چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

چه بسیارست زسبائیهای جهان. اسماعیل وفا


چه بسیارست زیبائی های جهان
بخشی از منظومه بر اقیانوس سرد باد
اسماعیل وفا
آه!
نفسى برآوريم
... زنى عبور كرد كه فضا را زيبائى بخشيد
چه بسيار است زيبايى هاى جهان
نام هاى شگفت مردمان
با هجا هاى راز آلودش
نام هاى كوه ها ،رودها و دشت ها
طعم خورشيد و سايه
زمزمه گياهان ناشناس
بوى خشك ديوارهاى كهن
شهد گيسوانى كه باد در سبد هاى نامرئى خود مى آورد
و شاعران مى شناسند
حريق آذرخش برفراز بوته ى گل
[كه در تمامى اين بى پايان تنها يك بار مي شكوفد]،
ماه عريان سرد
ستاره اى كه به نيمه شب رؤياهاى مرا مى نگرد
ابرى كه ابرى را دنبال ميكند
رهگذرى كه رهگذرى را بى هيچ مقصود
هنگامى كه ميان قلب و انديشه خود به خواب ميروم
ساعت ها تاريك ميشوند
ودانش بر پيشانى حقايق مهر ترديد مي كوبد،


نه!
با من سخن از ابديت مگوئيد!
با درياهاى شن و فراموشى اش
با دست ها و جام هاى متلاشى اش
با آينه هاى شكسته اش
با درياهايى كه تنها خاطره اند
[بى جنبش
با موجهاى مرده اش چون خمير سرد سنگ]
من از باد جنوب ميگويم!
گذرا بر كف ها و ناقوس ها

از هوا و خون
سايه هاى گندم و نخل
پروانه و آفتاب،
من از جذر و مد درياى زنده سخن ميگويم
از دندان هاى سنگى دهان گشوده ى دره ها
از زنى با گونه هاى سيب گون
كه از جهان چشم مي پوشم تا مردمك هاى اورا بنگرم
كلام من زنده و فنا پذيراست
براى زندگان و فنا پذيران.


با من از ابديت مگوئيد
با بيابانهاى پوشيده از بطرى هاى تهى كنياكش
با نطفه هاى مرده
عطر ملايم ادرار مقدس قديسان
و با زمزمه دعا هاى پرخاكسترش
كه خدا را در دل انسان مى ميراند،
با من از ابديت مگوئيد
من از زمين و عابران بى افتخار مي گويم.

***
خورشيد زرد نيمروز!
صداي سوت و توقف اتوميبل ها!
ضربات كفشها بر پياده رو ها!
وقافيه هاى يكسان پا ها در امتداد قصيده ى روز!.


بايد نگريستن را آموخت.
درخت ها مى بينند

سنگ ها مى بينند
اما تنها انسان نگاه مي كند،
بايد نگريستن به چيزها را آموخت.


زيبايى نان!
با چهره ميانسال و با تجربه خود،
زيبايى گوشت!
با سرخى غليطش،
زيبايى ماهى ها!
با عطرهاى چربشان
چون گردبادى در مشام،
زيبايى كرفس و كلم و كاهو،
زيبايى قاشق ها
با گودى درخشان ماتشان
كه كرفس و كلم و كاهو را به دهان مى برند
وازاين همه خون
چون بادبانى ارغوانى برگونه ها
و چون شعله اى گرم برلب ها
زيبايى و زندگى را مرئى مى كند.


بايد زيبايى كارد و قرقره را شناخت
زيبايى پارچه ها را
و زيبايى بوى باستانى لباس هاى كهنه را،
بايد گرماى درد را شناخت
بايد از عابران نام هاشان را پرسيد
و گل هاى ناشناس را شناسايى كرد،
بايد زيبايى سالخوردگى را كشف كرد
عرفان خستگى را

و جلال تهى شدن از بودن را،
بايد زندگي را آموخت
و آنان را كه در اينهمه خون گمنام خود را فروريختند.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

قصیده کوچه باغی. اسماعیل وفا یغمائی


قصیده کوچه باغی
اسماعیل وفا یغمائی
هفده ژانویه دو هزار و هفت 
یاد باد آن روزگارانی که دینی داشتیم
در خیال خویش اسلام مبینی داشتیم
توی این دنیای گرگ و میش و خونین و خراب
برجهانی بهتر وبرتر یقینی داشتیم
ما «خدا جانی» در افلاک و،خدا می گفت نیز:
«بنده جاتی» نیز در روی زمینی داشتیم
حضرت حق نه سیاسی بود، بود اوفلسفی
ما خدای با خدائیت عجینی داشتیم
دین و مذهب بود سقف معنوی بهر همه
در سیاست ما «مصدق» یا «لنین»ی داشتیم
هم به «جبرائیل و میکائیل و عزرائیل» نیز
با صفا و سادگی عین الیقینی داشتیم
حوریانی چاق! و چله دائما حاضر یراق!!
نیز شیطان خطاکار لعینی داشتیم
توی دوزخ نیمسوز آتشین تیز و چرب!
توی جنت جویبار انگبینی داشتیم
حضرت قران کتابی بود خوب و محترم
با جنابش های و هوی و هان و هینی داشتیم
هم به امر و هم به نهی وهم به حکم و هم به وحی
معتقد بودیم و «والزیتون و تینی» داشتیم
فارغ از آیات قطع دست و پا و گوش و چشم
چشم در آیات آن بر مه جبینی داشتیم
توی «الرحمان» به اذن حق نظر بر طلعت
«سوفیائی»« لین رنوئی» «مارلینی» داشتیم1
با محمد چفت بودیم و رسولی پر عیال
باخدای بی زن و بی همنشینی داشتیم
«یا علی» ما را مدد میداد در هر حالتی
چارده معصوم خوب و نازنینی داشتیم
رستم ما «یاعلی» می گفت در رزم «پشنگ» 2
پهلوان شیعه ی! دارای دینی داشتیم
در امامت ما امامانی جمیل و قد بلند
بهتر از «آلن دلون» یا «جیمز دین»ی داشتیم3
گر خیال یک تن از آنان به سرها می گذشت
در دماغ خویش بوی یاسمینی داشتیم
بود زینب در کنار فاطمه قدیسه ای
چون خدیجه بانوان نازنینی داشتیم
با تلاش ابن ملجم ،شمر، عاشورا و قدر
بع بعی و عرعری در اربعینی داشتیم
 «دلدل»ی دارای دول وشاد و شنگ تند و تیز4
 «ذوالجناح» زخمی و بی برگ و زینی داشتیم5
بود اعلیحضرت ما بهترین شاه جهان
مثل او کم شاه در هر سرزمینی داشتیم
گرچه نه مانند ملایان امروزی ولی
روضه خوانهای شکمپای سمینی داشتیم6
در مساجد بر منابر جمعه ها شب تا سحر
روضه های گرم و داغ و عرعرینی داشتیم
بهر ترتیل کتاب حق چو «عبدالباسط»ی7
چون «ذبیحی» خوش صدائی خوش طنینی داشتیم
در گذرها توی سقاخا خانه ها شیرین و سرد
شربت خوشمزه سرکنگبینی داشتیم
حاجیانی اهل خیر و کربلائی های خوب
مشهدیهای تمیز و نازنینی داشتیم
چون کسی از ریق رحمت کاسه ای سر می کشید
مرهمی از دین ابا چشم نمینی داشتیم
چون بلا و شر به قطر آلت خود می فزود
با بشارتهای مذهب وازلینی داشتیم
دین پلی میزد میان زندگی با مرگ از این
شادیئی همراه با قلب غمینی داشتیم
مومنان را کار و بار آخرت بس سکه بود
چونکه از اسلام خود حصن حصینی داشتیم8
بهر اصحاب زنا و باده واز این قبیل
از مکانیزم شفاعت آسپرینی داشتیم
بر سر پل در قیامت موقع ملق شدن
ازرسولان و امامان ما معینی داشتیم
گاهگاهی خنده ای امیدکی وقت ثواب
در گناهان هق هقی و فین فینی داشتیم
الغرض بس قرنها در امر مذهب، مذهبی
برترین بالاترین و بهترینی داشتیم
توی دفترهایمان با خط زیبای خدا
دائما احسنت با« 20آفرین» ی داشتیم
این چنین وضع جلو بودی مجزا از عقب
هم یساری داشتیم و هم یمینی داشتیم9
عده ای اما زدین کار سیاست ، انقلاب
خواستند و بعد از آن وضع گهینی داشتیم
آمد اسلام سیاسی چون عیان از آن سپس
نه یقینی و نه دینی ونه قینی داشتیم10
جای «م امید» و شعر «انقلاب»ش یاد باد
پیش از اسلام سیاسی ما نشینی داشتیم11
1-نام سه هنرپیشه زن زیبا رو
2-پشنگ از پهلوانان شاهنامه
3 -نام دو هنرپیشه مرد
4- دلدل . اسب علی ابن بیطالب
5-ذوالجناح- اسب حسین ابن علی
6 سمین- چاق و چله
7-عبدالباسط و ذبیحی.خواننده قران اهل مصر وذبیحی مداح ایرانی 
8-حصن حصین-قلعه محکم 
9- یمین و یسار- چپ و راست
10-قین به زبان ولایت ما خور و بیابانک یعنی باسن. کون.
11- مراجعه به شعر اخوان. ما انقلاب کردیم
 

