چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۰

در بدرقه مجاهد قهرمان مهدی افتخاری

فرمانده فتح الله
در بدرقه مجاهد قهرمان مهدی افتخاری
اسماعیل وفا یغمایی

پس از آن همه خنجر و خار
پس از آن همه شوکران در پی شوکران
پس از آن همه صلیب در پی صلیب
سکوت در پی سکوت
تابوت است و جنازه ی  تودر آن
جنازه چریکی که دل اش چنان عظیم بود
 که در سینه اش نمی گنجید
و برق مسلسل رزم آورانش
 خوابهای صیادان آدمی را
در موجهای هراس غرق میکرد
جنازه چریکی که سیمای صوفیان را داشت
و افتادگی عارفان را 
تابوت شرمسار حقارت خویش و عظمت توست
فرمانده فتح الله!


در کناره تابوت تو
جائی که من شعرم را در اشک میسرایم
جائی که دل من بغض خود را میگرید
و سالهای ترا میبیند و تکرار میکند
لوطیان تنبک نواز ومیمونهای معلق زن
وعنترهای سرخ نشیمن
مرگ ترا به سور نشسته اند،
و در سوگی کاذب
در برابر تابوت تو
بر کرسی سائیده ی چرک
ودر برابر آینه ی شکسته پیر
مشاطگان چربدست سیاهپوش پر تجربه سالخورد
کلمات را  به سرخاب و سپید آب
 و وسمه و سورمه می آرایند
تا ابتذال را مخفی گاهی باشد
 وبه عطرهای غلیظ می آلایند
تا بوی گند وقاحت و ریا  و دروغ پنهان بماند،
و تو در تابوت خود آرمیده ای ای مرد
ای ستاره ی سوخته
ای چریک مجاهد
با سرگذشتی خاموش که گویای تمام حکایت توست
وچون گله ای آز تکه های خرد شده صاعقه
به پرواز در خواهد آمد
تا سکوت و زنجیرها را بشکند
و بر سبلتان سوخته  از سیلی تاریخ پنهانکاران
 از تمام حقیقت سخن بگوید،
چه حقیر است آنچه بر جنازه تو افشانده اند
از سکه ها ی بی ارزش افتخار.


آسوده بخواب فرمانده فتح الله
من هنوزخاموش و بندی مصلحتم اما
کاش شب دهان میگشود
 و حکایت تو باز میگفت
آن همه شب سنگین،
که بی هیچ ستاره
بر شانه های خسته تو حمل شد،
ترا قهرمان مینامند وپیش از آنکه ترا قهرمان بخوانند
قهرمان بودی
چه در فریاد و چه در خاموشی
که قهرمانی نه هدیه دیگرانست که از درون میجوشد
بر گور تو ایوب اما
شرمسار صبوری خویش است
بادا که خدایت در آغوش کشد ای مرد، ای مجاهد
 و از صلیبت فرو کشد
و تاج خار و آتش از دلت بردارد
و ویرانت کند و دوباره خاک ترا ورز دهد
و ترا باز آفریند درخلقتی نوین
و در شادی و آرامش.....
شانزده ژوئن دو هزار و یازده

چهارشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۰

غزلهای بی تاریخ

غزلهای یکم تا شانزدهم از مجموعه غزلهای بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمائی

1- میپرسند

میپرسند
این غزلها از آن کیست؟
کدام محبوب آشنا؟
و هیچکس نمی داند
حتی تو
حتی تو ای آشنا
حتی تو،
         ای ناشناس....

2- نمیدانی....

نمیدانی
که آن بیابانم، تهی ترین بیابان جهان
و عاشق ترین،  
عظیم و ناشناس
که هیچ ندارم ،در خاطر خویش
بر سینه خویش
 مگر آن شعله ای که توئی
وتو آن شعله ای،ای زیبا
آن شعله کوچک در گذر سالیان و سالیان
که همه شب بر سینه من، رقصیده ای،
میرقصی
و بر فرازت
تمام کهکشانهای جهان در حسرت حال منند
و من در هراس از آنکه بربایند ت!.

 تو را بر سینه دارم،ای شعله،
آتش عشق ترا
بر سینه و بردل
و نمیدانی....

