برای پیروزی ملت ایران
برای ملتی که شیخ و منبر را در هم خواهد کوبید
و به نیروی خویش زاد خواهد شد
چه ما باشيم و چه نباشيم»
آفتاب آزادی
مژده! سر زد از البرز، آفتاب آزادي
شد قرين پيروزي انقلاب آزادي
دفتر ستمكاري بسته شد كه بنويسند
سرگذشت ايران را در كتاب آزادي
بر فراز دست خلق رطل مي به رقص آمد
جامها لبالب شد از شراب آزادي
پير و خسته شد اين تن، در طريق اين توفان
تا شود جوان جانم ، با شباب آزادي
بوسه اي بگير اي دوست، دشمني فرامش كن
كاين بود به نزد ما فتح باب آزادي
شعله اي بر افروزان ، هم به تخت و هم منبر
تا به تخت ننشيند، جز جناب آزادي
دوره خرد آمد دانش آشيان بگرفت
در وطن ، نگهبانش شد عقاب آزادي
ریش و پشم شیخان ني گله فقيهان ني
رود ناب مي خواهم ني سراب آزادي
رو رهي دگر را زن اي «حريف» صنعتگر
آنچه را «تو» جوئي چيست جز طناب آزادي
زين سپس خدا هم نيست نزد من بجز شيطان
از لبش بر آيد گر جز خطاب آزادي
از سه ره خراب آمد ساقيا «وفا»امشب
هم خراب تو هم مي هم خراب آزادي
