چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰

با تمام رهبران.اسماعیل وفا یغمایی

با تمام رهبران
شعری پراکنده و بی وزن و قافیه و نسبتا طویل و پرت و پلا در سی امین سالگرد سی خرداد
با مدد از تکنیکهای شاعر راحل مایاکوفسکی
اسماعیل وفا یغمائی

 بسمه تعالی
مائوعلیه السلام والصلوه فرموده است
افعی کبوتر نمی زاید
واز بعد حضرتش رضی الله عنه،
از بس این جمله مستعمل ،استعمال شده است
بد جوری سابیده است
و باید تعمیراتش کرد.

بله، بله بله و باز هم بله بله
افعی مطمئنا کبوتر نمی زاید
مخصوصا اگرجناب افعی نر تشریف داشته باشد
و این افعی نر، مسلمان باشد
وشیعه اثنی عشری
آنهم از نوع فاندمانتالیست انتگریست مکتبی
مطمئنا کبوتر نمی زاید
ولی حضرت مائو و دوستداران این جمله تاریخساز
اصلا توجهات نکرده اند
افعی حرامزاده پدر سگ مادر...(لاالله الاالله دارم بی تربیت میشوم)
وقتی اوضاعش روبراه باشد
و مخصوصا وقتی اشتباها
یا از سر خیالات پرشکوه
 بی موقع سیخش کرده باشند و نتوانند سرپدر سگش را بکوبند
وامکان نیش زدنش را فراهم کنند
اساسا احتیاجی ندارد کبوتر و کلاغ و جوجه مرغ و سایر چیزها رابزاید
بلکه خودش سر و مر و گنده
فش فش کنان و خش خش کنان
مخصوصا وقتی افعی امام امت است
و عمامه دارد
و هنوزکلی  مرید دارد
و دارد با یک افعی نامسلمان دیگر جنگ میکند،
راحت روزی صد صد و پنجاه تارا نیش میزند
و همه را مجبور میکند فلنگ ا ببندند
و فاتحه جنبش دموکراتیک ملتی خوانده میشود
وبعد، نه شش ماه که سی سال حکومت میکند
و هرچه ما بخصوص
در خارج مرزهای محروسه مملکتمان
این جمله را تکرار کنیم
که افعی کبوتر نمی زاید
به خصیتین مبارکش هم نیست،
درست مثل افعی جمهوری اسلامی
که سی و سه سال است کبوتر نزائیده که هیچ
تازه سایر افعی ها را هم قورت داده و میدهد،
و قبل از آن برادران مومن مسلمان مغول
که صد و پنجاه و اندی سال کبوترنزائیدند
و پیش از آن برادران اموی و عباسی
که حدودا هشتصد و پنجاه سال
کبوتر نزائیدند
وقتی هم زائیدند چنانکه عرض کردم مغولها را زائیدند
و وقتی هم رفتند امورات را دادند دست افعی دیگری
که برادر مکتبی تیمورخان لنگ بود
که او هم یک صد سالی بر مملکت ما چنبره زد و فش فش کرد
و قبل از همه اینها
مرحوم اسکندر مقدونی
که  ایران را به خاک و خون کشید
وهزار تا لر بیگناه را بخاطر معشوق نرینه اش
سر برید و قربانی کرد
این بزرگوار هم کبوتر نزائید
وجناب سلوکوس و حکومت سلوکیان را زائید
که حدود صد و بیست سالی بما ایرانیان فش فش کنان خدمت فرمود!!
پس بر ما شاگردان درسخوان و با هوش
واضح و مبرهن است
که همانطور که فیل شترمرغ نمی زاید
افعی هم کبوتر نمی زاید
و در تاریخ مملکت ما
یک دفعه هم نشده که افعی سگ پدر کبوتر بزاید
و همش خودش تنهائی کیفش را کرده و حظش را برده است
وما شاگردان انقلابی انقلاب کرده  اطمینان پیدا کرده ایم
افعی کبوتر نمی زاید
پس ای برادران و خواهران
و بخصوص ای راهبران منور الفکر و الرای
این بنده حقیر و عبد مذنب فانی خاطی
[اسماعیل ابن اسماعیل همایون ابن همایون ابن فرمان ابن هنر ابن یغمای ثانی ابن ابوالحسن یغمای جندقی و بعد از آن بقول سهراب سپهری
نسبم شاید به زنی مومنه!! در شهر بخارا برسد]
مجاهد وانقلابی و نبریده وشاعروشوهر و کوفت و زهر مار وسایر چیزهای سابق
به اذن خداوند متعال و تاریخ
و با اجازه شما که دوستتان دارم و باور نمی کنید
و به جهنم که باور نمی کنید
چون من سالهاست عادت کرده ام
حتی کسانی که مرا از شدت نفهمی!! دوست ندارند
و میخواهند سر به تنم نباشد
یکطرفه دوست داشته باشم
میروم سر بخش دوم شعر پراکنده و بی وزن و قافیه و نسبتا طویل و پرت و پلای خودم


