چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

Wednesday، February 15، 2012

از مجموعه غزلهای بی تاریخ.صدای تو

از مجموعه غزلهای بی تاریخ
صدای تو

چنان صدای تو زیباست
چنان صدای توگرم است و روشن و تاریک
چنان صدای تو عریان
که می توان در آن
ز هایهوی جهان و هر آنچه اندر آن
گریزگاهی یافت.
چنان صدای تو زیباست
که ناگهان، دانستم
که دور از من و چشمان من دو گوش من
درون خلوت خود باصدای زیبایت
به عشق، مشغولند!

Sunday، February 05، 2012

عاشقانه های بی تاریخ. اسماعیل وفا یغمائی

در این هوا که منم
و بر این زمین،
نه خدا را دیگر کرشمه ایست
و نه شیطان را
[که خسته از کشاکش
 در دوسوی من سر بر شانه من نهاده اند]
تنها کرشمه، کرشمه توست ای زیبا
ای کوچک
چون شعله ای رقصان
در میان زمان و کهکشانها
و دل من
 که در آن پیدا میشوی و پنهان میشوی


بیهوده و بی مقصد میگذرم
از خم این خیابان وپیچ کهکشان
و هیاهای زمان و آدمیان و ستارگان غبار شده،
پیر و خسته میگذرم در تاریکی
بی هیچ حسرتی وآرزوئی وهنوز
بی آنکه بخواهم
در دلم آواز میخوانی تو
و بر چشمه های گمشده در غروبهای جانم،
 و بازتاریکی رنگ میبازد
و نور آغاز میشود.....

Sunday، January 22، 2012

غزلهای بی تاریخ.یکم تا پانزدهم. اسماعیل وفا یغمایی




1-میپرسند

میپرسند
این غزلها از آن کیست؟
کدام محبوب آشنا؟
و هیچکس نمی داند
حتی تو
حتی تو ای آشنا
حتی تو،
ای ناشناس....

2- نمیدانی....

نمیدانی
که آن بیابانم، تهی ترین بیابان جهان
و عاشق ترین،
عظیم و ناشناس
که هیچ ندارم ،در خاطر خویش
بر سینه خویش
مگر آن شعله ای که توئی
وتو آن شعله ای،ای زیبا
آن شعله کوچک در گذر سالیان و سالیان
که همه شب بر سینه من، رقصیده ای،
میرقصی
و بر فرازت
تمام کهکشانهای جهان در حسرت حال منند
و من در هراس از آنکه بربایند ت!.

تو را بر سینه دارم،ای شعله،
آتش عشق ترا
بر سینه و بردل
و نمیدانی....

3- بوسه

از یک بوسه هزار باغ گل میشکفد
هزار دریا
هزار رود
و هزار پرنده آواز میخوانند
از یک بوسه
هزار دریچه باز میشود
و هزار افق
اگر آن بوسه از لبان تو باشد
و اگر آن بوسه بر لبان تو باشد
و اگر آن بوسه از آن من باشد....

4 -و دریغ از لبان ناتوان من...

و دریغ
از لبان ناتوان من.
***
اگر تمام تنت بوسه میشد
و تمام تنم لب
و اگر تمام تنم بوسه میشد
و تمام تنت لب
شاید، میتوانستم ببوسمت
ودریغ از لبان ناتوان من
و ابدیتی که توئی....


5-در تمام شب

در دو سوی جهان
دور از منی و دور از توام
تمام شب اما در زیر پوست من
میدرخشی و سوسو میزنی
چون آسمانی پر ستاره
تمام شب دررگان من آواز میخوانی
چون نسیم نرم نیمه شب
ودر جان من روانی
چون جویباری ازشرابی کهن
و زورقهائی کوچک بر آن
و بادبانهائی که گیسوان توست...

6 - مگر تو....

هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ چیز
مگر تو، که دلم در چنگ تو در آواز است.

از بازارها میگذرم
در هیاهوی خام آدمیان
از میان زمان و تکرار وهمهمه و سطوح وسکه ها
از میان غبارها و رویاها وکابوسها
واگر نبودی تو
فرا میرفتم تا گم شوم در آنسوی پوچ و خلاء
دور از اینهمه هیاهای هیچ
که هیچ چیز جهانم چنگی به دل نمیزند
هیچ....


7- بوسه کارساز نیست

چون عشق از نهایت بگذرد
بوسه کارساز نیست
و بیچاره ناتوانی جسم،
تماشایت میکنم
چنانکه دریائی را
و افقی را
که نرمک نرمک روشن میشود
و نرمک نرمک روشن میشوم....


8- میدانم

میدانم
میدانم که پیر و خسته ام
و می بینم
که تو هنوز در من جوانی
که تو هنوز همان درخت کوچک پر گلی
روئیده در گذر ماه و باد و آفتاب
بر دیوار قلعه قدیمی کهن

9- عشق است و نه ما

این تو نیستی ای معشوق،
آن معشوق
این تو نیستی،
و این من نیستم آن عاشق
این من نیستم
عشق است که در ما میگذرد
و به بهانه چشمان تو، خود را میسراید
عشق است با هزار رنگ و آهنگ
که رنگینمان کرده است چون بهار
وپر هیاهویمان کرده است
چون آسمانی از پرندگان....

