چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

حقیقت ساده.اسماعیل وفا یغمائی

حقیقت ساده.اسماعیل وفا یغمائی

اگر روزی کوه دماوند
درپشت تلفن دستی خود در واشنگتن غرید
و گدازه هایش در تهران فوران کرد
اگر روزی خلیج فارس درلندن
 در پشت فیس بوکش توفانی شد
و موجهایش کفشهای ساحل نشینان آبادان را خیس کرد
میتوان باور کرد که در هزاران کیلومتری ایران
میشود مام وطن را زایاند!
**
من نمیدانم که چه خواهد شد
در کشاکشی پر درد
آفتاب من به مغرب رسیده است
بی آنکه از مرگ بهراسم
بی آنکه خلاصه شده در خود
تنفس جهان را به اعتبار زندگی خود بر آورد کنم
و از دگرگونی ناشناس نگران باشم
و خدا و طبیعت و آدمی را  حتی در سیاهترین شب نومیدی و گمشدگی
ناتوانتر از سازمانهای جاسوسی
ومشتی جهانخوار و جهاندار و مرتجع قرمساق بدانم
و بدینسان اگر چه به زانو در آمده در برابرزمان به هیئت نرگاو مرگ
نومید باشم.
**
بر خلاف بسا مدعیان که همه چیز را میدانند
من نمیدانم چه خواهد شد
اما میدانم و باید بدانم این حقیقت ساده را
دریا در همانجا که زندگی میکند توفانی میشود
و آتشفشان در خانه خود فوران میکند
و سرانجام این مردمند در درون مرزهای ایران
و این زادگان نوین امروز و فردای مردمند
که در گذر از تجربه ما
و بی شباهتی به ما
در درون مرزهای ایران
سازماندهندگان مردمی نو شده خواهند شد
و آنگاه انقلاب خواهد آمد......
28 سپتامبر 2011

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

غزلهای بی تاریخ.34.35. اسماعیل وفا یغمایی

غزلهای بی تاریخ
34
اسماعیل وفا یغمایی
تمام زندگی ام تلخ است
***********
تمام زندگی ام تلخ است
[تمام زندگی ام را مینگرم]
تمام زندگی ام تلخ است ای شیرین
جز آن لحظه ها که تو بر آنها گذشته ای
و بر آن میگذری،
تمام زندگی ام شیرین است ای تلخ
جز آن لحظه ها که تو در آنها غایبی
تمام زندگی ام را می نگرم [ امشب]
چون جامی از شوکران
و ترا که در آن از لبخند خود فرو میچکی
چون قطره ای از عسل
----------------------------
غزلهای بی تاریخ
 35
اسماعیل وفا یغمایی
----------------------------
شاخه ی نازک گلی ای گل
که چون چشم فرو میبندم تا ببوسمت
دشتی از گل میشوی
***
مترس از من ای هراسیده
نرگاوی نیستم من در ارزوی چرای تو
چرای این همه شمیم و رنگ و طراوت
چرای این همه مهربانی ولبخند و گرما
خسته ترین و غمناک ترین پرنده آواره جهانم من
آرمیده در کنارت و سایه سارمژگانت و گیسوانت
تا آوازی بخوانم و محو شوم
در آفتاب و باد و زمان...

