چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

یکشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۹

مزمورهای زمینی.اسماعیل وفا یغمائی. شعرهای یکم تا پنجم

( بجای مقدمه)
1
گامی چند
با یاری موافق
               در نسیم.

درآنسوی سیم های خاردار
خورشید شامگاه برخار وخاک می وزد
و سگان طلوع شب را هایها در افکنده اند.

بر گوی
        معلق
              زمین
آرام ایستادن
قلب خود را تا ژرفای جهان پرواز دادن
وغبار بازیگوش را به آرامش نگریستن،
هنگام که وقایع تقطیر می شوند
و شعر حقیقی ترین است
به فرجام روزی دیگر.

نوشیدن
خوردن
نفس برآوردن.

عشق ورزیدن
جنگیدن
و مردن،
در امید فردایی که ترمه ی جاشیه اش
درآفاب رؤیای باف ته می شود.

با آوارهای تاریکش
دریا ازآن دیگران باد،
از تمام جهان قطراتی ماراست
برآمده از تقطیرهرآنچه شوکران
                                    و
                                    شهد.




2
از فراز خویشتن
جهان را  نگریستن- چون کوهی-،
از خویش برآمدن چون شعله ای
و دریاوار سرخویش کوفتن
تا آن هنگام که آدمیان را نگاهی و شعله ای باشی در تنهایی خویش،


در تطاول توفان
تلاش ما بشارت ساحل هاست
یا شاید ستایش سکوت
-در جرنگاجرنگ سرودهای سرد افتخار-
تا نوای جهان شنیده شود.

کار ما شاید فرو بستن پلک هاست!
در زمانی که شب تفسیر می شود،
کار ما سخن گفتن از قلب آدمی ست
و دست هایش
در سرمای کهکشان،

در اعماق
دوایر درهم زمان در یکدیگر می چرخند
و جهان در ارتفاع انسان گسدرده می شود،
کار ما سخن گفتن از ارتفاع انسانست در ژرفاها
حتی هنگام که در خود فروغلطیده است.
3
سفرآغاز شد
همه چیز را برخاک بجا نهادیم
مگر زخم
           و خاطره را.

تمام راه
در هر زخم شمعی می سوخت
و مقتولان برخاکریزهای کودکی آواز می خواندند
تمام راه خیس خون گذشتیم.

نه نانی
 نه کوزه ی آبی
و نه چوبدستی
من تها قلب خویش را با خود می برد
-سراسر دل بودم شاید-
و مرا همسفری بود خاموش
و راه
      در باد
             ورق خورد.

من هیچگاه گندم را توزین
و سیب را شماره نکرده بودم
و همسفرم را زیبایی در نگاه بود
باد برخاسته ی ولرم متعارف اما
قلب مرا و چشمان او را برد
تا آن ترازوها که سیب و گندم را توزین می کردند
بدانگونه که رؤیاهای آدمیان را.

حقارتی ست زیستن
-بیگانه زیستن-
به هنگامی که خمیرجان از لاوک تن افزون می شود
و حقارتی ست زیستن
بیگانه زیستن
به هنگامی که در هر زخم شمعی می سوزد
و مقتولان برخاکریزهای کودکی آواز می خوانند.
نیازعریانی جان را
مگر درآینه ای جامه بردرم
مگر با باد شبگیر بپیوندم
با بازوان
         چرخانش.

 4

شجاع باش
و
          مؤمن!
از انسان سخنی بگو
                      عریان
از چشم و لب و بازوانش
ازآشکار و پنهانش
وآن آینه باش که در تو یگانگی های خود را بنگرند
-عریان از جامه های شرم و هراس-.

بیچاره شرمگینان!
آنکس که زیبایی کوه را بداند
در صفوف میهن پرستان خواهد جنگید
وآن کس که به غزلی عاشقانه ایمان آورد
به انسان خیانت نخواهد کرد

از تنهایی خویش مهراس
فردا

        در همگان
                     خواهی شکفت.


5

برلحظه های تاریک
از گردابی
            به گردابی
                       سفرکردن
و موج ها چشم هایی سیال و بی شمار،
وآسمان پوشیده از آوازهای باستانی منجمد

شادی چمنزاری را
آرامش بیابانی را کاش می توانستم به وام بگیرم
آب ها برآمد
جهان تهی شد
و خورشید
تنها می تواند در واپسین ترانه ی شامگاهی من غروب  کند
من اما
تنها تراز او
به شبی بیگانه باید از خویشتن سربرآورم.

شادی چمنزاری را
آرامش بیابانی را کاش می توانستم به وام بگیرم.

آه!
مغروقین بسیار در من به سواحل دور خواهند رسید
اگر که بمانم،
با من رؤیاهای دریاها خواهند مٌرد
طنین سازها
و رقص دامن ها
اگر که بمیرم

شادی چمنزاری را
آرامش بیابانی را کاش می توانستم به وام  بگیرم
چنین گفت ناخدا
برلجه های تاریک
در امید
        و
             نومیدی.

مجموعه شعر مزمورهای زمینی. اسماعیل وفا یغمایی مقدمه و فهرست

مزمورهای زمینی
(مجموعه شعر)

اسماعیل وفا یغمایی
کتاب طالقانی

انتشارات کتاب طالقانی
مزورهای زمینی
اسماعیل وقا یغمایی
تاریخ انتشار: فروردین ماه 1368
بها: معادل 4 دلار

« به کاظم مصطفوی»
به یاد
سلوک ها
و سفرها...



