چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا یغمایی. عمامه های سرخ. به یاد دکتر زهرا بنی یعقوب

عمامه های سرخ
اسماعیل وفا
در انده دکتر زهرا بنی یعقوب
سی و یک اکتبر دو هزار و هشت

نه سبز
نه سپید
نه تاریک
عمامه های سبز و سیاه و سپید را
از کله های خود بگشائید
عمامه های سرخ بپیچید
عمامه های سرخ بیچید
عمامه های سرخ بپیچید
عمامه های خیس، که خون میچکد از آن
زیرا که دیرگاهیست
دریای خون مردم ایران
از سنب و ساق وزانو و دست و دهانتان
بگذشته و به فرق رسیده است
نه سبز
نه سیاه
نه تاریک
عمامه های سرخ بپیچید... ا

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا یغمایی. در ستایش ارتداد

در ستایش ارتداد
اسماعیل وفا یغمایی
سی اکتبر 2007

آه اگر بدانید و بدانند
مرتدان زیباترین خدا پرستانند
آنان که تاریکی آسمان را بر نمی تابند
چون آذرخشی درخشان
و آنان که درنگ وسکوت را شایسته ایمان نمی شناسند
چون تندری خروشان
تکاوران آشفته یال صخره کوب فرا رونده
بیزار و اندوهگین از گله نشینی گاوان و گوسفندان
جویندگان راهی نو تا آسمانی تازه و خدائی
که ارتداد راه است
فراتر از معابر فرسوده و فرساینده
و آه اگر ارتداد نبود،اگر ارتداد نبود
نه دریچه ای بود و نه دری
نه آسمانی و نه بال پروازی
نه تندری که سکوت فرسوده را بشکند
نه آذرخشی که ظلمت را بسوزد
نه نسیمی، توفانی
که این همه عفونت را بروبد
و ما می ماندیم وجهانی
که در پوسیدگی پایدار می پوسید
و جمجمه هائی که در آن ظلمت بی زوال می چرخید
آه اگر بدانید و بدانند
مرتدان زیباترین خدا پرستانند…

اسماعیل وفا. نماز شب



نماز شب
اسماعیل وفا یغمائی
سی اکتبر دو هزار و هشت

نماز گزاران
دیریست نمازشان را
به درگاه خدا، ادا کرده اند
و به سفر رفته اند
امام اما با چشمهای بسته همچنان در نماز است
با چشمهای بسته که شب و ستاره ها در آن آرمیده اند
غافل از آنکه دیریست
خورشید در آسمان و آدمیان و زمان دمیده است
و ساعتها گذشته است
وروزها و هفته ها گذشته است
و ماهها گذشته است
و سالها گذشته است....ا

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

در خلوت زاهدان اثنی عشری.رباعیها. اسماعیل وفا یغمائی



در خلوت زاهدان اثنی عشری
ای دوست اگر تو هم به غفلت گذری
هشدار که«عین»عشری«حا»نشود
چون شیخ شود عالم اثنی حشری
******
زآن پیش که خلق کوبدت سر بر سنگ
با شعر بر آورم ز نامت صد ننگ
تنها نه زنام تو که از آئینت
این معجزه ی دروغ صد گله دبنگ
***
الدنگ تر از تو، دانی ای شیخ کجاست؟ا
آنکس که هنوز در پی این رؤیاست
کز بعد چنین سیاهی سی ساله
آئین تو رهگشای راه فرداست
***
هر چند که از پایه، تو بی آئینی
آئین تو عین تو، تو عین دینی
دو آینه اید ، رو به رو،در این دو
دین روی تو و تو روی دین می بینی
***
حاشا که خدا،خدای شیخان باشد
هر چند که نام او به قرآن باشد
گر اوست خدا بگو به من ای زاهد
با او چه نیاز،هان! به شیطان باشد
***
ایران اگر از دین تو جارو گردد
گر این همه ارتجاع پارو گردد
اسرار چنین تنقیه تاریخی
روشن شود ونتایجش رو گردد
بیست و پنجم اکتبر دو هزار و هشت