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۰

خفته ای و نمیدانی.غزلهای بی تاریخ31.32.33. اسماعیل وفا یغمایی

 خفته ای و نمیدانی
غزلهای بی تاریخ30
اسماعیل وفا یغمائی
*******
خفته ای و گیسوانت
تمام جهان را پر کرده است
از این بستر
تا پنجره گشوده ای که تمام کهکشانهای جهان
در پشت ان سوسو میزنند در گیسوان تو.
خفته ای و گیسوانت تمام جهان را پر کرده است
و نمیدانی
که قلب من اسبی است سرخ وسالخورده ومست ومرتد
که تمام شب و و تمام جهان وگیسوان ترا
در گیسوان تو میتازد
به جستجوی تو،وجستجوی خویشتن در تو
خفته ای و نمیدانی و نمیدانند
که نمی توانم سخن بگویم از عشق
و بیکراتگی آن
خفته ای و نمیدانی و نمیدانم
که تا چند و تا کی طاقت می آورم سرودن را
پیش از انکه خاکستر شوم در غزلهای خویش
خفته ای و نمیدانی....
******
دریغ
غزلهای بی تاریخ32****
هزار  غزل در چشمان تو پنهانست
ودر گیسوانت کاروانها
ماه عطر آکین را از شب میگذرانند
و کرانه هاب لبانت که آبشخور عطش من است
دریغا که دیرت شناختم ای محبوب
دریغا
***************
مدیحه سرا
غزلهای بی تاربخ شماره 33. 
*** 
از سراپای تو میگذرم
و از بازارگمشده در زمان عطاران
گیسوانت عطر تالابهای شب را میپراکند
لبانت بوی انارو شعله ولعل،
 بناگوشت شمیم غنچه ای بی نام که پروانه ها
نامش را مخفی کرده اند
وپستانهایت
رایحه ی ترنجستانی وحشی
که تنها بادهای داغ   باغبانش بوده اند
و بگذار پس از این تنهاسکوت از تو سخن بگوید

***
غبار آلوده مدیحه سرای سربازانی بوده ام
که چون بر خاک افتادند
شمشیر دشمن را در سینه داشتند
و دشنه ی دوست را بر دوش
از شهرها و شعبده ها و شهریاران گریخته ام
خورشید فرو رفت و ماه بر آمد
عریان شو و بیارام تامدیحه سرای تو باشم
....

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۰

اگر عشق گناه است غزلهای بی تاریخ شماره 30


اگر عشق گناه است
خوشا گناه
        و عتاب تمام جهان
اگر عشق گناه است، عشق من....
***
باروی عشق را دری نیست
سر بر آسمان و ستارگان می ساید
و ابرهائی
که باران جنون و گناه می بارانند
گردا گرد آن مگرد
دری و دروازه ای نمی یابی
مگر آنکه سنت وشریعت را
به اطاعت سر خم کنی
تا بتوانی در هلهله فقیهان
 رخصت عشقورزی
با جنازه سرد جفت خویش را بازیابی،
من از این دروازه ها عبور نخواهم کرد عشق من
نیمه شب ماه کافر را بنگر
مست  بر آسمان گیج گمشده در کهکشانها،
کمند خود را بر ماه می آویزم
و از بام فرود خواهم آمد
تا زمزمه لبان دیوانه ات را با لبانم بشنوم....

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

عاشقانه های نرودا. دکلمه اسماعیل وفا یغمائی. نماهنگ دکتر زری اصفهانی

بهانه زیستن.غزلیات بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمائی

بهانه  زیستن
با این بهانه کاین دل من تشنه ی گلی است
در آرزوی وصل تو ما را تحملی است
در دل نبود گر که مرا آرزوی تو
من را بگو زقصه ی بودن چه حاصلی است
گویم به دل که وصل میسر شود اگر
از بعد آن، تحمل ما را چه محملی است
عمری گذشت و منتظرم، وین حریق را
برموجهای گمشده اما نه ساحلی است
آتش بر آب میگذرد در دو چشم من
وز چشم من به چشم تو تا دورها پلی است
دور از منی و در دل من زابتدای شب
تا صبحگاه از تو به هر گوشه محفلی است
دیوانگی است قصه ی عشق و دریغ و درد
مجنون منم، و لیلی من طرفه عاقلی است
از بس رخان او نمکین، چشمهای من
مرد از عطش،وز آتش آن لب که فلفلی است
شنگرف و تند وکافر و ترد شرابناک
یا رب! بر این لبان به شبان، کیست کو ولی است
در کار عشق سوختی و در کلاس عشق
پروانه گفت،شمع شدن، درس اولی است
روزی «وفا» گل تو بداند، که خاک تو
در کارگاه کوزه گری،آبی و گلی است