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

غزل. می گذرد این شبان. اسماعیل وفا


غزل. اسماعیل وفا
مي گذرد اين شبان تلخ و غماور
ميشكند انزواي اتش خاور
باز به فيروزه‌ي سپيده بپاشد
گرده‌ي ياقوت ولعل و خرده‌ي آذر
ميگذرد غم چو شب يقين كن و ميدان
باز شود شادي من و تو ميسر
باز تپد دل ميان سينه و گيرد
مرغ طرب در هواي خاطر ما پر
غم رود از سر اگر زكف ندهي دل
دل مده از كف كه غم رود از ير
كم گله كن از زمانه دست زمانه
هي كند از صحنه اين گله‌ي خر
كار زمان جز اراده‌ي من و تو نيست
خيز علم بر كن و سپاه برآور
صد گله دارم هزار شكر كه بگرفت
آتش اميد و عشق در دل من در
شادي فردا بيار رطل و وفا را
يكسره پر كن تو ساغر از مي احمر

بادست باد. اسماعیل وفا

بادست باد
اسماعیل وفا یغمائی
دوازده زانویه دو هزار و نه
نرمک نرمک میسوزد
غمگین و با هزار خاطره
آخرین شعله هایش را
آتش پیر، آتش خسته

بادست باد
در تنگه تاریک و بر فراز گردنه
و فراتر
آسمانست، آسمان
سنگین از بار ستارگان
آنهمه شعله های سوخته
سوسوزنان و سرخ
و شب از چهار سو میگذرد
***
خاموش است اجاق
و باد است و خاکستر سرد است و شب
شب نمیداند
و دریغا ! آتش خسته ندانست پیش از خاموشی
که بر دامنه دور
شعله های جوان
می رقصند با بانگ نی لبک چوپانان
دریغا ندانست
آتش خسته
آتش پیر
آتش خاموش
دریغا

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

رقص بعل بر اجساد کودکان غزه. اسماعیل وفا یغمائی

رقص «بعل» بر اجساد کودکان غزه
اسماعیل وفا یغمائی
خون میچکد از «شمعدان هفت شاخه»
و دهان بی انتهای قاریان
وقتی انگشتان ارواح عتیق
چنگهای تاریک خوف را می نوازند


خون می چکد ازمیان اوراق عتیق
از میان آجرها و خشتهای دیوارهای هراسان
وقتی« ستارگان داوود» چرخان و شعله ور
از آسمان فرو می ریزند با پره های تیز و درخشان
وبر زمین منفجر می شوند
در میان سفره نان و ساعت دیواری و رحم بارور عروسان
در میان اوراق دفترهای مشق و مدادها
درمیان تنور و تاقچه و دست آسها
در زیر پلکها و در فاصله دندانهای خفتگان
در میان کابوسها و تاریکی سفت شده

وخون بر ماه غزه شتک می زند
و بر پیشانی ودست خلبانان پیروز مست
که باز می گردند
با تراشه های خونین مغزهای کودکان بر پنجره مقابلشان
و روده های شعله ور آویخته بر بالهای هواپیماهاشان



نه الله و نه یهوه
نه قرآن و نه تورات
بل «بعل» است این بعل

بعل است این باالواح خونزده دیوانه اش
بعل فراموش شده رستاخیز یافته فینیقیان
که در میان اجساد سوخته کودکان غزه
شهوتزده و مستانه می رقصد
با هاله چرخان بی پایان مقدس! بمب افکنها پیرامون سرش
و باران خون گرمی که می بارد و می جوشد و می جوشد
تا رانهای مسین و رجولیت سنگی و ریش فلزینش
و گردن بندمهیب بی انتهایش
از جمجمه هایی تازه که هنوز رویای صلح
در آن گیج و سرگردان زنده است


می دانم
درخت دین در گورها ریشه می افشاند
و بر زندگی سایه
می دانم

میدانم
جنگاوران الله در پشت اجساد زنان و کودکان
و دیوارهای مرگ
بهتر می زیند و می پایند
و مهر مشروعیت می خورند
و می بینم دستارها و کیپاها هر دو از خون گرم
چون گل شکفته و پر طراوت می شوند

اما می گویم
گناه پرندگان مرده و تکه نان سوخته
در گلوی کودکان غزه چیست


گناه زمین سوخته و آسمان بی عصمت شده
گناه این همه آدمی که به عناصر بیجان تبدیل می شوند
گناه این ملت
که جغرافیائی برای تاریخ خود می جوید چیست


وفریاد بر می آورم
در میان این همه جسد و جنایت و جنون
کجایند کجایند
نه تنها ابو عمار ومحمود درویش والبیاتی
و هزاران رزم آور شهید
که کجاست پادشاه شکسته گردن بابیلون
که اگر چه به جباریت حکم راند
اما به این مایه ستم رضا نمی داد
کجایند کجایند
نه تنها چهار خلیفه
و یازده سید سبز پوش علوی
که در مقابل تهاجم سگان آهنین دندان شقاوت
کجایند ، کجایند، کجایند حتی
معاویه ومنصور و هارون و متوکل و معتصم
در زیر ماه خونین غزه
ودر مقابل سگانی که پرواز کنان دندانهاشان را
بر گلوی شیر خوارگان غزه
وبر شیر و پستانهای زنان می بارند و می درند