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

مزموزما جهانست با آیه های روشن

 غزل
اسماعیل وفا یغمائی
بیست ویکم اکتبر دو هزار و هشت

چون می حرام گشته، ما در پی شرابیم
چون دین شیخ از بن،منگ می و خرابیم
ای مومنان بدانید، ما خیل ملحدانیم
دور از طریق شیخان، فارغ ز منجلابیم
بی خانمان چو بادیم، سرگشته همچو ابریم
در زندگانی آتش، در مرگ بو ترابیم
این ارتفاع کاین دین، ما را حواله فرمود
ارزانی غرابان،یا شیخ! ما عقابیم
آنسوی کفر و ایمان، ما راست دشت پرواز
بگذار تا بگویند،گمگشته در سرابیم
بهر خدا رها کن ، ما را به راه باطل
کزبوی مذهب تو، ما در پی گلابیم
چون مسند صداقت، بالاتر از شهادت
در راه صدق باری،فارغ ز هر نقابیم
پیغمبران خویشیم، فارغ ز هر رسالت
در عالم حقیقت بیرون ز هر حجابیم
نی خوانده خط انجیل،نادیده طرح تورات
نی رفته راه قرآن، بی دین و لاکتابیم
مزمور ما جهان است، با آیه های روشن
اومنعکس به ما شد، مااندراو به تابیم
بی مسجد و کنشت ایم،بی دیر و بی کلیسا
نی از ابو قریشیم، نی از بنی کلابیم
نی درپی اذانیم، نی بانگ شاد ناقوس
ما بندگان بانگ چنگ و دف و ربابیم
با ساغری لبالب، گرد خمیم چرخان
وندر طواف باده، مستانه میشتابیم
حاجی ز کثرت زر، شد واجب الزیاره
وز کثرت خماری ما واجب الشرابیم
حاجی به گرد کعبه،چرخان و می طوافد
ما گرد روی و موی معشوقه می ثوابیم
هان بوسه بر لب یار، به یا که بر رخ سنگ
یارب سؤال خود را دیریست بی جوابیم
راه صواب رفتن، عین خطای ما بود
اندر ره خطا نک،اندر پی صوابیم
ما در خدا نهانیم، در ماست او پدیدار
بنگر
«وفا» که اینک نابیم، ناب نابیم

اسماعیل وفا.وخدای بهائیان

و خدای بهائیان است
اسماعیل وفا یغمائی
برای هموطنان ارجمند و شریف بهائی
بیست و یکم اکتبر دو هزار و هشت
چون خورشید
که بر همگان یکسان می تابد
چون ماه
با برفهایش و نقره های همگانی اش
چون رود که همه را سیراب می کند
آدمیان را و پرندگان و جانوران و درختان را
و درختان پر بار کناره آن راه و کوه
در رهگذر پاکیزه ترین بادهای جهان
که هیچگاه نه نام مرا می پرسیدند
و نه آئین مرا، نه نام شهر و سرزمین مرا
و با سیبها و زالزالکهایشان
کوله بار مرا پر میکردند
من خدا را این چنین شناختم
فراتر از بت کوتاه قامت شما
بتی که نام خدا بر او نهاده اید
و زیباترین فرزندان این ملت را
در پایش سر بریدید و سر می برید
و این چنین است خدای من
خدای تمام جهان و مردمان و جانوران و درختان
که خدای کلیمیان است چون کلیمیان را به ستم می کوبید
در معبدشان به نماز می ایستم
و خدای بهائیان است
چون زندگانشان را به جور می کشید
و مردگانشان را به ظلم می آزارید
در محفلشان به نماز خواهم ایستاد
و خدای مسیحیان است
که به زندانشان کشیدید و کشتید
زنار میبندم و ناقوس می نوازم
و خدای زرتشتیان است
که کهن کدخدایان این دیارند و از شما در آزار
هوم خواهم نوشید و آتش خواهم پرستید
و خدای همگان را خواهم پرستید همگان
جز این کژ و گوژ و پست و پلیدی که شما می پرستید
جز این طرار وقیح اجنبی گندناک،خصم شاب و شیخ این میهن
جز این دزد بی شرم عشق و اندیشه
جز این مکنده سیری ناپذیر پروار شونده
جز این نفس و نفس دروغ و دغا و دغل
که تن های ما را درید
و روانهای ما را گزید و مسموم کرد
وه که چه کژ و گوژ و گول و پست و پلیدید
چون خدایتان که خدا نیست
و تردید نکنید تردید نکنید تردید نکنید
که زمین در زیر پایتان خواهد لرزید
زمین در زیر پایتان خواهد لرزید
زمین در زیر پایتان خواهد لرزید
تا بت در هم شکند
تا خدا چون خورشید و ماه بر همگان بتابد
و چون رود همگان را سیراب کند
و چون درختان پر بار کناره آن راه و کوه
در رهگذر پاکیزه ترین بادهای جهان.....ا

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. با ملایان

با ملایان
اسماعیل وفا یغمائی
دوازده اکتبر دو هزار و هشت


از خشم مردم جان به در نخواهید برد
حتی اگرچریکها هزار بار خلع سلاح شوند
زیرا هنوز و دیریست هر شب و سی سال
که ارواح غمگین مادران این سر زمین
برگورهای فرزندان مقتولشان
میگریند و لالائی می خوانند
زنده گانی که شما کشتیدشان.

