چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

پنجاه و پنج رباعی برای پنجاه و پنج سال

رباعی ظرفیت شگفتی دارد.با چهار مصرع میشود یک خروار حرف زد ودر پایان پنجاه و پنج سالگی قاعدتا حرف برای گفتن بسیار است.تمامش را نه می شود و نه حال و حوصله اش هست که زده شود ولی فکر کردم بدک نباشد حاصل برخی از تاملات و تدبرات و تجربیات و باورها را در قالب رباعی به دوستانی که لطف کرده و پیام و یاداشت داده اند منتقل کنم.ممکن است اینها مورد قبول باشد یا نباشد ولی اینها تجربه ها و باورهای من است بعد از پایان پنجاه و پنجسال زندگی که دقیقا سی و چهار سال و چند ماهش در کشاکشها بخاطر آزادی گذشت،با قلم و قدم و دست و زبان و علیه دیکتانورها و استبداد و ارتجاع، و این چنین هم خواهد گذشت، زیرا شوخی در کار نیست با ارتجاع و استبداد باید جنگید با هر نوعش و رنگش و باید همدوش آینده جلو رفت، آینده شکست ناپذیر که خودش امکانات خودش را بوجود خواهد آورد و در این راستا آدمهائی را که به درد آینده بخورند .در این شک نکنیم که اگر اینطور نبود تاریخ پس پسکی راه میرفت.رباعی ها پنجاه و پنج تا و به شمار سالهای سپری شده است.دارم فکر می کنم چه خوب شد که صد ساله نیستم زیرا من مجبور بودم رباعیها را صد تا بنویسم و شما هم رنج خواندن صد رباعی را باید بر خود هموار کنید.بازهم از محبتهایتان سپاسگزارم.
اسماعیل وفا یغمائی
1
پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن!ا
پنجاه گذشت و پنج هم بر سر آن
در رزم گذشت قسمت اکثر آن
این قسمت مختصر که باقی مانده
بادا که شود اضافه هم بر سر آن
2
از پنجه و پنج دانش من این است
کو چون عرق ولایت قزوین است
هان بوسه مزن به تهنیت بر رخ من
چون الکل عمر من نه در پائین است
3
امشب منم از الکل خود مست و خراب
نی حاجت ساقی است ونی جام شراب
درخاطره گذشته ها سیر کنان
گوشی به نوای عمر و گوشی به رباب
4
هرچند که که عهد کودکی شاد گذشت
چون برق درخشید و چنان باد گذشت
هر شب ، همه شب،خیال آن ایامم
دراشک به پشت پلک در یاد گذشت
5
یادم نرود! غروب نخلستانها
آن خانه و آن دریچه آن ایوان ها
یادم نرود! پرتو آن ماه بلند
آن مردم ساده، پاک، آن دهقانها
6
یادم نرود! قلعه ی تاریک و کهن
یادم نرود! شادی فصل خرمن
یادم نرود! چشمه ی جوشنده سرد
درمانگر خستگی کار از تن من
7
یادم نرود! نمیرود، بیدارند
در جان من و تمامشان در کارند
از سنگ و درخت و باد ومهتاب و هوا
جاری به خیال من چنان جوبارند
8
آن مردم پاک ، خوب، هشیار، نجیب
عاری ز دروغ و کینه و مکر و فریب
آن مردم کار وفقر اما مغرور
آن مردم سخت ساده و سخت عجیب
9
هر چند ندانم که غبارت به کجاست
یاد تو هنوز «شیرعلی» در دل ماست
آن باغ و چراغ وچپق و دود اجاق
در دید رس دلم تمامی پیداست
10
بر آنچه گذشت و رفت صدها بدرود
بر آنچه رسد ز راه آینده درود
میرخشم ومیرویم و میپویم شاد
چون صاعقه ی سرخ،چو جنگل چون رود
11
تبدیل به تردید بشد،هر چه یقین
تغییر پذیرفت مرا حتی دین
جز این ایمان!که آخرالامر فقیه
افتد ز قیام خلق با سر به زمین
12
تنها نه جهانخواره جهان میسوزد
کز سلطه ی دینباره زمان میسوزد
شرمی ای شیخ! کاخر ازآتش خاک
با ریش تو ریش آسمان میسوزد
13
تو رفته ای شیخ! نمیدانی هیچ
جز رو به سرابها نمیرانی هیچ
در هر نگهی مرگ تو اعلان شده است
نابینائی! هیچ نمیخوانی هیچ!ا
14
من کافر مطلقم به دین تو،فقیه
در شک دمادم به یقین تو، فقیه
من عاشق و مهرورزو بی آزارم
یعنی که کمر بسته به کین تو فقیه
15
مسموم شده ست مغزها از دینت
معلول شده عواطف از آئینت
با نام خدا چه شیطنتها کردی
کابلیس پدرسوخته شرماگینت
16
بر کله ی زن چرا تو جل میپیچی
ای خار چرا به شاخ گل می پیچی
با ایه و با سوره و با حرف و حدیث
یعنی که تو با طبل و دهل میپیچی
17
از بعد هزار سال ای کله خراب
بندی تو هنوز هم به موضوع حجاب
گر شخص رسول زنده بود از سر لطف
میزد به سر و ریش تو صد بار گلاب
18
با این همه تنفروش بر شهر آوار
با این همه زن، رها! ولی بهر شکار
یعنی که حجاب واجب الزامی است
اما بکش از پای تمامی شلوار
19
تردید مکن حجاب را باد برد
هر چند زنیم ما و تو داد برد
تفسیر نوین زندگانی زن را
آزاد و رها به شهر میلاد برد
20
از یک ده ششدنگ مرید خر به!ا
هرچند که خرتربود او بهتر به!ا
کور و کر و گنگ و دستها بر سینه
در خدمت امر حضرت رهبر به!ا
21
یک چند پی راه شریعت رفتم
یک چند پی رسم طریقت رفتم
بیرون ز شریعت و طریقت آخر
تا روشن و تاریک حقیقت رفتم
22
هر چشم اسیر چشم انداز خود است
هر گوش به بند بانگ و آواز خود است
فارغ ز افق که باز و بی مرز و بلند
هر بال اسیر سقف پرواز خود است
23
جز حضرت حق که او هم اندر ابهام
گه گه شنوم به دل از او راز و پیام
من را نه لجام و زین، نه افسار و مهار
من را نه رسول ونه نبی و نه امام
24
در قالب دین خدای را جا دادند
آنگاه ورا به دست ملا دادند
آن را که کمال مطلق زیبائی ست
افسوس!به او شکل هیولا دادند
25
آدم که در این جهان نخستین بشر است
تنهاست ولی رسول و پیغامبر است
پیغمبر کیست ؟راز او چیست؟ بخوان
این راکه،رسول خویشتن هر بشر است
26
آن چشمه که خورشید در او می خندید
مه چهره خود در آبهایش میدید
دیدیم صد افسوس که اندک اندک
در خود متوقف شده و می گندید
27
بر بام شناخت گر جهان را نگری
چون باز، زدام دین ملا بپری
گر در قفس شیخ خدا را جوئی
تا لحظه مرگ از خدا بی خبری
28
چون مهر،خدا بر همگان می تابد
در آنچه عیانست و نهان می تابد
قلب تو رسول توست در سینه تو
بنگر که در آن خدا چسان می تابد
29
تا من باشم زمرگ آثاری نیست
گر مرگ رسد نشان من کی باقیست
چون مانعه الجمع من و مرگ منیم
پس این همه قیل و قال پوچ از پی چیست
30
بحریست جهان جهنده و بی پایان
رویان و روان و زنده ی جاویدان
سرتاسر آن وجود ! ترسان ز چئی
شاید ز دگرگونی خویشی ترسان
31
در دامن کهکشان غباریست زمین
پس کاهکشان را به جهان ،وضع چنین!ا
هم نیز جهان به پهنه ی خویش گم است
بنگر که من و تو چیستیم اندر این
32
زانو زده از غم که چه شد این یا آن
دائم نگران در نگران در نگران
بهر همه خرده ریزه ها در فکری
الا که شناوری تودر رود زمان
33
گر قلب ترا زمعرفت بودی نور
از کبر وغرور و غم تو بودی بس دور
از خاک میآموختی آئین و سپس
از جمله جهان بیکران رسم غرور