خون میچکد از شمعدان هفت شاخه
و دهان بی انتهای قاریان
وقتی انگشتان ارواح عتیق
چنگهای تاریک را می نوازن

د
وقتی در نیمه شب خرد شده
بمب افکنها در آسمان غزه
از میان قلبها و ریه های کودکان شیرجه میروند
وفلز مذاب و آتش
از دهانه ها و چشمها و گوشها فواره می زند.
و مرگ رویاها را می بلعد.
دوازدهم ژانویه دو هزار و نه

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۷

و خداوند می فرماید. اسماعیل وفا


و خداوند می فرماید
اسماعیل وفا

و اگر اندکی گوش کنید
اگر اندکی
صدای او را خواهید شنید
از پرنده ای کوچک و نسیمی که برگها را می لرزاند
و یک اشعه نور و یک قطره آب
که خداوند می فرماید:ا
این چه حکایتی است و چه بهتانی ای بندگان من
چرا من باید نام خود را دائما عوض کنم
مانند جانیان فراری
اهورا ویهوه و الله و....ا
و کتابهای آسمانی خود را
مانند نویسنده ای که نمی داند چه بنویسد
زبور و تورات و انجیل و قرآن
و رسولان خود را
مانند کسی که توان انتخاب ندارد
زرتشت و بودا و موسی و عیسا و محمد
وچر باید دائما آرشیتکتور خانه خود را عوض کنم
معبد ودیر و کلیسا وکنیسه مسجد
وانسانها را بجان یکدیگر بیاندازم
چرا باید من با خود
و کتابهایم با کتابهایم
و رسولانم با رسولانم
و انسانهایم با انسانهایم بجنگیم و بجنگند
و این همه اشک و آتش و خون و نفرت

و اگر اندکی گوش کنید
صدای او را خواهید شنید
که خداوند می فرماید
لطقا به من جواب بدهید
این چه حکایتی است ای بندگان من
این چه حکایتی است ای بندگان من
این چه حکایتی است ای بندگان من
هفتم ژانویه دو هزار و نه میلادی

.اسماعیل وفا خدائی که می گرید


خدائی که می گرید
اسماعیل وفا
هفتم ژانویه دو هزار و نه میلادی

اسلام را به آسمان سپرده ام
دیریست...ا
با مسلمانانم بر زمین اما الفتهاست،
فراتر از «کیپاها» و کیپاداران
نگران کودکان کلیمی ام
و می دانم
فراتر و در آنسوی سقف و دیوار کنیسه و مسجد
که زمین و آسمان و انسان وخدا را تقسیم کرده اند
زمین ادامه دارد و آسمان و انسان
و بالاتر از جائی که «الله و یهوه«ا
کشتار کلیمیان و مسلمانان را می نگرند
وقرآن و تورات را زمزمه می کنند
خدائی است که انسان را دوست دارد
و در سوگ کودکان سوخته ومتلاشی
تمام بارانهای جهان را می گرید می گرید و می گرید


باور نمی کنید
اما عمامه از سر هر شیخ که بردارید
در زیر آن کیپائی بر سرهای تراشیده خواهید یافت
سرهائی که بر آن از خون داغ کودکان مسح کشیده اند
وباور نمی کنید باور نمی کنید
که قرآن تورات را تائید می کند
و میان یهوه و الله تفاوتی نیست
مگر تفاوت نامی
ومگر عمامه ای بر روی کیپائی
و عبائی بر روی ردائی

اسلام را به آسمان سپرده ام
اما با مسلمانانم الفتهاست
و نگران کودکان کلیمی ام....1
کیپا:کلاه کوچکی است که کلیمیان معتقد بر سر می گذارند تا هم سر پوشیده بماند و هم با احساس سنگینی آن سنگینی وجود خدا را حس کنند
ا

در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان.اسماعیل وفا


در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان!ا
اسماعیل وفا

در خوابیم
بربام بلند بومان بال بر بال می کوبند
وطلوع تاریکی رانوید می دهند
اینک طلوع ظلمت!
اینک خورشید خونمرده خفه شده
اینک صبح سیاه


در قصابخانه
ششصد هزار جسد بر قناره ها آویخته است
پیش از آنکه قصاب برگه تقاعدش را دریافت کند
وبنیاد خیریه اش را افتتاح کند
و پس از عمری دراز با طبل و شیپور وپرچم به خاک سپرده شود.
وما در هم آویخته ایم
کف بر لب وبرآهیخته دندان و بر بسته مشت
ودر پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
تمساح عظیم تاریک سیری ناپذیر با لبخندش
و هزاران دندانش
و ششصد هزار جسد هضم شده در بطن بی پایانش


در خوابیم
چنانکه مردگانمان در گورهاشان
و کودکانمان
و کودکان کودکانمان
در زیر دندانهای تمساح تاریک
که در پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
لبخند زنان و با هزارن دندان


شمعی می افروزم
در سوگ کلیمیان
و شمعی در سوگ مسلمانان
ودر خواب زمزمه می کنم
در خوابیم....ا

ششم ژانویه دو هزار ونه

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا.مجلس شام غریبانست//لیک اما نینوای دیگری هم هست


مجلس شام غریبانست
ا
خواب می بینم و یا هشیار و بیدارم
نمی دانم
لیک میدانم، هرچه هست و هست
مجلس سوگ است و بر منبر «امام سوم شیعه» مرا اندر برابر
چون پدر دستار سبز و روشن پیغامبر
را بسته بر سر
روضه می خواند برای اهل مجلس
اهل مجلس
[آن شهیدان! آن اسیران!
جورها و رنجها برده زجور کاروانسالار
بی حد و اندازه و بسیار
از زمین کربلا تا شام]
جمله گریان نز برای رنجهای خود
برای رنجهای مردم ایران،
و می نالند و می مویند ومیگویند:
که حدیث سرخ عاشورا
گر از یک بام تا یک شام طی شد
و روان شد کاروانی، چند روزی و زمانی
از مکانی تا مکانی، لیک
قرب سی سال است اکنون
ملتی غرق است
اندر اشک و اندر درد و در اندوه و سوگ خون
قرب سی سال است با سنگینی سیصد گذر
با سالهائی بی سحر
وکاروانهای اسیران و شهیدانش
و هزاران صد هزاران کشتگان کوی میدانش
وفرو مولیدگان خفته در زنجیر و زندانش
وبه شبها ی غبار آلوده بی شرم در تاریکی تلخ خیابانها
در پی یک تکه نان،زنها، دختران بی پناه تن فروشانش
وفقیرانش، و اسیرانش
و طنین دردها و اشکها ی کرد و ترک و لر،
وبلوچ وترکمانانش
و چنین از شوری این اشکها و تلخی این دردها شورست
آب دریای شمالش همچو آب تلخ عمانش.