از خشم مردم جان به در نخواهید برد
حتی اگر چریکها هزار بار خلع سلاح شوند
و این سر زمین
از این همه گند و لوش که شمائید
با موج انقلاب و آفتاب شسته خواهد شد
حتی اگر چریکها هزار بار خلع سلاح شوند
از خشم مردم جان به در نخواهید برد.

اسماعیل وفا. پرواز شبانه

پرواز شبانه
اسماعیل وفا یغمائی
دوازده اکتبر دو هزار و هشت
کسی نمیداند
که چگونه پرواز می کنم
هر شب
در زیر ستارگان
فراتر از مرزها و راهبندها
از اینسوی جهان تا آنسوی جهان
در میان باد و ماه و اشک
تا شعرهایم را ببارم و بگریم
بر آبها و خاکها وشنریزه های
بستر رودهای خشک
تا بجویم در تنهاترین کوچه شهری تاریک
کسی را که با کلماتی ایرانی آواز می خواند
تا دست بسایم بر آسمان و ستارگان
و گوش کنم صدای بادهائی را
که به زبان پارسی یا کردی یا ترکی و یا... آواز می خوانند
و تنفس کنم هوائی را که مرا پرورد
و مردمانی را که مرا پروردند
تا بگویم از پس اینهمه سال
دوست میدارم این سر زمین را
و کسی نمیداند
که چگونه پرواز می کنم
هر سپیده دم
از انسوی جهان
تا اینسوی جهان
تا سرزمینی که سر زمین من نیست
تا همچنان هوای غربت را تنفس کنم
و بگویم دوست دارم از پی این همه سال
میهن دور دستم را
کسی نمیداند
که چگونه پرواز خواهم کرد
حتی پس از مرگ
هر شب در زیر ستارگان
فراتر از مرزها و راهبندها

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. عاشقانه ساده روشن



عاشقانه ساده و روشن
اسماعیل وفا یغمائی

میپرسی که:1
چرادوستت دارم
و می گویم:1
چون آسمان باید سپیده دم
تمام زمردهای نهانش را اشکار کند
و آسمان باید شبانگاه تمام الماسهای درخشانش را
بر مخمل تاریکش بیاراید
چون مرغ خاکستری شب باید در نیمه شب بخواند
با خاکسترهایش
و خروس در سحرگاه با شعله هایش.1


می پرسی که:
چرا دوستت دارم
و می گویم:
چون ابرها باید ببارند اعجاز شان را
و زمین باید برویاند جادوی زوال ناپذیرش را
چون عقاب باید در آسمان بالهایش را بگشاید
و بز کوهی بر صخره ها سمهایش را بکوبد.


می پرسی که
چرا دوستت دارم
و می گویم
چون نه فیلها، که زنبوران عسل پروردگاران شهدند!
و نه ببرها ،بل گاوان فربه آفریدگاران شیر!
زیرا گربه خفتن را بیشتر دوست می دارد در روز
و سگ بیداری را شب



می پرسی چرا دوستت دارم
و می گویم
چون مردان باید زنان را دوست بدارند به شیدائی
وزنان باید مردان را دوست بدارند با شور
زیرا مردان را و زنان را و کشش جادوئی عشق را
نه قانون مفنگ موقت پر رقت مفتیان
بل همان قانون جاودان بر آورده است
که آسمان را در سپیده دم آبی
و در نیمه شب تاریک خواسته
و خروس را در سپیده دم
و مرغ شب را در نیمه شب به نوا
و ابرها را بارنده
و زمین را روینده
و عقاب را در اسمان
و بز کوهی را بر صخرها
و.........1
میپرسی چرا دوستت می دارم؟1
دوازدهم اکتبر دو هزار و هشت