2
و اما ای برادران و خواهران
تاریخ عبور زمان است در مکان
یا عبور مکان است در زمان
یا دور از چشم دایره منکرات
عبور هر دوتاست در همدیگر! به اضافه آدمیزاد،
و در این رابطه و این موضوع
در چهار گوشه ربع مسکون
و نقاطی که رهبران بزرگ و کوچک و متوسط
و چاق و لاغر و قد بلند و قد کوتاه وجود دارند
بعضی از رهبران فقط به این که عرض فرمودم
یعنی تاریخ پاسخگو هستند
و هر کاری دلشان میخواهد میکنند
و بعد صدالبته میروند
وبا کمال خلوص و خضوع و خشوع
به عبور زمان در مکان و... پاسخ میدهند
و اگر هم کسی باور نکرد
مثل مرحوم استالین
دستور میدهند یک کمی گوشش را بکشند
و بفرستندش به یک پنجاه سالی زندان و گولاک
و مختصری تیربارانش کنند تا باورگاهش درست شود
و سوراخ شکش بسته شود.
بعضی از رهبران اما
چون امام راحل
 که خاله جانش به او در دوران بچگی میگفت: روحی دودول طلا
و امام هم از بچگی باور کرد که دودولش از طلاست
بو با همه فرق دارد وباید رهبر امت شود
و اینگونه رهبران چون اعتقاد دارند
حضرت حق تعالی یعنی شخص شخیص خداوند متعال
خالق زمان و مکان و و سپس ایشان و بعد از اینها سایر مخلفات است
اعتقاد دارند اساسا تاریخ سگ کی باشد
تاریخ چه گهی باشد
که ما به او پاسخگو باشیم
حالا چه برسد به آدمیزاده ها ی نفهم و عوام کالانعام
که الکی دارند در زمان و مکان می لولند
و اکثرشان اگر زیر چتر ما نباشند یک پاپاسی هم نمی ارزند
و چنانکه ذکر شده است میروند کارهای خیلی بد میکنند
و به شغلهائی که اول هر دوتا جیم است مشغول میگردند
پس فقط ما به خداوند حی و قیوم  پاسخگوئیم
و گور بابای تاریخ
اینها، اینگونه رهبران البته و مطمئنا میروند و با خدا حرف میزنند
و مطمئنا پاسخ میگویند به تمام سئوالات و انتقادات حضرت حق
بعد از غسل و وضو
با کمال خضوع و خشوع
و سجود ورکوع
و حوقله و بسمله
و ما اشغال پاشغالها  که فقط هیزم اجاق تاریخ و تکاملیم
باید خیلی خیلی خوشحال باشیم که زیر دیگ آش تکامل میسوزیم
و خیالمان راحت باشد
که مسائل درست و صحیح
بین خداوند و ایشان حل و فصل میشود
حالا میروم سر بحثی دیگر ای برادران و خواهران
و این بحث عبارت از این است
که بعضی از رهبران تاج دارند
بعضی عمامه دارند
بعضی کلاه
و بعضی فکل مکلی هستند یا متاسفانه کچل تشریف دارند.
در این رابطه گفته میشود
بعضی هر سه تا را دارند یعنی همزمان هر سه جور هستند
و شیطونها ی با نمک با هوش عزیز دل خاله!
عمامه و تاج را زیر کلاه  و فکل مبارک پنهان فرموده اند
و صدایش را هم در نمی آورند
و نیز راویان اخبار و ناقلان آثار
و طوطیان شکر شکر شیرین گفتار
در قصه امیر ارسلان نامدار و فرخ لقای خالدار گفته اند
بعضی از راهبران ریش دارند
بعضی سبیل
بعضی ریششان را رنگ میکنند و بعد شانه میزنند
و بعضی سر وسبیلشان را ابتدا شانه زده و بعد رنگ میکنند
و بعضی نه ریش دارند و نه سبیل
یا هردو را دارند
و با هوشیاری ریش مبارک آخوندی را را زیر سبیل پر حشمت استالینی پنهان میکنند
و چون همگان را الاع میپندارند
بر تمام ریشدارها لعنت و نفرین میکنند
که اینها هم اساسا مهم نیست
و نیز ذکر شده است
بعضی رهبران ارتجاعی اند
بعضی نیمه ارتجاعی
و بعضی خیلی انقلابی اند
بعضی نیمه انقلابی
بعضی کمی انقلابی
یعنی در نوک یا وسط یا ته پیکان تکامل جا دارند
و هستند عده ای که بسته به اوضاع روزگار
گاهی انقلابی اند و گاهی ارتجاعی
اما چون نیتشان خیر است
ما باید حتما خودمان را با آنها کوک بنمائیم
و گه گیجه نگیریم و کار نداشته باشیم
چرا ملک حسین و بعضی ملکهای دیگر
دیروز اهی بودند و امروز بهی هستند