خواب می بینم خدایا! یا که بیدارم
نمی دانم
لیک می دانم
شمر بر تخت است و در سوگ من و ما
بر سر منبر امام سوم شیعه، اشکریزانست
و درایران همجنان هم ظهر عاشورا و هم شام غریبانست
نوزدهم ژانویه دو هزار و هشت میلادی

لیک اما نینوای دیگری هم هست

لیک اما
گوش دارید م
با شما می گویم این را
عاقبت، یکروز ، یک شب،یا که فردا
روز عاشورا پس از شام غریبان می شود آغاز
وندر آن میدان بی پایان پر توفان و غران و خروشان
کاریو برزن ستاده در کنار آرش و استاد سیس ورستم دستان
و درفش کاوه آهنگر و بابک
با علمهای حسین و زید و مزدک
درمیان بادها در توفش فریادها پیچان
نی که هفتاد و دو تن
زیرا که هفتاد و دو میلیون تن
ز مرد و زن زاهل این وطن میدان به میدان
شمر را و اهل بیت شمر را افسار و پالان
می زنند و می کشانندش
تا بدانجائی که میزان عدالت
بر بلندای سرود ملتی پیروزآماده ست
بعد از آن در اولین روزی که شب هم شاد چونان روز خواهد بود
میشود پنهان دگر شام غریبان و پس از آن
شب، شب آزادی و پر شادی نوروز خواهد بود.
نوزدهم ژانویه دو هزار وهشت میلادی

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. میان لبهایمان کسی سنگسار می شود


میان لبهایمان کسی سنگسار می شود
اسماعیل وفا یغمائی
هزار گرسنه درچشمانم می گریند
چون تکه نانی به دهان می برم
هزار بی خانمان در باد میلرزند و بر در می کوبند
چون درب اتاقک سرد کوچکم را میبند م
و گرمی خون و اشک بر چانه ام
چون زنی را می بوسم
که میان لبهایمان کسی سنگسار می شود
و قاریان در گوشهایمان آیه های تاریک می خوانند


چه کرده اید، چه کرده اید، چه کرده اید
که نانها و خانه ها و بوسه ها در اشک و خون غوطه ورند
که درخت و ماه و رود و شادی و آتش فراموش شده اند
نه میتوان غزلی سرود
نه می توان بوسه ای ستاند و داد
ونه لبخندی

در این تاریکی تاریک
با ماه سفر می کنم
بر فراز گمنام ترین کوچه های میهنم
آنجا که زمزمه ها سرودهای فردا را می سازند
وبر فرازعمیق ترین دره ها
آنجا که اجاقهای چریکها شعله می کشیدند
چشم می گشایم و گوش و هوا را می بویم
تا بشنوم که از آتش سخن می گویند
از آتش و توفان سخن می گویند
از آتش و توفان و باروت سخن می گویند.... ا
سوم ژانویه دو هزار و نه میلادی

قصیده سنگسار. اسماعیل وفا

قصیده سنگسار
تنهاعقب مانده ترین ابلهان وفریبکارترین ابله دوستان!که اقتدارشان را بر صخره های جهل و دگم و خمود و تنبلی اذهان استوار کرده اند می توانندبا دستاویز دین، خدائی را باور داشته باشند که جهانی بی پایان را آفریده است و بر غباری کوچک از هستی بنام زمین، فرمان به بریدن دست انسانها و شلاق زدن وزنان راتا ابددرسرپوش نگهداشتن و رجم و تعزیر و تقتیل و این همه جنایتی که سردمدارن رژیم جهل و جنایت با دستاویزاسلام بر سر یک ملت آوردند، فرمان دهد.مطمئن باشیم دوران ظهور خمینی نه فقط دوران سقوط ارتجاع سیاسی بلکه درپهنه ای که جامعه بزرگ ایران شاخ و برگهای تازه خود را می افشاند دوران زوال ارتجاع فلسفی و فرهنگی پر زرق و برق و گول زننده و متعفن و منحوسی است که بر پایه یک تاریخ جعل و دروغ تاریخی، قرنهای قرن خون و روان نسلها را به زهر خرافات و ارتجاع مسموم کرده بود. این حقیقت را با تمام وجود حس کنیم و به یاری آن برخیزیم
قصیده سنگسار

ازمجموعه شعرمنتشر شده سی سرود سرخ


فتواي رجم حاصر و مفتي به منبر است ///ميدان زازدحام خلائق چو محشر است
هر گزمه اي گرفته به كف سنگپاره اي ///گوش فلك ز نعره ی رجالگان كر است
از رجم روز پيش به ميدان هنوز خاك ///از لخته هاي خون گنهكاره اي تر است
كز سوي شيخ مي رسد آواز ناگهان /// اينك زمان رجم گنهكار ديگر است
رجم همانكه شارع بارع ز لوث او /// لبريز قهر و شرع از او نيز مضطر است
هنگام رجم آنكه دل از شيخ و شاب شهر /// برده ست زآنكه نادره كاري فسونگر است
هنگام رجم آنكه ورا بار معصيت /// از روزه و نماز فقيهان فزونترست
هان! امتي كه در كف خود سنگپاره ها /// بگرفته ايد اجر شمايان مكررست
گر سنگپاره تان بخورد بر دو چشم او /// يا بر دهان او كه به محشر پر آذرست
زيرا كه چشم ها و لبانش شنيده ايم /// سر منشاء فساد و خداوند هر شرست
مفتي هنوز غرقه به توصيف سنگسار /// و بر زبانش وعده ي فردوس و كوثرست
كز چار سوي قتلگه آواز مي رسد /// آمد همانكه تيغ و حريقش مقررست
آمد همانكه رجم وي از صد طواف حج /// واجب تر آمده ست و از آن نيز برترست
و ناگهان شكافد امواج جمعيت /// اينك گناهكار دگر در برابرست
او كيست غرقه در خون مسكين زني كه سخت /// پيچيده در ميان يكي كهنه چادرست
اشكش ز خون روانه به رخسار بي فروغ /// آهش روان ز دل به سوئ چرخ اغبرست
در اين ميان به رهگذر او كه زندگيش /// در دستهاي فاجعه و جهل پر پرست
فرياد وا شريعت و وادين گزمگان /// بر اسمان وزنده چو توفان و صرصرست
اين سان نگون و غرقه به خون تا مكان مرگ /// وانجا كه شيخ شهر نشسته به منبرست

آيد به جرم فاحشگي گر چه مر مرا /// اين زن چو اشك ديده ي پاكان مطهرست
القصه شيخ گويدش از توبه قصه ها ///هر چند حكم قتل وي از پيش صادر است
گويد به توبه روي نما چونكه هاويه /// ديريست بهر آمدنت چشم بر درست
وآنجاست جاي شعله و شلاق و سرب داغ /// آنجا مكان ديو چهل چشم ده سرست
آنجا شوي نگون به يكي چاه قير گون /// كان جايگاه كژدم جرار واژدرست
گويد در اين ميانه زن اي شيخ صبر كن /// بر گو كدام گوشه چنين چاه مضمرست
تا سوي او روم به سر و جان و نغمه خوان /// زيرا كه از سراي من آنجا نكوترست
زيرا مرا حيات زماني ست بس دراز ///با دوزخي زميني هر لحظه همسرست
مفتي كه غرق امر به معروف گشته است /// گويد به نعره اي ببريدش كه منكرست
ريزند گزمگان و برندش كشان كشان /// تا حفره اي كه از كمراو فراترست
آنگاه شيخ گويد: سنگ نخست را /// آنكس زند كه بار گناهش فزونترست
زيرا كه پاك ميشود از هر كبيره اي /// اين نيز صادر آمده از شرع انورست
سنگ نخست چونكه زند شخم روي زن /// سنگ دوم به سنگ صد و بيست اندرست
اما در اين ميان و در اين لحظه ناگهان /// آندم كه روسپي به نفسهاي اخرست
ايد از او نداي صعيفي كه حكم رجم ///مستور در كدام كتاب و چه دفترست
اي گزمگان كه جسم من و همچو من هزار /// هر شب زجور چرخ شما را مسخرست
من روسپي نيم كه ز بهر دو لقمه نان /// دونان شهر را زمن آمال در سرست
من روسپي نيم كه مرا طفلكان خرد /// چشمان اشكبار در اين لحظه بر درست
من روسپي نيم كه شما را هزار بار /// با من گناههاي مكرر مكررست
من روسپي نيم بود اي شيخ روسپي /// آنكس كه خون خلق ز فرقش فراترست
آنكو كه در نهان چو يزيدست و بر زبانش ///همواره نام دین وخدا و پيمبرست
من بهر نان به بستر ننگ ار فرو شدم ///او با بزرگ دشمن خلقان به بسترست

