چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۹۵

جهنم همین جاست باور کنیم اسماعیل وفا یغمائی



جهنم همین جاست باور کنیم
اسماعیل وفا یغمائی
با رخصت از عبید زاکانی،یغما جندقی و ایرج میرزا
در پرده دری مشروع!
و بیاد کمال رفعت صفائی شاعری که در شاعرانگی ذهن بی همتا بود
که جوان  بودو زود افتاد
 که سی و چند سال قبل دید و سرود که:
این که بر گرد خورشید میچرخد
زمین نیست  
جنایت است

«بنام خداوند جان و خرد
کزو برتر اندیشه بر نگذرد»
بنام خداوند «دانای طوس»
که باید زدن بر رخ اش هفت بوس
خدائی که بی مرزی این جهان
دهد قد و بالای او را نشان
خدائی نه: محتاج بانگ نماز
نه محتاج تسبیح و ریش دراز
نه محتاج وعده نه محتاج بیم
نه محتاج شیطان و دیو رجیم 
نه محتاج جمع قرمساقها
به پیشانی ازجاکشی داغها
زمی در حذر، لیک از خون خلق
نموده شکم پر الی حد حلق
خدای جهنم خدای ترور
نه یک دفعه! صد دفعه بل گررر و گررر 
خدائی کزو رم کند گاو و خر
ولی هست معبود برخی بشر
خدائی که ملا نماینده اش 
شعور و خرد لیک گ...ینده اش  
خدائی نه: چون شیخکان بوالفضول
حدیث و حواسش  همه «فرج» و «دول»
خدائی نه: جبار و مخلوق سوز
به ریش خدائی چنین، هفت....ز
بنام خدائی که هستی هموست
بلندی همو نیز پستی هموست
خدای جمال و خدای جمیل
خدائی که هستی است او را دلیل
خدائی که تقسیم شد در جهان
ز یک ذره تا پهنه ی کهکشان
خدائی که با هرچه آمیخته
روانش به جان همه بیخته
در اوئیم و با او روان در جهان
از اینجا الی خطه ی بی نشان
نمیریم هرگز! در او زنده ایم
هم اوئیم چون، شاه،نی بنده ایم
به هستی پراکند خود را که ما
یکایک بگردیم چونان خدا
***
 بنام خدائی که جوشد حیات
در این عالم بیکرانش ز ذات
بنامش!  نه  آلاه   آئین شیخ
که چون ضرطه جست از کجا؟«قین» شیخ
[برو معنی «قین» بپرس از لران
همان مردم ساده ی پاکجان]
جهان آفرین تا جهان آفرید
خدائی به این.... گشادی ندید
که دائم بما میکند امر و نهی
گهی با تلیفون و گاهی به وحی
ز ما هر زمان میکند پرسشی
ولی وای گر زین طرف خواهشی
کشد ابروان را به هم، آن عبوس
کند قوقولیقو مثال خروس
کشد نعره ای تا شود زلزله
و پهنای عالم پر از غلغله
دهد وعده بر دوزخ و جنتش
گزد  کی ز اوضاع عالم ککش
زمین گر بر آید به داد و فغان
بگوید:به تخمم! همه مردمان
نشسته به اوج فلک بی خیال
ز اوضاع عالم کند کیف و حال!
گهی هیزمی توی دوزخ نهد
گهی خانمی نو به جنت دهد
گهی کسخل تازه ای را روان
کند زآسمان جانب مردمان 
اگر چه خیال است این نی خدا
به لطفش نگه کن! پس از قرنها  
شد ایران ز دین اش به ظلمت درون
سراسر همه رود اشک است و خون
گروهی که ازخود  قرمساقتر