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. اسمان نیز ورق خورده است

آسمان نیز ورق خورده است
اسماعیل وفا یغمائی
  • تنها نه صدای زنجیرها و زندانها
    تنها نه خون شهیدان و اشک اسیران
    تنها نه بادهای سوگوار
    که روزها و ماهها و سالها را ورق زدند
    تنها نه صدای فریاد چریکها و رگبارها
    که در این سی ساله آسمان نیز ورق خورده است
    حتی اگر ذهن تو چون کتابی کهن
    یا مثانه پیری سالخورد که حبس البول خود را گرامی میدارد
    بسته مانده باشد.ا

    مردمان را به شیادی بر رخ من مکش
  • مردمان زیبایند چون همیشه
  • مردمان را در بازارها بخود واگذار
    و بگذار تا تن جهان را بورزند ونو کنند و ورق زنند
    اما آنجا که رندان هوشیار جگر سوخته
    فارغ از اخم و تخم ابلهان سخت سر درمانده
    جان جهان و زمان را به نهان ورق می زنند
    آسمان نیز ورق خورده است
    راههای آسمان نیز ورق خورده است
    و خدای تو اگر چه هنوز در بازارها
    فضا را و ریه ها را ازحجم خود انباشته است
    دیریست سپری شده است
    حتی اگر ذهن تو چون کتابی کهن
    یا مثانه پیری سالخورد که حبس البول خود را گرامی میدارد
    بسته مانده باشد

    نگاه کن
    طلوعی دیگر را
    وصدای ورق خوردن جهان را
    زمین را
    و آسمان را
    چهارم اکتبر 2008

اسماعیل وفا. حدیث نا امیدی و نوامیدی


حدیث ناامیدی و نوامیدی
اسماعیل وفا یغمائی

شایدمن در راه به پایان برسم
به پایان خود و نه پایان راه
اما راه در من به پایان نخواهد رسید
به پایان خود و نه پایان من
و تمام حکایت نا امیدی تو و نو امیدی من این است
که من خود را با تمامت راه مترادف نمیدانم
وتونه خود را در راه
که دریغا دیریست دیریست
راه را در خود گم کرده ای

خسته ام وشاد
و در انتهای خود
ترانه ام را برای رهروان فردا میسرایم
رهروان فردا
بر راه فرداکه در رهروان فردا به پایان نخواهد رسید
چهارم اکتبر 2008.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

گفتگوی شاعر و پیامبر. اسماعیل وفا

گفتگوی کوتاه شاعر و پیامبر
1
شاعر
من به حقیقت آسمان می نگرم
پیامبر
من به واقعیت زمین
شاعر
ایکاش تو به حقیقت آسمان می نگریستی
پیامبر
وتو به واقعیت زمین
2
پیامبر
من به حقیقت اسمان می نگرم
شاعر
من به واقعیت زمین
پیامبر
ایکاش تو به حقیقت آسمان می نگریستی
شاعر
و تو به واقعیت زمین
اول اکتبر 2008

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۷

دو غزل برای چشمها. اسماعیل وفا

اسماعیل وفا یغمائی
دو غزل برای چشمها
جادوان خموش
آه از اين چشم ها كه بي پرواست
لب به لب از شراب و از رؤياست
عسل آفتاب و تاري شب
روح دريا و لطف جنگل هاست
گر چه اين جادوان خموشانند
زين دو در جان ما بسي غوغاست
وه كزين ديدگان چها ديدم
وندر اين چشم ها چها پيداست
برگ و موج و درخت و سنگ و گياه
وآن لطافت كه در حرير هواست
من كافر به معجزات جهان
دارم ايمان كه معجزات اينجاست
هر كه رادر سرا ست اين اعجاز
وه كه از هر چه معجزات رهاست
شهر من جاودان و شادان زي
با چنين گنجها كه جمله تراست
با چنين گنجها كه جفتي از آن
روشنا بخش قلب و جان «وفا»ست

کرشمه تاریک
به يك كرشمه تاريك كز دو چشم تو خاست
هزار فتنة روشن به هر كرانه بپاست
به ماهتاب دو تاتار مست مي رقصند
كه نز خدا و نه از خلقشان دمي پرواست
خداي را منه از لطف ديده را بر هم
كه بي نگاه تو بي لطف وبي نمك دنياست
به تنگناي بقا گر هنوز بر لب من
ترانه ايست كز آن شور و شعله اي پيداست
در اين خيال بر آيد كه دانم از نگهت
هزار عطر به خاك و در آب و باد رهاست
تو مست ميگذري و تمام شهر به شور
زيك نظاره تو مشك بيز و عنبر ساست
در اين كرشمه فنا شد «وفا» و زمزمه كرد
خوشا فنا به نگاهي كه راز و رمز بقاست