من جسم خويش را به پشيزي فروختم ///او در فروش هستي و ناموس كشورست
من در عيان اگر به گنه روي كرده ام /// او را گناهخانه پس پشت معجرست
باري مرا به سنگ ستم جان زكف برفت///دردا كه روسپي حقيقي به منبرست
از مجموعه شعر منتشر شده/ سی سرود سرخ/شعرهای اسماعیل وفا یغمایی

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

عاشقانه زمستانی. اسمعیل وفا یغمائی

عاشقانه زمستانی. اسماعیل وفا یغمایی
از مجموعه غزل منتشر شده: این شنگ شهر آشوب
گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش
بوسه اي گرم ز گرماي بنا گوش تو خوش
گر چه من را بجز از تلخي غم بهره نبود
ياد باد آن لب و آن كندوي پر نوش تو خوش
ما پريشان جهانيم از آن طره ولي
آن پريشان كن عالم به بر و دوش تو خوش
ز دل و ديده‌ي تو گر چه برفتم از ياد
به خيال تو بود آنكه فراموش تو خوش
تلخ وش ميروي و ديده ز تو پر شهد است
اي چو مي تلخي و مرد افكني و جوش تو خوش
عالمي از تو به خورشيد رسيدند و منم
آنكه در سوگ تو گرديده سيه پوش تو خوش
سوخت در ظلمت عالم دل چون شمع «وفا»
حال خاموشم و با ياد تو خاموش تو خوش

اسماعیل وفا. چرا پیامبران خاموشند

برای فاجعه های غزه و آن همه کشتار و کشتار
چرا پیامبران خاموشند
از مجموعه منتشر شده نیایش نهانی مرتدان

این همه نزدیک و این همه دور!

موسی در «سینا»
مسیح بر «جلجتا»
و محمد در «حرا».


محیط برزمانها و مکانها!ا
اگر رعدی بگرید هر سه می شنوند!ا
اگربرقی بسوزد
هر سه می بینند!ا
واگر بر زمان بی زمان نامتناهی
[چنانکه شبانان بر گوسپندان]
دستی بسا یند
دستهاشان بر یکدیگر خواهد لغزید
دستهای سه شبان
سه پیامبرو سه فنا ناپذیر!ا.


این همه نزدیک و این همه دور! ا
موسی در «سینا»ا
مسیح بر «جلجتا»ا
و محمد در «حرا»،ا
اما چرا وقتی بمب افکنها میگذرند
و ستارگان داوود
در دهان کودکان مسیحی منفجر میشوند
مسیح بر جلجتا سکوت می کند ؟.
چرا وقتی مرگ، بر فراز تپه ها با کلاه گاوچرانان
صفوف چند صد هزار نفری آوارگان را می نگرد
و با لذت
پاکتهای چیپس صهیونیستی اش را باز می کند
و با دندانهایش
دندانهای کودکان مسلمان را می جود و خرد می کند
ومی بلعد و فرو می دهد
و سیگار مارلبوروی آمریکائی اش را دود می کند
محمد در حرا همچنان در انتظار فرود فرشتگان است؟
و چرا موسی
وقتی بمبها چشم زنان و کودکان یهودی را
بر شیشه اتوبوس ذ وب میکنند
لوح «ده فرمان»را به کناری نمی گذارد
و روزنامه نمی خواند
و عصای خود را بر زمین نمی افکند.


ایکاش خدا هوائی بود
برای تنفس،
یا خورشیدی بود بی نام و مشترک
که پرتوهایش
رسولانش بودند
برای تابیدن به درون تاریکی ها
{آنجا که تیغه های قیچی صهیونیزم و ارتجاع
در حال جفتگیری هستند}
وبرای تابیدن بر جماد و نبات و انسان
وبر یهودیان
و مسیحیان
و مسلمانان.
****
این همه نزدیک و این همه دور
موسی در «سینا»ا
مسیح بر «جلجتا»ا
محمد در «حرا»ا
و مرگ بر فراز تپه ها
پاکتهای تازه چِیپس اش را باز می کند
و ما پاکتهای تازه آجیلمان را.......ا


بیست و شش ژوئیه دو هزار و شش

سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷

آخوندها! آخوندهااسماعیل وفا یغمائی



آخوندها! آخوندها
اسماعیل وفا یغمائی

***
باید در هر چهار راه داری برپا باشد
و بر ان جسدی آویزان
تا با آسودگی در خیابانها گذر کنید
باید در هر حیابان زندانی وجود داشته باشد
و در هر زندان شکنجه گاهی
و در هر شکنجه گاه پیکرهائی به شلاق بسته شده
تا امنیتتان مختل نشود
باید در هر قدم جمجمه کودکی در زیر نعلینهاتان خرد شود
یا قلبی له گردد،یا چشمی بترکد
تا احساس کنید که اقتدارتان پا برجاست
باید همهمه انبوه بیکاران، معتادان ، گرسنگان،ژولیدگان
بی پناهان،بی خانمانان،
در هر گذرگاه گوشهاتان را بنوازد
تا از سیری خود و پرواری حسابهای بانکی تان مطمئن شوید
و ریش افشان و دستار بندان و عباکشان و شادمان و شکمجنبان
از معابر ویران و تاریک عبور کنید
باید در هر گورستان هزار جسد له شده، هزار جسد تیربارن شده
هزار پیکر بر دار کشیده شده، هزار اسکلت سوخته در جنگ
و بر هر گورهزار چشم گریان از پدران ومادران این سرزمین بگرید
تا لبخندهاتان پایدار بماند
باید در تاریکی هر خیابان
هزار آرزو بر باد رود و هزار ناموس فروخته شود
تا رویاهاتان پایدار بماند و فرصت بیشتری بخرید
باید در هر جمجمه دیگ جهل بجوشد و غلیظ شود
تا بدانید که هر صبح شب طلوع خواهد کرد
و تاریکی پایدار خواهد ماند
باید در یکسو رود خون
و در سوی دیگر رود اشک جاری باشد
تا در میان این دو نمازتان را بخوانید
باید، باید، باید و باید ...و چه کرده اید
چه کرده اید چه کرده اید چه کرده اید
با این ملت کهنریشه وتناور تن
و این میهن که چون گنجی بیکرانه و عظیم
وچون دسته ای گل شاداب به سویتان پرتاب شد
و می توانست قد کشد و بالا رود وبر زیبائی جهان و انسان بیفزاید
و لبخندش بعد از آن همه اشک
و آزادیش بعد از ان همه استبداد
وروشنائی هایش بعد از ان همه شب بشکفد
وپژمرده و پر پر و لگد مالش کردید
و دریدید و تکه تکه اش کردید و به تاریکی اش آغشتید
و بر گردید! برگردید! و به پشت سرتان بنگرید
که آنچه کردید در پی تان راه می سپرد
و تعقیبتان می کند
غرنده بر زمین و پرواز کنان در آسمان

انهمه دارها و طنابهای جنبان در توفان
آنهمه گورستان و جسد وسوگوار
پرواز کنان و غریوان بر آسمان
آنهمه گرسنه و درمانده و بیخانمان و بی سرنوشت
انهمه چشم و قلب و جمجمه خرد شده
انهمه زندان و زنجیر و ظلمت
و آنهمه جوبار و رودهای اشک و خون
بر زمین
برگردید و پشت سرتان را بنگرید
برگردید و پشت سرتان را بنگربد
برگردید و...... 