فهرست

* مزمور آغاز
*مزمور از خویش برآمدن
*مزمور مسافران
*م مزمور تنهایی ها
* مزمورلجه های تاریک
* مزموردریاها
* مزمورصخره ها وستاره ها
* مزمور سفرها و مستی ها
* مزمورآب های گذشته
* مزمور قطره ها
* مزمور زمین و زمان ها
* مزمورآفرینش
* مزمور دست ها وچراغ ها
* مزمور مقصدها و مقصودها
* مزمورشبانه
* مزموربه صبح رسیدگان
* مزمورمعرفت
* مزمورمرگ و زندگی
* مزمور زیبایی ها و زیستن
* مزمورحقیقت
* مزمورنفرت وعشق
* مزمورعشق
* مزمورسرشاری های شب
* مزمورناپیدایی های شب
* مزمور رازهای شب
* مزمور بادهای شب
* مزمورشب وخاطرات
* مزمورزمینی
* مزمورنهان بودن و فروتنی
* مزمورخطیبان
* مزمورابتذال
* مزموروحشت
* مزمورآینه ها و آدمیان
* مزمورتردید و تقین
* مزمورغربت ها وآشنایی ها
* مزمورشک
* مزمورخنده ها و بلاهت ها
* مزموردیوارهای درون
* مزمور بی وفایان
* مزموروفاداران
* مزمورجنگاوران
* مزموردریا دلان
* مزموراندوه
* مزموررستاخیز
* مزموردیدن و شنیدن
* مزمورجام ها
* مزموربدرقه ها و بدرودها
* مزموربهار و تابستان
* مزمور مرد تنها
* مزمور نگاه نیمه شب
* مزمور نیمروزی
* مزمورماه
* مزمورآخرین سفر
* مزموراز بعد ما

جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹

تحلیل روز!اسماعیل وفا یغمایی

تحلیل روز!
اسماعیل وفا یغمائی
شهریاران «گاه»* را گم کرده اند
شاه جویان شاه را گم کرده اند
شیخ پویان ،عاشقان آن امام
شیخ عالیجاه را گم کرده اند
ابتدا دیدند او را توی ماه
لیک اکنون ماه را گم کرده اند
فکر میکردند او کوهست لیک
توبره ای از کاه را گم کرده اند
خلق شد آگاه و ملایان رند
خلق نا آگاه را گم کرده اند
شیخ گوید : از خدا شرمی!، ولی
مردمان آللاه را گم کرده اند
رهبران و رائدان** اما، دریغ
سوی مقصد راه را گم کرده اند
جمعی از آنان به راهی بس دراز
آن ره کوتاه را گم کرده اند
واز این بدتر، گروهی فرق راه 
 با جناب چاه را گم کرده اند
عده ای در قرن هفتم مانده اند
هم زمان هم گاه را گم کرده اند
عده ای در قرن هفتادم روان
عقل خود آگاه را گم کرده اند
 سی رقم آلترناتیو بر ضد هم
دشمن بدخواه را گم کرده اند
غافل از اینکه در ایران ملتی
غیر اشک و آه، را گم کرده اند
عمر شیخان شد«وفا» آنسان طویل  
که قوای باه را گم کرده اند
20 ژانویه 2011

گاه:تخت
رائد: پیشرو
باه: قوای جنسی

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۹

ملت! ملت! همیشه سردار


برای ملت ایران. برای ملتی که سال گذشته چون شیر غرید و جنگیدبرای مردمی که برخاسته است بر میخیزد و نظام فاسد ملایان را به زباله دان می اندازد برای ملتی که امید اوست و نومیدی جدائی از اوست.ا و نه به زانو در می اید و نه شکست می خورد

ملت! ملت! همـيشه سردار!
چه در ميدانها، چه بر سـر دار
****
ملت! ملت! هميشه سردار
قويتر از مرگ، يا شـخم رگبار
كــوه قامتش! كــوه دمــاوند
باشانه هايش، سخت و صخره وار
دشت سينه‌اش ،فلاتي بي مرز
با لاله هايش، سرخ و شـعله زار
در بارش تير،غرنده چون شـير
بنوشت خونش، بر روي ديـوار
ملت! ملت! هميشه سردار!
چه در ميدانها! چه بر سر دار
***
يك جنگل عقاب ،آمـد به پرواز
يك دريـا توفان ،آمـد در آواز
خـنديد جلاد، بر اشك مــردم
غـريد مـلت ،من مي آيـم بـــاز!
خورشيد سوزان، مدفون نگردد
غـروب من نيست، جـز راز آغـاز
در من بيدارست، طغيان «بــابـك»
بانگ« مصدق»، «خـروش ستار»
ملت! ملت! هميشه سـردار
چه در ميدانها چه بر سر دار
***
خواهيد ديدم! در روز خیزش
روزي كه ايران ،يكسر ستیزش
روزي كه ایران چون آتشفشان
بر اهریمنان در حال ریزش
روزي كه بانگ «آزادي» و «نان»
 سرود مردم بر بام ایران
روزي كه شبدار، از بــعد شبگير
تا ژرف ظلمت گردد گریزان
روزي كه تاریخ، در سرود فتح
 غرد چنان رعد بر لب این شعار
ملت ملت همیشه سردار
چه در ميدانها چه بر سر دار 

