چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا.مجلس شام غریبانست//لیک اما نینوای دیگری هم هست


مجلس شام غریبانست
ا
خواب می بینم و یا هشیار و بیدارم
نمی دانم
لیک میدانم، هرچه هست و هست
مجلس سوگ است و بر منبر «امام سوم شیعه» مرا اندر برابر
چون پدر دستار سبز و روشن پیغامبر
را بسته بر سر
روضه می خواند برای اهل مجلس
اهل مجلس
[آن شهیدان! آن اسیران!
جورها و رنجها برده زجور کاروانسالار
بی حد و اندازه و بسیار
از زمین کربلا تا شام]
جمله گریان نز برای رنجهای خود
برای رنجهای مردم ایران،
و می نالند و می مویند ومیگویند:
که حدیث سرخ عاشورا
گر از یک بام تا یک شام طی شد
و روان شد کاروانی، چند روزی و زمانی
از مکانی تا مکانی، لیک
قرب سی سال است اکنون
ملتی غرق است
اندر اشک و اندر درد و در اندوه و سوگ خون
قرب سی سال است با سنگینی سیصد گذر
با سالهائی بی سحر
وکاروانهای اسیران و شهیدانش
و هزاران صد هزاران کشتگان کوی میدانش
وفرو مولیدگان خفته در زنجیر و زندانش
وبه شبها ی غبار آلوده بی شرم در تاریکی تلخ خیابانها
در پی یک تکه نان،زنها، دختران بی پناه تن فروشانش
وفقیرانش، و اسیرانش
و طنین دردها و اشکها ی کرد و ترک و لر،
وبلوچ وترکمانانش
و چنین از شوری این اشکها و تلخی این دردها شورست
آب دریای شمالش همچو آب تلخ عمانش.


خواب می بینم خدایا! یا که بیدارم
نمی دانم
لیک می دانم
شمر بر تخت است و در سوگ من و ما
بر سر منبر امام سوم شیعه، اشکریزانست
و درایران همجنان هم ظهر عاشورا و هم شام غریبانست
نوزدهم ژانویه دو هزار و هشت میلادی

لیک اما نینوای دیگری هم هست

لیک اما
گوش دارید م
با شما می گویم این را
عاقبت، یکروز ، یک شب،یا که فردا
روز عاشورا پس از شام غریبان می شود آغاز
وندر آن میدان بی پایان پر توفان و غران و خروشان
کاریو برزن ستاده در کنار آرش و استاد سیس ورستم دستان
و درفش کاوه آهنگر و بابک
با علمهای حسین و زید و مزدک
درمیان بادها در توفش فریادها پیچان
نی که هفتاد و دو تن
زیرا که هفتاد و دو میلیون تن
ز مرد و زن زاهل این وطن میدان به میدان
شمر را و اهل بیت شمر را افسار و پالان
می زنند و می کشانندش
تا بدانجائی که میزان عدالت
بر بلندای سرود ملتی پیروزآماده ست
بعد از آن در اولین روزی که شب هم شاد چونان روز خواهد بود
میشود پنهان دگر شام غریبان و پس از آن
شب، شب آزادی و پر شادی نوروز خواهد بود.
نوزدهم ژانویه دو هزار وهشت میلادی

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. میان لبهایمان کسی سنگسار می شود


میان لبهایمان کسی سنگسار می شود
اسماعیل وفا یغمائی
هزار گرسنه درچشمانم می گریند
چون تکه نانی به دهان می برم
هزار بی خانمان در باد میلرزند و بر در می کوبند
چون درب اتاقک سرد کوچکم را میبند م
و گرمی خون و اشک بر چانه ام
چون زنی را می بوسم
که میان لبهایمان کسی سنگسار می شود
و قاریان در گوشهایمان آیه های تاریک می خوانند


چه کرده اید، چه کرده اید، چه کرده اید
که نانها و خانه ها و بوسه ها در اشک و خون غوطه ورند
که درخت و ماه و رود و شادی و آتش فراموش شده اند
نه میتوان غزلی سرود
نه می توان بوسه ای ستاند و داد
ونه لبخندی

در این تاریکی تاریک
با ماه سفر می کنم
بر فراز گمنام ترین کوچه های میهنم
آنجا که زمزمه ها سرودهای فردا را می سازند
وبر فرازعمیق ترین دره ها
آنجا که اجاقهای چریکها شعله می کشیدند
چشم می گشایم و گوش و هوا را می بویم
تا بشنوم که از آتش سخن می گویند
از آتش و توفان سخن می گویند
از آتش و توفان و باروت سخن می گویند.... ا
سوم ژانویه دو هزار و نه میلادی

قصیده سنگسار. اسماعیل وفا

قصیده سنگسار
تنهاعقب مانده ترین ابلهان وفریبکارترین ابله دوستان!که اقتدارشان را بر صخره های جهل و دگم و خمود و تنبلی اذهان استوار کرده اند می توانندبا دستاویز دین، خدائی را باور داشته باشند که جهانی بی پایان را آفریده است و بر غباری کوچک از هستی بنام زمین، فرمان به بریدن دست انسانها و شلاق زدن وزنان راتا ابددرسرپوش نگهداشتن و رجم و تعزیر و تقتیل و این همه جنایتی که سردمدارن رژیم جهل و جنایت با دستاویزاسلام بر سر یک ملت آوردند، فرمان دهد.مطمئن باشیم دوران ظهور خمینی نه فقط دوران سقوط ارتجاع سیاسی بلکه درپهنه ای که جامعه بزرگ ایران شاخ و برگهای تازه خود را می افشاند دوران زوال ارتجاع فلسفی و فرهنگی پر زرق و برق و گول زننده و متعفن و منحوسی است که بر پایه یک تاریخ جعل و دروغ تاریخی، قرنهای قرن خون و روان نسلها را به زهر خرافات و ارتجاع مسموم کرده بود. این حقیقت را با تمام وجود حس کنیم و به یاری آن برخیزیم
قصیده سنگسار