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۰

تخم اشتباه. اسماعیل وفا یغمایی

تخم اشتباه
اسماعیل وفا یغمایی

این یک شعر نیست
زمزمه یک تجربه است
در میان دارها و گورها:
وقتی تخم اشتباه کاشته میشود
مطمئن باشیم که سبز میشود
نخست به صورت گیاهی نازک
کوشش نکنیم نخست با یک گونی
و سپس با خروارها دروغ آنر بپوشانیم
این یک گیاه است
که جنگلی مسموم خواهد شد
و از زیر خروارها دروغ
چون گله هائی از دیو
بیرون خواهد جست
هر چند که حتی
آسمان را وادار کنیم
بجای باران دروغ ببارد.
می توانیم پیش از آنکه دیر شود
اشتباه را قبول کنیم
و با قطع کردن درختان زهر آگینی که می رویند
اتشی عظیم بر پا کنیم
و با اعتراف به اشتباه
آنها را در آتش افکنیم
و جلوی فاجعه را بگیریم
حتی اگر پر قبای ما مقداری بسوزد
اما اگر درنگ کنیم
و بازهم درنگ کنیم
جنگل زهر آگین انچنان قد خواهد کشید
که در پایان تنها مجال آن را خواهیم داشت
که خود را به کمک یکی از درختانش به دار آویزیم
البته در میان هزاران جسد
که بر هزاران درخت هول انگیز آویخته شده اند
و در زیر تابلوئی
که دست آینده بربالای سر ما خواهد کوبید
و بر آن خواهد نوشت:
وقتی تخم اشتباه کاشته میشود.....
اول اوت 2011 میلادی

