چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

در زیر قناره های قصابان. اسماعیل وفا یغمائی. در چهل و یکمین روز اعتصاب غذا

در زیر قناره های قصابان 
اسماعیل وفا یغمائی
در چهل و یکمین روز اعتصاب غذا
 ششم سپتامبر دو هزار و نه
 
دریغا
که دیریست تا سوگند خورده ام
و پیمان نامه شاعران را امضا کرده ام
کز اندوه خویش نسرایم
از روایت رنج خویش،
و درد و دریغ خویش را پنهان کنم
که جهان را و مردمان را به عنایت!
فراتر از کفایت
همیشه خوان پر خون رنج
وسفره سترگ اشک و اندوه گسترده است،
ومباد که شاعران
از درد خویش بر آن چیزی بیفزایند.


دریغا که سوگند خورده ام
که از شادی بسرایم و شعله وشوق
ورنه در زیر این قناره های بیرحم قصابان
در زیر این قناره های بیرحم قصابان
در زیر این قناره های بیرحم قصابان
که پیکرهای رنجور شما فرزندان پاکباز زاد بوم را
چون شمعهائی سرنگون آویخته اند و آویخته اید
چنان می گریستم و فریاد بر می آوردم
تا در اشک و فریاد خویش محو شوم
تا این آدمیخواره قصابان پروار خون و خیانت محو شوند
****
در راههای تلخ تازیانه و توفان وتیغ
در راههای تبر و تیر باران و تبعید
در راههای طلب و طعنه وتهمت
در راههای راهها از پس راهها و دوباره راهها
در راههای چاه ها از پس چاه ها و دوباره چاهها
در راههای پر مه بی مهر و بی ماه و بی محبت
در راههائی که در دو سویش هزار بار جنگیدید
هزار بار کشته شدید
هزار بار خود را به خاک سپردید
و هزار بار بر گورهای خود گریستید و برخاستید
گوشتتان را ،بر آتش فروزان از چربی تان کباب کردند
و اینک قصابانند قصابانند قصابان
هنوز گرسنه وبا معده های شهوتزده و سیری ناپذیر
در دوسوی و هزار سوی جهان
بی هیچ شرمی از خالق و مخلوق
در انتظار به نیش کشیدن آخرین تکه های استخوانهاتان
و دریغا نمی دانند نمی دانند ونمی دانند
کز این استخوانهای تازیانه خورده
وتا مغز استخوان مکیده شده
دیگرسبیلی چرب نخواهد شد
و آتش در گلویشان و زبانشان
چنان زبانه خواهد کشید
که تمام تاریکی به سخن آید.


دریغا
دریغا که سوگند خورده ام
تا از اندوه خویش چیزی نسرایم
دریغا....

جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۸

در چگونگی ایستادن و نشستن و خوابیدن. اسماعیل وفا یغمایی

در چگونگی انواع ایستادن و نشستن و خوابیدن
اسماعیل وفا یغمایی
بعضی ها دراز کشیده و مدتهاست مرده اند
یعنی به رحمت خدا رفته اند
ولی هنوز فکر می کنند خوابیده اند
و روزی بیدار خواهند شد
بعضی ها راحت خوابیده اند
و خواب میبینند که ایستاده اند
و تبلیغ می کنند که باید ایستاد
بعضی ها چمباتمه زده و چرت می زنند
و گاهی دلشان می خواهد بخوابند و گاهی بایستند
بعضی ها چهار زانو و بعضی ها دو زانو نشسته اند
و دارند فکر می کنند که بایستند یا نایستند
بعضی ها نه ایستاده اند و نه نشسته اند
ولی نمیدانند کجا بایستند
بعضی ها ایستاده اند
و می دانند کجا ایستاده اند
بعضیها ایستاده اند و نمی دانند کجا ایستاده اند
بعضی ها کنار بعضی ها ایستاده اند
و فکر می کنند آن بعضی ها می دانند کجا ایستاده اند
ولی مضحک این است که گاهی آن بعضی ها نمی دانند کجا ایستاده اند
بعضی ها حتی نایستاده اند بلکه ایستانده شده اند
ولی فکر می کنند ایستاده اند
واز بعضی ها که خودشان هم نمی دانند کجا ایستاده اند
سئوال می کنند که کجا ایستاده اند
و در این میان
در میان موسوی و کروبی، و احمدی نژاد و خامنه ای
ومردم ایران و اپوزیسیون خارج کشور و آلترناتیو انقلابی
پیدا کنید هندوانه فروش را
چهارم سپتامبر دو هزار و نه میلادی
طرح کار ترزا مکنزی

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا یغمایی.شعر. گیرم که من سکوت کنم

گیرم که من سکوت کنم
اسماعیل وفا یغمایی
بر این چکاد بی فریاد
گیرم که فریادی بر نیاورم و سکوت کنم
گیرم که خواب خفتگان را بر نیاشوبم
خواب خفتگان و خمار بیداران وخواری خستگان را را،
توفان پر تندرکافر اماسکوت نخواهد کرد
دیوانه وار وچرخان بر مکانها و زمان
با تبرها و تبرداران تاریکش
میرقصد و می آید و می کوبد
بر هزار طبل خونچکان
و میدمد بر هزار کرنای خوف
تشنه ی خونهای خسته و خنجر خورده.