ازمجموعه شعرمنتشر شده سی سرود سرخ


فتواي رجم حاصر و مفتي به منبر است ///ميدان زازدحام خلائق چو محشر است
هر گزمه اي گرفته به كف سنگپاره اي ///گوش فلك ز نعره ی رجالگان كر است
از رجم روز پيش به ميدان هنوز خاك ///از لخته هاي خون گنهكاره اي تر است
كز سوي شيخ مي رسد آواز ناگهان /// اينك زمان رجم گنهكار ديگر است
رجم همانكه شارع بارع ز لوث او /// لبريز قهر و شرع از او نيز مضطر است
هنگام رجم آنكه دل از شيخ و شاب شهر /// برده ست زآنكه نادره كاري فسونگر است
هنگام رجم آنكه ورا بار معصيت /// از روزه و نماز فقيهان فزونترست
هان! امتي كه در كف خود سنگپاره ها /// بگرفته ايد اجر شمايان مكررست
گر سنگپاره تان بخورد بر دو چشم او /// يا بر دهان او كه به محشر پر آذرست
زيرا كه چشم ها و لبانش شنيده ايم /// سر منشاء فساد و خداوند هر شرست
مفتي هنوز غرقه به توصيف سنگسار /// و بر زبانش وعده ي فردوس و كوثرست
كز چار سوي قتلگه آواز مي رسد /// آمد همانكه تيغ و حريقش مقررست
آمد همانكه رجم وي از صد طواف حج /// واجب تر آمده ست و از آن نيز برترست
و ناگهان شكافد امواج جمعيت /// اينك گناهكار دگر در برابرست
او كيست غرقه در خون مسكين زني كه سخت /// پيچيده در ميان يكي كهنه چادرست
اشكش ز خون روانه به رخسار بي فروغ /// آهش روان ز دل به سوئ چرخ اغبرست
در اين ميان به رهگذر او كه زندگيش /// در دستهاي فاجعه و جهل پر پرست
فرياد وا شريعت و وادين گزمگان /// بر اسمان وزنده چو توفان و صرصرست
اين سان نگون و غرقه به خون تا مكان مرگ /// وانجا كه شيخ شهر نشسته به منبرست

آيد به جرم فاحشگي گر چه مر مرا /// اين زن چو اشك ديده ي پاكان مطهرست
القصه شيخ گويدش از توبه قصه ها ///هر چند حكم قتل وي از پيش صادر است
گويد به توبه روي نما چونكه هاويه /// ديريست بهر آمدنت چشم بر درست
وآنجاست جاي شعله و شلاق و سرب داغ /// آنجا مكان ديو چهل چشم ده سرست
آنجا شوي نگون به يكي چاه قير گون /// كان جايگاه كژدم جرار واژدرست
گويد در اين ميانه زن اي شيخ صبر كن /// بر گو كدام گوشه چنين چاه مضمرست
تا سوي او روم به سر و جان و نغمه خوان /// زيرا كه از سراي من آنجا نكوترست
زيرا مرا حيات زماني ست بس دراز ///با دوزخي زميني هر لحظه همسرست
مفتي كه غرق امر به معروف گشته است /// گويد به نعره اي ببريدش كه منكرست
ريزند گزمگان و برندش كشان كشان /// تا حفره اي كه از كمراو فراترست
آنگاه شيخ گويد: سنگ نخست را /// آنكس زند كه بار گناهش فزونترست
زيرا كه پاك ميشود از هر كبيره اي /// اين نيز صادر آمده از شرع انورست
سنگ نخست چونكه زند شخم روي زن /// سنگ دوم به سنگ صد و بيست اندرست
اما در اين ميان و در اين لحظه ناگهان /// آندم كه روسپي به نفسهاي اخرست
ايد از او نداي صعيفي كه حكم رجم ///مستور در كدام كتاب و چه دفترست
اي گزمگان كه جسم من و همچو من هزار /// هر شب زجور چرخ شما را مسخرست
من روسپي نيم كه ز بهر دو لقمه نان /// دونان شهر را زمن آمال در سرست
من روسپي نيم كه مرا طفلكان خرد /// چشمان اشكبار در اين لحظه بر درست
من روسپي نيم كه شما را هزار بار /// با من گناههاي مكرر مكررست
من روسپي نيم بود اي شيخ روسپي /// آنكس كه خون خلق ز فرقش فراترست
آنكو كه در نهان چو يزيدست و بر زبانش ///همواره نام دین وخدا و پيمبرست
من بهر نان به بستر ننگ ار فرو شدم ///او با بزرگ دشمن خلقان به بسترست

من جسم خويش را به پشيزي فروختم ///او در فروش هستي و ناموس كشورست
من در عيان اگر به گنه روي كرده ام /// او را گناهخانه پس پشت معجرست
باري مرا به سنگ ستم جان زكف برفت///دردا كه روسپي حقيقي به منبرست
از مجموعه شعر منتشر شده/ سی سرود سرخ/شعرهای اسماعیل وفا یغمایی

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

عاشقانه زمستانی. اسمعیل وفا یغمائی

عاشقانه زمستانی. اسماعیل وفا یغمایی
از مجموعه غزل منتشر شده: این شنگ شهر آشوب
گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش
بوسه اي گرم ز گرماي بنا گوش تو خوش
گر چه من را بجز از تلخي غم بهره نبود
ياد باد آن لب و آن كندوي پر نوش تو خوش
ما پريشان جهانيم از آن طره ولي
آن پريشان كن عالم به بر و دوش تو خوش
ز دل و ديده‌ي تو گر چه برفتم از ياد
به خيال تو بود آنكه فراموش تو خوش
تلخ وش ميروي و ديده ز تو پر شهد است
اي چو مي تلخي و مرد افكني و جوش تو خوش
عالمي از تو به خورشيد رسيدند و منم
آنكه در سوگ تو گرديده سيه پوش تو خوش
سوخت در ظلمت عالم دل چون شمع «وفا»
حال خاموشم و با ياد تو خاموش تو خوش

اسماعیل وفا. چرا پیامبران خاموشند

برای فاجعه های غزه و آن همه کشتار و کشتار
چرا پیامبران خاموشند
از مجموعه منتشر شده نیایش نهانی مرتدان

این همه نزدیک و این همه دور!

موسی در «سینا»
مسیح بر «جلجتا»
و محمد در «حرا».