10- بنشین تا ببینمت

بنشین تا
ببینمت
و به صدای آواز قلب خود گوش کنم
بی تو خاموش است دل من
و باتو آواز میخواند دل من
حتی هنگام که خاموشم
حتی هنگام که در خوابم

11- میدانم عشق دیوانگی است

میدانم عشق دیوانگی است
نه دیوار میشناسد
نه توفان و نه قانون ونه زنجیر
میدانم عشق
بر لبه ی جنون و دوزخ میرقصد
میدانم عشق، عشق است فقط
بی هیچ تعریف دیگر
با این همه
حتی در آنسوی قانون ودوزخ
میترسم در آغوشت کشم
و گم ات کنم

12- چون بمیرم

چون بمیرم
اگر مرا ببوسی
بیدار خواهم شد و باز خواهم گشت
به هیاهای یاوه ی جهان و غوغای هیچاپوچ آدمیان،
از تو خیالی با خود به نیستی میبرم
مرا مبوس و بگذار در آن آرام بگیرم
در خیال تو تا ابد

13- وعشق آمد تا دوباره آغاز شوم
فکر میکردم
در این برهوت از پا افتاده ام
و حکایت بپایان رسیده است
زانو زدم وچشم بستم تا بپایان رسم
و عشق آمد از دورها
تا دوباره برخیزاندم
تا دوباره چشمهایم را بگشاید
تا دوباره آغازم کند ای زیبا...


14- میترسم که پرپر شوی

با اینهمه
جندان دوستت دارم
که نمی خواهمت ببوسم
چندان نازکی ای گل، چندان نازکی
که میترسم
ببوسمت و پرپر شوی در باد...


15- شباهنگام

شباهنگام
پرده ها فرو می افتند
ودر آنسوی پرده ها
جامه ها فرو می افتند
و در آنسوی جامه ها، تن های عریان
یکدیگر را به سودائی محال در آغوش میکشند
پنهان نمی کنم
که میخواهم پرده ها را فرو افکنم
و جامه ها را
و پس از پرده ه و جامه ها
تن ات را به کناری زنم و تنم را
وآنگاه با جانت در آمیزم با جانم
با جانت......

Sunday، December 11، 2011

غزلهای بی تاریخ.اسماعیل وفا یغمایی


غزلهای بی تاریخ
اسماعیل وفا یغمائی
میدانم که میروم
میدانم که میروم و هزار دیوان غزل
در جانم باقی است
تو بمان ای معشوق
تو بمان و چشمهای خود را بگشای
تا غزلهای من جهان را بنگرند
تاجهان غزلهای نانوشته مرا بنگرد و بخواند.....

Thursday، November 17، 2011

اگر ترانه هایم را بخوانم.غزلهای بی تاریخ شماره پنجاه.اسماعیل وفا یغمائی


اگر ترانه هایم را بخوانم
غزلهای بی تاریخ شماره پنجاه
اسماعیل وفا یغمائی
اگر ترانه هایم را در کوجه ها بخوانم
خواهند گفت مجنون است این غریبه
این که اندوه در چشمانش میگرید
و شادی بر لبانش میخندد
چه میدانند اینان
اینان که مظلومانه عشق را نمی دانند
ونمی دانند اینان
اگر بخوانم:
اگر هزار لب لبان تر ببوسند
واگرهزار آغوش ترا در آغوش کشند
این دل من است که دور از تو ای محبوب
با دل تو میرقصد
و این دل توست که با دل من
نیمه شب در سینه من  در کنار دل من دل توست  
و نیمه شب در سینه تو در کنار دل تو دل من است
 که آرمیده است
***
اگر ترانه هایم را درکوچه ها بخوانم
اگر ترانه هایم را درانچه که از عشق میدانم بخوانم
خواهند گفت که مجنون است این غریبه شرقی
این که اندوه در چشمانش میگرید
و شادی بر لبانش میخندد
این که ترا دوست میدارد....

Monday، November 14، 2011

غزلهای بی تاریخ شماره سی و هفت تا چهل. اسماعیل وفا


37
اگر عشق تو
***
اگر عشق تو نبود ای عشق من
نه زمین را تاب می آوردم
نه آسمان را ، نه ستارگان را
و نه مردمان را که برای آنها سروده ام
تو یک تکه از زمینی
یک پاره از اسمان
وسوسوی تمام ستارگانی در شب تاریک من
تو یک تن از مردمانی 
و بدینسان تاب آورده ام هنوز
زمین و اسمان وستارگان را
و مردمان را....

38
آتش و آتشکده
***
توئی که در دل من شعله میکشی
 در تمام شب دور از من
و منم که در آتش تو میسوزم
در تمام شب دور ازتو
من آن آتشکده ام که بی تو خاموشم
و تو آن آتش که بی من سرگردان
و هر دو آن زائر یگانه
در برابر یکدیگر
و آمیخته با یکدیگر
توئی که در دل من شعله میکشی
 39
 به کنارت رسیده ام
***
پرواز کرده ام در هوای تو
از فراز هزار بیابان تفته
و در زیر هزار خورشید سوزان
و به کنارت رسیده ام
ای عشق
ای چشمه سار زلال 
و می هراسم که از تو بنوشم
در تو بال و پر بشویم
و با تو در آمیزم
به عطش تو خو گرفته ام و به آتش تو
و سر در پر میکشم و دیده بر هم می نهم
خفته در عطش
و اندوهگین می اندیشم
به آنانی که عشق را ندانستند
وشادمانه گوش میکنم
صدای زلال ترا
که می رقصی بر موجهای خویش....