34
بسیار در این جهان روان بودم من
پنهان به هزار کهکشان بودم من
بازآمدم و میروم ومیدانم
همواره همانم که همان بودم من
35
در عالم بیکرانه پیچاپیچ
آنقدر بدانم که منم هیچا هیچ
خلوت بگزین ز قیل و قال ای دل تلخ
هنگام سفر رسد بخود بیش مپیچ
36
در بند هزار قید و می بندد !شعر!ا
بر حاصل کار! سخت میخندد شعر
نی کفر! نه عصیان! نه شهامت! نه شعور
در دست وی ای دریغ! می گندد شعر
37
تا هستی خاموش زبان بگشاید
صد راز ز اسرار جهان بگشاید
افکند خدا به قلب شاعر از خویش
چیزی که جهان ز هم لبان بگشاید
38
بر برج بلند رج به رج جمجمه ها
گویند به بادها حدیث ما را
بادا که به تجربت فزایند و روند
فانوس به دست رهروان فردا
39
روزی آید که کشتگان برخیزند
خونخواه خود از قعر زمان برخیزند
بینی روزی که مرده و زنده خلق
رویا رویت زهر کران برخیزند
40
این گربه که نام خوشگلش ایران است
درسلطه ی موشها اگر ویران است
در روز قیام بر سبیل سیخ اش
آخوند ز ریش خویش! آویزان است
41
شیریست نهان درون این گربه ی ناز
شیری که اگر بر آرد از دل آواز
موشان عبا پوش ببایست کنند
تجدید لباس وغسل از بهر نماز
42
اسکندر و وقاص و مغول با تیمور
گشتند به جنگ گربه در آخر ، بور
رفتند و رود جناب ملا هم نیز
هر چند زند ز پیش و پس هی شیپور
43
این گربه ! پدر جد همان شیر نر است
کز طلعت او پرچم ما مفتخر است
روزی که به شیر گربه گوید:برخیز!ا
ملا،بخدا خشتک سرکار تر است!ا
44
نی شاه ونه شیخ ونی شهنشیخ امام
این است مرا به زندگی مرزومرام
ای آزادی به غیر قید تو مرا
نی قید و نه بند و نی حصار و نه لگام
45
هشدار! شود من و تو هم شاه شویم
یا همچو امام! نقش بر ماه شویم
شاهی و امامت نه فقط یک فرم است
باید که زمحتوایش اگاه شویم
46
هرچند که حق همیشه با شخص علیست
هرچند که همچو او کسی رهبر نیست
اما به خود حضرت عباس قسم
دعوا به وطن بر سر د ،موک، راسیست
47
ای شیخ اگر دوباره رنگت بکنند
مامانی و خوشگل و قشنگت بکنند
بشناسمت ازبوی بد دیدگهت
هرچند شترگاو پلنگت بکنند
48
درظرف کهن باده نو ناوردی
در ظرف نوین می کهن کی خوردی
پیمانه تو ز آب ابریق پر است!1
جاهل تو اگر نئی بسی نامردی
49
ای دوست!تو دین شیخ را رنگ مکن
بر گردن آن زنگوله و زنگ مکن
این پشکل خشکیده نه شایسته ماست
از ناچاری! به سویش آهنگ مکن
50
آئین ولایت نه فقط ریش بود
یا بحث چگونه کردن جیش بود
بحث این باشد که حضرتش فرفره سان
چرخنده فقط به محورخویش بود
51
ریش تو تراشیده! سبیلت زیباست
شکل فکلت! بجان تو بی همتاست
در حرف و سخن سخت ترقیخواهی
اما سر تو حجره ی صدها ملاست
52
باشد دو ولی به ضد هم بر خیزند
بر ریش و سبیل یکدگر در تیزند
در رابطه با خلق ولیکن تو بدان
در آخر کار هر دو خون میریزند
53
در غربت و تبعید بهارم دی شد
هفتاد و دوخطه زیر پایم طی شد
بس خاطره ها برفت از یاد ولی
پاک از دل من خاطره تو کی شد
54
شاید که جهان شبی به پایان آید
پیدائیها تمام پنهان اید
در لحظه آخرین برم نام ترا
زآن بعد که از لبم برون جان آید
55
شادا!که مرا عمر بشد بربادا
در رزم علیه رسم استبدادا
آخر سخن ای شیخ! مرا جز این نیست
تف برتووبرریش خدایت بادا

.هفده می دو هزار و هشت.پایان پنجاه و پنجسالگی. اسماعیل وفا

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷

در بدرقه زیبا دانشور. اسماعیل وفا یغمایی

زیبا دانشور را من در سال 1358 در مشهد می شناختم.دبیر بود وبا قامتی راست و مغرور و خدنگ و نگاهی که گرما و اعتماد به نفس صاحب خود را نشان میداد.بعدها در سالهای رزم و غربت، در ترکیه و پاریس و عراق او را می دیدم.مدتی هم همکار ومدت زمانی همسایه بودیم.سال 1367 همسرش مجاهد خلق فتح الله فریور به شهادت رسید و بعد از سال هزار و سیصد و هفتاد پسرکش به سرزمینهای غربت شتافت و زیبا به مبارزه و تلاش خود در راه آزادی ادامه داد.زیبا یکبار با بیماری سرطان پنجه در پنجه شد و آن را شکست داد و سالها بعد دو باره بیماری بازگشت و این بار تن او را در هم شکست.دیگران بی شک در باره خصوصیات این زن مجاهد شجاع و شریف که مبارزی شجاع و انسانی متواضع ومهربان و فداکار بود، چنانکه باید و شاید بسیار خواهند گفت و نوشت.سهم من قطره اشکی است و شعری و ساعتی اندیشیدن به او، به یک دوست، که همیشه گرمای دوستی و احترام به او را از سال 1358 تا امروز که به خاکش سپردند با خود احساس کرده ام.روانش با نورهای باودان و پاکیزگیهای جهان آمیخته باد.
اسماعیل وفا یغمایی
هفده می دو هزار و هشت میلادی
در بدرقه زیبا دانشور،«فائزه»ا
اسماعیل وفا یغمائی

جانت آذین آسمان ایرانست
تا برخاک وطنت بتابد
و تنت
افتخار خاک غربت
اگر خاک غربت بداند
***
زیبا
فارغ از آن همه رنج و رزم و راه
آرام بیارام
چون جهان بی پایان آرمیده در خویش
وفارغ از آن همه سودا و سفر
رهاباش و بنگر وبِزی
چون کبوتری سپید و رها از هر قفس
که به شادی درجان بی پایان خویش میگذرد
***
فرو چکیدی
چون قطره ای ازابر بر خاک
تا آبیارآرمان تشنه آزادی باشی
و وافرو چکیدی
از خاک براقیانوس بی پایان جهان
تا با مرگت بگوئی
جنگیدن برای آرمان آزادی
زیباست چون نام و چهره و دل تو
حتی اگر راه در نیمه راه خویش
در گورستانی گمشده در غربت به پایان رسد.
****
زیبا
ترا به خاطرات ما نیازی نیست
نه به خاطرات ما و نه سرودها و سخنان مطنطن ما
ونه برپرچم غمناک
وگلهای مبهوتی که برمزارت می انباریم
ما را اما به خاطره تو نیازهاست
در این غربت تلخ پر تهمت
فراموشت نمی کنیم! زیبا
تا فراموش نکنیم! زشتی جلادان حاکم بر زاد بوم را
تا فراموش نکنیم
زیبائی کشتگان رزم و راه آزادی را
تا فراموش نکنیم
میهن ما زیباست چون تو
و مردم ما زیبایند چون تو
تا فراموش نکنیم زیبائی آزادی را
***
زیبا
آرام بیارام و باش وبِزی
در آغوش جهان
جهان بی پایان جهنده جاویدان
زیبا.....ا

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

غزل. اسماعیل وفا یغمائی

چونست احوال جهان، انگار خواب آلوده ام
من کژمژم یا همرهان،گویا شراب آلوده ام
از ماه میبارد چرا،ظلمت بجای ماهتاب
گویا به خواب اندر شراب و باسراب آلوده ام
می پویم از میخانه ها، در رهگذار خانه ها
درهر قدم از این و آن، با صد خطاب الوده ام
آلوده دامان!بت پرست!کافر دل و ساغر به دست
پیرست! گویندم که من، با شوخ شاب آلوده ام
می گویم ای بر بستگان هم دربها هم دیده ها
از بسکه جانم مانده شاب! پیری شباب آلوده ام
هان گوش داریدم دمی، کز هر رگم بانگی رسد
یعنی که من تار و دف و چنگ و رباب آلوده ام
ریزند بر سر مر مرا،از بام و از کام و دهن
لوش و لجن، غافل که من،دریای آب آلوده ام
هرلحظه موجی میزنم،رقصان،به رفتن نغمه خوان
ای ماندگان منجمد، من انقلاب آلوده ام
ظلمت چه سازد با تنم، وقتی درخشد جان من
تامن بدانم دم به دم، با آفتاب آلوده ام
ظلمت نشینان را بگو،آتش پرستان را چه غم
از شب که من چون نار سرخ، با نور ناب آلوده ام
مارا بهل ای محتسب، با این خراباتی کسان
چون با در و دیوار این، دیر خراب الوده ام
باصافیان و لوریان ،با صوفیان و سوریان
بی بیم حکم مفتیان، بی اجتناب آلوده ام
بهر خود آرامم (وفا)، اما چه پنهان اندکی
از اضطراب مدعی ، با اضطراب آلوده ام

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

در بدرقه امه سزر.اسماعیل وفا یغمایی



ببار و بتاب وبرقص و پروازکن
با باران و خورشید و مردمان و پرندگان مارتینیک
بخوان وبسوزو بروی و برآ
با رعدها و برقها و خاک و سپیده دمان مارتینیک
که با تو ومردم تو
از میان موج و اقیانوس بر فراز جهان قد کشیدند
و سرود رسای خویش را سردادند


در مرگ تو و چون تو
که بامی جز بام جهان
و انسان فروکوفته را برسمیت نشناخت
درمرگ تو وچون تو
که تمام بامها وسقف ها را فرو میریخت
تا آزادی و خرد بام همگان باشد
بر تمام بامها
پرچمها نیمه افراشته میشوند
و گاهی!
شکمگندگان و پوکها و کلاهبرداران
آنان که گاهی ! حتی یک بیت از شعر تو را
نه خوانده اند و نه فهمیده اند
آنان که شعرتو را کشته اند

آنان که مردم ترا که مردم تمام جهانند

سپیدهای سیاه و سیاهان سپیدرا کشته اند

آنان که ازادی را کشته اند
در برابر تابوت تو کلاه و دستار از سر برمیدارند
دور از آنان اما
تو همچنان میباری و میتابی و پرواز می کنی
و می خوانی ومیسوزی ومیروئی وبرمیائی
با مردم خود که مردم تمام جهانند
و صدای نیرومند توست
از میان موج و اقیانوس
و قد کشیده بر فراز جهان