محیط برزمانها و مکانها!ا
اگر رعدی بگرید هر سه می شنوند!ا
اگربرقی بسوزد
هر سه می بینند!ا
واگر بر زمان بی زمان نامتناهی
[چنانکه شبانان بر گوسپندان]
دستی بسا یند
دستهاشان بر یکدیگر خواهد لغزید
دستهای سه شبان
سه پیامبرو سه فنا ناپذیر!ا.


این همه نزدیک و این همه دور! ا
موسی در «سینا»ا
مسیح بر «جلجتا»ا
و محمد در «حرا»،ا
اما چرا وقتی بمب افکنها میگذرند
و ستارگان داوود
در دهان کودکان مسیحی منفجر میشوند
مسیح بر جلجتا سکوت می کند ؟.
چرا وقتی مرگ، بر فراز تپه ها با کلاه گاوچرانان
صفوف چند صد هزار نفری آوارگان را می نگرد
و با لذت
پاکتهای چیپس صهیونیستی اش را باز می کند
و با دندانهایش
دندانهای کودکان مسلمان را می جود و خرد می کند
ومی بلعد و فرو می دهد
و سیگار مارلبوروی آمریکائی اش را دود می کند
محمد در حرا همچنان در انتظار فرود فرشتگان است؟
و چرا موسی
وقتی بمبها چشم زنان و کودکان یهودی را
بر شیشه اتوبوس ذ وب میکنند
لوح «ده فرمان»را به کناری نمی گذارد
و روزنامه نمی خواند
و عصای خود را بر زمین نمی افکند.


ایکاش خدا هوائی بود
برای تنفس،
یا خورشیدی بود بی نام و مشترک
که پرتوهایش
رسولانش بودند
برای تابیدن به درون تاریکی ها
{آنجا که تیغه های قیچی صهیونیزم و ارتجاع
در حال جفتگیری هستند}
وبرای تابیدن بر جماد و نبات و انسان
وبر یهودیان
و مسیحیان
و مسلمانان.
****
این همه نزدیک و این همه دور
موسی در «سینا»ا
مسیح بر «جلجتا»ا
محمد در «حرا»ا
و مرگ بر فراز تپه ها
پاکتهای تازه چِیپس اش را باز می کند
و ما پاکتهای تازه آجیلمان را.......ا


بیست و شش ژوئیه دو هزار و شش

سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷

آخوندها! آخوندهااسماعیل وفا یغمائی



آخوندها! آخوندها
اسماعیل وفا یغمائی

***
باید در هر چهار راه داری برپا باشد
و بر ان جسدی آویزان
تا با آسودگی در خیابانها گذر کنید
باید در هر حیابان زندانی وجود داشته باشد
و در هر زندان شکنجه گاهی
و در هر شکنجه گاه پیکرهائی به شلاق بسته شده
تا امنیتتان مختل نشود
باید در هر قدم جمجمه کودکی در زیر نعلینهاتان خرد شود
یا قلبی له گردد،یا چشمی بترکد
تا احساس کنید که اقتدارتان پا برجاست
باید همهمه انبوه بیکاران، معتادان ، گرسنگان،ژولیدگان
بی پناهان،بی خانمانان،
در هر گذرگاه گوشهاتان را بنوازد
تا از سیری خود و پرواری حسابهای بانکی تان مطمئن شوید
و ریش افشان و دستار بندان و عباکشان و شادمان و شکمجنبان
از معابر ویران و تاریک عبور کنید
باید در هر گورستان هزار جسد له شده، هزار جسد تیربارن شده
هزار پیکر بر دار کشیده شده، هزار اسکلت سوخته در جنگ
و بر هر گورهزار چشم گریان از پدران ومادران این سرزمین بگرید
تا لبخندهاتان پایدار بماند
باید در تاریکی هر خیابان
هزار آرزو بر باد رود و هزار ناموس فروخته شود
تا رویاهاتان پایدار بماند و فرصت بیشتری بخرید
باید در هر جمجمه دیگ جهل بجوشد و غلیظ شود
تا بدانید که هر صبح شب طلوع خواهد کرد
و تاریکی پایدار خواهد ماند
باید در یکسو رود خون
و در سوی دیگر رود اشک جاری باشد
تا در میان این دو نمازتان را بخوانید
باید، باید، باید و باید ...و چه کرده اید
چه کرده اید چه کرده اید چه کرده اید
با این ملت کهنریشه وتناور تن
و این میهن که چون گنجی بیکرانه و عظیم
وچون دسته ای گل شاداب به سویتان پرتاب شد
و می توانست قد کشد و بالا رود وبر زیبائی جهان و انسان بیفزاید
و لبخندش بعد از آن همه اشک
و آزادیش بعد از ان همه استبداد
وروشنائی هایش بعد از ان همه شب بشکفد
وپژمرده و پر پر و لگد مالش کردید
و دریدید و تکه تکه اش کردید و به تاریکی اش آغشتید
و بر گردید! برگردید! و به پشت سرتان بنگرید
که آنچه کردید در پی تان راه می سپرد
و تعقیبتان می کند
غرنده بر زمین و پرواز کنان در آسمان

انهمه دارها و طنابهای جنبان در توفان
آنهمه گورستان و جسد وسوگوار
پرواز کنان و غریوان بر آسمان
آنهمه گرسنه و درمانده و بیخانمان و بی سرنوشت
انهمه چشم و قلب و جمجمه خرد شده
انهمه زندان و زنجیر و ظلمت
و آنهمه جوبار و رودهای اشک و خون
بر زمین
برگردید و پشت سرتان را بنگرید
برگردید و پشت سرتان را بنگربد
برگردید و...... 

