Monday، November 30، 2009

آی ابراهیم. اسماعیل وفا یغمایی

آی ابراهیم....
اسماعیل وفا یغمایی

بعد از آن دیدار
باد با من گفت دیشب در میان راه
وقتی باز میگشتم
با دلی از دوریت غمگین وحسرتبار.


باد با من گفت:
قطره بارانی که صدها قرن از این پیشتر
ازابرها ی بی نشان بر خاک باریده ست
کرده کاری، که زدشتی خشک
گندمی برخاک روئیده ست،
بعد از آن دستی
ازین صدها هزاران بیشماران،دستهای ناشناسی
که بر این آفاق روئیدند و بالیدند و کاویدند
ودر آفاق زمان بیکران محو ونهان گشتند
شاخه را چیده ست وافشانده ست و از آن بذر،رویانده است
صد هزاران شاخه ی گندم، و این گندم
تا بدانجائی که امروز است و اکنون،بنگرش!
همچو دریائی زر شاداب رخشیده ست.


آی ابراهیم!
ابلهان را گو بگویند آنچه میخواهند
زیر سقف جمجمه ی خود چون خدا و آسمان خویشتن کوتاه
ما نه کمتر! نه فزونتر!نه فراتر نه فروتر
از یکی قطره ی فرو افتاده و بی نام بارانیم!
آی ای چل سال باریده
چو ابری بر فراز این کویر خشک
بنگر اینک
در میان جنگل فردا که روئیده همین امروز
در خروش ملتی خورشیدگون شب سوز
زآن همه گل، زآنهمه مه، زآنهمه خورشید
زآنهمه مهشید در گلشید
شاخه ای شاداب زین باغ و گلستانی

تا که میروید زمین و تا که میپوید زمان رویان و پویانی
بیست و نهم نوامبر دو هزار و نه
این شعر را بااحترامی شایسته به فرح گرامی بانوی گرانقدر ابراهیم تقدیم میکنم

Friday، November 13، 2009

چه مقتدرند مردگان، و معنا و کلمه و مرگ.اسماعیل .فا

چه مقتدرند مردگان
اسماعیل وفا
(از مجموعه منتشر نشده آتشکده)
چه مقتدرند مردگان
منگریمشان ومگرییمشان با اشکهای ناتوانمان
که گسسته خواهیم شد و خواهیم پیوست

بدرودشان گوئیم
نه در هیاهای کاذب سوگواران و ناطقان
بل به تنهائی و پاکیزگی ،با لبخندی و گرمای قلبهایمان
و اگر آرمانی در میان بوده و آرزوئی سبز
آرمان و آرزویشان را زندگی کنیم
***
چه مقتدری تو
رها شدهاز زمان
و ایستاده در بی نهایت
آنسوی راز و زندگی و درون راز و زندگی
***
چه مقتدری تو
به دور افکنده جامه ی ژنده ی زندگی را
خاک شکل یافته را که چندی در آن زیستی
چون پرنده ای در درون قفسی
و اینک رهائی و در کجائی
نه باد آزارت می دهد و نه آفتاب
تو مرده ای و رفته ای
و دیگر نه می میری ونه میروی
بی نیازی ای مرد
بی نیاز از بودن
بی نیاز از تن و خواهشهایش
از لذت و رنج
بی نیاز از آب و نان و هوا و راهبران و آرمان
بی نیاز از ستایش و سرزنش
بی نیاز از سرود و پرچم و کتابهای آسمان
و اگر به حقیقت به خدا بازگشته ای
بی نیاز از خدا
که چون از او برآمدی و جدا گشتی
نیازمند وصال بودی و چون کار وصل به سامان رسید
نیاز به بی نیازی بدل و گشت

****
محاط بودی چون حبابی محاط در دریا
و اینک محیط گشته ای وتمامی دریا
میگذری و میروی در خود، در تمام جهان که بی تمامت است
چه مقتدری ای مرد
چه مقتدری


کلمه،معنا و مرگ
اسماعیل وفا
(از مجموعه شعر منتشر نشده آتشکده)
............درزیر، آفتاب، وبینائی

آیا «من»، «تن من»، یک «کلمه» است
مرئی و روان
چون سایه ای بر دیوارهای مکان و زمان
تا ببینندش و بخوانندش و بشنوندش
و آیا«جان من» یک «معناست»،
معنائی ناپیدانهان در درون کلمه
تا کلمه، تا تن، معنائی داشته باشد
تن من هنگام که چون چخماقی بر تن تو میکوبد
تا آتشی از اعجاز را در تاریکی بر افروزد
آتشی که هر دو درآن میسوزیم و می سوزانیم
تن من که بر دارها فرا میرود=
یا به رگبار بسته می شود
تن من که در تابوتها به گورستانها میرود
تا دوباره به خاک سپرده شود
تن من که می نوشد و می خواند و می گرید
و عبور می کند
تن من که رنج میکشد
با شانه های منقبض اش در خیابانهای غربت
تن من که نخلها و ستاره ها و چشمه ها
و شنها و گورستانها رابا خود حمل می کند........
....****

بسیار می اندیشم
چه «کسی» مرا، تن مرا نوشته است
زنی جوان و مردی میانسال
که در عطر انگورهای شهریوروبوی نخلها
و سمفونی جیرجیرکها
و غبارهای ستارگان آسمان قدیمی در هم آمیختند
یا آب و آفتاب و باد وخاک
که مرا نیز چون آنان بر داربست ناپیدای زمان
چون فرشی یا گلیمی کوچک بافتند
****
بسیار می اندیشم و میدانم
چه بر دیوارها
و چه بر ستونهای سنگی یاد بود
وچه بر صفحات کتابها و دفترهای مشق دبستانی
سرنوشت کلمه جز «زوال» نیست
رود زمان جاریست
ایستاده در آبهای بی پایانش
و انبوه کهکشانهائی که درهر موجش به چرخشند
و درهر قطره اش شعله می کشند و میدرخشند
رود زمان جاریست
بر دیوارها و ستونهای سنگی یاد بود
و کتابها و دفترهای مشق دبستانی
و کلمات می خشکند و کمرنگ می شوند و می میرند
و مارها میشویم چون معنائی با بالهائی شاد
و برجا می مانیم در خاطرات کلمات دیگر

****
بسیار می اندیشم و می دانم
معنا را نمی توان نوشت
اما بسیار می اندیشم
و نمی توانم بدانم
چه کسی نوشته است معناها را............
بیست و هشت ژانویه دو هزار و هشت

Monday، November 09، 2009

پنج رباعی به یاد دکتر فاطمی..تیرباران نوزده آبان 1333

پنج رباعى به خاطره پاكيزه دكتر حسين فاطمى
اسماعیل وفا
سرمست! شه، از غلغله ى پيروزى
از بعد تو چندين شبكى!! يا روزى
غافل كه به پيروزى خود مغلوبست
اما تو به مغلوبى خود پيروزى
***
اندر شب اين ديار خورشيدى نوز
يك قصه، ولى زنده به لبها تو هنوز
بينيم ترا كه زنده اى در فردا
گويند اگر چه: كشته شد در ديروز
***
در آتش و باد و آب و خاك ايران
از بحر خزر تا به بسيط عمان
در پرچم پر غرور در باد، وزان
ياد تو هميشه زنده و جاويدان
***
هر روز! هنوز! بر سر دارى تو
يا آنكه كشان كشان به بازارى تو
در كارگه شرافت اى شير شهيد
اندازه و پيمانه و معيارى تو
***
ياران! چو سرى باز به ميخانه زنيد
تا باز شبى باده ى جانانه زنيد
با نام بلند او كه پيمان نشكست
پيمانه به پيمانه به پيمانه زنید

Monday، November 02، 2009

حکایت کریمخان زند و علمای شیراز و روایت رئیس جمهور شدن احمدی. اسماعیل وفا


حكايت كريمخان زند وعلماى شيرازوروايت رئيس جمهور شدن احمدى نژاد در ايران

آغاز منظومه ويادى از كريمخان زند
الا اى خردمند داراى هوش
به پند خردمند بسپار گوش
فروبند اكنون زگفتن دهان
شنو پندى ازحضرت قرچُلان
حكيمى گران و عديم النظير!
به صدر حكيمان عالم چو مير!
شنو داستانى نه از هر قبيل
به دقت!! تو از مصلح اردبيل
***
شبى ياد دارم كه اند ر كرند
كسى ياد كرد از كريمخان زند
وكيل الرعاياى با عدل و داد
كه يادش همى روشن و سبز باد
لرى ساده اما بسى تيز هوش
شناساى يزدان ولى باده نوش
شبى اهل بزم وشراب ورباب
لب ساقى و جام و سيخ كباب
شبى ديگر اما الى صبحگاه
انيس فقيهان با فر و جاه
كه تا از بزرگان كند استماع
احاديث قوم بنى قينقاع

حكايت مجلس علما و كريمخان زند
چنين گفت رندكرندى به من
كه: يكشب كريمخان با ذوق و فن
انيس فقيهان شدستى به شب
الى صبحگاهان به شور و شغب
به نزدش فقيهان صاحب عبا
كه برريششان باد صد مرحبا
شكم در شكم جمله گرد آمدند
گهى در دعا، گاه ورد آمدند
گهى سر نمودند هى حوقله
گهى نيز خواندند بس بسمله
تنحنح كنان و تهنهن كنان
گهى دست كردند بر آسمان
دعا خواند آن و به اين فوت كرد
يكى هسته اى از دهان سوت كرد
بگفتند تا صبح اسرار دين
نه از روى شك بلكه روى يقين!!
يكى گفتى: ازراه و رسم عزا
يكى ديگر: از رسم بيت الخلا ( یعنی مستراح)
يكى داد فتوا: به رد سماع
يكى گفتى اندر: وجوب جماع
يكى گفت: زامكان رفع حجاب
بود ممكن! اما كجا؟ رختخواب
يكى گفت از: حرمت لحم خر( لحم خر:گوشت خر)
يكى گفت: مكروه باشد پدر!
يكى گفت: ازلطف صوت حدّث( یعنی ظرطه)
يكى زامتياز حرَث برفَرث (حرث: جلو .فرث:عقب هموزن عدس)
يكى گفت: زاندازه ختنه گاه
ــ پس از آنكه فرمود لعنت به شاه!!
ــيكى گفت: بايد در امر لواط
بفرمان رهبربسي احتياط!
يكى گفت: بى شك كه نعلين زرد
فزونى دهد قدرت نره مرد
يكى گفت: از معجز زعفران
كه گردد مداوا از آن ضعف ران
يكى گفت: از طول موى سبيل
يكى: از گناه تجاوز به فيل
يكى گفت: گفتند اندر سفر
روا باشدى صيغه ى خرس نر
يكى گفتى از: حد نفخ نعوظ( نعوظ بر وزن خروس . نفخ نعوظ: پر باد شدن و آماده شدن الت جنسی مرد)
يكى گفت تفسيرى از: قل اعوذ
يكى گفت: از رحمت سنگسار
يكى ديگر از: رحمت تيغ و دار
یكى گفت: از علم فقه و كلام
یكى ديگر: از لذت احتلام(بر وزن احترام رویای جنسی دیدن و باقی قضایا)
يكى گفت از:حد خمس و ذكات
يكى از: معاد و ز روز ممات
يكى گفت از: حورى قلقلى
ز غلمان خوشمزه ى فلفلى
يكى گفت : از روزگار شعيب( از پیامبران بنی اسرائیل)
يكى گفت :از حرز قطرقضيب( یعنی دعائی که بر قطر آلت جنسی بیفزاید)
چنين تا سحرگه كريمخان زند
گرفته بكف ريش چونان پرند
ببسته دو چشم و گشاده دو گوش
به نطق فقيهان پر جنب و جوش
به حيرت ز اسرار دين مبين
گهى شادمانه گهى بس غمين
گهى كرده انگشت خود در دماغ
گهى خيره گشته به نور چراغ
گه از فرط حيرت گزيده دو لب
گهى ضعف كرده به همراه تب
گهى گفته در زير لب واه واه
گه از شادمانى زده قاه قاه
گهى شاد از وصف اندام حور
گهى پر زوحشت ز گلبانگ صور
ادامه مجلس و سخن گفتن ازظهور خر دجال و وصف او
چنين لحظه ها پى درا پى گذشت
ز بعد يكى، ديگرى هى گذشت
سخن كم كمك تا قيامت كشيد
به دجال و آن طول قامت كشيد
سخن چونكه از روز فرجام شد
جماعت خمش لام تا كام شد
دو گوش همه تيز و سيخ آمدى
چه گويم؟ همانند ميخ آمدى
زوحشت شدندى همه ريش فنگ!
تو گوئى كه آماده از بهر جنگ
ز بالا و پائين نمودند جفت
دو چشم و، زپائين نشايد كه گفت!
***
چو مجلس همه سر به سر شد خموش
فقيهى دل انگيز و داراى هوش
بگفتا كه: پيش از قيامت خرى
خربس خطرناك و بد گوهرى
خرى چارپايش چو قيرِ سياه
دوتا گوشهايش ولى راه راه
خرى از فقيهان خطرناكتر!
بر آرد ز آفاق و افلاك سر
صدايش بود خوفناك و مهيب
بود طول و عرضش عجيب و غريب
قدش هست هفتاد فرسنگِ راست!!
ــ غريوى بناگه زمجلس بخاست!!ـ
نه تنها ز مجلس زعرش برين
خروشى زتكبير!! شد تا زمين
خدا گفت در آسمانها: زرشک
سرافیل گفتا: بینداز پشک
جماعت زوحشت خموش آمدند
اگر شير، مانند موش آمدند
فقيه گران هوش بار دگر
گشودى لب پر زدر و گهر
بگفتا كه: طولش بود اين چنين
زعرضش مگو چونكه باشد همين
چو اين خر بناگاه عر عر كند
تمام جهان جاى خود تر كند
زيك ضرطه اش، صد هزاران درخت
شو د ريشه كن از يكى باد سخت!
زيك چرخش دمب او كوهها
چو كاهى بر آيد به روى هوا!
ز ادرار اورود جارى شود
همى وقت قايق سوارى شود
اگر افكند اين خرك پارگين
شود پشكل آباد روى زمين
زيك جفتكش مى شود زلزله
ز فرط خرابى شود غلغله
خورد وقت شام و نهار اين الاغ
علفهاى هفتاد صحرا و باغ
بنوشد به يك لحظه درياى نيل
ولى تر نگردد ورا يك سبيل!!
بر اين خر چو دجال گردد سوار
بر آرد زعالم سراسر دمار
شود صحن عالم چو درياى خون
فتد عقل ناگه به بحر جنون