3- بوسه

از یک بوسه هزار باغ گل میشکفد
هزار دریا
هزار رود
و هزار پرنده آواز میخوانند
از یک بوسه
هزار دریچه باز میشود
و هزار افق
اگر آن بوسه از لبان تو باشد
و اگر آن بوسه بر لبان تو باشد
و اگر آن بوسه از آن من باشد....

4 -و دریغ از لبان ناتوان من...

و دریغ
از لبان ناتوان من.
***
اگر تمام تنت بوسه میشد
و تمام تنم لب
و اگر تمام تنم بوسه میشد
و تمام تنت لب
شاید، میتوانستم ببوسمت
ودریغ از لبان ناتوان من
و ابدیتی که توئی....


5-در تمام شب

در دو سوی جهان
دور از منی و دور از توام
تمام شب اما در زیر پوست من
میدرخشی و سوسو میزنی
چون آسمانی پر ستاره
تمام شب دررگان من آواز میخوانی
چون نسیم نرم نیمه شب
ودر جان من روانی
چون جویباری ازشرابی کهن
و زورقهائی کوچک بر آن
و بادبانهائی که گیسوان توست...

6 - مگر تو....

هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ چیز
مگر تو، که دلم در چنگ تو در آواز است.

از بازارها میگذرم
در هیاهوی خام آدمیان
از میان زمان و تکرار وهمهمه و سطوح وسکه ها
از میان غبارها و رویاها وکابوسها
واگر نبودی تو
 فرا میرفتم تا گم شوم در آنسوی پوچ و خلاء
دور از اینهمه هیاهای هیچ
که هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ....


7- بوسه کارساز نیست

چون عشق از نهایت بگذرد
بوسه کارساز نیست
و بیچاره ناتوانی جسم،
تماشایت میکنم
چنانکه دریائی را
و افقی را  
که نرمک نرمک روشن میشود
و نرمک نرمک روشن میشوم....


8- میدانم

میدانم
میدانم که پیر و خسته ام
و می بینم
که تو هنوز در من جوانی
که تو هنوز همان درخت کوچک پر گلی
روئیده در گذر ماه و باد و آفتاب
بر دیوار قلعه قدیمی کهن

9- عشق است و نه ما

این تو نیستی ای معشوق،
آن معشوق
این تو نیستی،
و این من نیستم آن عاشق
این من نیستم
عشق است که در ما میگذرد
 و به بهانه چشمان تو، خود را میسراید
عشق است با هزار رنگ و آهنگ
که رنگینمان کرده است چون بهار
وپر هیاهویمان کرده است
چون آسمانی از پرندگان....

10- بنشین تا ببینمت

بنشین تا
         ببینمت
و به صدای آواز قلب خود گوش کنم
بی تو خاموش است دل من
 و باتو آواز میخواند دل من
حتی هنگام که خاموشم
حتی هنگام که در خوابم

11- میدانم عشق دیوانگی است

میدانم عشق دیوانگی است
نه دیوار میشناسد
نه توفان و نه قانون ونه زنجیر
میدانم عشق
بر لبه ی جنون و دوزخ میرقصد
میدانم عشق، عشق است فقط
بی هیچ تعریف دیگر
با این همه
حتی در آنسوی قانون ودوزخ
میترسم در آغوشت کشم
و گم ات کنم

12- چون بمیرم

چون بمیرم
اگر مرا ببوسی
بیدار خواهم شد و باز خواهم گشت
به هیاهای یاوه ی جهان و غوغای هیچاپوچ آدمیان،
از تو خیالی با خود به نیستی میبرم
مرا مبوس و بگذار در آن آرام بگیرم
در خیال تو تا ابد

 13- وعشق آمد تا دوباره آغاز شوم
فکر میکردم
در این برهوت از پا افتاده ام
و حکایت بپایان رسیده است
زانو زدم وچشم بستم تا بپایان رسم
و عشق آمد از دورها
تا دوباره برخیزاندم
تا دوباره چشمهایم را بگشاید
تا دوباره آغازم کند ای زیبا...




