آنها برويم يابا فرو كردن چوب در لانه زنبورها كه در ديوار خانه «حوريه» ساكن بودند،تمام آنها را كه چون ابري غران و خشمگين در زير ساباط ها و كوچه هاي سر پوشيده سر به دنبال ما نهاده بودند بر عليه خود بسيج كنيم و با سر و صورتي باد كرده دوان دوان و گريان به سراغ اخترخانم پزشك سنتي روستا براي درمان زنبور گزيدگي يا «وسيمه» دختر بلند بالا وزيبا و نيرومند و پا به بخت «خاله هما» كه بعدها چهره و پيكرش مرا به ياد زنان شاهنامه فردوسي مي انداخت و يا «صغري» دختر«خاله گوهر»برويم تا با ماليدن ضماد مخصوص بر سرو صورت ما سوزش نيش زنبورها را تسكين بدهد.
در اين حال و هواي بهشتي ، بي تضاد و بي نگراني و غزل آسا بود كه با غزل « اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست»، نخستين زمزمه حافظ در گوش جان من نشست. در آن دهكده كوچك و در اتاق لبريز از كتابهاي قديمي كه دريچه هايش در ارتفاعي ده دوازده متري بر فراز صخره سنگي رو به نخلستان و كوه و باد و نسيم خنك شامگاهي گشوده شده بود و انواع لامپاها و گرد سوزها و فانوس هادر اطراف چيده شده و قاليچه هاي تركمني و خنجرهاي بلوچي بر ديوارها آويخته شده بودند ،اين مصرع چنان تاثير تلخ و نيرومندي بر من گذاشت كه هنوز فراموشم نشده است. از آنجا كه كلمه آرامگه را با آرامگاه كه در ولايت ما به معني مزار به كار برده ميشود يكسان گرفته بودم، سراينده شعر را كه هنوز براي من ناشناس بود در تاريك و روشن سحر و در بياباني گمشده و با چشماني پر اشك با باد سحر در گفتگو مي ديدم كه نشان گور معشوق را مي جويد. همه چيز مبهم و باعث نگرانيم شده بود، نمي دانستم چرا معشوق حافظ از او جدا شده، چرا رفته و به كجا رفته، وچه اتفاقي افتاده كه در سر زميني ديگر مرده است، و چرا گورش در جائي بي نام و نشان و گمشده است به طوريكه شاعر بايد از باد سحر نشاني اش را بجويد، و آيا باد سحر او را راهنمائي خواهد كرد و تازه وقتي بر سر مزار معشوق برود چه خواهد كرد؟ چون او متاسفانه مرده است .
هيچ چيز برايم روشن نبود، ولي اندوه و هراس دلم را پر كرده بود تا اينكه يكي دو روز بعد پدرم از ديدار و مهماني «آقايان» ـ بزرگان ـ روستاي كناري برگشت و با توضيحات خود خيالم را راحت كرد. دانستم قضيه بر عكس چيزي است كه من فهميده ام، چرا كه معشوق حافظ، يعني آن «ماه عاشق كش عيار» و آن «شنگ شهر آشوب»، نمرده و تنها دور از حافظ است ،و به احتمال زياد فرار كرده و باعث ناراحتي حافظ شده است، و حالا شاعر كه از گشت و گذار و جستجوي اين يار فراري خسته شده است ، از باد سحر نشاني اورا جستجو مي كند.
اندوه ناشي از اين شعر و سئوالات متعددي كه در باره علت فرار اين معشوق بي همتا به ذهنم آمده بود در روزهاي بعد فراموشم شد، ولي پس از آن روز، در ذهن من مفهوم «ماه و معشوق» در هم آميخت و موجودي اثيري را براي من به وجود آورد كه هميشه در آنسوي وجود مادي زن، بمثابه حضور تغزلي او ايستاده است.
از آن روزگار تا همين اكنون، هميشه در غزلهاي عاشقانه خود،غزلهاي فراواني كه در ستايش زيبائي هاي زن يا زناني كه دوستشان داشته ام ، يا زناني ناشناس كه زيبائي شان بر زيبائي زندگي من افزوده سروده ام ، و آنها را در دفترهاي شعر خود در كنار شعرها و سرودهاي سياسي و اجتماعي خود نشانده ام به دنبال اين مفهوم بوده ام.
در اين غزلهاي عاشقانه، جدا از جداول ارزشي دنياي مذهب و سياست ومبارزه و تشكيلات، كه هردو در بسياري از موارد زن و نيز مرد را به قواره مورد پسند خود تراش مي دهند و در نگين انگشترهاي خود مي نشانند،به عنوان كسي كه شعر براي او به معني سرودن نيست، همواره در جستجوي آن حضور طبيعي تغزلي، عميق، پر ابهام ،جذاب و جادو كار ، همان حضوري كه «حافظ» از «باد سحر» نشاني آن را مي پرسد و همان حضوري كه به طبيعت بزرگ و جهان پيرامون ما در كليت خود حضوري زنانه و مادرانه مي بخشد بوده ام.
در سرودها وشعرهاي مبارزاتي و اجتماعي من، زن و مرد هر دو وجودي مشتركند، هر دو بايد آزاد باشند ، هردو بايد مبارزه كنند، از آگاهي ذهن و ضمير خود را سرشار كنندو زندگي را در هواي آزادي به مثابه وجودهائي انساني واجتماعي تجربه كنند،نزديك به سي سال است كه من مثل بيشماري ديگر به خاطر همين حقيقت يا زنداني و يا مهاجر و تبعيدي بوده ام، و اما در غزل عاشقانه است كه من مي توانم احساس كنم كه در عرصه‌ي طبيعت كه زمينه‌ي بي پايان و طبيعي زندگي، و نه فقط در دنياي سياست و مبارزه و مذهب، با وجودي انساني اما متفاوت با خود رو برو هستم كه نيمه حيرت آور گمشده من يا من نيمه گمشده او و در جستجوي اويم. من به عنوان يك شاعر هميشه در برابر اين وجود حيرت زده ام.
در عرصه غزل من همان انسان نخستين و «آدم» از خواب برخاسته ام كه فارغ از هر حزب و سياست و مذهب و قيد و بند، و بدون هيچ پوشش ،عريان عريان ، عريان در جان و درتن، ديده از خواب باز ميكنم وپس از تنهائي و غربتي دور و دراز ، وجودي انساني و طبيعي و زيبا، اما وجودي نه چون خود را در كنار خود مي يابم كه با زيباترين چشمان جهان به محبت و به اختيار، ــ و نه با قيد قباله ازدواج و امضاي محضر دار وزور و ضرب مهريه و تائيدات خداوند متعال و امامزاده روستا وملاي محله ــ در من كه تا كنون غريب جهان بوده ام مي نگرد.
او زن و معشوق و رفيق، و مادر و دختر و خواهر و سمبل و نماد طبيعت زنانه پيرامون من است، با او با اجازه طبيعت و خداي طبيعت و در معبد بزرگ جهان پيمان مي بندم و در حجله گاهي از سايه هاي درختان ، با او به مثابه نماد انساني جهان در مي آميزم و با جهان در مي آميزم تا زيبائي چشمان او را به وام گيرم و در چشمان مشترك او و خويشتن كه ديگر باره در پيكري مشترك و يا يك قلب به دنيا خواهيم آمد بنشانم و به زبان شاملو:
مي درخشم
و فرو مي ريزم
دراو خود را تداوم مي دهم، و در طول هزاره ها در چهره هزاران شاعر مي سرايمش . فارغ از اين كه من خوشبختي دارا بودن معشوقي اين چنين را داشته باشم يا نه، و جدا از اينكه مشكلات روزگارما سايه سياه خود را بر همه چيز و از جمله رابطه پر طراوت و زيباي زن و مرد انداخته و در بسياري اوقات مجالي براي عشق ورزيدن باقي نگذاشته، و به دور از اينكه مثلا قاآني شيرازي سراينده چيره دست « لولي وش شهر آشوب و شورانگيز» حافظ و « سيه چشم پر كرشمه »اي را كه پيش از تولد سعدي مهرش در دل سعدي نشسته بوده عريان كند و مانند قصابي كه به ستايش دمبه پروار بره بر پيشخوان مشغول است، به وصف باسن سپيد و نقره فام خاتون خود بپردازد ـ«سرين دلبر من سيم ناب را ماند» و در ادامه‌ي شعر،سرين معشوق را به وصف و مدح شاه و زيبائي سبيل اعليحضرت! پيوند دهد، دريافت من از غزل و تغزل چيزي است كه از آن ياد كردم.
براي من اين است مفهوم شكوهمند و پاكيزه و زيباي تغزل، اروتيزم گرم وملايم و آميخته با ادب غزل ايراني، و برداشت من از غزل عاشقانه و ستايش از زن، ـ خاتونشاه مقتدر و ملكه‌ي مهربان جهان زيبائي و عشق ـ ، ستايشي كه در طول تاريخ به روايت تاريخ ادبيات ، نصيب هيچ خدا و رسول و شهريار و پيشوا و رهبر وامام و امامزاده اي نشده و نخواهد شد، و همين است راز چشماني فنا پذير كه صدها بار من نيزچون ديگر شاعران در غزلهاي خود از آنها سخن گفته و باز هم ـ چنانكه در اين غزل و در ستايش چشمان دختركي پانزده ساله و ناشناس ـ ستايشگر آنها خواهم بود.
فنا پذيري و زيبائي ات به قاب فنا
نشان اقتدار زمين، افتخار انسانهاست
به همين دليل نيز اعتقاد دارم آنكس كه غزل را مي فهمد و تغزل را دوست دارد زنان را به معناي وسيع كلمه دوست دارد و نيز معتقدم غزل عاشقانه به نوعي جاودانه است، زيرا عشق و كشش تن و جان زن و مرد به يكديگرجاودانه است.
از همان ايام كه نخستين جوانه اين برداشت به طور خام و ابتدائي در ذهنم جوانه زد باد سحر نيزبراي من تبديل به موجودي زنده شد به طوريكه بعدها وقتي دانستم نسيم و باد و توفان از جابجائي هواي سرد و گرم توليد مي شوند هيچ چيز تغييري نكرد و نسيم براي من در قالب جانداران و با هويتي انساني، تا همين حالا باقي مانده است.
بعدها دانستم شاعراني نيز و جود دارند كه با عشقي آسماني به غزلسرائي روي آورده و در بيكرانة درون خود و نيز جهان بي پايان نماديني كه قاره هاي «لاهوت» و «ناسوت» و «جبروت» و «ملكوت» و «جابلقا» و «جابلسا» وساكنانش در آن سكونت دارند معشوق بي پايان خود را مي جويند.
اين آغاز ماجرا بود. و مبناي دنياي شعر من و از جمله غزلهاي مرا زمينه سالهاي كودكي و ماجراها و مردمان و سرزميني كه در آن جهان نخستين رنگها و آواها و طعم ها را به چشم و گوش من كشاند وبه من چشاند غني كرد.براي خود من گاه حيرت آور است كه گذر آن سالها در آن روستاهاي كوچك و با آن مردمان ساده و زندگي روشن شان اينهمه ذخيره ذهني براي شعرها فراهم آورده باشد، پس از آن سالها من بسيار مسافرت كردم و بسياري از نقاط را در ايران و ديگر كشورها ديده ام ولي كمتر اتفاق افتاده كه براي جستجوي تكه اي از آسمان ، مشتي ستاره ، پرتوي از ماه، مشتي شن،برشي از سايه ها، احساسي از خنكاي آب، مفهومي از تنهائي و وسعت و سكوت،سياهي گرم و مستي آور يك جفت چشم مهربان، معنائي از تقدس و خشوع، مفهومي از مرگ، پناهي از محبت، روشنائي از سادگي ناب، وسوسه اي از گناه، سنگيني خرمني از گيسوان انبوه و ضخيم كه با رطوبت و بوي چشمه آميخته است نيازمند جغرافيائي جز جغرافياي آن سالها كه يا در دشت كوير و يا در بلوچستان در ميان بلوچهاي شجاع و خونگرم گذشت بشوم.آن سالها ذخيره اي بي پايان از پديده هاي طبيعي و احساسان انساني و ادراكات مختلف را در اختيار من گذاشتند كه بيش از چهل سال است كه از آنها استفاده كرده ام ولي نه تنها خللي در آنها پيدا نشده بلكه به مثابه زمينه اصلي، تجربه سالهاي بعد را نيز با خود آميختند و به ارتفاع و عمقي قابل ملاحظه دست يافتند.
اندك اندك و همراه با تجربه هاي ذهني و عيني ، و شروع دوران نوجواني ،مفاهيم غزلها و كلمات آنها ازابهام و تاريكي بيرون آمدند و مرا با فرهنگ ظريف و مواج و مرموز درون خود آشنا كردند و به خود خواندند و سرانجام دانستم كه غزل را نبايد تنها در دفترهاي شعر جستجو كرد، غزلها در بيرون از كتابهاي شعر در همه جا حضور دارند و شاعران تنها تلاش كرده اند با ثبت پاره اي از آنها به غزلهاي زنده تثبيت بخشيده و آنها را از زوال و تطاول زمان نجات بدهند..
در طول سالهاي بعد، بيشتر با احساس، و كمتر با ميزان و معيارعقل سوداگر و دور انديش دانستم كه آب وخاك و هواي سرزميني كه من در آن چشم گشوده ام . يعني ايران، با غزل آميخته است .دانستم كه تاريك و روشن بازارچه ها، جام برنجي لبريز آب خنك سقاخانه قديمي در ظهر گرم تابستان،سايه هاي غليظ درخت انجير و پرنده خاكستري اي كه در لابلاي شاخه ها با چشماني مبهوت در خود فرو رفته ، نوري كه از شمسه ها وشيشه هاي رنگين پنجره هاي قديمي خانه مادر بزرگ بر فرشها منعكس مي شد،خلوت دشتها و كوير، سايه هاي بوته هاي خشك و درختان، لغزش موجهاي شن بر سينه كوير در زير آسمان غروب، خلوت كوچه ها و يا شلوغي بازارها،كاشيكاري گنبدهاي مساجد، بهت و سكوت مقتدر گورستانها، حالت چشمان مردمان سرزمين من، رنگ چشمان و تاب چادرهاي زنان، رنگهاي آسمان سپيده دم و غروب، لهجه‌هاي مردمان، صداي نسيم،آوازها ي شاد و شروه هاي غمگين، صداي كمانچه و تار و ني ، و رقص نرم پنجه هاي غژك نوازان و حتي شبح مبهم ملائي كه به تنهائي ودر خلوت بازارچه قديمي « بازارخان» و يا«بازار مسگرها» ي يزد از زير نورگيرها مي گذرد، وهمه چيز و همه چيز با غزل آميخته است.
اين چنين و با اين ادراك سرودن غزلهاي خام و ابتدائي خود را شروع كردم و همراه با جواني و ميانسالي غزل نيز با من به جواني و ميانسالي رسيد.اين آميختگي چنان نيرومند بود كه حتي در سالهاي دراز دوري از سر زمين غزل ، غزل نيز با من به تبعيد آمد و همواره در پيرامون من هوائي از فرهنگ زاد بوم پدري و مادري در سفر و گذر بود وسرانجام وقتي تصميم گرفتم كه با غزل بدرود بگويم و در حال و هواي شعر نيمائي و بعد از آن شعر مدرن سفر كنم غزل تبديل به طنين خصوصي جان و دفتر خاطرات شخصي من شد واز درون نهانگاه شعرپرتوهاي خود را بر شعرهائي افكند كه در فرم و زوايا به ظاهراز دنياي غزل به دور بودند.
غزل براي من از جمله ، راه راز آلود رابطه عاطفي و شخصي من با گذشته من و سرزميني است‌ كه نمي خواستم آن را ترك كنم ولي به اجبار او را و مردمانش را ترك كرده ام. در اين راه راز آلوده، بسيار سروده ام ولي كمتر غزلهاي خود را منتشر كرده ام. كمتر اتفاق افتاده است كه در خلوتي آرام در جائي يا راهي قدم بزنم و بيتي از آغاز يا ميان يا پايان يك غزل پر و بال زنان به سراغم نيايد، بگذاريد اين نكته شايد عجيب را هم ياد آوري كنم كه سالهاست من غزلها را با صداي بيشتر شجريان و مرضيه و با نواي سازهاي كهن ايراني نظير تار و ني و كمانچه در ذهن خود مي شنوم، بيتي يا چند بيتي و يا تمام غزل را وبا پلكهاي نيم بسته ياداشتشان مي كنم . وزن غزلها را صداها تعيين مي كنند و كمتر اتفاق افتاده كه غزلهاي اين چنين احتياجي به تصحيح داشته باشند. گاهي اوقات و به دليل اشتغالات فرصت شنيدن كامل غزلها وجود ندارد و لاجرم رشته احساس گسسته مي شود و يك يا چند بيت نوشته و كار متوقف مي شود ،دفترهاي ياداشت من پر از ابياتي است كه در انتظارند تا كامل شوند و ميدانم كه هرگز فرصت نخواهم يافت بسياري از آنها را كامل كنم.
آنچه مرا پاي بند غزل ميكند. بجز از پيوند با دوران نو جواني و حال و هوائي كه از آن ياد كردم ، آزادي بي پايان نهفته در درون براي شوريدن و سرودن و فارغ از آداب و ترتيب سخن گفتن وجادوي غير قابل تفسيري است كه در آن وجود دارد.
غزل ها در ظاهر نرم و عاشقانه اند ولي هميشه من حس مي كنم كه هر غزل بويژه غزلهاي عارفانه و عاصيانه ،ضربه نيرومند و غير قابل مقاومت پتكي است كه صخره هاي ستبر و سخت واقعيت را مي تركاند ودر بسياري از اوقات در آنسوي جدولها و ترازوهاي مقدس و مشروع ،به لحظه اي درخشش حقيقتي ناپيدا را با شهامت و صميميت در معرض ديد ما قرار مي دهد.
غزل با اغراق و تخيل سر و كار دارد ولي در نقطه مركزي خود از حقيقت سرشار است و براي من هميشه غزل حاوي نوعي شناخت بي شيله پيله و عاري از رنگ و فريب، از زندگي و حقايق زندگي است .
بجز از دلايل گفته شده، صميميت ، عمق، بي پروائي و شورشگري و نيز جهان نگري عميق و وسيع شاعران بزرگ پارسي زبان و بويژه جهان بيني شورشگر شاعران عارف و بي پروائي كه فضائي وسيع و پاكيزه براي تنفس ، در مقابل فضاي تنگ و تار و آلوده شريعت پناهان و چرا تنها شريعت پناهان در بسياري از اوقات فضاي تنگ و تار شريعت مرسوم ايجاد كرده اند، از دلايل علاقه من به غزل است.
به نظر من غزل ايراني يكي از شجاع ترين و سر سخت ترين جنگاوران خستگي ناپذيرفرهنگي ما، در مقابل دگمها و كوته بيني ها و حماقتهاي ناشي از مذهب ارتجاعي بوده و هنوز هم هست . در صف اول اين ارتش شور و سرود و زيبائي،غزلهاي حافظ و مولوي و سعدي و عطار و عراقي وصائب و همتايان دور و نزديك آنان ايستاده اند. فرهنگ و فضاي با مسامحه و گذشت، و شورشگر و دگم شكني را كه اين غزلها تا روزگار ما ايجاد كرده اند ناديده بگيريد آنگاه خواهيد ديد كه جهان پيرامونمان و دنياي درونمان را، تا حد قابل توجهي ريش و پشم و غرشها ي تف آلود و خرناسهاي بويناك و متعفن يجوز و لايجوز مي پوشاند و ديوارهائي از عبا و عمامه و انواع كتابهاي شريعت پناهان كه خون عشق و عاطفه و زيبائي بر آنها فرو ريخته در هر سو سر بر مي آورد، و انواع معمم و مكلا و نر و ماده آمران به معروف و ناهيان از منكر رژه خود را آغاز مي كنند.
طي بيش از ده قرن شاعران بزرگ سرزمين ما روح تغزل را درفرهنگ ما دميده و تا اندازه زيادي به ما در برابر ويروسهاي كشنده و مقدس دگمهاي شريعت آخوندها مصونيت داده اند.
در غزلهاي شاعران بزرگ و فرهنگساز، زيبائي زنان و تلالو جام شراب و فرياد چنگ و نواي ني و نغمه تار و رباب و كرشمه هاي خوبان اگر چه در بسياري از موارد خيالي نيست و از واقعيت زندگي آنان سخن مي گويد، اما نشان مستي و بي خبري آنان نيست. اين نشانه ها، نه نشان مستي و بي خبري وآرميدن دائمي كساني چون حافظ و سعدي و عطار و مولانا و صائب و جامي و نظامي وامثال آنها در گوشه ميكده ها يا در آغوش معشوق خراباتي، كه سلاحهاي كار آئي است كه در مقابل دگمها و كوته بيني هاي فقيه، و شيخ برون و درون مقاومت ناپذير است.
شاعران غزلسرا جام مي و لبان معشوق را آلوده و دوزخي نميدانند، اين را به شادي مي نوشند و آن را به گرمي مي بوسند.
مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ
كه دست زاهد خود بين خطاست بوسيدن
جهان غزل نه در اين سوي جام و معشوق كه در گذر و تجربه با اين دو آغاز ، و افق حقيقي شاعران براي سير وسفر از آن پس شروع مي شود و اين چيزي است كه به قول حافظ شهريار جاودان و فنا ناپذير غزل، حيوان مي ننوشيده انسان نشده نمي فهمد و بر سر آخور ورد و ذكر خود پس از انواع جنايتها و فريبكاريها به نشخوار مشغول است.
چون اين حقيقت را ما تجربه كرده ايم بيش از اين ادامه كلام را در اين باره ضروري نميدانم.
بجز اين موسيقي زيبا ،زخم خورده و طرد شده در هجوم ارتجاع مذهبي در ايران، در طي قرنها خود را در درون موسيقي شعر كهن و بويژه غزل نهان كرده و با ما سخن گفته است. از اين زاويه ترانه ها و سرودهاي پارسي در ساختمان وبسياري از زيبائي هاي خود مرهون شعر كهن و بويژه غزل ، و غزلها نيز وامدار موسيقي قوي و راز آلود ايراني اندو من خوددر طي بيست و پنجسال گذشته در سرودها و ترانه هائي كه سروده ام در بسياري اوقات از موسيقي غزلها ياري گرفته ام.
درطول سي سال گذشته دريك مقطع از زندگي به دليل تالمات عاطفي، مدت زماني نوشتن غزل را به كناري گذاشتم و از دنياي تغزل دوري جستم اما آشنائي با خانم مرضيه و اقبال همكاري و دمسازي با اين بانوي ارجمند كه از معرفي بي نياز و خود او و كار او از آغاز تا به امروز بهترين معرف اوست دوباره شعله شور سرودن غزل را در جانم بر افروخت.
همكاري طولاني من با گروهي قابل توجه از موسيقيدانان ـ از سال 1357 تا امروز ـ وآشنائي تقريبا هجده ساله من بارفيقي شفيق و هنرمندي گرانمايه، دكتر حميد رضا طاهر زاده «طاهر»كه سازهاي مضرابي و كششي ايراني را به استادي و با احساس مي نوازد و نيزرفاقت و همكاري من با شمار ديگري از اهل موسيقي ايراني چون دوست ارجمندم مازيار ايزد پناه كه كمانچه را خوش مي نوازد و نواي ني او به راستي صداي مرموز خاك و زمين را منعكس مي كند، دلايلي ديگر از رروي آوردن من به غزل است. بايد اشاره كنم طي سالهاي 1373 تا 1379 بسياري از غزلهاي من مرهون نواي تار و سه تار وني و كمانچه اينان است و اي بسا گوش كردن به نواي دل انگيز تار و سه تار و ني و كمانچه و نگريستن به حركت انگشتان هوشياري كه به قول مولانا از خشك چوبي و خشك سيمي عميق ترين نواهاي درون جان را در فضا ميپراكندند وزن و موسيقي و گاه محتواي غزل را به ذهن من نزديك كرده و مرا گاه به نوشتن چندين غزل در طول يك هفته وادار ميكردند، عمرشان دراز باد و دست و پنجه اشان مريزاد.
غزلها چنانكه رسم ديوانهاي كهن شعر است بر اساس حروف الفبا و حرف آخر هر غزل تنظيم و مرتب شده اند و در فهرست غزلها سال سرودن غزل در داخل پرانتز ذكر شده است.
نكته آخر اين كه بنا بر وظيفه اي درون جوش در برابر مردم، و علاقه به زاد بومي در زنجير،شعر مبارزاتي و در اين حال و هوا غزل حماسي بسيار سروده و از اين پس نيز اگر از جان برآيدخواهم سرود ، مجموعه اي از اين غزلها در « سي سرود سرخ» و شمار قابل توجهي در مجموعه شعر « در ستايش آزادي» و ديگر مجموعه هاي منتشر شده شعر من چه به صورت كتاب و چه به صورت نوار كاست قابل دسترسي است، اين مجموعه منتخب اما، مجموعه اي نه در دنياي غزل سياسي و مبارزاتي كه در حال و هواي مفاهيم پايدار دنياي شعر و غزل يعني عشق ، به طور خاص عشق ، اندوه، اميد و نوميدي، شور و شيدائي است. شعرهاي سخنگوي جنگ و مبارزه و سياست اگر چه بسيار ضروري اند متعلق به حالتهاي گذراي سرنوشت انساني اند، ما مي جنگيم و مبارزه مي كنيم و براي مبارزه مي سرائيم تا سر نوشت ديگر گون شود، اما به قول فكر مي كنم گورگي اديب بزرگ و مردمگرا :
زيبائي رود و شكوه كوهساران و ترانه هاي آن كسان كه در دشت كار مي كنند و زيبائي زنان و سخن از عشق و اندوه و وصل و هجران نه حالتهاي گذرا بلكه حالتهاي پايدار سرنوشت و زندگي اند و يا بايد باشند و به همين علت است كه شعر عاشقانه و لاجرم غزل و تغزل بي زوال است .
به اميد آنكه با درخشيدن خورشيد آزادي و صلح، سر زمين ما فضاي تغزلي خود را با همه راز و رمزهايش باز يابد و شعرهاي اين دفتر در كنار ديگر غزلها زمزمه نيم شب مستان و عاشقان گردد. زود باد و دير مباد.
اسماعيل وفا يغمائي
بهمن 1383خورشيدي
فوريه2005 ميلادي






«بسم‌العشق»
ببوس
اي لولي مه وش
لب ساغر،
وزآن آتش
بده جامي كه برخيزد
دل از غم ها
غم از دل ها
سر ما
خم نمي آيد
نه با كفر و نه با ايمان
مترسان آنكه از رازم
سخن گوئي
به محفل ها



(1)
«ا لايــاايها ا لساقي ،ادركاسا ونـاولـها»
كـه عشق‌آمد‌‌ مرا زاول‌،كلـيد حل مشكل‌ها
ببوس‌اي لولي مه‌وش، لب‌ساغر وزآن آتش
بده جامي‌كه برخيزد، دل ازغم‌ها غم از دل‌ها
چه سازي‌اي‌غم مسكين، تو با اين‌دل‌كه شادوخوش
ز رنج ديگران‌دارد، بـه‌دوش خـود حمايـل‌ها
رهي‌ديرست و دور اما، جرس مستانه مي خواند
زمنــزلها به مقصدها، زمقصدهـا بـه منـزل‌ها
مــرا مقـصود از مقـصد، سـفر انـدر سـفر باشـد
رود ايـن كاروان، برجا، اگر مانند محمل‌ها
در افكن شوري اي مطرب،‌ حديث عشق را كايد
بـرون ايـن پنـبه‌ي غفلت، زگـوش جان غافل‌ها
لب جـام و لب ساقـي ،جـنوني در دلـم افـكند
كـه بگسستم ز پـاي دل، قيــود جهل عـاقل‌ها
چه جاي بيم از دوزخ ،در اين درگه كه ميرويد
زخاك عاشق صادق، به هر دشتي گُل از گٍلها
بهشت آزادي جا‌نست، مرا ده اي خدا ورنه
نخواهم نعمت جنت، بده آن را به سائل‌ها
سر ما خم نمي‌آيد، نه با كفر و نه با ايمان
مترسان زآنكه از رازم، سخن گوئي به محفل‌ها
به كفر آورده ام ايمان، به شهري كاندر آن ديدم
ز ايمان خلق را بر دل، هزاران گونه حائل‌ها
زايمان و ز نور او، سخن گويند و مي بينم

چراغي روشن از ايمان، به گردش جمع جاهل‌ها
ندارم شكوه اي بر لب، من از خيل سبكبالان
كه حال ما نمي داند،كسي در جمع غافل‌ها
مرا گر حسرتي با‌شد، از آن باشدكه دورم من
ز توفانها و نزديكم، در اين دريا به ساحل‌ها
چو از خود نيز بگذشتي، «وفا» ديگر مخوان حتي
به توفاني كه مي آيد، تو اللهم سهلها (2)

(2)
در رهگذار گمشدگان غبارها
بر بادها نوشته بسي يادگارها
كز اين‌گذر‌،گذشته فراوان سوارو اسب
نز اسب ها رسيد خبر، نزسوارها
رفتند و گم شدند و از آنان فسانه اي
گرديده نقش در نفس روزگارها
بس كاروان گذشت و به جا ماند راه دور
پيچان چو دود در افق انتظارها
اي دل سراب باديه نفريبدت ز رنگ
با سبز و سرخ و آبي نقش و نگارها
كار زمانه نيست مگر كتف « بيور اسب »(3)
كز آن دميده جنگل مسموم مارها
تيغ است و چرم و چهره‌ي دژخيم بي عصب
زنجير و بند و قامت خونين دارها
جز اشك گرم نيست روان آن جه بگذرد

بر چشم تشنه در خنك جويبارها
با اين همه به راه روانيم و در خزان
داريم بر جگر عطش نو بهارها
آن نو بهارها كه در آن باز بشكفند
در بوستان خاك بسي گلعذار ها
شد پتك ما زمانه ،«وفا» تا محك زند
در ژرفناي گوهر جانها عيارها

(3)
گذشته آتش سوزان از اين بيابان ها
شكسته قافله ها در حريق توفان ها
به هر قدم ز ره دير و دور خسته دلي
دريده است ز جور فلك گريبان ها
غبار نيست در ان گرد باد مي پيچد
به آه در دل هر ذره اش بسي جان ها
هزار لجه‌ي خون در نهفت ابر نهان ـ
شده ست گر كه بگويند قصه باران ها
به هر گذرگه خونين بپاست بتكده ها
در آن شكسته دلان سر به پاي ايمانها
حذر كن از ره و بيره شناس شو اي دل
به معبري كه در ان رهزن اند رهبا ن ها
«وفا» زمدرسه بگذر به دشت ها بشنو
حديث راست ز آموزگار دوران ها


(4)
بپوش روي بپوشان تو روي غائله را
به خشك و تر مفكن نور و نار مشعله را
يكي نگاه فكندي خموش وار به خلق
كنون بيا و نظر كن هزار زلزله را
چو كعبه گشت رخت قبله گه، ولي بينم
در آن دو كفر شبق گون «اساف» و «نائله» را
به راه، هر كه به زادي نموده دل را خوش
مرا نگاه تو بس زاد راه و راحله را
ترا چه كار به عشق است و آدمي زاهد!
روايت تو كفايت درون مزبله را
طريق عشق طريقي ست كاندر آن با زهد
«وفا» نيافت كسي را ه حل مسئله را
نثار آن دو غزال تو اين غزل، بادا
زلعل پر تب خود مرحمت كني صله را

(5)
زموج موي تو در بيكران رؤياها
گذشتم اي همه رؤيا ، به سوي فرداها
نسيم بود و لبالب زبوي عنبر و عود
وزان به پيچ و خم شام پر زرؤياها
به هر خمي كه در آن زلف بود، سر خوش و مست
چو رهزني كه روان در حريم درياها
هزار بوسه ربودم به شوق و باز دلم

هنوز بود لبالب زشوق يغماها
تو پلك مست فرو بسته بودي و دل من
گشوده بود شراع خوش تمناها
دلي كه داشت هوس تا بغارتد يكسر
تمام شب همه‌ي بيكران درياها
دلي كه در خم زلفت فكنده بود در آب
حديث و قصه‌ي بيم و اميد و پرواها
در اين حريم شب آمد به سر، جهان بفكند
شراب صبح زرطل سحر به ميناها
گشود از شب زلفت «وفا »زهم مژه را
هنوز بود ولي سينه غرق سوداها

( 6)
بيا ديوانه شو يك امشبي را
فرو بنشان به سرمستي تبي را
نگارا تا به كي اين صبر سنگين
بيا از عشق زين كن مركبي را
به سر آتش، عطش در دل، شفا ده
به جان داروي لب هايت لبي را
پشيمان نيستم از عشق‌بازي
كه در آن ديده ام خوش مكتبي را
چه باشد گر در اين چرخان حيران
سر آرم در شب مويت شبي را
«وفا »در شهر خوبان نشنود كس

دريغا بانگ يا رب يا ربي را

(7)
طالع نما به طلعت مي آفتاب را
در جام ريز آتش گلرنگ ناب را
اين چرخ پير زنده چو از خون تلخ ماست
ساقي به چرخش آر به خونم شراب را
اي باغ گل نقاب بر افكن زروي خويش
آخر كه ديده است گل در حجاب را
تا در قيامت قد سروت بپا كنيم
با جام بي حساب تو روز حساب را
بينيم تا به حلقه رندان و زاهدان
باري چه كس سپرد طريق صواب را
رند پياله نوش و يا شيخ باده كُش
كز خون خلق بست به دستان خضاب را
ديشب به ياد حافظ شيراز كز دو چشم
پالوده بود با غزلي ناب خواب را
مستانه ميزدم به خيالي تفأ لي
از او شنو به شعر من اكنون جواب را
ترسم چو شهر سر زخماري بر آورد
بيني «وفا» به لجه مي شيخ و شاب را

(8)
جلوه‌ي بي مثال ما، خواجه‌ي تند خوي ما
پاسخ ما سؤال ما‌، مقصد جستجوي ما
پر شده جان زخون دل، اي ز تو جان و دل خجل
بيش به فرقتم مهل، سنگ تو و سبوي ما
تيغ بكش كه مي رسم، رقص كنان به درگهت
نعره خون ما شنو، تيغ تو و گلوي ما
بر سر دار و دشنه گر، نعره كشيم از جگر
نيست‌ در اين ميان مگر، بهرتو‌ هاي‌و‌هوي ما
مدعي ار نبيندت، گو كه زبهر ديدنت
زهره اش ار بود دمي، پا بنهد به كوي ما
گر به گذار رنج و خون، ره سپريم سوي تو
گو همه رنج اين جهان، ره سپرد به سوي ما
بيم و اميد جنتم ره ننمود سوي تو
داغ محبت تو زد نقش «وفا» به روي ما

( 9)
خوابكاوان در هراس از نقش هاي خواب ما
دست مي يـازنـد حتـي بــر رخ مهتاب ما
با تـراشي دمبدم دركارگاهي اين چنيـن
گو چـه مي‌مـاند زگـوهرهاي جان ناب ما
هـرطـرف يارب بـرآورده ست سـر،ديوارها
در پي ديوارهـا چـون حلقه بـراعصاب ما
درد مــي بينيم و مي نوشيم و مي پوشيم آه
تــا كـجا آيـد بـه پايان انتظار و تاب ما
اين همان درياست آيا ؟ ـ تلخ ميگويم به خود ـ
كاندك اندك ميشود تاريك‌تر مرداب ما