بیست و سوم دسامبر 2008

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. باد می اید


باد می اید
اسماعیل وفا یغمائی
بیست و دوم دسامبر دو هزار و هشت


باد می اید و ابرها فراوانند
دو جمجمه در باد می غلتند
تلق تلوق کنان
جمجمه یک سگ
و جمجمه یک انسان
نمی دانم چگونه
ولی مطمئن هستم
که یکی از انها جمجمه شهریاری است
و دیگری جمجمه یک سگ گله
و مطمئن هستم
شهریار هیچوقت فکر نمی کرد
هیچوقت! که روزگارش بپایان برسد
و سگ گله هیچوقت فکر نمی کرد
که روزگاری جمجمه اش
همسفر جمجمه شهریاری بشود
و باد کله اش را
همزمان با کله شاهی بزرگ قل قل بدهد
در هوای ابری و مه الود
و در گذرگاه شاعری
که دهکده اش با آفتاب ساخته شده بود
و معشوقش به داغی آفتاب بود
ودر سایه های مرطوب
و سرزمینهای ابری پیر شد
با این همه اینها اصلا مهم نیست
و می خواهم بگویم
که شما آخوندها،
شما دیوثها، شما مادر جنده های اجنبی
به مدد مذهب و ظلمت و نفهمی خیلی از ماها
و با یاری جهل و خیلی چیزهای دیگر
سوار بر خر مراد
هنوز خوب می تازید و خوب می کشید
و خوب می خوریدو خوب می گائید
و هنوز خیلی خوب
با خون تازه ملت، روزی پنج وعده
کونتان را می شوئید
و کیر و خایه تان را تطهیر می کنید
و برای نمازتان وضو می گیرید و خدایتان را نماز می گذارید
وهنوز خوب خوب کیفورید
و بر سراسر یک میهن و بالای سر هفتاد میلیون ادم خایه می رقصانید
و خوب خوب می دانید
که بسیاری متفرقند
و چریکها زیر ضرب عالمند
و امثال من هم جز قلممان و اندوهمان چیزی نداریم
ولی از من بشنوید و گوشهای جاکشتان را باز کنید
ولی مطمئن باشید،مطمئن باشید
بادی دارد می آید
که تعداد زیادی جمجمه سگها را با خودش قل می دهد
سگهای بیگناه را
وهمین باد
جمجمه شما دیوثها را قل خواهد داد
در کنار جمجمه سگها
در میان مه
و در زیر اسمان ابری
گوش کنید دیوثها
باد می اید
در زیر آسمان ابری
و بر زمین مه آلود
باد می اید با جمجمه های غلتان غلتان سگها
در جستجوی جمجمه های شما دیوثها
در جستجوی شما قرمساقها
باد می آید
در زیر آسمان ابری
با جمجمه های سگها
غلتان غلتان
و تلق و تلوق کنان
باد می آید
بادی وحشتناک
حتی وحشتناکتر ازحکومت شما دیوثها
بادی که همه مردم درآن می وزند
ومن در آن می وزم
تا قلقل بدهم با تف و لگد ودشنام
جمجمه های شما دیوثها را
در کنار جمجمه های سگها
باد می آید....ا

اسماعیل وفا. مدیحه برای مقام معظم ولایت فقیه


مدیحه برای مقام معظم ولایت فقیه
اسماعیل وفا یغمائی
بیست و دوم دسامبر 2008

به فرجام و پایان
به لطف خداو به اذن رسولان
سرانجام آوردم ایمان
که بی شک
تو هم پهلوانی و هم قهرمانی
و بین یلان، برترینِ ٍ یلانی
فزونتر ز اینی فراتر زآنی
چه گویم دگر
هان توئی شهریار فقیهان و هم شیخ شاهان
توئی میر میران! توئی خان خانان
تو هم رهبری ، هم رئیسی،فقیهی
تو فرمانده ی ارتشی، صاحب لشکری وسپاه و بسیجی
تو سردار سردارها ما همه جمله سرباز و از بی سرانیم
همه جسم بی ارج و مقدار،توئی جان جانان
توئی خاص خاصان و ما از عوامان
تو در خیل ما کهتران! مهترین مهترانی
تو در بین ما بدتران! بهترین بهترانی
همه پیش تو خرد وریزند و کوچک
تو اما بزرگی !وسیعی! عمیقی!عظیمی !درشتی! کلانی
همه ما چنانی که گفتیم و گفتی
کثیفیم وهیزیم و بی دانش وترسو و بی تمیزیم،
تو اما نه هیزی، وخیلی نجیب و شریف وشجاع و رحیم وتمیزی
همه ما نشیننده بر روی خاکیم
تو اما به بالای منبر در آنسوی میزی
همه ما ،زمینیم ،و تو آسمانی
و در آسمان، ما ،یکی اخترک ،خرد و کوچک
ولی تو نه یک کهکشان، بل که با بعد صد قرن نوری
چنانی که ما را خراندند و بر ما تپاندند
تو یک خوشه ی کهکشانی
ولش کن، بذار تا بگم گور بابای دنیا
زبعد خدای تبارک
تو را می توان گفت:اساسا تمام جهانی
ولیکن از آنجا که درراه تاریخ
همه روی اسبی سوارند و تو بر الاغی
جدا و سوا از همه کارهائی که کردی، نه تنها چلاقی
که دنگی و لاغی
وبا اینهمه حسن
به لطف خداوند منان و حنان وفنان رحمان
رئیس و بزرگ تمام عقب ماندگانی

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

سیاوش کسرائی. آرش کمانگیر


آرش كمانگير

سیاوش کسرائی

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر زبام ِكلبه اي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد

آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز
در كنارِ شعله ي آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز


گفته بودم زندگي زيباست -
گفته و ناگفته اي بس نكته ها اينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغ هاي گل
دشت هاي بي در و پيكر

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب
بوي خاكِ عطرِ باران خورده در كهسار
خوابِ گندمزارها در چشمه ي مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غمِ انساني نشستن
پابپاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم اندازِ بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هاي از سبوي تازه ي آبِ پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلانِ كوهيِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچه گان را شير دادن
نيمروزِ خستگي را در پناهِ دره ماندن
گاهگاهي
زيرِ سقفِ اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي درهمِ غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن
بي تكان گهواره ي رنگين كمان را
در كنار ِبام ديدن
يا شب برفي
پيشِ آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن



آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده ي پابرجاست
گر بيفروزيش رقصِ شعله اش در هر كران پيداست
- ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

ييرمرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره ي افسرده جان كرد
چشمهايش در سياهي هاي كومه جستجو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد

زندگي را شعله بايد برفروزنده -
شعله را هيمه ي سوزنده
جنگل هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده ي آزاده
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان
آشيان ها بر سر ِانگشتانِ تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگرِ آتش
سربلند و سبز باش اي جنگلِ انسان


زندگاني شعله مي خواهد
ـ صدا سر داد عمو نوروزـ
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز -
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزارِ باغِ آتش بود
روزگاري بود روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روزِ بدنامي
روزگارِ ننگ
غيرت اندر بند هاي بندگي بيجان
عشق در بيماري و دلمردگي بي جان