وحشت حاضران از سخنان فقيه و در هم ريختن مجلس
زگفتار پر مغز مرد فقيه
شدندى فقيهان زوحشت سفيه
بناگاه مجلس چو محشر شدى
خر اندر خرى بس مكرر شدى
يكى گفت: اى واى بر مردمان!
يكى زد به سر دست آه و فغان
يكى خويش را نا گهان خيس كرد
چواو ياد دجال ابليس كرد
يكى ريش خود را ز وحشت بكند
يكى زد به مجلس بناگاه گند
زيك گوشه شيخى تغوّط كنان(تغوط بروزن تجسم .تغوط کنان: در حال مدفوع کردن)
كشيد از جگر نعره ى الامان
يكى در كنارى بخود ريستى0(ریستن بر وزن زیستن یعنی ریدن)
يكى همچو فواره بگريستى
يكى زد گريبان خود را دو چاك
يكى زد ز ترس و ز وحشت به چاك
يكى سر همى كوفت بر روى فرش
فقيهى همى بود در سير عرش
يكى غلت مى زد به روى زمين
تو گوئى كه غلتان شده روى مين
چنين: مجلسى، محشر خر شدى
چه گويم كزين نيز بدتر شدى

قاه قاه كريمخان زند از اين اوضاع و تعجب فقيهان
در اين بانگ و غوغاى پر اشك و آه
بر آمد بناگه يكى قاه قاه
از اين خنده مجلس خموش آمدى
به هر كله اى باز هوش آمدى
نگه كرد اين سوى آن، آن به اين
گه از روى ترديد و گاهى يقين
سرانجام ديدند خندنده كيست
كه او جز كريمخان نبودست و نيست
ــ كه گشته سر او تمامى دهان
به عمق دهان بيضتين اش عيان
نهاده دو تا دست روى شكم
گسسته همى بند تنبان زهم
به پيچش ز قهقاه بى اختيار
نه مانند انسان كه مانند مار
دوچشمش از اين خنده لبريز اشك
شكم گشته پر باد مانند مشك
قريب سه ساعت كريمخان زند
همى زد ز فرط خوشى قاهخند
سر انجام اين خنده سست آمدى
كريمخان خندنده خامش شدى

سئوال عالمان دين از علت خنده كريمخان زند
فقيهان ز حيرت تمامى خموش
نموده همى سيخ جفت دو گوش
كه يارب مر اين خنده از بهر چيست؟
به لبهاى لر خنده از بهر كيست؟
پس از مدتى يك تن از عالمان
ز روى ادب بر گشودى دهان
كة: اى شهريارا، وكيلا ، يلا!
ز عمامه ات دور بادا بلا
هميشه سبيل تو تابيده باد
فلانجاى خصم تو سوزيده باد
زدجال ما جمله در فكرتيم
غريق غم و غصه و وحشتيم
بلرزيم چون بيد و چون كاج ما
و يا بيضه ى مرد حلاج ما
شما را ولى علت خنده چيست
چو فرجام كار تمامى يكيست!

پاسخ كريمخان زند به عالمان دين
چنين گفت با او كريمخان لر
پس از مدتى فكرت و لند و قـُر
كه: يا شيخنا گر چه مخلص لرم
لرى ساده از اهل سيلاخورم
تو اما گمان برده اى من خرم
ز خر هم كمى بنده آنورترم
الا اى فقيه گرانسنگ لاغ
كه پيش تو رحمت به جنس الاغ
گرفتم سرافيل شيپور زد
ز بالا و پائين بسى زور زد
بشد فتق او پاره چونان حقير
برآويخت دو هندوانه، به زير!
گرفتم كه هنگامه ى صور شد
جهان پر ز آهنگ دوردورشد
گرفتم كه ناگاه اهل قبور
بجستند از گورها لخت و عور
به دست آفتابه ز بهر خلا
ز بعد بسى قرن، اما كجا؟!
گرفتم كه دجال والا تبار
به قم شد خر خويشتن را سوار
روان شد زقم جانب اصفهان
غزلخوان و شادان و دلدل كنان
خرى را كه هفتاد فرسنگ طول
بود نيز عرض چنين نره غول
چگونه دهد از شوارع عبور
ــ الا اى فقيه سراپا شعورــ
كند گير در دره ها بيضه اش
شود كنده يكباره سر نيزه اش!!
توقف كند او به گام نخست
شود سخت اوضاع دجال چُست
در اين سرزمين كوههاى بلند
نمايند دجال را كوهبند
كشانند او را ز خر سوى خاك
نمايند او را به خوارى هلاك
.برو دام بر مرغ ديگر بنه
كه من نيستم مرغ دامت، اهه!

راز گشائى از اين حكايتو بيانات فلسفى حكيم قرچولان در باره ظهور حقيقى خر دجال
كنون اى خردمند دانا و هوش
كه كردى تو تمثيل دجال گوش
دو زانو نشين بر زمين از ادب
ببر بهر دانش كمى هم تعب
شنو رازى از مصلح قرچلان
گشاده دو گوش ببسته دهان
مپندار كافسانه باشد حديث
كه گويند دجال زشت و خبيث
در ايران خر خويش بر كار كرد
مر او را بر اين ملك آوار كرد
ز صندوق آورده او را برون
ابا حيله ونيز مكر و فسون
يكى خر كه شكلش نه چندان عجيب
ولى فكرهايش شگفت و غريب
يكى خر كه هفتاد فرسنگ راست
بود خر بدون كم و نيز كاست
مهيبى! بزرگى ! شگفتى! خرى!
خر كم نظيرى! وز اين برترى
يكى خر كه در راس جمهور شد
ابا طبل و تنبور و شيپورشد
ز دجال يكدست فرمان گرفت
به كف بهر سوگند قرآن گرفت
كنون بانگ دجال و صوت خرش
ابا نعره ها و ابا عرعرش
فكنده ست هر گوشه اى ترس و بيم
تو گوئى ز غول و ز ديو رجيم
بگويند: ما اين و آن مى كنيم
چنين مى كنيم و چنان مى كنيم
به آئين آن شيخ راحل شويم
در اين راه هرگز نه كاهل شويم
به قانون اسلام و دين مبين
اگر لازم آيد به روى زمين
زخون رود جوشنده جارى كنيم
ز اسلام مردمسوارى كنيم
بگوئيم تا آتش تير بار
اگر لازم آيد بر آرد دمار
ز پير و جوان و ز خرد و كلان
ز بحر خزر تا به بحر عمان
بسازيم صد گونه بند و قفس
براى كسى كو بر آرد نفس
نمائيم ما قتل زنجيره اى
يكايك! به نوبت! بلى جيره اى
همه شاعران را پريشان كنيم
نويسندگان را به زندان كنيم
بفرموده حضرت رهبرى
همى زير اين تاق نيلوفرى
حرامست تى شرت بى آستين
چه زير زمين و چه روى زمين
زنان را نشانيم اندر سرا
به اذن فقيه و به امر خدا:
چه خوش گفت فردوسى پاكزاد
كه رحمت بر آن تربت پاك باد*
زنان را بود بس همين يك هنر
نشينند و زايند شيران نر**
زن خوب باشد زن حامله
چو شد حامله گردد او كامله
ز روى محبت ببريم دست
گهى چار انگشت و گه نيز شست
بكوبيم شلاق بر پشتها
همى نيز بر چهره ها مشتها
به فتواى مجموع شيخان قم
بسازيم صد گونه بمب اتم
به ضرب كميته به زور بسيج
شوم بنده خرگوش و ايران هويج
ببنديم زين بعد بر ريش غرب
يكى شيشكى چله و چاق و چرب
ترور را همى باز سامان دهيم
به فرمان رهبر فراوان دهيم
همه خاك ايران به آتش كشيم
به فرمانم ملاى جاكش كشيم