بیست و سوم دسامبر 2008

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. باد می اید


باد می اید
اسماعیل وفا یغمائی
بیست و دوم دسامبر دو هزار و هشت


باد می اید و ابرها فراوانند
دو جمجمه در باد می غلتند
تلق تلوق کنان
جمجمه یک سگ
و جمجمه یک انسان
نمی دانم چگونه
ولی مطمئن هستم
که یکی از انها جمجمه شهریاری است
و دیگری جمجمه یک سگ گله
و مطمئن هستم
شهریار هیچوقت فکر نمی کرد
هیچوقت! که روزگارش بپایان برسد
و سگ گله هیچوقت فکر نمی کرد
که روزگاری جمجمه اش
همسفر جمجمه شهریاری بشود
و باد کله اش را
همزمان با کله شاهی بزرگ قل قل بدهد
در هوای ابری و مه الود
و در گذرگاه شاعری
که دهکده اش با آفتاب ساخته شده بود
و معشوقش به داغی آفتاب بود
ودر سایه های مرطوب
و سرزمینهای ابری پیر شد
با این همه اینها اصلا مهم نیست
و می خواهم بگویم
که شما آخوندها،
شما دیوثها، شما مادر جنده های اجنبی
به مدد مذهب و ظلمت و نفهمی خیلی از ماها
و با یاری جهل و خیلی چیزهای دیگر
سوار بر خر مراد
هنوز خوب می تازید و خوب می کشید
و خوب می خوریدو خوب می گائید
و هنوز خیلی خوب
با خون تازه ملت، روزی پنج وعده
کونتان را می شوئید
و کیر و خایه تان را تطهیر می کنید
و برای نمازتان وضو می گیرید و خدایتان را نماز می گذارید
وهنوز خوب خوب کیفورید
و بر سراسر یک میهن و بالای سر هفتاد میلیون ادم خایه می رقصانید
و خوب خوب می دانید
که بسیاری متفرقند
و چریکها زیر ضرب عالمند
و امثال من هم جز قلممان و اندوهمان چیزی نداریم
ولی از من بشنوید و گوشهای جاکشتان را باز کنید
ولی مطمئن باشید،مطمئن باشید
بادی دارد می آید
که تعداد زیادی جمجمه سگها را با خودش قل می دهد
سگهای بیگناه را
وهمین باد
جمجمه شما دیوثها را قل خواهد داد
در کنار جمجمه سگها
در میان مه
و در زیر اسمان ابری
گوش کنید دیوثها
باد می اید
در زیر آسمان ابری
و بر زمین مه آلود
باد می اید با جمجمه های غلتان غلتان سگها
در جستجوی جمجمه های شما دیوثها
در جستجوی شما قرمساقها
باد می آید
در زیر آسمان ابری
با جمجمه های سگها
غلتان غلتان
و تلق و تلوق کنان
باد می آید
بادی وحشتناک
حتی وحشتناکتر ازحکومت شما دیوثها
بادی که همه مردم درآن می وزند
ومن در آن می وزم
تا قلقل بدهم با تف و لگد ودشنام
جمجمه های شما دیوثها را
در کنار جمجمه های سگها
باد می آید....ا

اسماعیل وفا. مدیحه برای مقام معظم ولایت فقیه


مدیحه برای مقام معظم ولایت فقیه
اسماعیل وفا یغمائی
بیست و دوم دسامبر 2008

به فرجام و پایان
به لطف خداو به اذن رسولان
سرانجام آوردم ایمان
که بی شک
تو هم پهلوانی و هم قهرمانی
و بین یلان، برترینِ ٍ یلانی
فزونتر ز اینی فراتر زآنی
چه گویم دگر
هان توئی شهریار فقیهان و هم شیخ شاهان
توئی میر میران! توئی خان خانان
تو هم رهبری ، هم رئیسی،فقیهی
تو فرمانده ی ارتشی، صاحب لشکری وسپاه و بسیجی
تو سردار سردارها ما همه جمله سرباز و از بی سرانیم
همه جسم بی ارج و مقدار،توئی جان جانان
توئی خاص خاصان و ما از عوامان
تو در خیل ما کهتران! مهترین مهترانی
تو در بین ما بدتران! بهترین بهترانی
همه پیش تو خرد وریزند و کوچک
تو اما بزرگی !وسیعی! عمیقی!عظیمی !درشتی! کلانی
همه ما چنانی که گفتیم و گفتی
کثیفیم وهیزیم و بی دانش وترسو و بی تمیزیم،
تو اما نه هیزی، وخیلی نجیب و شریف وشجاع و رحیم وتمیزی
همه ما نشیننده بر روی خاکیم
تو اما به بالای منبر در آنسوی میزی
همه ما ،زمینیم ،و تو آسمانی
و در آسمان، ما ،یکی اخترک ،خرد و کوچک
ولی تو نه یک کهکشان، بل که با بعد صد قرن نوری
چنانی که ما را خراندند و بر ما تپاندند
تو یک خوشه ی کهکشانی
ولش کن، بذار تا بگم گور بابای دنیا
زبعد خدای تبارک
تو را می توان گفت:اساسا تمام جهانی
ولیکن از آنجا که درراه تاریخ
همه روی اسبی سوارند و تو بر الاغی
جدا و سوا از همه کارهائی که کردی، نه تنها چلاقی
که دنگی و لاغی
وبا اینهمه حسن
به لطف خداوند منان و حنان وفنان رحمان
رئیس و بزرگ تمام عقب ماندگانی

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

سیاوش کسرائی. آرش کمانگیر


آرش كمانگير

سیاوش کسرائی

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر زبام ِكلبه اي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد

آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز
در كنارِ شعله ي آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز


گفته بودم زندگي زيباست -
گفته و ناگفته اي بس نكته ها اينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغ هاي گل
دشت هاي بي در و پيكر

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب
بوي خاكِ عطرِ باران خورده در كهسار
خوابِ گندمزارها در چشمه ي مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غمِ انساني نشستن
پابپاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم اندازِ بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هاي از سبوي تازه ي آبِ پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلانِ كوهيِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچه گان را شير دادن
نيمروزِ خستگي را در پناهِ دره ماندن
گاهگاهي
زيرِ سقفِ اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي درهمِ غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن
بي تكان گهواره ي رنگين كمان را
در كنار ِبام ديدن
يا شب برفي
پيشِ آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن



آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده ي پابرجاست
گر بيفروزيش رقصِ شعله اش در هر كران پيداست
- ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

ييرمرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره ي افسرده جان كرد
چشمهايش در سياهي هاي كومه جستجو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد

زندگي را شعله بايد برفروزنده -
شعله را هيمه ي سوزنده
جنگل هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده ي آزاده
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان
آشيان ها بر سر ِانگشتانِ تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگرِ آتش
سربلند و سبز باش اي جنگلِ انسان


زندگاني شعله مي خواهد
ـ صدا سر داد عمو نوروزـ
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز -
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزارِ باغِ آتش بود
روزگاري بود روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روزِ بدنامي
روزگارِ ننگ
غيرت اندر بند هاي بندگي بيجان
عشق در بيماري و دلمردگي بي جان

فصل ها فصلِ زمستان شد
صحنه ي گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بال هاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگرِ آزادگان خاموش
خيمه گاهِ دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سرحداتِ دامنگسترِ انديشه بي سامان
برج هاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچكس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمانِ اشك ها پر بار
گرمر و آزادگان در بند
روسپي نامردمان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دستِ ما شكستِ ما برانديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزي بود در چشم
يافتند آخر فسوني را كه ميجستند


چشم با وحشتي در چشمخانه مر جستجو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد
= آخرين فرمان =
= آخرين تحقير =
= مرز را پرواز ِتيري مي دهد سامان =
= گر به نزديكي فرود آيد=
= خانه هامان تنگ=
= آرزوهامان كور =
= ور پرد تا دور =
= تا كجا ؟؟ !! تا چند ؟؟ =
آه ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشمها بي گفتگويي هر طرف را جستجو مي كرد


پيرمرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي سيائيد
از ميانِ دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف بر روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد

صبح مي آمد:
- پيرمرد آرام كرد آغاز -
پيشِ روي لشكرِ دشمنِ سياهدوست
...دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس ميشد سياهي در دهانِ صبح
باد پر ميريخت روي دشتِ بازِ دامنِ البرز
لشگرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور
دو دو سه سه به پچ پچ گردِ يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچِ خفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد


: منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردِ آزاده :
كه تنها تيرِ تركشِ آزمونِ تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزندِ رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ي ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را جامه و باده
گوارا و مبارك باد

دلم را در ميانِ دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جامِ پر كين و پر از خون را
... دل اين بي تابِ خشم آهنگ
كه تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم
كه تا كوبم به جامِ قلبتان در رزم
كه جامِ كينه از سنگ است
به بزمِ ما سيو و سنگ را چنگ است

در اين پيكار
در اين كار
دلِ خلقي ست در مشتم
اميدِ مردمي ست در مشتم
كمانِ كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهابِ تيزرو تيرم
ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم
به چشمِ آفتابِ تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره ي امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تنِ پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكانِ هستي سوزِ سامان ساز
پري از جان بايد تا فرو ننشيند از پرواز



پس آنگه سر بسوي آسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتارِ ديگر كرد

درود اي واپشين صبح اي سحر بدرود :
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبحِ راستين سوگند
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكن
زمين مي داند اين را
كه تن بي عيب است و جان پاك
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يكدم شد به لب خاموش
نفس در سينه ها بيتاب ميزد موج

به پيشم مرگ :
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گامِ هراس افكن
مرا با ديده ي خونبار مي پايد
به بالِ كركسان گردِ سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز مي گيرد

دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهريمن خو آدميخوار است
ولي آندم كه زاندوهان روانِ زندگي تار است
ولي آندم كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است
فرو رفتن به كامِ مرگ شيرين است
همان بايسته ي آزادگي اين است

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميدِ خويش مي دانند
گهي ميگيردم گه پيش ميراند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ي ترس آفرين ِمرگ خواهم كند

نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
بسوي قطعه ها دستان زهم بگشاد

برآ اي آفتاب اي توشه ي اميد :
برآ اي خوشه ي خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه ي بي تاب
برآ سرريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كامِ مرگي تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم
به موجِ روشنايي شستشو خواهم
ز گلبرگِ شما اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركشِ خاموش
كه پيشاني به تندرهاي شب سهم انگيز مي ساييد
كه سيمين پايه هاي روزِ زرين را بر شانه مي كوبيد
كه ابرِ آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از بادِ سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگهداريد
به سانِ آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد

زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يالِ كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد

نظر افكند آرش بسوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنارِ در
مردها در راه
سرودِ بيكلامي با غمي جانكاه
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه
: كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت؟
طنينِ گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفت
طنين گامهايي را كه اگاهانه مي رفت؟

دشمنان در سكوتي ريشخندآميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پيرمردان چشم گرداندند
دختران بفشرده در مشت
همره او قدرتِ عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكافِ دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

بست يكدم چشمهايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرق در رويا
كودكان با ديدگان خسته و پي جو
در شگفت از پهلوانيها
شعله هاي كوره در پرواز
باد در غوغا

شامگاهان
راه جويانيكه مي جستند
آرش را بر روي قله ها پيگير
باز گرديدند
بي نشان از پيكرِ آرش
با كمان و تركشي بي تير

آري آري جان خود در تير كرد آرش
كارِ صدها صد هزاران شمشير كرد آرش
تيرِ آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آنروز
نشسته بر تناور ساقِ گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايران و توران باز ناميدند
آفتاب
در گريزِ بي شتابِ خويش
سالها بر بامِ دنياي پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از سبرويهايش همه خاموش
در دلِ هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز
در تمامِ پهنه ي البرز
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرونِ دره هاي برفآلودي كه مي دانيد
رهگذر هايي كه شب را در راه مي مانند
نامِ آرش را پياپي در دلِ كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهانِ سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي نمايد از فراز و نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه

در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد بروي خار و خارا سنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظارِ كارواني با صداي زنگ


كودكان ديريست در خوابند
در خواب است عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
... شعله بالا ميرود پر سوز

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. تائودا ،پرنده کوچک و ببر مهربان


غروب دوم
فراتر از ديوارها
وآفاق مشروع وقله هاي كهن پرواز كن
فراتر از كمينگاه خداياني
كه خون آفريدگان خود را مي نوشند