رسیدند از ره چو قوم تتر
نشستند و ریدند در هر کران
به معیار و میزان آئینشان
نهادند بر سر چو عمامه ها
مر آن سنده ها را به اذن خدا
شد آئین منحوسشان دام ما
به دوزخ نشاندند ایام ما
**
گرفتم که مردی شریف و عرب
به غاری فرو رفت یک نیمه شب
گرفتم تعقل بشد مستتر
تخیل نمودش بسی کر و فر
در آمد براو حضرت جبرئیل
بگفتش ز گاو و ز اصحاب فیل
گرفتم که او مردی آزاده بود
جوانمرد روشندل و ساده بود
گرفتم که او قصد اصلاح داشت
چه شدحاصل آنچه آن مرد کاشت
پس از چهارده قرن ای عاقلان
شما و مرا چیست سود و زیان
بجز شیخ و ملا و لوش و لجن
بجز غرق نکبت تمام وطن
نشد وقت آن تا تعقل کنیم
کمی جای وحشت، تامل کنیم
بکوبیم پتکی بر این اعتقاد
که دوغ است و کشک است و پشم است و باد
از این دوزخ تلخ  بیرون رویم
بسوی خدائی دگر گون رویم
ز دوزخ بگفتم در ایرانزمین
ببین دوزخ اینک به صحن زمین
***
جهنم همین جاست باور کنیم
کمی کمترک خویش را خر کنیم
اگر شیخنا حرف دیگر بگفت
مکن گوش، او گفته بس حرف مفت
مکن گوش چون شیخ گه خورده است
به خوردن ز زاغان سبق برده است
نگه کن به آفاق و صحن زمین
ببوی! و بگوش! بمال! و ببین!
زگند ستم بوی گه مفتخر
زبانگ ضعیفان فلک گشته کر
بر این گوی چرخنده از عدل وداد
اثر نی ،  که ناموس بودن به باد
نه انسان، که حیوان و خاک ودرخت
زتوفان بیداد بس تیره بخت
طبیعت ز چشمان خود خونفشان
سیه پوش سوگش زمین و زمان
چو مالی سرانگشت بر روی خاک
همه خون و اشک است و دلهای چاک
نظر چون کنی!چشمها غرق شرم
شوند وببارند خوناب گرم
نگه کن تو بر چارسوی جهان
لجن در لجن در لجن ها روان
ز برق طلا خیره چشم فلک
در این ره روا هر چه دوز و کلک
 جهان بیدفاع است وبر آن بشر
جهانخواره بر او چنان گاو نر
جهیده!برافراشته شاخ ها
بسوی فلک همچو بیلاخ ها
به یکدست او زر به دست دگر
همه تیغ و زنجیر و بند و تبر
بشاشیده بر هر چه فرهنگ پاک
بر آورده فرهنگ خود از مغاک
نه فرهنگ، بل چون یکی پالهنگ
که جان را چنان دل کند خاره- سنگ
همه تن پرستی  همه من پرست
جز این پشت پا برهر آنکو که هست
نه رحم و مروت نه عشق نه شور
نه مهر و محبت نه شادی ، سرور
همه کار، اما چنان بردگان
ز بهر چه از بهر یک لقمه نان
همه شاد و شاکر از این بندگی
که چرخد  مرا چرخه ی زندگی
همه شاد و شاکر که ما بنده ایم
نفس میکشیم و کمی زنده ایم
اگر باورت نیست این شرح تلخ
نگویم ترا قصه ی روم و بلخ
به یکسو نگه کن تو بر روس و چین
چه کردند با  نیم اهل زمین
چه ماند ه ست زآن آرمان قدیم
کزآن بود سرمایه داری به بیم
نهادند آنرا درون خلا
کشیدند سیفون به اذن خدا
کنون هر دوتا در دو سوی فقیه
بمالند بر تخم آخوند پیه