فراتر از کلاهها و دستارها

بیست آوریل دو هزار و هشت

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

ترانه معشوق.اسماعیل وفا یغمایی


ترانه معشوق
اسماعیل وفا یغمائی
باز آمدم باز آمدم تا آنکه هشیارت کنم
وزخوابهای بیکرانبا نعره بیدارت کنم
بازآمدم تا ورزمت از عشق و شور و جان و دل
بنمایمت راز نهان دانای اسرارت کنم
خاکت کنم آبت کنم نارت کنم نورت کنم
ابرت کنم وزبعد آن باران و جوبارت کنم
رودت کنم نهرت کنم دریاچه و بحرت کنم
خشکت کنم از خویشتن وز خویش سرشارت کنم
سنگت کنم کوهت کنم از عرشها تا فرشها
با یک تلنگر ناگهان مستانه آوارت کنم
جامت کنم دستت کنم نوشانمت مستت کنم
بانگت کنم رقصت کنم چنگ و دف و تارت کنم
تیغت کنم تیزت کنم بیرحم و خونریزت کنم
در دست تاتارت نهم یا آنکه تاتارت کنم
شورت کنم شادت کنم اشکت کنم خونت کنم
سالار و سردارت کنم آنگاه بر دارت کنم
رومت کنم بلخت کنم زهرت دهم تلخت کنم
وآنگه رها از این و آن شهد شکربارت کنم
بارانمت باران شر یا از دل دوزخ شرر
سازم کویرت سربه سر تا آنکه گلزارت کنم
رنجت دهم رنجت دهم وز بعد ان گنجت دهم
غارت کنم گنج ترا چون خویش طرارت کنم
آئینه ای سازم ترا هم خویش و هم ابلیس را
شیطانخدایت سازم و آنگه خداوارت کنم
مهرت نهم مهرت کنم تا آنکه آوازم دهی
زآن پس شوم خاموش تا از خویش بیزارت کنم
تو گرچه انکارم کنی من مهر تائیدت زنم
تا آنکه تائیدم کنی آنگاه انکارت کنم
گه سوی ایمانت برم گه سوی کفرت می کشم
گه بنده تسبیح و گه در بند زنارت کنم
تو خشت هفت افلاک را در زیر سر نه لیک من
در قالب خاکت کشم چون خشت دیوارت کنم
تا انکه بعد از قرنها گویم بیا گویم بیا
از جنت و دوزخ رها تا غرق دیدارت کنم

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

چرخی زدم در شهر.اسماعیل وفا یغمایی

چرخی زدم در شهر
اسماعیل وفا یغمایی

چرخی زدم در شهر
خورشید می تابید بر ظلمت
ظلمت لبالب بود از غربت
آژیرهای سرخ و آبی
با غرش چرخان و پولادین خود
هر گوشه ای
دژبان مرز سرخ و اشک آلوده ی خون و طلا بودند
و عطرهای پوک غفلت در هوا
بوئیدم آنها را ،رها بودند
آنان که میرفتند
وآنانی که از سوی دگرسو باز می گشتند
یکپارچه تن گشته،دیری بود
از جان جدا بودند
در چار سویم هرکران
رودی و دریائی و اقیانوسی از تن
در میان بستر جادوی پنهان زمان
پویان و
جویان و روان
و زیر پاها خاک میسائید دندان به دندان
بسته می شد باز میشد راههائی
که نمیدانم کجا و چیست!ا

*****
چرخی زدم در شهر
خورشید می تابید بر ظلمت
ظلمت لبالب بود از غربت
من در میان رود و دریائی و اقیانوسی از تن های سرد و پوک
تنهاروان بودم
هم پای من هم قلب من هم جان من بس خسته بود اما
تا نیمه شب
در جستجوی پیکری دارای جان بودم.
شانزده آوریل دو هزار و شش


جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

ای آزادی. اسماعیل وفا یغمایی

اى آزادىاسماعیل وفا یغمایی


ركوع مرا
هيچ آسمانى،
و سجود مرا
هيچ زمينى
نظاره نخواهد كرد
خدائى را به نيايش اگر بايد ايستاد
تنها توئى
تنها تو، اى آزادى!
تو
كه تنها تو
آدمى را آفريدي
ودر آفرينشى بى پايان
دمادم، او را مى آفرينى.
نورى تو
هوا
و
آب
و
شعله اى
آنچه كه آدمى را زنده مي‌دارد
وآنچه كه به مرگ معنا مى بخشد.



زيبائي تو!
زيبائي اي آزادي
حتي زيباتر از معشوق من
ــ آفرينه‌اي كه در روشناي پوست تن‌اش محو شوم
تا تاريكي و تنهائي خود را وانهم
و ترانه‌اي روشن جستجو كنم ــ
و مستي آورتر از آن شراب عتيقِ كهنِ ملعونِ مقدس
كه شاعران از خمخانه‌ي شيطانش ربوده‌اند
تا‌آتش آن را در شعرهاي شبانه بر افروزند
و به آتشدانها و قلبهاي مردمانش هديه دهند .


زيبائي تو!
وآن محبوب بي پايان مشترك
كه به تفرقه پايان ميدهد
و سرودها و دستها را يگانه ميكند.
چنان معصوم و كوچكي تواي زيبا!
كه گيسوان رها شده در باد زني عابر
و كفر كافران و پيمانه‌ي رندان رابه دفاع مي ايستي
و چنان عظيمي تو
كه تمامت خشم ملتي را
تنها در يك واژه مي نشاني
و در بارگاه «اقتدار» و«فريب»
منفجر مي كني:
آزادي !.

نه سياه
نه سپيد
نه سرخ


و نه زرد.
نه پرچم
نه مرز
و نه مذهب،
درآنسوي خدا و شيطان
فراتر ازهر آئين و آرمان
تو تنها زمين را به رسميت مي شناسي
و انسان را بر آن.


فراتر از هر تعريفي
كه همه چيز با تو تعريف ميشود
و خود هرگز تعريف نمي شوي،
تو،
تنها،
هستي،
چرخنده چون توفاني در ذات جهان
و استخوانهاي آنكه بر تخت شكنجه
يا در خيابانهاي غربت
و شعله ها ترا زبانه كشيد و فرياد كرد.

كدام شعر و كدام غزل
اي معشوق!
كه سرودني نيستي
تو تنها بودني هستي
كه تمامي بودني
بايد در هواي تو احاطه و عريان شد
و بي هراس و جسور ترا در آغوش كشيد،
تا يگانگي تن و جان و جهان
و تا وصل تو عطش تمنائي ديگر در كام ريزد.



از دور دست زمان
كاهنان آدميان را به سجده‌ي خدايان ندا دادند،
بشنويدم!
اينك منم آن منادي
كه تمامي خدايان و رسولان را به سجود تو مي خوانم
تا نقاب «تزوير»
از چهره‌ي «ابليس»
فرو افتد
و سيماي خداي راستين
نه در «طور»
و نه در «معراج»
بل درتجلي تو
به تماشاي جهان
نهاده شود
از مجموعه شعر منتشر شده نیایش نوئل.
نهم ژوئيه
2003 ميلادي


سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

ترانه پیرانه شاد تاختن.اسماعیل وفا یغمایی



ترانه پیرانه شاد تاختن
اسماعیل وفا یغمایی

بتاز یم! رفیق
که سرنوشت ما تاختن است
در جنگلهای توفان و برق
و راههای ناشناس


بتازیم ! رفیق
چون جوانیم
تازان و کوبان و یال افشان
با نفسهایمان که آذرخش را بخار آلود می کند
و پاهایمان
رقصان بر جاده ها
که جاده ها را به رقص می آورند


بتازیم رفیق
در میانسالی
با یورتمه ای ریز و نیرومند
و بر افراشته سر
و همچنان در گذر و سفر


بتازیم رفیق
و بتازیم رفیق
در سالخوردگی و خستگی
از میان مه و خاطرات و خنجرهای شکسته
و چون درخم راه ناشناس از پای افتیم
پیش از آنکه در خم راه از پای افتیم
دو بال از شانه هامان خواهد روئید
وپرواز خواهیم کرد
فراتر از خستگی و خاک

بتازیم رفیق
تازان و کوبان و یال افشان......ااول آوریل 2008

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

کتیبه ای بر دیوار تاریکترین شب.اسماعیل وفا یغمایی



کتیبه ای بر دیوار تاریک ترین شب
اسماعیل وفا یغمایی
میروید ای رفتگان!ازیادها در بادها
یادهاتان نیز خواهد گشت پاک از یادها

اینک استاده میان موج خون ملتی
در حصار دیوبانان، همچنان شدادها-

کنده ها و نطع ها و دارهاتان گرم کار
تشنه ی گردن تبرهائی که از پولادها

برکشیده قلعه های جورتان سر تا به عرش
بر تر ازقصر ثمود وکاخهای عادها

خیسخورد خون خلق است این بنا اما، اگر
افشرد بر سنگ ظلمت پای در بنیادها

میوزد در هر گذرگاهی به اوج هر صلیب
گیسوان خونچکان رادها، آزادها

گیسوان صدهزاران دخت و پور این وطن
کشتگان تیر در خردادها، مردادها

بشنوید! این غرش خونست اندر کام مرگ
همچو رودی در پی میعاد با میلادها

خون ماه و ماهتاب وخون بلبل خون گل
خون آب و آفتاب و سروها! شمشادها

خون آئین و مروت خون رحم وعاطفت
خون لبخند ومحبت، وای از بیدادها!