پايان سخن ويادى ديگر از كريمخان زند
چنين است اآين دجالها
به ايرانزمين ودر اين سالها
بياد آر اما تو اى دلپسند
تو گفتار پر مغزآن خان زند
بياد آر اما تو اى نازنين
تفاسير قرچول مسند نشين
گرفتم كه دجال بر خر نشست
به مسند همى بار ديگر نشست
گرفتم كه بر مسند خاتمى
نشستن نمودى ابو شلغمى
ولى اندرين مرز و بوم سترگ
گرفتار يك مشت ملاى گرگ
در اين مرز، برتر ز البرز كوه
بود رشته كوهى گروها گروه
نه اندر شمال و نه اندر جنوب
نه جاى طلوع و نه جاى غروب
كشيده به هر گوشه اى دامنش
نه پيداست آفاق پيرامنش
سرش بوسه گاه بلند اختران
به هر گوشه در دامن آسمان
بود صخره هايش ز پولاد سرد
به هر صخره اش قلعه هاى نبرد
چه خوش گفت استاد داناى طوس
كه بر ريش پاكش ز من باد بوس:...
كنارش پر از شهرياران بود
برش پر زخون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوبرخ چاك پيراهنش...***
مپرس ازمن و ديگران كو؟ كجا؟
به هر شهر و هر ديه و هر روستا
مر اين كوه باشد همى عزم خلق
نماد و بلندائى از رزم خلق
در اين كوهها گر سكندر گذشت
به يونان زمين ديگر او بر نكشت
شكستند در سيستان نيزه اش
به بابل كشيدند هم بيضه اش
پس از آن عمر گر چه شبگير كرد
ولى عاقبت توى گل گير كرد
بجا ماند ايران زمين سترگ
عليرغم امواجى از نره گرگ
مغول آمد و قوم تاتار نيز
نه يك بار و ده بار، صد بار نيز
ولى باز هم بيضه ها گير كرد
برفتند با مدتى دير كرد
كنون نوبت حضرت احمدى است
كه گويند پروردگار بدى است
هم او نيز گم مىكند بيضه را
نه تنها همين! بلكه سر نيزه را
ممان اى رفيقا تو اندوهگين
تو از مكر شيخان منبر نشين
كه اين سر زمين جاى دجال نيست
عيان گردد آخر كه بازنده كيست
رسد روزگارى خروشى برين
كه آزاد شد ملك ايرانزمين
كنون گر چه در غربت سوت و كور
بر آور زدل با دو صد شور و نور
سرودى كه شام سيه رفتنى ست
همى شيخ از بعد شه رفتنى است
سرودى كه: ايرانزمين ياد باد
هميشه بر و بومش آباد باد
به قول (وفا) شاعر گوشه گير
كه از هجر ميهن شده زود پير:
نه مازندران بلكه ايران زمين
همه سبز در سبز و آباد باد
بر آن بيرق سرخ و سبز و سپيد
وزان بوسه ى پر گل باد باد
نه معشوق ما اوست پس قلب ما
پر از شور مجنون و فرهاد باد ****
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
بيت از سعدى: گلستان** بيت از فردوسى: شاهنامه*** ابيات از فردوسى: شاهنامه

این منم آخرین ولی فقیه. اسماعیل وفا


اين منم آخرين ولي فقيه
اسماعیل وفا
بنده ام با ثبات تقريبا !
از تمام جهات تقريبا !
كرده ام چونكه «موسوی» را در
انتخابات مات تقريبا
اول اوكرد بنده را قدري!
روي شطرنج «پات» تقريبا
من ولي با «پياده» ـ حزب‌الله ـ
گفتم :«ارواي بابات» تقريبا
ليك اين بنده روبرو هستم
باز با معضلات تقريبا
مشكل از امتي ست كو را نيست
اندكي التفات تقريبا
لاجرم هي بهانه ميگيرد
از همه مشكلات تقريبا
نان طلب ميكند ، وآزادي
مثل اين ترهات تقريبا
خواهد او يك حكومت لائيك
يا از اين مهملات تقريبا
گشته اينسان به كام من چون زهر
طعم شهد حيات تقريبا
آنچنان كزخدا طلب دارم
گاهگاهي وفات تقريبا
او نمي داند و نمي داند
من امامم به ذات تقريبا!
در «كتاب خدا» به وصف من است
همه‌ي «محكمات» تقريبا*
اين منم آخرين ولي فقيه
روي سطح فلات تقريبا!!
وندرين ماجرا گواهانند
جمله‌ي مدركات تقريبا!
نه فقط توي شهرهاي بزرگ
خاصه كوره دهات تقريبا
خوانده ام من رسائل نادر
همه لاطائلات تقريبا
فقه خواندم، و اقه و علم اصول
تا شدم با سوات ! تقريبا
پيروانم تمامه مي باشند
جاني و لوت و لات تقريبا
كور و كر در اطاعت حكمم
جملگي چون «غلات» تقريبا**
گرچه خود اهل امر معروفم
ميكنم منكرات تقريبا
ميزنم گاه پنجه اي بر ساز
توي «شور» و «بيات» تقريبا
منقلي هست وحقه‌اي گلرنگ
سفره سورسات تقريبا
نقل و بادام و پسته و فند ق
گونه گون ميوه جات تقريبا
من ندارم علاقه اي به زنان
غير نوع «بنات» تقريبا***
حورياني كواعب الا تراب****
جمله از ثيبه‌جات تقريبا*****
بنده اهل تواضعم اما
با كمي عنعنات تقريبا
اهل رحم و گذشتم اما آه
بل بگويم برات تقريبا
تالي بنده بود «بن لا دن»
توي شهر «هرات» تقريبا
ميكنم خون منكران جاري
همچو رود «فرات» تقريبا
تير باران به مكتب مخلص
هست راه نجات تقريبا
«رجم» و «اعدام» و«قطع يد» باشد
اوجب الواجبات تقريبا
شمع آجين كنم مخالف را
همچو «عين القضات» تقريبا******
حال ميلياردرم ولي قبلا
بوده ام لات و پات تقريبا
جمع كردم ز مال اين امت
هم ز خمس و زكات تقريبا
گنجي آنسان كه چشم «نادر» شد
خيره اندر «كلات»تقريبا*******
شاعرا ! گرچه سخت شيرين است
شعر تو چون نبات تقريبا!!
ليك هم قافيه، و هم وزن
فاعلن فاعلات تقريبا
گشته كمياب و لاجرم كمتر
زن قلم در دوات تقريبا
گر كني ختم شعر را شاعر
من بگويم برات تقريبا
بخورد توي فرق« شيخعلي»
غم و درد و بلا ت تقريبا!

این شعر در فوریه 2004 سروده شد وبا تغییر کلمه خاتمی به موسوی باز نشرمیگردد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند توضيح:
*محكمات: آيه هاي تغيير ناپذيروجاوداني قرآن
**غلات:به ضم غين و سكون لام جماعتي كه علي ابن ابي طالب راخدا ميدانستند.در اين شعر به عنوان مثال از واژه غلات استفاده شده و نه تشبيه غاليان دوستدار علي باپيروان خامنه اي.
صوفيان و غاليان دوستدار علي در بسياري اوقات عياران ودرويشاني شوريده حال وشاخه اي ازمسلمانان بوده و هستند كه آنان را كاري با آزار خلايق نيست و با شور و حال خود عالمي دارند وگاه در دنياي شعر در وادي اين شور و حال آثار زيبائي پديداورده اند و آنان را وجه مشابهتي با اوباش خلق آزارحكومت آخوندي نيست.
***بنات:دختران
****كواعب الاتراب:نار پستان، وصفي از حوريان بهشت
*****ثيبه:دست نخورده و بكر
******عين القضات:عين القضات همداني عارف و شاعر و فيلسوف بزرگ و نوانديش وشجاع و مسلمان ايراني كه در عنفوان جواني به دست ارتجاع مذهبي دوران خود به وضعي فجيع به قتل رسيد.
*******كلات:نادر شاه افشار ثروت عظيمي از غارت مردمان هند و ديگر كشورها و نيز مالياتهاي وحشيانه و بيرحمانه گرد اورده بود و اين گنج عظيم را در كلات نادري انبار كرده بود. بعدها آقا محمد خان قاجار با شكنجه هاي هولناك بقاياي اين گنج خونين را از بازماندگان نادر باز ستاند.

Tuesday، October 27، 2009

ابراهیم در آتش،1،2،3.اسماعیل وفا یغمائی



ابراهیم در آتش(1)
اسماعیل وفا یغمائی
برای فرح و ابراهیم، برای شکوه آن عشق پایدار

شعر بامن است و درمن
چون قلبم با تپشهایش و جهشهایش
اسب سرخ پیر بی مهار مرتدی، یال افشان
که در سینه ام فارغ ازبی خدایان و کدخدایان به سوی خدامیتازد
با این همه شعرتو نیمه کاره مانده است
نه در خانه، و نه بر نیمکت پارک
و نه در تاریکی تنها ترین بلوار نیمه شب این شهر
نمی آید واز من میگریزد، میگریزد از من
چون صاعقه ای، یا گرد بادی،
در شعر نمی گنجی ای مرد!
که در شعر نمیگنجدنه رنج ات، نه صبوری ات
و نه شکوه آن امید
که در چشمان تولبخندی است که زندگی و عشق را یاری میدهد
و به غرور می آراید
ابراهیمی و در آتش
و آن ایوب که ابراهیم و ایوب در برابر اوچون شعر من به احترام ساکت مانده اند
در شعر نمی گنجی ای مرد
27اکتبر 2009

ابراهیم در آتش(2)
بااین همه شب!
هر نیمه شب از پنجره سرای تو روشنی میتراود وگل
به سوی تو می آیند ابراهیم!
هر شب، هر نیمه شب بیداری و رنج
برادران شهیدت، یاران شهیدت با لبخند و شعله و گل
به سوی تو می آیند ابراهیم!
آن همه رنج و بیداری و بیابان وزندان و زنجیر و غربت
که بردی و کشیدی و سپردی و تحمل کردی
به سوی تو می آیند ابراهیم!
آزادی و عدالت و صلح و عشق
که در سودای تعمیم آنان جنگیدی
به سوی تو می آیند حقیقت و شعور
که به احترام آنان از دروغ و جهل گریختی
و به سوی تو می آید خدا
تا درچشمهایت زمزمه کند
صبح را و آرامش را و خود را
با این همه شب
هر نیمه شب از پنجره سرای تو روشنی میتراود و گل
27 اکتبر 2009


ابراهیم در آتش(3)
تونخواهی مرد ای مرد
با این همه رنج که تر میورزد چون گل کوزه گران
تو نخواهی مرد
چه بودیم ابراهیم !
و چه شدیم و چه خواهیم شد؟
جاری د رشعله های کهکشانی که از زهدان زمان بی پایان زاده شد
منفجر شدیم و ستاره شدیم سوسوزنان
در ژرفای سیاهترین شبهاچرخیدیم و شعله کشیدیم و آواز خواندیم
تا فرود آمدیم در هیئت خاک و سنگ و اسب و گیاه
و تا در هیئت مجاهدی و مبارزی که در سودای آزادی خود را وسعت داد
و اگر مجاهدت نه به طومار و توقیع
بل به وفاداری به حقیقت و شرافت است
هنوز همان مجاهدانیم
همان زخم خوردگانیم
که میسوزیم و میگدازیم و خود را وسعت میدهیم
گوش کن ابراهیم
گوش کن صدای زایش زمان بی پایان را
و زایش کهکشانی را که دو باره در آن زاده میشویم
پستانهای جوان ستارگان هنوز لبریز شیر تازه است سوسوزنان
مینوشیم و بخواب میرویم در لالائی خدا که گاهواره جهان را میجنباند
تابیدار شویم و فرود آئیم دوباره در هیئت خاک و سنگ و گیاه
و تا باز در هیئت مجاهدی، مبارزی که در سودای آزادی خود را وسعت میدهیم
ایکاش میتوانستم خود را منفجر کنم و انچه را میدانم بگویم
اما گوش کن ابراهیم!
گوش کن صدای جهان را که با ما سخن میگوید:
نه در گاهواره میگنجیم و نه در گور!
گوش کن !صدای جهان را
که در او پرورده شدی
که در او پرورده میشوی
که در او پرورده خواهی شد
گوش کن
گوش کن صدای جهان را ابراهیم!
27 اکتبر 2009

Thursday، October 22، 2009

چوپانهای اتمی. اسماعیل وفا


چوپانهای اتمی
اسماعیل وفا

چوپانهای اتمی
گله ها را میچرانند
گله های عظیم را.


نه از دشت خبری است
نه ازکوه ورود
نه از نی هفت بند شبانان
گله ها در شهر میچرند
در شهرهای عظیم و پرشکوه
در ساندویچ فروشیها
سینماها، تئاترها،کتابخانه ها
کافه ها،بارها، تالارهای موسیقی
سالنهای سخنرانی، دمونستراسیونها
سالنهای مد و زیبائی، کارگاهها و کارخانه ها
میادین اسبدوانی، اداره ها، بیمارستانها
دانشگاهها، مدرسه ها و...