بر سر خيزابه هاي خون، ـ‌منم سر تا به پا
چشم و ـ مي‌بينم كه مي رقصند شيخ و شاب ما
با نواي چنگ مرموزي كه هر مزمور آن
مي زند نقشي دگر بر رمل و اسطرلاب ما
خفته ام يا آنكه بيدارم «وفا» تفسير شد
بر خلاف رأي وتفسير معبر خواب ما

( 10)
ما تجربه كرديم شب دربدري را
وندر گذر دربدري بي سحري را
خوانديم ولي در نفس اين شب ظلمت
در هر نفسي اختر صبح شرري را
اندر شب تاريك نديديم مه و مهر
ديديم ولي سنت دور قمري را
هم بر سر بازار برادر به سر دار
هم خامشي شمع سراي پدري را
در اشك نهان گشتن آن مادر چون آب
هجران گرانسنگ غم بي پسري را
معشوق زكف رفت كه خائيم به جنت
لعل لب آن حورية لب ـ شكري را!
حوريه نديديم وكنون وحشت غلمان
داريم و يكي قلتشن جمله نري را!
رفتيم كه جوئيم خدا را و نجستيم
جز «عرعره» و «كركره» و جن و پري را
رؤيا زده تا منزل كابوس رسيديم
ديديم به هر باخبري بي خبري را
از ارج بشرگفت به ما شيخ و از آن بيش
بنمود به ما قدر مقامات خري را
گفتيم و شنيديم كه گرديم شناسا
هم ارزش كوري و هم الطاف كري را
چون همسفران يك به يك از ما ببريدند
داديم ندا شيوه بي همسفري را
اي‌ي‌ي! راه و من و ماه وشب و مقصد بي نام
آ نگاه پس از مقصد ديگر دگري را
آن كولي آواره ام اي دوست كه بگزيد
اندر گذرخاك ره رهگذري را
دلخسته ام از گردش ايام و ندارم
زين بيش دگر تاب دري را و وري را
يارب تو مد دكن كه «وفا »باز بيابد
در خلوت آن دهكده كنج «سه دري» را

(11)
خرابم‌كـن‌امشب‌كه ويرانم امشب
چو زلف پـريشت پـريشانم امشب
برقص‌آ چو آتش غزلخوان‌و‌سركش
كـه يكسرتب و تاب سوزانم امشب
در آغوش خود ده پناهم شبي را
كـه از زمـر‌ة بـي پنـاهانم امشب
چسان عشـق را منـكرانـنـد ايـنان!
كزانكارشان تلـخ و حيرانـم امشب
چـو در سينه ام عشق افسرد، مـردند
از اين رو من از سوگوارانم امشب
من ار بـودم از عشق بودم، «وفا» را
خـدايـا زعشـقي بسـوزانــم امشب


(12)
طرب از چشم تو ميريزد و ما غرق تعب
تو بر افروخته اي چهره ومائيم به تب
تا فرو ريخت ترا مشك سيه بر بر و دوش
گفتم :اي كاش جهان بود همه روز چو شب
ديده چون جرعه اي از جام جمالت نوشيد
مست گرديد، مگر برده اي از باده نسب
چيست عشق تو كه در سينه من بازكسي
بر كشيده ست زدل نعرة يارب يا رب
به ره عشق شدم شهره به استادي‌و ليك
نشناسم به از آن چشم پر افسون مكتب
به رهت دين من از كف شدو دررسوائي
نبود به،به ره عشق مقام و منصب
گر بود عمر «وفا»، باقي ايام حيات
من و ميخانه و آن ساقي و آن ساغر و لب


( 13)
خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب
با جامه اي ز شبنم و لبخند و آفتاب
با چهره اي ز برگ گل و بوي‌پاك خاك
با ديده اي ز نرگس و اشكي در آن ،گلاب
در آن گلاب و اشك چه ديدم چو در چكيد
از چشم او به ديد‌ه‌ي من در عميق خواب
محرم نمانده هيچكس اي يار ورنه آه
مي گفتم آنچه بود در آن اشك در حجاب
با من بهار گفت: نگه كن !چه بوده اي
گه باد و گاه آتش وگه خاك و گاه آب
گه پرتو ستاره‌ي گمنام دور دست
تابيده از عميق شبي، تاكجا ؟سراب!
چرخان ميان ساقه‌ي گندم چو خون نان
حيران ميان شاخه‌ي انگور تا شراب
غلغل كنان زرطل طبيعت به جام خاك
از شيب نا گشوده‌ي اسرار تا شباب
وآنگه دوباره شيب و از آن شيب در نشيب
گم گشته در تلاطم عالم يكي حباب
تا باز آن حباب كجا رخ عيان كند
ناداده است هيچكس اين راز را جواب
هركس فسانه اي به لب آورد و دور چرخ
آن را فرو كشيد و نهان كرد با شتاب
برخيز اي جرقه‌ي فاني كه از ازل
تا بيكرانه يكسره راز است ناب ناب
عيد است و چار عنصر هستي زشش جهت
بنگر چگونه يكسره‌در شوروانقلاب
گل در چمن دوباره‌به رقص است و زلف بيد
در دست باد صبح در آمد به پيچ و تاب
دستي بر آر چون گل و جامي و، مست شو
«زآن پيشتر كه عالم فاني شود خراب»(6)
سهمي زهستي از تو و با توست باز كن
چشمان خود «وفا» كه بهار است و آفتاب

( 14)
رخ زيبات عين زيبائي ست
قد‌وبالات‌عين زيبائي‌ست
روزهاطي شود به سودايت
وه‌كه سودات عين زيبائي ست
شب چو بر هم نهم به ياد تو چشم
خواب و رؤيات عين زيبائي ست
خاك چون شد بدل به اين همه حسن؟
اين معمات عين زيبائي ست
لب چو بر بندي از سخن زيباست
بانگ و غوغات عين زيبائي ست
حُسنت امروز بُد زدِي افزون
باز فردات عين زيبائي ست
گر دهد دست ديدنت خوش باد
چو تماشات عين زيبائي ست
ور بسوزد «وفا» زهجرانت
اين مكافات عين زيبائي ست

(15)
زآنكه اين خاك و هوا دفتر و ديوان منست
اندكي زآن همه بسيار شما زآن منست
در همه چرخ مرا نيست يكي اختر ليك
كيست آنكو كه غني تر زمن و جان منست
چو غباري بپراكندم خود را در باد
اينك اين خاك تمامي همه از آن منست
اي بهارانه! كه چون گل شكفي در لبخند
به زمستان من اين خنده بهاران منست
آي كولي وش زيبا خبرت هست آيا
كه دو چشم تو يكي بيت زديوان منست؟ـ
و پريشاني آن زلف شبآلوده‌ي شاد
باعث جمعيت جان پريشان منست
شهر اي شهر تو لبريز شو از زيبائي
كه گل باغ تو در دم به گلستان منست
سهم شاعر به جهان چيست «وفا »غير جهان
وندر آن، آنچه نوازشگر چشمان منست

(16)
چو عاشقم به جهان وآنچه اندر‌او پيداست
چه غم ز مرگ كه او هم به چشم من زيباست
زخاك بر شده اين دل و ديدگان تو نيز
كه خون من زخيالش هميشه پر رؤياست ـ
وباز بذر دل و ديدگان ما اي يار
به كشتزار جهان بي گمان بدان روياست
زقامتت به قيامت يقين نمودم و عشق
چنين سرود كه عاشق هماره ناميراست‌ـ
ومن به چشم تو بردم هزار سجده به شوق
كه ديدگان تو از آفريدگان خداست
ميان معبد و معبود و عابد اي محبوب
تقارن است و تباين هميشه نا پيداست‌ ـ
و پختگان طريقت به تجربت گفتند
تباين ار كه بود بي گمان ز خامي ماست
بيا «وفا» كه جهان غير رهگذاري نيست
به گام عشق گرش طي كنيم سخت رواست

(17)
به هركجا كه روم كوي كوي يار من است
جهان تلالوئي از سايه‌ي نگار من است
ز دوزخم چه هراس و به جنتم چه اميد
كه هر دو دركنف يار گلعذار من است
به يار خاكي خود آنكه ياد نرگس او
هميشه خار دل و چشم اشكبار من است
شبي زعشق سرودم :كه ات چنين رخ داد
كه آتش رخ ات اي ماهرخ شرار من است
چنين سرود به چشمان يار من آن يار
هرآنچه هست زرأي جهان مدار من است
به گرد آن گل رخساره سنبل مستش
ز سنبل من و گيسوي تابدار من است
نهان به نرگس مستانه اش زريست نهان
ميان شهد و شرابي كه هم عيار من است
به زير آتش انساني لبانش نيز
نشانه ايست زخالي كه يادگار من است
ترا چو ناز نگارت نيازمند كند
بدان كه ناز و نياز ار كه هست كار من است
من عشق و عاشق و معشوقه ام، وآنچه كه هست
به اختيار تو نبٌوَد به اختيار من است
«وفا» خموش ممان پرده در بخوان غزلي
كه هست شوري اگر درميان زيار من است
(18)
عشق بورزيد عشق!چون كه بجز عشق نيست
آنكه اصيل اندرين چند نفس زندگيست
عشق بورزيد عشق گر چه فنايش شويد
چونكه جز اين هر كه كرد، زنده نگشت و نزيست
زنده زعشق آمده ست عالم و هر كو در آن
گر چه به عالم در عشق موج زنان عالميست
برتر از اين ماه و مهر نيز فزون از سپهر
وه چه سرايم زبان را، به سخن تاب نيست
مستم از عشق بتي كز خم زلفان او
هر نفسم زندگي مانده به پيچ و خميست
وه كه از امواج عشق مي شود و مي شوم
او دگر و من دگر هر دم ما را نويست
كهنه نگرديم ما گر چه كهن آمده ست
عشق من و مهر او هان بنما راز چيست
آه خدايا چه رفت بر من شوريده دل
كز نظرم شد نهان هر چه جز او در زميست
حلقه بر استارگان مي زنم و چون ندا ـ
بر شود از هر كران در پس در كيست كيست؟
نعره بر آرم زدل: گم شده در كهكشان
يار من آن مه كزو غرقه به حيرت پريست
نقش كف پاي او هست در اينجا «وفا»
يا به دياري دگر در فلك ديگريست
بلعدمان تا جهان باز نموده دهان
يار بيا چونكه وقت كوته و فرصت دميست

( 19)
شكر خدا كه يار به لطف و عنايت است
من نكته بين رندم و اين اش حكايت است
با هر نظر كز آن دو غزال غزل سرا
بر من بيفكند سخني در حمايت است
اظهار عشق كن دل مسكين كه اين زمان
ديگر نه جاي شرم و زمان رعايت است
زلفش به دست پيچ و لب لعل او ببوس
گيرم كه شيخ گفت عظيم اين جنايت است
يارب زشيخ شهر فغان كز وجود او
خالي زشور و شعله و عشق اين ولايت است
هر صبح و شب به حلقه درس اش به ذم عشق
صدها حديث و نكته و و بحث و روايت است
اي شيخ عاشقم من و منكر نمي شوم
ما را زعشق ره به سراي هدايت است
گيرم دو لب به نيمه شبي مشتعل شوند
آخر چه جاي شكوه و و جاي سعايت است
لطف خدا كه بر سر مامستدام باد
با عاشقان هميشه به مهر و عنايت است
من بوسه اي ستاندم از آن لعل آتشين
لختي درنگ كن كه هنوز اين بدايت است!
ما را نهايتي ست ولي عشق را« وفا»
پيدا نه انتها ،نه كران‌، ني‌نهايت است

( 20)
باز به ناز ميروي، آه ز سرو قامتت
قامتت اين چنين بود، تا چه بود قيامتت
ما زتو مست و چون بُوَد ،مستي آنكه سينه اش
هست به وقت نيمه شب، جايگه اقامتت
مي شكني به هر قدم ، قلبي و ميروي به ناز
از چه شكستگان دهند، اين همه را غرامتت
آن دو غزال خوش خرام، دام بسي پلنگ هاست
مانده به حيرتم از آن، نرگس پر شهامتت
چشم بد از دو چشم تو، دور كه دل مشوش است
در خطر افتد از حسود، لطف تو و سلامتت
بگذر و پر جنون نما، هر چه دل و دل «وفا»
چونكه نمانده عاقلي، كس نكند ملامتت

( 21)
آه از اين چشم ها كه بي پرواست
لب به لب از شراب و از رؤياست
عسل آفتاب و تاري شب
روح دريا و لطف جنگل هاست
گر چه اين جادوان خموشانند
زين دو در جان ما بسي غوغاست
وه كزين ديدگان چها ديدم
وندر اين چشم ها چها پيداست
برگ و موج و درخت و سنگ و گياه
وآن لطافت كه در حرير هواست
من كافر به معجزان جهان
دارم ايمان كه معجزات اينجاست
هر كه رادر سرا ست اين اعجاز
وه كه از هر چه معجزات رهاست
شهر من جاودان و شادان زي
با چنين گنجها كه جمله تراست
با چنين گنجها كه جفتي از آن
روشنا بخش قلب و جان «وفا»ست

(22)
به يك كرشمه‌ي تاريك كز دو چشم تو خاست
هزار فتنه‌ي روشن به هر كرانه بپاست
به ماهتاب دو تاتار مست مي رقصند
كه نز خدا و نه از خلقشان دمي پرواست
خداي را منه از لطف ديده را بر هم
كه بي نگاه تو بي لطف وبي نمك دنياست
به تنگناي بقا گر هنوز بر لب من
ترانه ايست كز آن شور و شعله اي پيداست
در اين خيال بر آيد كه دانم از نگهت
هزار عطر به خاك و در آب و باد رهاست
تو مست ميگذري و تمام شهر به شور
زيك نظاره تو مشك بيز و عنبر ساست
در اين كرشمه فنا شد «وفا» و زمزمه كرد
خوشا فنا به نگاهي كه راز و رمز بقاست

(23)
برگ و بار لاله و سرو و گل و شمشاد ريخت
اشك و خون از چشم ما و دشنه‌ي جلاد ريخت
هر گلي را كاين گلستان يك به يك پرورده بود
يكسر اندر آتش بيداد اندر باد ريخت
اي بسا فرهاد را شيرين به ماتم در نشست
اي بسا شيرين كه خاكش بر سر فرهاد ريخت
آن چنانم آتش غم شعله بر دل زد كز آن
شوكران در سينه و در شور و در فرياد ريخت
اين چه بيداد است ما را گر چه برگ و بار باغ
در طريق حق به خاك پاي عدل و داد ريخت
ياد يارانم جگر خون كرده خونم از دو چشم
هر زمان كز سروهاي سبز آرم ياد، ريخت
درد من درديست انساني نه يزداني «وفا»
زين سبب اشكم به روي آتش مرداد ريخت

(24)
همه جا هستي و از تو خبري نيست كه نيست
بي تو نامي و نشان و اثري نيست كه نيست
بي تو و لطف تو اي پرده گشاي شب و روز
شب خونين جگران را سحري نيست كه نيست
گيرم اي دوست رهي يافت شود بي تو ولي
راه را آه،به پايان گذري نيست كه نيست
اگر از كفر بگويند و زايمان در شهر
گر نباشي تو سري را شرري نيست كه نيست
خلق عالم همه طفلند و بسي مانده هنوز
كه بگويند جز او بوم و بري نيست كه نيست
كفر گفتيم و شنيديم «وفا» اين پيغام
در پس پرده بجز او دگري نيست كه نيست

(25)
نور خواهم شد و رقصان زجهان خواهم رفت
تا سراپرده‌ي آن جان جهان خواهم رفت
چه غم از غصه‌ي ايام كه آخر به شبي
چو خدنگي كه بر آيد زكمان خواهم رفت
عقل بر بست مرا پاي و خوشا عشق كه داد
مژده كز حيطه‌ي اين قيد گران خواهم رفت
نيست اين دايره در خورد سماع من و دل
تا دگر دايره اي چرخ زنان خواهم رفت
ذوب گشته‌ست مرامنجمد دل زغمت
زين سپس با صفت رود روان خواهم رفت
نيستي چيست مگر پرده‌ي پندار«وفا»
تا به هستان جهان دست فشان خواهم رفت

(26)
موج بهار از سر گلزارها گذشت
«توفان لاله از سر ديوارها گذشت» ( 8)
باريد ابر شوخ و نسيم بنفشه سا
خيس از ميان بارش رگبارها گذشت
نوروز نو شكفت فلك را به نو بهار
نقشي نوين به چرخش پرگارها گذشت
اي دل ممان خموش اگر چند ياد يار
همدوش غم به هر تپش‌ات بارها گذشت
آزادي است و عشق در اين جنگ، شعله ها
بسيارها كه بر دل بسيارها گذشت
عيار زي كه با مدد حق سپاه غم
مغلوب از قلمرو ما بارها گذشت
صبحي رسد «وفا»كه بگويند قلب ما
پيروزمند زآتش معيارها گذشت

(27)
تا آه تلخ خسته دلان بي اثر شده ست
شب با سپاه تيره‌ي خود خيره تر شده‌ست
گفتي سحر! بگو، ولي اي دوست گوش دار
خورشيد از مدار سحر دور تر شده‌ست
ابر سخاوتي نگذشته‌ست زين ديار
از اشك خلق دامن اين خاك تر شده‌ست
اي آسمان سياه بمان همچنان، ولي
بيني شبي كه يكسره انسان سحر شده‌ست
بيچاره اين زمين كه توئي آسمان آن!
آيا دمي ز رنج زمين‌ات خبر شده‌ست
غرق سكوت و سردي وگوش زمانه از
فريادهاي سوخته‌ي خلق كر شده‌ست
اي كاش جاي اين همه اختر به دامن‌ات
بينم دلي به سينه‌ي تو مستقر شده‌ست
خامش«وفا» كه از غم اين سرزمين تلخ
هر واژه اي به شعر تو يكسر شرر شده‌ست


(28)
ليلاي شوخ اگر چه به محمل نشسته است
غافل ممان كه قافله در گل نشسته است
از درد ما چه بهره برد آن كه شادمان
دور از هجوم موج به ساحل نشسته است
در سر زمين باد وزان در تعجبم
اين برزگر به كشت چه حاصل نشسته است
معيار چونكه نيست به غير از جنون دريغ
ديوانه آن كسي‌ست كه عاقل نشسته است
ما و طريق راست ، ز ما دور باد دور
تا ابروان شوخ تو مايل نشسته است
از بس كه با خيال تو دل خوشخيال شد
در صد هزار فاجعه غافل نشسته است
شايد رسد زماني و بيني «وفا» زمهر
از كاستي رها شده كامل نشسته است

(29)
دگر به عرصه‌ي تقديرها حواله بس است
دل است اين و نه حيوان، دگر نواله بس است!
شراب فلسفيم ساقيا مده كه مرا
خماري همه‌ي عمر اين پياله بس است
فتاد پرده و ديديم شهر مقصد را
سخن ز راه و طريق هزار ساله بس است
چو حُسن يار به قُبح بلاهت است قرين!
مرا زديده دگر اشك همچو ژاله بس است
به هر سحر تو و سوداي ديگري و مرا
هزار زمزمه كاين دور استحاله بس است
ميان اين همه لبخند، غرقه در اشكم
كه يك شراره ز بهر هزار لاله بس است
به روز حشر من و دل ، «وفا» مباش غمين
در آستانه‌ي آن دوست اين قباله بس است

(30)
اگر چه دورم اي گل، من از گلستانت
هنوز مستم ، از عطر سنبلستانت
دو پيكريم و يكي جان به شهرهاي فراق
كه جان توست مرا جان و جان من جانت
مرا زبام اگر چند هر سحر خورشيد
طلوع مي كند، اما ز درد هجرانت ـ
شب است هر سحر من، مگر شود طالع
به چشم منتظرم ماه روي رخشانت
تو باغ پر گل من بودي و نيازيدم
به باغ وصل تو دستي به نو بهارانت
ولي به لطف خداوند عاشقان دارم
اميدها كه مگر باز در زمستانت
رسي زراه و به پيرانه سر ترا در بر
چو جان بگيرم و با شوقِ بوسه بارانت
تمام هستي خود را به بوسه‌ي آغاز
نهان و غرقه كنم در لبان خندانت
چنانكه هيچ نماند زمن به غير از تو
مگر رسم به فراغت ر درد هجرانت
جدا ز عاشق و معشوق عشق آي اي عشق
تراست رازي و از آن زمانه حيرانت
به آخر آيد و پايان كتاب هستي ما
توئي كه نيست عيان منتها و پايانت
ز ما برآئي و بر ما گذر كند دوران
توئي كه طي نشود هيچگاه دورانت
توئي كه جمله جهان موجوار و سرگردان
ز صبحگاه ازل تا ابد به فرمانت
توئي كه اينك در رهگذار كفر«وفا»
سجود برده ترا نام داده يزدانت

(31)
غريب هر دو جهانم پناه من به كجاست
ميان اين همه بيراهه راه من به كجاست
دلم سياه شد از اين شب سيه كردار
در اين شبانه بگو مهر و ماه من به كجاست
منم كه در پي‌ات از دين بريده ام يكسر
بگو بگو ! كه كنون خانقاه من به كجاست
اگر چه كفر من از حد گذشته ـ دير گهي ست ـ
ولي محبتت اي قبله گاه من به كجاست
به زير سقف كبودين معبدت اي دوست
اثر پذيري و تدبير آه من به كجاست
چو در جداول اين قوم در نمي گنجم
هدايتي و خبر ده گناه من به كجاست
ميان دين و خدا اختيار كرده«وفا»
ترا و مژده رسان شو پگاه من به كجاست

(32)
غرق تبيم و لب به لبيم‌‌‌ و خموش و مست
بگذشته در زمانه جز از عشق زآنچه هست
من چون ابد گشاده دل و دست خويشتن
او دست و دل گشاده چو صبح خوش الست
استاده است رود روان زمان و ما
از هر چه قيد و بند عبث فارغيم و مست
آلاله‌هاي گرم لبان در گرفت و داد
پروانه هاي بوسه به پرواز و در نشست
از شور وصل تن شده يكباره مستحيل
گوئي كه روح يكسره از قيد جسم رست
از پلك بسته ام عسل داغ مي چكد
تا ميشود به قامت او حلقه هر دو دست
اي كاش در وصال ـ «وفا » ـ قيد و بند جسم
زين آتش معطر ديوانه مي گسست

( 33)
چو دست من به سر زلف مست او آويخت
خم آمد آن قد و مستي عنان زهد گسيخت
ببست چشم و دهان بر لبم فشرد و به شور
ز بوسه هاي لب‌اش در دهان من گل ريخت
نديد هيچكس اما خدا كه شاهد بود
شراب در عطش و زهر با عسل آميخت
چه سٍحَر بود كز آن نوشداروي جان بخش
ميان هر رگ من عود سوخت عنبر بيخت
چه سحر بود در آن شادي شراب آلود
كز آن تمامي اندوه دل شكست و گريخت
هزار سجده ببر بر خداي عشق «وفا»
كه اين چنين لب و دندان يار را فر هيخت

( 34)
رخان مست و خرابت خراج بستان هاست
لبان خنده زنانت گل گلستان هاست
چه طره است ترا با همه پريشاني
كزآن به باد سر ما و جمله سامان هاست
فنا پذيري و زيبائي‌ات به قاب فنا
نشان فخر زمين اقتدار انسان هاست
چه جاي صحبت انكار عاشقي كه مرا
به عاشقان جهان عهدها و پيمان هاست
«وفا» كجا تو به ساحل رسي و آرامش
كه سرگذشت تو با دل قرين توفان هاست


( 35)
آرام باش آرام زيرا كه بيكرانه‌ست
اين عالم ودرآن هم هرقصه اي فسانه‌ست
موجست هرچه بيني مي‌آيدونپايد
درياي ناشناس‌ست تنهاكه جاودانه ست
براين عقيدتي گرعالم اراده‌ي اوست
بگشاگره زابروجون خيروشربهانه‌ست
دربرق وبادبودن گردل بودسبكبار
هرغربتي به قربت مارا سرا وخانه‌ست
دراين سكوت سنگين ازخويش اگربرآئي
عالم پرازنواي چنگ ودف وچغانه‌ست
اي دل به ره حذركن ازهرنظربجزدوست
كاين راه خون كمين صددام جادوانه‌ست
بس سالها «وفا» خواند اورا وپاسخ آمد
درباز وره رهين يك گام مخلصانه‌ست

( 36)
تـو سروي‌و دل‌مـجنون‌مـا به رفتار است
چه گويمت كه نه جاي كلام و گفتار است
چمان چمان گذري چون نسيم و من چون بيد
به خويش لرزم و گويم كه كار دل زارست
من از ملاحت رويت به شعر خويش نشان
اگـر بجـا ننـهم شاعري مگـر كارست
مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن
خيال و نقش پريچهرگان به رفتار است
«و فا» زلطف شما برده پي به حُسن خدا
كه راهبر به مؤثر وجود آثارست

( 37)
سر بر مكش ز مشرق، اي آفتاب غربت
تا سر نياورم بر، از ژرف خواب غربت
اشك به خون نشسته، ما را فلق شد و چشم
خورشيد سرخگونست، اندر سراب غربت
زين رو چه حاصل اي دل، بيداري ترا آه
مي باش همچنان در ژرفاي خواب غربت
گفتيم اين فسانه، چندان نپايد اما
ما طي شديم و باقي ست، باري كتاب غربت
صد چشمه در برابر، دل ليك غرق آتش
جز بر عطش نيفزود، آب خراب غربت
از غم جگرـ كبابم، سودي نه از شرابم
جز بر خمار نفزود، ما را شراب غربت
فانوس انتظار است، چشم «وفا »رفيقان
سوسو زنان و سوزان، اندر حباب غربت

( 38)
خوشست‌خـاطـر‌ما‌را‌كرشمـه‌هاي‌ نـگاهـت
كه‌سر‌خوشانه به‌رقصند در آن دو چشم سياهت
فسانه ميشود عالم به نيمه شب چو برآيد
زكند و كاو لبانم نواي نازك آهت
شبي سياه و عميقم بيا مرا تو در آغوش
كه روشني بتراود بر اين شبانه ز ماهت
اگر به دفتر زاهد ثواب فرقت از عشق است
بسوز هر چه ثوابست كه من فداي گناهت
سرود شعر طبيعت ترا و نيست «وفا» را
غمي ز قلت ذوقش ز ناز خواه و نخواهت

(39) «براي مازيار ايزدپناه و نواي ني و كمانچه اش»
بهار آمد و در دشت دور لاله شكفت
به دست جام مي و باده در پياله شكفت
به هفت شكر سپاس اي خدا كه سردي دي
برفت و باز شرار مي دو ساله شكفت
بهار آمد و زد بوسه بر لبان شبان
شبان خسته به ني لب نهاد و ناله شكفت
من آن نواي ني‌ام اي وطن كه هستي من
به آب و خاك تو در دور استحاله شكفت
گهي نسيم شد و از دريچه اي بگذشت
گهي چو خون كبوتر به برگ لاله شكفت
گهي چو صبح تلالو به آن رخان بخشيد
گهي سياهي شب شد در آن كلاله شكفت
هنوز آن شب نوروزت اي وطن از ياد
نرفته است كه مه در ميان هاله شكفت
شبي كه ابر بهارت ز رعـد گل باريد
شبي كه پونة وحشي ميان ژاله شكفت
هنوز در پي آنم مگو محالست اين
بسا محال كه ديديم لامحـاله شكفت
به يمن باد بهاري «وفا»تـرانة تـو
به گل نشست و چو گل اندرين رساله شكفت

(40) «براي ب ـ بازول»
بــا روي مـاهفام تــو شب آفتابــي است
آفاق شب چو موي تو يكسر شرابي است
چشمي سياه بـود و از آن شد سيه شبم
شكر خــدا كه ني ني چشم تو آبي است
عهد خرابي عهد جواني‌ست ليك دل
پيرست و باز مست و خمار خـرابـي است
دل نيست اين كه مي تپد از شور، گوش دار!
چنگي و بر بطي و دفي و ربابي است
تسليم نيست اين دل اسلام ناشناس
گـبر و مسيحي است و كليمي وبابي است
ني ني ! كه با رخان تو اي آفتاب عشق
خــورشيد مي پرستد و او آفتابي است
گر قيد دين به جبر ببايد پذيره شد
مــا را چه جاي صُنعت و زاهد مآبي است
مخلوق نيستم من و خود خـالق خودم
گر جاي چند جمله كلام حسابــي است
ما را خداي عشق گـر آزاد آفـريـد
ايمان و كفرــ هر دو طريق ــ انتـخابي است
مومن !! ترا زكفر خبركو؟ كـزين چـراغ
ني ره ، كه گــام راهروان آفتابي است
مــرتد راه عشــقم وغــايب زهست و نيست
درنزد شيخ محكمة من غيابي است
دارد لبان من ز لبانت سئوالها
هنگام پاسخ و گه حاضـر جوابي است
اهل حذر« وفا» و دل اوست بي حذر
او نيست انـقلابي و دل او انقلابي است

(41)
چه شود به خلوت خود اگر، به شبي سيه بكشانمت
نه گلاب وگل كه به مقدمت، دو سه جام مي بفشانمت
در خانه ببندم و پرده ها، بكشم به پشت دريچه ها
كه كسي نبيند و جامه ها، بدرانيم بدرانمت
فكنم فكني همه در شرر، كه چو كفر و دين همه سر به سر
بشوند شعله و شعله ور، پس از آن بسي بستانمت
زتنت به بوسه‌ي بي امان ،زتو جان و جان بدهم به تو
كه چنانكه از تو چشيده ام، زتن و زجان بچشانمت
چو بجز من و تو و جز هوس، به سرا نه شيخ و نه هيچكس
زپي تو همچو گذشته ها، بدوم من و بدوانمت
تو چو آهوان گريز پا، چو پلنگ تشنه من از قفا
برسم كه كشًم ترا و ولي، نكًشم به بر بٍكشانمت
چو درخت ميوه‌ي باغ عدن، بكشم به برتن نازكت
ونهان ز ديده‌ي باغبان، بخمانمت بتكانمت
چو زميوه هاي تو خسته شد، لب و دست و ديده ي تشنه ام
بنشينمت به مقابل وبه هزار واژه بناممت
گل من دلم ،دل من گلم ، عسل و گلاب و مي و هلم
مه و موج و كشتي و ساحلم، چه بگويمت چه بخوانمت
تو بگو چگونه بنوشم از، نه لبت دو چشم سياه تو
كه تو بيكرانه به حسني و من ناتوان نتوانمت
تو بگو كه چگونه ميتوان، به نهايت تو رهي گشود
مگر آنكه ز راه «وفا» شبي، بشناسمت، و بدانمت

(42)
ز‏‏آن پيشتر كه بر دمد اين آفتاب تلخ
ساقي مكن دريغ مرا از شراب تلخ
مستم كن آنچنان كه نلرزم چو بنگرم
در روشناي تلخ حقيقت سراب تلخ
عمري به ياوه شعله به خون جگر زدم
تا سر برآورم مگر از ژرف خواب تلخ
بيداريم نبود و به حيرت تمام شد
ايام شيب عمر پس از آن شباب تلخ
اي آخرين تصور تصوير دور دست
اي گل !كه سهم من ز تو شد اين گلاب تلخ
اي در نهايت عطش پر زدرد من
جامي لبالب از شررآلوده آب تلخ
در ياد توست قلب من آندم كه در جهان
پنهان شود حقيقت من اين حباب تلخ
برقي زديم و چشم تو ديديم و از «وفا»
پنهان شديم در شبه آن خراب تلخ

(43)
به شعر من ز رخانت نشانه خواهد ماند
نشانه ها ز رخت در زمانه خواهد ماند
فسانه است ترا حسن روي و صد افسوس
كه از رخان تو تنها فسانه خواهد ماند
در آن زمان كه شوي خاك و سايه و مهتاب ـ
و از من و دل غمگين ترانه خواهد ماند
شبي گشودي زلف و دريچه را بستي
بگفتم آه كه اين جاودانه خواهد ماند؟
و شهد زلف تو از شانه بر سر شانه
چو رود تيره‌ي مستي روانه خواهد ماند؟
وليك نغمة تاريك تار و نالة ني
چنين سرود مرا :كاين بجا نه خواهد ماند
نه شانه بر سر زلفش به جاي مي ماند
نه شهد زلف وي آخر به شانه خواهد ماند
نه تار و چنگ و دف و ني نه نغمة تنبور
نه آنكه پنجه زند بر چغانه خواهد ماند
غنيمتي شمر امشب وصال يار «وفا»
كه عاشقان نه، هرآنچ عاشقانه خواهد ماند

(44) «به ياد كمال رفعت صفائي كه مصرع پاياني اين غزل از اوست »

چو ابر شبزده ره بر ستارگان گيرد ـ
و ماه غمزده در ژرف آسمان گيرد
دل غمين من اين شاهباز سرخ خموش
ز سينه پر كشد و راه بيكران گيرد ـ
و خيره خيره در آفاق خفته در اندوه
نشانه ها ز جهانهاي بي نشان گيرد
ز ابر بگذرد و آذرخش و تندر و ماه ـ
و راه تا به ديار ستارگان گيرد
درآن عميق كه چرخند اختران به سكوت
دوباره بال زنان راه لامكان گيرد
خموش وار كشد بال تا بدان مقصد
كه ماوراء زمان راه لامكان گيرد
در آن حريم كه جز هيچ، هيچ پيدا نيست
غريب وار به بغضي كه ناگهان گيرد
ز سينه نعره بر آرد و من به بستر خويش
به هايهاي سرشكي كه همزمان گيرد
خموش و خسته بنالم «وفا» به غربت خويش
«دلم گرفته چناني كه كهكشان گيرد»

(45) «براي حميد رضا طاهر زاده و نواي تار و سه تارش»
باران تارت«طاهر» امشب خوش فرو ريزد
درجان من باران تو شعري تر انگيزد
هر زخمه ات چون قطره‌اي مي بر دلم لغزد
قلب من از هر قطره اش در رقص بر خيزد
«طاهر» بزن برساز خود شايد فرو بارد
باران شور وابر غم از سينه بگريزد
«طاهر»بزن در اين شب تاريك بر تارت
باشد كه با جان بيش ازين تاري نياميزد
اين دختر باران كه مي باري تؤاش از ساز
اين شنگ شهرآشوب كو با جانم آميزد
بامن بگو او از كدامين راه راز آلود
ميآيد و بر قلب من گيسو فرو ريزد
اين مست، اين ديوانه، اين روح اسير خاك
اين رند كو از كفر و از ايمان نپر هيزد
با من بگو او از كدامين ماهتاب ناب
مي‌آيد وبر هرجه هست و نيست آويزد
اين كيست كو در لحظه هاي سبز بيداري
مي آيد اما همچو رؤيا زود بگريزد
يك بوسه مي خواهم چواز او صد عتاب آرد
چون بر سر قهرم، به دل صد بوسه مي بيزد
«طاهر» ، «وفا» را ، تا سحرگاهان ممان خامش
جانت نيابد خامشي دستت بناميزد