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹

دو شعر. مجلس شام غریبان. نینوای دیگر. اسماعیل وفا یغمایی

مجلس شام غریبانست
اسماعیل وفا یغمائی
خواب می بینم و یا هشیار و بیدارم
نمی دانم
لیک میدانم، هرچه هست و هست
مجلس سوگ است و بر منبر «امام سوم شیعه» مرا اندر برابر
چون پدر دستار سبز و روشن پیغامبررا بسته بر سر
بربرو بازو ودست و سینه و پشتش
در نشسته تیرهای تن شکاف و تیز، تا پر
با گلوئی خسته و خونین زجورتیزی خنجر
روضه می خواند برای اهل مجلس،ا
اهل مجلس
ا[آن شهیدان! آن اسیران!
جورها و رنجها برده زجور کاروانسالار
بی حد و اندازه و بسیار
روزها و روزها از شام تا هر بام
از زمین کربلا تا شام]ا
جمله گریان نز برای رنجهای خود
بل برای رنجهای مردم ایران
و می نالند و می مویند ومیگویند:ا
که حدیث سرخ عاشورا
گر از یک بام تا یک شام طی شد
و روان شد کاروانی، چند روزی و زمانی
از مکانی تا مکانی، لیک

قرب سی سال است اکنون
ملتی غرق است
اندر اشک و اندر درد و در اندوه و سوگ خون
قرب سی سال است با سنگینی سیصد گذر
با سالهائی بی سحر
با غرش رگبارها بر قلبها و مغزها
یا ریسمان دارهادور گلوگاه جوانانش
و عبورکاروانهای اسیران و شهیدانش
و هزاران صد هزاران کشتگان کوی میدانش
و فزون از هر شماره گورهای مردگان مرده از اندوه و حرمانش
ودراقصای جهان دور از وطن در غربتی سنگین
سیلواری ازغریبانش
وفرو مولیدگان خفته در زنجیر و زندانش
وبه شبها ی غبار آلوده بی شرم در تاریکی تلخ خیابانش
در پی یک تکه نان،زنها، دختران بی پناه تن فروشانش
وفقیرانش
و طنین دردها و اشکها ی کرد و ترک و لر،
وبلوچ وترکمانانش
و چنین از شوری این اشکها و تلخی این دردها شورست
آب دریای شمالش همچو آب تلخ عمانش
این چنین می خواند و می گرید و می گریم وچون سیل
می گریند و می مویند
آه
خواب می بینم خدایا! یا که بیدارم
نمی دانم
لیک می دانم
شمر بر تخت است و در سوگ من و ما
بر سر منبر «امام سوم شیعه»، اشکریزانست
و درایران همجنان در شعله های ظلمتی بیرحم
همزمان هر روز هر شب هر سحر هم ظهر عاشورا و هم شام غریبانست
همزمان هر روز هر شب هر سحر هم ظهر عاشورا و هم شام غریبانست
همزمان هر روز هر شب هر سحر هم ظهر عاشورا و هم شام غریبانست
عاشورای هزار سیصد و هشتاد و شش شمسی
هجده ژانویه دو هزار و هشت میلادی




پا منبری شاعر پس از پایان روضه
لیک اما نینوای دیگری هم هست
اسماعیل وفا یغمایی
لیک اما
گوش دارید م
با شما می گویم این ر
ا
با تمام شوکرانها در دهان و درگلو،با جمله تلخیها
عاقبت، یکروز ، یک شب،یا که فردا
میشود در هم زمان وروز عاشورا پس از شام غریبان می شود آغاز
وندر آن میدان بی پایان پر توفان و غران و خروشان
کاریو برزن ستاده در کنار آرش و استاد سیس ورستم دستان
و درفش کاوه آهنگر و بابک
با علمهای حسین و زید و مزدک
درمیان بادها در توفش فریادها پیچان
و مسلمانان، دستها بر دوشهای نامسلمانان
نی که هفتاد و دو تن
زیرا که هفتاد و دو میلیون تن
ز مرد و زن زاهل این وطن میدان به میدان
شمر را و اهل بیت شمر را افسار و پالان
می زنند و می کشانندش
تا بدانجائی که میزان عدالت
بر بلندای سرود ملتی پیروزآماده ست
بعد از آن در اولین روزی که شب هم شاد چونان روز خواهد بود
میشود پنهان دگر شام غریبان و پس از آن
شب، شب آزادی و پر شادی نوروز خواهد بود.
نوزدهم ژانویه دو هزار وهشت میلادی

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

شاید آخرین عاشقانه. اسماعیل وفا یغمایی

شاید آخرین عاشقانه
اسماعیل وفا یغمایی

حتی اگر هیچ نباشد عشق من
پس از مرگ
[چنانکه بیاد نمی آورم
چیزی را پیش از زادن]
چشمان تو حکایتی بود
رازی شگفت
میان دو عدم
درخشید و خندید و از آن من شد
میبینی عشق من
خدا هست
زیرا چشمان تو بود
حتی اگر هیچ نباشد پیش ازمرگ
می بینی عشق من
بیست و نهم نوامبر 2010
ساعتی قبل از رفتن به اتاق عمل

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

هفت غزل. اسماعیل وفا یغمایی

عاشقانه
تـو سروي‌و دل‌مـجنون‌مـا به رفتار است
چه گويمت كه نه جاي كلام و گفتار است
چمان چمان گذري چون نسيم و من چون بيد
به خويش لرزم و گويم كه كار دل زارست
من از ملاحت رويت به شعر خويش نشان
اگـر بجـا ننـهم شاعري مگـر كارست
مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن
در آن خيال پريچهرگان به رفتار است
ا «و فا» زلطف شما برده پي به حسن خدا
كه راهبر به مؤثر وجود آثارست


