چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

راه.بیاد منوچهر سخائی.اسماعیل وفا یغمائی

راه
بیاد منوچهر سخائی
اسماعیل وفا یغمائی

راه است و راه...
در افق بی غبار
 و در برابر چشمهای غبار آلوده ما
زمین بی آب است و هرم افتاب
با پرده های بی معنای لرزانش
«نه کوچه باغی و نه کلاغی»
کاروانی نمی آید و نه هیاهای ساربانی
که کاروان ما بودیم
واین است پایان راه و پیری ما
برخاک میافتیم یکایک ، ما پیران
و تن خسته به یقین وامی نهیم و میگذریم
که حکایت جان مبهم است.
دریغی نیست
و از خاک بر می آیند جوانان
تا افقی دیگر و راهی دیگر و آفتابی دیگر
با پیکرهائی که زندگی ازآنها به شادی لبپر میزند
دریغی نیست....
29 آوریل 2011

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۰

متن سرود زحمتکشان. سروده اسماعیل وفا

تاریخ بتاز بتاز بتاز برقله سحرگان
شب را بسوزبسوزبسوزخون شعله ستمکشان
********
(بند یکم)
درزمانه ، هستی ما تلخ و تار و بی لبخند
بر سفال وسنگ و آهن خون ما سرخی افکند
شد بنا براستخوان ماپایه های کاخ ظالمان
دررگان هرزمانه بین خون داغ رنجبر روان
اما به بانگ سرخ انبیابرشد درفش رزم بردگان
تاریخ از پویش نماند تاریخ از پویش نماند
درنهفت تیره شب برشد بانگ توفانها

(بند دوم)
شد خروشان همره ما بانگ قران جاویدان
تا ز توحید ره گشایدصبح فتح محرومان
سرفرازد پرچم جهان دردو د ست پینه بسته مان
چون که ماییم ای ستمکشان فاتحان پهنه زمان
گر لاله کبود زخم و خون از دست هر دهقان جوانه زد
تاریخ از پویش نمان دتاریخ از پویش نماند
درنهفت تیره شب برشد بانگ توفانها

(بند سوم)
ای زآهن ای زپولا د کاین جهان زندا ن تست
متحد شد ای ستمکش رهبری از آن تست
تا بجوشد دررگ جهان همچو توفان خون زندگی
جاودان باد آتش نبرد برعلیه فقر و بندگی
تا سرکند سرود جاودان بانگ تفنگ های ستمکشان
بشکف بشکف شعله زن ای رزم زحمتکشان
درنهفت تیره شب بشکن سد دوران را

(بند چهارم)
ای خروشان همچو توفان پرتوان دریای کار
تا ننوشد خونتا ن را قطره قطره استثمار
ای زنسل پتک و خیش و خون برزگر همرزم کارگر
برجهان خوار زمان فکن شعله ای سوزان و پرشرر
همرزم و درصف مجاهدان درسنگر رزم ستمکشان
برپا ای مستضعفان پرچمداران زمان
درنهفت تیره شب بشکن سد دوران را
*****
تاریخ بتاز بتاز بتازبرقله سحرگان
شب را بسوز بسوز بسورخون شعله ستمکشان

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۰

خسوف خدا. اسماعیل وفا یغمائی

خسوف خدا
اسماعیل وفا یغمائی

و آدمی، 
با آرمان انسان شد
در سودائی که در انتهایش
خدا ایستاده است
با پرتوهائی با نامهای بسیار،
ودر قفای خدا
بی نهایتی بی انتها و بی بن بست
که میتوان در آن روئید و پوئید ومرد،
وهنوز نیز باور من چون باور توست
که آدمی با آرمان انسان شد،
و بی آرمان خوکی است خره کشان
خلاصه شده درخویش
و انتهای پر بن بست خویش
اگر چه جهان نگین گردن آویزش باشد
و از آفاق عظیم وبی مرز چهار سوی سرایش
هر سپیده دم چهار خورشید بر آید
اماچکنم
وقتی که پس از عمری گذار و گذر
در انتهای راه
نه آرمان
که «بینوا بندگکی» بی حاصل چون من
به غفلتی مجنون وار
بر آرمان سایه میافکند
وخدا را در خسوف  میکشاند
و مرا به گریز
و آه از هزار توی حقیقت
و این همه، این همه غربت
آه.....
24 آوریل 2011