فصل ها فصلِ زمستان شد
صحنه ي گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بال هاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگرِ آزادگان خاموش
خيمه گاهِ دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سرحداتِ دامنگسترِ انديشه بي سامان
برج هاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچكس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمانِ اشك ها پر بار
گرمر و آزادگان در بند
روسپي نامردمان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دستِ ما شكستِ ما برانديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزي بود در چشم
يافتند آخر فسوني را كه ميجستند


چشم با وحشتي در چشمخانه مر جستجو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد
= آخرين فرمان =
= آخرين تحقير =
= مرز را پرواز ِتيري مي دهد سامان =
= گر به نزديكي فرود آيد=
= خانه هامان تنگ=
= آرزوهامان كور =
= ور پرد تا دور =
= تا كجا ؟؟ !! تا چند ؟؟ =
آه ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشمها بي گفتگويي هر طرف را جستجو مي كرد


پيرمرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي سيائيد
از ميانِ دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف بر روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد

صبح مي آمد:
- پيرمرد آرام كرد آغاز -
پيشِ روي لشكرِ دشمنِ سياهدوست
...دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس ميشد سياهي در دهانِ صبح
باد پر ميريخت روي دشتِ بازِ دامنِ البرز
لشگرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور
دو دو سه سه به پچ پچ گردِ يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچِ خفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد


: منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردِ آزاده :
كه تنها تيرِ تركشِ آزمونِ تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزندِ رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ي ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را جامه و باده
گوارا و مبارك باد

دلم را در ميانِ دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جامِ پر كين و پر از خون را
... دل اين بي تابِ خشم آهنگ
كه تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم
كه تا كوبم به جامِ قلبتان در رزم
كه جامِ كينه از سنگ است
به بزمِ ما سيو و سنگ را چنگ است

در اين پيكار
در اين كار
دلِ خلقي ست در مشتم
اميدِ مردمي ست در مشتم
كمانِ كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهابِ تيزرو تيرم
ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم
به چشمِ آفتابِ تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره ي امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تنِ پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكانِ هستي سوزِ سامان ساز
پري از جان بايد تا فرو ننشيند از پرواز



پس آنگه سر بسوي آسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتارِ ديگر كرد

درود اي واپشين صبح اي سحر بدرود :
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبحِ راستين سوگند
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكن
زمين مي داند اين را
كه تن بي عيب است و جان پاك
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يكدم شد به لب خاموش
نفس در سينه ها بيتاب ميزد موج

به پيشم مرگ :
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گامِ هراس افكن
مرا با ديده ي خونبار مي پايد
به بالِ كركسان گردِ سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز مي گيرد

دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهريمن خو آدميخوار است
ولي آندم كه زاندوهان روانِ زندگي تار است
ولي آندم كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است
فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است
همان بايسته ي آزادگي اين است

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميدِ خويش مي دانند
گهي ميگيردم گه پيش ميراند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ي ترس آفرين ِمرگ خواهم كند

نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
بسوي قطعه ها دستان زهم بگشاد

برآ اي آفتاب اي توشه ي اميد :
برآ اي خوشه ي خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه ي بي تاب
برآ سرريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كامِ مرگي تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم
به موجِ روشنايي شستشو خواهم
ز گلبرگِ شما اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركشِ خاموش
كه پيشاني به تندرهاي شب سهم انگيز مي ساييد
كه سيمين پايه هاي روزِ زرين را بر شانه مي كوبيد
كه ابرِ آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از بادِ سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگهداريد
به سانِ آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد

زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يالِ كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد

نظر افكند آرش بسوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنارِ در
مردها در راه
سرودِ بيكلامي با غمي جانكاه
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه
: كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت؟
طنينِ گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفت
طنين گامهايي را كه اگاهانه مي رفت؟

دشمنان در سكوتي ريشخندآميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پيرمردان چشم گرداندند
دختران بفشرده در مشت
همره او قدرتِ عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكافِ دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

بست يكدم چشمهايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرق در رويا
كودكان با ديدگان خسته و پي جو
در شگفت از پهلوانيها
شعله هاي كوره در پرواز
باد در غوغا

شامگاهان
راه جويانيكه مي جستند
آرش را بر روي قله ها پيگير
باز گرديدند
بي نشان از پيكرِ آرش
با كمان و تركشي بي تير

آري آري جان خود در تير كرد آرش
كارِ صدها صد هزاران شمشير كرد آرش
تيرِ آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آنروز
نشسته بر تناور ساقِ گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايران و توران باز ناميدند
آفتاب
در گريزِ بي شتابِ خويش
سالها بر بامِ دنياي پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از سبرويهايش همه خاموش
در دلِ هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز
در تمامِ پهنه ي البرز
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرونِ دره هاي برفآلودي كه مي دانيد
رهگذر هايي كه شب را در راه مي مانند
نامِ آرش را پياپي در دلِ كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهانِ سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي نمايد از فراز و نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه

در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد بروي خار و خارا سنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظارِ كارواني با صداي زنگ


كودكان ديريست در خوابند
در خواب است عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
... شعله بالا ميرود پر سوز

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. تائودا ،پرنده کوچک و ببر مهربان


غروب دوم
فراتر از ديوارها
وآفاق مشروع وقله هاي كهن پرواز كن
فراتر از كمينگاه خداياني
كه خون آفريدگان خود را مي نوشند