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. آخرین پاسخ


اسماعیل وفا یغمائی
بیست سپتامبر دو هزار و هشت
1
به جستجوی خدا
تا پرسش اش را پاسخ گویم
با شیطان همسفر شدم
***
از هفت صحرا گذشتیم
هفت صحرای آتش
و خدا شعله می کشید
***
از هفت دریا گذشتیم
هفت دریای اشک
و خدا می گریست و موج می زد
***
از هفت آسمان گذشتیم
هفت آسمان آه
و خدا فرا میرفت
2
از هفت صحرای آتش
به هفت دریای اشک
تا هفت اسمان آه
و خدا آنجا بود
با تنهائی اش و زیبائی اش
و بیکرانه گی اش و جاودانه گی اش
و تنها پرسش جاودانه اش
***
کدام است مسجود تو؟ ا
میان آدمی و من
با ظلمتهایش و نورهایم
میان آدمی ومن
با آلودگی هایش و پاکیزگیم
میان آدمی و من
با ناتوانی هایش و توانائیم
میان آدمی ومن
با بی آئینی هایش و آئینم
میان آدمی و من
با زوالهایش و جاودانگیم
میان آدمی ومن
با.... ا
3
من آدمی را سجده بردم
و خدا را باز یافتم
و خدا شاید ندانست
که شیطان به من اموخته است
آخرین پاسخ را
با تجربه تلخ وگرانش..... ا



پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا . دو غزل

دو غزل
اسماعیل وفا یغمائی
از مجموعه غزل منتشر شده این شنگ شهر آشوب
تاریخ سرودن غزلها هزار و سیصد و شصت و هشت
1
در رهگذار گمشدگان غبارها
بر بادها نوشته بسي يادگارها
كز اين‌گذر‌،گذشته فراوان سوارو اسب
نز اسب ها رسيد خبر، نزسوارها
رفتند و گم شدند و از آنان فسانه اي
گرديده نقش در نفس روزگارها
بس كاروان گذشت و به جا ماند راه دور
پيچان چو دود در افق انتظارها
اي دل سراب باديه نفريبدت ز رنگ
با سبز و سرخ و آبي نقش و نگارها
كار زمانه نيست مگر كتف « بيور اسب1
كز آن دميده جنگل مسموم مارها
تيغ است و چرم و چهره‌ي دژخيم بي عصب
زنجير و بند و قامت خونين دارها
جز اشك گرم نيست روان آن جه بگذرد
بر چشم تشنه در خنك جويبارها
با اين همه به راه روانيم و در خزان
داريم بر جگر عطش نو بهارها
آن نو بهارها كه در آن باز بشكفند
در بوستان خاك بسي گلعذار ها
شد پتك ما زمانه ،«وفا» تا محك زند
در ژرفناي گوهر جانها عيارها
1/ ضحاک
2
گذشته آتش سوزان از اين بيابان ها
شكسته قافله ها در حريق توفان ها
به هر قدم ز ره دير و دور خسته دلي
دريده است ز جور فلك گريبان ها
غبار نيست در ان گرد باد مي پيچد
به آه در دل هر ذره اش بسي جان ها
هزار لجه‌ي خون در نهفت ابر نهان ـ
شده ست گر كه بگويند قصه باران ها
به هر گذرگه خونين بپاست بتكده ها
در آن شكسته دلان سر به پاي ايمانها
حذر كن از ره و بيره شناس شو اي دل
به معبري كه در ان رهزن اند رهبا ن ها
«وفا» زمدرسه بگذر به دشت ها بشنو
حديث راست ز آموزگار دوران ها

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا غزل

غزل
اسماعیل وفا یغمایی
پانزده سپتامبر 2008
در کولیان هزار دف مینوازد
هزار تنبور
و هزار ویلن مست
چون می نوازند کولیان.