(46)
چو چشم مست تو غرق شراب ناز شود
دلم چو جام تهي غرقه در نياز شود
وزين نياز چنانم به رقص خيزد جان
كه هر رگم به نوائي به سوز و ساز شود
مبند ديده كه مخمورم و بود كه گره
ز كار ما به نگاهي به لطف باز شود
چه جوهريست نهان در نگاهت اي عيار
كزان زمانه مرا غرق رمز و راز شود
هزار مدعي امروز در طريقت عقل
طريقتي كه از آن بايد احتراز شود!
به‌همت‌اندوتلاشي عبث در اين ميدان
كه قدر عاشق و معشوقه هم‌طراز شود
ز چشم مست تو خواندم كه اين حكايتها
حقيقتي‌ست كه چندي دگر مجاز شود
جواب مدعيان را «وفا» به زلف نگار
سپرده‌ام كه حكايت بسي دراز شود

(47)
شهر را نوشيدم امشب پر زشهد و شور بود
در نسيم او وزان روح خوش انگور بود
بعد عمري تيرگي هرجا كه رفتم پرسه زن
نوربود و نور بود و نور بود و نور بود
در نگاه مردمان مي سوخت مشعلهاي شوق
زآنكه چشم دشمنان شور و شادي كور بود
آه من از شب هزاران زخم دارم بر جگر
زآنكه صبح روشني آراي ميهن دور بود
ليك در اين شب به هر كوئي كشيدم از جگر
نعره‌ها كاين شب چه مي شد گر شبي ديجور بود
خانه مست وكوچه مست و كوي مست و شهر مست
زآنكه ديگر زاهدان را حكم‌ها مستور بود
بي حذر در كوي و برزن جام مي لغزنده برـ
موجهاي سركش چنگ و ني و تنبور بود
اي دل ديوانه! عمري مي ننوشيدي كه جام
بسكه از خون جگر پر بود در محظور بود
امشبي را شادي مردم «وفا» تا صبحدم
نوش كن! چون هر كه امشب باده زد معذور بود

(48)
در سايه سنبل‌ها، چشمان تو مستانند
بر بستري ازگل‌ها، مستان تو رقصانند
در آينه چون بيني، خود را، كه مرا خوف‌است
زينروي كه مستانت، طرار دل و جانند
آشوب مجسِم چيست، جز اين دو كه در هر سو
عريان و شراب‌آلود، آسوده به جولانند
دو تكه زشب بر ماه، بسته‌ست به دلها راه
دو آهوي وحشي در، مهتاب تولرزانند
اين شعبده بازان را، هرجا كه گذر افتاد
ديدم كه در و ديوار، شوريده و مستانند
بربند و فرو پوشان چشمان كه مرا خوف است
گويند كه اين مستان، مستوجب زندانند
تا روز ابد آباد ، مانند «وفا» هر چند
زآبادي طراران، دلها همه ويرانند

(49)
ياران همه رفتند و سواران همه رفتند
پيغام رسانان بهاران همه رفتند
آن پاكدلان نور نهادان همه رفتند
آن سرو قدان لاله عذاران همه رفتند
چون باد وزيدند و چنان ابر گذشتند
چون شبنم و چون قطره‌ي باران همه رفتند
از خاك گشودند پر و بال بر افلاك
خاموش شد اين باغ و هزاران همه رفتند
از عشق تهي مانده دل تشنه و گويد
ديدي كه چسان عشق مداران همه رفتند
بگسسته زهم شعر من و شور من اي دل
دردا كه مرا قافيه داران همه رفتند
بر جاي بمانده ست «وفا »در ره و آوخ
ياران همه رفتند و سواران همه رفتند

(50)
ترا چو مُشك سيه هم‌طراز قامت شد
دراز گشت شب ما، مگر قيامت شد
هرآنكه در شب زلف تو راه دل گم كرد
جدا زجمعيت خاطر و سلامت شد
ملامت تو مرا نيست غير فيض، خوشا
دلي كه در ره تو لايق ملامت شد
كسي ربايد از ان لعل مست باده‌ي سرخ
كه شهره در همه عالم به استقامت شد
زمعجزات نگاهت چنان به شعله وشور
نشسته‌ام كه مرا هر غزل كرامت شد
توبرده اي دل و مائيم شرمگين و عجب
به مُلك عشق ستمديده در ندامت شد
چوصبح عدل برآيد «وفا »بگو او را
به بوسه ها، كه دگر موسم غرامت شد

(51)
دو غزال مست داري، كه سياهكارگانند
دو غزل! شراب شبگون! كه بر اين ره و نشانند
همه تاك‌هاي عالم به نگاه توست پنهان
كه در آفتاب رويت به نگاه من عيانند
نمكند و شهد و شكر دو چكاوك و كبوتر
كه به بامهاي مستي همه بال و پر زنانند
شب و عطر و مشك و عودند، دو ترنم و سرودند
كه به پشت پرده هاي شب بي نشان روانند
دو فسانه‌ي شبانه دو يگانه‌ي دوگانه
دو افق دو لجه و موج كه عميق و بيكرانند
همه شب «وفا» ورق زد به نگاه تو جهان را
كه به چشم او دو چشمت ابديت جهانند

(52)
بي تو دانستم كه عشق عادت نبود
بي تو اما زين همه من را چه سود
كفر زلفت سوخت در ايمان ناب
گم شدي در قصه‌ي«عاد» و«ثمود»
آسمان افروخت من را آتشي
كز دلم نگذاشت بر جا غير دود
من به معيار زمين عاشق شدم
آسمان هم كاش از عشاق بود
تا نمي زد مهر بطلان ناگهان
عاشقان را بر سر بود و نبود
گر اصالت عشق را باشد «وفا»
در فراقش بايدت مردي نمود

(53)
دانم كه شبي صبح زشبگير بر آيد
وين توده‌ي دلخسته ز زنجير بر آيد
دانم زپس اين همه بيداد به روزي
هر دست تهي باز به شمشير برآيد
اما برسان مژده كه آيا رسد آن صبح
كاين شهر ازاين جهل چنان قير برآيد
وين پرده‌ي تاريك خرافات بسوزد
شمعي زخرد در ره تقدير برآيد
زين بيشه ازين پيش بسي شير بپا خاست
زين بيشه از اين بعد بسي شير برآيد
من ديده به ره دوخته ام ليك خدا را
كي مهر خرد از دل شبگير برآيد
بسيار بخفتند «وفا» همچو دل ما
در خون كه مگر ريشة تزوير برآيد

(54) «براي آن شنگ عرب و شيريني به پارسي سخن گفتن اش»
اين قند پارسي به زبان تو خوش بود
اين مي به جام سرخ دهان تو خوش بود
كندوي تازي‌است و در آن شهد پارسي
اين شهد بر شراب لبان تو خوش بود
خامش ممان مرا ،تو بخوان !كاين كلام خوش
جان مراـ به حرمت جان توـ خوش بود
بعد از هزار جنگ و جنون اين سلام مهر
اي مه ميان من، و ميان تو خوش بود
ما را حريم و حرمت ميهن و آدمي
در جنگ نيست، اين به بيان تو خوش بود
در ديده‌ي «وفا»گل «بغداد» يا كه «بلخ»
همواره گر به لطف رخان تو خوش بود

(55)
آن‌كس كه به سوداي تو از عشق تو دم زد
يكباره سراپرده به صحراي عدم زد
پيراهن موجود بزد چاك وبه مستي
همرنگ وجود آمد و پا بر سر غم زد
هر كس به هواي تو به راهي زد و مارا
دل برد و بر آن طره‌ي مشكين چم‌وخم‌زد
وندر ره آن زلف به سر منزل فرجام
در وادي شوريدگي و عشق علم زد
يارب كه بود اين بت عيار كه ما را
در نيم شبان خانه و كاشانه به هم زد
وز شوق صمد رقص كنان شد همه آتش
وآنگاه برون آمد و بر هر چه صنم زد
بر او چه عيانست كه آن چشم جهان بين
صد طعنه به بينائي آئينه‌ي جم زد
خاموش «وفا»، نيست بجز نقش محبت
هر چند كه بر رقعه‌ي دل نقش ستم زد

(56)
از دلم خون مي چكد خون مي چكد
از دو چشمم ابر گلگون مي چكد
ليلي من! ليلي من! از غمت
خون دل از چشم مجنون مي چكد
مي چكد خون از دل ديوانه ام
تا كه از چشم تو افسون مي چكد
سينه پر شد سينه پر شد از غمت
لاجرم از ديده بيرون مي چكد
ديده بر كن، ديده ام را كن نظر
بنگر از آن ياد تو چون مي چكد
تا به سودايش «وفا»در ماتمي
خون در اشك و اشك در خون مي چكد

(57) «براي سغدي»
دل من باز به ياد تو تپيدن دارد
اشك من با ز سر پرده دريدن دارد
به كجائي تو كه از دوري تو حالت من
ديدني باشد و اين قصه شنيدن دارد
حالتي دارم و جان ميرودم از تن و باز
گوئيا قصد به زلف تو وزيدن دارد
چيست اين دل كه مرا كشت و در اين سينه‌ي تنگ
بي پر و بال به سر شوق پريدن دارد
زين جفائي كه به من رفت، به درگاه خدا
چهره آنكه جفا كرد چه ديدن دارد
بسته پايم به بسي قيد، «وفا» را دل خون
هوس تا به سراي تو دويدن دارد

(58)
از كران بيكران آواي پائي ميرسد
تا به اين غربت خدايا آشنائي ميرسد
راه پيرآمد زبس چشم انتظار كاروان
بعد صدها سال گلبانگ درائي ميرسد
از عقيم اين سكوتستان بي‌آهنگ و رنگ
زنگ‌هائي، چنگ‌ها‌ئي ، رنگ‌هائي ميرسد
بانگ يارب يا رب ما رفت شايد تا خدا
كاندرين توفان خامُش ناخدائي ميرسد
ديدي آخر اي به شب بنشسته رخ بگشاد صبح
اينك اينك آفتابي، روشنائي ميرسد
سوخت ما را سالها دل از جفا اينك «وفا»
مرهمي داروي جان‌بخش وفائي ميرسد

(59)
كسي كه نيست ميان من و تو مي چرخد
به روي ذهن و زبان من و تو مي چرخد
من و تو غافل از او ئيم و او به هر لحظه
چو خون ميان رگان من و تو مي چرخد
يقين ما و تو از او مشوش است ولي
ميان وهم و گمان من و تو مي چرخد
ز بوسه نيست حضوري كه خاصه تر اما
به بوسه هاي دهان من و تو مي چرخد!
هنوز ما نگذشته ز حال تا فردا
ميان سهم زمان من و تو مي چرخد
گرفته در كف خود جدولي !ترازوئي!
به لحظه هاي جهان من و تو مي چرخد
«وفا» خيال رهائي عبث بود كه شبح
ـ كسي كه نيست ـ ميان من و تو مي چرخد

(60)
چه بازي‌هاي شيريني لبان گرم اودارد
كزوكندوي شهدآور به عالم آبرودارد
چه‌گويم زآن كبوترها، درآن چشمان جان افزا
كه برهر رخ به سودائي، هواي جستجو دارد
به چشمانش گهي خنددبهاران وگهي گريد ـ
زمستانها،نشدپيدا،چه‌رازي درگلودارد
پريشدخاطرعشاق، چوانديشدبه خاموشي
جهاني سربرآردچون به‌هم مژگان فرو دارد
جفاازما وفاازاو، زمارنگ وصفاازاو
مگرمعشوق ماازگل، خدايا رنگ وبودارد
نه هررندي سزاوارشراب آتشين اوست
كه اين ساقي حريفان را، مي خون در سبودارد
زعالم ديده بربستم «وفا» كزجمله‌ي عالم
دل شيداي بي حاصل، نظر را سوي او دارد

(61)
آيد آن لحظه كه اين خلق قراري گيرد
بعد اين مايه خزان رو به بهاري گيرد
آيدآن لحظه كه درهرگذري بعدفراق
همه كس رقص كنان دست نگاري گيرد
آيدآن لحظه كه ازآينه درهرخانه
هركسي بازبه اميدغباري گيرد
آيدآن لحظه كه لولي غمالوده‌ي شهر
سركندبانگي و دركف دف وتاري گيرد
آيدآن لحظه كه درباغ خزان ديده‌ي خلق
شاخ افسرده‌ي گل برگي وباري گيرد
آيدآن لحظه كه مه بازدرآيدزكسوف
گرداين ميهن آزاد مداري گيرد
آيدآن لحظه كه هر ديو سيه كار پليد
يا به بندآيد ويا راه فراري گيرد
آيدآن لحظه كه اين مرز گهرخيزـ ايران ـ
به رهي تازه ره ليل ونهاري گيرد
آيدآن لحظه كه آزادي وشادي وخرد
به غم وجهل وبه زنجيرشراري گيرد
آيدآن لحظه كه شعر تو درآن فصل «وفا»
به ره خلق و وطن تازه عياري گيرد
(62)
يادبادآنكه دل ازعشق تو پرغلغله بود
دل و منزل زتوتا صبح پر ازولوله بود
يادبادآنكه دلت‌بود دلم اي گل من
دل من با دل تو اي دل من! يكدله بود
ياد بادآنكه به هر ماه و به هر شب اي ماه
شب من از شرر روي تو پرمشعله بود
مي رسيدي زره وبوسه‌ي پر شكر تو
قدم اول لطف تو دراين مرحله بود
پس ازآن شكر جادوئي ديوانه‌ي داغ
چه بگويم كه تماميت شب زلزله بود!
من غزلخوان دو چشم تو وهر بيت مرا
زلبان تو به هر دم صله بعدازصله بود
توفروريخته برماه رخت عطر سياه
درچنين حال همه هستي من درگله بود
كه زآغاز ازل ازچه مرا ازچه ترا
بامن و با تو بناچار بسي فاصله بود
وين سخن تازه نباشد كه زآغاز الست
دل بيچاره‌، «وفا»! درپي اين مسئله بود
عشق اي عشق نه از شورش «آدم»كز تو
زازل شعله زنان آتش اين غائله بود

(63)
درياي صبح موج زد وآفتاب شد
برشاخه ها سكوت زمستان سراب شد
بوئ بنفشه بال زد اندرهواي خاك
بال پرنده شسته به اشك سحاب شد
آن‌آبشار خفته به يخ بركبودكوه
گيسوگشود وخانه‌ي چنگ و رباب شد
باچشم گل گشودزمين پلك بسته را
بگشاي چشم بسته جهان آفتاب شد!
دردفترغزل فكن آتش زرازگل ـ
آميزه باغزل همه عالم كتاب شد
گمگشته دردقايق حيرت نگاه شو
كزلطف اين حقيقت،دل نكته ياب شد
ويرانه شو ميان گل و مل كه دربهار
آبادآن كسي كه سراسرخراب شد
آمدبهار و زاهدمسكين به حيرت است
از گل كه پيش چشم جهان بي حجاب شد
هشدار اي فقيه عليرغم حكم تو
آيد بهار وآمد و باز انقلاب شد
بادبهار آمد و توفان گلفشان
آيد ترانه خوان كه زمان حساب شد
اي خوش حكايت من و آوارگي «وفا»
زآن غم چه غم كه شيب رسيد و شباب شد
روز ازل ميان معماي هست و نيست
تقدير ما حكايت باد و شهاب شد
ساقي به تاق ابروي رندان و رهروان
ما را بريز باده كه گاه شراب شد

(64)
بخوان كه ابر سيه پاره پاره خواهد شد
تمام اين شب سنگين ستاره خواهد شد
بخوان كه آتش خورشيدهاي سرد شهيد
دو باره شعله ور و پر شراره خواهد شد
بخوان كه بر بر و بازوي شير اين زنجير
بجا نماند و صد باره، پاره خواهد شد
بخوان كه پنجه‌ي پر مهر ملتي مظلوم
به هم گره شود و سنگ خاره خواهد شد
بخوان كه واژه به واژه سرود خلق آخر
به سرخ فامي آتش دوباره خواهد شد
بخوان ! كه آتش سوزان و سرخ صاعقه ها
به دست پير و جوان راه چاره خواهد شد
بخوان كه خلق چو در جبر خويش مختار است
از اين سپس نه پي استخاره خواهد شد
بخوان كه حي علي الانقلاب صبحگهي ـ
نه دور، منعكس از هر مناره خواهد شد
بخوان كز آتش آتشفشان روز قيام
دوباره چشم جهان در نظاره خواهد شد
بخوان كه لاشه‌ي ديوان خلق خواره نگون
به دست خلق زدارالاماره خواهد شد
بخوان كه آنچه ربودند سكه از ملت
به گوش دختركان گوشواره خواهد شد
چو زير در زبر آيد ، «وفا» بخوان پر شور
به صبح عدل، ستم هيچكاره خواهد شد

(65)
«غم مخور اي دوست كاين جهان بنماند
آنچه تو مي بيني آنچنان بنماند»
كار جهان جهنده غيرجهش نيست
از تك و پو توسن زمان بنماند
پرچم ايران چنين فسرده و تاريك
بر سر بام زمان نوان بنماند
خون شهيدان راه عشق و فضيلت
خشك به اين خطه بي گمان بنماند
بر سر اين سفره‌ي گشاده‌ي غارت
اجنبي خيره ميهمان بنماند
شاه برفت و بدان كه كنده و ساطور
با تو بگويم كه حكمران بنماند
انده اين مردمان نپايد و دژخيم
شاد ز اندوه مردمان بنماند
آنكه بر آنست تا كه رسم سفيهان
نو كند از ابلهي بدان كه نماند
عهد جهالت گذشت و دور خريت!
رسم و ره جاهلان خران بنماند
علم و خرد در مصاف جهل و تعصب
خامش و منكوب وبي زبان بنماند
چرخش تاريخ رو به پهنه فردا
در سفر خويش ناتوان بنماند
توده‌ي ملت چنين به ذلت و زنجير
تا به ابد تا به جاودان بنماند
اين همه دست شكوهمند به فرجام
باز و تهي رو به آسمان بنماند
بسته شود عاقبت گره شود آخر
در گرو معجز نهان بنماند
معجز پنهان نهان به ماست همان به
دست دعا رو به كهكشان بنماند
شرزه خدنگي است خشم ملت و اين تير
تا به ابد در زه كمان بنماند
دركشدش دستهاي شعله ور خلق
تا ز شرير و زشب نشان بنماند
رفت گر آرش ز نسل او وطن ما
بي يل و بي گرد و پهلوان بنماند
بحر خروشان توده موج زند تا
بي گهر اين بحر بيكران بنماند
تجربه كردم به خون و اشك در اين عمر
تجربه آن به دگر نهان بنماند
گر كه يلي هست ملت است و بجز او
گو كه نشاني ز قهرمان بنماند
هست اگر آرمان به غير رهائي
نيست جز آن گو كه آرمان بنماند
زنده از آزاديم «وفا» و در اين ره
نيست غمي گر نه تن نه جان بنماند

(66)
تشنه‌ي برگ گل و شبنمم اي باد بهار
جامي از برگ گل و شبنمم از لطف بيار
كاشكي خانه‌ي من درنگه بلبل بود
تا بديدم كه به گل خوانده كدامين اسرار
كاين چنين در نفس صبحگهان از سر شوق
فكند در نفس صبحگهان شور و شرار
به ميان دوعدم عشق چه رازي دارد
كه ببرده‌ ست زمرغان چمن صبر و قرار
ما كه در خاك نشيني به ره عشق گره ـ
نگشوديم مگر عاقبت از گرد و غبار
اصل با وصل چو در چرخ نباشد آخر
رفت معشوق و بجا ماند دل عاشق و زار
دست تقدير چو در پرده رازست «وفا»
نيست پيدا كه چه تصوير بر آرد پرگار

(67)
آمد شب خزاني بركن چراغ ديگر
با ياد نوبهار و بستان و باغ ديگر
چون لاله داغداريم ساقي زرطل سوزان
در جام ما بيفشان از باده داغ ديگر
تا از غمش خماريم پروا زمي نداريم
پر كن اياغ ديگر بعد از اياغ ديگر
در بزم ما دميده‌ست گل از غبار مستان
تا كي دمد زخاك ما گل به راغ ديگر
پرواي زهدمان نيست گو هرزمان بر آيد
بر هر گذر به مسجد آواي زاغ ديگر
در وادي حقيقت با ما ميا وگر نه
از آتش شرابت بايد دماغ ديگر
ساقي بده خدا را جامي دگر «وفا»را
كامشب برم مگر جان از طعن لاغ ديگر

(68)
اي دل طلوع صبح زمين را اميد دار
بر اين نويد و مژده يقين را اميد دار
بود اين زمين سكوت و سياهي در ابتدا
شد پر زنور و نغمه، مر اين را اميد دار
از ژرف خاك ساز و كبوتر بر آمدند
اعجاز اين سبوي گلين را اميد دار
بر بام اين سراي كهنسال ناشناس
انسان و آسمان نوين را اميد دار
اينك كمان سخت سياهي خدنگ جور
بر اين كمان كمين زمين را اميد دار
ما را كياستي به سياست نبود و نيست
اما پيام قلب غمين را اميد دار
در انتهاي راه كه سد است و صخره‌ـ‌سنگ
بر خنگ سرنوشت تو زين را اميد دار
از مسجد ار گريختي و جهل نيست غم
اما پيام جوهر دين را اميد دار
در اين شبان تيره و بي عافيت «وفا»
بر قلب ظلم تندر كين را اميد دار

(69)
درخت باران گسار! سلام! آمد بهار!
سلام !آمد بهار! درخت باران گسار!
ز بوي خاك زمين، شكفته شد آسمان
شكفته بادا ترا ، در اين ميان برگ و بار
هوا خوش و روز خوش، صفاي نوروز خوش
چه غم كه چندا ن صفا نداشت پيرار و پار
نماند و رفت و گذشت، در اين گذشتن نشست
به راههاي زمين ز شادي و غم غبار
وز اين غبارك چه ماند مرا و ما را مگر
به پشت چين جبين خيالكي يادگار
خيالكي همچو مه، كه اندر آن گاهگاه
وزد هزاران خزان به سبزه هاي بهار
در آ زابر خيال، كه واقعيت رسيد
نشسته در بوي گل به نغمه هاي هزار
در آ ز ابر خيال كه خاك اينك خداست
و يا خدا را به خاك فتاده شايد گذار
نه آن خدائي كه شيخ از او حكايت كند
كه پيش او ديو و دد، به حق حق شاهكار!
نه آن هيولاي تلخ نشسته بر تخت ترس
به دوزخي در يمين به جنتي در يسار
هر آنچه جاهل ورا عزيز تر بندگان
هر آنكه اهل خرد ز كوي او الفرار!
نه آن خدا، كاين خدا نموده خود را نهان
به روشناي اميد به ژرف شبهاي تار
به شعله‌ي آن چراغ، كه مي دهد اين نويد
كه در پس پنجره كسي است در انتظار
به بوسه‌ي عاشقان به شامگاه وداع
و صبحگاه وصال چو از ره آيد سوار
سرشت او از بهشت، بهشت او را سرشت
نگه كن اينك كز اوست، زمين ما مشك بار
نشسته در دود ابر، به خويش گويد به ابر:
ـ زمين منم! تشنه ام ، ببار باران ببار!
كه دير گاهي مرا نشد مگر اشك من
ز ديده‌ي مردمان به خاك من آبيار
شود چو رعد و در ابر به ابر فرمان دهذ
شود چو باران و باز چنان يكي آبشار
به خاك ريزد ز خاك بر آورد سر زگل
زگل به باد و ز باد، به جلوه هاي بهار
ز جلوه هاي بهار، به چشم و از چشم من
به دست و از دست من، به شعركي بيقرار
كه مي سرايد ترا ، «وفا» به صبح بهار
در خت باران گسار،سلام آمد بهار!

(70)
طلوع كن كه شب آمد زراه دور و دراز
طلوع كن كه فرو ماند مرغ از پرواز
مگركبوترمست خيال وحشي من
كه برحريم رخت كرده بال وپر را باز
گشاي بند زگيسوت اندرين خلوت
مگركه مست برآرم دوباره دست نياز
بر اين كمند و برآيم شكر شكر اي ماه
به سوي كنگره‌ي صبح زين شبان دراز
بهاي شعر من از اين جهانئ توئي اي يار
كه نيست در نظر من ترا مثال و طراز
كه حس حُسن بتان دل طلب كند ني چشم ـ
و اين حقيقت رازيست خفته در دل راز
كه گر گشوده شود خلق را، جهان يكسر
زشور عشق و جنون درفتد به سوز و به ساز
كه گر گشاده شود كوه دف زنان گردد ـ
و خاك و آب برآرند از جگر آواز
كنون تو زشتي و زشتيت عين زيبائي‌ست
كنون تو زهري و زهر تو شهد بي انباز
كنون تو شوري و شوريت جز ملاحت نيست
همه عتابي اما عتاب تو همه ناز
تو گرچه اهل خراساني و قرين حرم
چرا نهان به لبت گشته باده‌ي شيراز
نشانه اي زمغول در دوچشم كجتابت
نشسته است و به پيكر حرارت اهواز
حبيب جان مني اي حبيب و ميداني
حديث عشق «وفا» با تو ميشود آغاز

(71)
خلوتي خواهم و جامي و نگاري دمساز
شمعي و تيره شبي چون سخن هجر دراز
تا بگويم سخني زآنچه مرا ميگذرد
اندرين لُجه‌ي بي منتهي و بي آغاز
من شوريده نه تنها به غم دلبر خويش
خون ببارم ز دل و ديده‌ي خود بي آواز
كه مرا درد از اين است دريغا ز چه رو
يك دم و لحظه نشد چرخ به انسان انباز
يا حقيقت به گذرگاه وقايع ز چه رو
نيست جز قصه و افسانه هم انباز مجاز
آه و افسوس ز قومي كه به بازار كنند
به ترازو دل خنياگر شوريده تراز
آسمان مي گذرد چرخ زنان بر شب و روز
چشم ما غرقه به حيرت به گذر گاهش باز
وندرين معركه معمار فلك گردان آه
نگشايد زرخ چرخ فلك پرده‌ي راز
دامن خاك زعشاق به خون خفته پرست
جاي آنست بر اين خاك نهي روي نماز
گر چه دل لب به لب از شعله و خونست «وفا»
بيش از اين گفتن اسرار ترا نيست مجاز

(72) «گشتي در بغداد»
حذر كن اي دل از اين شهر پر كرشمه و راز
كه هركرانه‌ي آن آهوئي چمد با ناز
فغان از اين همه چشم سياه عطرآگين
كه مي‌تراود ازآنها شميم مشك طراز
سياه چرده و پروردگان كان نمك
هماره آتش خورشيدشان به رخ دمساز
ميان روشن و تاريك ماه بغدادي ست
گلاب قمصركاشان و بادة شيراز
خداي من ! شود اين تازيان به رسم عرب
شوند شاعرآواره را غريب نواز
هزار شكر كه نفسرد ازغم غربت
ميان آتش دل شعله‌هاي گرم نياز
دلا غريب نماني چو مي كني ادراك
حصور حسن اگرچند در عراق و حجاز
چوباتو مانده هزار آرزوي پرخورشيد
مگو دگر زدرازاي راه و شيب و فراز
«وفا» اگر چه حبيب تو از خراسانست
چه غم كه اين‌همه باشد ترا به شعر مجاز

(73)
به مسجدي كه در آن هشته اند سر به نماز
صفوف قاتل و مقتول و غرق راز و نياز
چگونه روي نهم بر زمين مخواه چنين
تو اي خداي كريم و رحيم و بي انباز
من آن پرستوي خردم كه خوگرفته به تو
در اين فصاي عفونت چسان كنم پرواز
خران بي خردند و ددان خونخوارند
اگر چه كرده به ذكرت لبان خودرا باز
سجود مي برم آري ترا ولي به شبي
كه ماه مي گذرد بر كرانه ها طناز
سجود مي برم آري ولي به صبحگهي
كه خاوران تو لبريز عطر مشك طراز
هنوز قصه درازست همچو شب اما
خموش باش «وفا» دوست اگه است به راز

(74)
بر خيز و شور در شب خاموش تار ريز
باران گل زقامت رشك تتار ريز
با صد كرشمه مشك فشان شو شراره‌اي
در زهد خشك زاهد عالي تبار ريز
عريان برقص مست ! از آن رخ كه همچو ماه
اي گل گلاب ماه! به روي انار ريز!
دلخسته ام ززهد، مرا باده ار دهي
از خم مده ز نرگس مست خمار ريز
اي ساقي رفيق تو خود چون شراب شو
ما را به كام سوخته از انتظار ريز
من آتشم ز شعله‌ي غم گر دهي شراب
در ساغرم تو باده‌ي آتش عيار ريز
با شعر شعله وار «وفا» در حريم جهل
تا صبح عقل و عشق دمادم شرار ريز

(75)
سوختم در آتشت اين را نميداني هنوز
وز دوچشمم اين حكايت را نميخواني هنوز
شمع عمرم اندك اندك خامشي گيرد ولي
در دل اي مهتاب من خورشيد سوزاني هنوز
بودي و با شمع رخسارت شبم چون روز بود
وين زمان روزم چو شب كز ديده پنهاني هنوز
بي تو خود من چيستم جز قالبي خالي زجان
اين توئي گر در تنم باقي بود جاني هنوز
چون من تنها غريبي در جهان آيا كه ديد
چون شب من نيز شبهاي غريباني هنوز
عشق جوهر بود و ما را عارض خوبت عرض
داند اين را هم «وفا»، كاين را نميداني هنوز

(76) «براي مرضيه عزيز وشور صدايش»
بخوان و لب بگشا باز، به شعر حافظ شيراز
كه شور زخمه‌ي «طاهر»، شرر كشد به دل ساز
ممان خمش كه خموشند جدا ز «شور» و «نوا»يت
«عراق» و «اوج» و «همايون» «سه گاه» و «سلمك» و «شهناز»
بخوان كه ابر ببارد به صد «كرشمه» به صحرا
بخوان كه باد به «دشتي» به دشت سر كند آواز
بخوان مگر كه به شام من نشسته به توفان
به «بحر نور» در اين شب دريچه اي بشود باز
حكايتي است نهان در «گداز و سوز» صدايت
كه در «نهفت» و «نفيرش» هنر نهان به دل راز
چه سالها كه گذر كرد ،سپيد موي تو گويد
ولي هنوز هماني كه بوده اي تو در آغاز
صداي روشن احساس نشسته در صدف شوق
نواي گرم محبت به كوي عشق به پرواز
هنوز چونكه ببندي دو چشم و باز گشائي
به هم بريزي و از هم جدا كني سپه ناز
هنوز جونكه گشائي لبان خويش بباري
به بانگ خويش شكرها به شعر حافظ شيراز
به جرم عشق شنيدي چه ياوه ها وسيه باد
چو قلب سرد حسودان رخان ناخوش غماز
رقيب ديد به عمري ربودي از همه دل ليك
به كوي عشق در آخر شدي تو يكسره سرباز
حديث عشق و محبت مفصل است و «وفا» را
چه چاره آنكه كفايت كند به اندك و ايجاز

( 77)
بهار آمد و شد برگ لاله آتش خيز
به زير ابر كريم رحيم باران بيز
به شاخ مرده كه شد زنده از هواي بهار
كشيد بلبل عاشق نشيد رستاخيز
كه اي نهان شده در خود ز سايه‌ي اندوه
به آفتاب بهاران زندگي بگريز
به رغم شحنه چنان گل ز پرده بيرون زد
كه ترسم آنكه كند شيخ خار فتوي تيز
بپوش روي گل من! ولي زشيخ بپوش
كه چشم شور فقيهان شهر باشد هيز
ز شيخ روي بپوش به حق حرمت خلق
ز بندگان خدا هيچگه مكن پر هيز
طلوع صبح بهارست و جشن جمشيدي
بيا كه تا بشكوفيم ما و من هم نيز
نگويمت به عبث اين تاملي اي دوست
چه سود زآنكه بهارآمد و تو در پائيز
كنون كه دشت پر از لاله هاست اي ساقي
بپاس خون شقايق وشان شور انگيز
از آن گلاب كه حافظ به خاك آدم ريخت
بيار جامي و بر تربت شهيدان ريز
بهار خاك بر آمد بهار خلق «وفا»
دمد به صاعقه هاي خروش خيزا خيز

( 78)
تيغ بس است و طعنه بس، زخم دگر مزن عسس
چونكه منم از اين سپس، هيچكس ابن هيچكس
نيست هوائي اندرين ،شهر كه بال و پر كشم
ورنه كجا گزيدمي، صحبت تو در اين قفس
قطره به قطره خون چكد، از جگرم در اين سفر
تاكه حكايتي از او، شرح كنم نفس نفس
هرچه كه بد خموش شد، در دل خسته ام ولي
قافله‌ي محبتش، ميرود و زند جرس
آه هنوز تشنه ام، تشنه ترين تشنگان
تا كه شبي به قامتش،حلقه زنم چنان هوس
قصه‌ي اشك چشم من، شرح شود «وفا» اگر
شرح دهد حديث خود،ناله‌ي زخمي ارس

(79)
خوش آن سبو كه كشندش به شهر دوش به دوش
به بانگ چنگ و ني و نغمه هاي نوشانوش
زبعداين همه شب در سحرگهي چون روز
چو شهر در فكند شادمانه جوش و خروش
در اين صلا كه فرو پيچ زلف يار به دست
قدح بگير و بنوشان و هر چه خواهي نوش
كه خرقه ها همه درآتش است خاكستر
و شيخ شهر هراسان روان به روزن موش
خوش آن سحر كه زخمخانه بر شود خورشيد
چنانكه پرتو او خاك را كند مدهوش
به ماه مژده رسانان كه بر فكن برقع
بتاب شنگ و غزلخوان و روي خويش مپوش
كه حكم خواجه‌ي شيراز جاريست «وفا»
«سحر زهاتف غيبم رسيد مژده به گوش»

(80) «براي استاد محمد رضاشجريان»
از نغمه‌ي جادوئي پرموج «سياووش»
درياي كف‌آلوده زند در دل من جوش
اين بانگ غماواز خزر نغمه‌ي عمان
اين شكوه‌ي البرز مه آلوده‌ي خاموش
اين زمزمه‌ي جنگل پر شبنم گيلان
در دمدمه‌ي صبح پر از راز سيه پوش
با خويش چه نالد كه از آن خون چكد از دل
در خويش چه دارد كه مرا برده ز سر هوش
من در نفست اي همه فرياد سپارم
بر شكوه‌ي ايران بلا ديده‌ي خود گوش
اين خاك كه رخشنده بد از شعشعه ي نور
در زمزمه ي حافظ شوريده‌ي ما دوش
اين خاك كه اينك شده جولانگه سيلاب
در خون هزار عاشق و بسيار سياووش
با حافظ شيراز بگوي اي همه فرياد
ديگر اثري زآن بت سيمينه بنا گوش
برجاي نمانده‌ست و تهي مانده معابر
از لعل لب و پرتو آن عاج بر و دوش
در جام اگر بيني، جز خون جگر نيست
آميخته با اشك اگر كس كندش نوش
اي زمزمه‌ي خاك بلا ديده‌ي ايران
خاموش ممان يكدم و سودا زده بخروش
تا آن سحر روشن و فرخنده كه حافظ
از مهر و وفا داد بشارت به «وفا» دوش