و باز در حاشيه‌ي غروب دومين روز بود كه پرنده ي كوچك و ببر مهربان بر من آشكار شدند و با من سخن گفتند و در حاشيه ي غروب دومين روز من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك چنين پرسيدم.
جهان چيست‌ و از كجاست و به كجا روانه است و كدام كس اش آفريد؟
پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من ، گوئي صداي من بود كه از درون من مرا فرا مي گرفت و چنين گفت.
تائودا! بياموز كه بسيار بيانديشي و اندك سؤال كني، بياموز كه خاموشي را بياموزي و اگر در اين سخن انديشيده بودي پاسخ را در آخرين پرتوهاي خورشيدنخستين غروب باز مي يافتي.
تائودا جهان خويشتن است و تمامت بي پايان و جهان از خويشتن است و تمامت بي پايان و در خويشتن روانه است و تمامت بي پايان و در خويشتن زاده شد و تمامت بي پايان .
تائودا ! جهان، بي پاياني است كه عظيم ترين مفهوم عظمت در آن غباري حقير بيش نيست و هرآنچه كه هست به گنجاي خود از جهان لبالب است .
تائودا! جهان مجموع نيست از آن رو كه بي پايان نمي تواند مجموع باشد، از اين رو آن چه كه ما اجزاي جهان مي پنداريم جز تمامت جهان و آن چه كه ما تمامت جهان مي پنداريم جز اجزائ جهان نيست ،و‌اگر بداني و پرده ها و طعم‌ها و فاصله ها وتاريكي ها مجال دهند، پرنده‌ي كوچكي كه بر شاخسار مي خواند و عابر گمنامي كه در كوچه مي گذرد و سنگي كه بر حاشيه‌اي در كوهسار دور دست وجود دارد در تعادل خود با تماميت جهان همان قدر عظيم است كه تمامت جهان و اين تمامت كلامي ست كه مي توانم با تو بگويم.
تائودا !تو همان اندازه جهان را ادراك ميكني كه معرفت خويشتن را از آن لبالب سازي ومحيط بر آن شوي و چگونه اين را ميتواني كه در جهان احاطه شده اي و جهان محيط بر توست. پس از اين فراتر نمي تواني رفت.
و من بار ديگر از پرنده ي كوچك از تمامت بي پايان پرسيدم و پرنده‌ي كوچك مرا گفت‌:
تائودا !تمامت بي پايان نام آن راز بي پايان است كه جهان تمامي او و او تمامي جهان است وجهان بي او بي انتهائي بي مفهوم خواهد شد كه ستاره و آدمي در ان نشاني براي رؤيت افق نخواهند يافت و من كه پرنده ي كوچك باشم بيش از اين را خاموش مي مانم .
و پرنده ي كوچك خاموش ماند.
و من از پرنده ي‌كوچك پرسيدم، تمامت بي پايان آيا خداست؟
پرنده ي كوچك را اندوهي بزرگ پديدار شد و گفت:
تائودا!تمامت بي پايان را تنها بيانديش و پرهيز كن كه نامي بر آن نهي يا به رنگي و آهنگي بياميزي.
تائودا!تمامت بي پايان تمامت بي پايان‌ست و بس ، شماري از آدميان اما هر يك ظرفي از استخوان يا چوب يا فلز و يا اوراق آلوده و الواح خونين به كف آورده و پاره اي از تمامت بي پايان را در آن به زنجير كشيده اند و به سوداي خويش نامي بر آن نهاده اند.
تائودا!در اقليم هاي بسيار بسا شرايع كه چنين پديد آمده اند ،پاره اي از تمامت بي پايان در ظرفهائي كه چون بر جاي مانند آنچه را در خود
تائودا!در اقليم هاي بسيار بسا شرايع كه چنين پديد آمده اند ،پاره اي از تمامت بي پايان در ظرفهائي كه چون بر جاي مانند آنچه را در خود دارند به عفونت بدل مي كنند.
تائودا! اين چنين آدميان تاريكي وعفونت را به عبادت نشسته اند و اين چنين آدميان قرباني ميشوند و عفونت در جانها و انديشه ها جاري ميشود وبر زبانها مي گذردو تازيانه‌ها و تيغ ها‌ي زهر آگين ناپيدا به چرخش در مي آيند، اين چنين شماري از آدميان بر جايگاه اطلاق فرا شده و شماري به سجود اطلاق در خود محصور ميشوند و آهنگ جهان يگانه در گوشها غريب ميشود ، دريچه ها برپرتوهاي خرد بسته مي ماند، نور يگانه‌ي جهان در گذر از شيشه هاي رنگين به مجادله بر ميخيزند،تاريكي انبوه ميشود و زيبائي و دل قرباني ميگردد.
تائودا ! گله هاي گوسفندان تا عبور از مسلخ و گذر خون داغ بركاردها رام علفزارها و زمزمه هاي‌الواح غريب و كهن شبانان اند ،اسبان وحشي شبنم زده اما سينه بر سينه ي صاعقه و گرد باد ميكوبند و در تمامت بي پايان به سفر مي روند حتي اگر اين سفرتن و جانشان را طلب كند. تائودا! فراتر ازديوارها وآفاق مشروع و قله ها ي كهن پرواز كن. فراتر از كمينگاه و كتابهائي كه در آنها خدايان تازيانه به كف خون‌ كف‌آلودآفريدگان خود را مي نوشند و نساجان چربدست آسماني ، زندگان خطا كار را كفن هائي از كابوس و هراس ومردگان گناهكار را فرشهائي از آتش مي بافند.
تائودا! در آن افق پرو بال خودرا باز كن كه آسمان تكه تكه نيست و خورشيد در تمامت خود گردش ميكند و به يكسان همه را مي نوازد و فضا از صداي پر و بال حشرات ونجواي بي خردان تهي ست.
تائودا در هيچ محراب و معبدي سر فرود مياور و در برابر هيچ خدائي كه زبونانه تشنه ي مدح و ستايش و زمزمه هاي نيايش آفريدگان خويش است به نيايش مايست و محراب يگانه و عظيم آفرينش را جستجو كن.آن‌جا كه رود از قله ها جاري ميشودو آبها زلال است . درآن‌جا كه خردمندان قلبهاي خود را از غبار سم‌هاي چهار پايان و رسولان دروغين پاك مي كنند وخدايان خون آشام نيازمند نيايش را به زباله دان مي افكنند.
آنگاه پرنده ي كوچك خاموش ماند ومن پرنده‌ي كوچك را در درون خويش خاموش يافتم و تا غروب ديگر خاموش ماندم.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

اسماعیل وفا. دجله چشمی است و فرات چشمی دیگر

دجله چشمی است و فرات چشمی دیگر
اسماعیل وفا
دجله چشمی است و فرات چشمی دیگر

گریان در دو سوی ششصد هزار جمجمه
که تا ماه فرا رفته است
و خورشید را تاریک کرده ست
و فراتر می رود.و فراتر می رود
دجله فریادی است
و فرات فریادی دیگر
که نه تیمور چنین برجی برافراشت
و نه هلاکو چنین مناره ای
تا بر فراز آن فقیهان طلوع تاریکی را نوید دهند
و جهانداران زیبائی دموکراسی را
از مجموعه منتشر نشده آتشکده
ابیست و یک اوت دو هزار و هفت

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

راز کعبه. غزل. اسماعیل وفا. 1368

راز کعبه. غزل. اسماعیل وفا.

خانه پيداست ولي صاحب كاشانه كجاست
گنج رازي كه نهان است در اين خانه كجاست
گنج گر يافتي اي عزم سفر كرده بپرس
گوهر اعظم دردانه يكدانه كجاست
اي رفيقان چو در ان خانه بپرسند زمن
عاقلان كولي خنياگر بيگانه كجاست
برسانيد زمن عرص سلامي به ادب
خانه اي در خور طوف من ديوانه كجاست
كعبه سنگ است و منم مشت غباري ، ز طواف
حاصلي نيست بگو صاحب كاشانه كجاست
منجمد گشتم از اين عقل و ازين دين يارب
ز جنون جامي و آن كفر به ميخانه كجاست
هر كسي با هوسي چرخ زنان است اگر
كعبه اين است در اين باديه بتخانه كجاست
تيره دل رفته سيه جان زطواف امده اند
كو خليل و تبري ضربه جانانه كجاست
كعبه در سينه دلسوختگانست وفا
تپش سينه بگويد كه خدا خانه كجاست
1368