در کولیان هزار شعله می درخشد
بر دلهاشان و بر دامنهاشان
چون می درخشند کولیان


مستی تو مست
و دستهای کوچکت
افراشته بر آسمان
و ستاره ها را جابجا می کند
تا بستری مهیا کند
دور از این همه غوغا
تادر آن جهان را
در یکدیگر در اغوش کشیم
وقتی که اجاقها خاموشند
و دفها و تنبورها و ویلنها
و ما میسوزیم و می درخشیم و می نوازیم
در یکدیگر
مستی تو مست...ا

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. معجزه و شعرهای عاشقانه


معجزه و شعرهای عاشقانه!
اسماعیل وفا یغمائی
من به معجزه باور ندارم
ومی دانم که شعرهای عاشقانه از بین نمیروند!
ومیدانم که ظاهرا معجزه و شعر عاشقانه بی ارتباطند! اما میدانم:
وقتی که تمام زندانهایتان را پر کردید
وقتی که در هر چهارراه دارها در زیربار جسدها خم شدند
وقتی که بیش از آنقدر که باید بکشید کشتید!
وقتی که تمام دستبندها بر دستها
تمام پابندها بر پاها
و تمام دهن بندهایتان بر دهنها سفت شدند
وقتی هر کوچه تنفروشی آشنا داشته باشد
و در هر خانه کسی خود را کشته باشد
وقتی امید نومید شد!و گرسنگی گرسنه!
وقتی که خائنان تمام خیانتها
ومزدوران تمام مزدوریهایشان را انجام دادند
وبا نشانهای افتخار بر سینه !به سن بازنشستگی رسیدند
وقتی که تروریسم پوست آزادیخواهان را از کاه انباشت
و آذین سالنهای مجلل کاخهای خود کرد
و قتی که بزک حماقت در آینه ها و باورها کامل شد
و ابلهان از بلاهت خود خسته شدند
و خداوند پالان مجلل مذهب را از پشت خود به زمین انداخت
و نفسی به آزادی بر آورد
و ما موفق شدیم که شجاع باشیم و احمق نباشیم
وپس از قرنها
نه هر گند وگه منبت کاری شده و توجیه شده وارائه شده
بلکه خدا را با تمام وسعت و زیبائی اش ستایش کنیم!
وقتی که تمام زد و بندها انجام گرفت
وقتی که تمام شاهان و شیخان
و روسای جمهورمشروع و معروف
بر فرازجسد آخرین نوزاد مرده سرزمین ما
به سلامتی بیضه های یکدیگر
ودر جمجمه های شهیدان مردم جام بر جام کوفتند!
وقتی شب به نهایت سفتی خود رسید
وقتی ستارگان تمام جارو شدند
وماه بر سینه آسمان میخ پرچ شد
و نگاهبانان
بر فراز برجهای کاخها و زندانها و گورستانها
شیپور آرامش را نواختند و چشمهایتان را بر هم نهادید!
در آن هنگام است
که در باغها
شیره درختان از ساقه ها خود را بالاخواهند کشید
پرنده ای خواهد خواند
و سرودی همگانی به اجباری بی شکست
این سرزمین را توفان خواهد کرد
وبی هیچ معجزه ای!بی هیچ معجزه ای،
وقتی استخوانهاتان شعله می کشد و می سوزد
آتش انقلاب را خواهید چشید
و خواهید دانست
شعرهای عاشقانه از بین نمی روند
تنها دگرگون می شوند!
حرفی به پولاد!
کلمه ای به آتش!
وکلامی به رگبارسلاح مردی یا زنی که
درب اتاق خوابتان را باز می کند
و اگر چه برای شما دیگر شنیدن آن دیر است
اعلام می کند
انقلاب شده است! ،

در گوشه این خیابان دور دست شب زده
من خسته و شکسته به معجزه باور ندارم
ومی دانم که شعرهای عاشقانه از بین نمیروند!
ومیدانم که ظاهرا معجزه و شعر عاشقانه بی ارتباطند! اما...
31 اکتبر6 20
0

سه‌شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۷

غزلی تازه برای رزمندگان اشرف. اسماعیل وفا یغمائی






غزلی تازه برای رزمندگان مستقر در اشرف
اسماعیل وفا یغمائی
نهم سپتامبر دو هزار و هشت میلادی