و باز در حاشيه‌ي غروب دومين روز بود كه پرنده ي كوچك و ببر مهربان بر من آشكار شدند و با من سخن گفتند و در حاشيه ي غروب دومين روز من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك چنين پرسيدم.
جهان چيست‌ و از كجاست و به كجا روانه است و كدام كس اش آفريد؟
پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من ، گوئي صداي من بود كه از درون من مرا فرا مي گرفت و چنين گفت.
تائودا! بياموز كه بسيار بيانديشي و اندك سؤال كني، بياموز كه خاموشي را بياموزي و اگر در اين سخن انديشيده بودي پاسخ را در آخرين پرتوهاي خورشيدنخستين غروب باز مي يافتي.
تائودا جهان خويشتن است و تمامت بي پايان و جهان از خويشتن است و تمامت بي پايان و در خويشتن روانه است و تمامت بي پايان و در خويشتن زاده شد و تمامت بي پايان .
تائودا ! جهان، بي پاياني است كه عظيم ترين مفهوم عظمت در آن غباري حقير بيش نيست و هرآنچه كه هست به گنجاي خود از جهان لبالب است .
تائودا! جهان مجموع نيست از آن رو كه بي پايان نمي تواند مجموع باشد، از اين رو آن چه كه ما اجزاي جهان مي پنداريم جز تمامت جهان و آن چه كه ما تمامت جهان مي پنداريم جز اجزائ جهان نيست ،و‌اگر بداني و پرده ها و طعم‌ها و فاصله ها وتاريكي ها مجال دهند، پرنده‌ي كوچكي كه بر شاخسار مي خواند و عابر گمنامي كه در كوچه مي گذرد و سنگي كه بر حاشيه‌اي در كوهسار دور دست وجود دارد در تعادل خود با تماميت جهان همان قدر عظيم است كه تمامت جهان و اين تمامت كلامي ست كه مي توانم با تو بگويم.
تائودا !تو همان اندازه جهان را ادراك ميكني كه معرفت خويشتن را از آن لبالب سازي ومحيط بر آن شوي و چگونه اين را ميتواني كه در جهان احاطه شده اي و جهان محيط بر توست. پس از اين فراتر نمي تواني رفت.
و من بار ديگر از پرنده ي كوچك از تمامت بي پايان پرسيدم و پرنده‌ي كوچك مرا گفت‌:
تائودا !تمامت بي پايان نام آن راز بي پايان است كه جهان تمامي او و او تمامي جهان است وجهان بي او بي انتهائي بي مفهوم خواهد شد كه ستاره و آدمي در ان نشاني براي رؤيت افق نخواهند يافت و من كه پرنده ي كوچك باشم بيش از اين را خاموش مي مانم .
و پرنده ي كوچك خاموش ماند.
و من از پرنده ي‌كوچك پرسيدم، تمامت بي پايان آيا خداست؟
پرنده ي كوچك را اندوهي بزرگ پديدار شد و گفت:
تائودا!تمامت بي پايان را تنها بيانديش و پرهيز كن كه نامي بر آن نهي يا به رنگي و آهنگي بياميزي.
تائودا!تمامت بي پايان تمامت بي پايان‌ست و بس ، شماري از آدميان اما هر يك ظرفي از استخوان يا چوب يا فلز و يا اوراق آلوده و الواح خونين به كف آورده و پاره اي از تمامت بي پايان را در آن به زنجير كشيده اند و به سوداي خويش نامي بر آن نهاده اند.
تائودا!در اقليم هاي بسيار بسا شرايع كه چنين پديد آمده اند ،پاره اي از تمامت بي پايان در ظرفهائي كه چون بر جاي مانند آنچه را در خود
تائودا!در اقليم هاي بسيار بسا شرايع كه چنين پديد آمده اند ،پاره اي از تمامت بي پايان در ظرفهائي كه چون بر جاي مانند آنچه را در خود دارند به عفونت بدل مي كنند.
تائودا! اين چنين آدميان تاريكي وعفونت را به عبادت نشسته اند و اين چنين آدميان قرباني ميشوند و عفونت در جانها و انديشه ها جاري ميشود وبر زبانها مي گذردو تازيانه‌ها و تيغ ها‌ي زهر آگين ناپيدا به چرخش در مي آيند، اين چنين شماري از آدميان بر جايگاه اطلاق فرا شده و شماري به سجود اطلاق در خود محصور ميشوند و آهنگ جهان يگانه در گوشها غريب ميشود ، دريچه ها برپرتوهاي خرد بسته مي ماند، نور يگانه‌ي جهان در گذر از شيشه هاي رنگين به مجادله بر ميخيزند،تاريكي انبوه ميشود و زيبائي و دل قرباني ميگردد.
تائودا ! گله هاي گوسفندان تا عبور از مسلخ و گذر خون داغ بركاردها رام علفزارها و زمزمه هاي‌الواح غريب و كهن شبانان اند ،اسبان وحشي شبنم زده اما سينه بر سينه ي صاعقه و گرد باد ميكوبند و در تمامت بي پايان به سفر مي روند حتي اگر اين سفرتن و جانشان را طلب كند. تائودا! فراتر ازديوارها وآفاق مشروع و قله ها ي كهن پرواز كن. فراتر از كمينگاه و كتابهائي كه در آنها خدايان تازيانه به كف خون‌ كف‌آلودآفريدگان خود را مي نوشند و نساجان چربدست آسماني ، زندگان خطا كار را كفن هائي از كابوس و هراس ومردگان گناهكار را فرشهائي از آتش مي بافند.
تائودا! در آن افق پرو بال خودرا باز كن كه آسمان تكه تكه نيست و خورشيد در تمامت خود گردش ميكند و به يكسان همه را مي نوازد و فضا از صداي پر و بال حشرات ونجواي بي خردان تهي ست.
تائودا در هيچ محراب و معبدي سر فرود مياور و در برابر هيچ خدائي كه زبونانه تشنه ي مدح و ستايش و زمزمه هاي نيايش آفريدگان خويش است به نيايش مايست و محراب يگانه و عظيم آفرينش را جستجو كن.آن‌جا كه رود از قله ها جاري ميشودو آبها زلال است . درآن‌جا كه خردمندان قلبهاي خود را از غبار سم‌هاي چهار پايان و رسولان دروغين پاك مي كنند وخدايان خون آشام نيازمند نيايش را به زباله دان مي افكنند.
آنگاه پرنده ي كوچك خاموش ماند ومن پرنده‌ي كوچك را در درون خويش خاموش يافتم و تا غروب ديگر خاموش ماندم.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. دجله چشمی است و فرات چشمی دیگر

دجله چشمی است و فرات چشمی دیگر
اسماعیل وفا
دجله چشمی است و فرات چشمی دیگر

گریان در دو سوی ششصد هزار جمجمه
که تا ماه فرا رفته است
و خورشید را تاریک کرده ست
و فراتر می رود.و فراتر می رود
دجله فریادی است
و فرات فریادی دیگر
که نه تیمور چنین برجی برافراشت
و نه هلاکو چنین مناره ای
تا بر فراز آن فقیهان طلوع تاریکی را نوید دهند
و جهانداران زیبائی دموکراسی را
از مجموعه منتشر نشده آتشکده
ابیست و یک اوت دو هزار و هفت

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

راز کعبه. غزل. اسماعیل وفا. 1368

راز کعبه. غزل. اسماعیل وفا.