خروس نمیخواند
اگر چه فلق از خون خام چریکان سالخورده سرخ است
خروس نمیخواند
که در انتظارمفسران است
در انتظار مبینان است و محللان
آنانکه طلوع را در کتابهای مرده می جویند ، نه آسمان زنده
و صبح کاذب به لوندی کرشمه میفروشد وکام میبخشد
به پشت افتاده و گشاده ران و شهوتزده
در حلقه راهزنان و راهبانان وکاروانیان و راهبران
و در حلقه قربانی و جلاد
تا از کدام بار گیرد و زادن منجی حرامزاده را مام گردد
آه
گیرم که من سکوت کنم
گیرم که بر چکاد این چشم انداز سکوت کنم
گیرم که خواب خفتگان را بر نیاشوبم
توفان پر تندر اما، آه توفان پر تندر اما....
دوم سپتامبر دو هزار و نه

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

حقیقت. اسماعیل وفا یغمائی

حقیقت
اسماعیل وفا یغمایی
فراتر از کلام من
و خروش تو
و فریاد دیگری
پرنده ایست که بال خواهد گشود
بال گشوده است
با بالهائی درخشانتر از دو شمشیرو دو صاعقه
دو شمشیر خیس خون
و دو صاعقه ی غرق اشک
نیرومند تر از تمام هیاهوها، دروغها
و طبلها و شیپورها و سنج ها
باش تا فرود آید
بر کلام من،یا خروش تو،یا فریاد دیگری
باش تا فرود آید و تائید کند
کلام مرا ،یا خروش ترا،یا فریاد دیگری را
باش تا فرود آید
پرنده ی حقیقت
دوازده اوت دو هزار و نه

طرح ضمیمه. کار ترزا مکنزی

نطع و شمشیر. اسماعیل وفا یغمایی

نطع و شمشیر
اسماعیل وفا یغمایی
سوم اوت دو هزار و نه
زمان نطع است و مکان شمشیر
چه کسی نطع را گسترد؟
چه کسی شمشیر را صیقل داد؟
شاعران سرخپوش در ستایش نطع شعر خواندند،
شاعران و ناطقان و منادیان و طبالان،
و قاریان سیاهجامه در ستایش شمشیر
قاریان ودزخیمان و دفانان و گورکنان
من اما نه سرخپوشم نه سیاهجامه
عریانم عریان عریان چون حقیقت
و فواره های خون برادرانم و خواهرانم
سراپای مرا پوشانده است
سراپای مرثیه های مرا
سراپای بیداریهای مرا
و سراپای کابوسهای مرا
سرشار از سرخپوشان و سیاهجامگان

طرح ضمیمه از چهره سراینده، کار ترزا مکنزی

غزل. اسماعیل وفا یغمائی

غزل
اسماعیل وفا یغمائی
سوم اوت دو هزار و نه
زیبا
لیلا
از خون غازه بر رخ مکش
از شب این شب تاریک
بر ابرو وسمه و بر چشم سورمه
بوی خون می آید بوی خون لیلا
بوی شب می تراود از گیسوانت
شب بخون آغشته
زیبا
لیلا
از خون غازه بر رخ مکش
از این شب شب تاریک
بر ابرو وسمه و بر چشم سورمه
گوش کن صدای شروه باد را
که می گرید در سوگ مردان قبیله مجنون
که می گرید در سوگ زنان قبیله مجنون
که می گرید و خواهد گریست و خواهد گریست و..
طرح ضمیمه از سراینده از ترزا مکنزی

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۸

عاقبت ملت برخاسته است
اسماعیل وفا

گوش دارید به هر سوی جهان
این صدای خلق است
عاقبت ملت برخاسته است
زال و رودابه و سیمرغ نه پنهان که در این میدان اند
خلق توفان، خلق دریا،خلق پیوسته به هم یکسره رستم شده است
بخدا ئی که خداست
آنکه ترسیده نه ما جلاد است
بخدا جلادان میلرزند، می ترسند
پرطنین تر بخروشیم و بجوشیم وبکوشیم
که ما پیروزیم
31/7/2009اسماعیل
وفا

اسماعیل وفا یغمایی وئوای اگر خورشید بر اید خواهرم

وای اگر خورشید بر آید خواهرم
اسماعیل وفا یغمائی
وای اگر خورشید برآید خواهرم
وای اگر خورشید بر آید
از پس اینهمه رنج و رنج و رنج
بزم خوکان است ورقص شغالان
و سور و سرور و عربده مستانه گرگان
در خون تو ریش میخیساند گرگ
و در خون تو سبیل میتاباند شغال
و خوکانند خره کشان و هیاهو کنان
پوزه جنبانان در برکه خون تو
وپیرامون جسد بر خاک افتاده تو
وای اگر خورشید بر آید خواهرم
وای اگر خورشید برآید و حقیقت
وای اگر
بیست و نهم ژوئیه دوهزار و نه

مرثیه شتابزده فریاد.به یاد شهیدان اشرف.اسماعیل وفا یغمائی


مرثیه شتابزده فریاد
اسماعیل وفا یغمائی
بیاد شهیدان مظلوم اشرف
سی ام ژوئیه دو هزار و نه

دکتر «صالح مصطک» انسان خوبی است
و پنجاه پارلمانتر عراقی
ولی تا «مادام کلینتون» در آینه آرایشش را کامل کند
و «پرزیدنت اوباما» قهوه اش را بخورد
سلاخان خواهر دیگر مرا در اشرف بر قناره کشیده اند
وجلادان با سنگ جمجمه برادر مرا له کرده اند
برخیزیم و به خیابانها برویم



اگر چه دیر است و اگر چه دیر است و اگر چه دیراست
بس کنید بازی خون را با کاغذهای بیجان
بس کنید بازی خون را با کاغذهای بیجان،
و لبخندهای سائیده ی وقیح ونجس پیروزی را
بر بیضه سگ هار گر گرفته بیاویزید و گم شوید
این حادثه نیست حادثه نیست حادثه نیست
تصادف دو اتوموبیل نیست
یا پرت شدن الاغی از پرتگاه،
این یک فاجعه نیست فاجعه نیست فاجعه نیست
این خون انسانست برترین معیار هر آرمان
این یک تراژدی است
این قالی خونین در زیر پاهای تاریخ
این قالی سی ساله به رنج آغشته و به اشک شسته
این قالی دوباره تکه تکه خونین «بهارستان» در ویرانی «مدائن»
این قالی که بر آن دوباره مادران و خواهران و فرزندان ما را
با تبر و گرز و سنگ و گلوله می کشند
این قالی پرشکوه آغشته با تراشه های مغزهای متلاشی و نخاعهای گسسته
این قالی به رگبار بسته شده
نخ به نخ و تار بر پود
آمیخته بالحظه ها و روزها و هفته ها و سالها
آمیخته با تحلیل ها و تفسیرها و امیدها و نومیدیها
آمیخته با راستی ها و کژی ها،
بافته شده است
تا فردا سیاستبازان پلید از خون بر رخ غازه کشیده ی معطر
برآن قهوه خوران و گیلاس شامپانی در دست
تخم هم را به ادب نوازش کنند
واز آینده ایران سخن بگویند.