اینان که از نواحی توفان گذشته اند
دیری گذشته است که از جان گذشته اند
چون آتشی به پهنه ی خیزاب خون خویش
برلجه ها چو برق خروشان گذشته اند
بر خاک خویش تا که بر این خاک بوده اند
بر هر کویر تشنه چو باران گذشته اند
دور از وطن اگر چه ندانی ولی بدان!
در هر سحر ز شام غریبان گذشته اند
در آفتاب ظلمت غربت به راهها
در سایه های پرچم ایران گذشته اند
در سایه های روح شهیدان خاک خویش
افشرده بر جگر لب و دندان گذشته اند
با کس نگفته اند ز اندوه خود چو جام
با قلب خون و چهره ی خندان گذشته اند
از هفت شهرآتش و اندوه و اشک و آه
از کوه و دشت و بحر و بیابان گذشته اند
انصاف ده رقیب!خلاف تو روز و شب
تا این دم این دقیقه، نه آسان گذشته اند
جنگیده اند در شب وحشت چو برق سرخ
درنی نی دو چشم فقیهان گذشته اند
زین برقهای سرخ شریران خرقه پوش
از کوچه ها نهان و هراسان گذشته اند
دستش شکسته باد به دف انکه می سرود
این لولیان به منزل پایان گذشته اند
پیمانه ها بدست ! بپا! در صبوح صبح
کاینان ز سر، نه از سر پیمان گذشته اند
بادا «وفا» به یمن دعا ی صبوحیان
آید خبرکه جمله ز توفان گذشته اند

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

سرود هله ای ملت ایران. شعر سرود اسماعیل وفا یغمائی

  • سرود هله ای ملت ایران
    شعر سرود اسماعیل وفا یغمائی

    هله ای ملت ایران کوشش،هله ای ملت ایران جوشش
    هله ای ملت ایران خیزش،هله ای ملت ایران توفش
    هله ای کارگران،هله ای برزگران ،هله ای رنجبران، بر پا برپا
  • هله ای گرسنگان ، هله ای برهنگان، هله ای محرومان ،برپا برپا
    دست خود به دست هم دهید،از خزر گرفته تا عمان
    بر علیه ظلم ارتجاع،کرد و لر بلوچ و ترکمان
    بند دوم
    تا بکی سلطه ی ظلمت ای خلق
    تا بکی در شب محنت ای خلق
    تا بکی در کف این دژخیمان
    همه جا خانه ی نکبت ای خلق
    تا کی گرید همه دم ، در چنگ ظلمت و غم
    بشنو بانگ ایران بر پا بر پا
    تا بسوزد همه جا خشم سوزان شما
    خانه دژخیمان برپا بر پا
    جاودان خروش انقلاب، در ره خدا و توده ها
    سرنگون نظام ارتجاع، این بود خروش خلق ما
    تکرار بند اول
    هله ای ملت ایران کوشش،هله ای ملت ایران جوشش
    هله ای ملت ایران خیزش،هله ای ملت ایران توفش
    هله ای کارگران،هله ای برزگران ،هله ای رنجبران، بر پا برپا
    هله ای گرسنگان ، هله ای برهنگان، هله ای محروما ن،برپا برپا
    دست خود به دست هم دهید،از خزر گرفته تا عمان
    بر علیه ظلم ارتجاع،کرد و لر بلوچ و ترکمان
  • سرگذشت این سرود
  • سرود هله ای ملت ایران را در ابتدا دراواسط ماه تیر سال شصت در خانه ویلائی مهندس اشراقی در شمال شهر تهران با چند ترانه و سرود دیگر نوشتم. در ان روزگار که هر روز صبح خبر تیر باران دهها نفرجوانان و نوجوانان از رادیو پخش میشد ،شبها ومسلسل به دوش در هنگام نگهبانی در پشت پنجره طبقه دوم خانه و هنگامیکه صدای آژیرها ی گشتهای پاسداران وگاه تک تیرها و رگبارهای مقطع را در دل شب می شنیدم فکر میکردم روزگار من و رفقائی که در آن خانه مخفی زندگی میکردیم، (من وهمسرم و مجاهد خلق مهدی تقوائی وا(که سالها بعد راهی دیگر برگزید) و در ان ایام استخوان رانش دو تکه شده بود و امکان بردنش به بیمارستان نبود و دردی استخوانسوز را با صبوری تحمل می کرد ومجاهد خلق مهران صادق) چند روزی بیبشتر نخواهد پائید. بنابراین می خواستم چند سرود و ترانه از خود بیادگار بگذارم. این سرود نیز از زمره آنهاست.سطر اول این سرود از سروده های روزنامه نگار شهید کریمپور شیرازی است که از زمزمه های گاه و بیگاه پدرم بود و از کودکی توجه مرا بر می انگیخت .در گذر روزگار، پدرم نخستین الهام دهنده این سرود پس از تحمل رنجهای فراوان در گذشت. مهندس اشراقی در تهاجم سکته قلبی از دنیا رفت .سمیه دخترک دستگیر شده مهدی در تهاجم سرطان جان داد. ناهید همسرش در جدالی سنگین با بیماری خسته جان خود را به ساحل سلامت رسانید. من راهی دیگر را برگزیدم وهمسرم راهی دیگر و مهران صادق همچنان در کسوت مجاهدت در زمره رزمندگان اشرف است . بیست و هفت سال بعد این سرود در پشت هر کلمه خود مرا به یاد ان ایام می اندازد، ایامی که هنوز ادامه داردد و سرانجام و تنها و تنها با خروش مشترک ملت بزرگ ایران و تمام اجزائش از کرد و فارس و بلوچ و لر و ترکمان و ترک و عرب و مسلمان و نامسلمانش فرو خواهد ریخت . سه سال بعد از سال شصت این سرود با آهنگی از نادر مشایخی در وین اجرا شد و چند سال بعد با تنظیم مجدد وسیله محمد شمس باز سازی گردید.