خون لیلی خون مجنون خون عشق و زندگی
خون بابک خون آرش، کاوه ها، فرهادها

چیستید ای مردگان گور زاد گور زی
در ره طراری خون برترین فصا دها

تا وزد گند شمایان بر حیات ملتی
اهرمن را با شما اهریمنان امدادها

بشنوید از من حکایت را که: بادی برگذشت
تا به دوران من و ما از زمان مادها

هرکجا او استخوانی یافت از فرعونها
یا که خونی خشک گشته در رگ جلادها

هرکجا او یافت رسمی از توحش یا که جست
درشرارت، مکتبی دارای استعدادها

هرکجا او د ید تصویری پر از گرد و غبار
ازخدایان جهانٍ عصر استبدادها

برگرفت و کرد تخمیر و شما را خلق کرد
بعد از آن بنشاندتان بر مسند بیدادها

تا بماند در دل تاریخ تصویری تمام
مطلق جلادها!بیدادها! شیادها!

گوش دارید ای شریران! گر چه ساز شرق و غرب
تا خموش آرد به نای مردمان فریادها

مینوازد زیر و بم سرمست سوگ مردمان
نغمه ی بی وقفه ی شاد مبارکبادها

گوش دارید ای شریران گر چه در مدح شما
زن بمزدان ایستاده در صف قوادها

گوش دارید ای شریران گر چه شیطان را شما
بوده اید از روز اول برترین استادها

یک نفس خاموش این ملت نیامد، هر نفس
گر چه بر فرقش فرو بارید بس بیدادها

چیست در ژرف سکوت سرد این فریاد سرخ
همچنان موجی که دردریائی از فریادها

چون کلافی کهکشانی روشن از صد آذرخش
چون غریو تندری از نای مردمزادها

میروید ای رفتگان! در بادها از یادها
یادهاتان نیز خواهد گشت پاک از بادها
30اوت 2006
از مجموعه شعر منتشر شده نیایش نهانی مرتدان

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

تابلوهای بهاری شماره سوم اسماعیل وفا یغمایی


موج بهار از سر گلزارها گذشت
موج بهار از سر گلزارها گذشت
«توفان لاله از سر ديوارها گذشت
باريد ابر شوخ و نسيم بنفشه سا
خيس از ميان بارش رگبارها گذشت
نوروز نو شكفت فلك را به نو بهار
نقشي نوين به چرخش پرگارها گذشت
اي دل ممان خموش اگر چند ياد يار
همدوش غم به هر تپش‌ات بارها گذشت
آزادي است و عشق در اين جنگ، شعله ها
بسيارها كه بر دل بسيارها گذشت
عيار زي كه با مدد حق سپاه غم
مغلوب از قلمرو ما بارها گذشت
صبحي رسد «وفا»كه بگويند قلب ما
پيروزمند زآتش معيارها گذشت
مصرع دوم بیت اول از صائب است
***********
درخت باران گسار! سلام! آمد بهار!
درخت باران گسار! سلام! آمد بهار!
سلام !آمد بهار! درخت باران گسار!
ز بوي خاك زمين، شكفته شد آسمان
شكفته بادا ترا ، در اين ميان برگ و بار
هوا خوش و روز خوش، صفاي نوروز خوش
چه غم كه چندا ن صفا نداشت پيرار و پار
نماند و رفت و گذشت، در اين گذشتن نشست
به راههاي زمين ز شادي و غم غبار
وز اين غبارك چه ماند مرا و ما را مگر
به پشت چين جبين خيالكي يادگار
خيالكي همچو مه، كه اندر آن گاهگاه
وزد هزاران خزان به سبزه هاي بهار
در آ زابر خيال، كه واقعيت رسيد
نشسته در بوي گل به نغمه هاي هزار
در آ ز ابر خيال كه خاك اينك خداست
و يا خدا را به خاك فتاده شايد گذار
نه آن خدائي كه شيخ از او حكايت كند
كه پيش او ديو و دد، به حق حق شاهكار!
نه آن هيولاي تلخ نشسته بر تخت ترس
به دوزخي در يمين به جنتي در يسار
هر آنچه جاهل ورا عزيز تر بندگان
هر آنكه اهل خرد ز كوي او الفرار!
نه آن خدا، كاين خدا نموده خود را نهان
به روشناي اميد به ژرف شبهاي تار
به شعله‌ي آن چراغ، كه مي دهد اين نويد
كه در پس پنجره كسي است در انتظار
به بوسه‌ي عاشقان به شامگاه وداع
و صبحگاه وصال چو از ره آيد سوار
سرشت او از بهشت، بهشت او را سرشت
نگه كن اينك كز اوست، زمين ما مشك بار
نشسته در دود ابر، به خويش گويد به ابر:
ـ زمين منم! تشنه ام ، ببار باران ببار!
كه دير گاهي مرا نشد مگر اشك من
ز ديده‌ي مردمان به خاك من آبيار
شود چو رعد و در ابر به ابر فرمان دهذ
شود چو باران و باز چنان يكي آبشار
به خاك ريزد ز خاك بر آورد سر زگل
زگل به باد و ز باد، به جلوه هاي بهار
ز جلوه هاي بهار، به چشم و از چشم من
به دست و از دست من، به شعركي بيقرار
كه مي سرايد ترا ، «وفا» به صبح بهار
در خت باران گسار،سلام آمد بهار!
***********
بهار آمد و شد برگ لاله آتش خيز
بهار آمد و شد برگ لاله آتش خيز
به زير ابر كريم رحيم باران بيز
به شاخ مرده كه شد زنده از هواي بهار
كشيد بلبل عاشق نشيد رستاخيز
كه اي نهان شده در خود ز سايه‌ي اندوه
به آفتاب بهاران زندگي بگريز
به رغم شحنه چنان گل ز پرده بيرون زد
كه ترسم آنكه كند شيخ خار فتوي تيز
بپوش روي گل من! ولي زشيخ بپوش
كه چشم شور فقيهان شهر باشد هيز
ز شيخ روي بپوش به حق حرمت خلق
ز بندگان خدا هيچگه مكن پر هيز
طلوع صبح بهارست و جشن جمشيدي
بيا كه تا بشكوفيم ما و من هم نيز
نگويمت به عبث اين تاملي اي دوست
چه سود زآنكه بهارآمد و تو در پائيز
كنون كه دشت پر از لاله هاست اي ساقي
بپاس خون شقايق وشان شور انگيز
از آن گلاب كه حافظ به خاك آدم ريخت
بيار جامي و بر تربت شهيدان ريز
بهار خاك بر آمد بهار خلق «وفا»
دمد به صاعقه هاي خروش خيزا خيز
**********
گسسته برف و به هم سبزه زار پيوسته
گسسته برف و به هم سبزه زار پيوسته
شكفته آتش آلاله‌هاي نو رسته
به گرگ و ميش، اگر چند نوز مي رخشد
فروغ ديده‌ي چندين ستاره‌ي خسته
ولي به چشم كبوتردرآسمان سحر
به اوج دشت فلق مي تراود آهسته
نگاه! آتش زرتشت مي دمد بشكوه
به رنگهاي غزلخوان و شاد و شايسته
ز تيغ كوه يكي رود روشن رنگين
به لاجورد افقهاي دور بنشسته
گذشت دور زمستان رسيد دولت گل
به جاي بانگ مؤذن زاوج گلدسته
نشست مرغك خوشخوان و نغمه‌ي تكبير
در آسمان سحر در «مليح بشكسته»
گشود بال و پر اندر هواي پاك بهار
به هر كرانه و بر هر دريچة بسته
ز روي مهر به منقار كوچك و رنگين
ترانه خوان شد، با تقه هاي پيوسته:
ـ خداي خاك و خلايق بزرگ باد و كسي
كه در طريقت آزادگي ز خود رسته
بهار جمله نثارست و نو شدن اي دل
خوشا دلي كه به اين راز سبز ره جسته
خوشا دلي كه به باران صبح عيد( وفا)
به غير عشق شد از هر تعلقي شسته
**********

بهار عبا پوش!!
عيد آمد و نو كرد زمين باز قبا را
بردوش فكند از گل و از لاله ردا را
گر نيست جهان سيد و اولاد پيمبر
از چيست كه او كرده چنين سبزعبا را؟
بنگر! كه چسان ريش زمين همچوفقيهان
روئيد و بر آن شانه زنان باد صبا را
بنگر! كه به سر بسته كنون غنچه، عمْامه
منكر مشو اى جان پسر كار خدا را
ــ گر منكر اعجاز خدائى تو بياد آر
بارى طبس ولارو بم و رشت و فسا را!!ــ
زنبور به گرد گل نرگس به زيارت
با وز وز خود زار زند راز خفا را
برمصحف گل بلبل قارى به قرائت
ترتيل كند يكسره انواع دعا را
او توبه نموده است و ز الطاف الهى
كرده ست رها مطربى وكارغنا را
گل نيز شده پرده نشين حرم شرع
با باد صبا، ترك نموده ست زنا را!
وآنسوترك، با روضه قمرى بگشا گوش!
اندوه جگر سوزغريب الغربا را
وين شبنم اشك است كه از ديده ى سبزه
بر خا ك چكد از غم، تا ما و شما را
پيغام دهد: كاول نوروزبجوئيد
از گريه صفا را و دوا را و شفا را
واى ار كه بخنديد و ببوسيد وبه جنبش ــ
در رقص در آريد كمر را و دو پا را
گويدكه بقائى نبود موسم گل را
درياب اگر عاقلى ايام فنا را
آن سنبه ى سوزنده! و آن گرز گرانسنگ
كاين بهر سر و، آن دگرى هست قفا را!
اين فصل و در آن هرچه عيان است مجازى است
بگذر زمجاز و بطلب وصل خدارا
وآن معدن عفو و كرم وعقل كه افكند
بر خطه جم طرح رژيم فقها را!
وآن مركز رحمت كه شكوفاندخزان را
اما به خزان فصل بهار علما را!
آغاز بهار است و خدايا تو ببخشاى
از حرمت گل شطح شرر خيز(وفا) را
وز بعد بهارى كه در آن نيست بهارى
بشكف تو بهارى و در آن نيز تو ما را
29 اسفند 1383خورشيدى
****************
عيد است و تمام بوسه و ماچ كنند