ایکاش با شعر میشد کاری کرد
اما شاعران در این هنگامه ناتوانند
و من نه شاعرم
که آن رهنورد روستائی بی سلاحم
داغ بر کتف وخنجر درسینه و دست بسته
که در برابر چشمانش
گرگها خواهرش را گرم گرم میدرند
و شهوتزده پوزه در خونش می چرخانند
و آن آواره ی در خم کوچه های شهر شگفت الله
ومیهمانی شیعیان خونزنده
که قصابان چربدست شکم برادرش را خالی می کنند
تا از کشمش و برنج و بادام معطرپر کنند
تا بر آتش جنایت و بلاهت نرم نرم بچرخانند و بریان کنند
و در میهمانی کدخدایان سنگدل بر سفره ضیافت عزاداران
بر دندان کشند و ذخیره آخرت اندوزند
و سالها دوباره نوروضه خوانان بر منابرروضه سر کنند



کجایم من؟
کجایم در نخستین پلکان این قرن خونین
در آستانه این آسمان دروغین سفلیسی متعفن
که ابرهایش وهم میبارانند و جنون می رویانند و بلاهت
وفرشتگانش با ساطور و نطع و پیش بند چرمی قصابان فرود می آیند
تابه رسولان اعلام کنند که زندگی انسان
به اندازه گه سگ هم ارزش ندارد
مگر خونش برای ساختن سرخترین ماتیکها و رنگین ترین لباسها
مگر استخوانش برای نوشتن بیانیه ها و اطلاعیه ها ی کاذب
مگر پوستش برای ساختن نرمترین دستمال توالتها
تاسیاستمداران مقدس با آن کون مبارکشان را پاک کنند،
و قحبه ترین ملایان
به شادی اشکهای غمگین ترین مادران سرزمین من
مادران شهیدان اشرف را در آفتابه کنند
خون از دست بشویند
و سپاس گویان با زمزمه
سبحان الله جعل الماء طهورا ولانجسا
[سپاس خدائی را که آب را طاهر گردانید و نه نجس]
و ضو تازه کنند و نماز صبح را تکبیر گویند
و داغ ننگ بر پشت و پیشانی کسی بکوبند
که می گوید
تیغ بر بطن مام میهن منهید
که آزادی آن طفل نامشروع نیست که با قابلگی ارتجاع و امپریالیسم
و با سزارین به دنیا آید،
«زال»ی میباید پرورده امروز و ژرفای این میهن
تا عاشقانه همنفس مام این زاد بوم گردد
تا نرمک نرمک «رودابه» از نطفه یی پاکیزه بار گیرد
و طفل پرورده شود با بند نافی پیوسته به قلب ایران
و طفل پرورده شود با نوازش ماهتاب و مهر ایران
با نوازش نسیم وعطر گمشده ترین گیاهان
با نوازش فرهنگ آشکار و موسیقی نهان
با نوازش آوای لای لای ملت
با نوازش آوای درهم کرد و ترک و فارس و طبری و گیلک
و ترکمان و لر و عرب و بلوچ و سیستانی
با نوازش زییابترین و دوردست ترین آرزوها و نه تنها آرمان
با نوازش طپش قلب عمومی ملت
و «رستم» زاده شود با فریادی که سرود یک ملت است
در هیئت یک ملت بر تمام چهار راهها
و «سیمرغ» برآید
با آسمان بلند آبی و پرچم ایران بر دوش پرشکوه تر از جبرئیل
و آزادی برآید
در هیئت پروردگاری آفریننده تر از خدا
و خدا طلوع کند در دلها و جانها
زنده از آزادی در عصمت باز یافته خویش

****
اگر چه دیرست و اگر چه دیرست و اگر چه دیرست
برخیزیم و به خیابانها برویم
برخیزیم و به خیابانها برویم
برخیزیم و به خیابانها برویم
زیرادکتر «صالح مصطک» انسان خوبی است
و پنجاه پارلمانتر عراقی
ولی تا «مادام کلینتون» در آینه آرایشش را کامل کند
و «پرزیدنت اوباما» قهوه اش را بخورد
سلاخان خواهر دیگر مرا در «اشرف» بر قناره کشیده اند
وجلادان با سنگ جمجمه برادر مرا له کرده اند
بر خیزیم و به خیابانها برویم
سی ام ژوئیه دو هزار و نه

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

بر میجهد ولی فقیه. اسماعیل وفا یغمایی


بر میجهد ولی فقیه
اسماعیل وفا یغمائی
به یاد ترانه موسوی که به دست مزدوران ولی فقیه با شقاوت در بیابانهای اطراف قزوین پر پر شد

بر میجهد ولی فقیه
چون سگ
[با عرض معذرت
تصحیح میکنم خطای خودم را
با پوزش از تمام سگان
در چار سوی جهان
بادا به لطف خویش ببخشایندم]


بر میجهد ولی فقیه،
چونان ولی فقیه
هر سان ولی فقیه
پیدا ولی فقیه،
پنهان ولی فقیه
.