و چرا شیطان بزرگ دیروزبد بود و امروز خوبست
و چرا به آن شاه بیچاره میگفتیم نوکر طاغوت
و قرولند میکردیم که با آمریکا و انگلیس و بقیه چائی خورده
و سگ زنجیری امپریالیسم است
و امروز طاغوت بقول یزدیها ماقوت است
و هی به سر آن آقا سگه دست میکشیم
و معلوم نیست چرا ساین سگ در زمان شاه مرحوم بد بود
و الان سگ ،سگ خوبی شده است
و کیف میکنیم که کمی دمبش را تکان بدهد
علی ایحال اینها هم اصلا مهم نیست
و این حرفها چرندیاتی است که یک شاعرنیمچه دیوانه
که گویا مقداری هم بریده
و پیرانه سر بر خلاف انواع و اقسام رهبران
که مثل برگ گل محمدی طیب و طاهرند
 مشکلات ف یعنی فردیت و ج  یعنی جنسیت دارد
دارد بهم میبافد
و کسی نباید شعرهای او را بخواند
و سرودهای او را بشنود و نوشته های او را قرائت کند
و کسی نباید به چرندیات او گوش کند
که خداوند در قرآن فرموده
واساسا آیه ای در باره این شاعر پدر سوخته نازل فرموده
الشعرا یتبعهم الغاوون
گمراهان شاعران را پیروی میکنند
پس ای برادران و خواهران
من گمراه ف و جیم دار را پیروی نکنید
که من خودم هم حوصله خودم را هم ندارم
و خودم هم از خود گمراهم پیروی نمیکنم
و شعرها و سرودها و نوشته های خود را
و خودم را در جلسات مختلف تحریم کرده ام
و بقول مرضیه نازنین ،خودم هم روی دست خودم مانده ام
چه برسد به قبول پیرو
و بروید و کس دیگری را پیروی کنید
یعنی نه شاعران بل رهبران را پیروی کنید
اما در حین پیروی کردن
از رهبرانی که به تاریخ پاسخگو هستند یا بخدا
یا به هردو یا هیچکدام
از رهبران انقلابی یا ارتجاعی یا نیمه ارتجاعی
یا سوپر انقلابی
از رهبران تاجدار یا کلاهدار یا عمامه دار یا فکلی
از رهبران ریشدار یا سبیلدار یا بی ریش و سبیل
یا رهبرانی که همه را با هم دارند
بپرسید ای پیروان از رهبران:
که گور پدر جاکش افعی
و بگذریم از اینکه منظور مرحوم مائو
افعی کاپیتالیسم بود! که امروز حودش گویا کبوتر شده است!!
و چه کبوتری
و معلوم نیست این ماجرا
که چرا کبوتر افعی باز شده
یا افعی کبوتر باز
ودیگر باعث وحشت که نیست هیچ باب امید و خیرات و برکات است،!
اما بخاطر خدا و تاریخ و سایر چیزها
کلاه و تاج و عمامه و فکلتان را ای رهبران ریز و درشت و متوسط قاضی کنید
دستی به ریشتان بکشید یا سبیلی بتابانید
و علیرغم اینکه مطمئنا افعی مادر بخطا کبوتر نمی زاید
شما چه زائیده اید
و پس از سی سال ما را به کجا راهنمائی کرده اید
و به کجا می خواهید راهنمائی کنید
و به ایشانها ازقول من سلام فراوان برسانید
و دست و سر و ریش و کلاه و تاج و عمامه و فکل همه را
ماچلموچ و موچلماچ بفرمائید
و خدمتشان با کمال ادب از قول من مسکین عرض کنید
و نصیحتشان کنید
که حواسشان جمع باشد
که از دست خدا و تاریخ هم اگر در بروند
از دست آدمهای بیکار و فضولی مثل من
که از سر حماقت حقیقت را میخواهند بدانند
و معتقدند با مفهوم آزادی نباید بازی بازی کرد
و بر سر دموکراسی حرف مفت زد
 و تعداد این آدمهای احمق هم روز به روز هم متاسفانه دارند بیشتر میشود
واز دست این سئوال پدر سوخته فلان فلان شده
که روز بروز دارد گنده و گنده تر میشود
بالاخره در نخواهند رفت
که زمان در مکان و مکان در زمان دارد عبور میکند
و این وسط بابای همه در آمده است
و من الله التوفیق و التکلان
 در بیست و نهمین سال غربت و سی سال پس از سی خرداد سال شصت فی یوم بیست و چهارم ژوئن المبارک سنه دو میل اونزروی نیمکتی در گوشه ای از خیابانهای دارالعباده باریس. شاعر دارای ف و جیم حارجه نشین خدا پرست بیدین. اسماعیل وفا یغمائی