دشتها خالی است
{به بیابان رفته ام}
نه گله ای و نه صدای زنگوله ای
نه چوپانی و نه نوای نی هفت بندی
بر دامنه تپه مقابل
«سارتر»، در آفتاب آرمیده است
وبا پلکهای فرو بسته «فایز» خوانی میکند
و هیچکس نمیپرسد
چرا چوپانهای اتمی
گله ها را در شهر میچرانند
در شهرهای عظیم،...
22 اکتبر 2009

Saturday، October 17، 2009

شعری در ستایش دهان تو. اسماعیل وفا

شعری در ستایش دهان تو
اسماعیل وفا
خوشا دهان تو
دهان گشاده تو
سرخگلی لبریزسپید - برف
یا جامی از یاقوت گرم لبالب سپیده دمان عطر آگین
هزار بوسه می توان در آن انباشت
هزاران بوسه
تک به تک و یک به یک
وبه یکباره آن را باز پس گرفت
چون کودکی که یکباره قلکش را وارونه میکند
خوشا دهان تو دهان گشاده تو
سرخگلی لبریز سی و دو تکه از سپیده دم
16 اکتبر 2009

رباعی. اسماعیل وفا

رباعی. اسماعیل وفا
بازیچه بادیم و ندانیم دریغ
درفاجعه شادیم و ندانیم دریغ
در حرف حسین روزگار و به عمل
چون ابن زیادایم و ندانیم دریغ
16 اکتبر 2009

شایعه مرگ فقیه. اسماعیل وفا

شایعه مرگ فقیه!
اسماعیل وفا
گفتند و نیز نوشتند
گویا فقیه شهر به بستر فتاده است
یا آنکه جان خویشتن از دست داده است
فارغ از این هیاهو و غوغای این و آن
پرسیدم از زمان
این جاودانه جاری بی مرز و بیکران
در آن تمام آنچه که بوده ست در جهان
در گوشه ای نهان
با من زمان به خنده چنین گفت:
- ای دوست شایعه ست!
زیرا فقیه شهر
بس سالهاست
کاندر ضمیر و قلب تک تک ملت
مرده ست و جان خویش سپرده است
گیرم جنازه اش بر پاست همچنان
گیرم که چند صباحی باز
برخوان خویش جوجه بلنباند
یا ریش و پشم خویش به منبر
از بهر خلق بجنباند
یا آنکه نیمه شبی چند
بادی به بوق کرده به خلوت
خاتونکی به زیر کشاند
تا صبحگاه بسنباند
اما فقیه شهر
دیریست مرده است
دیریست مرده است
دیریست مرده است....
پانزده اکتبر دو هزار و نه

Friday، October 16، 2009

عاشقانه برای مردگان. اسماعیل وفا یغمایی


عاشقانه برای مردگان
اسماعیل وفا یغمائی
گاهی نیمه شب
وقتی که خفته اند تمام زندگان
بر کاغذهای عطر آگین
برای مردگان شعرهایم را مینویسم
شعرهای عاشقانه ام را
برای زیباترین مردگان
وسپیده دم چون بر میخیزم
میدانم که شعرهایم را خوانده اند
بر میز آشفته از کتابها وقلمها
کاغذها خیس اشکند
اشکهای مردگانی که دوستشان میدارم
16 اکتبر 2009

چقدر ناتوانیم با پیکرهامان.اسماعیل وفا یغمایی

چقدر ناتوانیم با پیکرهامان
اسماعیل وفا یغمایی
تن تو چه اندک است و تن من
تن من چه محدود است و تن تو
و چقدر ناتوانیم با پیکرهامان
برای این عشق، که بسیار است و بی پایان و توانا
در برابر تو
به ناتوانی حیرت میکنم
و ترا مینویسم با کلماتی که مرا مجال میدهند
تا اندک نباشم و نامحدود
تااندک نباشی و نامحدود...
.15 اکتبر 2009

عشق و مرگ و شهد اسماعیل وفا یغمائی


عشق و مرگ و شهد
اسماعیل وفا یغمایی
تام تام تام تام
در زیر چهار ماه عقیقی
مردگان بر طبل میکوبند پیرامون ما
مردگان آشنا با چشمهای بسته ی شاد
در زیر چهار ماه و بیشمار ستاره
مردگان بر طبل های شن میکوبند رقصان و پیچان
پوم پوم پوم پوم
و میان ما و مردگان مشعلهای زرد می سوزند
رقصان و روان
جشن عروسی و مرگ ماست
موج بر میدارد پیکرم چون پلنگی
سینه بر پستانهای تاریکت میسایم
دهانم در دهانت فرومیریزد
لبانم بر لبانت ذوب میشود
و چشمانم درچشمانت میچکد
تام تام تام تام
پوم پوم پوم پوم
باد میوزد و غبار از کتفهایم برمیخیزد
باد میوزد و کتفهایم را جارو میکند
شن میشود پیکرم
غبار میشوم و بر تو فرومیریزم
و غبار میشوی وفرومیریزی
و باد ما را بر میخیزاند و میبرد و فرومیریزد
در بیابانهای بی نام تا ابد
تام تام تام تام
در زیر چهار ماه عقیقی
مردگان بر طبل میکوبند
مردگان آشنا با چشمهای بسته شاد
پوم پوم پوم پوم
16 اکتبر 2009

Wednesday، October 07، 2009

آدرس. اسماعیل وفا یغمایی

آدرس
اسماعیل وفا یغمایی


بعد از خیابان استبداد
می رسی به پیچ ارتجاع
و بعد از آن بلوار انقلاب است
و وسط بولوار، چهار راه آزادی
میپیچی به چپ
و مستقیم مستقیم میروی جلو
از چهار راهی که شارع مکتب
خیابان توجیه را قطع میکند
می گذری
دویست سیصد متر بالاتر
دوباره میپچی به راست

اینجا خیابان قدرت است
و دوباره به چپ، میدان تزویر

اولین خیابان سمت راست را میگیری
و مستقیم مستقیم میروی
ومی بینی شان
هم پا اندازها و هم جنده ها را
و هم جنده بازهای معنون صد در صد مکتبی را
از چهار سوی جهان
با ریش و تسبیح و بی ریش و با سبیل و سامسونت
با کت و شلوار و عبا و عمامه
و تی شرتهای پر نقش و نگار
از مقابل خانه ها و خانمها می گذری
می نگری خانمها را ، واژه ها را
نیمه عریان و مست و منگ و خمار
وشخم خورده و باز آمده از زیر آوار سنگین هزار پیکر

و هزار رجولیت ماه نشان و ستاره نشان
هزار دیوٍث ،هزار جنده باز و هزار پا انداز
و میبینی در اشک
صداقت و راستی را
انسانیت و مهر را
فدا وایثارو.... را
غرقه در سرخاب و ماتیک
و بوی گند عطرها
و بوی شاش جنده بازهای مکتبی
و تکیه میدهی به دیوار
در کنار من که تکیه داده ام به دیوار
وسر بر شانه هم می گذاریم ومیگرییم
و سر بر شانه هم می گذاریم و می گرییم
بیست و نه سپتامبر دو هزار و نه

Sunday، October 04، 2009

شطرنج. اسماعیل وفا یغمایی

شطرنج
اسماعیل وفا یغمایی
در شطرنج بین دو شاه
یا بین دو فقیه
یا بین دو امام
هیچکدام نه بر خاک می افتند
و نه می بازند
این مائیم
ما اسبها و پیلها
ما سربازان وما دژها
وما حتی! شاهان! و وزیران! بیرنگ بفرموده ی بازیچه
که بر خاک می افتیم
که می میریم
که بر قناره کشیده می شویم
در شطرنج بین دو شاه
یا بین دو امام
همیشه مائیم که باخته ایم
همیشه مائیم که می بازیم
همیشه ما
و بازی مرگ آور مقدس
همیشه در بیرون صفحه شطرنج ادامه دارد
بین دو شاه
بین دو فقیه
وبین دو امام
جهارم اکتبر دو هزار و نه

Saturday، September 26، 2009

رازها نمی میرند. اسماعیل وفا


رازها نمی میرند
اسماعیل وفا
چه بسیار راز
چه بسیار رازها درسینه ها
و خاموش می مانیم
می میریم
و غبار میشویم
رازها اما
نه می میرند و نه غبار میشوند
بر می آیند از اعماق خاکها
پر واز کنان چو گله های پرندگان ناپیدا
و نهان شده در همه جا
در آب و آتش و خاک و باد
در اشیاء و آدمیان
ودر انچه هست و هر آنچه نیست

رازها نمی میرند
می مانند و بر ژرفای جهان می افزایند
بر زرفای قلبها و نگاه شاعران
که رازها را میبیند و میشنوند و می بویند و می چشند
که بر پوست رازها دست می سایند
که رازها را در اغوش میکشند
و رازها را میسرایند
چه بسیار راز
چه بسیار رازها....
بیست و شش 2009سپتامبر

نیایش نهانی مرتدان. اسماعیل وفا.

نیایش نهانی مرتدان
اسماعیل وفا

بتاب ای خداوند!
عریان بر جهان
تاجهان
بر تو بتابد
عریان.


بتاب ای خداوند!
بتاب بر رسولان
و کتابهای کهن
وآنانکه خود را رسولان تو می دانند!
بتاب بر ناقوسها و مناره ها و کرناها
بتاب بر دستارها و جامه های رسولا نت
بتاب براعماق دهلیزها و واژه های شعله ور
بتاب برخاکسترها و الماسها
بتاب بر دروغ و حقیقت
بتاب بر قلبهای ما
بر قلبهای تمام ما و نه برگزیدگان!

بتاب تا بر تو بتابند
و حقیقت را بی هیچ حائل نظاره کنیم
بی هیچ حائل حتی حائل برگزیدگان
ونظاره کنیم
یکسانی ونا یکسانی تابش را
نور را در برابر نور
و یا....
که آنانکه
بی نهایت ترا در نهایت خود محصور کردند
زمان را کشتند
خود را یافتند
ترا گم کردند
و ما را گمراه
و آنانکه
نهایت خود را دربی نهایت تو محصور کردند
زمان را باز آفریدند
خود را گم کردند
ترا یافتند
و ما را در راه.


بتاب ای خداوند!
بتاب تا همه چیز با تو بتابد
در تو بتابد
وتاریکی کلمات محو شود
و رسولان خاموش شوند
و صدای تو را بشنویم
و چشمان ما باز گردد
و کتاب جهان گشوده شود
و آدمیان نه کتابهای کهن
که کوهها را تلاوت کنند
ودشتها و دریاها را
وستارگان و صحراها را
و زمین وزمان را
و آسمانها را
و کهکشانها را.