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

سخنرانی در مقابل کشتزاری که گاوها در آن میچرند



سخنرانی در مقابل کشتزاری که گاوها در آن میچرند
با مدد از شادروان مایا کوفسکی
شعر. اسماعیل وفا یغمایی
*****
اجر شهیدان با خدا
ولی بگذارید چون یک کافر دوزخی حرف بزنم
مانند یک مرتد از دین خارج شده
و یک بریده معترض تحت تعقیب صد و بیست و چهار هزار رسول
و ژاندارمهای آینده.
بگذارید
در کنار این کشتزار
که چند گاو در آن در حال چرا هستند
و احتمالا زبان فارسی را نمی فهمند
و نمی دانند این پیرمرد خسته ایرانی
با ریش سه روز نتراشده و دوچرخه لکنته اش کیست
بدون تریبون و میکرفن
ودر یک مملکت دور از سرزمین من در فصل پایانی عمر
و بدون اینکه با ماشین ضد گلوله به اینجا آمده باشم
و بدون گارد احترام ناپلئونین و پیش فنگ و پس فنگ
و در رفتن توپ های شربنل، سخنرانی ام را شروع کنم
و عرض کنم:
فارغ از دنیای سیاست
و در چار چوب حساب و کتابهای خدائی
اجر شهیدان البته با خداست و جایشان در بهشت
ولی خون صد هزار شهید
یک پاپاسی نمی ارزد
اگر در راه دموکراسی و آزادی ریخته نشده باشد
و در رفتن هزار توپ به اندازه یک عطسه بز گر ارزش ندارد
و تمام تفنگها را باید فوری به مستراح ریخت
ورفت سینما و فیلم گنج قارون تماشا کرد
اگر قرار است یک دیکتاتور دیوث برود
و قرمساقی دیگر جانشین او بشود
***
من شاعرم رفقا و دیگر هیچ
و این مردم را با تمام تاریکیها و روشنائی هایشان
و با اینکه بعضی وقتها حوصله ام از دستشان سر میرود
دوست دارم
درست مثل معشوقم، زنم، محبوبم
که با قرولندهایش گاهی بی حوصله ام میکند
ولی هنوز میسرایمش
بنابراین و دیگر هیچ
برویم تاریخ ایران را بخوانیم
و کرونولوژی دور و درازش را:
از هر سطرش خون میچکد
تا دلتان بخواهد خون و شمشیر و جنازه و جسد
تا دلتان بخواهد جنگ و کشتار
تا دلتان بخواهد طبل و توپ و پرچم و سپاه
ولی چه اتفاقی افتاده است
کجاست آزادی و دموکراسی
کجاست یک نفس هوای تازه
کجاست بعد از هزار جوی خون یک لبخند
یک پرتو خورشید
یک نوای شاد،
یک قرمساق رفته است
یک دیوث بجایش نشسته است
یک جاکش گورش را گم کرده
و یک پفیوز جانشین شده است
و یک جبار پیر و خسته عر عر کنان از دست مردم در رفته
و یک جبار تازه نفس جفتک زنان بر مسند نشسته
قرمساقها و دیوثها و پفیوزها وجاکشهائی
که آمدند و کشتند وخوردند و گرفتند و بستند
و جز شاش ومدفوعشان چیزی از خود بیادگار نگذاشتند
بنابراین در فرمایشات خود معروض میدارم
که باید کاملا توجه کرد
که آزادی و دموکراسی رانباید فقط حرفید
بلکه باید فهمید
ونباید بر بیضه گاوهای مقابل با آب طلا نوشت
واز جنبش آنها در باد صفا کرد
که اینها یعنی آزادی و دموکراسی
یعنی نان و آب و اجازه صحبت و انتقاد نه فقط از خود
بلکه از بزرگان نیز
و شنیدن حرف دیگران و نه فقط متکلم وحده بودن
وتلاش برای اینکه فضا نه به اندازه خورشید
بلکه کمی روشنتر شود
و حواله نه به جامعه کمونیستی و بی طبقه توحیدی
بلکه جامعه ای که مقدارکی تنها مقدارکی
قانون مردم در آن جاری باشد
و آدم بتواند بی سر خر
در خیابان یا دم در خانه
پدرک یا مادرک و خواهرک
یا زنک یا شوهرکش یا دخترکش را ماچ کند
و ساندویچش را با جرعه ای شربت سکنجبین و دوغ
یا آبجو قورت بدهد و نترسد و شلاق نخورد
و حد اقل اینطور باشد که وقتی یکی مثل  دومینیک توسکان
به زن جاروکش حمله میکند
بگیرندش
و اینطور نباشد که در مملکت زن و دختر و شوهر آدم را بگیرند
و از آدم طلبکار هم بشوند
و اینطور باشد که آدم آزادانه رای بدهد و انتخاب کند
و رهبر منتخب پاسخگو به مردم باشد و نه خدا
که این شر و ورها را گاو خورده است
و پشکل فرموده است
بنابر این رئیس جمهور داریم البته
و این رئیس جمهور را دوست خواهیم داشت البته
و مخلصش خواهیم بود البته
و از او دفاع خواهیم کرد البته
ولی دموکراسی و آزادی میفرمایند
در عرصه دموکراسی و آزادی
نه سلطان داریم و نه ملک و نه ولی فقیه
نه آفتاب درخشان و نه مهر تابان و نه رهبر عقیدتی و نه سیمرغ
و با احترام به تورات وانجیل و قران و اوستا و....
نه تورات و نه انجیل و نه قرآن و نه اوستا
بل قانون مصوبه مجلس ناکامل همین مردم ناکامل
و با احترام به تمام مقدسین و مقدسات
نه خدا و پیامبر و دوازده امام و چهارده معصوم
بلکه قاضی و دادستان ووکیل و آژان و ژاندارم منتخب مردم
و مورد احترام مردم
و وفادار به مردم
بنابر این چون عمر آدمی چندان دراز نیست
و شاعر جماعت حتی بیدین و مرتد و بریده اش
 از سفره مردم نان و چائی خورده است
و باید حق نان و نمک را داشته باشد
بگذارید چون یک کافر دوزخی حرف بزنم
که دیریست از بهشت فرار کرده است
مانند یک مرتد از دین خارج شده
که در جهان دیگر برایش نیمسوزها را از حالا آماده کرده اند
و یک بریده معترض تحت تعقیب صد و بیست و چهار هزار رسول
و ژاندارمهای آینده.
بگذارید
در کنار این کشتزار
که چند گاو در آن در حال چرا هستند
و احتمالا زبان فارسی را نمی فهمند
و نمی دانند این پیرمرد خسته ایرانی کیست
بدون تریبون و میکرفن
ودر یک مملکت دور از سرزمین من در فصل پایانی عمر
و بدون اینکه با ماشین ضد گلوله به اینجا آمده باشم
و بدون گارد احترام و پیش فنگ و پس فنگ
و در رفتن توپ های شربنل، سخنرانی ام را شروع کنم
و عرض کنم:
خون صد هزار شهید
یک پاپاسی نمی ارزد
اگر در راه دموکراسی و آزادی ریخته نشده باشد
و در رفتن هزار توپ به اندازه یک عطسه بز گر ارزش ندارد......
هشتم ژوئیه 2011 میلادی
در مقابل کشتزاری که گاوها در آن میچرند