(81)
غرقند رفيقان در قيلي خوش و قالي خوش
آميخته دلها با شوري خوش و حالي خوش
از بعد بسي اندوه بر آن همه گل اي دل
بگرفته تمام شهر در خنده جمالي خوش
اي مطرب آتش دست بر چنگ بزن چنگي
بر دف تو سر انگشتي بر طبل دوالي خوش
تا دست بر آرم مست در رقص بر اين ميدان
چرخنده و شور افشان همپاي غزالي خوش
آن ماه كه خورشيدش سوزانده بسي دل را
يا ره زده جانها را با گندم خالي خوش
خامش منشين اي دل بر خيز و بر اين آفاق
تا وقت بجا مانده‌ست بگشا پر و بالي خوش
كز بعد بسي ايام زين دفتر خونين برگ
ما را به سؤالي خوش با ز آمده فالي خوش
زين شادي بي پايان با ياد هزاران سرو
ماراست «وفا» در اشك هر لحظه ملالي خوش

(82)
هنوز حسن خداداده اش نخورده تراش
بهل كه مستي دست طبيعت نقاش
چنان تراش دهد اين جمال تازه‌ي خام
كه در زمانه نبيند نگاه كس همتاش
دو سه بهار دگر چيست جز دو جام كبود
لبالب از مي و مستي دو نرگس جماش
دوسه بهار دگر چيست نازك اندامي
كه سرو باغ خجل ماند از قد و بالاش
دو سه بهار دگر شادي تمناهاست
به زير لعل لبش گنج لؤلو لالاش
به گل نشسته‌اي اي ماه و من به خود گويم
قرين عمر تو بود عمر رفته‌ام اي كاش
«وفا» ترا چو ازل تا ابد زمينه بود!
در اين زمينه نگه دارد از حسود خداش

(83)
عمري در آرزويش بودم به جستجويش
ديدي رسيدم اي دل آخر به خاك كويش
گم گشته ام اگر چند پنهان به پرده ها بود
چون گل ولي به هر جا پيدا به رنگ و بويش
مست است و جان مستي آن آبروي هستي
اي كاش باده بودم در غلغل سبويش
تا بوسه مي زدم مست بر آن لبان سوزان
تا مي شكفتم اي دل چون ارغوان به رويش
ابر سياه مويش پوشانده ماه رويش
يا رب مرا مدد كن يك بوسه از گلويش
اي عاشقان حذر از معشوق ما كه باشد
خون هزار عاشق آب روان جويش
بهر خدا كه او را بهر «وفا» گذاريد
كاندر رهش ز كف شد هم دل هم آبرويش

(84)
گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش
بوسه اي گرم ز گرماي بنا گوش تو خوش
گر چه من را بجز از تلخي غم بهره نبود
ياد باد آن لب و آن كندوي پر نوش تو خوش
ما پريشان جهانيم از آن طره ولي
آن پريشان كن عالم به بر و دوش تو خوش
ز دل و ديده‌ي تو گر چه برفتم از ياد
به خيال تو بود آنكه فراموش تو خوش
تلخ وش ميروي و ديده ز تو پر شهد است
اي چو مي تلخي و مرد افكني و جوش تو خوش
عالمي از تو به خورشيد رسيدند و منم
آنكه در سوگ تو گرديده سيه پوش تو خوش
سوخت در ظلمت عالم دل چون شمع «وفا»
حال خاموشم و با ياد تو خاموش تو خوش

(85) «به زنان شجاع و زيباي ايران »
آنكه عالم همه مست است ز رنگ وي و بويش
بگذاريد كه خورشيد زند شانه به مويش!
بگذاريد كه باد سحري بوسه ربايد
ز رخانش، ز دو چشمش، ز لبانش، ز گلويش
حُسن نقاش ازل زد رقم اين، يا كه طبيعت
به خدا هر كه رقم زد، نبود خصم و عدويش
به تبر داري دين، ساقه و ساقش بشكستيد
كه «خدا» را نه، «شما» راست هراس از تك و پويش!
خوب دانيد گر اين بندي غمگين شود آزاد
لرزه بر تخت امامت فكند هاي اش و هويش!
پرده ي عزت او را بدريديد و نهاديد
ز سر جهل يكي پرده به فرق سر و رويش
شرمتان باد! كه در اين عطشستان بفكنديد
فارغ از تشنگي اش سنگ ديانت به سبويش
قرنها رفت و نديديد، زاندوه، دو چشمش
شده چون چشمه و رخساره‌ي او، بستر جويش
كيست اين لولي زيبا، كه گر آزاد ببالد
خرد و عشق زند پرچم تسليم به كويش
«مادر» و «خواهر» و «معشوق» و «زن» و «دختر» و «يار»ست
كور باد آنكه به خواري نگه افكند به سويش
تا به انكار جمالش بنشينند سفييهان
هر چه زشتي به جهانست نمودند هوويش
برو اي مومن مكار كه بيم است «وفا» را
بسرايد ز طريق تو و اسرار مگويش
بسرايد ز خدائي كه شود سُخره‌ي عالم
بدر آيد اگر از روي حقيقت ته و تويش!
چه خدائي كه در آميخته با معجزه‌ي جهل!
همه رسمش، همه راهش، همه خُلق اش، همه خويش
خرقه را باد برد نيز حجابي و مرامي
كه جهاني به عذاب آمده از لاشه و بويش

(86) «به مردم با صفاي خور وبيابانك»
دوآتش است مرا بر جگر در اين آفاق
يكي شرار فراق‌و دگر لهيب عراق
يكي ز دامن افلاك خشك و تر سوزد
يكي ز سينه كشد شعله تا همه آفاق
كجاست شعله‌ي پر مهر مهر «گرمه»و«خور»
كجاست «يزد»و در او سايه روشن اسواق
كجاست نخل و شب و ماه و آن نسيم خنك
كجاست سبزه‌ي چالاك شوخ سيمين ساق
كجاست در پس درهاي بسته شعله‌ي شمع
چو وهم روشن ، لرزنده در ميان اتاق
كجاست دشت و در آن شرم آسمان به غروب
كجاست ماه و حريرش به روي تاق و رواق
كجاست راه «عروسان»و«رام شوكت»و«خنج»
به زير پاي ستوران به موسم ييلاق
گذشت و رفت و مرا خاطرات آن مانده‌ست
در اين كرانه كه هر ساحلش علي‌الاطلاق
ز تازيانه‌ي خورشيد تفته ميسوزد
وخاك داده درآن هر گياه را سه طلاق
«وفا» به ميهن و مردم ترا چو پيمانهاست
بمان به دوزخ تبعيد هم برآن ميثاق

(87)
شد مستجاب بانگ دلاويز مرغ حق
بر در زد و شكفت چو خورشيد درفلق
با چهره‌اي كز آتش عشق و شرار شرم
چون برگ پر ز شبنم گل غرقه در عرق
گفتم ورا به بوسه‌اي اي آنكه برده اي
از ما دل و ز جمله‌ي شور افكنان سبق
اي كاش بود جان «وفا» گنج خانه‌اي
تا بر نشان گام عزيزت طبق طبق
مي ريختم به شوق و مي‌آويختم به شور
در آخرين دقيقه بر آن زلف چون شبق
خنديد يار و گفت خدا را خموش باش
تا صبح نيست فرصتي و ميدمد فلق!
اينك شبي ست تا كه نماند زشور وصل
از دفتر فراق و جدائي يكي ورق
يارب هزار شكر«وفا» را به درگهت
كاخر رساند لطف تو حق دار را به حق

(88)
فغان از اين دل مجنون بي شفيق و رفيق
كه سر بتافته از هر مرام و رسم و فريق
نداشت هيچ تطابق بر اين زمان‌و ازاين
دريده قيد و شكسته ست قالب تطبيق
بگفتمش شود اي دل كه فارغ از آئين
در اين زمانه نيفتي جدا ز راه و طريق
به خنده‌گفت«وفا»غرقه ام به اشك اما
گذشته ام دگر از راه و رسم عهد عتيق
طريقتي كه دران كيمياگران كهن
زخون عشق كه جوشد ميانه‌ي انبيق
غذا و قوت سياست كنند آماده
وزين طريقه چه غم گر به سينه دود حريق ـ
به سوختبار دل و آه و اشك ما برود
زخاك تا به كرانهاي آسمان عميق
نگار من نروي از دلم كه نقش رخت
نشسته تا به ابد خوش بر اين شكسته عقيق
من و تو ميگذريم و زمانه ميگذرد
بر اين مغازله كزآن بجز زفير و شهيق
بجا نماند وايام نو رسـد كه درآن
دل كسي نشود از دل كسي تفريق
«وفا» خموش كه با نام عشق خون دلم
بريختند كه يابند در جهان توفيق

(89)
وه! كه شرم تو كند شوق مرا تيز ترك
اي تو در چشم من از هر چه دل انگيز ترك
شوخك و شنگك و مستك گذري از نظرم
هر قدم از قدم پيش دلاويز ترك
خاصه با آن چه كه داري به رخك گندمكي
كه كند طعم نمك را به لبت تيزترك
اي بهارك خبرت هست كه در هر نفسي
گردد ايام من از هجر تو پائيز ترك
خواهم از شور شبي نعره برآرم در شهر
كه ز چنگيز كسي آمده چنگيز ترك
آنكه او را خبري نيست ز خونريزي و گوي

برده از آنكه بود از همه خونريزترك
شد تهي جام «وفا»يكسره از عمر ولي
جام دل لب به لب از عشق تو لبريز ترك

(90) «براي دكتر عبدالعلي معصومي و حكايت تاريخ»
مگر زاشك كه از ديده‌ها چكد بر خاك
در اين شبانه‌ي خامش نميرسد پژواك
خموش مانده چو در شهر شمع خانه‌ي خلق
چه سود زآنكه دمد ماه و مهر بر افلاك
فلك ز شادي من رنگ ميگرفت و كنون
چو غمگنم نبود غير پرده اي غمناك ـ
كه كهكشانش يكسان شكفت صدها قرن
به بام كاوه و ايوان خانه‌ي ضحاك
شكسته حالم و غمگين ولي ز من مطلب
به بارگاه جهالت ترانه‌اي بيباك
ترا به آب سراب فريب ره بزند
كه نيستم من گمگشته اين چنين سفاك
همين قدر تو حكايت بدان كه نيمه شبي
طلوع كرد «وفا» ماه چارده از تاك
در ان دقيقه برآمد ترانه‌اي ز لبم
كه ماه تا به ابد هست زير منت خاك

(91)
شبانگهان چو به گيسوي مستت آويزم
به جان عشق زمستي دگر نپرهيزم
اگر چه از سر مستي هزار شعله‌ي مست
به نام و ننگ و به ايمان و كفر انگيزم ـ
كه هيچ راه گريزي نمانده است مرا
مگر زشب به شب گيسوي تو بگريزم ـ
كه بر رخان خود افشانده اي چو روح شراب
و من ستاره ز مژگان بر آن فرو ريزم
در اين دقايق مرموز كاندرين ظلمات
ز شعر و شور و سرود و ستاره لبريزم ـ
و بر لبم شكفد ماه و گل به بوي بهار
اگر چه خود دگر از برگهاي پائيزم
ميان گيسوي اوخفته ام «وفا» و مباد
كه تا پگاه قيامت زخواب برخيزم

(92)
چكنم كه كافرستم من‌ و شوق دين ندارم
بجز از دوچشم مستت به كسي يقين ندارم
زشبي هزار رنگ و سفري هزار ساله
به پناهت آمدستم كه رهي جز اين ندارم
به جدال عقل اي ماه چنان به دوزخم آه
كه دگر نظر به جنت وگر آن برين ندارم
زبدايتي كه پنهان نه نهايتي ست پيدا ـ
ورها زاولين ديده به آخرين ندارم
به رقيب من بگوئيد سفرت به هندو چين خوش
كه من از سفر ملولم سر هندوچين ندارم
به زمين «وفا» غريب و بجز از توأش وطن نيست
چكنم جز اين سرائي به همه زمين ندارم

(93)
كفر و دين يكسره در شعله درافكنده منم
آنچه را داشته‌ام يكسره بازنده منم
مست و عريان و رها، شاد زبدنامي خويش
رايت عشق به هر كوي فرازنده منم
تاخت با هرچه جهان داشت به من، نك بنگر
به جهان وآنچه‌درآن عاصي و تازنده منم
قرنها رفت و خموشانه پس ابر فريب
ماندم و باز شرر باره و تابنده منم
مست چون ماه كه بر محور شبهاي سياه
منفرد، سركش و شورنده و چرخنده منم
شيوه‌ي زيستن از زندگي آموخته ام
ني ز اوراق و از اينست كزآن زنده منم
طبل برطور زدم بانگ اناالحق به زبان
كه درآ چونكه ترا شاهد و بيننده منم
شعله زد عشق و برآمد ز نقاب و گفتم
كمترين بنده‌ات اي هستي پاينده منم
بركن اي يار زمن دل كه به سوداي جنون
دل زهرآنچه كه شايسته بود كنده منم
خنده‌اي هست «وفا» را به لب و نك بنگر
كه به لبهاي جنوني ابدي خنده منم

(94)
من آن مستم كه جز از خون دل ساغر نميگيرم
به غير از اشك نقشي را در اين دفتر نميگيرم
خليد اندر رهت اي گل هزاران خار در جانم
زبويت مستم اما من، رهي ديگر نميگيرم
شرابي ديده ام در زر ميان جام چشمانت
كه جز با ياد آن اي جان ز كس ساغر نميگيرم
من آن مرغ غماوازم رها از هر قفس اما
مگر سر در پي دام تو بال و پر نميگيرم
ترا مي پرورد هر دم دل چونان صدف در خون
به فريادي كه جز با او به خود گوهر نميگيرم
به دل از خط و خال تو «وفا » هر دم زند نقشي
وزآن جز ره سوي نقشي دگر از سر نميگيرم

(95)
برويد راه خود را، كه من از شما جدايم
نه جدايم از شمايان، كه زخويش هم رهايم
نه به دل مرا خيالي، ززمانه نقش بندد
نه به سر هواي شوقي، كه رها ز هر هوايم
به جگر اگر شررهاست زكسي شكايتم نيست
كه چو شمع من به سوز دل خويش مبتلايم
زچنين شرر كه در دل بنموده جا و منزل
نه عجب كه گر چنان دود من از اين ميان برآيم
منم آنكه خنده بر لب به عيان نشانده اما
شب تيره مانده حيران زغريو هاي هايم
منم آنكه عافيت سوخت به طريق كفر اما
فكند طنين به عالم همه شب خدا خدايم
برويد راه خود را من و دامن حقيقت
كه در آستان او من به طريقت «وفا» يم

(96)
گفت سلام‌ و عليك! طبل زنان شد دلم!
لطف جهان بود و زو جان جهان شد دلم
هر دو روان بر فلك بر پر سيمرغ سبز
كز نگه گرم او در طيران شد دلم
عود اساطير دور در رگ من شعله زد
تا كه به رخسار او غوطه زنان شد دلم
آهوي صحراي داغ نخل دلاويز باغ
گفت كلامي كزآن سرو روان شد دلم
با سخن پارسي بر لب اين تازي‌اك!
يكسره پابند لفظ عربان شد دلم

(97)
كولي من تشنه‌ي كام توأم
تشنه‌ي رطل تو و جام توأم
آمده‌ام از ره دور و دراز
شكر، كه اكنون به سلام توأم
دست بيفشان كه من مرده دل
زنده به رقص تو قيام توأم
دف زن و كف زن بگشا لب كه من
سوختة لطف كلام توأم
اي همه گل! از شكر افشانيت
تا به ابد بندي وام توأم
هستي و هستم من و چون سايه اي
زنده‌ي خورشيد دوام توأم
دين من شيفته شد در رهت
نك به مرام تو و رام توأم
اي زتو شوريده « وفا» تا ابد
شاه شدم تا كه غلام توام

(98)
لبان بوسه خواهت را بنازم
به زير مشك ماهت را بنازم
به چشمت شعله زد شور محبت
دو چشمون سياهت را بنازم
نگاهي بر«وفا»انداز گاهي
نگاه گاه گاهت را بنازم
كشيدي آهي و بوي گل آمد
نفسهاي تو،آهت را بنازم


(99)
در آشيان غربت سر زير پر كشيديم
بستيم بال و پر را دست از سفر كشيديم
اي مرغكان بتازيد سرخوش به بيكرانها
ما رخت و بخت خود را از اين سفر كشيديم
بر اين ز مين سرائي ما را نگشت پيدا
اميد را بناچار سوي دگر كشيديم
در اين شب سيه كار گم شد ره و به فرجام
از عارض تو بر دل نقش سحر كشيديم
اين است داستان عشق زميني ما
هر چند اين صلا را بر گوش كر كشيديم
يارب كسي بجز تو در اين سفر ندانست
رنجي كه ما ز دور شمس و قمر كشيديم
در هر نفس ز گرداب رو سوي موج و توفان
صد بادبان حيرت در شعله بر كشيديم
در لجه‌هاي تاريك از خون داغ خورشيد
بر ديده‌هاي پر اشك كحل‌البصر كشيديم
در انتها چو دريا عريان شديم عريان
در زير بارش تيغ از سر سپر كشيديم
اي مقصد حقيقت ما از «وفا» ببستيم
بال و پر و بسي شكر، كاندر تو پر كشيديم

(100)
مـن امشب از خيالت مست مستم
ز شوقت جمله تن‌آغوش و دستم
هـلا بـالا بـلـندم تـا كـه مهـرت
به دل دارم ندارم غم كه پستم
من از بالا و پست هر دو عالم
به يمن قد و بالاي تو رستم
زبعد مستي آن بوسة مست
به چشمونت قسم ساغر شكستم
ننوشم مي دگر كز باده عشق
از اين دم تا ابد من مست مستم
دراين عالم نگارا گر توئي بت
بداند خلق‌عالم بت پرستم
«وفا» با شيخ و زاهد گو كه خامش
حكايت را كه من اينم كه هستم

(101)
بده امشب شراب اندر شرابم
كه من ديگر خراب اندر خرابم
نه ديگر در سرابم گم كه من خود
سراب اندر سراب اندر سرابم
خمش اي ناخدا دانستم اخر
در اين دريا حباب اندر حبابم
مترسانم ز دوزخ كز غم عشق
كباب اندر كباب اندر كبابم
چه بودم در ازل جز خاك و آخر
تراب اندر تراب اندر ترابم
بجز عشقي كه در اين غربت آباد
برآمد لحظه اي چون افتابم
چه ديدم جز غم اندر غم تو بشنو
حكايتها ز آواي ربابم
«وفا» چون نقشي از بادي به موجي
برآبم من برآبم من برآبم

(102)
ما بخت خود به چشم سياهي فروختيم
«دنياوآخرت به نگاهي فروختيم»
جز ظلمت شبانه نبود عمرو عمر را
يكسر به پرتو رخ ماهي فروختيم
گفتند عاشقي‌ست گنه ما به حرمتش
بود و نبود خود به گناهي فروختيم
دوري ز عشق شرط بهشت است شيخ گفت
ما آن بـهشت زشت به كاهي فروختيم
مي آمدي ز راه و رخت آبروي خاك
ما آبروي خويش به آهي فروختيم
تاريك بود عالم و در مطلعش« وفا»
خود را به آفتاب پگاهي فروختيم

(103)
دي با خيال روي تو تا صبح زيستم
در طول شب تمام دلم را گريستم
ما را چو باد بر سر زلفت گذشت عمر
يكدم چو باد هم به كنارت نزيستم
گم كرده ام ترا و ندانم كه بي تو من
در اين جهان گمشده در خويش چيستم
از بسكه سايه وار نهان و عيان شوي
دارم يقين به بند طلسم پريستم
گر شرح ابتلاي من خسته را« وفا»
خواهي بداني آنكه در اين حيطه چيستم
بسيار خون كه در عدم از دل به ياد دوست
بر رخ زنم ز ديده در آن دم كه نيستم

(104)
چندان حكايت شب زلف تو سر كنيم
تا اين شبانه را به هوايت سحر كنيم
يلداست شب چه چاره مگر در طريق عشق
با ياد دوست قصه خود مستمر كنيم
خنديد مدعي كه به قيد توأيم ليك
با بال عشق هفت فلك زير پر كنيم
در خلوتيم و سر به گريبان و روز و شب
در اشك خويش در دل توفان سفر كنيم
عمري نياز آه ز دلها به لب رساند
جانم به لب رسيد طريقت دگر كنيم
آهي بر آوريم بر اين خاك بي نياز
وين ابر غم به شعله آن پر شرر كنيم
با مدعي حكايت اخلاص سر مكن
تا كي حديث سرو سهي با تبر كنيم
در گوش من روايت دوزخ مخوان«وفا»
ما با سرشك خويش از آتش گذر كنيم

(105)
آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام
در نفس نسيم خوش شعله ام و شراره ام
كس نشناسدم اگر در دل دشت ناشناس
نيست غمي كه عالمي آمده در نظاره ام
باد مرا ترانه خوان ابر مرا گهر فشان
كوه بلند جاودان خانه و كاخ و باره ام
صبح چو بر دمد ز دشت بوسه زنم سپيده را
شب چو بر آيد از افق همنفس ستاره ام
دختر دشت دورم و بسته به سر حرير سرخ
پيرهنم زمردين سبزه تازه ياره ام
بر سر من فشانده زر دست زمين و آسمان
شبنم پاك خويش را ساخته گوشواره ام
فكر عبث مكن كه من هيچ كسم در اين جهان
يا كه در اين كرانه ها هيچم و هيچكاره ام
دست به دست داده اند آتش و باد و آب و خاك
تا كه شود ز نو عيان زندگي دو باره ام
كوله به دوش خويشتن دارم و همچو كوليان
در گذر از هزاره ها در سفر هزاره ام
در گذر از بسي خزان قامت من شكسته شد
باز ولي به هر بهار فاتح سنگ خاره ام
از دل خاره خوش خوشك سر به در آورم كه آي
اهل زمين بهار شد سوي خودم اشاره ام
بهر خدا بگو مرا حيف نبود گر نبود
بر سر صخره ها به رقص قامت خوشقواره ام
مرگ مر انهان كند زندگيم عيان كند
بين دو دست ناشناس جنبش گاهواره ام
پر شود ار هواي خوش سينه تو چو دشتها
فهم كني اگر «وفا »معني استعاره ام

(106) « غزل مشهدي! و تقديم به دكتر مسعود عطائي»
آخ كه مخم يه نصف شو تو او چشات شنو كنم
خسته برم تو علفاي مژگونت خو كنم
گرت بشم و غبار برم جا خوش كنم رو بر و روت
باد بشم و تو او گيسات بتازم و هو و هو كنم
بارون بشم رو او لبا قطره قطره هي بچكم
بوس بزنم او لباره بوساره از نو نو كنم
يكي دوتا نه يه خرمن سبز شده رو او لبا
مو رعيتم همه رو مو مخم يه جا درو كنم
مجري نازه بي پدر آخه يه شو ازبك مرم
تا بتونم اون همه ناز ره يه دفه چپو كنم
از بسكه اين دل ديونه هي گر و گر منه برت
مگه كه اين ديونه ره بگيرم و بخو كنم
چو انداخته رقيب مو دگه موره دوس ندري
چشات مگه دروغه اي خرم كه گوش به چو كنم
آخ چي مشه كه يه شبي ولو بشي كنار مو
آخ چي مشه خدم ره يه شو كنار تو ولو كنم
دنيا دو روزه ناز مكن تا كي مث يه بزغله
در مري و پشت سرت مو هي بدو بدو كنم
به مو مگن برو يره ولش كن اي دختره ره
جونم بسته به اي گيسا ، «وفا»چطو برو كنم

(107)
دف زن اي دف زن كه تا من كف زنان
ره گشايم زين كران تا بيكران
دف زن اي دف زن كزاين پيرانه تن
خسته شد جان وقت آن شد تا به جان
گام بنهم زير و بم بر ضربه‌‌‌ ها
تاكجا آنجا كه بتوان شد وزان
همچو بادي بر سر شاخ درخت
يا چو شاخي در نسيم شب خمان
همچو مهتابي فرو ريزان درآب
يا چو آبي ماهتاب آجين روان
چون شراري شعله زن دركوهسار
يالهيبي در دهان آسمان
دف زن اي دف زن كه اينك زندگي
زير دندان زمان چون استخوان
ميشود پالوده تا خون و عصب
همچو لاشي در هياهوي سگان
دف زن اي دف زن كه دارم برهه‌اي
از مكان درپا و مشتي از زمان ــ
و دلي كز ضربه هايت زير و بم
لرزه گيرد پاي كوبد دف زنان
همچو دريائي كه از تنبور باد
نعره خيزاند زدل كف بر دهان
يا چو توفاني كه بر درياي مست
پيرهن دراند و گردد نوان
دف زن اي دف زن برآور ناب ناب
جان ما را كو به زنجير گران
در يكي ژرفاب در كام نهنگ
بسته گرديده‌ست مرواريد سان
ما كه فرداحس بي جسميم ناب
در حضور بي نشان بانشان
ازچه پيش از آن«وفا» عريان و ناب
ناشويم از خود برون چون جان جان

(108)
اي نسيم سحري تا گذر خسته دلان
بگذر وز نفس صبح شميمي برسان
شب سراپرده‌ي وهم است و خيالات عبث
كو سحر تا بدرد پرده‌ي اين وهم گران
دير و دورست خدايا كه گرفتارانيم
در بسيطي كه درآن لشكر كوران و كران
بر نگاه و نفس و نور و نوا مي‌تازند
پاي كوبان به تر و خشك چو خيل تـتـران
خنده‌و گريه‌ام آميخت به هم تا كه زدم
حلقه برخانة ويرانة باطن نگران
از شرار سخنت جامه دريدند «وفا»
بزن اي مطرب شوريده كنون جامه دران
مگر از جيب شب تيره برآرند شرر
شيرمردان جگر سوختة شعله وران

(109) «براي حميد اسديان»
«عارف» زبازي چرخ، چندين مباش غمگين
كو راست شوخ چشمي از شيوه‌هاي ديرين
هر پرتوي كه تابد از هر ستارة دور
با آه خسته‌جاني همسايه آست و آذين
بر اين غبار چرخان هر شب زخون فرهاد
گرم است خواب خسرو تلخ است كام شيرين
بر اين حباب هذيان از آرزوي بابك
بسيار گشته رنگين با خدعه خوان افشين
در بادها گذشتند بسيارها و گشتند ـ
پنهان به خاك و رؤيا با تيغ و با تبر زين
زآنها روايتي ماند درهم چنانكه نتوان
دانست اين كه بوده ست يا آن دگر كدامين
فصل گذشتن توست بينيم تا چه سازد
ايام با تو اي دل اي يادگار برزين
بر لب مرا دعائي‌ست امشب «وفا» زاميد
شايد كند عنايت بر چرخ مرغ آمين

(110)
مرا اي باد شبگيران ببر تا سرزمين من
كه تا يك لحظه برخيزد غم از قلب غمين من
گذشت ايام و آمد شام و با يادش سرآمد عمر
به سر شد در فراقش داستان كفر و دين من
چو تيري از كمان جستم ز انگشت قضا اما
ندانستم كز اين خيزش چه باشد در كمين من
مرا زآبادي غربت چه حاصل اي خوش آن ويران
كه در اقليم آن باشد جهان زير نگين من
در اين عالم كه هر طرحش جهاني سر به سر موجست
خدايا چون كند چشم و نگاه خرده بين من
فلك مي پرورد در موج خون تقدير را گوهر
من اما در خيالي خوش كه او گردد قرين من
«وفا» در تيرگي طي شد جواني تا مگر تقدير
برافروزد چراغي را به شام واپسين من

(111)
هلا آفرين آفرين آفرين
بر آن مه جبين مه جبين مه جبين
كه از هر طرف هر طرف هر طرف
مرا در كمين در كمين در كمين
دلا سرخوشم سر خوشم سر خوشم
كه از او غمينم غمينم غمين
چه غم گر وصالش وصالش وصال
مرا با فراقش قرين شد قرين
من از عشق مستم چه وصل و چه هجر
من از عشق مستم چه مهر و چه كين
جدا شد زمن ، من ولي تا ابد
به مهرش عجينم عجينم عجين
زكف داد گنج مرا ليك من
نشاندم به دل گنج او چون نگين
خدايا «وفا »كي از او دل كند
من اهل زمينم زمينم زمين

(112)
كجائي اي تو به عالم انيس مجلس من
فروغ سينة من همزبان و مونس من
تو رفته‌اي و جدا از تو در دل شبها
به‌غير خون جگر نيست در مجالس من
خبر زعشق ندارند و عاشقان كه به عشق
ز كيمياي وجود تو شد طلا مس من
حديث مالك و مملوك نيست قصة ما
به عشق بوده‌اي اي نازنين مدرس من
ز تند باد فراقت خراب و ويرانم
مگر كه باز شود مهر تو مهندس من
تو نيستي و خيالت به هر سپيده و شام
نميرود زدل اي نازنين موسوس من
«وفا» ز بازي دوران مپوش چشم كه باز
شودكه بشكفد اندر بهار نرگس من


(113)
برجاست تا به وادي حيرت غبار من
دانم كه با غم است قرين روزگار من
عمري گذشتم از دل توفان به راه عشق
بيگانگي ست حاصل و فرجام كار من
دل‌تنگ نيستم، مگر از دل كه شد به باد
از او تمام هستي و دار و ندار من
با او من آن ستارة شوريده ام كه گشت
بيرون زراه و رسم خلائق مدار من
زين‌رو عجب نبود كه در اين افق نديد
حتي نگار و مونس من اعتبار من
من‌آن گلم به كوه كه وحشي دميده‌است
دورست آه زين چمنستان تبار من!
با اين همه خوشم كه به بزم شما دمي
گرمي دهد به سردي دلها شرار من
تنها ترين به خاك توئي اين زمان «وفا»
فرياد رس مرا به جهان كردگار من

(114)
بيا گل من به منزل من
كه شوق تو دارد اين دل من
توئي زجهان عيان و نهان
تمام ثمر و حاصل من
به موج گران به تيره شبان
تو كشتي من و ساحل من
تو ساغر من تو بادة من
تو نقل من و گل و هل من
كجا بروي زدل كه توئي
به هر گذري مقابل من
«وفا»نرود زدل كه سرشت
خدا به محبتش گل من

(115)
1غير دل خسته كس نيست مسيحاي من
كيست خدايا بگو مرا مريم عذراي من
ديشب و امروز رفت در غم او بر صليب
تا چه نمايد مرا چهرة فرداي من
باد به كف ميروي منزل پايان كجاست
اي دل شوريدة باديه پيماي من
نيست گناهي كه نيست در همه عالم مرا
منزلي و مقصدي بهر تمناي من
هر كه مرا ديد گفت خرقة ما را بپوش!!
غافل از اين كاين جهان در خور شولاي من ـ
نيست و حل ناشده مانده معماي من
در خور گوش كسان بانگ تو نبود«وفا»
به كه بماند غريب يكسره آواي من

(116)
«اين غزل به صورت ترانه با نواي خانم مرضيه
و آهنگي از طاهر زاده اجرا شده است»
چه بگويم كه چه كرد آن سر زلف شكن شكن
به كه نالم كه چه از او زجفاها رسد به من
من بيدل شب غربت به كجا رو كنم بگو
مگر اندر شب زلفش به شبي من كنم وطن
نه ز زلفش من بيدل به شب اندر نشسته ام
چه بگويم ز لبانش زرخانش وزآن دهن
چو بخندد بشكوفد به رخانش به باغ گل
به دو چشم من غمگين گل و نسرين چمن چمن
چو خرامد بخرامد به كرشمه به خانه ام
غزلي يا كه غزالي ز ديار ختن ختن
نشوم من به نصيحت دگر از او جدا «وفا»
مگر آن دم كه شود جان ز جفايش جدا ز تن

(117)
زازل تا به ابد كاش شبي بود و درآن
چشم من بود به بالاي تو اي مه نگران
خبري يافته‌ام از رخ و حسن تو، مرا
منگر خاك نشين گذر بي خبران
به جهان از سر سوداي تو شد از كف من
سود و سرمايه، درنگي كن و اينگونه مران
كمر از عشق تو بر بستم وديگر ندهد
دل ما را طربي عشوة سيمين كمران
بي تو اي چشم و چراغ همه عالم چكنم
عالمي را و هرآن گنج نهان را كه درآن
اي بسا بي تو مرا شب به سحر آمد و باز
بي تو بودم من شوريده دل از بي سحران
مطربا وقت زكف رفت و برفت آن دلدار
بزن از بهر خدا بهر «وفا »جامه دران

(118)
دل من خوشگل من! سبزه و برگ گل من
مي من ساغر من روشني محفل من
شهد من شكر من ناز من و نازك من
مشك من عود من و نقل و گلاب و هل من
پر زعطري تو وشوري تو و شيريني و تند
دارچين و نمك و پونة من فلفل من
چكنم باتو كه آساني اين دور حيات
توئي و از تو بود خوشگل من مشكل من
ميرود كشتي دل هر طرفي باز توئي
بخدا مبداء من مقصد من ساحل من
پر و بالم توئي و بسته زتو بال و پرم
عاشقي كو كه كند فهم من‌ و مشكل من
همة عمر «وفا» گشته به توفان سپري
گر نبودي تو چه بود اي دل من حاصل من
خوشم از مشكل خود كاب و گلت اي گل من
شده آميخته با اين دل و آب و گل من

(119)
ز چشم اشك و زدل خون و ز ابر نيمه شب باران
چنين باشد به سودايت شب و روز گرفتاران
سيه شد روزگار من زچشمان سيه كارت
سيه كاري اگر اين است خوشا جور سيه كاران
حديث سوز و ساز دل زچشم خسته ام بشنو
در آن آتش پس از آتش دراين باران پس از باران
به تيغ و خار مي پويد دمادم قلب خونينم
چه سود از هرچه گلريزان چه سود از هر چه گلباران
به فتواي تو اي زاهد گنه گر عاشقي باشد
خوشا دوزخ خوشا آتش خوشا خيل گنهكاران
شرر با خامه كي سازد وگرسازد « وفا» نقشي
بزن در شعر خود از او شرر خيز و شرر باران

(120)
مهتاب سرد ميگذرد بر رخان تو
خاموش گشته است به شب چشمكان تو
آن چشمكان كه كندوي خورشيد شهدهاست
در زير شعله‌ي سيه زلفكان تو
با آه گرم خويش به ژرفاي ماهتاب
ياقوت ماه و مستي رؤيا لبان تو
يا پاره هاي آتش آن بوسه ها ي من
سوسو زنان به نيمه شبان دهان تو
آن بوسه ها كه بر لب تو شعله زد زعشق
وز آن به رقص جان من آمد بجان تو
وينك خموش گشته و بر سنگ چين خويش
استاده است خسته و خامش شبان تو
غمگين از آنكه ميگذرد ماهتاب سرد
بر لحظه هاي خفته و سرد رخان تو
تو خفته اي و مي زند از اشك خود «وفا»
نقشي به روي خويشتن از داستان تو

(121)
شب درآمد چو شمع سوزان شو
ناب شو آفتاب عريان شو
پيرهن را رها نمودي و تن
با تو مانده‌ست، تن رها، جان شو
دود شو دود گرم خاطره‌ها
به نگاهم برآ و رقصان شو
جام شو باده باش مستي شو
گاه رؤيا و گاه هذيان شو
گيسوان را پريش كرده چه سود
همچو گيسوي خود پريشان شو
در ميان هزار شعله ي راز
سايه سان آشكار و پنهان شو
تيره تر شو چو شب چو سايه چو وهم
شعله شو شور شو درخشان شو
دف و كف شو نوا و ناز و نياز
همچو رودي زقله ريزان شو
جان عصيان و شور گشته «وفا»
ز وفا جان شور و عصيان شو

(122)
گنج اين شهر است ناز و غنج تو
آن عتاب و آن خطاب و خنج تو
رنج را گويند پاداش است گنج
قسمت ما شد به عالم رنج تو
از تو ويرانيم اي گل چون شود
پر شود آغوش ما از گنج تو
اي عجب زآن باغباني كو بداد
سيب را پيوند با نارنج تو
جام بر دست تو بر شد ، اي دريغ
زهد ما شد بر سر آرنج تو
چون شود گر بر «وفا» يك امشبي
سايه اندازد دمي سيرنج تو

(123)
بيا و جامه بسوزان و گيسوافشان شو
ميان مردم چشمم برقص و عريان شو
سزاي چون تو مهي نيست در خسوف شدن
برآ ز ابر و چو خورشيد صبح رخشا ن شو
درون موج جنون شعله زن در اوج جنون
چو سايه گاه پديدار و گاه پنهان شو
دلم شكسته‌ و لب بسته‌ام به خاموشي
غريو و غلغله شو جان جان عصيان شو
نه‌آسمان نه زمين نه افق نه چشمه نه موج
تو چشمه شو تو افق ، آسمان بيابان شو
ز ساحلي كه درآنم به سوي لجه و موج
به بادبان دل خسته دل تو توفان شو
مرا تمام طبيعت به رقص توست عيان
مرا تمام طبيعت در اين غمستان شو
جگركباب دف و چنگ و ناي و تنبورم
ميان پردة اين پرده‌ها خروشان شو
چه مي‌شد ار كه زمين سر به سر مرا تن بود
كه مي سرودمت اي جان برآن تو رقصان شو
چه مي شد ار كه فلك بود مطربي تر دست
كه مي سرودمش اين رقص را به فرمان شو
بيا به زلزلة رقص كوليانه «وفا»
غنيمتي شمر اين شور و حال و ويران شو

(124)
در عالم خيال خوشم با خيال تو
وندر خيال با تو و آن خط و خال تو
بگشوده ام دريچة رؤياي دور دست
شايد رسد ز راه نسيم شمال تو
وز موي مشكبوي تو عطري بياورد
در آن شميم رنگ خيال جمال تو
اين حال ماست اي گل من يكزمان بگو
چونست در كشاكش ايام حال تو
روز و شبت چگونه سفر مي كند گلم
ماهت چگونه مي گذرد نيز سال تو
خال لبت نگشته فراموش ما بگو
چونست حال آن لب و احوال خال تو
چون كار جمله خلق جهان بت پرستي است
ما بر گزيده ايم به عالم مثال تو
از قال و قيل مدعي سخت دل نگشت
يك دم خمش به سينه من قيل و قال تو
ليموي حور و لعل پري زآن شيخ شهر
سهم «وفا» لبان تو و سيب كال تو!