بر میجهد
دندان دریده
در خون چریده
سیخ نموده دم
برخاک کوفته
هر چار چنگ و سم


بر میجهدولی فقیه
از چاه
تا ماه،
در زیر ماهتاب
اندر پی سراب


بر میجهد ولی فقیه
چنگی بخون پاک «ندا» الوده
ریشی به خون «ترانه»
دندان به قلب «سهراب»
و بیشمار روشنی آفتاب


بر میجهد ولی فقیه
چونان ولی فقیه
هر سان ولی فقیه
پیدا ولی فقیه
پنهان ولی فقیه
بر میجهد
از قعر چاه تا ماه
بادا که ماه روشن ایران را
دندان زند
گردن دریده رگ بگشاید
وآنرا فروکشد بنشاند
در وحشت سیاه


بر میجهد ولی فقیه
چونان ولی فقیه
اما
از صد هزار بام برآینده
امواج آفتاب
وز صد هزار کوه خروشنده
هرچند نرمک نرمک اما گرم
بانگ هزارها، صدها هزارها شیپور
شیپور انقلاب....
نوزده زوییه دو هزار و نه

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

قصیده میر حسینیه موسویه. اسماعیل وفا یغمائی


قصیده میر حسینیه موسویه
اسماعیل وفا یغمائی
فرود آمد از آسمان فیلها
در آمدغلط جمله تحلیلها!!
ندارد اٍثربازهم گر رود
به سوی فلک از زمین فیلها
که مر فیلهای نوین را همی
شود واقعیت ابابیلها
نگه کن! که کژ مژ روندی براه
محلل گران مست و پا تیلها
زدی مهر ابطال دست زمان
به بطلان برخی اباطیلها
به بطلان خروارها حرف مفت
وزین زمره بس شرح و تفصیلها
تو گوئی که محشر رسید و زدند
همی صورها را سرافیلها
نبودی به قرآن بشارت چنین
به تورات نه! نی اناجیلها
نشد آنچه پندار ما بود و شد
دگرگونه تفسیر، تآویلها
زهنگامه احمدی – موسوی
به حیرت سلیمان و چرچیلها
گروهی به باور،که گرمیرحسین
برد گوی سبقت زمندیلها
مکرر شود قصه خاتمی
پس از قالها و پس از قیلها
وز آن پس فقیهان نمایند باز
همی ریشها، چربها ، چیلها
چنان گربه ها بهرغارت همی
نموده همی سیخ اسبیلها
گرفته به کف شاد و خوش بیضه ها
ابا بیضه ها نیز احلیلها
ولی غافل از اینکه دیریست دیر
شکسته شب از نور قندیلها
ولی غافل از این که خلقی است گرد
و بر شانه هایش بسی بیلها
پس از سی بهار سراسر خزان
زکف داده صبر و به تعجیلها
ببسته کمر بهر تدفین شیخ
مر این ازگلان این ازاگیلها
که این «توده» ی خلق «بی هوده»نیست
به قول یکی از اقاویلها!
چنین شد که تا نکبت احمدی
بر آورد سر را ز زنبیلها
بجنبید ملت به هر گوشه ای
روان شد نه اندک ،که چون ایلها
نه چون جویباران کوچک، که گشت
روانه چو آمازن و نیلها
به یزد و خراسان و تبریز و قم
به کرمان و در خطه ی گیلها
صفوفش نه صد متر یا چند صد
که فرسنگها، مایلها، میلها
بکوبید با خون خود مهر خویش
به عمامه ها و به مندیلها
خروشید ملت که: ای مرگ بر
چنین نظم تعزیر و تقتیلها
به فرعونها و به شدادها
به چنگیزها و به قابیلها
به غارت، به ظلمت،به نکبت، فساد
به اجبارها و به تحمیلها
بر آورد فریاد :کاینک رسید
همی دور تغییر و تبدیلها
بغرید :کای شیخ رهبر ببند
از ایرانزمین بار و بندیلها
چو بوزینه کم کن به منبر دگر
تو این قر، تو این غمزه، قنبیلها
«وفا» ای دریغا به پایان رسید
افاعیلها و مفاعیلها
مگرچند بیربط، و بی خاصیت
چو نام تو جمعش:سماعیلها
وزینرو ز کمیابی قافیه،
بیاویز بر میخ غربیلها
که بعد از وفاتت خدا بر صراط
کند در عبور تو تسهیلها
وبخشدترا چند تا حور عین
که اندر شب روز تعطیلها
زآغاز شب تا به وقت اذان
شوی در عبادت توتکمیلها
و در باغ جنت خدا پرکند
دو جیب ترا هم ز آجیلها
یازده ژوئیه دو هزار و نه

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۸

ای رهبران کجائید.اسماعیل وفا

ای رهبران کجائی

اسماعیل وفا
3-7-2009
دریا به غرش آمد،با نعره های توفان
اینک خروش ملت،در کوچه و خیابان
اینک تمام خورشید!، اینک تمام جنگل!
اینک تمام تندر، مجموع آذرخشان
اینک تمام دریا،با موجهای چون کوه
اینک هر آنچه ابرست، اینک هر آنچه باران
این اوست آنکه خواند: آزادی بزنجیر
با صد هزار فریاد، باز از گلوی ایران
از قله های «البرز» تا« شیر کوه» و «کرکس»
ازپهنه «بشاگرد»، تا ارتفاع «تفتان»
از ساحل «ارس» تا، «اروند رود» و «کارون»
از پهنه »خزر» تا، «ایرانخلیج» و «عمان»
«ایرانخلیج» گویم کز فارس نیست کو هست
میراث ترک و کرد و لرها و ترکمانان
میراث اهل طالش میراث گیل گیلان
یا مردم سکستان یا اهل خوبدستان
ما گرچه فارس یا ترک،نوشیده ایم زآغاز
شیر برادری از یک مادر و دو پستان
این مام ماست اینک،خنجر به پشت و خونین
در زیر تیغ و طعن دزدان و زن بمزدان
مشتی عمامه بر سر،تخم حرام تاریخ
پروردگان افعی درخاک کژدمستان
پروده ی رذالت،سر تا به پا شقاوت
زنده به قتل و داروسرکوب و بند و زندان
آئینشان خرافات آفت ترین آفات
چون لشکر ملخ در زیباترین گلستان
این مام ماست اینک! رودابه ی خجسته
چون شیر شرزه دررزم افشانده یال و غران
این اوست انکه خواند از نای ما نوای
پیروز باد ملت جاوید باد ایران
این اوست آنکه جنگد، اندر پی رهائی
در هر سرا و خانه،درکوچه، کوی میدان
در رشت ویزد و تبریز،در تربت و طبس تا
قزوین و خاش و زابل، شهر ری و سراوان
این اوست انکه خواند، یکصف شوید یکصف
یعنی تمام ایران، در جنگ با فقیهان
یعنی تمامت نور در جنگ با سیاهی
یعنی تمام یزدان ضد تمام شیطان
این ملت است ملت، این میهن است میهن
برخاسته خروشان، آماده و بفرمان
اما شما کجائید؟تا رهبری نمائید؟
ای رهبران پیدا ای رهبران پنهان