 

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۰

در بدرقه مجاهد قهرمان مهدی افتخاری

فرمانده فتح الله
در بدرقه مجاهد قهرمان مهدی افتخاری
اسماعیل وفا یغمایی

پس از آن همه خنجر و خار
پس از آن همه شوکران در پی شوکران
پس از آن همه صلیب در پی صلیب
سکوت در پی سکوت
تابوت است و جنازه ی  تودر آن
جنازه چریکی که دل اش چنان عظیم بود
 که در سینه اش نمی گنجید
و برق مسلسل رزم آورانش
 خوابهای صیادان آدمی را
در موجهای هراس غرق میکرد
جنازه چریکی که سیمای صوفیان را داشت
و افتادگی عارفان را 
تابوت شرمسار حقارت خویش و عظمت توست
فرمانده فتح الله!


در کناره تابوت تو
جائی که من شعرم را در اشک میسرایم
جائی که دل من بغض خود را میگرید
و سالهای ترا میبیند و تکرار میکند
لوطیان تنبک نواز ومیمونهای معلق زن
وعنترهای سرخ نشیمن
مرگ ترا به سور نشسته اند،
و در سوگی کاذب
در برابر تابوت تو
بر کرسی سائیده ی چرک
ودر برابر آینه ی شکسته پیر
مشاطگان چربدست سیاهپوش پر تجربه سالخورد
کلمات را  به سرخاب و سپید آب
 و وسمه و سورمه می آرایند
تا ابتذال را مخفی گاهی باشد
 وبه عطرهای غلیظ می آلایند
تا بوی گند وقاحت و ریا  و دروغ پنهان بماند،
و تو در تابوت خود آرمیده ای ای مرد
ای ستاره ی سوخته
ای چریک مجاهد
با سرگذشتی خاموش که گویای تمام حکایت توست
وچون گله ای آز تکه های خرد شده صاعقه
به پرواز در خواهد آمد
تا سکوت و زنجیرها را بشکند
و بر سبلتان سوخته  از سیلی تاریخ پنهانکاران
 از تمام حقیقت سخن بگوید،
چه حقیر است آنچه بر جنازه تو افشانده اند
از سکه ها ی بی ارزش افتخار.