(1)
«از باد صبا دامن گل چاك شده»
ملا گويد حساب دين پاك شده
تا دامن گل را بنمايند رفو
آژير كميته چي بر افلاك شده
(2)
نوروز شد و باعث بد نامي گل
گرد د عدم حجاب اسلامي گل
گل بر سر خود اگر كه چادر فكند
آسيد علي شود همي حامي گل
(3)
عيد آمد و نوروز شد و فصل بهار
زد بوسه به لبهاي گل سرخ هزار
مانند فقيه بي پدر بوته خار
از شدت خشم ميكند داد و هوار
(4)
در صحن سراي شيخ، خواهر سنبل!
مي گفت : تامل اي برادر بلبل!
لب را مگشا مخوان حديثي از عشق
كز خانه برون نرفته اين شيخك خل
(5)
در گشت بسيج بلبلي را ديدم
وين قصه ى بولعجب از او بشنيد م
ميگفت كه شلاق زدندم چون شب
بي صيغه كنار غنچه اي خوابيدم


(6)
نوروز شد و خدا كمي انسان شد
در باد بهار شاخ گل جنبان شد
اي همسفران وقت طرب دريابيد
كاين فرصت مختصر نه جاويدان شد
(7)
عيد است و تمام بوسه و ماچ كنند
غم را به اميد، مات و« مز آچ ‏» كنند!! *
زيرا رسد از راه، بهارى، كاين خلق
چون خربزه شيخ شهر را قاچ كنند
(8)
هر نقش كز اميد به دل، شد پنهان
در طول هزارفصل تاريك خزان
جز آتش اميد به پيروزى خلق
كاندر دل من هنوز باشد سوزان
(9)
با هستي ات اي ملت ايران محشور
« سر سبزي» و « سور» و« سرفرازي» و «سرور»
« سالاري » و« سر بلندي» و « سروري » ات
سه سين دگر زهفت را سازد جور!
(10)
« سفليس‌» و« سياه زخم» و «سل» با « سرطان»
« سوزاك» و «سياه سرفه»، « سيدا»ي دمان
بر سفره ي هفت سين ملايان باد
از روز ازل تا به ابد جاويدان
(11)
اي خلق بزرگ عيد تو فرخنده
بخت تو چو ماه نيمه شب تابنده
در پهنه‌ي رزم با فقيهان پليد
سرسخت بمان و سركش و يكد نده

مارس 2002 ، تكميل مارس 2006
******

ترانك نوروزي

بادٍ شاد
آبٍ ناب
خاكٍ پاك آفتاب
گردش آسمان و چرخش زمين
ـ ببين! ببين! ببين! ـ
نوبهار تازه آفريد و
سبزه بردميد و
لاله زد زبانه ها
از كرانه ها
تا كرانه ها.

گوش دار
هوش دار
كيستي؟چيستي؟
كمتر از
باد و خاك و آب و آفتاب نيستي،
اي نهايت تلاش هرچه بوده است و هست
ـ تا ابداز الست ـ
بر زمين
آفرين !
نوبهار روزگار خويش را تو هم بيافرين
نوروز 1383
****************
گو فراز آید بهاران
نوبهار آمد!
گل به بار آمد!
باز می گویند چون سال گذشته
بلبل عاشق زرنگ و بوی گلها بیقرار آمد!.
در بهاری نو
می توان چون کودکان
با سکه ای شادی نمود و سبز شد آری
میتوان در این جسد باران
میتوان در امتدادهرچه گورستان زبعد هر چه گورستان
می توان درقحط نان در رونق دین قحط ایمان
قحط شادی قحط آزادی وآبادی
در عبور این سموم خشک در باران بی پایان اشک اما
چون بزرگان!

باد در غبغب فکنده خنده ای آویخت بر لبها
خویش را شاید که با بلغور وقوراقورافیون دعائی
خویش را شاید که با افسون مرموز خدا یا نا خدائی
خویش را شاید که با سینی ز سنجد
یا که یک سینی زسنجد
غرق الطاف خدا دانست باری
و به عادت مرتکب شد!
باز هم در بهمنی بورانی از سوگ وعزا تبریک دیگر،
من ولی شکر خدا منت پذیر سرنوشت و سرگذشت خویش
نی زخیل کودکان و نی بزرگان
{در میان این و آن اما
هیچ بن هیچ ابن هیچستان
اندرین صحرا اگر نه دشت لوچستان و پوچستان
گاهگاهی رشک پیچستان!}
من ولی دیگر ملول از هرچه سنت های سائیده
اگر که هیچکس را خوش نیاید
با شما می گویم ای یاران:
گو رود فصل زمستان
گو فراز آید بهاران
گو که یخها آب گردد
تا بجوشد زیر و بالا لاله زاران
گو دود آهوی کوهی در میان دشت
یا بقول حضرت نیما: زند در آبها ماهی معلق!
یا که با تعبیر حافظ: بادگردد مشک افشان
و از این مایه هزاران صد هزاران،
لیک تا این دیو این طاعون
لیک تا این کهنکی
این گندناک ننگ اعصار و قرون
برمسند و تخت است و بخت مردمان دربند و زندان
فاش می گویم

ببخشیدم رفیقان!
در نظرگاه من از آن بهمن خنجر به پشت دور دستان
هر بهارانی شهادتگاه نوروز است،
و بر این ره
در شهادتگاه نوروزی دگر با خود می اندیشم:
یک بهاران ملتی
چونان سپاه تیره پوش سوگوار تلخ تندر وار بومسلم
شعله بر کف کولبار تجربت بر دوش
جامه ی سوگ سیاه نو بهاران شهید خویشتن راگر به بر می کرد
زین زمستانها سفر می کرد.

****
اندک اندک شب به پایان میرسد
نوروز می آید
نرم نرمک مید مد خورشید بر سرتاسر ایران
میرود شب
روز می آید
چشمهای بسته را آنسوترک از پلکهایم می گشایم
بر فراز چوبه داری میان گرگ و میش صبح
بلبلی

در سوگ گل
در باد میخواند
ریسمان دار
شرمناک از خاطرات خویش
در نسیم صبح نوروز است لرزان....
نوروز 1386خورشیدی



هفت ساعت!
صبح نوروز است،
در میان خانه ویرانه ام در دوردستانی که دور از من
مادرم باز آمده از راههای دور
از جهان ناشنا سی که بوددروازه ی آن گور.


مادرم!
سالها بعد از وفاتش آمده
تا سفره ی نوروزی خود را بیاراید
خانه را جارو زده چونان گذشته
شسته حوض کاشی سبز قدیمی را
فرش را انداخته اندر کنار حوض
کرده قلیان پدر را چاق با تنباکوی مرغوب حککان
دانه پاشیده برای قمریان زیر درخت توت
چادرش را چون همیشه تا زده
افکنده روی شاخه ی انجیرک فرتوت
سفره را آراسته اما به ترتیب عجیبی
نیست بر خوان سکه و سیر و سماق و سبزی و سرکه
نیز سیبی
جای هر سین ساعتی بنهاده بر خوان
دوخته بر صفحه ی هر هفت ساعت هر دو چشمان را
گوشها را بسته بر هر تیک تاکی در گذرگاه زمان
غرق در اندیشه ای و آرزوئی روشن و تاریک
زیر لب با خویش می گوید:
که زمان جاریست
و به پایان می رسد این جابران را روزگاران.