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

این یه انقلابه. اسماعیل وفا یغمایی


این یه انقلابه
اسماعیل وفا یغمایی
با کمک
از تکنیک ها ی شعرها وترانه های خیابانی سیاهپوستان و به خاکپای عزیز و مقدس مردم ایران

تمام درختای عالمو باتون کنین
هرچی فلفله گاز آشک اور
هرچی تفنگه فشنگ بذارین و به سینه ما در کنین
اما این یه انقلابه
****
هر چی سگه بخرین و لباس گزمه بپوشنین
قلاده قاتلارو واز کنین
پوز بند شغالای مسلحتونو
اما این یک انقلابه
****
هی منتقد کشتین و مخالف .و مبارز
هی دانشجو کشتین ونویسنده و روشنگر
هی کرد کشتین و ترکمن وفارس و بلوچ وترک
اما این یه انقلابه
****
نون رو از سفره ها دزدیدین و لبخندو از رو لبا
بچه های مردمو ده تا ده تا به گلوله بستین
دار زدین ، زندون کردین شکنجه کردین، تجاوز کردین
اما این یه انقلابه
****
خواهرای کوچیکمونو کشتین
برادرامونو دار زدین
پدرا و مادرای پیرمونو دق دادین
اما این یه انقلابه
****
ده هزار تا زن خیابونی رو کردین صد هزار تا و دویس هزارتا
صدهزار تا معتادو کردین چند میلیون
یه میلیون بیکارو کردین میلیونا
اما این یه انقلابه
****
خاک این میهن شوره از بس اشکامونو ریختیم
خاک این میهن سرخه از بس روش خونمونو ریختین
خاک این میهن تلخه هر جا که شما پاتونو گذاشتین
اما این یه انقلابه
***
آهای شب شبه هنوز! شبه شب
اما یه دریا ستاره تو آسمون داره ورجه ورجه میکنه
میخوام تا صب تا صب ساز دهنی قراضمو بزنم و بخونم
اما این یه انقلابه
****
سازمن مث خود من پیر ومث خودم آواره دنیاس
بیشتر از صدتا از رفیقای شهیدم قدیما تو این ساز فوت کردن
لب که رو سازم میذارم گرمی لباشونو حس می کنم
و اشکم سرازیر میشه
اما این یه انقلابه
****
هر چی میخاد پیش بیاد بذا پیش بیاد
اما خط کشیده شده خط کشیده شده
بعد سی سال همه مردم اینطرف همه دیوثا اونطرف
اما این یه انقلابه
****
خط که کشیده شد کشیده شد دیگه کشیده شد دیگه
چراغا دارن با هم میسوزن تو خونه ها، صداها تو خیابونا
آهای چه کیفی داره ای ی ی خداااااچه کیفی داره
اما این یه انقلابه
****
هی هی هی نیگا کنین این یه موج نیس تموم دریاس
هی هی هی این یه شمع نیس تموم خورشیده
هی هی هی نیگا کنین این یه نفر و یه گروه نیس تموم ملتن
اما این یه انقلابه
****
بلند میشه بلند میشه و میغره ومیشورونه
شعله میکشه و گر میگیره و میسوزونه
میمیره و زنده میشه و داغونتون میکنه
اما این یه انقلابه
****
آهای که چقد خوشخالم خدا من و این ساز قراضه ام
آهای که بعد از سی سال اونقده خندیدم که صورتم خیس اشک شد
آهای که میخوام تا صب در تموم خونه ها و زیر تموم پنجره هاساز بزنم و بخونم
اما این یه انقلابه
اما این یه انقلابه....
بیست و نهم زوئن دو هزار و نه

شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا. شبگاه وقتی ماه میبارد. به یاد علی امیر کبیر


شبگاه وقتب ماه میبارد
اسماعیل وفا
به یاد برادرم امیر
شانزده تیر سال هزار و سیصد و شصت و دو
از مجموعه شعر منتشر شده حصار


شب گاه وقتی ماه می بارد
با قطره های روشن مهتاب
در سایه تاریک نخل پیر
در مهمانی اشباح خونینی که میرقصندم اندر یاد

من دشنه یاد ترا از سینه خود میکشم بیرون و در فواره های خون
رقص ترا بر دار میبینم
در قاه قاه خنده مشتی پلید گول سنگین دل
که پای می کوبند بر این خاک
رقص ترا بر دار میبینم
زیر نگاه وحشی خورشید تابستان هفت تیر
و ضربه های قلب تو
با ضربه های اخرین قلب ان فرتوت ان بیمار
که دوخته چشمان خود ناباورانه بر فراز دار
در گوشهایم مینوازد تلخترف سنگین ترین سمفونی مرگ و هراس و درد را هر دم
ودر سکوت دشت
آوای او در گوشهای من هزاران بار میپیچد
ای وای کشتندش
در ماه و دشت و ابر هم فریاد میپیچد
ای وای کشتندش