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۰

باد میآمد. باد می آید.اسماعیل وفا یغمائی

باد میآمد. باد می آید.اسماعیل وفا یغمایی

شب که میشد[مانده در یادم]
باد میآمد زدشت ،ازناشناس دور دست کوههای دور
از نمکزاران زیر پرتو مهتاب
[همچنان دریاچه ای از نور]
باد می آمد
پرده ها را میزد او یکسو
پرده ها در باد رقصان میشدند ومن
چشمها و پر خواب واز رخوت لبالب تن
بر فراز نخلهای خفته در مهتاب
ماه را میدیدم و آن آسمانی را
که شکم داده
زیر وزن صد هزاران اختر روشن


طفل بودم، نوجوان بودم، جوان بودم
پیر گشتم باز هم اما
باد میاید
و نمی دانند اینان
خفتگان در دود سوداها و رویاهای هذیانکار
و نمی دانند اینان باد می آید
بادهای ساکت و بیرحم و سخت و صامت تاریخ
که تمام سنگها ودره ها و کوهها را میکند جارو
و تمام پرده ها را میزند یکسو
و میاندیشم
چون بر افتد پرده های صد هزاران رنگ
پشت پرده باز ماه است و همان دریای بی پایان اخترها
یا حکایتهای پنهان گشته در ژرفای تاریکی به دفترها
باد می آید
باد میاید
باد......
21 آوریل 2011

دو غزل منتشر نشده از مجموعه غزلها

 مجال عاشقی
ليلي مجال عاشقي و شور و حال نيست
ما را به آه ياكه نگاهي مجال نيست
ليلي برو كه عشق در اين سرزمين اشك
ديگر به غير خواب و سراب و خيال نيست
گيسو ببر به سوگ كه مجنون خسته را
بر ره به رخ به غير غبار ملال نيست
ليلي به روزگار من اندر ضمير خلق
بر جا زقصه تو به جز قيل و قال نيست
از آتشي سياه چنان سوخت شهر شوق
كز سوگ و سوز در دل كس شور و حال نيست
چون برق و باد فصل وصالست آن چنان
كوته ، چنانكه جشم اميدي به سال نيست
فصل فراق ليك درازست تا ابد
پرسي چرا ؟ مپرس كه جاي سئوال نيست
فصلي ست بي عبور و عقيم عبوس ،آه
بر آن نه اعتماد و در آن اعتدال نيست
بيگانه است با تو تند است و تلخ سر
در بند آن لطافت و آن خط و خال نيست
ليلي به روزگار من و ما دو زلف تو
بر طبلهاي فاجعه غير از دوال نيست
ليلي بمان بمان تو در افسانه ها نهان
كاين فتنه را هنوز زمان زوال نيست
قرارگاه اشرف 1368

سرزمین باد وزان
ليلاي شوخ اگر چه به محمل نشسته است
غافل ممان كه قافله در گل نشسته است
از درد ما چه بهره برد آن كه شادمان
دور از هجوم موج به ساحل نشسته است
در سر زمين باد وزان در تعجبم
اين برزگر به كشت چه حاصل نشسته است
معيار چونكه نيست به غير از جنون دريغ
ديوانه آن كسي‌ست كه عاقل نشسته است
ما و طريق راست ، ز ما دور باد دور
تا ابروان شوخ تو مايل نشسته است
از بس كه با خيال تو دل خوش خيال شد
در صد هزار فاجعه غافل نشسته است
شايد رسد زماني و بيني (وفا) زمهر
از كاستي رها شده كامل نشسته است
قرارگاه بدیع زادگان 1369
 

جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۰

اسماعیل وفا یغمایی.مکاشفه ششم

مکاشفه ششم
اسماعیل وفا یغمایی

شب
در برابر خویش ایستادم
و خویش ئر برابر من
من به درون خویشتن سفر کردم
و خویشتن به درون من
رودهای خون میگذشت
بارانهای خون
و باد های خون
سرشار جمجمه ها
دشتهای خون بود
تپه های خون
وکوههای خون
و این چنین رفتم و رفت
چون دو آینه که یک آینه اند
و رفتم و رفت تا مقصدی که مقصد نبود
تا آنجا که خویشتن را بر سریر یافتم
ومن خدا بودم
و من شیطان بودم
و در برابر من
رود خون بود
و آسمانی  سوسو زنان
سنگین از بارجمجمه ها
بر فراز تختگاه....


شب در برابر خویش ایستادم
و در برابر تو
بیهوده از من مگریز
در تو سفر میکنم
که در خویش.....
هشتم آوریل 2011

دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۰

اسماعیل وفا یغمائی. پنج مکاشفه

 پنج مکاشفه
اسماعیل وفا یغمائی

مکاشفه 1

و هیچ ندانستم چرا
در میان چهار شمع سیاه کافوری
جامه ای از چرم سرخ پوشید
مرا بر چهار میخ کشید
مرا به محبت بوسید
و با خنجر عتیق عطر آگین آواز خوانش
قلب مرا از سینه بیرون کشید
زیباترین بانوی جهان.