نماز عشق
گفتم حديث جنت و دوزخ دراز شد
وز اين دو جان عاصي من بي نياز شد
تا كي توان به بيم و اميدي چنان تهي
در راه وصل رهرو راه مجاز شد
ديگر مرا به سجده نبيني در اين طريق
وين كفر با اشارت ايمان مجاز شد
مائيم و عشق و خاك كف پاي ان نگار
كز لطف خويش يكسره عاشق نواز شد
ان ماه كز نظاره چشمان مست او
خورشيد جاودانه به سوز و گداز شد
زاهد در اخم بود كز آفاق صبحگاه
آهنگ اصفهان به نواي حجاز شد
مي گفت: عاشقان كه زدرگاه آن حبيب
طالع شد عشق و وقت نياز و نماز شد
خيزيد و بوسه بر قدم يار خود نهيد
در اين فرود هر كه بشد بر فراز شد
زاهد به سوي مسجد و من رو به سوي دل
رفتيم تا كدام كس از اهل راز شد


چشمهای تو
دو غزال مست داري كه سياهكارگانند
دو غزل! شراب شبگون! كه بر اين ره و نشانند
همه تاك‌هاي عالم به نگاه توست پنهان
كه در آفتاب رويت به نگاه من عيانند
نمكند و شهد و شكر، دو چكاوك و كبوتر
كه به بامهاي مستي همه بال و پر زنانند
شب و عطر و مشك و عودند، دو ترنم و سرودند
كه به پشت پرده هاي شب بي نشان روانند
دو فسانه شبانه دو يگانه دوگانه
دو افق دو لجه و موج، كه عميق و بيكرانند
همه شب توان ورق زد به نگاه تو جهان را

كه به چشم من دو چشمت ابديت جهانند

پائیز بگذرد
اي دل شكوه دولت پائيز بگذرد
اين فصل سرد زرد غم انگيز بگذرد
با باد پر زدشنه زپشت دريچه ها
اندوه پر ملالت خونريز بگذرد
چون خاك رفت گر چه بهاران ما به باد
با باد شك مدار كه اين نيز بگذرد
پرهيز كرده باغ ز رویش زمن شنو
اين هجر و اين حكايت پرهيز بگذرد
چون قصه نيست سود من و ما مكن سئوال
آيا كه كاروان خزان تيز بگذرد
اين لحظه هاست آب و زمان جام و عاقبت
آب از فراز ساغر لبريز بگذرد
مائيم و اعتماد بر آن آستان «وفا»ا
تا تلخي تطاول پائيز بگذرد


هیچکس ابن هیچکس
تيغ بس است و طعنه بس، زخم دگر مزن عسس
چونكه منم از اين سپس، هيچكس ابن هيچكس
نيست هوائي اندرين ،شهر كه بال و پر كشم
ورنه كجا گزيدمي، صحبت تو در اين قفس
قطره به قطره خون چكد، از جگرم در اين سفر
تاكه حكايتي از او،شرح كنم نفس نفس
هرچه كه بد خموش شد . در دل خسته ام ولي
قافله‌ي محبتش، ميرود و زند جرس
آه هنوز تشنه ام، تشنه ترين تشنگان
تا كه شبي به قامتش،حلقه زنم چنان هوس
قصه‌ي اشك چشم من، شرح شود «وفا
» آ
اگرشرح دهد حديث خود،ناله‌ي زخمي ارس

مقصد
درانتهاي راه به دريا رسيده‌ايم
روديم و مست و بي سر و بي پا رسيده‌ايم
بعد از هزار سير و سفر در طريق دل
اينك نگاه كن! كه به دلتا رسيده ايم
موج است و باد شاد و افق ، آسمان باز
اين بود آنچه بود تمنا ،رسيده ايم
ازهفت شوكران حقيقت گذشته ايم
تا عاقبت به شكر رؤيا رسيده‌ايم
صد شكر زين شكر كه در آن تا به جاودان
در خويش گم شديم و به ماوا رسيده ايم
مي گشت راه و جام طريقي كزآن «وفا» آ
تا دست مست صاحب مينا رسيده ايم


هستی و نیستی
تا گمان مي‌برم كه هستم من
بي گمان خويش را پرستم من
اي خوش‌آندم كه من ندانم هيچ
نيستم يا كه باز هستم من
زين سبب روز و شب به درگه تو
حسن روي ترا پرستم من
ديگران زين خيال ياوه خوشند
كه به زنجير پاي بستم من
من ولي آن زمان كه در قيدت
پاي بستم ز قيد رستم من
مي ز مستي خويش بي خبرست

اين چنين مست مست مستم من

چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

سه غزل. اسماعیل وفا

خزانی
آمد شب خزاني بركن چراغ ديگر
با ياد نوبهار و بستان و باغ ديگر
چون لاله داغداريم ساقي زرطل سوزان
بر سينه ام بيفشان از باده داغ ديگر
تا از غمش خماريم پروا زمي نداريم
پر كن اياغ ديگر بعد از اياغ ديگر.....(ایاغ"جام می)
ا
در بزم ما دميده‌ست گل از غبار مستان
تا كي دمد زخاك ما گل به راغ ديگر....(راغ: گلستان و سبزه زار)
آ
پرواي زهدمان نيست گو هر زمان بر آيد
بر هر گذر به مسجد آواي زاغ ديگر
در وادي حقيقت با ما ميا وگر نه
آز آتش شرابت بايد دماغ ديگر
ساقي بده خدا را جامي دگر وفا را
كامشب برم مگر جان از طعن لاغ ديگر ....(لاغ: ابله و احمق) آ