صبح نوروز است می بینم
غیر آن ساعت که بر برج بلند شهر «برج مارکار یزد»
دور دستی از زمان را پیشتر زانکه فراز آید
با نگاه خویش می بیند و می پاید
در میان صدهزاران بیشماران خانه در ایران
برسر هر خوان
در کنار زندگان و مردگان
در کنار مادران باز گشته زآنسوی آفاق گورستان
هفت ساعت
در گذرگاه زمان
آواز خوانان....
نوروز 1386 خورشیدی

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

متن شعر بهار بزرگ



بهار بزرگ
اسماعیل وفا یغمائی

غبار بشوی، زچهره، خود بهار رسید
بهار وزید، بهار شکفت، بهار دمید
زقله ی کوه، ز سینه ی دشت، ز دامن کشت
ز هر چه که سرخ، زهرچه که زرد، زهرچه سپید
زمهر و زمه، از آن خم ره، زقوس قزح
که پل زده است، به خانه ی، ابر زگیسوی بید
زخنده ی گل، زخنده ی،تو زگریه ی من
که از سر مهر، به چهره ی تو، به هدیه چکید
زبرگ گلی، که بر سر باد، زکوچه گذشت
وزآنکه دمی، به شاخه نشست، سرود و پرید
شکفت جهان! غریبه ممان، زروح بهار
اگر چه ترا، هزار امید، شکست و خمید
که شادی وغم، به هستی ما، به یکدگرند
و در پی هم، روند و شوند، نهان و پدید
غریبه ممان! اگرچه ترا، از آنچه گذشت
به هر نفسی، هزار دریغ، به سینه خزید
-از آنکه جهان، شکفته ولی، به خانه تو
که گشته سرا، به اهرمنی، شریر و پلید
نه دانه فشاند، کسی به زمین، به سال کهن
نه دانه شکفت، نه حاصل آن، کسی دروید
نه کارگری، به کارگهی، به کار ستاد
نه هیچ کجا، زضربه ی پتک، جرقه جهید
غریبه ممان! که می گذرد زهر چه حصار
بهار و کنون، تو زنده بدار، بهار امید
غریبه ممان! اگر چه ترا، ز باد خزان
شکسته به رخ، تبسم و اشک، به چهره دوید
مگر که ترا، نمانده به یاد، به بهمن سرد
چگونه بهار! جرقه زد و زبانه کشید
غریبه ممان! اگرچه ترا، ز سرخی گل
به خاطره ها، شراره فتد، ز هر که شهید
غریبه ممان! اگر چه دگر ز جور خزان
ز دست شده ست، شمار گلی که ناشکفید
که آ نکه شکست، که آنکه فسرد، نمرد نمرد
به قفل بزرگ، که سد رهست، شده ست کلید
و در سحری، نه دیر و نه دور، طنین فکنند
به کوه و به دشت، به شهر و به کوه، دهند نوید
که قفل بزرگ، شکسته شد و طلسم شکست
خجسته بهار! بهار بزرگ! زراه رسید
ز راه رسید زراه رسید....
دیماه هزار سیصد و شصت وسه
فرانسه،والدواز، پونتواز،روستای ابلیج
حاشیه راه میان دهکده ابلیج و کوقمه ان ویکسین

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

سرود آتش مقدس باستانی

سرود آتش مقدس باستانی
شعر وآهنگ اسماعیل وفا یغمایی
برافروز ای آتش باستانی
بده گرمیی سردی زندگانی
برافراز اینک اهورا سرودی
ز مهر و ز مزدک ز زرتشت ومانی
برافروز ای آتش سرکش ،
در این میهن شاد و شنگ و خوش
بسوزان آئین اهریمن، مر این ضحاکان مردمکش
کزین دین دیوان به پیدا و پنهان در ایران نماند
به هر دل به هر جان مگر آتش مهر فروزان نماند
*****
تو آن آتشی، که بی خامشی
زعهد جم و کی، فروزان و سوزان،ز صد دشت وصد درگذر کرده ای
تو آن آتشی، که بی خامشی
ز رطل وخم می، خروشان و جوشان زساغر به ساغر سفر کرده ای
برافراز وبرافروز و برافروزان
بسوزان زبنیان سیاهی ، ستمکارگی، سفلگی را
به هرجازبنیان بسوزان
تو سالوس وسوگ سیهکاری وسوز زسرما
برافروز ای آتش باستانی
بده گرمیی سردی زندگانی
برافراز اینک اهورا سرودی
ز مهر و ز مزدک ز زرتشت ومانی

تابلوهای بهاری شماره دوم. اسماعیل وفا یغمایی




تابلوهای بهاری و نوروزی
شماره دوم
مجموعه ای ازشعرها و غزلهای بهاری
اسماعیل وفا یغمایی
غزلهاو شعرها و ترانه سرودهای بهاری و نوروزی که تا به امروز سروده ام ، از سال 1358 تا به امروز و در کشاکش ایامی که شادی و بهار و نوروز در سرزمین ما در تهاجم سوگ و ارتجاع بوده است بیش از صد قطعه است که شماری از این آثار را در مقدم نوروزی که در راه است تقدیم خوانندگان گرامی میکنم باشد که اندکی بر لطف و صفای نوروز و بهاربیفزاید.ا
اسماعیل وفا یغمایی.

اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش
تابلوهای بهاری.اسماعیل وفا . شماره یک

تابلوی ششم
بهار آمد و در دشت دور لاله شکفت
بهار آمد و در دشت دور لاله شكفت
به دست جام مي و باده در پياله شكفت
به هفت شكر سپاس اي خدا كه سردي دي
برفت و باز شرار مي دو ساله شكفت
بهار آمد و زد بوسه بر لبان شبان
شبان خسته به ني لب نهاد و لاله شكفت
من آن نواي ني‌ام اي وطن كه هستي من
به آب و خاك تو در دور استحاله شكفت
گهي نسيم شد و از دريچه اي بگذشت
گهي چو خون كبوتر به برگ لاله شكفت
گهي چو صبح تلالو به آن رخان بخشيد
گهي سياهي شب شد در آن كلاله شكفت
هنوز آن شب نوروزت اي وطن از ياد
نرفته است كه مه در ميان هاله شكفت
شبي كه ابر بهارت ز رعد گل باريد
شبي كه پونه وحشي ميان ژاله شكفت
هنوز در پي آنم مگو محالست اين
بسا محال كه ديديم لامحاله شكفت
به يمن باد بهاري «وفا» ترانه تو
به گل نشست و چو گل اندرين رساله شكفت
تابلوی هفتم

دریای صبح موج زد و آفتاب شد
درياي صبح موج زد وآفتاب شد
برشاخه ها سكوت زمستان سراب شد
بوئ بنفشه بال زد اندرهواي خاك
بال پرنده شسته به اشك سحاب شد
آن‌آبشار خفته به يخ بركبودكوه
گيسوگشود وخانه‌ي چنگ و رباب شد
باچشم گل گشودزمين پلك بسته را
بگشاي چشم بسته جهان آفتاب شد
دردفترغزل فكن آتش زرازگل
آميزه باغزل همه عالم كتاب شد
گمگشته دردقايق حيرت نگاه شو
كزلطف اين حقيقت،دل نكته ياب شد
ويرانه شو ميان گل و مل كه دربهار
آبادآن كسي كه سراسرخراب شد
آمدبهار و زاهدمسكين به حيرت است
از گل كه پيش چشم جهان بي حجاب شد
هشدار اي فقيه عليرغم حكم تو
آيد بهار وآمد و باز انقلاب شد
بادبهار آمد و توفان گلفشان
آيد ترانه خوان كه زمان حساب شد
اي خوش حكايت من و آوارگي وفا
زآن غم چه غم كه شيب رسيد و شباب شد
روز ازل ميان معماي هست و نيست
تقدير ما حكايت باد و شهاب شد
ساقي به تاق ابروي رندان و رهروان
ما را بريز باده كه گاه شراب شد
تابلوی هشتم
آنک سحر در اینه ها آفتاب زد

آنك سحر!درآينه ها آفتاب زد
بانگ خروس پر زفلق راه خواب زد
درباغ پير برگ گل نوجوان شوخ
عريان شد و به زمزمه‌ي جوي اب زد
چيزي شگفت و زنده شكفت آه گوئيا
برق سراب در دل جام شراب زد
خنديد نوبهار
خنديد نوبهار درآينده برجهان
شد ترمه گذشته نهان در مه زمان
در راه بيكران زمان بازكاروان
مي بگذرد به شادي وانده جرس زنان
با زنگ كاروان كه زند زير و بم بگو
با خاطرات تيره كه؛بدرود مردگان!
بوسيدني‌ست گل
بوسيدني‌ست گل رخ چونان گلش ببوس
نوشيدني‌ست جام بنوشان و خوش بنوش
آنگه به شعر رند جهانسوز شهر عشق
با اين دعا به حضرت حق در طلب بكوش
«يارب به وقت گل گنه بنده عفو كن
عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش»
يك بوسه اي بهار
يك بوسه اي بهار كنون بررخان تو
تا بشكفد لبان من اندر لبان تو
يك بوسه اي بهار كه از بوسه ات شود
هر واژه ام به معجزه اي گلفشان تو
يك بوسه اي بهار كه تا جاودان شوم
يكسر مگر مسافر جان نهان تو
تابلوی نهم
شهر من باز به گل بشکفی و روح بهار
شهر من! باز به گل بشكفي و روح بهار
چنگ خواهد زد سرمست پس از اين شب تار
گل من! باز از اين خاك برآئي هرچند
خاك من باشد درباد وزان همچو غبار
خاك من! پاك شوي باز تو در گريه شوق
زين همه اشك و شوي شاد و زشبنم سرشار
وه كه در گريه خود غرقه شوم در لبخند
گرچه دارم به جگرآتش وبرمژگان خار
و به چشمان تو سوگند كه از سرمستي
پاي از ره نشناسم من و در از ديوار
چو بيادآورم اي يار كه مي‌رخشد مست
به سحرگاهي گمگشته دراين شهر و ديار
شهر در بوسه وبوسه به لب و لب در تب
كوچه در هلهله و شادي وگل بر ديوار
شهر من! ديشب از خواجه‌ي شيرازي تو
كه به دامان تو رخشيد چو دري شهوار
به تفأل ز تو پرسيدم واز عالم عشق
اين چنين گفت مرا راز و عيان كرد اسرار
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه‌ي گل
نخوت باد دي آخر شده و رونق خار
تابلوی دهم
تشنه برگ گل و شبنمم ای باد بهار
تشنه برگ گل و شبنمم اي باد بهار
جامي از برگ گل و شبنمم از لطف بيار
كاشكي خانه من درنگه بلبل بود
تا بديدم كه به گل خوانده كدامين اسرار
كاين چنين در نفس صبحگهان از سر شوق
فكند در نفس صبحگهان شور و شرار
به ميان دوعدم عشق چه رازي دارد
كه ببرده‌ست زمرغان چمن صبر و قرار
ما كه در خاك نشيني به ره عشق گره
نگشوديم مگر عاقبت از گرد و غبار
اصل با وصل چو در چرخ نباشد اخر
رفت معشوق و بجا ماند دل عاشق و زار
دست تقدير چو در پرده رازست وفا
نيست پيدا كه چه تصوير بر آرد پرگار