خانه پيداست ولي صاحب كاشانه كجاست
گنج رازي كه نهان است در اين خانه كجاست
گنج گر يافتي اي عزم سفر كرده بپرس
گوهر اعظم دردانه يكدانه كجاست
اي رفيقان چو در ان خانه بپرسند زمن
عاقلان كولي خنياگر بيگانه كجاست
برسانيد زمن عرص سلامي به ادب
خانه اي در خور طوف من ديوانه كجاست
كعبه سنگ است و منم مشت غباري ، ز طواف
حاصلي نيست بگو صاحب كاشانه كجاست
منجمد گشتم از اين عقل و ازين دين يارب
ز جنون جامي و آن كفر به ميخانه كجاست
هر كسي با هوسي چرخ زنان است اگر
كعبه اين است در اين باديه بتخانه كجاست
تيره دل رفته سيه جان زطواف امده اند
كو خليل و تبري ضربه جانانه كجاست
كعبه در سينه دلسوختگانست وفا
تپش سينه بگويد كه خدا خانه كجاست
1368

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷

غزل. رقص. اسماعیل وفا

غزل رقص. اسماعیل وفا

شب درآمد چو شمع سوزان شو
ناب شو آفتاب عريان شو
پيرهن را رها نمودي و تن
با تو مانده‌ست، تن رها، جان شو
دود شو دود گرم خاطره‌ها
به نگاهم برآ و رقصان شو
جام شو باده باش مستي شو
گاه رؤيا و گاه هذيان شو
گيسوان را پريش كرده چه سود
همچو گيسوي خود پريشان شو
در ميان هزار شعله ي راز
سايه سان آشكار و پنهان شو
تيره تر شو چو شب چو سايه چو وهم
شعله شو شور شو درخشان شو
دف و كف شو نوا و ناز و نياز
همچو رودي زقله ريزان شو
جان عصيان و شور و طغيانم
جان طغيان و شور و عصيان شو 1368

جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷

ارزو. اسماعیل وفا

آرزو
اسماعیل وفا یغمائی
بوي جوي موليانم آرزوست
ياد يار مهربانم ارزوست
»
آبي پر موج درياي خزر
جنگل مازندرانم آرزوست
نيمه شب كرمان و رود اختران
آن شكوه آسمانم آرزوست
شهر شيراز و زحافظ يك غزل
جامي از پير مغانم آرزوست
يك سفر تا خاك تبريز و سهند
بيشه ستار خانم آرزوست
پرتو مهتاب را بر زنده رود
اصفهان نصف جهانم آرزوست
باز در آن باغ در دشت كوير
آن غروب بيكرانم آرزوست
در ميان راه «جندق» تا به «خور»
بانگ ناي ساربانم آرزوست
« گرمه» و«ارديب»و«خنج»و«دادكين»
«آبگرم» و«مهرجان»ام آرزوست
اي وطن از موج عمان تا ارس
از خزر تا سيستانم آرزوست
آن هواهاي عبير آگين پاك
وآن زمين پرنيانم آرزوست
سوخت دل از سوز درد و داغ خلق
نعره پير و جوانم آرزوست
كاوه را با بيرقي از آذرخش
آرش و تير و كمانم آرزوست
رقص مردم رابه هر كوي و گذر
فارغ از اين و از آنم آرزوست
تا بلرزد خانه ها را سقف و بام
بر زمين رقصي چنانم آرزوست
باربد مردم ز غم دستي بر آر
گوشه جامه دراتم آرزوست
شهرزاد قصه ها بشكن سكوت
يك كلام از آن دهانم آرزوست
كي هزار و يكشب تو در سحر
رنگ بازد آن زمانم آرزوست
تو بگو افسانه ما را كه من
تا بگويم صد زبانم آرزوست
اي وطن چون رزم مردم در رسد
يك جهان آتشفشانم آرزوست 1372

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا.ولایت فقیه

ولایت فقیه
اسماعیل وفا یغمائی
بیست و هفت نوامبر دو هزار و هشت
هر شب هزار شمشیر
هر شب هزار نطع
در خوابهای من، بیدار می شوند
هر شب،
صدها هزار کشته
با چهره های روشن و تاریک
در اشکهای من پدیدار می شوند
در طول شب، هر شب هزار طبل
هر شب هزار دست بریده بر طبلهای خونین
هر شب هزار شمشیر با کشتگان بی سر خود در رقص
بر چار سوی و شش جهت خوابهای من آوار میشوند
با چشمهای بسته و بیدار می دانم
خوابست و خواب نیست وگر چشم واکنم
باری هزار شمشیر
باری هزار نطع
باری هزار، صدها هزار کشته
و خواب من هنوز بپایان نیامده ست


پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. ترا دوست دارم ای محبوب.



ترا دوست دارم ای محبوب
اسماعیل وفا یغمائی
دوازده نوامبر دو هزار و هشت
تابلوی ضمیمه از کارهای اسماعیل وفا
ترا دوست دارم ای محبوب
ای معشوق، ای زن
تا نه نیمی از جهان
بل تمام جهان را ، تمام آدمیان
را دوست داشته باشم


ترا دوست دارم ای محبوب
تا تمام زنان را دوست داشته باشم
حتی زنانی که مرا ترک کرده اند
و زنانی که ترکشان گفته ام


ترا دوست دارم ای محبوب
تا طبیعت را
و جان زنانه طبیعت را دوست داشته باشم
طبیعت را که می روید وبارور می شود
طبیعت را که می زاید و میبخشد و میپرورد
چون زنی، مادری، معشوقی، خواهری و یا دختری
طبیعت که ما را چون مادری از آغوش خود بر می آورد
چون زاده می شویم
و طبیعت که ما را در آغوش می کشد
چون میمیریم