بتا ب ای خداوند!
بتاب که از این همه نهایت و نقمت
خسته ایم
ودلخسته
و شکسته
بتاب تا جهان وبی نهایت کتاب تو
ونو شدن در پی نو شدن پیامبر تو باشد
بتاب تا وجود را تلاوت کنیم
بتاب
تا ترا
تلاوت کنیم!
تا یکدیگر را تلاوت کنیم
ویگانه شویم


بتاب ای خداوند بر چار سوی جهان
بتاب
و بنگر!
که تشنگانند مردمانت!
پس در کوزه هاشان چشمه ساری بجوشان
که گرسنگانند مردمانت
پس در سفره هاشان گندمزاری برویان
که عریانان اند مردمانت به جسم
و فرو پیچیدگان و فرو پوشیدگانند در جان،
پس بپوشان و عریانشان کن
که سوگوارانند مردمانت
پس سورشان باش ولبخندی بر لبهاشان برقصان
که تنهایانند مردمانت
پس بتاب ای خداوند
تا بتابیم و تنها نباشیم
بتاب
ای خداوند.......
9 اکتبر 2006

Thursday، September 24، 2009

غزل مشدی. اسماعیل وفا

غزل مشدی. اسماعیل وفا
یره جون باز شبه اما داره آفتاب مزنه
بعد از این روزای تاریک و بی مهتاب مزنه
اینهمه ماه و ستاره چی مگن تو آسمون
به ماها مگن یره باز دره آفتاب مزنه
خروسا بعد سی سال قوقولیقو باز مخنن
خنه ها ره کیه که جارو کنون آب مزنه
بعد سی سال سیا ،سیا پوشی خورشید خانم
باز دره لپاشو سرخاب و سفیداب مزنه
باز دره ابرواشو ور مداره نمدونه که
ابرواش طعنه به هر خنجر کجتاب مزنه
خورشیده همونیه که گفته حافظ ابرواش
دل مومن رو پیش خدا تو محراب مزنه
باز دره صد دفه گیساشو مرتب مکنه
چشاشم دو دو پی کفشاو جوراب مزنه
پشت کوه همراه خورشید، رستمم داره میاد
پشت هم داره چرا «ندا»ی «سهراب» مزنه
سهرابو این دفه رستم نه ،که شیخا کشتن
از غم اینه چشاش گریه نه، خوناب مزنه
حرمت گنبد سبز !پاشو یره آخرشه
سیدعلی نقش خودشره داره رو آب مزنه
یا امام رضا ببخش! خوبه بدونی که (وفا)
بعد ملا دو سه تا شیشه می ناب مزنه
بیست و چهار سپتامبر دو هزار و نه

Wednesday، September 23، 2009

غزل کوچه باغی مقام معظم. شماره 2. اسماعیل وفا

غزلی کوچه باغی مقام معظم. شماره 2.اسماعیل وفا
جیشیده است خلق به اسبیل و ریش ما
از ترس گشته رنگ رخ ما چو جیش ما
تا لحظه ای زوحشت ملت بیارمم
یاران کجاست! منقل و فور و حشیش ما
گفتند مرده باد! چه کس؟بنده، وای من
وین قلب نرم و نازک و ناز و تی تیش ما
قلبم چنان تپد که گمانم زمان موت
آمد، کجاست موقع مردن کشیش ما؟
از بسکه گه زدم، ز محمد به وحشتم
آه ای مسیح! این تو و این نیز ریش ما
سگ لرزه ای گرفته مرا چون شغال دزد
کز آن بخوان تو حالت زار و پریش ما
ما در کرشمه ایم زوحشت، نظر کنند
یاران به سوی قنبل ما و قمیش ما
ترسم که عاقبت زچنین تند باد سبز
یک لا کنند توده همی پشت و پیش ما
از بعد سی بهار، سر انجام ای دریغ
شده ریده مال تابوی ما و فیتیش ما
کشتیم و سوختیم و دریدیم شخم زد
در خون و اشک خلق، بسی گاب میش ما
تا عاقبت ز کار فرو ماند گاب میش
از آن بتر شکست بخون نیز خیش ما
چون مارگرزه خرد و کلان را گزیده ایم
ای داد و وای بر من و دندان نیش ما
خیسم ز اشک در پس شلوار و پلک خویش
منگر به خنده باز، به مجلس تو نیش ما
این کاخ کاغذین حکومت اگر چه بود
محکم زمیخ ظلم و ز چسب و سریش ما
میلرزد ازغریو و غرنگ خروش خلق
مانند قلب غمزده ی ریش ریش ما
کم کم ز دور بنده نه بیگانه در گریز
حتی فراری اند زما قوم خویش ما
از ریش ما فرار نمودند و جا نماند
حتی یکی شپش ز هزاران شپیش ما
در خانه گربه ای که بسی دوست داشت او
خوابد به وقت خواب همی روی ریش ما
در ابروان فکنده همی خشمگین گره
بی اعتنا به زمزمه ی پیش پیش ما
از بعد شایعات تجاوز گریختند
زاصطبل خانه هم بز و هم قوچ و میش ما
خوابم نمی برد که به کابوس دیده ام
زد مهر مرگ دست خدا روی فیش ما
بی شک که بنده محو شوم بعد من ولی

بنگر همی نشانه ی ما را به کیش ما
تا کیش من بجاست نمیرم که جاریم
چون شاش گاب، گوش نما: فیش فیش ما

Sunday، September 06، 2009

در زیر قناره های قصابان. اسماعیل وفا یغمائی. در چهل و یکمین روز اعتصاب غذا

در زیر قناره های قصابان
اسماعیل وفا یغمائی
در چهل و یکمین روز اعتصاب غذا

http://www.mojahedin.org/links/other/880611_etesab.wmv
ششم سپتامبر دو هزار و نه

دریغا
که دیریست تا سوگند خورده ام
و پیمان نامه شاعران را امضا کرده ام
کز اندوه خویش نسرایم
از روایت رنج خویش،
و درد و دریغ خویش را پنهان کنم
که جهان را و مردمان را به عنایت!
فراتر از کفایت
همیشه خوان پر خون رنج
وسفره سترگ اشک و اندوه گسترده است،
ومباد که شاعران
از درد خویش بر آن چیزی بیفزایند.


دریغا که سوگند خورده ام
که از شادی بسرایم و شعله وشوق
ورنه در زیر این قناره های بیرحم قصابان
در زیر این قناره های بیرحم قصابان
در زیر این قناره های بیرحم قصابان
که پیکرهای رنجور شما فرزندان پاکباز زاد بوم را
چون شمعهائی سرنگون آویخته اند و آویخته اید
چنان می گریستم و فریاد بر می آوردم
تا در اشک و فریاد خویش محو شوم
تا این آدمیخواره قصابان پروار خون و خیانت محو شوند

****
در راههای تلخ تازیانه و توفان وتیغ
در راههای تبر و تیر باران و تبعید
در راههای طلب و طعنه وتهمت
در راههای راهها از پس راهها و دوباره راهها
در راههای چاه ها از پس چاه ها و دوباره چاهها
در راههای پر مه بی مهر و بی ماه و بی محبت
در راههائی که در دو سویش هزار بار جنگیدید
هزار بار کشته شدید
هزار بار خود را به خاک سپردید
و هزار بار بر گورهای خود گریستید و برخاستید
گوشتتان را ،بر آتش فروزان از چربی تان کباب کردند
و اینک قصابانند قصابانند قصابان
هنوز گرسنه وبا معده های شهوتزده و سیری ناپذیر
در دوسوی و هزار سوی جهان
بی هیچ شرمی از خالق و مخلوق
در انتظار به نیش کشیدن آخرین تکه های استخوانهاتان
و دریغا نمی دانند نمی دانند ونمی دانند
کز این استخوانهای تازیانه خورده
وتا مغز استخوان مکیده شده
دیگرسبیلی چرب نخواهد شد
و آتش در گلویشان و زبانشان
چنان زبانه خواهد کشید
که تمام تاریکی به سخن آید.


دریغا
دریغا که سوگند خورده ام
تا از اندوه خویش چیزی نسرایم
دریغا....

Friday، September 04، 2009

در چگونگی ایستادن و نشستن و خوابیدن. اسماعیل وفا یغمایی

در چگونگی انواع ایستادن و نشستن و خوابیدن
اسماعیل وفا یغمایی
بعضی ها دراز کشیده و مدتهاست مرده اند
یعنی به رحمت خدا رفته اند
ولی هنوز فکر می کنند خوابیده اند
و روزی بیدار خواهند شد
بعضی ها راحت خوابیده اند
و خواب میبینند که ایستاده اند
و تبلیغ می کنند که باید ایستاد
بعضی ها چمباتمه زده و چرت می زنند
و گاهی دلشان می خواهد بخوابند و گاهی بایستند
بعضی ها چهار زانو و بعضی ها دو زانو نشسته اند
و دارند فکر می کنند که بایستند یا نایستند
بعضی ها نه ایستاده اند و نه نشسته اند
ولی نمیدانند کجا بایستند
بعضی ها ایستاده اند
و می دانند کجا ایستاده اند
بعضیها ایستاده اند و نمی دانند کجا ایستاده اند
بعضی ها کنار بعضی ها ایستاده اند
و فکر می کنند آن بعضی ها می دانند کجا ایستاده اند
ولی مضحک این است که گاهی آن بعضی ها نمی دانند کجا ایستاده اند
بعضی ها حتی نایستاده اند بلکه ایستانده شده اند
ولی فکر می کنند ایستاده اند
واز بعضی ها که خودشان هم نمی دانند کجا ایستاده اند
سئوال می کنند که کجا ایستاده اند
و در این میان
در میان موسوی و کروبی، و احمدی نژاد و خامنه ای
ومردم ایران و اپوزیسیون خارج کشور و آلترناتیو انقلابی
پیدا کنید هندوانه فروش را
چهارم سپتامبر دو هزار و نه میلادی
طرح کار ترزا مکنزی

Wednesday، September 02، 2009

اسماعیل وفا یغمایی.شعر. گیرم که من سکوت کنم

گیرم که من سکوت کنم
اسماعیل وفا یغمایی
بر این چکاد بی فریاد
گیرم که فریادی بر نیاورم و سکوت کنم
گیرم که خواب خفتگان را بر نیاشوبم
خواب خفتگان و خمار بیداران وخواری خستگان را را،
توفان پر تندرکافر اماسکوت نخواهد کرد
دیوانه وار وچرخان بر مکانها و زمان
با تبرها و تبرداران تاریکش
میرقصد و می آید و می کوبد
بر هزار طبل خونچکان
و میدمد بر هزار کرنای خوف
تشنه ی خونهای خسته و خنجر خورده.


خروس نمیخواند
اگر چه فلق از خون خام چریکان سالخورده سرخ است
خروس نمیخواند
که در انتظارمفسران است
در انتظار مبینان است و محللان
آنانکه طلوع را در کتابهای مرده می جویند ، نه آسمان زنده
و صبح کاذب به لوندی کرشمه میفروشد وکام میبخشد
به پشت افتاده و گشاده ران و شهوتزده
در حلقه راهزنان و راهبانان وکاروانیان و راهبران
و در حلقه قربانی و جلاد
تا از کدام بار گیرد و زادن منجی حرامزاده را مام گردد
آه
گیرم که من سکوت کنم
گیرم که بر چکاد این چشم انداز سکوت کنم
گیرم که خواب خفتگان را بر نیاشوبم
توفان پر تندر اما، آه توفان پر تندر اما....
دوم سپتامبر دو هزار و نه

Wednesday، August 12، 2009

حقیقت. اسماعیل وفا یغمائی

حقیقت
اسماعیل وفا یغمایی
فراتر از کلام من
و خروش تو
و فریاد دیگری
پرنده ایست که بال خواهد گشود
بال گشوده است
با بالهائی درخشانتر از دو شمشیرو دو صاعقه
دو شمشیر خیس خون
و دو صاعقه ی غرق اشک
نیرومند تر از تمام هیاهوها، دروغها
و طبلها و شیپورها و سنج ها
باش تا فرود آید
بر کلام من،یا خروش تو،یا فریاد دیگری
باش تا فرود آید و تائید کند
کلام مرا ،یا خروش ترا،یا فریاد دیگری را
باش تا فرود آید
پرنده ی حقیقت
دوازده اوت دو هزار و نه

طرح ضمیمه. کار ترزا مکنزی

نطع و شمشیر. اسماعیل وفا یغمایی

نطع و شمشیر
اسماعیل وفا یغمایی
سوم اوت دو هزار و نه
زمان نطع است و مکان شمشیر
چه کسی نطع را گسترد؟
چه کسی شمشیر را صیقل داد؟
شاعران سرخپوش در ستایش نطع شعر خواندند،
شاعران و ناطقان و منادیان و طبالان،
و قاریان سیاهجامه در ستایش شمشیر
قاریان ودزخیمان و دفانان و گورکنان
من اما نه سرخپوشم نه سیاهجامه
عریانم عریان عریان چون حقیقت
و فواره های خون برادرانم و خواهرانم
سراپای مرا پوشانده است
سراپای مرثیه های مرا
سراپای بیداریهای مرا
و سراپای کابوسهای مرا
سرشار از سرخپوشان و سیاهجامگان