و هیچ ندانستم چرا
در میان چهار شمع کافوری
و چهار آینه سیاه
جامه ای  از ابریشم سیاه پوشید
 بر گور من چهار شمع سیاه کافوری افروخت
و به تلخی تمام اشکهایش را  گریست
زیباترین بانوی جهان
و هیچ ندانستم....

  مکاشفه.2

شب که می آید
دل من از آنسوی جهان
 مرا صدا میزند
و من از این سوی جهان
قلبم را


شب که می آید
من از اینسوی جهان
قلبم را میگریم
و قلبم از آنسوی جهان مرا
شب که می آید
مکاشفه 3


چون دل تو با تو نیست
[که دیریست آنرا
در سودای بهشت به ابلیس بخشیده ای]
بیهوده اشک مریز.

چون دل تو با تو نیست
چه تفاوت میان اشک و ادرار
این آبی است که از فرا
وآن آبی که از فرو، فرومیریزد
و تو نمیدانی ای طالب!
که چون دل میگرید،
خدائی دردل آدمی میگرید و تمامیت جهان
و ترا دیریست که دلی نیست تا خدائی باشد
دلی دوباره طلب کن ای طالب
تا سر بر شانه هم نهیم و بگرییم
تا سر بر شانه هم نهیم
و بگرییم.....
چهارم آوریل دو هزار و یازده

مکاشفه4

و نمیدانی تو
دریغا نمیدانی تو، ای طالب
که ابلیس پر تلبیس
در هیئت ابلیس بر تو بر نمی آید
بل در هیئت خدائی بر تو آشکار میشود
غرقه در نورو در هیاها و تهلیل کروبیان
و این چنین تو در برابر او زانو میزنی
و تسخیر میشوی
تا او در تو تکثیرشود و بپاید.

و نمیدانی تو
دریغا نمیدانی تو ای طالب
که ابلیس نمی داند
که ابلیس نمی داند
که ابلیس نمی داند
که ابلیس است
و در هیئت خدائی بر تو آشکار میشود
ای طالب.....


مکاشفه5

خورشید در کسوف است
و ماه در خسوف
چراغی از شب
 بر دروازه گورستان  
و شمعی از ظلمت بر هر گور.

نیمروز است و شب
هزار مرد تاریک می آیند
با لبخندی بر لب
وهزار زن تاریک
با چشمانی از سنگ سیاه
که هیج پرتوی از آنها نمی گذرد.
*
قاریان می خوانند
می خوانند قاریان
در گورستان غرقه در سکوت
و جلادان به صمیمیت بر گور قربانیان میگریند
آنچنان که قربانیان بر گور جلادان گریسته اند
به صمیمیت.
*
هیچکس نمی اندیشد
من آن بودم که بر قناره آویختندم
وهیچکس نمی اندیشد
من آن بودم که بر قناره آویختمش
که نه تاریکی مجالی باقی گذاشته است
 نه اشک
و ابلیس پر تلبیس
در آوای هزار طبل خونین
 بر ستاره دور دست مرده
 بر فرش جمجمه ها
میرقصد و پای میکوبد.
*
نه روز است و نه شب
در زمان گم شده گیج
سکوت است
وخسوف در چشمان هزار مرد تاریک
با چشمانی از سنگ سیاه
و کسوف در چشمان هزار زن تاریک
با لبخندی بر لب
و گورستانست
ممتد و بی پایان.....
چهارم آوریل دو هزار و یازده

چهارشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۹

بهار عبا پوش. اسماعیل وفا یغمائی

بهار عبا پوش!!
عيد آمد و نو كرد زمين باز قبا را
بردوش فكند از گل و از لاله ردا را
گر نيست جهان سيد و اولاد پيمبر
از چيست كه او كرده چنين سبزعبا را؟
بنگر! كه چسان ريش زمين همچوفقيهان
روئيد و بر آن شانه زنان باد صبا را
بنگر! كه به سر بسته كنون غنچه، عمْامه
منكر مشو اى جان پسر كار خدا را
ــ گر منكر اعجاز خدائى تو بياد آر
بارى طبس ولارو بم و رشت و فسا را!!ــ
زنبور به گرد گل نرگس به زيارت
با وز وز خود زار زند راز خفا را
برمصحف گل بلبل قارى به قرائت
ترتيل كند يكسره انواع دعا را
او توبه نموده است و ز الطاف الهى
كرده ست رها مطربى وكارغنا را
گل نيز شده پرده نشين حرم شرع
با باد صبا، ترك نموده ست زنا را!
وآنسوترك، با روضه قمرى بگشا گوش!
اندوه جگر سوزغريب الغربا را
وين شبنم اشك است كه از ديده ى سبزه
بر خا ك چكد از غم، تا ما و شما را
پيغام دهد: كاول نوروزبجوئيد
از گريه صفا را و دوا را و شفا را
واى ار كه بخنديد و ببوسيد وبه جنبش ــ
در رقص در آريد كمر را و دو پا را
گويدكه بقائى نبود موسم گل را
درياب اگر عاقلى ايام فنا را
آن سنبه ى سوزنده! و آن گرز گرانسنگ
كاين بهر سر و، آن دگرى هست قفا را!
اين فصل و در آن هرچه عيان است مجازى است
بگذر زمجاز و بطلب وصل خدارا
وآن معدن عفو و كرم وعقل كه افكند
بر خطه جم طرح رژيم فقها را!
وآن مركز رحمت كه شكوفاندخزان را
اما به خزان فصل بهار علما را!
آغاز بهار است و خدايا تو ببخشاى
از حرمت گل شطح شرر خيز(وفا) را
وز بعد بهارى كه در آن نيست بهارى
بشكف تو بهارى و در آن نيز تو ما را

شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۹

مزمورهای زمینی.مزمورهای دهم تا پانزدهم. اسماعیل وفا یغمائی



11

زمین در زمان نهان می شود
اگرچه شهرها برجاست.

دهکده ی کوچک من کجاست
اجاق ها
و فانوس آبیاران؟
کجاست ترانه ی دختر آسیابان
آغشته با آرد و بوی گندم
وپیکرسرشارش در دهلیزهای شهریور.

عریان
برساحل شورآبه های دهکده
خورشید دراستخوان های من جوشید
و چشمان من پرواز کردند
تا خرمنجا وآوازهای نارنجی روستا
در نیمروز تفته ی تابستان.

عرق آلود و گرم
تن ازآب و نمک برگندم
وایستادم چون خدایی
و قهقه ی من دروگران را به شگفتی آورد.

هنوز،
ایستاده ام
بر ساحل شورآبه ها
نمک آلود و عریان
-محاط در خورشید و خنده های خویش-
و از دور دست خود را می نگرم
اگر چه زمین در زمان نهان می شود
و شهرها برجاست.

12

جهان را بنگر!
درکار
       آفرینش
               خویش.

هر سپیده دم
خورشیدی نو برخاکی تازه می تابد
سنگ و درخت و باد و اسب دیگر می شوند،
وجهان خاطرات خود را درآینده بیاد می آورد
تنها ما برجا مانده ایم و این همه اندوه
این همه گذشته
این همه وهم
              گناه!

نخستین بار
ما را دیگران آفریدند
آنانکه برجداولی کهنه درهم آمیختند،
در رواق های شکسته
بربسترهای گذشته
و مار ا راه در سودای دردناک دانستن به شیب آمد.

نخستین بار ما را خیابانها آفریدند
ترس، وعابران ناشناس
یقین های سراسرشک پولادین
کلمات ساییده شده
و باورهایی که تنفس آنها باروبری جز ریه هایی بیمار
و رؤیاهایی مسلول برجای ننهاد
در این سفر
خود را
        دوباره
                بیافرینیم.
13

دستی که چراغ بر میکند، دست ماست
آنکه آواز می خواند ماییم
آنکه
     بر راه می ایستد
     بر راه می گرید
     بر راه می میرد
     بر راه بر می خیزد
    و بر راه می گذرد
                        ماییم
و راه هرگز از طول خویش خسته نخواهد شد
 ای یار
گوش با من دار
ما
  خود
       راهیم....

14

زمین را منزلگاهها بود
مقصدها
        و
        مقصودها
دریغا!
       زمان
و راه که خود سراسر مقصد بود.

15

با سحری دور دست دل خوش داشته ایم
با ما ولی چراغی و شمعی نیست.
در شبی بدین نهایت
شب را مگر با چراغ خورشیدی
با شمع ستاره ای
               به نهایت آوریم.

با اندوهی کران
سفر را منزل به منزل می گذریم
در گذر از رهگذرانی که برخویش ویران شدند
و با انگشتان تلخشان شمعی سوخته بود
بی که درازنای شب را به نهایت آوردند.