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۰

قصیده نو نیه دررازهای پیروزی و دوام مقام معظم بی زوال ولایت.اسماعیل وفا یغمایی

به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار
سعدی    

 قصیده نو نیه
 دررازهای پیروزی و دوام مقام معظم بی زوال ولایت
اسماعیل وفا یغمایی
در طریق آدمیت فول میباید شدن
درس اول: فارغ از شنبول می باید شدن
در رکاب فاعلاتن فاعلن فاعل همی
یکسره مفعول در مفعول میباید شدن
تا بیابی عاقبت در کنج جنت گوشه ای
همنشین جن و دیو غول میباید شدن
توی خلوت گر چه باشی ریقماسی ناتوان
پیش چشم دیگران هرکول میباید شدن
با فلان سلطان دیوث و فلان شیخ عرب
در طریق دوستی شنگول میباید شدن
در پی عرض ادب در تختگاه جاکشان
روی سینه ،پای تا سر طول میباید شدن
سوسیالیستی ؟ولی با کاپیتالیست زمان
کول کول، کول کول، کول میباید شدن
فارغ از هر بحث و فحصی سالها و سالها
در پی اسرار فرج و دول میباید شدن
تا ببینی رازهای عقل سوز و عقل کش
احمق و دیوانه، نادان، گول میباید شدن
ناقدان را ابتدای کار باید پند داد
در پی یک راه بس معقول میباید شدن
گاه باید خواند شعر از مثنوی و مولوی
گاه شمس وحافظ و بهلول میباید شدن
گاه باید گفت از سیمرغ و هدهد داستان
گه چو درویشان پی کشکول می باید شدن
گاه باید خواند قران، وز حدیث مجلسی
در پی آنچ از نبی منقول، میباید شدن
گاه باید از سکینه گفت واز ام البنین
گاه زیر سایه فاطول میباید شدن
بعد از آن اما بود درمان ناقد فحش و مشت
یا پی بند و پی سلول میباید شدن
وعده های خوب و مثبت چون شود یکسر سراب
منفی و بد اخم و تلخ و نول میباید شدن
منتقد حتی اگر باشد ز خیل  یاوران
بهر او پنجول در پنگول میباید شدن
همچو شه سلطان حسین وقت هجوم مشکلات
با خیالات خوش خود لول میباید شدن
گر که خود از خشت اول هم کجی و هم مجی
لیک بهر دیگران شاقول میباید شدن
گر هزارن و هزاران غوطه ور در خون شدند
جای علت در پی معلول میباید شدن
در میان موجهای رنج و اشک پیروان  
با دو تخم خویشتن مشغول میباید شدن
بهر حفظ کرسی قدرت بهر صورت که شد
چون جناب گربه چار چنگول میباید شدن
گر دروغ و گر ریا کاری نگردد چاره ساز
در پی هر حقه و چاچول میباید شدن
لیک از مخلص نصیحت چون که در فرجام کار
پیش ملت سکه ی یک پول می باید شدن
پنجم ژوئیه دو هزار و یازده میلادی