عشق و مرگ
چو عاشقم به جهان وآنچه اندر‌او پيداست
چه غم ز مرگ كه او هم به چشم من زيباست
زخاك بر شده اين دل، و ديدگان تو نيز
كه خون من زخيالش هميشه پر رؤياست
وباز بذر دل و ديدگان ما اي يار
به كشتزار جهان بي گمان بدان روياست
زقامتت به قيامت يقين نمودم و عشق
چنين سرود كه عاشق هماره ناميراست‌ـ
ومن به چشم تو بردم هزار سجده به شوق
كه ديدگان تو از آفريدگان خداست
ميان معبد و معبود و عابد اي محبوب
تقارن است و تباين هميشه نا پيداست‌..... تقارن و تباین : نزدیکی و دوری
آـ
و پختگان طريقت به تجربت گفتند
تباين ار كه بود بي گمان ز خامي ماست
بيا وفا كه جهان غير رهگذاري نيست

به گام عشق گرش طی کنیم سخت رواست
عشق
عشق بورزيد عشق چون كه بجز عشق نيست
آنكه اصيل اندرين چند نفس زندگيست
عشق بورزيد عشق گر چه فنايش شويد
چونكه جز اين هر كه كرد زنده نگشت و نزيست
زنده زعشق آمده ست عالم و هر كو در آن
گر چه به عالم در عشق موج زنان عالميست
برتر از اين ماه و مهر نيز فزون از سپهر
وه چه سرايم زبان را به سخن تاب نيست
مستم از عشق بتي كز خم زلفان او
هر نفسم زندگي مانده به پيچ و خميست
وه كه از امواج عشق مي شود و مي شوم
او دگر و من دگر هر دم ما را نويست
كهنه نگرديم ما گر چه كهن آمده ست
عشق من و مهر او هان بنما راز چيست
آه خدايا چه رفت بر من شوريده دل
كز نظرم شد نهان هر چه جز او در زميست....
زمی: کوتاه شده زمین در شعر پارسی
حلقه بر استارگان مي زنم و چون ندا
بر شود از هر كران: در پس در كيست كيست
نعره بر آرم زدل: گم شده در كهكشان
يار من آن مه كزو غرقه به حيرت پريست
نقش كف پاي او هست در اينجا عيان
يا به دياري دگر در فلك ديگريست
بلعدمان تا جهان باز نموده دهان

يار بيا چونكه وقت كوته و فرصت دميست

سه‌شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۹

اینجا نیست ابراهیم. اسماعیل وفا یغمائی

ابراهیم اینجا نیست
برای «فرح» و «ماه» و «گل» ا
چیست این پیشانی سرد
سرد سرد سرد
چون دری بسته از پولاد سخت مرگ
که در پس آن تمام جهان در یخ مذاب پرسکوت در دل من میوزد
چیست این پیشانی سرد «فرح»1
در بالای این پلکهای فرو بسته سپید شده
چیست این پیشانی شگفت،«ماه» ا
چیست این پیشانی شگفت، «گل» ا
بگذار دستهایم را براین پیشانی نهم
در این پیشانی در پی هزاران پیشانی فروریخته برخاک و درد
و چشمهایم را ببندم
شاید چنانکه او چشمهایش را بسته است
تا سرمای شگفت مرگ رابا هراس و شجاعت حس کنم
بگذار تا از بازوانم چون دو رود یخ بالا کشند
و صدای لرزان تو را بشنوم
ا«چه سرد است ابراهیم!آوخ چه سرد است ابراهیم»ا
و بگذار باز گردم و چشم بگشایم و بگویم : ا
اینجا نیست «ابراهیم»، «فرح»ا
که گرم بود جون اجاق شبانان و ستاره های آسمان
که گرم بود چون عشق نیرومند و بی شکست تو
اگر ابراهیم بود این
که گرم بود چون زیبائی درخشان دخترانش ماه و گل
اگر ابراهیم بود این
که گرم بود ابراهیم چون زندگانی اش چون همیشه
اگر ابراهیم بود این
فراتر از تفسیرهای عالمان وزاهدان
فراتراز جدال میان مسجد و میخانه
فراتر از حدیث کفر و ایمان
فراتر از تبین های انقلاب و ارتجاع
که دین را دلال و پا انداز سیاست و قدرت کرده اند
وفراتر از زمزمه علیل دانش در کالبد شکافی خدا
بال گشوده است ابراهیم
بال گشوده است ابراهیم
و خرقه کهنه برجا نهاده است در این تابوت،ا
چنانکه بال میکشیم و برجا مینهیم به فرجام و بی شک
خرقه های کهنه در تابوت هامان
مترسیم وسر برگردانیم
در کنار ما ایستاده است ابراهیم
با همان لبخند شاد وبی حیرت بر فراز کالبد خویش
و در کنار ماایستاده است و همه جا
خدای ابراهیمبا نقش شکایتی و اندوهی پر مهر برسیما
که چرا از اومی هراسیم
دست بر شانه اش بگذاریم ودر آغوشش کشیموگرمایش را حس کنیم
دست بر شانه اش بگذاریم ودر آغوشش کشیم و گرمایش را حس کنیم
دست بر شانه هر دو که دیگر یک تنند
دست بر شانه هر دو که دیگر یک تنند
و دست بر شانه هر دو که دیگر یک تننند
و حس کنیم
گرمای جاودان و بی پایان جهان عظیم ناشناس را.....ا
پنجم نوامبر دو هزار و ده
در آخرین وداع با ابراهیم من و همسر و دو فرزندش و ناهید تقوائی بر تابوت ابراهیم ایستادیم. فرح دست بر پیشانی ابراهیم نهاد و گفت آه چه سرد است ابراهیم. دست بر پیشانی ابراهیم گذاشتم و این شعر حاصل لحظاتی سنگین در آن هنگام است