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

در دفاع از حرمت کلمه رفیق و دو شعر اسماعیل وفا



در دفاع از حرمت کلمه رفیق
یاداشت مرا در باره درج شعرم در «سایت ایران دیدبان» دیده اید. زبده مزدوران فعال در «ایران دیدبان» و «خادمان ناب و بی غل و غش» دستگاه جنایت و سرکوب و وقاحت ملایان حاکم بر ایران با نوشتن مطلبی و با آلودن کلمه «رفیق» مرا مورد خطاب قرار داده نواخته اند. مرا به طور شخصی پاسخی نیست. پاسخ شخصی من فارغ از داوریهای این و آن چنانکه گفته و نوشته ام مانند هر کس دیگر واقعیت زندگی وکار و روزگار قلمی و عملی من است در مبارزه با دو دیکتاتوری شاه و شیخ، تا روزگاری که دفتر زندگی بسته شود و به تمامت قابل بررسی باشد،اما در رابطه با کلمه «رفیق: وکاتالیزور قراردادن این کلمه میان من و مشتی جلاد که سراپایشان در راستای جنایتی سی ساله علیه ملت شریف ایران به خون آلوده است باید خطاب به آنان بگویم زهی وقاحت و بیشرمی! و به گمانم به قول احمد شاملو :قبح از قباحت رخت بر بسته است . من در باره علاقمندان به شما کلمه «رفیق» را بکار نمی برم اما نزدیکان شما آنانند که دو سال قبل در شعر «دو شغل شریف ما خائنان » آنان را ستودم!!. شمایان اگر وقاحت را در درگاه فقیه نیاموخته بودید میدانستید که « حرمت نان و نمک مردم» که جای خود دارد، «یاد و خاطره نزدیک به پانصد رفیق مبارز و مجاهد» ، رفقای دوران زندان و دبستان و دبیرستان و دانشگاه، و کوهها و صحراها و سفرها ، که یا در خیابانها به گلوله شما جلادان بسته شدند یا بر دارهای شما پلیدان کشیده شدند ، یا بر تخت شکنجه و شلاق شما «تعزیر گران و تقتیلگران» جانباختند جای خود دارد، ولی تنها سنگینی پیکر سرد کوچکترین برادرم که در نظرگاه و در برابر پدر و مادرم بر دار کشیده شد و در خیابانهای مشهد توسط«رفیقان» شما برخاک کشیده شد و طی این بیست و هفت سال بر شانه های من و با من است کافی است که علیرغم هر اختلاف نظری و عملی با دیگران که نه پنهان می کنم و نه باید پنهان کرد، تا پایان عمر در صف چند میلیونی خونخواهان، و سوگواران و داغداران میهن خود باقی بمانم و وقاحت بیش از حد شما در پیش چشمانتان پرده آویخته است . بیش از این را به دو شعر وا میگذارم.
اسماعیل وفا یغمایی
هفت مارس 2008
عکسها.
مجاهد خلق علی امیر کبیر یغمائی
تولد هزار و سیصد و چهل و یک .سراوان
شهادت. هفت تیرماه هزار و سیصد و شصت و یک مشهد
________________________________________________________
انگار در این سرزمین
اسماعیل وفا یغمائی

انکار نمی کنم و خاموش نمیشوم:ا
دهان چون به گلایه باز کنی
غریو گله ی گرگان و خرناسه و خره ی خوکان غوغا میکند
به ستایش تو!ا
به ستایش« رفیق !!شاعر ایرانی!!»ا
تا خاموش شوی و خاموش بمانی
یا سکوت کنی و ساکن بمانی
وگلایه ات را در گلو گره بزنی
یا فریادی رساتر بر آوری
اما به قاعده وروال آنان! و به معیار بارگاه فقیه
وهماهنگ با ضرباهنگ کشش و سا یش ساطورهای سلاخان
بر کاردها و کاردک های خونچکان
تا تیزتر شوند
تاچالاکتر بر گرده ی ملت بنشینند و بدرند
انگار در این سرزمین خورشید
خورشید که بینائی «شعر» و «شاعران ایرانی» است
خورشید که همیشه درزیر پلکهای شعر بیدارست
بر ظلمات خونزده نمی تابد ونمی نالد و نمی گرید!ا
انگار نه تابیده است و نه نگریسته
و نه نالیده است و نه گریسته
با آن همه شعاعها و شعرها و چکامه خیس از اشک
بردارها و دردها
بر زنجیرها و ضجه ها و زخمها
انگار در این سرزمین متاسفانه باید به تداوم توضیح داد!ا
انگار در این سر زمین
فقیهان از تلواره اجساد مردمان منبر و مسند نساخته اند
انگار در فنجان داغ چای شان
آخرین چشم از حدقه در آمده نمی نگردشان
انگاربوی خوش! دستان بریده شده بر میز ضیافتخانه بارگاه ولایت
در میان قاب بزرگ چینی
درمیان قطعات لیمو و شاخه های نعنا و ریحان
اشتهای پیره فقیهان میهمان را تیز نمی کند
انگار چرم نرم نعلینشان
از پوست آخرین نوزادان به ظلم و ظلمت مرده نیست
انگار عصاهای زیبایشان در مسیری سی ساله
تق تق کنان و کوبان بر سنگفرش سپید جمجمه ها
از استخوان ساق بالا بلندترین شهیدان این ملت
و رشته تسبیحشان
ازرشته های موی آخرین زنان بر دار آویخته نیست
انگار در این سیاهی سترگ سی ساله هیچ اتفاقی نیفتاده
واین همه خیانت و جنایت
افسانه
بود،و افسانه است ،و افسانه خواهد بود
و انگار در این سی سال
که حکیم طوس شاهنامه را بپایان برد و من روزگار را
من ! «شاعر ایرانی» چون «فرخی سیستانی»ا
تا کاخی فراهم آورم
و کنیزکان جوان نارپستان و غلامکان زرین کمر
و اسبان و استران و الاغان سیمین لگام
به ستایش گله های خنگهای خروشان و یال افشان
در داغگاه « امیر ابوالمظفر » والی چغانیان مشغول بوده ام
ونه سرایش زخمهای فروزان و داغهای سوزان ملت ایران
که دیریست سراسر این خاک
داغگاه ملت است و داغدارآزادی و سوگوارعدالت



دو سنگ آسیاست که می چرخند
دو سنگ آسیا ست که می چرخند
دو سنگ آسیای تاریک و روشن
سیاه و سرخ و سنگین وسهمگین
دو سنگ آسیای مخالف
که نه دست آسیابان پیر روستا
که رود خون وتوفان تاریخ میچرخانندشان
دو سنگ آسیا نه برای سائیدن گندم
و آراستن نانی بر خوانی
که برای سائیدن یکدیگر
که در ریزش غبار- سنگها و سیلابه های بخار آلود خون و اشک
آن یک بناچار وبه ذات و این یک به اراده
آن یک بر مسند ظلم بیداد و این یک منادیگر مظلوم مدعی داد
غرش کنان می چرخند و می سایند و سائیده می شوند
تا کار بپایان رسد
و آن یک این را و یا این یک آن را درشکند
و سرود فاتح برخیزد
و گفته میشود و می گویند و میگوئی:
وای بر آنکه خطر سفرو گذر
از میان دو آسیا سنگی چنین را بر خود هموار کند.ا



دریغا
وفادار با مردم و میهن
کار من سفر است و نه سکون
از پس این همه سفر و سفر
چرا از سفر هراسان باشم.
که سعدی از «راه بامیان و مسیر حرامیان» گذر کرد
تا گلستان را به ارمغان آورد
و من اگر نه گلستانی شاید خارستانی را به ارمغان آورم
و از آن اگر نه تاج گلی شاید تاج خاری بر سر خویش
من اما سفر خواهم کرد
از میان دو آسیا سنگ
حاصل شاید غباری باشد از دانه گندمی سفر کرده
و یا حکایتی بیادگار بر دیوار
ازرهگذری گذر کرده

دریغا
که من خود آسیا سنگم
سنگی یک از این دو
در سفر از میانه خویش و دشمن
پیش از خاموش شدن،ا
تا چون شمعی که در آینه شعله خویش را می نگرد
خویشتن را بنگرم!
خود را و تاریکی پیرامونم را
تا بر خویش و تو
تا بر روان و نهان خویش وتو دستی بسایم
تا خویشتن را و تو را بهتربشناسم
تا خویشتن را و ترا روشنتر بشناسم.
تا بدانم که کیستم
هفتمم مارس دو هزار و هشت

دو شغل شريف! ما خائنان
رفیقان حقیقی ایران دیدبان
اسماعیل وفا یغمایی

دو شغل داريم ما
دو شغل شريف! داريم ما خائنان.
الكاسب حبيب الله!
از صبح زود تا نيمروز
در آرايشگاه كار مى كنيم،
ريش خامنه اى را فر مى زنيم
سبيل رفسنجانى را مى تابانيم
زير ابروى احمدى نژاد را بر مى داريم
به بيضتين مصباح يزدى پولك مى چسبانيم
و زنگوله هاى خوش صدا آويزان مى كنيم
دستهاى خونين جلادان را كرم مى ماليم و مانيكور مى كنيم
مشت و مالشان مى دهيم
تا خستگى از تـنشان بدر برود
به زير بغلها
و كشاله هاى رانشان عطر وگلاب مى پاشيم
ريشهايشان را آرايش
و پشمهايشان را پيرايش مى كنيم
و اين چنين
تا خورشيد به سقف آسمان برسد
عرقريزان كار مى كنيم
و سپس كركره را پائين مى كشيم.