طرح ضمیمه از چهره سراینده، کار ترزا مکنزی

غزل. اسماعیل وفا یغمائی

غزل
اسماعیل وفا یغمائی
سوم اوت دو هزار و نه
زیبا
لیلا
از خون غازه بر رخ مکش
از شب این شب تاریک
بر ابرو وسمه و بر چشم سورمه
بوی خون می آید بوی خون لیلا
بوی شب می تراود از گیسوانت
شب بخون آغشته
زیبا
لیلا
از خون غازه بر رخ مکش
از این شب شب تاریک
بر ابرو وسمه و بر چشم سورمه
گوش کن صدای شروه باد را
که می گرید در سوگ مردان قبیله مجنون
که می گرید در سوگ زنان قبیله مجنون
که می گرید و خواهد گریست و خواهد گریست و..
طرح ضمیمه از سراینده از ترزا مکنزی

Thursday، July 30، 2009

عاقبت ملت برخاسته است
اسماعیل وفا

گوش دارید به هر سوی جهان
این صدای خلق است
عاقبت ملت برخاسته است
زال و رودابه و سیمرغ نه پنهان که در این میدان اند
خلق توفان، خلق دریا،خلق پیوسته به هم یکسره رستم شده است
بخدا ئی که خداست
آنکه ترسیده نه ما جلاد است
بخدا جلادان میلرزند، می ترسند
پرطنین تر بخروشیم و بجوشیم وبکوشیم
که ما پیروزیم
31/7/2009اسماعیل
وفا

اسماعیل وفا یغمایی وئوای اگر خورشید بر اید خواهرم

وای اگر خورشید بر آید خواهرم
اسماعیل وفا یغمائی
وای اگر خورشید برآید خواهرم
وای اگر خورشید بر آید
از پس اینهمه رنج و رنج و رنج
بزم خوکان است ورقص شغالان
و سور و سرور و عربده مستانه گرگان
در خون تو ریش میخیساند گرگ
و در خون تو سبیل میتاباند شغال
و خوکانند خره کشان و هیاهو کنان
پوزه جنبانان در برکه خون تو
وپیرامون جسد بر خاک افتاده تو
وای اگر خورشید بر آید خواهرم
وای اگر خورشید برآید و حقیقت
وای اگر
بیست و نهم ژوئیه دوهزار و نه

مرثیه شتابزده فریاد.به یاد شهیدان اشرف.اسماعیل وفا یغمائی


مرثیه شتابزده فریاد
اسماعیل وفا یغمائی
بیاد شهیدان مظلوم اشرف
سی ام ژوئیه دو هزار و نه

دکتر «صالح مصطک» انسان خوبی است
و پنجاه پارلمانتر عراقی
ولی تا «مادام کلینتون» در آینه آرایشش را کامل کند
و «پرزیدنت اوباما» قهوه اش را بخورد
سلاخان خواهر دیگر مرا در اشرف بر قناره کشیده اند
وجلادان با سنگ جمجمه برادر مرا له کرده اند
برخیزیم و به خیابانها برویم



اگر چه دیر است و اگر چه دیر است و اگر چه دیراست
بس کنید بازی خون را با کاغذهای بیجان
بس کنید بازی خون را با کاغذهای بیجان،
و لبخندهای سائیده ی وقیح ونجس پیروزی را
بر بیضه سگ هار گر گرفته بیاویزید و گم شوید
این حادثه نیست حادثه نیست حادثه نیست
تصادف دو اتوموبیل نیست
یا پرت شدن الاغی از پرتگاه،
این یک فاجعه نیست فاجعه نیست فاجعه نیست
این خون انسانست برترین معیار هر آرمان
این یک تراژدی است
این قالی خونین در زیر پاهای تاریخ
این قالی سی ساله به رنج آغشته و به اشک شسته
این قالی دوباره تکه تکه خونین «بهارستان» در ویرانی «مدائن»
این قالی که بر آن دوباره مادران و خواهران و فرزندان ما را
با تبر و گرز و سنگ و گلوله می کشند
این قالی پرشکوه آغشته با تراشه های مغزهای متلاشی و نخاعهای گسسته
این قالی به رگبار بسته شده
نخ به نخ و تار بر پود
آمیخته بالحظه ها و روزها و هفته ها و سالها
آمیخته با تحلیل ها و تفسیرها و امیدها و نومیدیها
آمیخته با راستی ها و کژی ها،
بافته شده است
تا فردا سیاستبازان پلید از خون بر رخ غازه کشیده ی معطر
برآن قهوه خوران و گیلاس شامپانی در دست
تخم هم را به ادب نوازش کنند
واز آینده ایران سخن بگویند.



ایکاش با شعر میشد کاری کرد
اما شاعران در این هنگامه ناتوانند
و من نه شاعرم
که آن رهنورد روستائی بی سلاحم
داغ بر کتف وخنجر درسینه و دست بسته
که در برابر چشمانش
گرگها خواهرش را گرم گرم میدرند
و شهوتزده پوزه در خونش می چرخانند
و آن آواره ی در خم کوچه های شهر شگفت الله
ومیهمانی شیعیان خونزنده
که قصابان چربدست شکم برادرش را خالی می کنند
تا از کشمش و برنج و بادام معطرپر کنند
تا بر آتش جنایت و بلاهت نرم نرم بچرخانند و بریان کنند
و در میهمانی کدخدایان سنگدل بر سفره ضیافت عزاداران
بر دندان کشند و ذخیره آخرت اندوزند
و سالها دوباره نوروضه خوانان بر منابرروضه سر کنند



کجایم من؟
کجایم در نخستین پلکان این قرن خونین
در آستانه این آسمان دروغین سفلیسی متعفن
که ابرهایش وهم میبارانند و جنون می رویانند و بلاهت
وفرشتگانش با ساطور و نطع و پیش بند چرمی قصابان فرود می آیند
تابه رسولان اعلام کنند که زندگی انسان
به اندازه گه سگ هم ارزش ندارد
مگر خونش برای ساختن سرخترین ماتیکها و رنگین ترین لباسها
مگر استخوانش برای نوشتن بیانیه ها و اطلاعیه ها ی کاذب
مگر پوستش برای ساختن نرمترین دستمال توالتها
تاسیاستمداران مقدس با آن کون مبارکشان را پاک کنند،
و قحبه ترین ملایان
به شادی اشکهای غمگین ترین مادران سرزمین من
مادران شهیدان اشرف را در آفتابه کنند
خون از دست بشویند
و سپاس گویان با زمزمه
سبحان الله جعل الماء طهورا ولانجسا
[سپاس خدائی را که آب را طاهر گردانید و نه نجس]
و ضو تازه کنند و نماز صبح را تکبیر گویند
و داغ ننگ بر پشت و پیشانی کسی بکوبند
که می گوید
تیغ بر بطن مام میهن منهید
که آزادی آن طفل نامشروع نیست که با قابلگی ارتجاع و امپریالیسم
و با سزارین به دنیا آید،
«زال»ی میباید پرورده امروز و ژرفای این میهن
تا عاشقانه همنفس مام این زاد بوم گردد
تا نرمک نرمک «رودابه» از نطفه یی پاکیزه بار گیرد
و طفل پرورده شود با بند نافی پیوسته به قلب ایران
و طفل پرورده شود با نوازش ماهتاب و مهر ایران
با نوازش نسیم وعطر گمشده ترین گیاهان
با نوازش فرهنگ آشکار و موسیقی نهان
با نوازش آوای لای لای ملت
با نوازش آوای درهم کرد و ترک و فارس و طبری و گیلک
و ترکمان و لر و عرب و بلوچ و سیستانی
با نوازش زییابترین و دوردست ترین آرزوها و نه تنها آرمان
با نوازش طپش قلب عمومی ملت
و «رستم» زاده شود با فریادی که سرود یک ملت است
در هیئت یک ملت بر تمام چهار راهها
و «سیمرغ» برآید
با آسمان بلند آبی و پرچم ایران بر دوش پرشکوه تر از جبرئیل
و آزادی برآید
در هیئت پروردگاری آفریننده تر از خدا
و خدا طلوع کند در دلها و جانها
زنده از آزادی در عصمت باز یافته خویش

****
اگر چه دیرست و اگر چه دیرست و اگر چه دیرست
برخیزیم و به خیابانها برویم
برخیزیم و به خیابانها برویم
برخیزیم و به خیابانها برویم
زیرادکتر «صالح مصطک» انسان خوبی است
و پنجاه پارلمانتر عراقی
ولی تا «مادام کلینتون» در آینه آرایشش را کامل کند
و «پرزیدنت اوباما» قهوه اش را بخورد
سلاخان خواهر دیگر مرا در «اشرف» بر قناره کشیده اند
وجلادان با سنگ جمجمه برادر مرا له کرده اند
بر خیزیم و به خیابانها برویم
سی ام ژوئیه دو هزار و نه

Sunday، July 19، 2009

بر میجهد ولی فقیه. اسماعیل وفا یغمایی


بر میجهد ولی فقیه
اسماعیل وفا یغمائی
به یاد ترانه موسوی که به دست مزدوران ولی فقیه با شقاوت در بیابانهای اطراف قزوین پر پر شد

بر میجهد ولی فقیه
چون سگ
[با عرض معذرت
تصحیح میکنم خطای خودم را
با پوزش از تمام سگان
در چار سوی جهان
بادا به لطف خویش ببخشایندم]


بر میجهد ولی فقیه،
چونان ولی فقیه
هر سان ولی فقیه
پیدا ولی فقیه،
پنهان ولی فقیه
.


بر میجهد
دندان دریده
در خون چریده
سیخ نموده دم
برخاک کوفته
هر چار چنگ و سم


بر میجهدولی فقیه
از چاه
تا ماه،
در زیر ماهتاب
اندر پی سراب


بر میجهد ولی فقیه
چنگی بخون پاک «ندا» الوده
ریشی به خون «ترانه»
دندان به قلب «سهراب»
و بیشمار روشنی آفتاب


بر میجهد ولی فقیه
چونان ولی فقیه
هر سان ولی فقیه
پیدا ولی فقیه
پنهان ولی فقیه
بر میجهد
از قعر چاه تا ماه
بادا که ماه روشن ایران را
دندان زند
گردن دریده رگ بگشاید
وآنرا فروکشد بنشاند
در وحشت سیاه


بر میجهد ولی فقیه
چونان ولی فقیه
اما
از صد هزار بام برآینده
امواج آفتاب
وز صد هزار کوه خروشنده
هرچند نرمک نرمک اما گرم
بانگ هزارها، صدها هزارها شیپور
شیپور انقلاب....
نوزده زوییه دو هزار و نه