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۰

باور ، تناقض و یک مسئله هندسی.اسماعیل وفا یغمایی

باور ، تناقض و یک مسئله هندسی
اسماعیل وفا یغمایی

بیست ساله بودیم
در پی آزادی و شیفته تکامل و نوک پیکان تکامل
بعد از سه روز شلاق خوردن
و مشت و لگدهای بسیار
و سه ماه سلول
و بند عمومی
سایر مخلفات...
دو سال تمام روزی هشت ساعت
شنیدیم و خواندیم و قبول کردیم
که نوک پیکان تکامل، انقلاب است
و ته پیکان تکامل، جهانخوار و ارتجاع
و چقدر قرآن و نهج البلاغه
و تئوریهای دانشمندان منور الفکر
و چقدر سرودهای انقلابی
که با چنان شوری خواندیم و خواندند که بعضی ها
فتقشان در رفت
 وعده ای بواسیر دکمه ای گرفتند
راستی که عجب دراز گوشی بودم بنده:
دودودور دودودور
دودو دور دودودور
در اوج رزم جاودان
با سد اصلی زمان.....
بقول ساعدی ثم استقامو زرتیشن و لاالضالین
و نه هزار دختر خردسال عراقی
 بر مرزهای سوریه تا بحال جنده شده اند
و با آهنگ دشتی
لالای لای لای لای لای
سر کوچه کمینه
مجاهد پر کینه
و بمب افکنها  به حول و قوه الهی
اگر لازم باشد و عدالت ایجاب کند
چنان بمب هائی می اندازند
که مغز آدمی در جمجمه اش بخار میشود
و از سوراخ ماتحت اش هلفی بیرون میزند  بیرون میزند
و باز هم بقول مرحوم ساعدی ثم استقاموا زرتیشن ولاالضالین
و سایر قضایا
 و ارزش اضافی و تراست و کارتل وکورپریشن و صدور سرمایه
و از اینگونه مزخرفات که گفتند و باور کردیم
  وبازهم ثم استقامو زرتیشن
و بر این روال و منوال در هر حال
از هزار میدان تیر باران و دار و کشتار گذشتیم
از گورهای مادران وپدران و برادران و قس علیهذا
و سالخورده شدیم و پیر و شکسته
و همه چیزمان بر باد رفت مگر باورهایمان
و امروز هنوز از آنجا که تاریخ گذشته و حال پیش روست
 وعراق و ویتنام و ایران فلسطین و قس علیهذا
هنوز هم این باور را باور داریم
اما نمیدانیم چرا
آنچه نوک پیکان تکاملش مینامند
بی تعارف و خیلی روشن و با گردن کلفتی ایدئولوزیک
  سر در پی ته پیکان تکامل نهاده است
یا شاید ته پیکان تکامل امده است سراغ سر پیکان تکامل
و بدینصورت ای شاگردان انقلابی با هوش
یک اتفاقاتی افتاده است
یا پیکان تکامل سر و ته شده است
یااین فلش به دلیل خم شدن دیگر فلش نیست و بصورت دایره در آمده
و دارد دور خودش میچرخد
و به این ترتیب بهتر است رو راست باشیم
و ول کنیم این پیکان تکامل را
و ظروف متواتره شیره را
وصادقانه بگوئیم
پیکان تکامل از اساس کشک بود
و حرف مفت
و باید رفت و صادقانه ته پیکان را چسبید
که چندی است این پیکان سر و ته شده است
وقر و قمیشهای انقلابی و توحیدی را بکناری نهاد
و همانی بود که هست
و اعلام کرد:
برای مبارزه با ارتجاع یاری گرفتن از کاپیتالیسم واجب شرعی انقلابی است
و اجازه داد چاورز  هم رفیق خامنه ای باشد و بفرماید
برای مبارزه با کاپیتالیسم زنده باد ارتجاع
و همه چیز بخیر و خوشی جواب پیدا کند
و عروس و داماد بخیر و خوشی به حجله رفته کامیاب شوند
و هم تناقض بنده
و هم مسئله هندسی حل شود
و من و مرحوم اقلیدس
به روح پدر آدمهای صادق صلوات نثار کنیم
و باورهایمان را برداریم
و بدهیم به عمه جانمان
تا با آن آش درست کند تا یبوست انقلابی ما حل و فصل شود
و کمی شرم و حیا ایجاد گردد
باقی بقایت
جانم فدایت
نازصدایت
قربون ادایت
اسماعیل وفا یغمائی
27 زوئن 2011 میلادی