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۷

لذیذ تر از گوشت کتف اهوان. اسماعیل وفا یغمائی


لذیذ تر از گوشت کتف آهوان...!ا
اسماعیل وفا یغمائی
نه آهوان بر مرغزاران چریده
نه تذروهای بر دامنه ها پریده
نه بره گان شیر مست جوان بر سیخ کشیده،
نه کبکان کوهساران تندر وخورشید
نه مرغابیان تالاب های ماه وسایه
و نه جوجه گکان دست پرورد،
که بر خوان خائنان آستانبوسان فقیهان
گواراترین، کباب چریک است! که:
دندانهاشان را میرخشاند!
آب بزاق از پوزه هاشان می چکاند!
گلوگاهشان ر ابه کشش می کشاند!
ومعده هاشان را به گوارش می رقصاند !.


لذیذ تر از گوشت کتف آهوان است!
گوشت
کتف
چریک
خسته و مجروح!،
[کتفی که بند کولبار سنگین، و تفنگ
چهل سال آن رافرسوده است،]
ولطیف تر ازگرده ی کبکان کوهی ست در ذائقه ی خائنان
پشتهای خونین از شلاقهای شاه و شیخ،
وعضلات ساقهای هزاران فرسنگ
هزاران فرسنگ! در راهها ی رنج درنگ نکرده،
و بدین طعم است برآتش شعله ور بارگاه فقیه
و در زیر دندانهای خائنان!
پاهای فرسوده در پوتین ها
و دستهائی که قبضه تفنگها را فشرد ند
تا گلوی مردم فشرده نشود
تا گلوی میهن فشرده نشود
تاگلوی آزادی فشرده نشود.


رفیقان!
سخن ازتفاوت رنگها وآهنگها نیست!
سخن از طول راه نیست!
سخن از چند و چون مقصد نیست
سخن ازخستگان وماندگان
و به راهی دیگر رفتگان نیست
[و حاشا و دریغا!ا
اگرخطا کنیم واین همه را به توجیه و بلاهتی دلکش
با خائنان بر خوان فقیهان نشستگان در هم آمیزیم]
سخن ازسهو و خطا نیست!
سخن از اشتباه نیست،
که گورستانهای جهان
لبریز کسانی است که دیگر اشتباه نمی کنند
ودیگر نیازی به پوزش خواستن ندارند
زیرا سالها و قرنهاست که مرده اند! ،
ومن اعتراف می کنم که خطا می کنم
زیرا که زنده ام! ،
و از خطای خود پوزش می طلبم
زیرا که زنده ام! ،
و خطای خود را تصحیح می کنم و فرا می روم
زیرا که نمی خواهم که بمیرم،
سخن از این همه نیست!ا
که از این همه و فراتر از این همه،
می توان در آنسوی مرزهای بیمار و بیرنگ اطلاق
وسعت یافت و رفیع شد،
می توان در پرتو آتش دردی مشترک
از آرمان و انسان و یزدان به تفاوت و تخالف
سخنها گفت
و چون سپیده دم فراز آید
یکدیگر را چون برادری یا رفیقی در آغوش کشید
و نگران بازگشت یکدیگر!
با سلاحی یا سرودی
به میدان دشمنی مشترک شتافت
که خدا و انسان و طبیعت را در سرزمین ما
به عفونت و چرک در نشانده است! ،
سخن از اینها نیست
که سخن از خائنانی است
و سخن از نظاره خائنانی است که در دهانشان
لذیذ تر از
گوشت کتف آهوان است
گوشت
کتف
چریک
مجروح....

هفده اکتبر 2006