(125)
«غزل مشهدي»
بازدره با دو تا ابروش موره شمشير مزنه
كاشكي شمشير! مژگونش داره هي تير مزنه
توي اون چادر و چاقچور سيا ، آخ! بر و روش
طعنه بر ماه شب چارده به شبگير مزنه
دهنش غنچه لباش آلوچه ترشه دندوناش
وقتي اون غنچه مشه گل صدف و شير مزنه
توي ته‌پل‌محله ، جون همو امام رضا
همه ره ديوونه كرده داره زنجير مزنه
آي مسلمونا مگه وقت نمازه كه دلم
داره با ديدن اين دختره تكبير مزنه
بدل وامنده گفتم مكن اينقدر جير و وير
ولي تا پيدا مشه دختره آژير مزنه
نه دگه اين دل مو دل نه ويالونه كه هي
توي صحن حرمم هي زبر و زير مزنه
آخدا داره «وفا» از غم اي ورپريده
شعر پر غصه مگه حرفاي دلگير مزنه

(126)
ميا مرو توچنين از برابرم اي ماه
كه جان مست مرا سوزد آخر آتش آه
چنان به ناز گذر ميكني تو از نظرم
كه پيش چشم نيالودگان خيال گناه
كدام شهر چنين پروريده‌ات با لطف
زنغمه‌هاي غروب و ز نقره هاي پگاه
ز آبنوس و گل و شعله و ستاره و شور
ز راههاي مه‌آلوده در شبان سياه
كه عشق ره سپرد آندر آن به تنهائي
وعقل در شكند آندر آن سپاه سپاه
دوباره آمد و بگذشت و من ندانستم
«وفا» كه آه گذر كرد از نظر يا ماه

(127)
مائيم وآرزوئي در اين شب گجسته
طي كرده راهها را تلخ و شكسته بسته
هرجاكه قلعه‌اي بود بر در زديم سر را
اما دريچه‌ اش ماند بر ما هميشه بسته
هرجا كه چشمه‌اي بود زانو زديم و ديديم
خونست خون سوزان از سينه‌اي شكسته
يارب اگر كه مانديم در ره شكايتي نيست
باري رعايتي كن بر خصر پي خجسته
تا ره برد به مقصود زين راه بي عطوفت
وندر پي‌اش برآيد گلبانگ خلق خسته
در پرده‌هاي پيدا پيدا نشد حقيقت
بشنو «وفا»حقيقت پنهان و جسته جسته

(128)
نيست در شهر كس از دست غمت آسوده
نيست آسودگي و عشق قرين تا بوده
اين چنين كز رخ تو ريخت ملاحت بردل
تا ابد هست دل ما به نمك آلوده
تلخ كامم من و خون مي خورم و ميبينم
اين همه شكر سوده به لب نا سوده
وصل يا هجر مرا عشق تو خاموش نشد
بجز اين هركه ترا گفت غلط فرموده
هرچه گويند بگويند مراليك حيات
بي تو و گرمي عشق تو بود بيهوده

سخن از عشق چه گويد كسي آنكو در هجر
نه دمي سوخته يارب نه دمي قرسوده
كاش اين مدعيان را چو «وفا»مي گرديد
اي خدا دل به مي عشق دمي آلوده
كس سر بي خبري شاد نمي آزردند
دل ما را به شب روز چنين آسوده

(129)
برآمد از افق سرد آفتاب سياه
دو ديده باز كن اي مهربان ز خواب سياه
نه بيدليم و نه ترسان اگر چه روز شكست
در انتها به نمكزار اين سراب سياه
زمانه چون به من و ما نمي‌شود محدود
ز رطل تلخ به ساغر فكن شراب سياه
پس آنگه اي مه طاغي به رقص عاصي خود
به زلف تيره بيانداز پيچ و تاب سياه
كه تا زژرف غم من ترانه ام خيزد
چو آفتاب به پيكار آفتاب سياه
غمت مباد «وفا» تيغ پر شرارة صبح
برآيد و بدرد عاقبت حجاب سياه

(130)
اي روي مشكفام تو رشك هزار ماه
وي موي مشكبوي توروح شب سياه
جامم بده خراب كنم همچوچشم خويش

كاينك به غيرعشق توأم نيست هيچ راه
شب دير و دورآمد و صبحي نشد عيان
شايدزچاك جيب توام بردمدپگاه
ساقي فداي ساغروساقت بريز مي
كزدردهوشياري خودگشته ام تباه
مي ده به اعتماد،كزين پس به موي تو
مارا زباده نيست دگرقصد انتباه
عشق است و مستي است مرا كيش تا به‌كي
درزهدخشك همدم و همرازاشك وآه
عمري ززهد ديده ببستم زچشم تو
صدشكرزآنكه سوختي آن را به يك نگاه
جنت ازآن شيخ و مرا آستان تو
كاندركرانه‌اش منم‌آن كمترين گياه
بگذارتاكه شيخ بنالد به ذم عشق
تاآن دمي كه بشكندش بيضه دركلاه
درراه عشق سوخت «وفا» كفر و دين خويش
اي بت زلطف باش مرا آخرين پناه

(131)
قدح از باده و گل پركن و جامي در ده
ساقيا صبر بسوزان و مرا ديگر ده
آتش افروز و گلاب آور و نقل و گل و هل
نقل ما را ده و آن عود برآن آذر ده
مطربا مست شو آنگاه بزن پنجه به ساز
وز جگر نغمة ماهورو سپاهان سرده
خسته‌ام زين همه تاريكي و اين ثقل گران
تو بخوان و بنواز و دل ما را پرده
تا به كي باده به خم گل به چمن صبر كنند
كن هياهوئي ومنشور بشارت درده
عشق را سكه سالاري و پيروزي زن
قدحي تازه به رندان بلند اختر ده
در شب تيره «وفا» با گهر نظم دري
آن كه را هست به سر شور سحر ساغر ده

(132)
«تپيدنهاي دلها ناله شدآهسته آهسته»
طريق يك شبه صدساله شدآهسته آهسته
هرآن خوني كه بر هر دشت و صحرائي چكيد اي دل
به خاموشي نگه كن لاله شدآهسته آهسته
نم اشكي كه ما را بود بر مژگان خونالود
زآه پر زآتش ژاله شدآهسته آهسته
دريغ آن آينه كو بود جام صدق گيتي بين
جمال خويشتن را واله شدآهسته آهسته
چه شد درياي آبيگون من يارب دراين توفان
بگوآخر چرا خونچاله شدآهسته آهسته
شگفت از ابر پر باران كه اندر روزگار مرگ
زمين مرده را غساله شدآهسته آهسته
مگو از عشق كان معشوق فخر عاشقان آخر
ز اجبار زمان دلاله شدآهسته اهسته
«وفا» خاموش كز آه تو ماه نيمه شب ديگر
بر اين دشت غمين درهاله شدآهسته آهسته

(133)
كيست مگر من دراين وادي بي راه و ماه
مومن بي مسجد و صوفي بي خانقاه
هركه به بيراهه رفت گم شد و در حيرتم
زآنكه مرا عاقبت گم شده در راه راه
اي دل ازين افت و خيز زين همه سوز و ستيز
نيست تو داني مرا قبله سوي نام و جاه
عشق ز سوئي رسيد جمله دل و جمله جان
عقل ز سوي دگر با علم و با سپاه
بين دو درياي ژرف تشنه جگر مانده ام
زين همه غربت مرا چيست مگر اشك و آه
عمر گذشت و به ره قسمت من نيست جزـ
چاه و درآن چاه نيز، چاه و درآن نيز چاه
يارب ازآن رو كه خود هيمة اين آتشم
چون بنهم سر بر اين قبله گه از انتباه
آه زصدقي كه زد ريشه به ترديد و شك
پرتوي اي مهربان در بگشا اي پناه
ميرسدآيا دمي كز فلق معرفت
شعله زند نور عشق چهره گشايد پگاه
درد من اي دوست نيست زان دوغزال سياه
از غم تفسير عشق روز «وفا» شد سياه

(134)
دل در غمت محاط است مه در ميان هاله
جز اين چه گويمت در آغاز اين رساله
گاهي زديده اشكي گاهي زسينه آهي
يعني وزيده بادي از ابر ديده ژاله
اقليم عشقت اي دوست هست آنچنان كه بوده
يعني نگشته يادت مشمول استحاله
خوش باش در زمانه بي تو كه بي تو مائيم
دمساز كنج خلوت همسايه با پياله
نوميديم مبارك زين پس كه گشتم‌آگه
در چرخ پنبه در گوش بيهوده است ناله
ما را «وفا» از آنكو، ما را به شعله افكند
بر دل ملالتي نيست با ايزدش حواله

(135)
گسسته برف و به هم سبزه زار پيوسته
شكفته آتش آلاله‌هاي نو رسته
به گرگ و ميش، اگر چند نوز مي رخشد
فروغ ديده‌ي چندين ستاره‌ي خسته
ولي به چشم كبوتردرآسمان سحر
به اوج دشت فلق مي تراود آهسته
نگاه! آتش زرتشت مي دمد بشكوه
به رنگهاي غزلخوان و شاد و شايسته
ز تيغ كوه يكي رود روشن رنگين
به لاجورد افقهاي دور بنشسته
گذشت دور زمستان رسيد دولت گل
به جاي بانگ مؤذن زاوج گلدسته
نشست مرغك خوشخوان و نغمه‌ي تكبير
در آسمان سحر در «مليح بشكسته»
گشود بال و پر اندر هواي پاك بهار
به هر كرانه و بر هر دريچة بسته
ز روي مهر به منقار كوچك و رنگين
ترانه خوان شد، با تقه هاي پيوسته:
ـ خداي خاك و خلايق بزرگ باد و كسي
كه در طريقت آزادگي ز خود رسته
بهار جمله نثارست و نو شدن اي دل
خوشا دلي كه به اين راز سبز ره جسته
خوشا دلي كه به باران صبح عيد( وفا)
به غير عشق شد از هر تعلقي شسته

(136)
لب شيرين تو تلخ‌است مگر مي زده‌اي
گو كه با كي زده‌اي باده ،بگو‌ كِي زده‌اي
سردي جان من ازآتش ياقوت تو سوخت
فروديني تو كه صد شعله بر اين دي زده‌اي
آه از آن خال به زير لب گرمت كه از آن
طعنه بر شوكت و بر گنج جم و كي زده‌اي
حاجتي نيست به مطرب كه‌تو از حسن كلام
شعله بر عود و شرر بر جگر ني زده‌اي
شده‌ام مي‌زده از ميكدة لعل خوشت
تو كه خود ميكده‌اي گو به كجا مي زده‌اي
هي بگوئي كه نيم مست و به هر بوسة تو
گويمت دور زچشمان «وفا» ، هي‌ي‌ي! زده‌اي!

(137)
هنوز هم بهانة مني
سرود عاشقانة مني
هنوز هم اگر چه بي توأم
تمام شب به خانة مني
هنوز هم در اين سكوت سرد
تو آتش و زبانة مني
هنوز هم اگر جوانه اي
زند دلم ،جوانة مني
تو آن حضور غايبي مرا
كه عطر آشيانة مني
به هر سفركه ميرود«وفا»
تو آخرين كرانة مني
هنوز هم بهانه مني
سرودعاشقانة مني

(138)
«اين غزل به صورت يك ترانه با صداي خانم مرضيه
و آهنگي از محمد شمس اجرا شده است»
سر ميزند دوباره خورشيد مهرباني
در پرده‌هاي صبحي زرتاب و پر نياني
طي ميشود خلائق فصل فراق و فرقت
در ميرسد به شادي ايام همزباني
اي سالخورده ميهن از گردش زمانه
بينم ز سر بگيري بار دگر جواني
زآن‌رو كه زنده مانده ست در خون مردمانت
سوداي رادمردي آئين پهلواني
اي سالخورده ميهن بينم به هر كرانت
آينده را غزلخوان در كار گلفشاني
زيرا به رهگذار بسيارها مصائب
سرو غرور قدت يك دم نشد كماني
اي ظالمان زائل . بانگ « وفا» جز اين نيست
بالله كه در زواليد مائيم جاوداني

(139)
بيا امشبي را نما آشنائي
رها كن ره و شيوة بيوفائي
تب آلوده‌ام كو طبيبي كه داند
زبان مرا تا نمايد دوائي
تو گوئي كه ديگر به عالم نباشد
در اين روزگاران چو من مبتلائي
نه در اين ره دور ديگر رفيقي
نه ديگر زجائي صدائي زپائي
نه در دور دستان چراغي و شمعي
نه بر آسمان پرتوي روشنائي
خموشست و تاري ره از كاروانان
خدايا خدايا! غريو درائي
«وفا» را خدا را غمينم غريبم
« دلم خون شد از غصه ساقي كجائي»

(140)
از اين تنگي دلم خون شد خداي من فراخائي
از اين ديروز دلگيرم برآور راه فردائي
ز هر دشتي سفر كردم به هر راهي گذر كردم
به هر گامي نديدم جز مسيحي بر چليپائي
نديدم همزباني تا بگويم قصه خود را
نماند تا غمم بر دل بياور سنگ خارائي
طرب مرد و تعب آمد شبي از بعد شب آمد
در اين شام تعب نامد دگر گلبانگ هي‌هائي
نماند تيرگي بر پا نماند خامشي برجا
رسد روزي كه هر نائي شود توفان آوائي
بيا ساقي شرابي خوش در اين آوار شادي كش
بزن مطرب به دف دستي كه كوبم بر زمين پائي
در اين قحط‌المحبت بس «وفا» بعد از وفات تو
سرودت را به سرمستي بخواند سرو بالائي

(141)
روانم با دل شيدا به هر جائي به هر كوئي
به دنبال تو ميگردم به هر سوئي به هر روئي
نباشد غير آه من اگر برآسمان ابري
نبيني غير اشك من اگر بر اين زمين جوئي
زكف شد دين و ايمانم از آن ساعت كه خم گشتم
به زير سايه موي تو در محراب ابروئي
ترا جويم ترا گويم ترا خوانم ترا بويم
به هرجائي به هر نامي به هر بانگي ز هر بوئي
در اين شام سيه اي جان اگر بيني كه پيدايم
هنوزم شمع رخسارت زند در سينه سوسوئي
خرابست اين سكوت‌آباد مگر غوغاي عشقي نو
بگوش خفتگان ناگه در اندازد هياهوئي
«وفا» از هفت شهر عشق گذشتي عاقبت اما
به خاكستر در افكندت طلسم چشم جادوئي

(142)
عاقبت نيم شبي مست زره مي‌آئي
كه مرا خانه به ماه رخ خودآرائي
اي‌خوش‌آندم‌كه چوخورشيدسحرخالص وپاك
گره از جامة سالوس و ريا بگشائي
عشق را باز صلا در دهي و تقوا را
خاكي از حيطة ادراك به سر فرمائي
چيستي اي كه به ديروز ازل زاده شدي
ليك تا شام ابد نقش رخ فردائي
خيز و از رطل عتيق ازليت بركش
جامي و اي بت من رقص كنان بالائي
بنما ديدة ما را و به مستي در ريز
عطش عشق مرا شعله فشان مينائي
تا در اين غمكده از راز نهان دل خويش
رستخيزي كنم و واقعة كبرائي
زين سپس باد حرام ار كه به دنياي سخن
گردد اي عشق مرا بي تو سيه طغرائي
بندة كوي تو اي عشق شدم زآن سحري
كه نمودم ز لبش رقص كنان يغمائي
روزگار ار چه «وفا» نيست موافق صد شكر
كه به سر مانده ترا عطر خوش رويائي

(143)
دريغ از درد شيدائي در اين اقليم تنهائي
كه نتوان زد دمي درآن مگر با قيد رسوائي
چه كردي اي دل بيدل تو با من كاندر اين منزل
كه گشتم حيرت انجامي نه دنيائي نه عقبائي
تلاطم در تلاطم شد ترا تقدير و زين تكرار
چه غافل وار از كف شد مرا ايام برنائي
خدايا گر گذار افتد مرا روزي به كوي تو
گريبان چاك خواهم زد به دامانت زشيدائي
زتو جز نقش رويايي نمانده بر دل و اي دل
نماند كاش در عالم ز ما جز نقش رويايي
«وفا» غارت شدي يكسر ترا بيهوده ننهادند
ز روز اول زادن نشان و نام يغمائي

(144)
تو نازنين منستي و روح ناز جهاني
هرآنچه هست زخوبي در اين جهان به از آني
نه آرزوست به دل، كارزو تمامت دل شد
مگر زبعد شبي اين چنين سپيده دماني
رسد زراه و بيائي زراه و سر بگذارم
به شانة تو و گريم ز شوق وصل زماني
مگر به عشق، نباشد مرا تحمل عالم
جز اين مبر به دل من تو هيچ وهم و گماني
هزار تير جفا بر دلم زدند و در اين دل
تو اي كبوتر زيبا هنوز در طيراني
«وفا» زعشق چه گوئي كه شرح عشق نگنجد
به هيچ شعر و سرودي به هيچ لفظ و بياني

(145)
نه ساقي نه مطرب نه باده نه جامي
نه شادي نه شوري نه سوري نه كامي
نه با مهر ديگر درودي به صبحي
نه با ماه ديگر سلامي به شامي
خموش است ديگر مرا آنچه بينم
نيايد، نخيزد، نرويد پيامي
چنان خامش اندر خموشم كه از دل
نيايد به لب موج شوق كلامي
يكي خوابگردم در اين هوشياري
كه او را نه ننگي ست ديگر نه نامي
زهردام بگريختم ديدم آخر
كه هستي من گرد من بود دامي
چو محصور اين منحني هستي اي دل
چه عصيان،كه در هر طريقت غلامي
به جوش جهان سوختم اي زمانه
ز من بگذر و دام بر نه به خا مي
چنان گشت غارت ،« وفا» را دل و جان
كه با او از آن پس، نمانده مرامي
خدايا به درگاهت ار بي مرامان
توانند نالند از من سلامي !

(146)
به درد خويشتن خوكن كه پيدا نيست درما ني
خرابست اين جهان درياب در اين ويرانه ويراني
مجو سامان كه سامانت همان باشد كه سودا را
يقين آري كه تا پايان نيابي هيچ ساماني
نه از آغازي اين رفتن ترا آغاز شد اي دل
كه اين ره را به فرجا مي بود انجام و پاياني
رويم از كوه تا كوهي رويم از دشت تا دشتي
وزآن پس از بياباني به خاموش بياباني
تو خود را از جهان داني جدا ، اما چو از اوئي
به آزادي و عصيان هم به تسليم و به فرماني
تو اين ابري تو اين بادي تو اين خاكي تو اين آبي
همين آتش همين باران همين دريا و توفاني
درون خويش ميپوئي ازل را تا ابد برخاك
ترا اين راز كردم فاش اگر از راز داراني
ترا گر پرورد عالم مشو مغرور غافل وار
كه بر قلبت نهد فردا ستون و سقف ايواني
ولي گر بي نيازي را بگيري دست بر دامن
نباشد غم كه مي بيني تو هم ايني و هم اني
چو شبتابي بر اين ظلمت دمي رخشيم و ميرخشد
فراز راه ما ما را مه و مهري و كيواني
«وفا» در خوابگردي ها گذشتي چون ز بيداري
نگار شعر را ديگر تو از آئينه داراني

( 147)
دف است و كف، شب و شمع و شراب و بزم نهاني
در ابتداي شب شيب و انتهاي جواني
نهاده سر به بر ساز خويش مطرب و پيداست
كه گشته يكسره در موج شور غرقه و فاني
در ابتداي شب او مي نواخت ساز و كنون ساز
نوازدش به نوازش چنانكه افتد و داني
حديث چشم خوشش گفت و آن لبان كه به رشكند
از آن دقايق مستي از اين عقيق يماني
بپاي خيز و برافراز قامتي و بر افروز
شراره اي كه از آن آتش دلم بنشا ني
هواي زهد ندارم بريز باده به ساغر
كه با كرشمه و شعري دهيم باز نشاني
خداي را به جهاني كه اندر آن اثري نيست
ز سر بريدن دل با فريب لفظ و معاني
برقص و زلف بر افشان كه در زمانه چنين خوش
نبوده است كسي را عليه شيخ تباني
چنين كه مومن مسكين ز كفر زلف تو لرزد
گمان برم كه نماند به تخت بخت زماني
زحكم زلف تو در مانده است و فتوي چشمت
به فتنه افكند آخر به چشم شيخ جهاني
بيامدند و برفتند زاهدان و بمانده است
حديث چشم تو بر جا و ابروان كماني
زكفر زلف تو زاهد اگر بدر ببرد جان
از اين غزل نبرد جان «وفا» به هيچ زماني

(148)
چشم مست تو كجا شيوه آشوبگري
ز كه آموخت بگو با من و ني با دگري
چو شبي تيره سياه است و سيه تر زسياه
اي عجب ›آنكه از اين شب، شب من شد سحري
باز عاشق شده ام باز ندانم زكجا
به كجا مي گذرم در سفر در بدري
باز عاشق شده ام، در شب غربت زده سر
همچو خورشيد سحر دولت صاحب نظري
اي خوشا عشق خوشا عشق بيا عشق بيا
آنچه را مانده زدل شعله بزن كن شرري
من نخواهم دل و دل گر كه نسوزد نشود
يكسر از تاري و از سردي و از رنگ بري
خبري داد مرا عشق كه در ژرفي شب
صبح در روي تو بر خاست به صد جلوه گري
گر كه تقدير من اي دوست شب و در بدريست
اي من و چشم تو و در شب آن در بدري
عشق و آزرم نسازند «وفا» تا به ابد
تو بياموز از ان چشم سيه پرده دري

(149)
«غزلسرودي براي روزگار آزادي چه ما باشيم و چه نباشيم»
مژده! سر زد از البرز، آفتاب آزادي
شد قرين پيروزي انقلاب آزادي
دفتر ستمكاري بسته شد كه بنويسند
سرگذشت ايران را در كتاب آزادي
بر فراز دست خلق رطل مي به رقص آمد
جامها لبالب شد از شراب آزادي
پير و خسته شد اين تن، در طريق اين توفان
تا شود جوان جانم ، با شباب آزادي
بوسه اي بگير اي دوست، دشمني فرامش كن
كاين بود به نزد ما فتح باب آزادي
شعله اي بر افروزان ، هم به تخت و هم منبر
تا به تخت ننشيند، جز جناب آزادي
دوره خرد آمد دانش آشيان بگرفت
در وطن ، نگهبانش شد عقاب آزادي
مير و خان و سلطان ني گله فقيهان ني
رود ناب مي خواهم ني سراب آزادي
رو رهي دگر را زن اي حريف صنعتگر
آنچه را تو جوئي چيست جز طناب آزادي
زين سپس خدا هم نيست نزد من بجز شيطان
از لبش بر آيد گر جز خطاب آزادي
از سه ره خراب آمد ساقيا «وفا»امشب
هم خراب تو هم مي هم خراب آزادي

(150) «براي ب .بازول»
سالخوردي و هنوز از جمله زيبايان سري
سالخورد من هنوزم از جواني بهتري
كار شاعر چيست جزتقويم حسن مه رخان
گوش دار اي نازنين اي ماه سيما اي پري
دست نقاش زمان مغلوب حسن روي توست
زين سبب حسن تو كي كم گردد از صورتگري
از همه خوبان كه طعم چشمشان در چشم من
مانده، بالله يك سر و گردن مرا بالاتري
وز همه لبها كه بهر تجربت بوسيده ام
من نديدم چون لب تلخ تو شهد و شكري
وز تمام آن كرانهائي كه با لطف خدا
جان و تن افكند در موج گناهي لنگري
اي كران بيكران نايافته چون اين كنار
زورق جانم خليج غرقه در نيلوفري
چون حبابي بر سر موج عدم آئينه شد
جان من جان ترا و آبي اندر آذري
محو گرديد و «وفا» در آخرين دم خوش سرود
عاشقان را ارمغاني، نغمه اي، شعر تري

پايان

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

سرود مهرگانى اسماعيل وفا يغمائى

پيش از انكه ابر نكبت وسوگ بر ايران بارش آغاز كند وعلفهاى تاريك و هرزامكان رشد پيدا كنند، سرزمين ما سرزمين جشنها و شادى ها بود. من آنقدر كه بايد تاريخ سرزمين خود را مى شناسم و مى دانم كه استبداد شاهنشاهى نیز در طول بیش از چهارده قرن قبل از ورود اسلام به ایران وجود داشته اما مى فهمم با این همه براى اينكه ملتى اين همه جشن و شادى داشته باشد، (در هر ماه جشنی بزرگ )، و ملتى كه اشك و سوگ در آئينش اززمره گناهان باشد و دستاورد اهريمن، بايد مدتهاى مديد امكان شاد زيستن را دارا بوده باشد تا اين همه به صورت نمادهاى نيرومند جشنهاى شاد و فراوان ملى، نظير نوروز و سده و مهرگان در آمده باشد، همانطور براى اينكه شادى را بكشند و ما را ملت سوگ و عزا بكنند قرنها فرصت لازم بود تا سوگ و عزا و اشك به صورت سنتهاى ملى!! در آيد و از پس آن جمهوری اسلامی طالع شود. اما همانطور كه تاريكى اصالت و وجود قائم بالذات ندارد و اىن نبود نور است كه تاريكى را مى آفريند، سوگ را نىز اصالتى نىست وزائيده ى فقدان شادى هاست. اما اين فقدان تاكى مى تواند ادامه پيداكند؟ و تا چند ملتى مى تواند نبودن نور رابپذيرد؟ پاسخ را سرانچام مردم ايران پس از اين تجربه گران خواهند داد خواهند داد. به پيشواز ماه مهر و جشن مهر سرود مهرگانى را به هموطنان ارجمندم تقديم مى كنم.

سرود مهرگانى
بـيا ساقيا! بـــاده مهـــــرگــانــــى
بــزن مــطربا نغمه ى « خسروانـى »
به«شور»از«كرشمه»مرا«مجلس افروز»*
تو اى لولى اى زاده ى شادمانى
كه شد برگريزان و آواى پائيز
برآمد زنجواى باد خزانى
من از برگريز خزان كى ملولم
كه زد شور اين ملت باستانى
به پائيز هم چون بهاران روشن
نشانها زشادى و از كامرانى
برافروز آتش! كه شد مهر و آمد
گه شعله ى نار زرتشت و مانى
نه در باغ و صحرا، كه بر رخ زباده!
شرارى خوش و روشن و ارغوانى
نه بر رخ ز باده! كه در سينه بر د ل
يكى شعله ى گرم از مهربانى
نه بر سينه بردل! در آغوش از آن يار
كه گرمست چون گرمى زندگانى
برافروز آتش! بگستر تو خوان را
بر آن« شمع» و« آئينه ى» مهرگانى**
«ترنج » و« به» و«سيب » و«انگور » و«عناب »
ز«نيشكر» و «نار» آنسان كه دانى
سه «گلدان سرو» و«سه سدر » و«سه سبزه
«گل زرد سه » ،«سه گل ارغوانى »
بر آن«هفت شيرينى» گونه گونه
كه مهرست و هنگام شيرين زبانى
سه جام لبالب يكى«آب» و ديگر
«گلاب » و دگر «باده ارغوانى »
برافروز آتش! برافروز آتش!
در اين شام دلگير چنگيز خانى
كه ياد آورم باز يابم دوباره
نشانهاى آن ملت باستانى
كه لبخندشان برق و در شورشان بود
يكى جنگل از تـندر آسمانى
من از هرچه شاه است و زاهد ملولم
ولى جا ودان فرخاك كيانى
كه هر لاله اش دارد از لاله روئى
نشانها و گلزارش از كلك مانى
برافروز آتش به گلبانگ شادى
مگر شعله ى آتش جاودانى
بسوزد به دل هر چه ا فسردگى را
بر اين خاك هم دفتر نوحه خوانى

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*خسروانى شور كرشمه ومجلس افروز نامهاى برخى گوشه ها و دستگاهها در موسيقى ايرانى
** آنكه ئه تا پايان شعر در گيومه آمده غذاها مىوه ها اشيا و گلها و گىاهانى بوده كه در جشن مهرگان مورد استفاده ايرانىان بوده و ىا با آن خوان مهرگان را مى آراستند

واقعه کلاه گذاری

واقعه كلاه گذارى
اسماعيل وفا يغمائى
اى منتظرىى ناز و خوبم
دارنده فكر باز و خوبم
اى بنده فداى آن دو چشمت
وآن ريش قشنگ پر ز پشمت
آن چشم و دو ابروى كمانى
آن لهجه ى ناز اصفهانى
وآن گفتن حرف لنترانى
بيلاخ به آن امام جانى
اينها همه هست خوب و زيبا
حرفاى قشنگ و ناز و رعنا
شايسته دست و سوت و تشويق
با بوق اتول بوبوق و بيق بيق
گفتى تو ولى به حكم و فتوا
حرفى كه بود يه خورده بيجا
يعنى كه زنان مومن و خوب
اجناس خدا پسند و مرغوب
در مملكت اروپ يكجا
از لاغر و چاق و پير و برنا
از صاحب موى خوب و پر پشت
يا آنكه نمانده غير يك مشت
بر جاى لچك نقاب و پيچه
يا مقنعه چادر و كليچه
بر كله خود كله گذارند
وين گونه ره خدا سپارند
اى منبع عقل و هوشيارى
اى جهل ز دانشت فرارى
اى نزد علوم تو فلاطون
بيچاره و خوار و زار و مغبون
اى پّيش فراستت ارسطو
از ترس تپيده توى پستو
اى دانش و عقل ابن سينا
چون قطره ومال تو چودريا
اين حكم شما مرا غريب است
آشيخ حسينعلى! عجيب است!
كه شخص شما چسان ندانى
وين راز عيان چرا نخوانى
روزى كه امام راحل آمد
واسلام عزيز حاصل آمد
بر فرق همه بويژه نسوان
بگذاشت كلاههاى الوان
زآن روز كه يوم خر سوارى
يا واقعه كله گذارى
چسبيد كلاهها چو زالو
بر كله هوشيار و هالو
زآن پس بخدا قسم كه ماها
هى زور زديم زور بيجا
آنقدر كه فتق مان در آمد
وز ناف همه عرق بر آمد
شايد كه كلاهمان ز كله
افتد كه شديم جمله زله
اما چه بگويمت به صد سوز
بر كله ما چوپوست قارپوز
چسبيده و ما اگر چه زاريم
از لطف خدا كلاه داريم
حالا تو اگر كه مى توانى
با ما تو اگر كه مهربانى
فكرى توبه حال زار ما كن
ما را ز كلاهها رها كن
بر روى كله كلاه مگذار
از كله ي ما كلاه بردار
سوم آذر 1383

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

به یاد ثریا و در اره یک شعر


به ياد «ثريا» و در باره يك شعر
اسماعيل وفا يغمائي

از رودهاي اشك سخن نگوئيم
تنها يك قطره اشك را بفهميم
فقط يك قطره را
و به آن احترام بگذاريم…