نگه کن تو اعجاز پروردگار
محمد شده با لنین همقطار
روانند از خطه ی چین و روس
بسی تنفروشان مثال عروس
به هر رهگذاری به هر کشوری
از این تیره بختان روان لشکری
به یکسوی آفاق «القاعده»
فرود آمد از عرش چون مائده
به لب بانگ قرآن و در دست تیغ
به اذن خدا میکشد بیدریغ
به سوی دگر«داعش» از تیغ دین
چه کرده!نگویم! برو خود ببین
که حالم زهستی به هم خورده است
که از زندگی آبرو برده است
به نام محمد به اذن خدا
زنان را فروشند چون چارپا
به سوریه و لیبی و در عراق
نهادند دیگ ستم بر اجاق
سه کشور چنان لاشه گوسفند
به چنگگ شد آویز با مکر و فند
که ارباب کل جهان شاد باد
همیشه فلانجایش  آباد باد
دو سوم ز اهل جهان گرسنه
به لبهایشان نعره ی آی ننه!
در این عالم پر زلوش و لجن
نصیب جهان چیست از مرد وزن
نگاه کن به تقسیم ثروت به خاک
گریبانت ار هست آنرا بچاک
که سهم «نود با نه» اهل زمین
بود «یک زصد» لیک بعدش ببین
که «نه با نود» قسمت پول و زر
بود سهم «یک درصد» این بشر
عدالت همین است شاکر شویم
براین عدل آن به که «فاکر!» شویم
در این محشر خر کنون آمریک
بنام عدالت کند جیک جیک
چنانی که «آن شیر» والا تبار
که چندیست خوابیده در توی غار
بر این نقطه با شوق چرخش کند
به دور جهاندار گردش کند
که شاید نصیبش شود زین شکاف
به لطف خداوند منان لحاف!
که شاید نصیبش شود زین نمد
کلاهی به لطف خدای صمد
ولیکن جهاندار عمامه دوست
ز خربوزه ندهد ورا غیر پوست
که این هردو : شیخ و جهانخوار پست
برادر بدندی ز روز الست
به باطن به صلح و به ظاهر به جنگ
فرو برده در خون چو کفتار ، چنگ
یکی شان بنام خدا میکشد
یکی در طریق طلا میکشد
به فرهنگ هر دو، بشر پوچ و هیچ
به ماشین غارت فقط مثل پیچ
به آئین هر دو بشر چون غلام
حقیقت جز این نیست پس والسلام
چه خواهد شد ای دوست پرسی زمن
در این عصر شرمنده زو، اهرمن
ندانم ولی دانم این را که راه
رسیده به بن بست و تا قعر چاه
بلرزه در افتد زمین و زمان
ندانم کجا در کدامین مکان
رهایم من از هر نبی و رسول
چرا؟ کزخدا گشته ام فول فول
ولی بنگر آفاق! توفان نوح
به دریا نه، بر خاک بانگ فتوح
بر آورده از قعر جان های تلخ
در اینجا و آنجا چه روم و چه بلخ
بر آید که شوید مر این منجلاب
زنو نو کند این زمین خراب
در این رزم بشنو تو از زردهشت
پیامی که بهر من و ما نوشت
به یکسوی ظلمت ،سوئی آفتاب
صفوف خود آراسته ناب ناب!
به یکسو خدا سوئی اهریمن است
«سحر تا چه زاید شب آبستن است»
 سی ژوئن 2016 میلادی
__________________
بیت اول از فردوسی است
مصرع آخر از حافظ است 
کمال رفعت صفائی(ک. صبحگاهان) شاعر مبارز راه آزادی.1335شیراز.1372 پاریس(آرامشگاه پرلاشز