انگاه
رقص هزاران روح خونین در ضمیر خسته ام اغاز می گردد میان دشت در مهتاب
***
شبگاه وقتب مبرود از نیمه و مهتاب می میرد
و سایه تاریک نخل پیر را تاریکی صحرا فرو گیرد
من دشنه یاد ترا در سینه خود می فشارم باز
واواز خوانان باز می گردم ز راهی دور
***
روزی فراز آید
در غرش رعدی که خواهد تاخت از این خاک بر این خاک مرگ آور
من میکشم از سینه خود تیغه خونین این خنجر
تا در نشانم باز
بر گرده خصمان
تا آنزمان
این تیغه هرچندم به سینه سخت آزارد
اما مرا از مرگ تا آن لحظه آن میعاد
دانم نگه دارد
______________
عکسهائی از امیر
عکس اول نفر دوم از سمت راست سال 1351
عکس دوم آخرین نفر.خاش سال 1342
عکس آخر
نفر نشسته سال 1356 یزد

زیباترین سرود جهان.اسماعیل وفا یغمائی


زیباترین سرود جهان
اسماعیل وفا
در تمام طول این عمر
در تمام طول این راهها و راهها و راهها
این سرودی بود که می خواستم بشنوم
زیباتر از سرودهای تمام شاعران جهان
سرود غرش در هم آمیخته توست ای ملت! ای مردم
با هجاهای درهم رودها و توفانها و اقیانوسها
و رعدها و آذرخشان تمام زمانهای جهان
و هیاهای تمام زندگان و کشتگان و مردگان این میهن
که در کنار یکدیگر می پیمایند
این قامتی بود که می خواستم ببینم
زیباتر و عظیم تر از قامت تمام کوههای جهان
و بر افراشته تا دورترین ارتفاعی که در آن
در میان عقابها و ستارگان و هواهای تازه آزادی خانه دارد
قامت مشترک توست ای ملت! ای مردم
برافراشته در برابر ستم دریده چشم
این سرودی بود که می خواستم بشنوم
و این قامتی بود که می خواستم ببینم
ای ملت! ای ملت ایران
سرودت خاموش مباد
تا صدای فقیه را در گلو خرد کند
و قامتت خم نخواهد شد
تا قامت استبداد را خم آورد
اسماعیل وفا. نوزده ژوئن دو هزار و نه

نه ندا نمرده است.بیاد ندا آق سلطان

نه ! «ندا» نمرده است
اسماعیل وفا
نه! هزار بارنه!
صد هزار بار نه!
ندا نمرده است
گرچه چنگ و ریش شیخک پلید، این یزید پست و پیر
این شریر روزگارما بخون او خضاب شد
گرچه در میان ابرهای سرخفام و سربگون مرگ
ناگهان نهان،تکه ای ز آفتاب شد
آتشی که در رگان پاک او زبانه میکشید
کی فسرده است کی فسرده است
نه! هزار بار نه ندا نمرده است
جویبار خون پاک او
در میان موجهای خشم ملت بزرگ ما
گرم و داغ و آتشین و خشمگین چو رود میشود
نام او چو آخرین کلامش از دهان خونچکان و قلب خونفشان او
بر لبان و درترنم و خروش قلبها
در تمام شهرها،در تمام کوچه ها در تمام پشت بامها
در خروش از پی خروش در قیام ملت از پی قیام
رعد میشود،آذرخش می شود ، سرود می شود
آتشی که از رگان او بخاک ریخت
عاقبت میان دستهای مردمان
رو به سوی کاخهای ظلم شیخکان
شعله زارهای سرب داغ پر زدود میشود
نه! هزار بارنه!
صد هزار بار نه!
ندا نمرده است
رود میشود ندا سرود میشود ندا
شعله زارهای خشم پرزدود می شود ندا
عاقبت پس از رهی که دیر و دور نیست
انقلاب و آفتاب می شود ندا
بیست و سوم زوئن دو هزار و نه

مثل تمام دیکتاتورهای دیوث. اسماعیل وفا یغمائی


مثل تمام دیکتاتورهای دیوث
اسماعیل وفا

مردم با سلام و سرود شروع می کنند
و با سلاح وبه پایان میرسانند
وچون «پابلو نرودا» در «چکامه» هایش
برای پیاز و بیل وملاقه شعر سروده است
و فرموده است
شاعری که نتواند برای چنگال و قاشق و میخ شعر بسراید
شاعر نیست
و شاعری که نان مردم را خورده باشد
و در برابر خون مردم سکوت کند خائن است
و شاعری که با بیرحمانه ترین کلمات
از مهر و صلح ورحم دفاع نکند بزدل است
من هم در کشاکش مردم با زالوهای شکمپا ساده میسرایم
پس گوش کنید
شما: شپشهای چاق پیراهن بو گرفته تاریخ
شما: ککهایٍ حرامزاده شلوار گه گرفته ارتجاع
شما: گال های گند زده بیضه های قارچ گرفته بیمار مذهب
شما: سوسکهای عمیق ترین خلاهای عتیق
شما: آخوندهای قرمساق
که میهن ما چون دسته گلی بدامنتان پرتاب شد
و آنرا به گند کشاندید
و آن را به درد و داغ و سوگ نشاندید
شما: جاکشهائی که برای چند روز حکومت بیشتر
چند روز غارت بیشتر
چند روز شکمچرانی بیشتر
چند روز دیوثی بیشتر
مردم را با چماق و گلوله می کوبید
قلب زنان را با کارد می درید
در خیابانها دهن پاره می کنید و سر میبرید
شما: که پسران این سرزمین را با گیسوان مادرانشان به دار میکشید
و با استخوان پدران مقتول جمجمه دخترانشان را خرد می کنید
شما: که جنین را در رحم مادر ش به گلوله بستید
و ریشهای کثافتتان را با خون ما خضاب بستید
شما: که از مهرهای پشت کودکان ایران تسبیح ساخته اید
و از پوست آنها سجاده
وشما که به عبث فکر می کنید و فکر می کنید و فکر می کنید
ملتی را می شود با کارد و چماق و گلوله متوقف کرد
مثل تمام دیکتاتورهای دیوث
اشتباه می کنید !و اشتباه می کنید !و اشتباه می کنید!
این ملت این ملت زیبا
این زنان و این مردان و این مردم
این مردم که تنها صلح می خواهند و آزادی و امنیت
این مردم که هوای تازه می خواهند
و از شما دیگربه استفراغ دچار شده اند
با سلام و سرود و ترانه شروع می کنند
با زمزمه و لبخند حتی بر روی شما دیوث ترین دیوثها
و وقتی میزنیدشان و میکشیدشان و میدریدشان
مطمئن باشید مطمئن باشید
دیگر سلام نخواهند کرد و سرود و ترانه نخواهند خواند
و زمزمه ها و لبخندهاشان محو خواهد شد
وآنوقت خواهید دید
که صورتهاشان رنگ پولاد خواهد گرفت
و از دستهاشان سلاح جوانه خواهد زد
و زیر گامهای شکست ناپذیرشان
شما: خیکهای متورم گه را
شما: کیسه های تاریخی ادرار را
خواهند ترکاند
وسرتاسر ایران را با باروت گند زدائی خواهند کرد
و مطمئن باشید مطمئن باشید شما دیوثها
که مردم
با سرود شروع خواهند کرد
و با سلاح بپایان خواهند رساند
بیست و شش ژوئن دو هزار و نه