بيست سال از سرودن شعري كه مي خوانيد مي گذرد. بيست سال پيش پس از خواندن گزارشي از شهادت ثريا ابوالفتحي فرزند زيبا و شجاع آذربايجان كه در پنج مهر سال 1360 تير باران شد و به هنگام نوشتن اين شعر با خودم فكر مي كردم كه ارقام و آمار درشت عليرغم آنكه سعي مي كنند تمام واقعيت را در اختيار ما بگذارند به نحو غريبي ما را از تمام واقعيت دور مي كنند، ما را بد جوري عادت مي دهند كه ارقام و آمار درشت را تحمل بكنيم و ما را بدجوري به آبستره ديدن و گاه به نحو دردناكي به چرتكه انداختن از آنگونه كه خاص خبرنگاران روزنامه هاي يوميه دولتهاست و لاجرم بي عاطفه شدن معتاد مي كنند.
ــ ديشب در روآندا چهل هزار نفر قتل عام شدند...
ــ در زلزله بم سى هزار نفر كشته شدند...
ــ نه بابا بيشتره ميگن هفتاد هزار نفر بوده...
ــ در زندان مشهد ظرف سه ماه چهار صد نفر تيربارن شده اند..
ــ تعداد زنان خيابانى در تهران بيش از دويست هزار نفر است...
ــ....
من اعتقاد دارم واقعيات كوچك و مجرد بيشتر ما را به اعماق مي برند. روي يك واقعيت مثال مي زنم و اين واقعيت را خوب مي شناسم.
چقدر اشك در طي بيست و پنجسال گذشته در سرزمين ما از چشمها فرو ريخته است و در كجاي اين سرزمين است كه از جور و جنايت جلادان و غارتگران حاكم اشكي فرو نريخته است، جويبار اشك، رود اشك و يا درياي اشك و يا بيشتر از آن كه به قول بودا شوري آبهاي هفت دريا از اشكهاي فرو ريخته انسانهاست، اما بر لبه اين دريا من گيج ميشوم وصادقانه بگويم اساسا آن را نمي فهمم و ادعا هم نميكنم كه مي توانم اين درياي اشك را بفهمم. من مثل تمام آدمها،انسان كوچكي هستم و در زير ضربات امواج يك دريا اشك احساساتم تاب نمي آورد كه تمام آنها را بفهمم، ادعاي خدائي و يا نبوت و يا ابر مرد بودن هم ندارم و عارف وارسته اي چون شيخ ابوالحسن خرقاني يا ابو سعيد ابي الخير هم نيستم كه بگويم،
كاش هر آنچه غم در دنياست
مرا مي دادند تا غمگيني در عالم نماند
و كاش مرا به جاي تمام كسان به دوزخ مي بردند
تا كسي به دوزخ نرود..(نقل به مضمون)
من بر اساس تجربه اي دردناك كه از ظرفيت احساسات خودم و ديگران دارم هميشه به دنبال چند قطره اشك مي گردم تا آن را بفهمم. ادعا نمي كنم كه همه اشكها را مي فهمم اما بر لبه اين درياي اشك مثلا مي توانم چند قطره اشك را بفهمم. مي بخشيد كه مثال را از خانواده خودم مي زنم . نمي خواهم با جسد سوداگري كنم ، براي اين مثال را مي آورم كه برايم در زمينه مجردات قرار دارد و مي توانم كمي آن را بفهمم . يعني مي توانم اشكي را كه از چشم مادر خودم ريخته است بفهمم.
او يك تن از زنان و مادران ميهن ما بود. پسر كوچكش را جلوي چشمانش به دار كشيدند. بعد در خيابانها جسد را آماج ضربات سنگ و چوب كردند،و بعد، او جسد را در گوشه اي به خاك سپرد و راه دراز مشهد تا يزد را،شايد بيش از هزار و دويست كيلومتر را در پهنه آن بيابانهاي دور دست و آن كوههاي تاريك و با پيشاني فشرده بر شيشه سرد و با چشمهائي كه از شوري اشك مي سوخت با زگشت و به جسدي انديشيد كه در پشت سر غريب وار بر جا مانده است.يكي دوبار سعي كرده ام در عالم خيال با او همسفر باشم، در گورستان “گاهي به پشت سر بياندازم، خسته و خرد تاكسي بگيرم و به گاراژ بروم، كشان كشان خودم را به صندلي ام برسانم و نيمه خواب و نيمه بيدار از راهها بگذرم، تربت حيدريه. فردوس، طبس، رباط كل مر و پشت بادام، و درقهوه خانه مشتي باقر به جاهائي كه پسرك در دوران كودكي اش در آنجاها و بر سكوها نشسته و نان و پنيرش را به دندان كشيده زل بزنم و گريان از قهوه خانه بيرون بزنم و به تاريكي پناه ببرم و بگريم و بعد دوباره راه دراز ساغند و خرانق و سرانجام سوسوي چراغهاي يزد و تاكسي و خانه اي بزرگ و تهي و قديمي و خلوت و خاموش با تاكهاي غبار آلود و اشباح خاطرات سالهاي گذشته كه همه چيزش مرا آزار مي دهد. سيزده سال اين ماجرا تكرار شد. و اين بيابان عظيم و خاموش در قطرات اشك و تنهائي طي شد، هر سال رفتن و گور ويران شده را باز جستن و بر آن سنگي نهادن و گريستن و تا آخرين بار كه قلب تاب نياورد و فرو غلتيدن در پياده روي خيابان و رفتن...
من با شناختن اين واقعيت مجرد و اين چند قطره اشك گاهي مي توانم بقيه اشكها را، اشكهاي بقيه زنان اين ميهن را كمي بفهمم و بدانم چرا از رژيم ولايت فقيه و هر آنچه كه غباري آز ان بر خود دارد متنفرم و چرا حتي از اينكه سرانجام زندگي ام در بدترين شرايط در غربت به پايان برسد غمگين نيستم و چرا فراتر از هر تعهد سياسي و انقلابي و فلسفي ، كه مى تواند به دلاىل مختلف دچار تغيير بشود، به طور حقيقي و بي آنكه براي درك اين واقعيت كوششي بكنم تنها به چند قطره اشك متعهدم و اين براي من كفايت ميكند.
ماجراي ثريا براي من ماجراي اشك نبود زيرا ثريا هرگز نگريست. ماجراي ثريا براي من شناخت يك تكه از زيبائي و شهامت اين سر زمين بود،كه در برابر گلوله هاي پاسداران ولايت فقيه و جمهوري اسلامي به خاك غلتيد. ثريا بْسيارجوان بود وبْسيار زيبا آنچنانكه دژخيم راهم حتى از اين كه اين همه جواني و زيبائي در گذر تند باد مرگي قريب الوقوع قرار دارد آشفته كرد و سعي كرد با تكيه بر اينها او را به تسليم و گريز از مرگ وادارد، ثريا نپذيرفت و به قربانگاه شتافت . بازخواني صفحاتي از گزارش دادگاه و شهادت او مرا به قرنهاي دور كشاند به روزگاري كه خدايان با خون انسان عطش بي پايان خود را فرو مي نشاندند و قلبهاي زيباترين جوانان بر فراز معابد «ازتكها» در «پرو» از سينه بيرون كشيده ميشد و زيباترين كودكان «فينقيه» در برابر «بعل» به آتش افكنده مي شدندتا خورشيد به طلوع كردن ادامه دهد و كشت و زرع و زندگى مورد خشم قرار نگيرد.
ثريا نيزچون هزاران تن از زيباترين زنان و مردان مجاهد و مبارز سرزمين مااين چنين سر بر مذبح نهاد و گيسوان خود را بر سنگ قربانگاه گسترد اما نه در اطاعت از گاو آسماني مورد پرستش جلادان كه درسوداي آزادي و بر شوريدن برنرگاو ماغ بركش و شريعتي كه تنها يخ بندان دل و جان و دروغ و رياي توجيه شده و زبونى وتسليم به ارتجاع و خرافه را مناديگر است. او به قربانگاه رفت و باشد كه نام او در آن روزگار كه فرا خواهد رسيد در زيبائي ها ي اين سر زمين بشكفد و تا آن روزگاربا ثريا فراموش نخواهيم كرد كه چه مايه جواني و زيبائي بر اين سر زمين بر خاكها فرو ريخته است و تا چه اندازه در برابر اين زيبائي هاي بر خاك ريخته متعهديم.



نام «ثريا» را…

دژخيم :
ـ آنك شب!
مست،
بر سر دست
و خون تو
به نهان در مذبح فرو خواهد چكيد
مگر آنكه
به سكوت
شريعت زمستاني را سر بر سجده نهي


ثريا:
ـ به شبانگاه
آواز عاشقان و باد وچشمه بلند تر مي خيزد
شريعت من بهاران
و بتكده ي من جهانست و انسان
و بگذار سفالينه گاو معبد در اعماق
پيروز وار
ماغ بر كشد
آتش بر او خواهد گذشت
و پولاد عشق او را خواهد شكست.

دژخيم:
ـ در حفره اي عميق
با آتش
و بر بازوان سكوت خواهي مرد
مگر آنكه…

ثريا:
ـ ديريست تا بر دماغه جان و جهان
خويشتن را بر افراشته ام
آنك ابديتي بلند
و از اين پيش در آتش خويش خاكستر شده ام
سكوت وهم شمايانست
زبانم ژرفترين سرود جانم را خواهد خواند
و در پايان
ناقوس بزرگ ماه
و زنگوله هاي نقره اي ستارگان
نام چه كسي را خواهند نواخت.

همسرايان:
ـ آه
ياغيان سرزمين سرخ
آنك بانگ بلند ناقوس ماه
در زير طاق عظيم شب
و قطره اي اشك از چشم دورترين ستاره
بر صخره هاي سهند
در سوگ آنكو كه
گيسوانش را در گذرگاه سپيده بر سنگ مذبح مي گستراند
آه ياغيان سرزمين من
در عطر سرودهاتان
نام او را بر بالهاي زيبائي و عشق
و بر يال توفان بياويزيد
نام «ثريا»را(23 فروردين هزار سيصد و شصت و سه

الا یا ایها الساقی.اسماعیل وفا یغمایی

الا یا ایها الساقی
«ا لايــاايها ا لساقي ،ادركاسا ونـاولـها»
كـه عشق‌آمد‌‌ مرا زاول‌،كلـيد حل مشكل‌ها
ببوس‌اي لولي مه‌وش، لب‌ساغر وزآن آتش
بده جامي‌كه برخيزد، دل ازغم‌ها غم از دل‌ها
چه سازي‌اي‌غم مسكين، تو با اين‌دل‌كه شادوخوش
ز رنج ديگران‌دارد، بـه‌دوش خـود حمايـل‌ها
رهي‌ديرست و دور اما، جرس مستانه مي خواند
زمنــزلها به مقصدها، زمقصدهـا بـه منـزل‌ها
مــرا مقـصود از مقـصد، سـفر انـدر سـفر باشـد
رود ايـن كاروان، برجا، اگر مانند محمل‌ها
در افكن شوري اي مطرب،‌ حديث عشق را كايد
بـرون ايـن پنـبه‌ي غفلت، زگـوش جان غافل‌ها
لب جـام و لب ساقـي ،جـنوني در دلـم افـكند
كـه بگسستم ز پـاي دل، قيــود جهل عـاقل‌ها
چه جاي بيم از دوزخ ،در اين درگه كه ميرويد
زخاك عاشق صادق، به هر دشتي گُل از گٍلها
بهشت آزادي جا‌نست، مرا ده اي خدا ورنه
نخواهم نعمت جنت، بده آن را به سائل‌ها
سر ما خم نمي‌آيد، نه با كفر و نه با ايمان
مترسان زآنكه از رازم، سخن گوئي به محفل‌ها
به كفر آورده ام ايمان، به شهري كاندر آن ديدم
ز ايمان خلق را بر دل، هزاران گونه حائل‌ها
زايمان و ز نور او، سخن گويند و مي بينم
چراغي روشن از ايمان، به گردش جمع جاهل‌ها
ندارم شكوه اي بر لب، من از خيل سبكبالان
كه حال ما نمي داند،كسي در جمع غافل‌ها
مرا گر حسرتي با‌شد، از آن باشدكه دورم من
ز توفانها و نزديكم، در اين دريا به ساحل‌ها
چو از خود نيز بگذشتي، «وفا» ديگر مخوان حتي
به توفاني كه مي آيد، تو اللهم سهلها  
 ________
مصرع اول از حافظ
اللهم سهل. یعنی خدایا اسان گردان
تابلو.طراحی اسماعیل وفا

ترجمه تازه ای از سرود مارسیز

ترجمه تازه ای ازسرود مارسیز
انقلاب فرانسه در ادامه انقلاب فرهنگی رنسانس و عرقریزان روشنفکران و عصبهای فرهنگی اروپا که معتقد بودند برای برپائی جهان نو ابتدا باید اندیشه های کهن و گرد و خاک گرفته را به زباله دان ریخت و با اندیشه های کهن نمیشود جهانی نو را پایه گذاری نمود؛ جهان کهن مقدس ! را فرو ریخت وسرود این انقلاب ترانه‌ای بود که کلود ژوزف روژه دو لیل در بیست وپنجم آوریل 1792 در استراسبورگ تصنیف کرد. روژه دو لیل افسر رسته مهندسی ارتش و آهنگساز بود. روزی که این ترانه را ساخت بر آن نام "سرود رژه ارتش راین" را نهاد و به مارشال نیکولاس لوکنر تقدیم کرد. اما قضا را خواست این بود که با نخستین جرقه‌های انقلاب، اهالی مارسی در بدو ورود به پاریس این سرود را سر دهند، تا نامش به همین سبب به سرود مارسیز تغییر یابد و سده‌هایی بعد سرود ملی شود ملودی اصلی سرود مارسیز در بسیاری از آثار آهنگسازان متاخر شنیده می‌شود، و از جمله چایکوفسکی از آن برای تصویر کردن ارتش فرانسه در اورتور 1812 استفاده کرده، ولی اولین بار برلیوز در حوالی سال 1830 آن را بازسازی و تنظیم کردیکی از زیباترین و در عین حال باشکوه‌ترین اجراهای این سرود بی تردید از آن میری ماتیو خواننده فرانسوی . قسمتی از این اجرا را بشنوید. با توجه به اینکه هیچ شعر راستین و نیرومندی در ترجمه تحت اللفظی خود نمی تواند به زبان دیگر منتقل شود در ترجمه برخی ابیات تا حدی ازبرگردان آزاد برای انتقال محتوا تکیه شده است.در ترجمه این سرود توانمندیها زبانشناسانه و راهنمائیهای مارگارت پازول سهم اصلی را دارد.
اسماعیل وفا یغمائی
بند اولAllons enfants de la Patrie
برخیزید! فرزندن میهن
Le jour de gloire est arrivé!
اینک فرا رسیدن روز شکوه و پیروزی!
Contre nous de la tyrannie,
اینک ستم دریده چشم! تازان علیه ما
L'étendard sanglant est levé, ر
با برافراشته پرچم چرک خونچکانش
Entendez-vous dans les campagnes
گوش دارید! به زوزه هراس آوری که از دشتها وزانست
Mugir ces féroces soldats?
غرش این سلاخان! این سربازان وحشت آفرین را می شنوید
Ils viennent jusque dans vos bras
می تازند تا میان دو بازوی شما سینه به سینه
Egorger vos fils et vos compagnes!
می تازند تا گلوی زن و فرزند و یارانتان را بدرند
Aux armes, citoyens,
به سوی تفنگها شهر وندان!به سوی تفنگها!
Formez vos bataillons,
صفوفتان را متشکل کنید
Marchons, marchons!
به پیش! به پیش!
Qu'un sang impur
باشد که گندناک خون دشمنان
Abreuve nos sillons
سیراب کند دشتهایمان را
بند دوم
Que veut cette horde d'esclaves
چه می‌‌خواهند این درنده سگان قلاده دار؟
De traîtres, de rois conjurés?
این امدادگران! این پاس داران! این مدافعان جباران توطئه گر؟
Pour qui ces ignobles entraves
برای کیست این زنجیرهای شرم آور؟
Ces fers dès longtemps préparés?
این همه غلهایی که قرنهاست آماده کرده اند
Français, pour nous, ah! quel outrage
وقیحانه می گویند: فرانسه از آن ماست! آوخ شرمتان باد!
Quels transports il doit exciter?
به کدام راه باید شتافت؟
C'est nous qu'on ose méditer
این مائیم باز در اسارت در سودای تاریک و خونین آنان
De rendre à l'antique esclavage!
که می خواهند بر دهانمان پوز بند و بر دست و پایمان زنجیر زنند
بند سوم
Quoi ces cohortes étrangères!
شگفتا! این جماعت اجنبی!این مفت خواران!
Feraient la loi dans nos foyers!
اینانند قانونگذاران و داوران ما!!
Quoi! ces phalanges mercenaires
شگفتا این گله ی مزدور!
Terrasseraient nos fils guerriers!
اینانند که سروهای میهن پرست ما
زیباترین فرزندان میهن را تکه تکه می کنند
Grand Dieu! par des mains enchaînées
پروردگارا! با دستان به زنجیر کشیده شده
Nos fronts sous le joug se ploieraient
آیا این پیشانی ماست
باز هم خم شده در زیر یوغ ظلم و ظلمت!
De vils despotes deviendraient
و این پست فطرتان دیکتاتور باز هم
Les maîtres des destinées.
ارابه رانان راه سرنوشت خواهند بود
بند چهارم

Tremblez, tyrans et vous perfides
بلرزید! ای جباران! ای خائنان!
L'opprobre de tous les partis
بلرزید ای ننگ تمام ملت!
Tremblez! vos projets parricides
بلرزید ! طراحان جنایت و کشتار!
Vont enfin recevoir leurs prix!
بلرزید! که در فرجام کار بهای جنایتتان را در می یابید
Tout est soldat pour vous combattre
اینک! تمامت ملت برای نبرد با شما به پیش می تازد
S'ils tombent, nos jeunes héros
چون قهرمانان جوان ما بخاک افتند
La France en produit de nouveaux,
فرانسه رزم آورانی دیگر خواهد پرورد
Contre vous tout prêts à se battre
رزمجویانی خصم شما جلادان و سراپا آماده کارزار
بند پنجم
Français, en guerriers magnanimes
اینک ملت فرانسه! اینک جنگاوران بیباک!
Portez ou retenez vos coups!
اینک جنگجویان ملت! نیرومند تر از یورشهای شما
و برگردانندکان ضربه های شما
Épargnez ces tristes victimes
عفو کنندگان مفلوکان فریب خورده!!
A regret s'armant contre nous
پشیمان از تیغ کشیدن بر روی ما
Mais ces despotes sanguinaires,
ولی بخششی در کار نیست
Mais ces complices de Bouillé
برای همدستان بوئیل
Tous ces tigres qui, sans pitié
زیرا آنانند آن درندگانی
Déchirent le sein de leur mère!
که سینه های مادران ما را دریدند
بند ششم
Amour sacré de la Patrie,
عشق جنگاور است این! عشق مقدس میهن
Conduis, soutiens nos bras vengeurs
عشق مقدس است راهنما و فرمانده ارتش دادخواه ما
Liberté, Liberté chérie,
آزادی! ای آزادی ای عزیزترین
Combats avec tes défenseurs! (bis)
شمشیر برکش و شلیک کن در کنار جنگچویان و مدافعانت
Sous nos drapeaux que la victoire
در سایه سار پرچمهای ظفر نمون ما
Accoure à tes mâles accents,
بگذار پیروزی چون شیر بغرد و خروشان شود
Que tes ennemis expirants
تا هنگام که شریران آخرین نفسها را می کشند
Voient ton triomphe et notre gloire
بنگرند پیروزی و شکوه تو و ما را
بند هفتم
Nous entrerons dans la carrière
اینک! زمان کمر بستن برای میهن است
Quand nos aînés n'y seront plus,
در آنزمان که پدرانمان به ابدیت پیوسته اند
Nous y trouverons leur poussière
دریابیم خاکسترها و غبارهاشان را
Et la trace de leurs vertus (bis)
در یابیم نشانهای فضیلتهاشان را
Bien moins jaloux de leur survivre
به خویش و حیات خویش نیندیشیم
Que de partager leur cercueil,
به در تابوت خفتنشان غبطه خوریم
Nous aurons le sublime orgueil
وبه این فخر بالابلند را در یابیم
De les venger ou de les suivre
که یا داد آنان گیریم و یا در کنارشان در تابوتها بیارمیم

مکاشفه/آخرین ولی فقیه/غزل کوچه باغی

مكاشفه اي در شب انتخابات
درميان شعرهاي شاه نعمت الله ولي شاعر و عارف مشهور شعري هست با مطلع« قدرت كردگار مي بينم» كه بنا بر اعتقاد معتقدانش، در آن با مكاشفه اي صوفيانه اوضاع آينده را پيش بيني كرده است.از جمله در حوالي انقلاب در سال 57 جار و جنجالي راه افتاده بود كه حضرت درويش بزرگوارما، سقوط سلطنت و ظهور خميني را پيش بيني كرده است.
من چندان اهل شعر طنز نيستم ،ولي از آنجا كه اجداد ما گفته اند«اندكي شادي بايد» با مشاهده اوضاع اين روزها در ايران،و در شب انتخابات مددي از ذوق شاه نعمت الله گرفته و مكاشفه اي كرده ام كه مي خوانيد،اما با مكاشفه يا بي مكاشفه اعتقاد دارم كه روز آزادي ملت بزرگ ايران فرا خواهد رسيد و اين حكومت به دست اين ملت ساقط خواهد شد.حكومت ملايان حكومتي است ساسر ضد ازادي و دموكراسي و غرقه در خون و غارت و جنايت، اين حكومت جز درخت سراپا پوسيده اي نيست كه از ريشه بركنده خواهد شد.
اسماعيل وفا يغمائي
سي بهمن 1382


مكاشفه در شب انتخابات

هفت اختر به كار مي ببينم
چرخش روزگار مي بينم
قدرت كردگار و مهر رسول
لطف هشت و چهار ميبينم
حادثاتي عجيب و نادر را
بنده باز آشكار مي بينم!
در ميان فلك به وقت رصد
نجم دنباله دار ميبينم!*
در سماوات من ملائك را
همه در انتظار مي بينم
آخدار را گره به پيشاني
پشت دو ربين به كار ميبينم
دست او روي تكمه‌ي تاريخ
بنده بس بيقرار ميبينم
ريش او سخت در هم است و سبيل
شق شده ، تابدار مي بينم
«زهره» را با «زحل» مقارن هم**
باز روي مدار مي بينم
آسمان پر زرعد و برق و زمين
پر زگرد و غبار مي بينم
يك طرف قاه قاه و از يكسو
گريه‌ي زار زار مي بينم
آتش و دود و شعله، همره آن
گل و برگ و بهار مي بينم
تانك و توپ و تفتگ و خمپاره
عود و چنگ و سه تار ميبينم
ني و تنبور و تار ميشنوم
شرر تير بار مي بينم
نغمه‌ي دف بگوشم ايد ونيز
آتش انفجار مي بينم
عجبا !توي هر خياباني
مردمي بي شمار مي بينم
اقيانوسي از صدا و سرود
صد هزاران هزار مي بينم
مرگ بر شيخ ارتجاعي را
بر زبانها شعار مي بينم
متعجب «امام راحل» را
توي «دارالبوار» مي بينم***
«احمدك» را كنار بابايش
به دوچشم آبشار مي بينم
بند تنبان پاسداران را
من به حال فرار مي بينم
همچو شيران وطن پرستان را
همه ظالم شكار مي بينم
بعد از ان مايه رنج، شكر خدا
همه را پايدار ميبينم
خلق را و مجاهدانش را
بهر هم بيقرار مي بينم
غرقه در ماچ و بوسهاي عجيب
غرقه در افتخار مي بينم
ليك عمامه فقيهان را
عجبا !آبدار مي بينم
زير عمامه كله هاشان را
من به حال دوار ميبينم
گله هاي فراري آخوند
توي هر كوهسار مي بينم
خلق را با كمندي اندر كف
همچو رستم به كار ميبينم
رستم ار گور خر شكار نمود
اين به صيد حمار مي بينم
آن دو چيز نهان! ملا را
مرتعش لرزه دار مي بينم
هفت جاي عيان او را نيز
زرد و زرچوبه وار مي بينم
شيخ را بعد منبر از وحشت
بر فراز منار مي‌بينم
وز فراز منار يا عجبا!
روي شاخ چنار مي بينم
سيد علي را عصا زنان،تق تق
سخت زار و نزار مي بينم
آخر كار و بار او را چون ـ
پدر تاجدار مي بينم
وضع اصحاب استحاله چنان
شيخ چرخشمدار مي بينم
سكه ي شيخ را چو سكه ي شاه
سخت بي اعتبار مي بينم
شيخ مردم سوار را تقدير
عاقبت چون حمار ميبينم
توي هر كوچه كودكان را من
روي ملا سوار ميبينم
خر لنگ كمينه چي ها را
مانده توي گدار مي بينم
آن بسيجي بينوا را نيز
توي يك غار تار مي بينم
ظلم ساقط شده ست و شيخ سقط
عدل را استوار مي بينم
خلق را در سراسر ايران
صاحب اين ديار مي بينم
تركمن كرد، ترك وفارس ،بلوچ
همه را كامگار ميبينم
دست در دست ،شاد و رقص كنان
همگي را برار مي بينم
نه دري بسته نه دلي غمگين
خلق را شاد خوار ميبينم
«ماچ مفت است» ميزند چاووش
توي بازار جار، ميبينم
شاد و خوش، سير و پر، رها آزاد
خلق را نو نوار مي بينم
پسران همچو سرو سبز و رشيد
همه را شادخوار مي بينم
دختران را رخان خوب و قشنگ
گل باغ بهار مي بينم
چه بدون حجاب يا با آن
قمر ده ـ چهار مي بينم
زين همه حسن در سراسر شهر
شاعران را به كار ميبينم
هي سرودند از تفنگ و فشنگ
حال در وصف يار مي بينم
زردي زعفران ز هر رخسار
رفته ،به به انار مي بينم!!
خوانچه هائي ز سيب و آلو وموز
هر كران بي شمار مي بينم
حاج بادام و پشمك و قطاب
پرتقال و خيار مي بينم
دود عود است و كندر و اسفند
كه بر آيد ز نار مي بينم
كوري چشم شيخ ،صدها ديگ
روي آتش به بار مي بينم
همه از مرغ و جوجه پر اما
شيخ را روزه دار مي بينم
مي خورد خلق، «نوش جانش باد!»
ملي است اين شعار، مي بينم
بعد عمري كه شيخ كوفت نمود
«قدرت كردگار مي بينم»
مرغ در قاب و شيخ را از جوع
همچنان گرگ هار مي بينم
ليك اندر دماغ ملاها
همچو اشتر مهار مي بينم
برد آن چيز ناز را لولو!
سهم او زهر مار مي بينم
نوبت مردم است و آزادي
لطف پروردگار مي بينم
الغرض سر نوشت ايران را
با بهي سازگار مي بينم



اين منم آخرين ولي فقيه


بنده ام با ثبات تقريبا !
از تمام جهات تقريبا !
كرده ام چونكه «خاتمي» را در
انتخابات مات تقريبا
اول اوكرد بنده را قدري!
روي شطرنج «پات» تقريبا
من ولي با «پياده» ـ حزب‌الله ـ
گفتم :«ارواي بابات» تقريبا
ليك اين بنده روبرو هستم
باز با معضلات تقريبا
مشكل از امتي ست كو را نيست
اندكي التفات تقريبا
لاجرم هي بهانه ميگيرد
از همه مشكلات تقريبا
نان طلب ميكند ، وآزادي
مثل اين ترهات تقريبا
خواهد او يك حكومت لائيك
يا از اين مهملات تقريبا
گشته اينسان به كام من چون زهر
طعم شهد حيات تقريبا
آنچنان كزخدا طلب دارم
گاهگاهي وفات تقريبا
او نمي داند و نمي داند
من امامم به ذات تقريبا!
در «كتاب خدا» به وصف من است
همه‌ي «محكمات» تقريبا*
اين منم آخرين ولي فقيه
روي سطح فلات تقريبا!!
وندرين ماجرا گواهانند
جمله‌ي مدركات تقريبا!
نه فقط توي شهرهاي بزرگ
خاصه كوره دهات تقريبا
خوانده ام من رسائل نادر
همه لاطائلات تقريبا
فقه خواندم، و اقه و علم اصول
تا شدم با سوات ! تقريبا
پيروانم تمامه مي باشند
جاني و لوت و لات تقريبا
كور و كر در اطاعت حكمم
جملگي چون «غلات» تقريبا**
گرچه خود اهل امر معروفم
ميكنم منكرات تقريبا
ميزنم گاه پنجه اي بر ساز
توي «شور» و «بيات» تقريبا
منقلي هست وحقه‌اي گلرنگ
سفره سورسات تقريبا
نقل و بادام و پسته و فند ق
گونه گون ميوه جات تقريبا
من ندارم علاقه اي به زنان
غير نوع «بنات» تقريبا***
حورياني كواعب الا تراب****
جمله از ثيبه‌جات تقريبا*****
بنده اهل تواضعم اما
با كمي عنعنات تقريبا
اهل رحم و گذشتم اما آه
بل بگويم برات تقريبا
تالي بنده بود «بن لا دن»
توي شهر «هرات» تقريبا
ميكنم خون منكران جاري
همچو رود «فرات» تقريبا
تير باران به مكتب مخلص
هست راه نجات تقريبا
«رجم» و «اعدام» و«قطع يد» باشد
اوجب الواجبات تقريبا
شمع آجين كنم مخالف را
همچو «عين القضات» تقريبا******
حال ميلياردرم ولي قبلا
بوده ام لات و پات تقريبا
جمع كردم ز مال اين امت
هم ز خمس و زكات تقريبا
گنجي آنسان كه چشم «نادر» شد
خيره اندر «كلات»تقريبا*******
شاعرا ! گرچه سخت شيرين است
شعر تو چون نبات تقريبا!!
ليك هم قافيه، و هم وزن
فاعلن فاعلات تقريبا
گشته كمياب و لاجرم كمتر
زن قلم در دوات تقريبا
گر كني ختم شعر را شاعر
من بگويم برات تقريبا
بخورد توي فرق« شيخعلي»
غم و درد و بلا ت تقريبا!
27 فوريه 2004
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند توضيح:
*محكمات: آيه هاي تغيير ناپذيروجاوداني قرآن
**غلات:به ضم غين و سكون لام جماعتي كه علي ابن ابي طالب راخدا ميدانستند.در اين شعر به عنوان مثال از واژه غلات استفاده شده و نه تشبيه غاليان دوستدار علي باپيروان خامنه اي.
صوفيان و غاليان دوستدار علي در بسياري اوقات عياران ودرويشاني شوريده حال وشاخه اي ازمسلمانان بوده و هستند كه آنان را كاري با آزار خلايق نيست و با شور و حال خود عالمي دارند وگاه در دنياي شعر در وادي اين شور و حال آثار زيبائي پديداورده اند و آنان را وجه مشابهتي با اوباش خلق آزارحكومت آخوندي نيست.
***بنات:دختران
****كواعب الاتراب:نار پستان، وصفي از حوريان بهشت
*****ثيبه:دست نخورده و بكر
******عين القضات:عين القضات همداني عارف و شاعر و فيلسوف بزرگ و نوانديش وشجاع و مسلمان ايراني كه در عنفوان جواني به دست ارتجاع مذهبي دوران خود به وضعي فجيع به قتل رسيد.
*******كلات:نادر شاه افشار ثروت عظيمي از غارت مردمان هند و ديگر كشورها و نيز مالياتهاي وحشيانه و بيرحمانه گرد اورده بود و اين گنج عظيم را در كلات نادري انبار كرده بود. بعدها آقا محمد خان قاجار با شكنجه هاي هولناك بقاياي اين گنج خونين را از بازماندگان نادر باز ستاند.


غزل كوچه باغي ولي فقيه

اي دريغا كه دگر باز شده مشتك ما
اوفتاده ز سر بام فلك طشتك ما
اندرين معركه سودي نكند هر چه كنيم
نه معلق زدن و وارو و نه پشتك ما
بسكه روز و شب ما غرق تعجب گذرد
لاي دندانك ما مانده سر انگشتك ما
خودمان هم شده ايم از خودمان خسته ز بس
چرخ در خون خلا يق زده چرخشتك ما
چونكه بالذاته خبيثيم نگردد درمان
زين همه ظلم و ستم مشكل خارشتك ما
بنده را خوش بود اين مسند ديبا و حرير
واي اگر خاك شود بستر و بالشتك ما
كاشتيم از ستم و جور بسي بذر و كنون
جنگلي دشنه بر آورده سر ازكشتك ما
سيدعلي ترس از اين دارد و حاشا نكند
عاقبت خلق كشد بر سر ما خشتك ما


نمونه هائی از ترانه ها/بازگشت/زنجیرها/امید و

نمونه هائی از ترانه ها
بازگشت

شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تاریک و روشن می نوازند
آهنگ رزم آخرین را
میعاد سرخ آتشین را

***
شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تا ریک و روشن می نوازند
روشن برای قهرمانان
تاریک بهر سست جانان

***
محبوب من زیبای من
دور از من ای رویای من
دیروز من امروز من فردای من
تنگ شراب ارغوانی را مهیا کن
آن ساغر سبز قدیمی را
که نوشید یم با هم می از ان در آخرین دیدار
برخیز و پیدا کن
وآن خانه ویرانه را چون خویش زیبا کن
وز بهر ماه روشن میهن
پیامی نامه ای بفرست تا آماده باشد


محبوب من زیبای من
دور از من ای رویای من
دیروز من امروز من فردای من
زیرا که من
در آن نبرد آخرین
با تیرهای آتشین
ح افسرده باشم
زیرا اگر حتی نباشم مرده باشم
این را بدان
در جشن شادی روز آزادی باز خواهم گشت
من باز خواهم گشت
من باز خواهم گشت
من باز خواهم گشت
تا با تمام مردمان شهر
درکوچه های مست ودیوانه
با نغمه های شاد و مستا نه
برقصم آنچنان
در کوچه ها
که بامهای خانه ها
یکسر بلرزند
وز ساغری کز نور ماه و باده لبریز است
جامی بنوشم زیر نور ماه
آه .........