عصر كه مى رسد
شكارچيانيم ما
شكارچيانى با خنجرها و دندانهاى تيز شده
و بيست چنگال بر دستها و پاها
و نيشى زهر آگين در انتهاى دمبهامان
شكارچيانى كه كباب مجاهد و مبارز
و پناهنده و تبعيدى را دوست دارد
بوكشان و تازان
با دندانهاى راست شده
و چنگالهاى سيخ شده
و سوراخهاى كاملا گشاد شده دماغهايمان
تبعيدى ها را تعقيب مى كنيم
بدنهاى شلاق خورده و رنج كشيده را جستجو مى كنيم
آنهائى را كه سالها براى آزادى جنگيده اند
آنهائى را كه براى آزادى مى جنگند
آنهائى را كه از زندانها نيمه جانى بدر برده اند
آنهائى را كه در تبعيد پير شده اند
مادرهاى چندين شهيد داده را
پدرهاى غمگين از بار اندوه را
قربانيان تروريسم
قربانيان تجاوز
قربانيان تختهاى شكنجه را
تعقيب مى كنيم
افشا مى كنيم
با سرويسهاى امنيتى بيگانه
و با الدنگ ترين جناح هاى دست راستى
كه با خون مردم تجارت مى كنند
عليه شان پرونده مى سازيم
در سايت هايمان
و روزنامه هايمان
و كتابهايمان
با مصاحبه هايمان
با سخنرانى هايمان
به آنها حمله مى كنيم
تا به زمينشان بياندازيم
و گلويشان را بدريم
و خون داغشان را بنوشيم
و گوشتشان را زير زبانمان مزه مزه كنيم،
ــ وچه لذتى دارد
ليسيد ن زخمهاى هنوز بهبود نيافته قربانيان جمهورى اسلامى ــ
و اين چنين تا شب برسد مى تازيم
و چون شب مى رسد به خانه هايمان باز مى گرديم،
درخانه هايمان همه چيز خوب است
همه چيز مناسب است
همه چيز به كام ماست
همه چيز به ما امنيت و آرامش مى دهد
مگر آينه اى قد نما
مگر آينه اى لعنتى
كه اگر چه لباس پوشيده باشيم
ما را عريان نشان مى دهد
عريان تا اعماق خون و استخوانمان
عريان تا اعماق جانمان
انجا كه ارواحمان گنديده است
و كرم گذاشته است
واين آينه لعنتى
هر شب به ما مى گويد
كه چقدر پفيوزيم
و اين آينه لعنتى
حتى گاهى در خوابهايمان مى درخشد!
اين آينه را نه مى توانيم بشكنيم
و نه از ديوار برداريم
اما چندان مهم نيست
پاكتهاى پول ولى فقيه
پاكتهاى پول آخر ماه
همه چيز را حل مى كند
اگر چه خائنانيم ما
خائنانيم
با دوشغل شريف
آرايشگران وشكارچيان.
نوزده دسامبر دوهزار و پنج

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

سه غزل در ستایش زنان ایران.اسماعیل وفا



سه غزل در ستایش زنان اسماعیل وفا یغمایی


سروچون قامت تو قامت رعنا ننمود

غزلی در ماهور برای زيبائی و شجاعت شورنده برارتجاع
سياه مذهبی، برای آزاد زنان ايران

سرو چون قامت تو قامت رعنا ننمود
نرگس خفته، چو چشمان تو زيبا ننمود
وين سکوتی که بر آن بسته زناگفته گره
غير فرياد تو،کس ناطق و گويا ننمود
ديرگاهيست که اين خطه خراب از غوغاست
کس به آبادی اش اما چو تو غوغا ننمود
طره ی زلف ترا بيهده «حافظ» نسرود
به خطا خال ترا «خواجه» تماشا ننمود
به تمنای تو در هر غزلی سوخت چوشمع
آنکه از جمله جهان هيچ تمنا ننمود
فارغ از شطح بزرگان و خرافات عتيق
«خواجه» شد «عبد» ونظرجانب «مولا» ننمود
روی بر تافت زهرمرشد و مسجد اما
جز به پيش بت تو قامت خود تا ننمود
ز همه معجزه ها تافت سر اما چو« وفا»
معجز روی و خط وحسن تو حاشا ننمود
زانکه چونان رخ زيبای تو کس از رخ شيخ
پرده ی زهد ريا پاره و افشا ننمود
وآنچه را در پس اين پرده ز «اسرارمگو»
بود، غير از تو مگر، خوب هويدا ننمود
کور باد انکه به «صد بار هزار»از سر شوق *
چو «فروغی» رخ خوب تو تماشا ننمود
کس ندانست مقام سخن، ار «حافظ» را
دامن شعرپرازلؤلؤ لالا ننمود
گفت:بر باد مده زلف که بر باد دهی**
تو مرا، ليک نظر جانب ملا ننمود!
زلف بر باد بده! تا بدهی بر بادش!
که جز او، خاک کسی بر سردلها ننمود
زلف بر باد بده! چونکه چنين معجزه را
نه محمد نه مسيحا ونه موسا ننمود
اژدهائی که ز دين چنبره در چنبره زد
چاره اش را نه «عصا» نی «يد بيضا» ننمود
چاره، «شق القمر» روی دلاويز تو بود
که از اين ظلمت ويران شده پروا ننمود
باز کن چهره و بگشا لب و فرياد بر آر
که کسی جز تو چنين کار گران را ننمود
قامتت پرچم رزم آوری ملت ماست
که مر او را مگر البرز چو همتا ننمود
درس رادی ز زنان گيرکه در مسلخ شيخ
کس چو آنان به شهامت قد و بالا ننمود
15 ژوئن 2006
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار ديده تماشا کنم ترا (فروغی بسطامی)
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم( حافظ


آنکه عالم همه مست است ز رنگ ی و بویش
آنكه عالم همه مست است ز رنگ وي و بويش
بگذاريد كه خورشيد زند شانه به مويش!
بگذاريد كه باد سحري بوسه ربايد
ز رخانش، ز دو چشمش، ز لبانش، ز گلويش
حُسن نقاش ازل زد رقم اين، يا كه طبيعت
به خدا هر كه رقم زد، نبود خصم و عدويش
به تبر داري دين، ساقه و ساقش بشكستيد
كه «خدا» را نه، «شما» راست هراس از تك و پويش!
خوب دانيد گر اين بندي غمگين شود آزاد
لرزه بر تخت امامت فكند هاي اش و هويش!
پرده ي عزت او را بدريديد و نهاديد
ز سر جهل يكي پرده به فرق سر و رويش
شرمتان باد! كه در اين عطشستان بفكنديد
فارغ از تشنگي اش سنگ ديانت به سبويش
قرنها رفت و نديديد، زاندوه، دو چشمش
شده چون چشمه و رخساره‌ي او، بستر جويش
كيست اين لولي زيبا، كه گر آزاد ببالد
خرد و عشق زند پرچم تسليم به كويش
«مادر» و «خواهر» و «معشوق» و «زن» و «دختر» و «يار»ست
كور باد آنكه به خواري نگه افكند به سويش
تا به انكار جمالش بنشينند سفييهان
هر چه زشتي به جهانست نمودند هوويش
برو اي مومن مكار كه بيم است «وفا» را
بسرايد ز طريق تو و اسرار مگويش
بسرايد ز خدائي كه شود سُخره‌ي عالم
بدر آيد اگر از روي حقيقت ته و تويش!
چه خدائي كه در آميخته با معجزه‌ي جهل!
همه رسمش، همه راهش، همه خُلق اش، همه خويش
خرقه را باد برد نيز حجابي و مرامي
كه جهاني به عذاب آمده از لاشه و بويش


دف است و کف
دف است و كف، شب و شمع و شراب و بزم نهاني
در ابتداي شب شيب و انتهاي جواني
نهاده سر به بر ساز خويش مطرب و پيداست
كه گشته يكسره در موج شور غرقه و فاني
در ابتداي شب او مي نواخت ساز و كنون ساز
نوازدش به نوازش چنانكه افتد و داني
حديث چشم خوشش گفت و آن لبان كه به رشكند
از آن دقايق مستي از اين عقيق يماني
بپاي خيز و برافراز قامتي و بر افروز
شراره اي كه از آن آتش دلم بنشا ني
هواي زهد ندارم بريز باده به ساغر
كه با كرشمه و شعري دهيم باز نشاني
خداي را به جهاني كه اندر آن اثري نيست
ز سر بريدن دل با فريب لفظ و معاني
برقص و زلف بر افشان كه در زمانه چنين خوش
نبوده است كسي را عليه شيخ تباني
چنين كه مومن مسكين ز كفر زلف تو لرزد
گمان برم كه نماند به تخت بخت زماني
زحكم زلف تو در مانده است و فتوي چشمت
به فتنه افكند آخر به چشم شيخ جهاني
بيامدند و برفتند زاهدان و بمانده است
حديث چشم تو بر جا و ابروان كماني
زكفر زلف تو زاهد اگر بدر ببرد جان
از اين غزل نبرد جان «وفا» به هيچ زماني