آسوده بخواب فرمانده فتح الله
من هنوزخاموش و بندی مصلحتم اما
کاش شب دهان میگشود
 و حکایت تو باز میگفت
آن همه شب سنگین،
که بی هیچ ستاره
بر شانه های خسته تو حمل شد،
ترا قهرمان مینامند وپیش از آنکه ترا قهرمان بخوانند
قهرمان بودی
چه در فریاد و چه در خاموشی
که قهرمانی نه هدیه دیگرانست که از درون میجوشد
بر گور تو ایوب اما
شرمسار صبوری خویش است
بادا که خدایت در آغوش کشد ای مرد، ای مجاهد
 و از صلیبت فرو کشد
و تاج خار و آتش از دلت بردارد
و ویرانت کند و دوباره خاک ترا ورز دهد
و ترا باز آفریند درخلقتی نوین
و در شادی و آرامش.....
شانزده ژوئن دو هزار و یازده

چهارشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۰

غزلهای بی تاریخ

غزلهای یکم تا شانزدهم از مجموعه غزلهای بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمائی

1- میپرسند

میپرسند
این غزلها از آن کیست؟
کدام محبوب آشنا؟
و هیچکس نمی داند
حتی تو
حتی تو ای آشنا
حتی تو،
         ای ناشناس....

2- نمیدانی....

نمیدانی
که آن بیابانم، تهی ترین بیابان جهان
و عاشق ترین،  
عظیم و ناشناس
که هیچ ندارم ،در خاطر خویش
بر سینه خویش
 مگر آن شعله ای که توئی
وتو آن شعله ای،ای زیبا
آن شعله کوچک در گذر سالیان و سالیان
که همه شب بر سینه من، رقصیده ای،
میرقصی
و بر فرازت
تمام کهکشانهای جهان در حسرت حال منند
و من در هراس از آنکه بربایند ت!.

 تو را بر سینه دارم،ای شعله،
آتش عشق ترا
بر سینه و بردل
و نمیدانی....

3- بوسه

از یک بوسه هزار باغ گل میشکفد
هزار دریا
هزار رود
و هزار پرنده آواز میخوانند
از یک بوسه
هزار دریچه باز میشود
و هزار افق
اگر آن بوسه از لبان تو باشد
و اگر آن بوسه بر لبان تو باشد
و اگر آن بوسه از آن من باشد....

4 -و دریغ از لبان ناتوان من...

و دریغ
از لبان ناتوان من.
***
اگر تمام تنت بوسه میشد
و تمام تنم لب
و اگر تمام تنم بوسه میشد
و تمام تنت لب
شاید، میتوانستم ببوسمت
ودریغ از لبان ناتوان من
و ابدیتی که توئی....


5-در تمام شب

در دو سوی جهان
دور از منی و دور از توام
تمام شب اما در زیر پوست من
میدرخشی و سوسو میزنی
چون آسمانی پر ستاره
تمام شب دررگان من آواز میخوانی
چون نسیم نرم نیمه شب
ودر جان من روانی
چون جویباری ازشرابی کهن
و زورقهائی کوچک بر آن
و بادبانهائی که گیسوان توست...

6 - مگر تو....

هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ چیز
مگر تو، که دلم در چنگ تو در آواز است.

از بازارها میگذرم
در هیاهوی خام آدمیان
از میان زمان و تکرار وهمهمه و سطوح وسکه ها
از میان غبارها و رویاها وکابوسها
واگر نبودی تو
 فرا میرفتم تا گم شوم در آنسوی پوچ و خلاء
دور از اینهمه هیاهای هیچ
که هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ....


7- بوسه کارساز نیست

چون عشق از نهایت بگذرد
بوسه کارساز نیست
و بیچاره ناتوانی جسم،
تماشایت میکنم
چنانکه دریائی را
و افقی را  
که نرمک نرمک روشن میشود
و نرمک نرمک روشن میشوم....