جمعه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۵

پتک اهنکوب محرومان شود عمامه کوب. اسماعیل وفا یغمائی


با گرامیداشت روز کارگر. یک بیت این شعر بخاطر «روزکارگر» به ذهن زد و ادامه یافت. در پیشگاه سه شاعر بزرگ طنز پرداز و شجاع و بی پروای ایران. یاد تمام شاعران طنز پرداز بویژه سه شاعر بزرگ ،عبید زاکانی، یغما جندقی،و ایرج میرزا گرامی که به شاعران اموختند در مقابل جباران بخصوص ملایان جبار حرمت کلام در بی پروائی و بی حرمتی تمام حفظ میشود که آنان پرده حرمت همه چیز و همه کس را قرنهاست دریده اند و میدرند.
***
عبيد زاکاني را گفتند اسلام چه ديني است؟ فرمود: دین عجیبی است چون در آن داخل شوی سر آلتت را ببرند و چو از آن خارج شوي سر خودت را !.
***
گر به دستار است باد کله ی زنقحبه شیخ
...یرخر را نیز دستارست گوئی نیست؟ هست!
یغما جندقی
***
خدایا تا بکی ساکت نشینم
من اینها جمله از چشم تو بینم
همه ذرات عالم منتر توست
تمام حقه ها زیر سر توست
چرا پا توی کفش ما گذاری؟
چرا دست از سر ما برنداری؟
به دست توست وسع و تنگدستی
تو عزت بخشی و ذلت فرستی
تو این آخوند و ملا آفریدی
تو توی چرت ما مردم دویدی
خداوندا مگر بیکار بودی
که خلق مار در بستان نمودی!
چرا هرجا که دأبی زشت دیدی
برای ما مسلمانان گزیدی
میان مسیو و آقا چه فرقست
که او در ساحل و این در دجله غرقست
به شرع احمدی پیرایه بس نیست؟
زمان رفتن این "خار و خس" نیست؟
بیا از گردن ما زنگ وا کن
ز زیر بار خــر ملا رها کن
***
روزگار هنوز روزگار سیاهی ها و جباریت شیخ پلید و له شدن بخصوص محرومان  با شاخص نخستینش کارگران و کشاورزان . کسانی است که سرمایه اشان نیروی دستهاشان است و بس . در تاریخ معاصر ایران هیچ زمانی سرگذشت و سرنوشت زحمتکشان میهن اینگونه تلخ و تار نبوداست، اما کار شعر  منجمله کارارائه «شناخت فشرده و تقطیر شده» ونیزدر هنگامه سیاهی کارشعر ستیزی است بی پروا، تنها،پرشور و بی باک و پر امید و آزادی جو در هنگامه نومیدی ها و اسارت ها. در شعر زیستن یعنی آزادی را حس کردن،یعنی آزاد زیستن و از آزادی سرودن و نوید آن را دادن حتی در سیاهترین شبها.

این شعر را به زحمتکشان میهن تقدیم میکنم آنان  که نه تنها بدنها وبازوانشان بلکه متاسفانه در بسیاری اوقات اندیشه و جانشان   بیش از همه طعمه  خرافات ودندانها و شکمهای سیری ناپذیر آخوندهای پلیدست با تمام اینها بخش عظیمی از نیروی نامیرا و زنده تحولات اجتماعی و سیاسی ایرانند.
اسماعیل وفا یغمائی
اول ما ه مه 2016 میلادی

11 اردیبهشت 1395 خورشیدی



میرسد ای مردمان بی شک زمان رفت و روب
از زمین و از زمان از صبحگاهان تا غروب

جاروان آهنین در دست!، بر پا! مرد و زن
هرکجا! از غرب تا شرق وشمال و هم جنوب

چار سوی و شش جهت را بایدش جارو نمود
بعد از آنش، شُست باید، خوب خوب خوب خوب

ریستند این شیخکان! بر آسمان و بر زمین
بر خرد ، بر عقل،بر احساس، بر مغز وقلوب

بر جمال و بر جمیل و شعر وبر ذوق و هنر
دین و ایمان را به اس و بر اساس و چار چوب

بر هر آنچه بود مقبول و مقدس نزد خلق
بنگریدش!شاش شیخان  کرده روی آن رسوب

آفرین بر ک...ن ملا باد!! کس اینسان نرید
در جهان ما که حتی شخص «ستار العیوب»

با تمام قدرتش کی می تواند پاک کرد
نی به آب هفت دریا،هفت رود و هفت جوب!

میرسد اما بدون شک زمان رفت و روب
از زمین و از زمان از صبحگاهان تا غروب


***

میرسد اما زمانی تا که ما بر پا شویم
قطره ایم اما به پیوستن یکی دریا شویم

از گریبانهای ترس و تفرقه، بی دانشی
سر بر آورده به چشم خویشتن پیدا شویم

تا که «من» هستیم و تنها، شیخنا بر «ما» سوار
ما سوار او شویم ار جملگیمان «ما» شویم