Saturday، July 11، 2009

قصیده میر حسینیه موسویه. اسماعیل وفا یغمائی


قصیده میر حسینیه موسویه
اسماعیل وفا یغمائی
فرود آمد از آسمان فیلها
در آمدغلط جمله تحلیلها!!
ندارد اٍثربازهم گر رود
به سوی فلک از زمین فیلها
که مر فیلهای نوین را همی
شود واقعیت ابابیلها
نگه کن! که کژ مژ روندی براه
محلل گران مست و پا تیلها
زدی مهر ابطال دست زمان
به بطلان برخی اباطیلها
به بطلان خروارها حرف مفت
وزین زمره بس شرح و تفصیلها
تو گوئی که محشر رسید و زدند
همی صورها را سرافیلها
نبودی به قرآن بشارت چنین
به تورات نه! نی اناجیلها
نشد آنچه پندار ما بود و شد
دگرگونه تفسیر، تآویلها
زهنگامه احمدی – موسوی
به حیرت سلیمان و چرچیلها
گروهی به باور،که گرمیرحسین
برد گوی سبقت زمندیلها
مکرر شود قصه خاتمی
پس از قالها و پس از قیلها
وز آن پس فقیهان نمایند باز
همی ریشها، چربها ، چیلها
چنان گربه ها بهرغارت همی
نموده همی سیخ اسبیلها
گرفته به کف شاد و خوش بیضه ها
ابا بیضه ها نیز احلیلها
ولی غافل از اینکه دیریست دیر
شکسته شب از نور قندیلها
ولی غافل از این که خلقی است گرد
و بر شانه هایش بسی بیلها
پس از سی بهار سراسر خزان
زکف داده صبر و به تعجیلها
ببسته کمر بهر تدفین شیخ
مر این ازگلان این ازاگیلها
که این «توده» ی خلق «بی هوده»نیست
به قول یکی از اقاویلها!
چنین شد که تا نکبت احمدی
بر آورد سر را ز زنبیلها
بجنبید ملت به هر گوشه ای
روان شد نه اندک ،که چون ایلها
نه چون جویباران کوچک، که گشت
روانه چو آمازن و نیلها
به یزد و خراسان و تبریز و قم
به کرمان و در خطه ی گیلها
صفوفش نه صد متر یا چند صد
که فرسنگها، مایلها، میلها
بکوبید با خون خود مهر خویش
به عمامه ها و به مندیلها
خروشید ملت که: ای مرگ بر
چنین نظم تعزیر و تقتیلها
به فرعونها و به شدادها
به چنگیزها و به قابیلها
به غارت، به ظلمت،به نکبت، فساد
به اجبارها و به تحمیلها
بر آورد فریاد :کاینک رسید
همی دور تغییر و تبدیلها
بغرید :کای شیخ رهبر ببند
از ایرانزمین بار و بندیلها
چو بوزینه کم کن به منبر دگر
تو این قر، تو این غمزه، قنبیلها
«وفا» ای دریغا به پایان رسید
افاعیلها و مفاعیلها
مگرچند بیربط، و بی خاصیت
چو نام تو جمعش:سماعیلها
وزینرو ز کمیابی قافیه،
بیاویز بر میخ غربیلها
که بعد از وفاتت خدا بر صراط
کند در عبور تو تسهیلها
وبخشدترا چند تا حور عین
که اندر شب روز تعطیلها
زآغاز شب تا به وقت اذان
شوی در عبادت توتکمیلها
و در باغ جنت خدا پرکند
دو جیب ترا هم ز آجیلها
یازده ژوئیه دو هزار و نه

Friday، July 03، 2009

ای رهبران کجائید.اسماعیل وفا

ای رهبران کجائی

اسماعیل وفا
3-7-2009
دریا به غرش آمد،با نعره های توفان
اینک خروش ملت،در کوچه و خیابان
اینک تمام خورشید!، اینک تمام جنگل!
اینک تمام تندر، مجموع آذرخشان
اینک تمام دریا،با موجهای چون کوه
اینک هر آنچه ابرست، اینک هر آنچه باران
این اوست آنکه خواند: آزادی بزنجیر
با صد هزار فریاد، باز از گلوی ایران
از قله های «البرز» تا« شیر کوه» و «کرکس»
ازپهنه «بشاگرد»، تا ارتفاع «تفتان»
از ساحل «ارس» تا، «اروند رود» و «کارون»
از پهنه »خزر» تا، «ایرانخلیج» و «عمان»
«ایرانخلیج» گویم کز فارس نیست کو هست
میراث ترک و کرد و لرها و ترکمانان
میراث اهل طالش میراث گیل گیلان
یا مردم سکستان یا اهل خوبدستان
ما گرچه فارس یا ترک،نوشیده ایم زآغاز
شیر برادری از یک مادر و دو پستان
این مام ماست اینک،خنجر به پشت و خونین
در زیر تیغ و طعن دزدان و زن بمزدان
مشتی عمامه بر سر،تخم حرام تاریخ
پروردگان افعی درخاک کژدمستان
پروده ی رذالت،سر تا به پا شقاوت
زنده به قتل و داروسرکوب و بند و زندان
آئینشان خرافات آفت ترین آفات
چون لشکر ملخ در زیباترین گلستان
این مام ماست اینک! رودابه ی خجسته
چون شیر شرزه دررزم افشانده یال و غران
این اوست انکه خواند از نای ما نوای
پیروز باد ملت جاوید باد ایران
این اوست آنکه جنگد، اندر پی رهائی
در هر سرا و خانه،درکوچه، کوی میدان
در رشت ویزد و تبریز،در تربت و طبس تا
قزوین و خاش و زابل، شهر ری و سراوان
این اوست انکه خواند، یکصف شوید یکصف
یعنی تمام ایران، در جنگ با فقیهان
یعنی تمامت نور در جنگ با سیاهی
یعنی تمام یزدان ضد تمام شیطان
این ملت است ملت، این میهن است میهن
برخاسته خروشان، آماده و بفرمان
اما شما کجائید؟تا رهبری نمائید؟
ای رهبران پیدا ای رهبران پنهان

Monday، June 29، 2009

این یه انقلابه. اسماعیل وفا یغمایی


این یه انقلابه
اسماعیل وفا یغمایی
با کمک
از تکنیک ها ی شعرها وترانه های خیابانی سیاهپوستان و به خاکپای عزیز و مقدس مردم ایران

تمام درختای عالمو باتون کنین
هرچی فلفله گاز آشک اور
هرچی تفنگه فشنگ بذارین و به سینه ما در کنین
اما این یه انقلابه
****
هر چی سگه بخرین و لباس گزمه بپوشنین
قلاده قاتلارو واز کنین
پوز بند شغالای مسلحتونو
اما این یک انقلابه
****
هی منتقد کشتین و مخالف .و مبارز
هی دانشجو کشتین ونویسنده و روشنگر
هی کرد کشتین و ترکمن وفارس و بلوچ وترک
اما این یه انقلابه
****
نون رو از سفره ها دزدیدین و لبخندو از رو لبا
بچه های مردمو ده تا ده تا به گلوله بستین
دار زدین ، زندون کردین شکنجه کردین، تجاوز کردین
اما این یه انقلابه
****
خواهرای کوچیکمونو کشتین
برادرامونو دار زدین
پدرا و مادرای پیرمونو دق دادین
اما این یه انقلابه
****
ده هزار تا زن خیابونی رو کردین صد هزار تا و دویس هزارتا
صدهزار تا معتادو کردین چند میلیون
یه میلیون بیکارو کردین میلیونا
اما این یه انقلابه
****
خاک این میهن شوره از بس اشکامونو ریختیم
خاک این میهن سرخه از بس روش خونمونو ریختین
خاک این میهن تلخه هر جا که شما پاتونو گذاشتین
اما این یه انقلابه
***
آهای شب شبه هنوز! شبه شب
اما یه دریا ستاره تو آسمون داره ورجه ورجه میکنه
میخوام تا صب تا صب ساز دهنی قراضمو بزنم و بخونم
اما این یه انقلابه
****
سازمن مث خود من پیر ومث خودم آواره دنیاس
بیشتر از صدتا از رفیقای شهیدم قدیما تو این ساز فوت کردن
لب که رو سازم میذارم گرمی لباشونو حس می کنم
و اشکم سرازیر میشه
اما این یه انقلابه
****
هر چی میخاد پیش بیاد بذا پیش بیاد
اما خط کشیده شده خط کشیده شده
بعد سی سال همه مردم اینطرف همه دیوثا اونطرف
اما این یه انقلابه
****
خط که کشیده شد کشیده شد دیگه کشیده شد دیگه
چراغا دارن با هم میسوزن تو خونه ها، صداها تو خیابونا
آهای چه کیفی داره ای ی ی خداااااچه کیفی داره
اما این یه انقلابه
****
هی هی هی نیگا کنین این یه موج نیس تموم دریاس
هی هی هی این یه شمع نیس تموم خورشیده
هی هی هی نیگا کنین این یه نفر و یه گروه نیس تموم ملتن
اما این یه انقلابه
****
بلند میشه بلند میشه و میغره ومیشورونه
شعله میکشه و گر میگیره و میسوزونه
میمیره و زنده میشه و داغونتون میکنه
اما این یه انقلابه
****
آهای که چقد خوشخالم خدا من و این ساز قراضه ام
آهای که بعد از سی سال اونقده خندیدم که صورتم خیس اشک شد
آهای که میخوام تا صب در تموم خونه ها و زیر تموم پنجره هاساز بزنم و بخونم
اما این یه انقلابه
اما این یه انقلابه....
بیست و نهم زوئن دو هزار و نه

Saturday، June 27، 2009

اسماعیل وفا. شبگاه وقتی ماه میبارد. به یاد علی امیر کبیر


شبگاه وقتب ماه میبارد
اسماعیل وفا
به یاد برادرم امیر
شانزده تیر سال هزار و سیصد و شصت و دو
از مجموعه شعر منتشر شده حصار


شب گاه وقتی ماه می بارد
با قطره های روشن مهتاب
در سایه تاریک نخل پیر
در مهمانی اشباح خونینی که میرقصندم اندر یاد

من دشنه یاد ترا از سینه خود میکشم بیرون و در فواره های خون
رقص ترا بر دار میبینم
در قاه قاه خنده مشتی پلید گول سنگین دل
که پای می کوبند بر این خاک
رقص ترا بر دار میبینم
زیر نگاه وحشی خورشید تابستان هفت تیر
و ضربه های قلب تو
با ضربه های اخرین قلب ان فرتوت ان بیمار
که دوخته چشمان خود ناباورانه بر فراز دار
در گوشهایم مینوازد تلخترف سنگین ترین سمفونی مرگ و هراس و درد را هر دم
ودر سکوت دشت
آوای او در گوشهای من هزاران بار میپیچد
ای وای کشتندش
در ماه و دشت و ابر هم فریاد میپیچد
ای وای کشتندش

انگاه
رقص هزاران روح خونین در ضمیر خسته ام اغاز می گردد میان دشت در مهتاب
***
شبگاه وقتب مبرود از نیمه و مهتاب می میرد
و سایه تاریک نخل پیر را تاریکی صحرا فرو گیرد
من دشنه یاد ترا در سینه خود می فشارم باز
واواز خوانان باز می گردم ز راهی دور
***
روزی فراز آید
در غرش رعدی که خواهد تاخت از این خاک بر این خاک مرگ آور
من میکشم از سینه خود تیغه خونین این خنجر
تا در نشانم باز
بر گرده خصمان
تا آنزمان
این تیغه هرچندم به سینه سخت آزارد
اما مرا از مرگ تا آن لحظه آن میعاد
دانم نگه دارد
______________
عکسهائی از امیر
عکس اول نفر دوم از سمت راست سال 1351
عکس دوم آخرین نفر.خاش سال 1342
عکس آخر
نفر نشسته سال 1356 یزد

زیباترین سرود جهان.اسماعیل وفا یغمائی


زیباترین سرود جهان
اسماعیل وفا
در تمام طول این عمر
در تمام طول این راهها و راهها و راهها
این سرودی بود که می خواستم بشنوم
زیباتر از سرودهای تمام شاعران جهان
سرود غرش در هم آمیخته توست ای ملت! ای مردم
با هجاهای درهم رودها و توفانها و اقیانوسها
و رعدها و آذرخشان تمام زمانهای جهان
و هیاهای تمام زندگان و کشتگان و مردگان این میهن
که در کنار یکدیگر می پیمایند
این قامتی بود که می خواستم ببینم
زیباتر و عظیم تر از قامت تمام کوههای جهان
و بر افراشته تا دورترین ارتفاعی که در آن
در میان عقابها و ستارگان و هواهای تازه آزادی خانه دارد
قامت مشترک توست ای ملت! ای مردم
برافراشته در برابر ستم دریده چشم
این سرودی بود که می خواستم بشنوم
و این قامتی بود که می خواستم ببینم
ای ملت! ای ملت ایران
سرودت خاموش مباد
تا صدای فقیه را در گلو خرد کند
و قامتت خم نخواهد شد
تا قامت استبداد را خم آورد
اسماعیل وفا. نوزده ژوئن دو هزار و نه