پروردگارا درب دوزخت را باز کن.اسماعیل وفا

پروردگارا درب دوزخت را باز کن
اسماعیل وفا

پروردگارا
پیش از این سروده بودم
دوزخ را باور ندارم
خالا از تو می خواهم
دوزخی بنا کنی.دوزخی شعله ور
و چند روزی دربش را بازکنی
زیرا یک ملت در خال انقلاب است
و برای سوزاندن جنازه های ملایانی که ملت را به گلوله می بندند
تنها آتش دوزخ تو کفایت می کند
و تنها تو ی توانی با عدالت زباله ها را بسوزانی
پروردگارا
چند روزی درب دوزخت را باز کن
که اگر لاشه های اینان بر زمین بماند
هم دنیا را به گند می کشد
و هم آخرت را
پروردگارا
چند روزی درب دوزخت را باز کن
و دوباره درب آنرا ببند
با هفت قفل آهنین بر آن
و کلیدهایش را
به اعماق دورترین کهکشان پرتاب کن

22 ژوئن 2009

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

مکاشفه. بمناسبت انتخابات 88 ایران

مكاشفه
اسماعیل وفا

درميان شعرهاي شاه نعمت الله ولي شاعر و عارف مشهور شعري هست با مطلع« قدرت كردگار مي بينم» كه بنا بر اعتقاد معتقدانش، در آن با مكاشفه اي صوفيانه اوضاع آينده را پيش بيني كرده است.از جمله در حوالي به اصطلاح انقلاب! در سال 57 جار و جنجالي راه افتاده بود كه حضرت درويش بزرگوارما، سقوط سلطنت و ظهور خميني را پيش بيني كرده است.
من چندان اهل شعر طنز نيستم ،ولي از آنجا كه اجداد ما گفته اند«اندكي شادي بايد» با مشاهده اوضاع اين روزها در ايران، و پیروزی معجزه آسای احمدی نزاد، مددي از ذوق شاه نعمت الله گرفته و مكاشفه اي كرده ام كه مي خوانيد، قسمت اول این مکاشفه جدید الولاده و قسمت دوم آن قدیمی است که هر دو باهم یکدیگر را تکمیل می کنند.
اسماعيل وفا
مکاشفه
به مناسبت فتح المبین آسید محمود و آسید علی
هفت اختر به كار مي ببينم
چرخش روزگار مي بينم
قدرت كردگار و مهر رسول
لطف هشت و چهار ميبينم
آسمان را چنان زمین عجبا
من بحال دوار میبینم
شش جهت را زهر جهت نگرم
بنده تاریک و تار میبینم
شتر و گاو و خرس و خوک و گراز
کژدم و مور و مار میبینم
کرگدنهای پشمدار و عجیب
پیل ماموت وار میبینم
ببر دندان گراز و همره آن
شیخ عمامه دار میبینم
جولان عبا و ریش و قبا
هرکران هر دیار میبینم
سیدعلی را سوار بر محمود
روی ملت سوار میبینم
موسوی را کنار اهل و عیال
دیده ها اشکبار میبینم
سبزعلی را کنار کروبی
خسته و دلفکار میبینم
هاشمی را به کار ارسال
چک و ارز و دلار میبینم
توی رخساره اپوزیسیون
حالت انتظار میبینم
دول غرب را به حالاتی
مضحک و خنده دار میبینم
میخ اسلام را به لطف خدا
محکم و استوار میبینم
شق و رق و بلند و سیخ و قطور
گوئیا من منار می بینم
داخل مملکت به هر شهری
باز زندان و دار میبینم
باز تعزیز و باز هم تقتیل
باز هم سنگسار میبینم
باز هم قطع پا و دست و دو چشم
باز هم سنگسار میبینم
گشت ارشاد را به هر برزن
بی عنان و مهار میبینم
سکه ظلم را چو سکه ی زر
سخت با اعتبار میبینم
اندکی دورتر ولی عجبا
نه نهان!، آشكار مي بينم!
در ميان فلك به وقت رصد
نجم دنباله دار ميبينم !
در سماوات من ملائك را
همه در انتظار مي بينم
آخدار را گره به پيشاني
پشت دو ربين به كار ميبينم
دست او روي تكمه‌ي تاريخ
بنده بس بيقرار ميبينم
ريش او سخت در هم است و سبيل
شق شده ، تابدار مي بينم
«زهره» را با «زحل» مقارن هم
باز روي مدار مي بينم
آسمان پر زرعد و برق و زمين
پر زگرد و غبار مي بينم
يك طرف قاه قاه و از يكسو
گريه‌ي زار زار مي بينم
آتش و دود و شعله، همره آن
گل و برگ و بهار مي بينم
تانك و توپ و تفتگ و خمپاره
عود و چنگ و سه تار ميبينم
ني و تنبور و تار ميشنوم
شرر تير بار مي بينم
نغمه‌ي دف بگوشم ايد ونيز
آتش انفجار مي بينم
عجبا !توي هر خياباني
مردمي بي شمار مي بينم
اقيانوسي از صدا و سرود
صد هزاران هزار مي بينم
مرگ بر شيخ ارتجاعي را
بر زبانها شعار مي بينم
متعجب «امام راحل»را
توي «دارالبوار» مي بينم
«احمدك» را كنار بابايش
به دوچشم آبشار مي بينم
بند تنبان پاسداران را
من به حال فرار مي بينم
همچو شيران وطن پرستان را
همه ظالم شكار مي بينم