14- میترسم که پرپر شوی

با اینهمه
جندان دوستت دارم
که نمی خواهمت ببوسم
چندان نازکی ای گل، چندان نازکی
که میترسم
ببوسمت و پرپر شوی در باد...


15- شباهنگام

شباهنگام
پرده ها فرو می افتند
ودر آنسوی پرده ها
جامه ها فرو می افتند
و در آنسوی جامه ها، تن های عریان
یکدیگر را به سودائی محال در آغوش میکشند
پنهان نمی کنم
که میخواهم پرده ها را فرو افکنم
و جامه ها را
و پس از پرده ه و جامه ها
تن ات را به کناری زنم و تنم را
وآنگاه با جانت در آمیزم با جانم
با جانت......



16 - تشنه ی هزار خاتونم

پنجره باز است و باد میوزد و غزل
هیچ قانونی در کار نیست
هیچ پرده ای و حیائی و خدائی
که من اینک شاعرم،
پس پنهان نمیکنم ای زیبا، ای یگانه، ای محبوب
که تشنه ی هزار خاتونم، تشنه ی هزار زن
که همه توباشند
و تو همه باشی
می خواهم سپید باشی و زرد و سیاه وسرخ
می خواهم میانه بالا باشی و بلند قامت و کوتاه
میخواهم فربه باشی و چست کاغ و باریک
میخواهم عطر کوه و رود و دریا و جنگل باشی
میخواهم جوان باشی و سالخورده
با گیسوانی به سیاهی شب و سپیدی صبح
زنی که تمام زنان زمین است و زنانی که همه تواند
***
پنجره باز است و باد میوزد و گیسوان تو
پنجره باز است و باد میوزد و لبان تو
پنجره باز است و باد میوزد و چشمان تو
پنجره باز است.....

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۰

در نیستی شناورم و کیف میکنم.اسماعیل وفا یغمایی

پدرمن نود و چند سالی به سلامت در جهان زیست.کار دولتی را در نیمه عمربناگاه رها کرد و در روستای زادگاهش«گرمه» در دشت کویر نزدیک به پنجاه سال با درخت و زمین و طبیعت و کتابخانه اش زیست و کشاورزی کرد. اهل شعر و تاریخ و کنکاش در مذهب بود واز زندگی و تکاپو سرشار بود،و زندگی را دوست داشت. از مرگ هراسی نداشت و میگفت میرویم و میبینیم. تاثیر قوی وکارائی روی زندگی فرزندان فراوان و نزدیکانش داشت و سال هشتاد هنگام استراحت نیمروزی،به آرامی چشم از جهان فروبست. مرگ او برای من اگر چه بسیار سنگین بود ولی او هیچوقت برای من نمرد و همیشه در کنار من است حتی در این سی ساله غربت .یکبار سال هشتاد شش در خواب دیدمش. پرسیدم: چگونه ای اقاجان؟. با لبخند و همان طنز خاص خودش گفت«در نیستی شناورم و کیف میکنم»  نیمه شب بیدار شدم و در ادامه آن مصرع این شعر را نوشتم
کیف میکنم
در نیستی شناورم و کیف میکنم
فارغ ز هر چه باورم و کیف میکنم
نی ازشمال نی ز جنوبم نه غربیم
نی اهل ملک خاورم و کیف میکنم
از شش جهت رهایم و از چار آخشیج
پروازم، ار که بی پرم وکیف میکنم
دیگر نه طول دارم و نی عرض و ارتفاع
صفر است وزن پیکرم و کیف میکنم
بانگی وجود زد بمیان عدم دمی
اینک سکوت یکسرم و کیف میکنم
از «ذر» عیان شدم من و در رازها نهان
نک راز «عالم ذر»م و کیف میکنم
نی کافرم نه مومن و نی بین این دوتا
فارغ ز شرع انورم و کیف میکنم
دیگر نه زن، نه مرد، نه نامرد و نازنم
نی من پسر، نه دخترم و کیف میکنم
جبر تلاش نیست دگر در پی معاش
سلطان هفت اخترم و کیف میکنم
دیدار نیستی چو به از روی ناکسان
آئینه در برابرم و کیف میکنم
نی ترکم و نه کرد و عرب نی لرم نه قارس
بیرون ز نوع و کشورم و کیف میکنم
نی پیرو امامم نی اهل سلطنت
نه این ورم نه آن ورم و کیف میکنم
از عاقلان رهایم و با عرض معذرت
از خر، رها ز هر خرم و کیف میکنم
از عالم سیاست و دریائی از دغل
فارغ ز هرچه عنترم و کیف میکنم
ازحرف مفت مفتی و از زرر زاهدان
یعنی جدا ز عرعرم وکیف میکنم
از رهبران گم شده در ره، رهاشده ،
نی رهروم نه رهبرم و کیف میکنم
نی انقلابیم من و نی ارتجاعیم
نی کهترم نه مهترم و کیف میکنم
بر سر مزن زسوگ من ای دوست دست خویش
بی پا و دست و بی سرم و کیف میکنم
هستی نیستی است مرا پهنه ی وجود
وآن رمز و راز اکبرم و کیف میکنم
فارغ زهر نیاز خود بی نیازیم
در نیستی شناورم و کیف میکنم
5/مرداد/1386


دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

دروغ و حقیقت

دروغ و حقیقت
اسماعیل وفا یغمائی

و اندک اندک
و اندک اندک اندک
چنان که خود نیز ندانستند
دیگرگون شدند
و راستی را تاب نیاوردند وحقیقت را
ودرسایه سارهای عظیم جنگل پر شکوه  دروغ
بساطی خوش آراستند در انتظار.
مطربان بر سازها کوفتند و نواختند.
مدیحه سرایان سرودند.
چاکران به خدمت هیاها در هیاها درافکندند.
و خلایق از چهار سو
با اشتران و اسبان و حماران و قاطران تیز پروار
به خدمت آمدند و غوغا در غوغا درافکندند
ومیر میران به شادی سبلت میتابانید در انتظار اعجاز
و صبح بر آمد و خورشید آتشین و پولادگون و مذاب حقیقت،
سایه های پر شکوه دروغ تاب نیاوردند وفرو مولیدند
و در زیر شعله های آتشین خاکستری برجای ماند
که بادها روفتند و بردند
که بادها روفتند و بردند
که بادها........
ششم ژوئن 2011

دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

سه شعر از مجموعه منتشر نشده عاشقانه های بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمایی

عاشقانه ها یا غزلهای بی تاریخ را سالهاست مینویسم.روی یک تکه کاغذ، پشت یک آگهی تبلیغاتی، روی روزنامه ها یا پاکت خالی میوه،و در همه جا .هنوز هم وقتی میآیند مینویسمشان . چندی قبل تعدادی از انها را مرتب کردم.اینها شعرهائی است برای دل و جان . دو سه تائی را میخوانید
بنشین تا ببینمت

    بنشین تا
         ببینمت
و به صدای آواز قلب خود گوش کنم
بی تو خاموش است دل من
 و باتو آواز میخواند دل من
حتی هنگام که خاموشم
       حتی هنگام که در خوابم

مگر تو....

هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ چیز
مگر تو، که دلم در چنگ تو در آواز است.

از بازارها میگذرم
در هیاهوی خام آدمیان
از میان زمان و تکرار وهمهمه و سطوح وسکه ها
از میان غبارها و رویاها وکابوسها
واگر نبودی تو
 فرا میرفتم تا گم شوم در آنسوی پوچ و خلاء
دور از اینهمه هیاهای هیچ
که هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ....
- نمیدانی....

نمیدانی
که آن بیابانم، تهی ترین بیابان جهان
و عاشق ترین،  
عظیم و ناشناس
که هیچ ندارم ،در خاطر خویش
بر سینه خویش
 مگر آن شعله ای که توئی
وتو آن شعله ای،ای زیبا
آن شعله کوچک در گذر سالیان و سالیان
که همه شب بر سینه من، رقصیده ای،
میرقصی
و بر فرازت
تمام کهکشانهای جهان در حسرت حال منند
و من در هراس از آنکه بربایند ت!.

 تو را بر سینه دارم،ای شعله،
آتش عشق ترا
بر سینه و بردل
و نمیدانی....