8- میدانم

میدانم
میدانم که پیر و خسته ام
و می بینم
که تو هنوز در من جوانی
که تو هنوز همان درخت کوچک پر گلی
روئیده در گذر ماه و باد و آفتاب
بر دیوار قلعه قدیمی کهن

9- عشق است و نه ما

این تو نیستی ای معشوق،
آن معشوق
این تو نیستی،
و این من نیستم آن عاشق
این من نیستم
عشق است که در ما میگذرد
 و به بهانه چشمان تو، خود را میسراید
عشق است با هزار رنگ و آهنگ
که رنگینمان کرده است چون بهار
وپر هیاهویمان کرده است
چون آسمانی از پرندگان....

10- بنشین تا ببینمت

بنشین تا
         ببینمت
و به صدای آواز قلب خود گوش کنم
بی تو خاموش است دل من
 و باتو آواز میخواند دل من
حتی هنگام که خاموشم
حتی هنگام که در خوابم

11- میدانم عشق دیوانگی است

میدانم عشق دیوانگی است
نه دیوار میشناسد
نه توفان و نه قانون ونه زنجیر
میدانم عشق
بر لبه ی جنون و دوزخ میرقصد
میدانم عشق، عشق است فقط
بی هیچ تعریف دیگر
با این همه
حتی در آنسوی قانون ودوزخ
میترسم در آغوشت کشم
و گم ات کنم

12- چون بمیرم

چون بمیرم
اگر مرا ببوسی
بیدار خواهم شد و باز خواهم گشت
به هیاهای یاوه ی جهان و غوغای هیچاپوچ آدمیان،
از تو خیالی با خود به نیستی میبرم
مرا مبوس و بگذار در آن آرام بگیرم
در خیال تو تا ابد

 13- وعشق آمد تا دوباره آغاز شوم
فکر میکردم
در این برهوت از پا افتاده ام
و حکایت بپایان رسیده است
زانو زدم وچشم بستم تا بپایان رسم
و عشق آمد از دورها
تا دوباره برخیزاندم
تا دوباره چشمهایم را بگشاید
تا دوباره آغازم کند ای زیبا...




14- میترسم که پرپر شوی

با اینهمه
جندان دوستت دارم
که نمی خواهمت ببوسم
چندان نازکی ای گل، چندان نازکی
که میترسم
ببوسمت و پرپر شوی در باد...


15- شباهنگام

شباهنگام
پرده ها فرو می افتند
ودر آنسوی پرده ها
جامه ها فرو می افتند
و در آنسوی جامه ها، تن های عریان
یکدیگر را به سودائی محال در آغوش میکشند
پنهان نمی کنم
که میخواهم پرده ها را فرو افکنم
و جامه ها را
و پس از پرده ه و جامه ها
تن ات را به کناری زنم و تنم را
وآنگاه با جانت در آمیزم با جانم
با جانت......



16 - تشنه ی هزار خاتونم

پنجره باز است و باد میوزد و غزل
هیچ قانونی در کار نیست
هیچ پرده ای و حیائی و خدائی
که من اینک شاعرم،
پس پنهان نمیکنم ای زیبا، ای یگانه، ای محبوب
که تشنه ی هزار خاتونم، تشنه ی هزار زن
که همه توباشند
و تو همه باشی
می خواهم سپید باشی و زرد و سیاه وسرخ
می خواهم میانه بالا باشی و بلند قامت و کوتاه
میخواهم فربه باشی و چست کاغ و باریک
میخواهم عطر کوه و رود و دریا و جنگل باشی
میخواهم جوان باشی و سالخورده
با گیسوانی به سیاهی شب و سپیدی صبح
زنی که تمام زنان زمین است و زنانی که همه تواند
***
پنجره باز است و باد میوزد و گیسوان تو
پنجره باز است و باد میوزد و لبان تو
پنجره باز است و باد میوزد و چشمان تو
پنجره باز است.....