غزل جدید. اسماعیل وفا یغمائی

نفس گرفت در این شب هوای تازه کجاست
برون ازین قفس آیا، فضای تازه کجاست
از این نوای به تکرارها دلم خونست
سرود و نغمه و بانگ و نوای تازه کجاست
خروش چنگ و دف و طبل نو، کجاست کجاست
غریوبربط وعود و درای تازه کجاست
عزای تازه و جانکاه و سوگ نو بسیار
دمی سرور دل و جان فزای تازه کجاست
به انتها ی خود و ره رسیده ایم و کنون
ز بهر مقصد نو ابتدای تازه کجاست
بر این کویر هر آنکس گذشت یادش سبز
ولی بگو تو مرا نقش پای تازه کجاست
طبیب! درد من و ما زحد گذشت بگو
زبهر درد قدیمی دوای تازه کجاست
گرفتم آنکه رسولان وفات فرمودند
خداست زنده! خدایا، خدای تازه کجاست
گرفتم آنکه همه راهها به سنگ نشست
خدای تازه بگو! رهگشای تازه کجاست
از این طریق کهنسال مندرس گشتیم
طریقتی که به دستش لوای تازه کجاست
ز بهر عصر نوین «جبرئیل» خاک نشین
«رسول» تازه! «کتاب» و «حرای» تازه کجاست
کجاست راه نو و مقصدی نوین به زمین
در این کویر عبث رهنمای تازه کجاست
«وفا» در آینه خود را نگاه کرد وسرود

زبعد این همه اما! وفای تازه کجاست

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

قصیده یائیه در سرنوشت فقیه و ولایتش.

قصیده یائیه در سرنوشت فقیه و ولایتش
اسماعیل وفا یغمایی
هلا ! تو! آنکه ز هر نیک و بد نپرهیزی
به هر دقیقه بسی فتنه ها بر انگیزی
نه از خداست ترا بیم! و شرمی از خالق
نه از خلائق، داری حیا و پرهیزی
نشسته ای تو به جای خدا، رسول، امام
به غفلت آنکه نه با پا، که سر، تو می لیزی
ز جای خود به ادب چاکران تو بجهند
گر از قفای تو ناگه جهد برون گیزی (1) آ
کشند نعره تکبیر گر بدانندی
تو درمبال نشسته گلاب میریزی(2) آ
به قول و حرف، توئی همچو حضرت مولا
ولی به فعل و عمل مقتدای چنگیزی
سوار بر خرکی لنگ گشته ای تو ولیک
گمان بری که خرک هست «رخش» و «شبدیز»ی(3) آ
به شاخ فرصت! تا شاخ فرصتی دیگر
معلقی ودر این شب چنان شباویزی
میان مشرق ومغرب به ابر تیره طناب
زتارنازک صد عنکبوت آویزی
در اوج عرش در آن ارتفاع هول آور
تو با هر آنچه، رفیقی و هم گلاویزی
به هر نسیم که از هر کرانه ای بوزد
هزار باد به غربال خویش می بیزی
«علی» اگر بنهد خوان توئی ورا مهمان
«یزید» گر بنهد سفره زود میخیزی
گهی به جانب «فرعون» میروی و گهی
به درب خانه ی «قیصر» غبار انگیزی
به تن کشیده قبائی ز هدیه «شداد»آ
چرا تو شال پیمبر به گردن آویزی
نگاه کن که چئی ای فقیه! درعالم
کم از مترسکی اندر میان پالیزی
تراست مقصد پایان قریب،گر چه ز بیم
به هرکرانه از آن همچو باد بگریزی
به ابر تیره بگفتم طناب بسته ز تار
بر آن به هر طرفی می جهی و میخیزی
و ابر تیره ببارد اگر، چه می ماند؟ آ
سقوط ولحظه ی فرجام و غرش تیزی(4)
هشتم نوامبر دو هزار و ده
در شعر قدیم قصیده یا شعر بلندی را که مضمون اجتماعی و یا... داشت به تبع حرف آخر هر بیت یائیه رائیه و یا... می گفتند
* در زبان عربی حروف عله یعنی الف ، واو ، ی، قابل تبدیل به یکدیگرند در این شعر این قانون در لغتی فارسی به کار گرفته شده و حرف واو تبدیل به یا شده
** مبال: مستراح. آبریزگاه
*** رخش نام اسب رستم و شبدیز نام اسب معروف خسرو پرویز
**** تیز: خروج باد از راست روده!