****
شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تاریک و روشن می نوازند
آهنگ رزم آخرین را
میعاد سرخ آتشین را

***
شیپورها از دورها
بر بام میهن می نوازند
با شورها شیپورها
تا ریک و روشن می نوازند
روشن برای قهرمانان
تاریک بهر سست جانان

بگسل این زنجیرها را

بگسل اين زنجيرها را
بگسل اين زنجيرها را
بگسل اين زنجيرها را
كن رها از چنگ ديوان
سرزمين شيرها را
مشعلى بر كن به توفان
شعله آن برق رخشان
روشنا شو روشنا ده
ظلمت شبگيرها را
بگسل اين زنجيرها را
بهر آزادى بپا شو
آتشين چون شعله ها شو
بوسه زن در راه ميهن
تيغه شمشيرها را
چرخشى اى پتك پولاد
ضربه اى بر كاخ بيداد
منفجر كن منفجر كن
سلطه ى زنجيرها را
بگسل اين زنجيرها را
اين زبر بايد شود زير
شعله بايد زد به شبگير
اى خوشا بر قلب ظلمت
برق تيغ و بارش تير
اى خوشا آندم كه ملت
همنوا همرزم و هم صف
ره به صبحى نو گشايد
روشن آيد چهر تقدير
بگسل اين زنجيرها را


عاشقان عيدتان مبارك باد

«عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد»
بر تو اي شير عرصه پيكار
اي زن اي قهرمان مبارك باد
بر تو اي مرد گردآهنكوه
اي يل اي پهلوان مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد
زنده شد زندگي ،بهار نو
بر شما زندگان مبارك باد
شور نو، شوق نو، شرار نو
بر دل و جانتان مبارك باد
روز نو رزم نو مدار نو
بر شما رهروان مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد
آتشين از خزان گذر كرديد
اين گذر جاودان مبارك باد
تابهار،صف به صف سفر كرديد
بي امان پر توان، مبارك باد
اين زمان روح نو بهارانيد
هر كران لاله سان، مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
عيد بر عاشقان مبارك باد


سرودي براي آزادي

در پهنه‌ي پرتلاطم توفان‌‌ ها
ياران بكشيد بادبان بر دريا
خورشيد برآورده سر از مشرق‌سرخ
آتش زده است دامن ظلمت را

پارو بكشيد و موج ها بسپاريد
با سينه اي از اميد فردا لبريز
ما را چه غم از خروش توفان ياران !
وز قهقهه ي صاعقه‌ي آتش ريز

غرنده ترين سرود توفان مائيم !
مائيم كه موج زنده‌ي فردائيم !
مائيم كه در ظلمت اين شام سيه
چون‌جنگلي از ستاره ها پيدائيم

مقصد به كجاست ؟ ساحل آزادي
شهري‌ست‌كه شهر بان آن آبادي
شهري‌كه در ان زندگي و صلح به تخت
شهري كه سرود آن سرود شادي

آزادي ! اي خجسته كار آزادي
نام تو پيام پاك خلقان باشد
نام تو پيام و پرچم اين ميهن
گلبانگ و سرود خاك ايران باشد

دانم روزي ز گرد باز آئي
چون موج كبوتران به پرواز آئي
ويرانه كني هر آنچه بند و زنجير
با هر كه شكسته دل تو دمساز آئي

آن دم كه به هر گذر بغرد توفان
در يا شود و به پاي خيزد ايران
آن دم كه شود پديد عريان عريان
زيبائي خلق من ميان ميدان


گل من براى يك ترانه شادعاشقانه)

دل من خوشگل من سبزه و برگ گل من
مي من ساغر من روشني محفل من
شهد من شكر من ناز من و نازك من
مشك من عود من و نقل و گلاب و هل من
پر زعطري تو وشوري تو و شيريني و تند
دارچين و نمك و پونه من فلفل من
چكنم باتو كه اساني اين دور حيات
توئي و از تو بود خوشگل من مشكل من
ميرود كشتي دل هر طرفي باز توئي
بخدا مبدا من مقصد من ساحل من
پر و بالم توئي و بسته زتو بال و پرم
عاشقي كو كه كند فهم من‌و مشكل من
همه‌ي عمر به توفان سپري گشت و به موج
گر نبودي تو چه بود اي دل من حاصل من
خوشم از مشكل خود كاب و گلت اي گل من
شده اميخته با اين دل و آب و گل من

ترانه پناهنده

اومدم از هزار تا بندر
اومدم از هزار تا راه
اومدم ازهزار تا راه بند
از هزار تا فرودگاه

رو دوش من يك كوله باره
اما پر ازهزار ستاره
راهها اگه يخ بسته اما
پاهاي من پر از شراره
تبعيديم تبعيديم
اما نه آواره
×××
به من ميگن تو چمدونت
چيه؟ ميگم فرياد مردم
اينارو با خودم آوردم
تا دور از مردمم نشم گم

اينا رو با خودم آوردم
تا بگم كه فرياد ايرون
گم نميشه تو يه دريا اشك
نميشه پنهون تو موجاي خون
تبعيديم تبعيديم
اما نه آواره
×××
تو چشمام با من اومد اينجا
اون غروبا اون كوچه باغا
توي دلم ميزنه سوسو
اون خيابونا اون چراغا

ريشه هام روي شونه هامه
تا روزي كه تو خاك ايرون
برگردم و بنشونمش باز
تا شاخه هام بشه گل افشون
تبعيديم تبعيديم
اما نه آواره…


همه از عشق ميگن

همه از عشق ميگن ، اما نميگن عشق چيه؟
اوني كه راس راسي عاشقه، تو دوره‌ي ما اون‌كيه؟
×××××××
وقتي كه جنگل داره مي سوزه
وقتي كه دريا داره مي‌ميره
وقتي كه باد تو دشت دور
تو زنجير غم خاموش و اسيره

وقتي كه مجنون تو زندون شهر
مجال عاشقي ديگه نداره
وقتي كه جلاد تو قلب ليلي
داره گلوله‌ي داغ ميكاره
همه از عشق ميگن ، اما نميگن عشق چيه؟
اوني كه راس راسي عاشقه، تو دوره‌ي ما اون‌كيه؟
×××××××
آي عاشقا آي عاشقا، اگه كه راس ميگين شما
اگه حديث عاشقي، نمرده تو قلباي ما
دلامونو چراغ كنيم، تو شب تاريك ماه بشيم
واسه‌ي پاهاي خسته، تا شهر فردا راه بشيم

آي عاشقا آي عاشقا، اگه كه راس ميگين شما
اگه حديث عاشقي، نمرده تو قلباي ما
ابر بشيم بباريم بباريم ، جنگلا خيلي تشنه موندن
بهار بشيم بهارو بياريم، بلبلا خيلي وقته نخوندن
همه از عشق ميگن اما نميگن…….

خورشيد و پرچم



شب بسته چو خاره خيمه بر آفاق
گم كرده نشاني سحر آفاق
ميگريم و مي كنم سئوال از خود
كو شعله/ شرر؟ جرقه ؟ بر آفاق
گردونه چرخ تا به كي گردد
در ميهن ما سپيده دم در بند

تا چند شب است و تا به كي شبگير؟
تا چند غم است و تا به كي زنجير؟
تا چند خسوف عشق و آزادي؟
در ميهن رعد و آذرخش و شير
پرسيدم و اين شنيدم از تقدير
سوگند به اشك عاشقان سوگند

روزي رسد اي هموطنان روزي
روزي كه من و تو ما و دريائيم
روزي كه گذشته ايم از ديروز
روزي كه مسافران فردائيم
تصوير طلوع را به رويائي
من ديده ام و معبران گفتند
روزي رسد اي هموطنان روزي
توفان بخروشد از دل توفان
آتش بدرخشد از دل آتش
پرشعله چو عشق و گرم چون ايمان
آنگاه به نام عشق و آزادي
خورشيد دمد به پرچم ايران!



ترانه اميد

روزا اميدم مث خورشيد
شبا اميدم مث ماهه
با اين اميد من مث صبحم
مث خودش شب رو سياهه
×××
گاهي وقتا ابراي عالم، خورشيدو پنهون مي‌كنن
مي‌بارن و مث يه سيلاب، شادي رو ويرون ميكنن
چشامو مث عصر پائيز، تاريك و گريون مي كنن
اما ميگه اميد من!
ـ يواش يواش تو آسمون
نيگا كن كه پيدا شده
يه خورشيد يه رنگين كمون!
×××
واست ميگم اميد چيه، اميد تمام بودنه
روئيدنه گل دادنه، رفتنه و سرودنه
اميد همون تبسمه، تو صورت هرچي شكست
اميد همون شاكليده، وقتي دشمن درها رو بست
×××
اميد همون صداي روده، وقتي به دريا ميرسه
اميد همون صدا كه ميگه، بدونين فردا ميرسه!
واست ميگم نكن فراموش، اميد تمام زندگيس
دنيا يه ساغر ولي اميد، شراب جام زندگيس
×××
روزا اميدم مث خورشيد
شبا اميدم مث ماهه
با اين اميد من مث صبحم
مث خودش شب رو سياهه
….

دشمن.ناظم حکمت

دشمن
ناظم حكمت

براى تو
در هر معبر
كمينگاهى ازخشم
بنا كرده ايم
براى تو.
درآسمان
در حدقه ى چشمهاىابر
صاعقة ى سوزان به نگهبانى است
درآسمان
و دراعماق خا ك
خون كشتگانمان
وروياروى تو
ما(مردم) ايستاده ايم،
گريزگاهى براى تو نيست.
اينك!
موكب قهار مرگ ،
در كرانه هاى خروشان،
چون كفشى بى پاى است مرگ!
و چون لباسى است مرگ كه كسى در آن نيست!،
اينك موكب قهار مرگ!
تا با انگشتر بى نگين اش
كه بر انگشتى نيست
بى دست تقه بردرهاتان زند
تا بى كه دهانى
يا زبانى
يا گلوئى
آواز بخواند.
گوش كن
صداى قدمهايش را
و خش خش جامه اش را
خموشانه
اما چون درختى در باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ
ترجمه و باز نويس شعراز زبان فرانسه: م ـ بازول . اسماعيل وفا يغمائى

قصیده الا یا شیخ عمامه فرو هل

الا يا شيخ عمامه فرو هل !!


الا يا شيخ ! عمامه فرو هل
كه اين امت برون آيد ز منزل
بكن آماده تيغ تيز ناست
محاسن را نما از بيخ زايل
ولي اسـبـيل خود را حفظ فرماي
سبيلي نه به پشت لب چو «هرقل» (1)ا
كه كس در گير و دار موش و سوراخ
بنشناسد ترا ناگه شمايل
الا شيخا! ترا گفتم دو صد بار
مباش اينگونه غرق اندر رذائل
كه دوران ستم هرگز نپايد
منازل طي شود بعد از مراحل
هلا شيخا ترا گفتم دو صد بار
مكن تحرير توضيح المسائل
در آن منويس گربا اشتر نر
يكي مومن همي گرديد فاعل
ببايد سوخت اشتر را كه مومن
نگردد گرد كاري زين قبايل!!ا
الا شيخا ! ترا گفتم دوصد بار
كه شيخي باش فاضل ني كه جاهل
نگاهي كن تو بر اصطبل تاريخ
مشامي تازه كن از عطر پشكل
پس آنگه گله‌ هائي از شهان را
تو بنگر ـ چون فقيهي خوب و عاقل ـ
كه بر درب ورودي مهر تائيد
خورند ودر خروجي داغ باطل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
بر اين اصطبل و اين آخور مده دل
هلا شيخا ترا گفتم كه از كبر
مهل عمامه را بر فرق مايل
مهل بيرون تو كاكل را ز دستار
به طنازي چنان مرحوم «گيبل»(2)ا
ميفشان ريش خود ازچانه تا ناف
مكن «تحت الحنك» را هم حمايل (3)ا
مجنبان اشكم چون طبل خود را
كه انباري پهن را هست حامل
به پاي خود مكن« نعلين اصفر» (4)ا
كه از آن «باه» يابد قوت عاجل (5)ا
هلا شيخا ! ترا گفتم مپندار
كه هستي بيشتر از شاه خوشگل
كه اين امت مر او را كرد و آخر
ترا هم ميكند يكروز راحل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
مكن مرغ و خروس خلق بسمل(6)ا
نلـنبان همچو خوكان چرب و شيرين
مشو چاق و مخور اينسان تو قل قل
مثال بشكه اي اندر خيابان
كه كارت گشت خواهد سخت و مشكل
هلا شيخا ! ترا گفتم دو صد بار
مكن اموال ملت را تناول
هلا شيخا ترا گفتم دو صد بار
زمام ظلم را اينسان مكن ول
كه روزي بر پل خر گيري آخر
نه «بسمل» ميدهد سود و نه «حوقل»(7)ا
رسد روزي كه بيني بر سرت سقف
بلرزد از يكي توفان نازل
برون آئي و بيني در خيابان
نه راهي در پس و ني در مقابل
ببارد بر سرت از بام هر كوي
نه سنبل، بل تگرگي از پشاكل
تو بگريزي و امت در قفايت
دوان چون تند بادي هول و هايل(8)ا
به دست هر يك از مردم شيافي
زخردل يا نشادر يا كه فلفل
كه گر يك دانه از آن را سپوزند
بناگاهان ترا اندر اسافل
چنان در جست و خيز آئي كه چون برق
به يك دم طي كني هفتاد منزل
و در هر گام خود صد بار گوئي
زسوزو درد «اللهم سهل» (9)ا
هلا شيخا ! ترا گفتم حكايت
نماني تا چو خر يكباره در گل
همان بهتر كه بگريزي به جائي
كه از آن آمدي، تا«كوه عامل» (10)ا
14 اسفند1382
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات
(1)هرقل: هرقل هراكليوس پادشاه مقتدر روم كه در جنگ با ارتش دولت ساساني شكست خوردواسير شد و به عنوان عمله به كار گل گماشته شد.
(2) كلارك گيبل هنرپيشه معروف و فقيد سينما
(3) تحت الحنك:
(4) نعلين اصفر: نعلين زرد كه بنا بر برخي روايات آخوندي پوشيدن آن باعث قوت قواي جنسي ميشود.
(5) باه : نيروي جنسي
(6) بسمل كردن: سر بريدن
(7) بسمل و حوقل: يا بسمله و حوقله:بسم الله و لاحول ولا قوه بالله الا بالله گفتن براي ياري خواستن از خدا و رفع بدي ها
(8)هايل: وحشتناك و هول انگيز
(9) اللهم سهل با تشديد روي هـ در كلمه سهل: خدايا آسان گردان(10) كوه عامل: جبل عامل منطقه اي در لبنان كه در اساس در دوران صفويه كاروانهائي از آخوندها از اين منطقه روانه ايران شدند و از زادگاههاي اصلي و تاريخي آخوندهاي شيعه

چهار یاداشت درباره کار شعر

چهار یاد داشت در باره شعر
یاداشت اول نقطه مركزي در يك شعر
ياداشت دوم (بخش اول ) سرودهاي ِاينانا وحرفي درباب كهنه يا نو
ياداشت دوم(بخش دوم) سرودهاي اينانا»وحرفي در باب كهنه يا نو
ياداشت سوم برخي غمهاي شاعران ،وغمهاي شعر
یاداشت چهارم بال هاي شعر،افق هاولحظه ادراك

...گرامي
با سلام الان دو سه ساعت بعد از تلفن تو و حوالي ساعت پنج صبح است كه تايپ يكي از ياداشت هاي خودم را تمام كرده ام ، اينها حدود بيست تايي هستند كه به صورت نوك ها يي براي صحبت تلويزيوني جسته و گريخته آماده كرده ام وحالا يكي يكي بازنويس ميكنم و كم كم ميفرستم براي شما. من اساسا در كار هاي خودم روي موضوعات زنده كوك شده ام، يعني كار بايد به درد گوشه اي از زندگي بخورد و في الواقع حالا ديگربسيار به سختي ميتوانم بنويسم و بسرايم چون تعهد جدي ، به معناي نه صرفا اجتماعي و سياسي ، ــ كه مفيد و محترم است ــ،بلكه به معناي گسترده تر و انساني و استراتژيك شعري كه بيايد ، به هر مقدار ، انگيزه هاي كاذب نوشتن كه پتانسيل زيادي هم ايجاد ميكنند ميروند و با انگيزه جدي هم كار نوشتن همان است كه عين القضات شهيد در تمهيداتش فرموده « نبيني كه دست را تهمت كاتبي هست و از مكتوب خبر نه...» در هر حال من چيزهايي ميفرستم خودتان بخوانيد في الواقع اگر بدرد زندگي و كارتان ميخورد و مشكلي حل ميكند استفاده كنيد وگر نه كه كنارش بگذاريد . ميداني كه در تصحيحات واقعي مشكلي ندارم خودت اگر ايرادي به نظرت ميرسد از درستش كن حميد هم از نظر موضو عات تخصصي قضيه اگر حال و حوصله داشته باشد ميتواند حك و اصلاح كند . . در ضمن براي چاپ شعرهاي خوب شما امكان في الواقع زيادي داريد نشريه از شماره اول تا حالا گنجينه اي است با صدها شعر و سرود از چاپ نيم بيشتر آنها حد اقل ده سال گذشته . هيچ شعر خوبي يكبار مصرف نيست و جوانان بيست ، بيست و پنج ساله الان مطمئن باشيد نود در صد آنها را نخوانده اند ، بهترين ها را انتخاب كرده و نه به عنوان پوشال و تزيين بلكه به عنوان « شعر » هنر مادر ، و انسان ساز و شورشگر استفاده كنيد ، دهها منبع ديگر هم هست جه كلاسيك و چه منابع جهاني و ادبيات جهان بدون تعارف من فكر ميكنم مشكل قضيه شعر و ضعف در اين باره بر سر نگاه به قضيه است ، يعني هنوز اين باور وجود ندارد كه شعر و هنر و ادبيات بالاستقلال كاري ميتواند بكند و اگر چه در بسياري موارد در خدمت انقلاب است ولي زايده انقلاب نيست و خود جهانيست كه در آن بسياري چيزها براي آموختن وجود دارد و ميشود از آن كمك گرفت و با شناختن اين جهان هر چه بيشتر در خدمت انقلاب از آن سود برد . اسماعيل 11 دسامبر 1999
توضيح:
ياداشت هايي كه از اين به بعد گاه وبي گاه خواهيد خواند ، در وجه غالب در باره
شعر ، دنياي شعر و مقولات مربوط به اين دنياست . آن چه در اين ياداشت ها ميخوانيد حاصل تجربه اي عملي طي سي سال سپري شده ــ تقريبا ــ و تجربه هاي ذهني با استفاده آز آثار بسياري از شاعران و نويسندگاني بوده كه به من در شناخت دنياي شعر كمك كرده اند . اين ياداشتها نه كامل است و نه مرتب، كامل نيست به اين دليل كه هر يك از مباحث ميبايست بسيار بيشتر از اين مورد بررسي قرار بگيرد كه فرصت و امكان آن نيست . مرتب نيست كه در اين ياداشت ها از پله نخست شروع نكرده ام تا سر انجام به پله آخر برسم ، و مگر پله آخري و جود دارد. هر ياداشت مستقل است و در عين حال كم و بيش با ساير ياداشت ها در ارتباط . در اين ياداشت ها بيشتر موضوعات يا نكاتي براي من مهم بوده است كه فكر ميكنم ضروري ترند ، و آرزويم اين است كه مجموع اين ها ، تا جايي كه ادامه پيدا ميكنند روشنايي مناسبي بر گوشه هايي از دنياي شعر بياندازند و درصرفا حيطه مسايل تئوريك باقي نمانند و به كار زندگي بيايند .

ياداشت اول
نقطه مركزي در يك شعر
نقطه مركزي در يك شعركجاست؟ شايد قبل از اين لازم باشد بدانيم اساسا نقطه مركزي چيست و اساساتعريف خود شعر چيست و چيزهايي از اين قبيل كه ميتواند مدتهاي مديد اوقات ما را به خود اختصاص بدهد و باعث و باني بحث هاي دور و دراز بشود . عجالتا از اين بحث ها ميگذريم و به همان شناختي كه از شعر و مسايل مربوط به آن داريم كفايت ميكنيم و فقط به يك سئوال پاسخ ميدهيم. نقطه مركزي شعرجايي است كه خود شاعرايستاده است ، جايي كه قلب شعر ميتپد ،و جايي كه در پرتوهاي آن ميشود تصويرپيام اصلي را ديد. من فكر ميكنم كه در ساير اشكال آفرينش هاي هنري و ادبي هم ،مثل داستان ، نمايشنامه ،نقاشي وحتي موسيقي ميتوان در نقطه مركزي هنرمند و اصلي ترين پيام او را باز يافت .
البته اين اشارات مختصر موقعي قابل اعتناست كه شعر ومقوله شعر براي ما به عنوان شاعر ، يا خواننده شعر كاري جدي باشد ، و آن طور كه خيلي ها فكر ميكنند ، كار شعر را كاري تفريحي ، يا تزييني ،يا صرفا تبليغي ندانيم
و شعر را آنطور كه از كلمه اش در فرهنگ و ادب خودمان بر مي آيد زاييده شعور و ادراك و يا آن طور كه از كلمه شعر در فرهنگ و ادب غرب بر مي آيد زاييده قدرت و توانايي بدانيم و براي كار شعر و شاعري نقش و مسئو ليتي قايل باشيم . فرض ميكنيم كه اين چنين است وشاعران مورد نظر ما امثال فردوسي و حافظ و نيما هستند . امادر نقطه مركزي شعرهاي اين ها يا شماري از شعرهاي اين شاعران چه چيز هايي و جود دارد تا با كمك شان بتوانيم به تعريفي مناسب برسيم.
شايد در مورد فردوسي به دليل آنكه تمام عمر خود را صرف يك منظومه كرد راحت تر بتوان به نقطه مركزي و جايي كه خود او ايستاده نگريست ولي در مورد كسي چون حافظ اين كار ساده نيست و اگر چه ميتوان در مركز ديوان او ايستاد و حرف اصلي او را شنيد ، ولي حافظ مثلا در هر غزل خود گاه نقطه اي مركزي و متفاوت با ساير غزلهايش دارد ، يعني يك ادراك جديد .مثل اينكه حرف اصلي همين جاست .
نقطه مركزي يك شعر جايي ست كه شاعرادراك خود را از آنچه كه در باره آن حرف ميزند نشان ميدهد . روشن تر اگربخواهيم دنبال قضيه را بگيريم بايد گفت نقطه مركزي يك شعر جايي است كه شاعر ادراك خاص و شخصي خود را بر پايه يك كشف از مسئله ومقوله مورد نظرش مثلا، طبيعي ، اجتماعي ، عاشقانه ، سياسي ، فلسفي ،ديني ، ملي و... نشان ميدهد . در همين جاست كه يكي از راهبندهاي اصلي كه مانع ورود انواع و اقسام شعرها و در برخي موارد اساسا مانع ورود برخي اشخاص به نام شاعر ، به سرزمين شعر ميشود خود را نشان ميدهد . در همين جاست كه نميتوان با تسلط به انواع و اقسام فنون شعري حتي ،و داشتن چندين دفتر و ديوان وارد قلمرو شعر شد ، ونيز همين جاست كه پس از مدتها كار شعر، به طور جدي ما را به فكر واميدارد كه حرف ما و كشف ما و ادراك ما چيست ؟ آيا حرفي براي گفتن داريم ؟ .
بايد توجه كردكه في الواقع و اگر چه مقوله شكل و محتوي در يك كار هنري وحدت ارگانيك دارند و درست مثل ميوه اي كه بر درخت ،شكل و محتوي با هم جلو ميايند ،ميرسند و كامل ميشوند، ولي تمام قضاياي مربوط به علوم و فنون شعرووجود يا عدم آن هابعد از اين نقطه مورد پيدا ميكنند ، يعني بعد از اين كشف و درك و حرفي براي گفتن داشتن .
بنام شعر، دفترها و ديوانهاي متعددي به وجود آمده . ديوانهايي هستند كه بدون تعارف در تمام آنها يك كشف و ادراك بدرد بخوروجود ندارد ، اكثرا توسط آدمهاي كم هوش وبازي خسته كننده با فنون عروض و قافيه به وجود آمده اندو بيشتر در قفسه كتابخانه ها شبيه يك خشت اند تا يك كتاب شعر، و ديوانهايي هست گاهي اوقات كم ورق ، ولي با لايه ها و درونه ها و رنگ ها و آهنگ هاي متفاوت و هواها و فضاهايي مناسب براي تنفس انديشه و احساس،كه ميشود با آنها زندگي را در زواياي مختلف فهميد. ديوانهايي كه زنده اند .مثال ها زيادند ولي من براي جلوگيري از طول كلام از قاب كوچكي به قطع ده سانتيمتردرشش سانتيمتر كه روي ميز تحرير من قرار دارد كمك ميگيرم . داخل اين قاب به خط خوش نستعليق يك بيت از صائب روي كاغذ براقي نوشته شده :
طبعي بهم رسان كه بسازي به عالمي
يا همتي كه از سر عالم توان گذشت
من بارها به اين بيت فكر كرده ام ،اين شعر را اگر قطعه قطعه بكنيم فقط يك مشت كلمات كاملا عادي وچند تا حرف ربط به دست خواهيم آورد . ولي صائب اين كلمات پيش پا افتاده و بي طراوت را طوري به هم وصل كرده كه يك مرتبه مارا به قلمروي ديگر ميبرند. شايد اين خاصيت وزن و قافيه است ؟ نه ، اين وزن را بسياري ديگر هم به كار گرفته اند، و بحث بر سر وزن و قافيه نيست ، من فكر ميكنم احتياجي نيست به مثلا قا آني و قدرت هاي تكنيكي در شعر او اشاره كنم و ترجيح ميدهم از ديوان اشعار بنيانگذار حكومت ملايان استفاده كنم . در غزل معروف خميني « من به خال لبت اي يار گرفتار شدم » هيچ اشكال عروضي و جود ندارد قافيه ها ، رديف ها و هسته وزني بي نقص اند و عليرغم اندكي خنده دار بودن تصوير كه نشان ميدهد شاعر از مجموع خالهاي موجود در جغرافياي يار به خال لب او گرفتار شده است ،ميتوان گفت ، كار موفق است . ونيزميتوان گفت در نقطه مركزي اين شعر هيچ ادراك و كشف نوي وجود ندارد الا اينكه خميني ادراكي ساييده شده و هزاران بار كشف شده توسط انواع و اقسام شاعران ريز ودرشت را دوباره كشف كرده و دوباره باز نويسي كرده است و ياد نيما گرامي باد كه با تلاش بزرگ خود از جمله موفق شد گله هايي از اين نوع شاعران راكه دست از كپي كردن شعرهاي همديگر و خال لب بر نميداشتند متواري كند.
حال به آن سوي طيف برويم و همين سوژه خال را كه تا زمان حافظ هزاران بار سروده شده است در غزل شورشي و تكان دهنده اش با مطلع « دلم رميده لولي وشيست شور انگيز» در كشف مجدد حافظ باز خواني كنيم :
خيال خال تو باخود به خاك خواهم برد
كه تا زخال تو خاكم شود عبير آميز
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
و پس از خواندن و ادراك اين غزل كه في الواقع مارامبهوت و ساكت و خيره شده بر افقي كه صاعقه هاي ادراك عشق ،شورش عليه ارتجاع و بزرگداشت مقام انسان، ميدرخشند ،برجاي ميگذارد ، معني كشف در شعررا احساس خواهيم كرد و تفاوت آن را با تكرار مفاهيم كهنه خواهيم دانست .
اما بر گردم به همان بيت ساده اي كه در داخل قاب كوچك جا دارد .در اين بيت نيزصائب در ميان ادراك و كشف خودش ايستاده است ، در ميان حرف اصلي اش . من هر بار به اين بيت نگاه ميكنم ، نميدانم چرابلافاصله به آسماني آبي و روشن فكر ميكنم ، يا بهتر بگويم آسماني وسيع را ميبينم كه عقابي تيز بال و قدرتمند و مهربان در اوجهاي آن ميگذرد و جهاني را زير بالهاي خود تجربه ميكند، بارها بدون آنكه بخواهم ،فكر كرده ام صائب چقدر بايد آموخته باشد و چقدر بايد تجربه كرده باشد وچقدر بايد اين تجربه به صورت تقطير شده در اختيار شاعرانگي او و به قول خودش قوه شاعره اش قرارداشته باشد تا از چند كلمه كه از صبح تا شب تمام مردم و از جمله كاسب سر گذر او از آنها استفاده ميكنند چيزي را پديد آورد كه پس از قرنها ، احساس امنيت و شجاعت و وارستگي و گستردگي ايجاد كند، يعني من فرضي را در سايه ادراك خودقرار دهد و موجب بشود كه من همواره دوستي طبيعي واحترام جدي به صائب را به طور زنده با فاصله هفت قرن در خوداحساس كنم ، و نيزپس از سالها سرودن گاه كه ميخواهم چيزي بسرايم جدي بودن كار شعر را حس كنم و از خود بپرسم آيا براي اين شعربه اندازه كافي تجربه و ادراك دارم ؟ آيا اين تجربه و ادراك مرا به كشفي نو رسانده است ؟ آيا نقطه مركزي شعري كه ميخواهم بسرايم تهي نيست ؟ آيا در هنگام سرودن آن احساس و صف ناپذير آزادي و سركشي قدرتمند وگرم را در خود احساس ميكنم ، احساس بي مرگي ، رهايي و در آميختن با آنچه كه در باره آن فكر ميكنم ؟ آيا از اين شعر در اين لحظه و در آينده ميتوانم دفاع بكنم ؟و آيااين شعر ميتواند به من به عنوان اولين خواننده آن در زاويه اي از زندگي كمك بكند يا نه ؟ ، اگر جوابها مثبت باشد شروع به نوشتن خواهم كرد و اگر نه ، قلم و كاغذ را به كناري ميگذارم و به خواندن شعري از ديگراني كه اينچنين سروده اند اكتفا ميكنم تا زمان واقعي سرودن فرا برسد .

ياداشت دوم (بخش اول )
سرودهاي ِاينانا وحرفي درباب كهنه يا نو
چه شيرين است
همسايگي ِ دست در دست
وچه شيرين تر
همسايگي قلب باقلب ...
اين شعر ،يا درحقيقت اين چهار سطر از يك شعربلند ،از كيست ؟ كسي كه با دنياي شعر آشنايي داشته باشد در نخستين تلاش خود ، باشناخت مقوله زبان ،به سوي آن قلمرو از دنياي شعر ميرود كه گردشگاه شاعراني چون الوار، پاز،نرودا،وبيشترلوركا شاعر بزرگ اسپانياست كه نرمش و لطافت و سادگي و تقريبادست نيافتني زبانش در اين شعر خود را نشان ميدهد .
هرچهاراين شاعران وهمتايان آنان ـ شاعران سورئاليست ـ در قرن بيستم زندگي كرده اند ولي شاعري كه اين شعر را سروده است تقريباچهارهزاروپانصد سال قبل از شاعران بزرگي كه ازآنان ياد شد،درسرزمين سومر زندگي ميكرده است.اين شعر بخشي از يكي از سرودهاي عاشقانهء مذهبي و آئينيِ شهر كهن «اروك» ودرباره«اينانا»شهبانوي آسمان،ستاره سپيده دم وشامگاه، خدابانوي عشق وباروري و حامي شهر «اروك»، و«دوموزي» شاه ـ شبان و پهلوان افسانه اي ادبيات سومري درشهر« اروك»است.*
سرودهايي كه در باره «اينانا» بر الواح گلي نوشته شده اندوچهل وچهار قرن بعد كشف و بازخواني شده اند ونه تنها از نظر زيبايي هاي شعري ،بلكه از نظرشناخت دوران مادر سالاري قابل تاملندمنحصربه يك سرود نيستند. دريكي ديگرازمجموعه هايي كه در باره «اينانا» سروده شده «سرودهاي هفتگانه ستايش در باره بانوي آسماني» ، در سرود دوم ،تصوير رزمجوي اين خدا بانو را در چنان كلماتي از شعرباز ميابيم كه حيرت را برمي انگيزد:
...اينانا
چه كسي ميتواند قلب داغدارت راآرامش دهد
تابناك ميشوي
چون شعله اي خروشان بربلندِ آسمان،
پاره هاي آتش را بر زمين ميريزي
فرياد خروشانت
چرخان چون باد قدرتمند جنوب
قلب كوهها را تكه تكه ميكند
آسمان و زمين ميلرزند...
نافرمانان رالگد مال ميكني
بانوي مقدس
چه كسي قلب داغدار ترا آرام ميكند...
ادامه سرود دوم از نيايش هاي هفتگانه نيززيبا و پر شوراست و اگر تا به حال نميدانستيم كه اين شعر از مجموعه سرودهاي «اينانا»ست علي القاعده، يادر كتاب شعري چون« اسپانيا در قلب ما» اثر نرودا ، و آنجا كه به سوگ دهانهاي خرد شده كودكان شير خوار وشير و خون لگد مال شده مادران وستايش زنان شجاع اسپانيا در زير پوتين هاي سربازان و افسران فاشيست ژنرال فرانكواشاره ميكند، بدنبال آن ميگشتيم ويادركشوري شبيه به ايران كنوني تحت حاكميت آخوندهاوسرگذشت زناني كه طي بيست سال گذشته آماج انواع فشارها و رنجهاوبي احترامي هاي زاييده تفكر و عمل آخوندها بوده اند،سراينده معترض و خشمگين آن را دنبال ميكرديم.
حال با مدد «اينانا» و سرودهاي كهن سال اوبرمقوله كهنه و نودر شعرنوري مناسب بياندازيم ،شايد بتوانيم اززاويه اي متفاوت بازواياي معمول وبحث انگيز، كهنه و نو را باز ببينيم .
به طور معمول وقتي از شعركهن سخن ميگوييم،باتوجه به مقوله زمان ومفهومي كه درواژه كهن قابل لمس و احساس است از لحاظ زماني شعرهايي را در نظر مياوريم كه درايران ، به طور عام قبل از مشروطيت وبه طور خاص قبل ازنيما وجود داشته اند. همراه با اين، مقوله قالبها ، وزنها، مسايل مربوط به عروض و قافيه و بديع و سبك هاي خراساني وعراقي و هندي ، و جهان غزل و قصيده و رباعي و دوبيتي وامثال اينهابه ذهن ميزند . در خارج از ايران نيزبا تفاوت هايي از نظر زمان وتكنيك و عروض وسبك حكايت همين است .
در زمينه شعر نو در ايران با تصويرنيما و كار اودرشكستن هسته وزني و آزاد كردن اوزان از قيد و بندمساوي بودن باهم ، و آزادي در استفاده كردن يا نكردن از قافيه و رديف شروع ميكنيم و در ادامه راه به شعر سپيد و به طور كامل رهااز وزن وقافيه و امثال اينها ميبريم .
ولي حكايت شعر كهن و نواگر چه از زاويه اي اينهاهم هست ولي تنها اين مسائل و در محتوي اين نيست .درآغازنيز،به عمد ،نه بر شعري از خيام يا حافظ يا بيدل دهلوي يا شاعران برجسته اروپا در قرون وسطي ،بلكه بر يكي از كهن ترين سروده هاي فرهنگ و ادبيات سومري هاـ پديد آورندگان كهن ترين فرهنگ بشري ـ وهمسايه ديوار به ديوارايراني كه در روزگاران بعد پديد آمددرنگ شد تابر تفاوت كهنه و نودر محتواتاكيدبشود و اما اندكي بيشتر در اين باره .
***
تاكيد بر شكستن وزن و قافيه و تفاوت اساسي فرم در شعركهن و نوواقعيست. يكي از كارهاي مهم نيمايوشيج و همراهان اونيز ، ايجاد عروض و قافيه اي نو وشايسته شعر نوين با استفاده ازامكانات شعرقديم بود. نيما با اين كار ضربه اي اساسي بر دكان ناظماني وارد آوردكه با كمك عروض و قافيه ،بر ارقام و آمار كساني كه موسوم به شاعر بودند ميافزودندودر عين حال بر بسترحركت شعرسدهاي گوناگون ايجاد كرده وفضاي تنفسي شعر رامحدود كرده بودند.
ولي كار اساسي نيما را در محتوا ي كارو نگاه خاص اوبه شعر بايد ديد ـ به اين مقوله در ادامه همين ياداشت ها پرداخته خواهد شد ـ ،بدون توجه به مقوله محتوا و نگاه در شعرنو،ميتوان پس از مدت زماني نه چندان دراز در عروض نيمايي و سرانجام در شعر سپيد به همان بيماري آزار دهنده قديمي شعركهنه دچار شد . در اين زمينه خوشبختانه ـ يا بدبختانه ـ نمونه ها در بيست سال اخير كم نيست .كافيست انواع و اقسام روزنامه هاي حكومتي و نيمه حكومتي و يا بشدت حكومتي ـ نشريات مربوط به سپاه ، بسيج و كميته ها را ورق بزنيم، در كنار انواع غزلها و قصيده ها و دوبيتي ها وديگر شعرهاي روزگار گذشته ،شاهد انواع و اقسام شعرهايي خواهيم بود كه در كادر عروض نيمايي وشعر سپيد سروده شده اند و از بسياري از اين شعرهاي سروده شده با عروض نو و گاه مدرن چنان بوي ناخوشايندي از كهنگي واگربدون تعارف گفته شود،تعفن
به مشام ميزند كه تنها براي سرايندگان آنها ونيز شنوندگاني كه در مراسم شعر خواني به مناسبت انواع و اقسام «دهه»ها و بزرگداشت«امام راحل» و« يادواره جنگ» و امثالهم حضور به هم ميرسانند واحتمالا در آينده براي روانشناساني كه ميخواهند آناتومي انديشه وهنرشاعران حزب اللهي و حكومتي رابررسي كنند قابل تحمل است.
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* «اينانا »خدا بانوي بزرگ سومر بعدها در دوران اكدي ها وآشوري ها و بابلي ها ودر فرهنگ سامي به «ايشتار»يا «عشتار»تغيير نام داد بنابرروايات اساطيري«دوموزي»شاه ـ پهلوان افسانه اي مظهر روييدني هاست و بنا بر روايات تاريخي به دست آمده «دوموزي» از پادشاهان سومري بوده كه حدود سالهاي 2700 قبل از ميلاد بر شهر « اروك» حكومت ميكرده است . براي افزون كردن قدرت پادشاهان سومر و شريك شدن آنان در قدرت و جاودانگي خداـ بانوها ،در سومر قديم هر پادشاه به طور سمبليك باخدا ـ بانوي بزرگ ازدواج ميكرد تا در قدرت ريشه داروكهن مادر سالاري سهمي داشته باشد. ادامه اين حكايت با دوران مرد سالاري وتغيير الهه هاي زن به خدايان مرد پايان يافت .يكي از قطعات بسيار زيباي سرود «اينانا»زاييده ازدواج سمبليك پادشاه « اروك» با اوست. « دوموزي»اساطيري در فرهنگ سامي كهن تبديل به «تموز» گرديد و به فرهنگ و ادبيات عبري راه يافت و در نام و هيئت «آدونيس» به زمره شخصيت هاي اساطيري يوناني و اروپايي پيوست .
ياداشت دوم(بخش دوم)
سرودهاي اينانا»وحرفي در باب كهنه يا نو