بعد از ان مايه رنج، شكر خدا
همه را پايدار ميبينم
خلق را و دلاورانش را
بهر هم بيقرار مي بينم
غرقه در ماچ و بوسهاي عجيب
غرقه در افتخار مي بينم
ليك عمامه فقيهان را
عجبا !آبدار مي بينم
زير عمامه كله هاشان را
من به حال دوار ميبينم
گله هاي فراري آخوند
توي هر كوهسار مي بينم
خلق را با كمندي اندر كف
همچو رستم به كار ميبينم
رستم ار گور خر شكار نمود
اين به صيد حمار مي بينم
آن دو چيز نهان! ملا را
مرتعش لرزه دار مي بينم
هفت جاي عيان او را نيز
زرد و زرچوبه وار مي بينم
شيخ را بعد منبر از وحشت
بر فراز منار مي‌بينم
وز فراز منار يا عجبا!
روي شاخ چنار مي بينم
سيد علي را عصا زنان،تق تق
سخت زار و نزار مي بينم
آخر كار و بار او را چون
ـپدر تاجدار مي بينم
وضع اصحاب استحاله چنان
شيخ چرخشمدار مي بينم
سكه ي شيخ را چو سكه ي شاه
سخت بي اعتبار مي بينم
شيخ مردم سوار را تقدير
عاقبت چون حمار ميبينم
توي هر كوچه كودكان را من
روي ملا سوار ميبينم
خر لنگ كمينه چي ها را
مانده توي گدار مي بينم
آن بسيجي بينوا را نيز
توي يك غار تار مي بينم
ظلم ساقط شده ست و شيخ سقط
عدل را استوار مي بينم
خلق را در سراسر ايران
صاحب اين ديار مي بينم
تركمن كرد، ترك وفارس ،بلوچ
همه را كامگار ميبينم
دست در دست ،شاد و رقص كنان
همگي را برار مي بينم
نه دري بسته نه دلي غمگين
خلق را شاد خوار ميبينم
«ماچ مفت است» ميزند چاووش
توي بازار جار، ميبينم
شاد و خوش، سير و پر، رها آزاد
خلق را نو نوار مي بينم
پسران همچو سرو سبز و رشيد
همه را شادخوار مي بينم
دختران را رخان خوب و قشنگ
گل باغ بهار مي بينم
چه بدون حجاب يا با آن
قمر ده ـ چهار مي بينم
زين همه حسن در سراسر شهر
شاعران را به كار ميبينم
هي سرودند از تفنگ و فشنگ
حال در وصف يار مي بينم
زردي زعفران ز هر رخسار
رفته ،به به انار مي بينم!!
خوانچه هائي ز سيب و آلو وموز
هر كران بي شمار مي بينم
حاج بادام و پشمك و قطاب
پرتقال و خيار مي بينم
دود عود است و كندر و اسفند
كه بر آيد ز نار مي بينم
كوري چشم شيخ ،صدها ديگ
روي آتش به بار مي بينم
همه از مرغ و جوجه پر اما
شيخ را روزه دار مي بينم
مي خورد خلق، «نوش جانش باد!»
ملي است اين شعار، مي بينم
بعد عمري كه شيخ كوفت نمو
د«قدرت كردگار مي بينم»
مرغ در قاب و شيخ را از جوع
همچنان گرگ هار مي بينم
ليك اندر دماغ ملاها
همچو اشتر مهار مي بينم
برد آن چيز ناز را لولو!
سهم او زهر مار مي بينم
نوبت مردم است و آزادي
لطف پروردگار مي بينم
الغرض سر نوشت ايران
رابا بهي سازگار مي بينم

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

معرفت. اسماعیل وفا


معرفتاسماعیل وفا

آبی، آب ، آب
سراسر،آرمیده در دریا
مواج
وروان
و پویان
و می اندیشی،
جاودان!
جاودانه نیستی اما
که مخلوقی و مرکب و ویران شونده
چون گیاه و ستاره و کوه
وگاوی که بر دامنه کوهسار به چراست،
و چون آبهای جوانی نرمک نرمک فرو کشند
تا کتفها و کمرگاه و زانوان ساقها
خود را میبینی وسنگینی خود را حس میکنی
ودر آبهای خاکستری، خود را می نگری
سیمای خسته خود را پس از آنهمه قرنها
کتفهای خود را چون دو باروی ویران و خیس
به دور از گیسوان خیس پریان دریائی،
دستها و بازوان خود را
که آنهمه آبها و قرنها و افقها را در نوردید
از جزیره ای تا جزیره ای
از قاره ای تا قاره ای
از اقیانوسی تا اقیانوسی
و هماواز
با تندرها وپوشیده از پرتوهای ساطور گون ماه
و در خروش و فریاد
از خردی و تنگجائی بیکرانه ترین اقیانوسهای زمین
که بازوان جوانی ات
در عطش شکافتن امواج کهکشانها می سوخت
وآبها فرو کشیدند
در عجز از مقابله با ساعت دیواری قدیمی
که بر دیواره نامرئی افق و بر فراز موجها آویخته بود.


فرو می غلتی
فرو می غلتم چون نهنگی
خرد می شوم در زیر سنگینی خویش و بر میایم
وآبها فرا می آیند
فراتر و فراتروفراتر
تا آنجا که امواج محدود بر آبهای نامحدود آسمان سینه کشند
و مجالی فراهم آورند، شاید
از دلتای زمین، و این همه اشباح و آواهای ناهنجار
تادریائی بی پایان....
دوازده ژوئن دو هزار ونه