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

تجربه. اسماعیل وفا

تجربه
اسماعیل وفا

برای آیندگان و تجربه حکومت و ولایت مذهب ،برای نسلی نیرومند وپر شور و نوین و نو بخصوص در داخل ایران سربلند،که تجربه ما را تکرار نخواهد کرد وپیروز خواهد شد و ارتجاع و استبداد را به زیر خواهد کشید
ز دیرستان به دورستان رسیدیم
ز تلخستان به شورستان رسیدیم
پس از صدها غبارستان پر یخ
به دوزخ از حرورستان رسیدیم
ز راهی کژ مژ و لبریز کژدم
به مارستان ز مورستان رسیدیم
گذشتیم از کرستان، چشم بسته
ز لالستان به کورستان رسیدیم
زسُربستان و دارستان گذشتیم
ز سوگستان به گورستان رسیدیم
به نیت، راه خیرستان گرفتیم
دریغا تا شرورستان رسیدیم
ز دریای جسدها در جسدها
کرور اندر کرورستان رسیدیم
به دنبال پدر، مادر، برادر
به گوری در صبورستان رسیدیم

به دنبال زن و محبوب و معشوق
به قبری در قبورستان رسیدیم
چو ناموس خلایق گشت حراج
در این دوزخ به حورستان رسیدیم
حجاب آمد ولی از فقر بنگر
به لختستان و عورستان رسیدیم
یکی جنگل زمنقل! ای بشارت
به لطف حق به فورستان رسیدیم
به صیادان زمام عقل دادیم
به بندستان و تورستان رسیدیم
به دنیای توقف در توقف
به سودای عبورستان رسیدیم
به شبها بسکه غرق شور بودیم
سحرگه تا فتورستان رسیدیم
ز دین از بسکه عر و عور کردند
به عرستان و عورستان رسیدیم
بنام عدل و آزادی دریغا
ز ضربستان به زورستان رسیدیم
به راه راست تا دریائی از ماست
به چپ ما تا چپورستان رسیدیم
به جبر و زور از بس در تپاندند
تو گوئی تا تپورستان رسیدیم
کشیده بر دل و جان نوره، گفتند
بشارت! نک ! به نورستان رسیدیم

غرور ما به غارت برده، فرمود
مبارک! تا غرورستان رسیدیم
چو هر ناجور با هم جمع گردید
به راز جنس جورستان رسیدیم

ز فرط رحمت و شوق رهائی
به اقلیم غفورستان رسیدیم
هلا ! ای نسل نو! عبرت! که با دین
خدا گم شد! به بورستان رسیدیم
دوازده سپتامبر 2010

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

اسماعیل وفا. قصیده سنگسار

 









فتواي رجم حاصر و ملا به منبر است
ميدان زازدحام خلائق چو محشر است
هر کس گرفته در کف خود سنگپاره ای
گوش فلك ز غلغله مومنان كر است
از رجم روز پيش به ميدان هنوز خاك
از لخته هاي خون گنهكاره اي تر است
كز سوي شيخ مي رسد آواز ناگهان:
- اينك زمان رجم گنهكار ديگر است
رجم همانكه شارع بارع ز لوث او
لبريز قهر و شرع از او نيز مضطر است
هنگام رجم آنكه دل از شيخ و شاب شهر
برده ست زآنكه نادره كاري فسونگر است
هنگام رجم آنكه ورا بار معصيت
از روزه و نماز فقيهان فزونترست
هان امتي كه در كف خود سنگپاره ها
بگرفته ايد اجر شمايان مكررست
گر سنگپاره تان بخورد بر دو چشم او
يا بر دهان او كه به محشر پر آذرست
زيرا كه چشم ها و لبانش شنيده ايم
سر منشاء فساد و خداوند هر شرست
ملا هنوز غرقه به توصيف سنگسار
و بر زبانش وعده ي فردوس و كوثرست
كز چار سوي قتلگه آواز مي رسد
آمد همانكه تيغ و حريقش مقررست
آمد همانكه رجم وي از صد طواف حج
واجب تر آمده ست و از آن نيز برترست
و ناگهان شكافد امواج جمعيت
اينك گناهكار دگر در برابرست
او كيست غرقه در خون مسكين زني كه سخت
پيچيده در ميان يكي كهنه چادرست
اشكش ز خون روانه به رخسار بي فروغ
آهش روان ز دل به سوئ چرخ اغبرست