دستهای خویش را باور کنیم و بعد ازاین
درنبود لطف غیبی! اندکی دانا شویم

سالهای بیکران بگذشت و امدادی ز غیب
کو؟ چرا باید از این پس صبح و شب دوللا شویم؟

این خدا گر بر فلک دارد مکان چون افتاب
ای رفیقان ما نه دوللا بلکه باید پا شویم

راست قامت! سرفرازان همچو «سرو کاشمر»
وندر آفاق جهان در جستجو جویا شویم

چارده قرن است ما در حال «قنبل- فنگ» و شیخ
هست «سنبل – فنگ»تا کی این چنین رسوا شویم

میرسد اما بدون شک زمان رفت و روب
از زمین و از زمان از صبحگاهان تا غروب

**

جاروان آهنین در دست! هان! جاروکشان!
هم زمین را وزبعد این زمین هان آسمان

کز ترکمانی که ملا زد نه تنها بر زمین
ریست، بل از شهر قم تا دور دست کهکشان

جاروان آهنین در دست! هان! جارو کنیم !
ریشها! عمامه ها،هم روضه و هم روضه خوان

جاروان آهنین در دست!هان! جارو کنیم!
این تبار جاکش اندر جاکش اندر جاکشان

چونکه ملا گشت جارو بر زمین، همراه او
رفت و روبی کن خدای شیخ را هم  همزمان

وای چون کردند با چار عنصر ایرانزمین
«خاک» شد بر فرق«آب»و «باد» در «آتش» وزان

وای بر ما وای برما وای بر ایران ما
زاولین ملاالی تا آخرین در اینزمان

لیک بشنو غرش «رودابه» بانگ «زال زر»
«کاوه» بیدار است و تیر«آرش» است اندر کمان

آید آن صبحی که صبح ظالمان گردد غروب
پتک اهنکوب محرومان شود عمامه کوب

___________________-

توضیح چند لغت

ریستن: ریدن
ستار العیوب: پوشاننده عیب ها. مقصود خداست
رودابه و زال : مادر و پدر رستم
کاوه و آرش: دو قهرمان ملی تاریخ اساطیری ایران نماد شورش علیه جباریت و حفاظت مرزها و تمامیت ارضی ایران

سرو کاشمر: سروی بسیار کهنسال و سمبل ایران

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۴

در سفر استاد حمید ایزد پناه.بخواب استاد ! اینک وقت بیداری است. اسماعیل وفا یغمائی



 بخواب استاد! 
             کاینک وقت بیداری است
خمار این حیات
               تلخ 
                  خار آلود 
                          پر خنجر
غریبالودگی های خیابانهای بیگانه
[که در آن آنچنان که رسم ماحافظ نشینان است
اگر چه هر قدم میخانه ها پیداست
نه جامی، نی حریفی، نه شرابی ،
نی صدائی رند و مستانه به میخانه]
گذشت و رفت اینک وقت هشیاری است



بخواب استاد! 
خرابات جهان طی شد،
[کنون آباد آبادی
غمان طی گشت و آن شبهای درد آلود
نگه کن نیست دردی شاد در شادی]
 ندارم مرگ را باور که رفتن نیست مردن، 
چیست نابودن؟
ززندان رسته ای تنها، فقط،،بی بند و زنجیر
رها از این شب و شبگیر،این بی پیر،
گذشتی چون نسیمی ساده و مغموم
 رسیدی ، وچکیدی بی صدا چون قطره در جائی
به دریائی
کز آنجا در چکیدی روزگاری بر عبوس خاک
کنون بگشای چشمان را 
تو بر افلاک
           در افلاک
که نی اندر برون بل در درون تو
به رقصند و به چرخش
از نهفت بی بدایت
 تا نهان بی نهایت
به آهنگ دهل ها و کمانچه ها و دف های لران
یعنی صداهائی، نواهایئ، که داری دوست


بخواب استاد !
اینک وقت بیداری ست
تمام رازها پیداست
ز هم بگشای چشمان
                شد خمار زیستن طی
رفت بودن 
و زمان نی «ماضی» است و نی «مضارع»
«حال» در «حال» است  زین رو،
وقت هستن وقت هشیاری است.
 و بشنو که جرس میگویدت:
 اینک فرود آرید محملها
و حافظ میسراید نرم با خیام:
 زره آمد رفیقی نو
اگر رطلی بود باقی
بده جامی  به او یا ایها الساقی.....  
20 بهمن.1394