بانوي بامداد
شادي آسمان، زيبايي آن
وقتي كه خفتگان
آخرين ذرات خواب شهد آلود را
درخوابگاهها مي مكند
توآشكار ميشوي
درخشان چون پرتوهاي روز
وزندگي به جنبش ميايد
وخفتگان بر بامها
و در زير سايه هاي سقف ها،
وتمام مردم «سومر»
دل خود را به تو ميسپارند
و زيبايي ترا ستايش ميكنند ...
اينانا
بانوي ما درميان رؤياهاي شهد آلودش
از آسمان به ما مينگرد،
اينانا ! نورافشان!
با پيراهن سپيده دم
بانوي من! خوشايند زمين
گرامي در ترانه هاي ما...*
بي شك ،عروض قديم ،بديع وقافيه،دقايق و ريزه كاري هاي شعر كهن ايران،وزن هاي شعر كهن،تكنيك هاي خاص برخي شاعران دنيايي دشواررادر برابرما به تماشا ميگذارد،آن چنانكه گاهي اوقات باعث ميشود با خود فكر كنيم، كه اين همه اختراع شده است تا شاعران با به كار بستن اين دقايق مراتب فضل!خود را نشان دهند و نگذارند ديگران راحت به قلمرو آنان وارد شوند، با اين همه اين حقيقت نيز وجود داردكه تمام مشكلات ودست و پاگيري ها ودقايق وظرايفِ دربرخي از اوقات درخشان عروض وبديع وقافيه قديم نتوانسته است از تاثيرجادويي شعرهاي حافظ، خيام و مولوي وفردوسي و نظامي و امثال آنهابكاهد .آنان آنچه را كه ميخواسته اند از دنياي ناپيداي احساس به جهان كلمات انتقال داده و كما بيش در دسترس ما قرار داده اند.
در بسياري از اوقات نكات مربوط به دنياي فني و تكنيكي شعر قديم چنان زنده و شاداب و با رنگ و آهنگي طبيعي در شعر نشسته است كه بر شدت تاثير آنها افزوده است .
ازسوي ديگرتمام عروض ،و بدايع شعر نو و تمام تكنيك ها و ظرافت هاي سهل وممتنع شعر سپيد ، جدا از محتواي زنده و روشن و پاكيزه ايكه در درون آنها ميبايست قرار گيردلباسيست زيبا بر تن موجودي بي جان كه نميتوان با اين لباس او رادر اجتماع زندگان قابل پذيرفتن نمود .
شايدبا اشاره اي كه به شاعران و نشريات حكومتي شد ،به نظر برسد كه بحث در باره محتواي گرايي ومقولات سياسي و انقلابي و مبارزاتي در شعر ،و امثال اينهاست . به طور خاص در حكومتي چون حكومت آخوندهااين مقوله نيز قابل اهميت و توجه است ولي تاكيد در اين نقطه عام تر از اين مقولات است.
فارغ از علاقه يابيزاري ما ازدنياي فني و تكنيكي شعر كهن ،فرم هاي كهن در ايران نيز مانند ديگر نقاط جهان حاصل كار طولاني بسياري از استادان برجسته شعرونيز موسيقي ـ با توجه به پيوند قوي موسيقي و شعر كهن ـ است .اين دنياي فني و تكنيكي،ابتدا در درون شعرها ، وذره ذره ،خود را نشان داده است وبعدها از درون شعرها و ترانه ها بيرون كشيده شده اند و دسته بندي و نامگذاري شده اند و تدوين وتنظيم گرديده اند .
اگر اين آثار تدوين شده بعدها و طي ساليان متمادي مورد سوءاستفاده قرار گرفته و موجب شده با كمك اين تكنيك ها عده زيادي به جاي كشف و خلق شعروتوجه به مقوله احساس وادراك ، وتعهد نسبت به ارزش احساسات خوانند گانشان ،وتلاش براي بر انگيختن حساسيت هاي آنهانسبت به مسايل مورد نظر،به پيچ و مهره كردن كلمات به يكديگر ـ بر اساس وزنهاي عروضي ـ بپردازند و در انتهاي هر بيت منگوله هاو زنگوله هاي رنگين و پر سروصدايي به نام قافيه و رديف بياويزند وبافنون عجيب و غريبي كه بعدها به عروض شعر كهن افزوده شد باعث اعجاب آدم هاي ساده دل بشوند تقصيري متوجه شاعران بزرگ كهن نيست و عروض كهن گناهي ندارد.
هنوز هم وزن ها و تكنيك هاي بسياري ازغزلهاي حافظ با نرمش نسيم نوازشگري كه نيمه شبي بر چهره رهنوردي تنها ميوزد و در گوش او زمزمه اي سر ميكند در پيوند است.هنوز هم حركات يك مست رقصان بر سر بازار و ضربات خروشان دهل در تكرار هسته وزني «فعلاتن» در « منم آن مست دهل زن كه شدم بر سر ميدان/دهل خويش چو پرچم به سر نيزه ببستم» در شعر مولوي زنده است و هنوز هم انتخاب ريتم تند وزن شاهنامه براي يك اثر رزمي و وزن ملايم مثنوي مولوي به عنوان موسيقي شعربراي يك اثر فلسفي و عارفانه وانتخاب هوشيارانه و دقيق نظامي براي سرودن قصه هايش قابل تامل است .
مقصود دفاع بي قيد و شرط از شعر كهن نيست ولي فرمهاي كهن در شعر نيمايي به اين دليل در هم شكست كه پيكره درون اين فرمها ـ جهان نو،حرف نوو محتوي نوـ در لباس قديمي نميگنجيد. در حقيقت تمثيل لباس در رابطه با كار نيما ضعيف است ،بايد گفت پوسته ، يا پوستي جديد بروجودي جديد روييدواين وجود جديدبا بدور ريختن كهنگي ها و فرسودگيها ، همان كهنگي ها و فرسودگي هايي كه سوء استفاده گران از فنون شعربه وجود آورده بودندتمام ارزشهاي كهن ـ و نه كهنه ـ را ارج نهاد ودر خود حفظ كردوبر همان پايه هاي كهن استوار شد.
براي ادراك روشنتر از اين مساله بايد تاكيد كرد كه ميان «كهنه بودن»و«كهن بودن» تفاوت بسيار است .كوهها و اقيانوسها ، دشت ها، ماه درخشان و خورشيد زندگي بخش كهن اند ولي كهنه نيستند .«پرومته» اثر «اِشيل» و«ايلياد واديسه»اثر«همر»، «كمدي الهي»اثر «دانته»،« دن كيشوت»اثر «سروانتس»و بسياري از قابل تامل ترين آثاردر زمينه شعر يا قصه روزگاري دراز را پشت سر گذاشته اندوكهنسالند ولي هنوزسرشار تازگي اندوجهان نو وحرف نو آنها باقيست ودر آثارنو قابل استفاده و تكرارند.شايد يك مثال براي اينكه به ما كمك كند فقط در فرم ها به دنبال كهنه و نو نگرديم در اينجا مناسب باشد.به عنوان موضوع مقوله مرگ را به عنوان يكي ازكهن ترين موضوعات مورد تامل درمذهب ،فلسفه،ادبيات و روانشناسي انتخاب ميكنيم.
درلوح يازدهم از الواح دوازده گانه كهن ترين حماسه تراژيك مكتوب انسان «گيل گامش »كه منجمله حاوي نخستين تلقي انسانها از مرگ است ميخوانيم:
چون خورشيد نوزادي رادرود ميفرستد
سرنوشت نصيب او را مقدر ميكند
آه كه قابل شماره اند روزهاي زندگي
وبي پايانند روزهاي مرگ
«گيل گامش » كه ازقصه هاي كهن سومري ها و اكدي هاست وقدمت آن به همان دوران «اينا نا» ميرسد سرانجام در سال 1849در كاوشهاي باستانشناسان توسط اوستن هنري لاياردر محل نينواي قديم و در كتابخانه بزرگ الواح گلي آشور بانيپال ( ششم قبل از ميلاد) بدست آمد و توسط جرج اسميت خوانده شد. پس از گذر زمانهاي متوالي ميبينيم تلقي «گيل گامش»پهلوان افسانه اي وپادشاه اروك كه در گريز از مرگ در جستجوي جاودانگي ست رنگ كهنگي نپذيرفته است وحماسه تراژيك« گيل گامش »نو است.مرگ وابهام و تاريكي و راز آلود بودن مساله مورد نظر « گيل گامش»به عنوان موضوعي كه ذهن را مشغول ميدارد وچه در حيطه فلسفه و مذهب وچه در قلمرو شعر و داستان و...قابل فكر و تامل است رنگ كهنگي نپذيرفته است.چند هزاره بعدخيام در زمره تابلوهاي تاريك يا روشن خود ما را به گوشه ديگري ازهمان وادي قابل تامل ميبرد:
بازي بودم پريده از عالم راز
شايد كه برم ره از نشيبي به فراز
اينجا چو نيافتم كسي محرم راز
زآن در كه درآمدم برون رفتم باز
وحدود سه قرن پس ازخيام با حافظ ميتوان زمزمه كرد:
خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
پيشتر زآنكه شود كاسه سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشانست
حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز...
ملك اين مزرعه داني كه ثباتي ندهد
آتشي از جگر جام در املاك انداز
وهفت قرن پس از حافظ ،شاملوباكوبه زدن بر در بي دربان يكي از عميق ترين شعرهاي قابل فكر و تاملش را در هستي شناسي مقوله نيستي خلق ميكندودرگوشه ديگري از دنيا «سيمون دو بوار» بااثرعميق و درخشانش رمان فلسفي«همه ميميرند»وتلاشي غبطه برانگيزدر شناخت هستي نيستي موجب ميشود در پايان كتاب با آرامشي عميق زير لب زمزمه كنيم بدون مرگ جريان زندگي وجود نخواهد داشت وبراي هر روز زندگي كردن بايد يك روز مرد و مرگ و زندگي دو روي تفكيك ناپذيرسكه حياتند.
در باره مقوله مرگ به عنوان يكي از كهن ترين ، شايد كهن ترين موضوع مورد تامل انسان از كهن ترين ايام تا روزگار معاصرمثال زده شد تا مرز ميان كهنه و كهن در روشنايي قرار بگيرد، بر گرديم به شعر ،در تمام شعرها چه آنكه با خط ميخي بر الواح كتابخانه پادشاه معروف بابل نوشته شده و تابع قوانين نظم و نثر روزگار خودش بوده، چه در شعرهاي حافظ و خيام با عروض شعر كهن و چه در شعرشاملويا رمان دو بوارنشاني از كهنگي و جود ندارد.كهنه هاو مندرس ها آنهايي هستندكه كار خود را كرده و روزگار خود را به سر آورده اند، آنهائي هستندكه حساسيت ها را بر نمي انگيزند،به فكر وادار نميكنند و چيزي به دانش ما از زندگي ـ وحتي مرگ ـاضافه نميكنند.
كهن ها را بايد حفظ كرد ولي كهنه ها راچه درفرمهاي قديمي و چه در فرمهاي جديدبايد به دور ريخت در ميان كهنه ها شايد انبار كردن برخي از اشياء كهنه ،در زير شيرواني و براي استفاده احتمالي بي فايده نباشد، ولي در حيطه وجودهاي فرهنگي ،اجتماعي،سياسي و فلسفي و امثالهم حفظ كردن و انبار كردن و بدتر از آن رواج دادن كهنگي و اندراس كاري نادرست و در بسياري مواقع مصيبت بار است .نمونه هاي زنده اين فاجعه تقريبا در تمام زمينه ها در حكومت آخوندها قابل رؤيت است .

ياداشت سوم
برخي غمهاي شاعران ،وغمهاي شعر

دلي دارم كه در تنگي دراوجزغم نميگنجد
غمــي دارم زدلتنگي ،كه درعالم نميگنجد
حدود هزارسال پيش در شبي يا روزي ،رودكي شاعر بزرگ قرن سوم وآغاز قرن چهارم هجري( درگذشت 329 هجري= 940 ميلادي )در اندوه از فرا رسيدن پيري قصيده‌اي «در باره فروريختن دندانها »و شكايت از پيري سروده است كه در بين اهل فن و تحقيق ،بويژه از زاويه استحكام در بافت شعر ،وتصويرهاي تازه معروف است.چند قرن بعد در هنگامه حمله مغولان شاعرتوانا ومشهور كمال الدين اسماعيل اصفهاني ( مقتول به دست مغولان در635 هجري=1237 ميلادي )در شبي كه از بيماري ودرد چشم به فغان آمده بود شعري تشريحي« در شكايت از درد چشم » نوشت كه در دفتر شعرهايش ثبت شد و به يادگار به روزگار ما رسيد‌.مدتي پس از آن جامي ( درگذشت 898 هجري =1492 ميلادي)كه شماري از محققان اورا آخرين شاعر بزرگ پس از حافظ وخاتم الشعرا دانسته اند ، بر سر گور فرزند نو جوانش شعري «دراندوه مرگ فرزند »سروده كه هنوز نيز تاثر خواننده را بر مي انگيزدوقلب رابه رقت مي‌آورد . در يكي از روزها يا شبهاي قرن پس از آن ،وحشي بافقي شاعر خوش قريحه ( درگذشت991 هجري= 1583 ميلادي ) شعري « در شكايت ازريزش موو طاسي سر» خود قلمي كرد وسرخود را به «مشعلي فروزان در تاريكي شب »تشبيه كردكه آن هم از زوال نجات پيدا كرد و خوشبختانه به دست آيندگان رسيد!و بر اين روال اگر در تاريخ ادبيات جستجويي بكنيم شماربسيارزيادي از شعرهايي را خواهيم يافت كه زمزمه گر و مرثيه خوان غمها و دردها ومسايل شخصي شاعرانند و در بسياري ازاوقات بجزاعلام تاثرات عاطفي وروحي شخصي آنها به نسلهاي پس ازآنها، ما را متوجه ميكنند كه حتي آنها از چه دردهاي جسمي رنج برده اند و چه بيماريهايي آن ها را آزرده و در چه تاريخي اقوام نزديك مورد علاقه آنها فوت كرده اند ويادر چه هنگام به دليل مشكلات مالي ،طلبكاران آنها رانزد همسايگان خوار و خفيف كرده اند.
با اين اشاره اين قصد وجود ندارد كه به خاطره شاعران ياد شده كه از قضا هر چهار تن از نام آوران دنياي‌شعركهن پارسي هستند اسائه ادبي بشود و نيزنمي خواهيم به اين نتيجه برسيم كه تمام شعرهاي اين بزرگان در باره مشكلات جسمي و روحي خودشان يا نزديكانشان بوده است و يا حق نداشته اند كه در ميان آن همه شعر كه سروده اند با يكي دو شعربه خودشان نپردازند ، غرض از اين اشاره ها راه بردن به «يك زمينه »و پاسخ يافتن براي «يك سؤال »است . زمينه مورد نظر وقتي در چشم انداز قرار ميگيرد كه متوجه ميشويم از گذشته تا همين ايام في الواقع‌هزاران هزارشعردرشرح غم و اندوه و مصايب شخصي شاعران يعني «شرح احوالات »نوشته شده است و صفحات زيادي از ديوان هاي شعر را به خود اختصاص داده و متاسفانه گاه حال و هوايي را فراهم كرده كه بايد قبول كرد انگارشاعر كسي است كه بايد هميشه غم و اندوهي سنگين و در بسياري موارد شخصي را با خود حمل كند و جميع مصايب ارضي و سماوي بر او فرو ببارند و او نيز آنها را به حليه شعر آراسته كرده و در سينه تاريخ به يادگار بگذارد ، و دوستداران شعرنيزموظفند اضافه بر حمل غمها و غصه هاي خودشان اين اشعار را خوانده و بار غم هاي شخصي شاعران را هم بر كوله بار غم هاي خود بيفزايند، اما براي چه ؟و براي كدام فايده ؟، معلوم نيست!.
متاسفانه چون اين نوع سروده ها كاملا در باره مسايل وغمهاي خصوصي ــ بهتراست گفته شود اختصاصي ــ سرايندگانشان است ، حتي نميتوان با تحليل و تفسيرمجموعه اي ازآنها مثلا به اين نتيجه رسيد كه :
جماعت شاعران در دوران صفويه ، مثل دوران حاضر ازفشارهاي يك حكومت خاص ، يك ديكتاتوري عميقا آميخته با مذهب ارتجاعي و تفكرآخوندي رنج ميبرده اند و به همين دليل هم بخش اعظم شاعران همراه با كاروانهايي از زرتشتيان مهاجر روانه هندوستان شده اند.
با اين همه‌ مشكل اصلي اين نيست .احترام به آزادي ايجاب ميكند كه آنها اگر دلشان ميخواهد اين چيزها را بسرايند و خوانندگانشان هم اگر علاقه و وقت اضافي دارند ونيزدچارعارضه كمبود اندوه هستندآنها را بخوانند . مشكل اصلي وميتوان گفت خطر آفرين وقتي خود را نشان ميدهد كه فكركنيم غم هايي از اين نوع همان غم و اندوهيست كه جهان شعرآن را گرامي ميدارد و غم و شادي خصوصي شاعران همان غم و شادي شعر است. هرگز اين چنين نيست ،وهرگز غمها و شادي هاي شعر غمها و شاديهاي فردي و خانوادگي شاعران نيست .اگرتجربه سرودن جدي را داشته باشيم واگرشعربراي ما هنري قابل احترام وقابل تامل باشد،مي‌بينيم كه «اندوه شعر»ازآن نقطه اي پروبال باز ميكند كه شاعران بر غم و اندوه شخصي خود چشم فرو ميبندند واين ظرفيت را در خود ايجاد ميكنند كه فارغ از چندوچون زندگي خود به سيروسياحت در دنياي غمهاي مشترك ديگران بپردازند وبه زمزمه غمهاي جامعه خود وياچون شاعران جهاني به زمزمه غمهاي جامعه بزرگ انساني گوش بسپارند.
تفاوت اين غم با آن غم ،تفاوت يك تپه خاكي كوتاه قامت ، با كوهي عظيم وقله در قله و مه گرفته است .برفرازآن يك حشرات وپرندگان كوتاه پرواز ،بال و پر ميگشايند وبر قله ها و دامنه هاي اين يك ، عقاباني‌عاصي در خم و پيچ دره ها و ابرها و در لابلاي تسمه هاي سوزان صاعقه ها با بالهاي خسته و مجروح ،نه غم خود،بلكه غمي بيرون از جهان شخصي خود ودردي مشترك رامينالند و پرواز ميكنند.آنان از همان غمي كه پر وبال آنها را به خون كشيده نيرو ميگيرند وبراي پايان دادن به همان اندوه غير شخصي ،از پرواز ، فرياد و جستجو باز نميمانند. شايد مثالها بر اين مقوله روشنايي بيشتري بياندازند.
رودكي درشكايت از فرو ريختن دندانهايش سروده است:
مرا بسود و فرو ريخت هر چه دندان بود
نبود دندان ، لابل چراغ تابان بود
سپيد سيم رده بود ، در و مرجان بود
ستاره سحري بود و قطره باران بود...
و نيز رودكي در شعر ديگري با عنوان « بلاي سخت» سروده است:
اي آنكه غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشك همي باري
رفت آنكه رفت، آمد آنك آمد
بود آنكه بود خيره چه غم داري...
اندر بلاي سخت پديد آيد
فضل و بزرگمردي و سالاري
كمال الدين اسماعيل در شكايت از درد چشم سروده است:
جانم ز درد چشم به جان آمد از عذاب
يا رب چه ديد خواهم از اين چشم درد ياب...
وهمو درجاي ديگر سروده است:
مخور اي دل غم بسيار مخور
ور خوري جز غم دلدار مخور
نه غم يار عزيزست، آن نيز
اگرت هست نگهدار مخور...
براين روال در ديوان جامي و وحشي و بسياري از شاعران ديگر كه از برخي غمهاي شخصي خود سروده اند با آثاري ديگرمواجه هستيم كه در آنهابيرون از حصار غمهاي شخصي وماجراهاي خصوصي زندگي خود از غم و اندوهي ديگر سروده اند.
خوشبختانه هرچه از قرون گذشته به روزگار معاصرنزديك ميشويم وهرچه اين باورقوت ميگيرد كه كار شعركاريست جدي و آميخته با مقولات اجتماعي اين روند سرعت پيدا ميكند و در روزگار ماكمتر شاعري پيدا ميشود كه خطر سرودن شعري در باره درد دندان يا درد چشم خود را تقبل كرده و آن را نشر داده ودر اختيار خوانندگان خود قرار دهد.با اين همه حكايت از غم سرودن و از غمهاي شخصي قابل پذيرفته شدن توسط ديگران پايان نيافته است .ميشود گفت ديگر هيچ خواننده اي ـ به دليل رشد شعورعمومي ـ حوصله خواندن شعري در مورد درد دندان شاعران را ندارد ، اما مثلا ،هنوزهم ميشود با ظرافت بسياروبا به كار گرفتن تمام توانمندي ها و رمز و رازهاي شعر،ديواني و دفتري رااز اندوه دل خويشتن كه زاده مثلابيوفايي محبوب يا معشوقي ست پر كرد وآن را در اختيارخواننده قرار داد تا در غم ما شريك باشد و احتمالاپس از خواندن اين دفتر شعرزيرلب زمزمه تسليتي سر كرده و براي ما صبر جميل آرزو كند.
وضعيت دفتر و ديواني كه حتي با اتكابه مسايل اجتماعي ،فقط اندوه مرده و بي تحرك و سرد شاعر راازمثلا شب سياه حاكم برميهن و مسايلي از اين قبيل منعكس ميكندودر پايان شعر ،دري را بسوي راهي يا حتي كوره راهي باز نميكند ـ يعني توان باز كردن چنين دري را ندارد ـ ومشعلي را بر ديوار شب زده نمي آويزد يا حتي چوبه كبريتي را شعله ور نميكند،يا بدتر از اين در قعر شبي اينچنين سياه به تلاوت آيات ياس ميپردازد،همين است.اين غم نيز اگر چه خصوصي نيست در حيطه همان غم هاي خصوصي قرار ميگيرد و به دردانبار خصوصي شعرهاي شاعر ميخوردويادست بالا شعرهاي حاوي اين چنين غمهايي در تيره و تبارشعرهايي قرار ميگيرند كه به شعرهاي «ماده تاريخ» معروفند ونشان ميدهند اين آب انبار كي ساخته شده ،كار بناي آن مسجد وآن مناره در چه سالي خاتمه يافته وفلان كس در چه سالي فوت كرده است.
تا اينجا ،ازيك مشكل صحبت شد.براي شناخت حجم و وزن اين مشكل و لاجرم تاثيرات آن بر احساسات و عواطف خوانندگاني كه قرنهاي متمادي از اين نوع شعرها تاثير پذيرفته اند كافي ست باتاريخ ادبيات وآن بخش از آثار شاعران سرزمين خودمان كه به مقولات مورد اشاره و يا چيزهايي مشابه پرداخته اندآشنايي نسبي داشته باشيم و نيزسهم تاثيراين نوع كارها رادر عمق روان ظاهراناپيداي جامعه ،وكمك به گسترش واعتلاي !«فرهنگ سوگ »در يابيم.اما راه برون رفتن ازحيطه غمهاي خصوصي شاعران وراه يافتن به دنياي غمهاي شعرچيست؟.
براي كساني كه كار هنري ولاجرم كار شعر را موضوعي شخصي ميدانند اساسا مشكلي و جود ندارد ، ولي اگر ما از زمره كساني باشيم ــ چه شاعر و چه خواننده شعر ــ كه كار شعر را زاييده مسايل اجتماعي ودر پيوند بااين مسايل بدانيم وبراي آن رسالتي قايل باشيم خروج از دنياي غمهاي شخصي و ورود به دنياي غمهاي شعرچندان مشكل نخواهد بود.
به دليل جلوگيري از طول كلام ازبردن نام و نشان بزرگاني كه در اين باره گفته اند و نوشته اندميگذرم و همين قدر اشاره ميكنم كه گفته شده است:
هنرمند «عصب حساس جامعه »است كه «درد مشترك جامعه »زودتر از ديگران او را به فرياد مي آورد ونيز هنرمند «زبان عمومي »و قدرتمند اجتماعيست كه امكان سخن گفتن را از او گرفته اند ، ونيز هنرمند نقطه تلاقي تيز ترين ادراكات اجتماعي روزگار خود است و...
با اتكا به چنين نقطه نظرهايي ميتوان گفت عصب و زبان مشترك اگربه غم فردي خود بپردازد ، به نوعي از موقعيت خود سوء استفاده كرده ويا اينكه نشان داده است به واقع عصب و زبان مشترك جامعه نيست وــ اگرفرد مورد نظرشاعر باشد ــ از مرزهاي واقعي دنياي شعر وغمهاي دنياي شعر وادراكات وتجربه هاي يك شاعرسخت به دور است .وضعيت چنين شاعري شبيه به پزشكي ست كه چون بيمار به او مراجعه ميكند ، به جاي شنيدن حرفهاي بيمار و تلاش براي مداواي اوبااتكابه دانش پزشكي، وروحيه دادن به او،ساعتها براي بيماراز انواع و اقسام دردها و بيماري هاي ـ معمولا علاج ناپذيرـ خود صحبت كند و در پايان ،بيمارحيرت زده رابا روحيه اي خرابتر ازاول روانه كند.عقل سليم حكم ميكند چنين طبيبي ،مطب خود را بسته و قبل از هركاربه مداواي خود بپردازد. سخن بيشتردرباره غمهاي شعرونيزشادي هاي شاعران وورود به حيطه اي را كه شاعران از غم زنده و بيدار مشترك وشادي هاي خودسخن ميگويند به ياداشتي مستقل در فرصتي ديگرواگذار ميكنم ودرپايان اين ياداشت ميرويم تا با هم شعر «ميتراود مهتاب »نيما راباز بخوانيم.در اين شعر«غم شعر »به خوبي قابل لمس است .جايي كه شعر در تجسم پيكره نيما در مهتاب وبرحاشيه دهكده اي به وسعت ايران ـ وشايد جهان زيرا نيما دنيا را دهكده خود ميدانست ـ ايستاده و زمزمه ميكند:
.. غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند...
یاداشت چهارمبال هاي شعر،افق هاولحظه ادراك

براي شاعربودن،دوبال بايد داشت...
وبردوبال هزاران پر،ازهرآنچه كه بايد
وازهرآنچه كه ما را به ره به كارآيد...
براي شاعربودن...
مدام بايد رفت
مدام بايد ديد...
مدام بايد بوئيد
مدام بايد در سيرو در سفر پوئيد...
به احتمال زياد شماهم درباره تفاوت شعرونثرجمله اي با اين مضمون را شنيده ايد كه :
حالت كلمات و جملات دردنياي نثر، شبيه به حالت قدم زدن است امادردنياي شعركلمات و جملات به پرواز در ميايند.
در روزگار ماهمانطوركه تعريف فيزيكدانان قديم در باره حقيقت «ماده»ناقص و ضعيف به نظر ميرسد اين تعريف نيزبراي«شعر»بسيار ناقص است بويژه كه مرز شعر ونثرديگر موزوني و عدم موزوني و ريتم و موسيقي جملات نيست و اي بسا كه در يك رمان ، رماني مثل « پاپ سبز» يا«آقاي رييس‌جمهور»يا«پدروپارامو»وامثال اين رمانهاخود را با جهاني از شعرروبرو ببينيم و در يك ديوان پرقطرمنظوم اثري از شعر نيابيم.اما با تمام اينها، اگرشعر را با نظم اشتباه نكنيم و به خصيصه جادوئي تيز پروازي روح و جان شعرتوجه داشته باشيم في الواقع درشعروباشعر،حال و هوا و مقوله پروازآميخته است و اگرنه از سر تفنن بلكه به طور جدي با شعر و شاعران حقيقي سروكار داشته باشيم روزي اين احساس را در باره آنها خواهيم داشت كه گوئي شعر آنهادر پروازي بلند از افقهاي گوناگون گذشته ،بسياري وقايع و حقايق ــ حقايق انساني ، اجتماعي تاريخي . عاطفي ، فلسفي و... ــ رادراوج ها و از چشم اندازهاي مناسب ديده وتجربه كرده است وما با خواندن آن شعرواحساسات وادراكاتي كه توسط آن شعر به ما منتقل ميشودآن پـرواز رادوبـاره تجــربه ميكنيم وآن حقايق و واقعيـات رادر درون ذهـن خــود زمزمه گر ميبينيم.شايد مثالها بتواند در اين زمينه مددكارگردد.
نمونه اول را از دفتر شعرهاي نيما انتخاب ميكنيم:

گذشتند آن شتاب انگيزكاران كاروانان
سپرها ديدم از آنان فرو بر خاك
كه از نقش وفورچهره هاي نامداراني
حكايت بودشان غمناك
بديدم نيزه ها بيرون
به سنگ از سنگ چون پيغام دشمن تلخ...

نمونه دوم را از ديوان حافظ بر ميگزينيم:

...مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر
كه صاف اين سر خم جمله دزدي آميزاست
سپهر بر شده پرويزنيست خون افشان
كه ريزه اش سر كسري وتاج پرويزست...

براي نمونه سوم به سراغ خيام ميرويم:

اين كهنه رباط را كه عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است
بزميست كه وا مانده صد جمشيد است
قصريست كه تكيه گاه صد بهرامست

وبراي چهارمين نمونه ازسيف الدين فرغاني مدد ميخواهيم:

.. شمعي كه در زمانه بسي شمع ها بكشت
هم بـــــــر چراغـــــدان شما نيز بگــــذرد
زين كاروانسراي بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شــــــما نيــــــز بگـــذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوي ســـــــگان شـــما نيز بگذرد...

ميتوانيم دهها مثال ديگر در اين زمينه در آثار شاعران ديگر پيدا كنيم ولي همين اندازه كافيست .
از اين چهار تن نيما شايد در سير و سفرهايش درراهها و دره هاي گذرگاهش درحاشيه غروب توقفي كرده وناگهان با ياد آوردن تاريخ سرزمينش بويژه تاريخ پرتلاطم مازندران و گيلان سپرهاي برخاك افتاده ونيمرخ هاي مبهم پهلوانان ادوار كهن رادربرق ناگهاني و زودگذر الهام ديده است وشعر خود را سروده است.
غزل حافظ در آغازروي كار آمدن امير مبارزالدين محمد معروف به «شاه شيخ»وآغاز دوران تاخت وتازپاسداران و مامورين دستگاه ولايت فقيه وشدت گرفتن امر به معروف و نهي از منكروگردن زدن ها و به دار كشيدنها سروده شده است.انهم در حالي كه ايران اندكي قبل در دوران مغول به خون كشيده شده و ميرود كه دوراني ديگر از سيلابهاي خون وكشتار را در دوران تيمور بگذراند. در چنين حال و هوايي حافظ سپهر مدور فراز سر خود راچون پرويزني ــ غربالي ــ ميبيندكه در حال الك كردن استخوان ريزه ها و تاج هاي خرد شده شاهان است. بايد براي درك انديشه حافظ از اين مقوله تمام غزل را خواند.
تلقي خيام فيلسوف و رياضي دان نيز شبيه تلقي حافظ وبا بار بيشتر و قويتر و البته اندكي تاريك تر فلسفي ست. نگاه تاريخي سيف فرغاني عارف شاعر و آزاده كه مثل بسياري از عارفان ايراني براي«مردم»و«خلق»تقدسي فلسفي قايلند در پرتو خشم و نفرت از جنايات مغولان روشن تر است.
هر چهار مثال عليرغم سايه روشن هايي كه بر آنها افتاده و حال و هواي سرايندگانشان رابيان ميكند ، نمونه هايي از ادراك شاعران مورد نظر را از تاريخ بيان و به ذهن ما منتقل ميكنند.ادراك شاعران ياد شده تنها در حيطه تاريخ جولان نكرده است بلكه راه به فلسفه برده است وبي اختيارذهن و ضمير را به مقوله «زمان»و«گذر»و«تغيير»و«ناپايداري حوادث» متوجه ميكند.هيچكدام از شاعران ياد شده ادعاي دانش تاريخ را نداشته اند ولي احساسي را كه با شعر خود منتقل ميكنند، عصاره و تقطير شده همان احساسي ست، يا بهتر است گفته شود نمونه اي از همان احساسي ست كه مثلا در پايان اثر چند هزار صفحه اي ويل دورانت ــ تاريخ تمدن ــ يا اثر عظيم محمد ابن جرير طبري ــ تاريخ طبري ــ ، يا كتابهايي كه به تفسير و تحليل تاريخ و فلسفه آن پرداخته اند در خود زنده ميابيم.تفاوت در نحوه ارائه است ، محقق و تاريخدان با سالها تحقيق وبه كار گرفتن ضمير خود آگاه خود جلو ميرود و به زمزمه با گذشته ميپردازد وشاعران ياد شده از درون ضمير نا خود آگاه خود و در حاليكه زمزمه هايشان با نوري فسفري در تاريكي ميدرخشد از ادراك تاريخي خود سخن ميگويند. آيا ميتوان گفت اين ادراكات زاييده معجزه است و شعرهايي با اين ظرفيت و عمق ازخلا زاييده شده است و اين شاعران چون رسولي امي كه با مبدائي ناپيدا در ارتباط است ، در ارتباط با منبعي فرا انساني به اين ادراكات رسيده اند. جواب منفي ست زيرا نه در مقوله ادراكات تاريخي و و فلسفي ، بلكه در ساير زمينه ها نيز با چنين مشكلي روبرو خواهيم شد، اما حقيقت چيست؟ در همين جا ميتوانيم بالهاي شعر را ببينيم.

***
حقيقت اين است كه براي سرودن ، براي آنكه شعر بالهاي نيرومندي براي پرواز داشته باشد بايد بسيار خواند و تجربه كرد و دانست.بالهاي نيرومند پرواز بايد از هزاران پرپوشيده شود تا شعر بتواند از زمين كنده شود و به ارتفاع مناسب برسد. زندگي برخي از بزرگترين شاعران با غبارهاي زنان و در ابهام پوشيده شده است و ما نميدانيم انها از چه مراحلي گذشته اند و چه تجاربي را آموخته اند، ولي در باره بسياري از شاعران زندگانيشان در روشني قرار دارد و مشخص است كه آنان از برجسته ترين آگاهان و دانشمندان زمان خويش بوده اند. در گذشته لقب «حكيم» كه با نام شاعراني چون فردوسي و خيام و ناصر خسرو و سنايي و... همراه بود گوياي احاطه آنان به دايره اي از علوم متداول زمانشان بود