در اين ميان به رهگذر او كه زندگيش
در دستهاي فاجعه و جهل پر پرست
فرياد وا شريعت و وادين مومنان
بر آسمان وزنده چو توفان و صرصرست
اين سان نگون و غرقه به خون تا مكان مرگ
وانجا كه شيخ شهر نشسته به منبرست
آيد به جرم فاحشگي گر چه نزد من
اين زن چو اشك ديده ي پاكان مطهرست
القصه شيخ گويدش از توبه قصه ها
هر چند حكم قتل وي از پيش صادر است
گويد به توبه روي نما چونكه هاويه    (هاویه=گودال اتشی در دوزخ)
ديريست بهر آمدنت چشم بر درست
وآنجاست جاي شعله و شلاق و سرب داغ
آنجا مكان ديو چهل چشم ده سرست
آنجا شوي نگون به يكي چاه قير گون
كان جايگاه كژدم جرار واژدرست
گويد در اين ميانه زن: اي شيخ صبر كن
بر گو كدام گوشه چنين چاه مضمرست          (مضمر=پنهان)
تا سوي او روم به سر و جان و نغمه خوان
زيرا كه از سراي من آنجا نكوترست
زيرا مرا حيات زماني ست بس دراز
با دوزخي زميني هر لحظه همسرست
مفتي كه غرق امر به معروف گشته است
گويد به نعره اي ببريدش كه منكرست
ريزند مومنان و برندش كشان كشان
تا حفره اي كه از كمراو فراترست
آنگاه شيخ گويد :سنگ نخست را
آنكس زند كه بار گناهش فزونترست
زيرا كه پاك ميشود از هر كبيره اي
اين نيز صادر آمده از شرع انورست
سنگ نخست چونكه زند شخم روي زن
سنگ دوم به سنگ صد و بيست اندرست
اما در اين ميان و در اين لحظه ناگهان
آندم كه روسپي به نفسهاي اخرست
ايد از او نداي صعيفي كه حكم رجم
مستور در كدام كتاب و چه دفترست
اي گزمگان كه جسم من و همچو من هزار
هر شب زجور چرخ شما را مسخرست
من روسپي نيم كه ز بهر دو لقمه نان
دونان شهر را زمن آمال در سرست
من روسپي نيم كه مرا طفلكان خرد
چشمان اشكبار در اين لحظه بر درست
من روسپي نيم كه شما را هزار بار
با من گناههاي مكرر مكررست
من روسپي نيم بود اي شيخ روسپي
آنكس كه خون خلق ز فرقش فراترست
آنكو كه در نهان چو يزيدست و بر زبانش
همواره نام پاك خدا و پيمبرست
من بهر نان به بستر ننگ ار فرو شدم
او با بزرگ دشمن خلقان به بسترست
من جسم خويش را به پشيزي فروختم
او در فروش هستي و ناموس كشورست
من در عيان اگر به گنه روي كرده ام
او را گناهخانه پس پشت معجرست
باري مرا به سنگ ستم جان زكف برفت
دردا كه روسپي حقيقي به منبرست
1364

پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

و صبح خواهد آمد. اسماعیل وفا

..... و صبح خواهد آمد
رفیقا
روشنائی راستگوست
و شاید صبح را از این رو راستگو نامیده اند
که بر می آید و روشن می کند
مرا و تو را و دیگران را
که هزار خورشید شان در سر است
همه از محال
و هزار خورشید شان در دست
همه از خیال.

می گریم و می خندم
بر ویرانه های خویش
نه چون بومی بل چون عقابی
که خون و بال خویش را قله به قله فرو ریخته است
تا در ارتفاع پایان ببیند
حقیقتی را که از تاریکی بر آمده است
و خورشیدی را که بر می اید تا آشکار کند
شعبده ای را که از آن اعتقادی تراشیدند
سخت تر از صخره
تا در من و تو وما اندک اندک بماسد
و سرشار و تسخیر و تبدیلمان کند
و همه، ما گردد
چنانکه ویرانی او مترادف ویرانی ما گردد
که ویرانی اعتقاد همیشه مترادف ویرانی معتقد است
وشعبده کاران این راز مهیب را می دانستند
و من بال فرو می بندم و از فراترین ارتفاع
چون تکه سنگی بر صخره ها فرود می ایم
تا ویران شوم و ویرانش کنم.


آه
که در خیال روشنی
من لبه روشن تر این تاریکی بودم
و ریشه هایم نه در آبشخوار ستاره و خورشید
بل ژرفای تاریکی ها بود
تاریکیهائی غلتان بر تاریکیها
و ریشه های من از همان جوبار تلخ و تار می اشامید
که ریشه های جلاد من

رفیقا
روشنائی راستگوست
اگر چه روشنان نپسندند
رنگ ببازیم و رنگ ببازیم
تا بیرنگی
و آنگاه
یا هیچ شویم و فراموش
و یا به روشنائی بپیوندیم
و جماعت هنوز اندک شمار صبح صادق
اگر چه تمام اشکهامان را
به یاد زیباترین کشتگان
و نیز کشته خویش فرو ریزیم
که صبح صادق برمی آید
بر می آید، بر می آید
نه از آفاق که از انفس
و تاریکی رنگ می بازد
آن همه تاریکی
ان همه دروغ


گیرم که مرا، ما را
در حصار کشیدی و بر دار
گیرم که با زهم
چنانکه در این سی سال سیاه
سوختی و کوفتی و افروختی و دژبانان تاریکی ات
طبلاطبل وشیپورا شیپور
جلال و جبروت دهانبند و استخوان شکنت را ندا دادند
چه می کند مرتجع! مستبد!
با این همه جویبار ورود آرزوها
که در تاریکی جاری اند
در جستجوی روشنی و مقصد



چه جهانی است جهان شاعری
وقتی در جان من رودها می خوانند
ابرها می بارند
وبادها از میان نخلها می گذرند
و این همه ستاره، این همه ستاره
که شبهای مرا روشن می کنند.
چه جهانی است جهان شاعری
وقتی تمام عاشقان در گرمای تن من
یکدیگر را در اعوش می کشند

شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
این را شعرهای شعله ور شاعران میگویند
وقتی که حتی تفنگها خاموشند.

شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
و ارواح هزار شاعر مقتول
هزار شاعر مرده
از میان مردم باز خواهند آمد
تا در پایکوبی زیباترین دختران این سرزمین
شعرهایشان را بسرایند و بخوانند و به مردمان بسپارند

شب بپایان خواهد رسید
و صبح خواهد آمد
در غرش دفها و ضربان ضربها و بارش زخمه ها
و در زیر وزن دل انگیز ترین ساقهای رقصان آزاد
استخوانهای ارتجاع و کهنگی خرد خواهد شد
این را دستهای هزار شاعر مقتول
هزار شاعر مرده
به رنگ صبح
بر دیوارهای شب نوشته اند
این را دستهای هزار شاعر بیداربر دیوارهای شب می نویسند