ترا دوست دارم ای محبوب
تا صلح را دوست داشته باشم
چون لبخند تو
تا زیبائی و مهربانی را
چون رخسار و گیسوان و دستان تو
تاشعور را
چون اندیشه تو
و تا طعمهای جهان را دوست داشته باشم
چون طعم لبان تو و طعم پوست تو


ترا دوست دارم ای محبوب
تا بتوانم ترا دوست داشته باشم
و بتوانم خود را بشناسم و دوست داشته باشم
ترا دوست دارم ای محبوب
تا بتوانم ببینم و بشنوم
ببویم و لمس کنم و بچشم
تا بتوانم شاعر باشم و خاموش نمانم
و مردان شعرهای مرا
در گوش محبوب خود زمزمه کنند
و زنان را دوست بدارند
ترا دوست دارم ای محبوب....ا

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا یغمائی. زورق مست



زورق مست(غزل)ا
اسماعيل وفا يغمائى


اى بسا راز پر از شعله كه اندر دل ماست
در دل ماست كه در آتش دل منزل ماست
محرمى نيست كه گوئيم به او قصه، دريغ
آنكه آسانى ما زوست همو مشكل ماست
تا كه از تهمت سجاده كشى پاك شوم
گوشه ميكده ها باده كشى محمل ماست
وآنكه پنداشت ملولم زملامت، اى دوست
به دوچشمان تو سوگند كه او غافل ماست
ما همان زورق مستيم كه هستيم اگر
چشم توفان خروشان جهان ساحل ماست*
اى نمكناز دلآويز كه با نوش لبت
ز ابتدا يكسره آميخته آب و گل ماست
اى كه خال و خط وآنى كه نهان در رخ توست
مرهم اين دل وبر دل نمك و فلفل ماست
گر تو هم زاده ى آن بوسه ى صبح ازلى
تا ابد شورش وعصيان گران حاصل ماست
گيرم اى دوست( وفا) سوخت ولى بعد وفا
هركه از عشق سخن گفت بدان حامل ماست
پانزده اوت 2005 ميلادى
*جهان در اينجا به معنى جهنده

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. بی شک که حسین یک سیاه خوبست

چند رباعی
بی شک که حسین یک سیاه خوبست
اسماعیل وفا
ششم نوامبر دو هزار و هشت


قومی مترقصند از برد حسین
جمعی متاسفند بهر مک کین
بشنو تو ز تربت مصدق این بانگ
کای هموطنان راه نه آنست ونه این
****
آزادی اگر میسر آید به سئوال1
مضحک شودا حکایت استقلال
زآمریک اگر بخت وطن باز شود
از بهر چه شه رفت! زبان من لال
***
شاهی داشتیم خوب و امریکائی
بهتر ز همه شهان!!به آن زیبائی
گفتیم که مرده باد! چون نوشیده
با کارتر و فورد و نیکسون، او چائی
***
شاهی داشتیم مثل یک دسته گل!ا
در چند زبان مسلط او چون بلبل
هر جا که سفر نمود او هر شاهی
از بهر شه ما بزدی طبل و دهل
***
شاهی داشتیم! بهتر از هر ملا
در محضر او همه بزرگان دوللا
گفتیم که باید برود زیرا شاه
در پنتاگون،خم شده در پیش سیا
***
حالا چه شده ز بعد سی سال دراز
گویا که نهاده گربه ای بیضه ی غاز
تا غافل از، قدرت ملت به حسین
یا قبله مک کین نهم روی نیاز
***
بی شک که حسین یک سیاه خوبست
خوش هیکل و خوش صحبت و بس محبوبست
اما بخدا نهایتا آملا
از همت ما ، نه آن سیا مغلوبست
***
بر خیز که دست یکدگر بفشاریم
دست از لج و هی منم منم بر داریم
همگام به زیرپرچم ملت خویش
از شب به سحرگاه قدم بگذاریم
***
آزادي ! اي خجسته كار آزادي
نام تو پيام پاك خلقان باشد
نام تو پيام و پرچم اين ميهن
گلبانگ و سرود خاك ايران باشد
***
دانم روزي ز گرد باز آئي
چون موج كبوتران به پرواز آئي
ويرانه كني هر آنچه بند و زنجير
با هر كه شكسته دل تو دمساز آئي
***
آن دم كه به هر گذر بغرد توفان
در يا شود و به پاي خيزد ايران
آن لحظه شود پديد، عريان عريان
زيبائي خلق من ميان ميدان
سئوال یعنی گدائی کردن و سائل یعنی گدا
سه رباعی آخر از سروده های گذشته است

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. روزی بر این سرزمین

روزی بر این سرزمین
اسماعیل وفا یغمائی
از کتاب منتشر شده ماه و ساز دهنی کوچک
روزي بر اين سرزمين نسيمي سبز خواهد وزيد
نسيمي فراخ و خنك
كه ذرات نور در آن مي‌غلتند
و بيابان سبز خواهد شد
و چشمةخشك خواهد جوشيد
و پرندگان سنگ شده پرواز خواهندكرد
و خورشيد و ستاره و ماه
از جداول ناشناس رها خواهند شد.
**
روزي بر اين سرزمين
بر تيزه هاي بي رحم هر سنگ
قلبهاي له شده تپيدن آغاز خواهندكرد
و هر رهگذر قلبش را در سينه خود باز خواهد يافت.
روزي بر اين سرزمين
شب
زيباترين شب ، خواهد شكفت
و ماه
بر فراز قله دور دست
ساز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كوچك فراموش شده مرا خواهد نواخت
روزي بر اين سرزمين .
**
از تمام اشكهاي عالم خيسم
واز تمام فرداهاي عالم روشن .

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. عشق


عشق
اسماعیل وفا یغمایی
اول نوامبر دو هزار وهشت
که بودم
بسی سالها قرنها در کرانی
یکی دشت بی حاصل بی نشانی
به زیر یکی گمشده آسمانی
نه در آن سرودی
نه آواز رودی
نه اندر اجاقی در آن، رقص آتش در آغوش دودی
نه بود و نبودی،
و تو آمدی عاقبت
همچو ابری که لبریزآواز وباران
و باریدی وبنگر اکنون
ز هر گوشه ام جویباری غزلخوان
و آغوش من ای گل از معجز عشق
بهاران و روییده در آن
هزاران گلستان.