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۰

در نیستی شناورم و کیف میکنم.اسماعیل وفا یغمایی

پدرمن نود و چند سالی به سلامت در جهان زیست.کار دولتی را در نیمه عمربناگاه رها کرد و در روستای زادگاهش«گرمه» در دشت کویر نزدیک به پنجاه سال با درخت و زمین و طبیعت و کتابخانه اش زیست و کشاورزی کرد. اهل شعر و تاریخ و کنکاش در مذهب بود واز زندگی و تکاپو سرشار بود،و زندگی را دوست داشت. از مرگ هراسی نداشت و میگفت میرویم و میبینیم. تاثیر قوی وکارائی روی زندگی فرزندان فراوان و نزدیکانش داشت و سال هشتاد هنگام استراحت نیمروزی،به آرامی چشم از جهان فروبست. مرگ او برای من اگر چه بسیار سنگین بود ولی او هیچوقت برای من نمرد و همیشه در کنار من است حتی در این سی ساله غربت .یکبار سال هشتاد شش در خواب دیدمش. پرسیدم: چگونه ای اقاجان؟. با لبخند و همان طنز خاص خودش گفت«در نیستی شناورم و کیف میکنم»  نیمه شب بیدار شدم و در ادامه آن مصرع این شعر را نوشتم
کیف میکنم
در نیستی شناورم و کیف میکنم
فارغ ز هر چه باورم و کیف میکنم
نی ازشمال نی ز جنوبم نه غربیم
نی اهل ملک خاورم و کیف میکنم
از شش جهت رهایم و از چار آخشیج
پروازم، ار که بی پرم وکیف میکنم
دیگر نه طول دارم و نی عرض و ارتفاع
صفر است وزن پیکرم و کیف میکنم
بانگی وجود زد بمیان عدم دمی
اینک سکوت یکسرم و کیف میکنم
از «ذر» عیان شدم من و در رازها نهان
نک راز «عالم ذر»م و کیف میکنم
نی کافرم نه مومن و نی بین این دوتا
فارغ ز شرع انورم و کیف میکنم
دیگر نه زن، نه مرد، نه نامرد و نازنم
نی من پسر، نه دخترم و کیف میکنم
جبر تلاش نیست دگر در پی معاش
سلطان هفت اخترم و کیف میکنم
دیدار نیستی چو به از روی ناکسان
آئینه در برابرم و کیف میکنم
نی ترکم و نه کرد و عرب نی لرم نه قارس
بیرون ز نوع و کشورم و کیف میکنم
نی پیرو امامم نی اهل سلطنت
نه این ورم نه آن ورم و کیف میکنم
از عاقلان رهایم و با عرض معذرت
از خر، رها ز هر خرم و کیف میکنم
از عالم سیاست و دریائی از دغل
فارغ ز هرچه عنترم و کیف میکنم
ازحرف مفت مفتی و از زرر زاهدان
یعنی جدا ز عرعرم وکیف میکنم
از رهبران گم شده در ره، رهاشده ،
نی رهروم نه رهبرم و کیف میکنم
نی انقلابیم من و نی ارتجاعیم
نی کهترم نه مهترم و کیف میکنم
بر سر مزن زسوگ من ای دوست دست خویش
بی پا و دست و بی سرم و کیف میکنم
هستی نیستی است مرا پهنه ی وجود
وآن رمز و راز اکبرم و کیف میکنم
فارغ زهر نیاز خود بی نیازیم
در نیستی شناورم و کیف میکنم
5/مرداد/1386


دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

دروغ و حقیقت

دروغ و حقیقت
اسماعیل وفا یغمائی

و اندک اندک
و اندک اندک اندک
چنان که خود نیز ندانستند
دیگرگون شدند
و راستی را تاب نیاوردند وحقیقت را
ودرسایه سارهای عظیم جنگل پر شکوه  دروغ
بساطی خوش آراستند در انتظار.
مطربان بر سازها کوفتند و نواختند.
مدیحه سرایان سرودند.
چاکران به خدمت هیاها در هیاها درافکندند.
و خلایق از چهار سو
با اشتران و اسبان و حماران و قاطران تیز پروار
به خدمت آمدند و غوغا در غوغا درافکندند
ومیر میران به شادی سبلت میتابانید در انتظار اعجاز
و صبح بر آمد و خورشید آتشین و پولادگون و مذاب حقیقت،
سایه های پر شکوه دروغ تاب نیاوردند وفرو مولیدند
و در زیر شعله های آتشین خاکستری برجای ماند
که بادها روفتند و بردند
که بادها روفتند و بردند
که بادها........
ششم ژوئن 2011