نه ندا نمرده است.بیاد ندا آق سلطان

نه ! «ندا» نمرده است
اسماعیل وفا
نه! هزار بارنه!
صد هزار بار نه!
ندا نمرده است
گرچه چنگ و ریش شیخک پلید، این یزید پست و پیر
این شریر روزگارما بخون او خضاب شد
گرچه در میان ابرهای سرخفام و سربگون مرگ
ناگهان نهان،تکه ای ز آفتاب شد
آتشی که در رگان پاک او زبانه میکشید
کی فسرده است کی فسرده است
نه! هزار بار نه ندا نمرده است
جویبار خون پاک او
در میان موجهای خشم ملت بزرگ ما
گرم و داغ و آتشین و خشمگین چو رود میشود
نام او چو آخرین کلامش از دهان خونچکان و قلب خونفشان او
بر لبان و درترنم و خروش قلبها
در تمام شهرها،در تمام کوچه ها در تمام پشت بامها
در خروش از پی خروش در قیام ملت از پی قیام
رعد میشود،آذرخش می شود ، سرود می شود
آتشی که از رگان او بخاک ریخت
عاقبت میان دستهای مردمان
رو به سوی کاخهای ظلم شیخکان
شعله زارهای سرب داغ پر زدود میشود
نه! هزار بارنه!
صد هزار بار نه!
ندا نمرده است
رود میشود ندا سرود میشود ندا
شعله زارهای خشم پرزدود می شود ندا
عاقبت پس از رهی که دیر و دور نیست
انقلاب و آفتاب می شود ندا
بیست و سوم زوئن دو هزار و نه

مثل تمام دیکتاتورهای دیوث. اسماعیل وفا یغمائی


مثل تمام دیکتاتورهای دیوث
اسماعیل وفا

مردم با سلام و سرود شروع می کنند
و با سلاح وبه پایان میرسانند
وچون «پابلو نرودا» در «چکامه» هایش
برای پیاز و بیل وملاقه شعر سروده است
و فرموده است
شاعری که نتواند برای چنگال و قاشق و میخ شعر بسراید
شاعر نیست
و شاعری که نان مردم را خورده باشد
و در برابر خون مردم سکوت کند خائن است
و شاعری که با بیرحمانه ترین کلمات
از مهر و صلح ورحم دفاع نکند بزدل است
من هم در کشاکش مردم با زالوهای شکمپا ساده میسرایم
پس گوش کنید
شما: شپشهای چاق پیراهن بو گرفته تاریخ
شما: ککهایٍ حرامزاده شلوار گه گرفته ارتجاع
شما: گال های گند زده بیضه های قارچ گرفته بیمار مذهب
شما: سوسکهای عمیق ترین خلاهای عتیق
شما: آخوندهای قرمساق
که میهن ما چون دسته گلی بدامنتان پرتاب شد
و آنرا به گند کشاندید
و آن را به درد و داغ و سوگ نشاندید
شما: جاکشهائی که برای چند روز حکومت بیشتر
چند روز غارت بیشتر
چند روز شکمچرانی بیشتر
چند روز دیوثی بیشتر
مردم را با چماق و گلوله می کوبید
قلب زنان را با کارد می درید
در خیابانها دهن پاره می کنید و سر میبرید
شما: که پسران این سرزمین را با گیسوان مادرانشان به دار میکشید
و با استخوان پدران مقتول جمجمه دخترانشان را خرد می کنید
شما: که جنین را در رحم مادر ش به گلوله بستید
و ریشهای کثافتتان را با خون ما خضاب بستید
شما: که از مهرهای پشت کودکان ایران تسبیح ساخته اید
و از پوست آنها سجاده
وشما که به عبث فکر می کنید و فکر می کنید و فکر می کنید
ملتی را می شود با کارد و چماق و گلوله متوقف کرد
مثل تمام دیکتاتورهای دیوث
اشتباه می کنید !و اشتباه می کنید !و اشتباه می کنید!
این ملت این ملت زیبا
این زنان و این مردان و این مردم
این مردم که تنها صلح می خواهند و آزادی و امنیت
این مردم که هوای تازه می خواهند
و از شما دیگربه استفراغ دچار شده اند
با سلام و سرود و ترانه شروع می کنند
با زمزمه و لبخند حتی بر روی شما دیوث ترین دیوثها
و وقتی میزنیدشان و میکشیدشان و میدریدشان
مطمئن باشید مطمئن باشید
دیگر سلام نخواهند کرد و سرود و ترانه نخواهند خواند
و زمزمه ها و لبخندهاشان محو خواهد شد
وآنوقت خواهید دید
که صورتهاشان رنگ پولاد خواهد گرفت
و از دستهاشان سلاح جوانه خواهد زد
و زیر گامهای شکست ناپذیرشان
شما: خیکهای متورم گه را
شما: کیسه های تاریخی ادرار را
خواهند ترکاند
وسرتاسر ایران را با باروت گند زدائی خواهند کرد
و مطمئن باشید مطمئن باشید شما دیوثها
که مردم
با سرود شروع خواهند کرد
و با سلاح بپایان خواهند رساند
بیست و شش ژوئن دو هزار و نه

پروردگارا درب دوزخت را باز کن.اسماعیل وفا

پروردگارا درب دوزخت را باز کن
اسماعیل وفا

پروردگارا
پیش از این سروده بودم
دوزخ را باور ندارم
خالا از تو می خواهم
دوزخی بنا کنی.دوزخی شعله ور
و چند روزی دربش را بازکنی
زیرا یک ملت در خال انقلاب است
و برای سوزاندن جنازه های ملایانی که ملت را به گلوله می بندند
تنها آتش دوزخ تو کفایت می کند
و تنها تو ی توانی با عدالت زباله ها را بسوزانی
پروردگارا
چند روزی درب دوزخت را باز کن
که اگر لاشه های اینان بر زمین بماند
هم دنیا را به گند می کشد
و هم آخرت را
پروردگارا
چند روزی درب دوزخت را باز کن
و دوباره درب آنرا ببند
با هفت قفل آهنین بر آن
و کلیدهایش را
به اعماق دورترین کهکشان پرتاب کن

22 ژوئن 2009

Saturday، June 13، 2009

مکاشفه. بمناسبت انتخابات 88 ایران

مكاشفه
اسماعیل وفا

درميان شعرهاي شاه نعمت الله ولي شاعر و عارف مشهور شعري هست با مطلع« قدرت كردگار مي بينم» كه بنا بر اعتقاد معتقدانش، در آن با مكاشفه اي صوفيانه اوضاع آينده را پيش بيني كرده است.از جمله در حوالي به اصطلاح انقلاب! در سال 57 جار و جنجالي راه افتاده بود كه حضرت درويش بزرگوارما، سقوط سلطنت و ظهور خميني را پيش بيني كرده است.
من چندان اهل شعر طنز نيستم ،ولي از آنجا كه اجداد ما گفته اند«اندكي شادي بايد» با مشاهده اوضاع اين روزها در ايران، و پیروزی معجزه آسای احمدی نزاد، مددي از ذوق شاه نعمت الله گرفته و مكاشفه اي كرده ام كه مي خوانيد، قسمت اول این مکاشفه جدید الولاده و قسمت دوم آن قدیمی است که هر دو باهم یکدیگر را تکمیل می کنند.
اسماعيل وفا
مکاشفه
به مناسبت فتح المبین آسید محمود و آسید علی
هفت اختر به كار مي ببينم
چرخش روزگار مي بينم
قدرت كردگار و مهر رسول
لطف هشت و چهار ميبينم
آسمان را چنان زمین عجبا
من بحال دوار میبینم
شش جهت را زهر جهت نگرم
بنده تاریک و تار میبینم
شتر و گاو و خرس و خوک و گراز
کژدم و مور و مار میبینم
کرگدنهای پشمدار و عجیب
پیل ماموت وار میبینم
ببر دندان گراز و همره آن
شیخ عمامه دار میبینم
جولان عبا و ریش و قبا
هرکران هر دیار میبینم
سیدعلی را سوار بر محمود
روی ملت سوار میبینم
موسوی را کنار اهل و عیال
دیده ها اشکبار میبینم
سبزعلی را کنار کروبی
خسته و دلفکار میبینم
هاشمی را به کار ارسال
چک و ارز و دلار میبینم
توی رخساره اپوزیسیون
حالت انتظار میبینم
دول غرب را به حالاتی
مضحک و خنده دار میبینم
میخ اسلام را به لطف خدا
محکم و استوار میبینم
شق و رق و بلند و سیخ و قطور
گوئیا من منار می بینم
داخل مملکت به هر شهری
باز زندان و دار میبینم
باز تعزیز و باز هم تقتیل
باز هم سنگسار میبینم
باز هم قطع پا و دست و دو چشم
باز هم سنگسار میبینم
گشت ارشاد را به هر برزن
بی عنان و مهار میبینم
سکه ظلم را چو سکه ی زر
سخت با اعتبار میبینم
اندکی دورتر ولی عجبا
نه نهان!، آشكار مي بينم!
در ميان فلك به وقت رصد
نجم دنباله دار ميبينم !
در سماوات من ملائك را
همه در انتظار مي بينم
آخدار را گره به پيشاني
پشت دو ربين به كار ميبينم
دست او روي تكمه‌ي تاريخ
بنده بس بيقرار ميبينم
ريش او سخت در هم است و سبيل
شق شده ، تابدار مي بينم
«زهره» را با «زحل» مقارن هم
باز روي مدار مي بينم
آسمان پر زرعد و برق و زمين
پر زگرد و غبار مي بينم
يك طرف قاه قاه و از يكسو
گريه‌ي زار زار مي بينم
آتش و دود و شعله، همره آن
گل و برگ و بهار مي بينم
تانك و توپ و تفتگ و خمپاره
عود و چنگ و سه تار ميبينم
ني و تنبور و تار ميشنوم
شرر تير بار مي بينم
نغمه‌ي دف بگوشم ايد ونيز
آتش انفجار مي بينم
عجبا !توي هر خياباني
مردمي بي شمار مي بينم
اقيانوسي از صدا و سرود
صد هزاران هزار مي بينم
مرگ بر شيخ ارتجاعي را
بر زبانها شعار مي بينم
متعجب «امام راحل»را
توي «دارالبوار» مي بينم
«احمدك» را كنار بابايش
به دوچشم آبشار مي بينم
بند تنبان پاسداران را
من به حال فرار مي بينم
همچو شيران وطن پرستان را
همه ظالم شكار مي بينم
بعد از ان مايه رنج، شكر خدا
همه را پايدار ميبينم
خلق را و دلاورانش را
بهر هم بيقرار مي بينم
غرقه در ماچ و بوسهاي عجيب
غرقه در افتخار مي بينم
ليك عمامه فقيهان را
عجبا !آبدار مي بينم
زير عمامه كله هاشان را
من به حال دوار ميبينم
گله هاي فراري آخوند
توي هر كوهسار مي بينم
خلق را با كمندي اندر كف
همچو رستم به كار ميبينم
رستم ار گور خر شكار نمود
اين به صيد حمار مي بينم
آن دو چيز نهان! ملا را
مرتعش لرزه دار مي بينم
هفت جاي عيان او را نيز
زرد و زرچوبه وار مي بينم
شيخ را بعد منبر از وحشت
بر فراز منار مي‌بينم
وز فراز منار يا عجبا!
روي شاخ چنار مي بينم
سيد علي را عصا زنان،تق تق
سخت زار و نزار مي بينم
آخر كار و بار او را چون
ـپدر تاجدار مي بينم
وضع اصحاب استحاله چنان
شيخ چرخشمدار مي بينم
سكه ي شيخ را چو سكه ي شاه
سخت بي اعتبار مي بينم
شيخ مردم سوار را تقدير
عاقبت چون حمار ميبينم
توي هر كوچه كودكان را من
روي ملا سوار ميبينم
خر لنگ كمينه چي ها را
مانده توي گدار مي بينم
آن بسيجي بينوا را نيز
توي يك غار تار مي بينم
ظلم ساقط شده ست و شيخ سقط
عدل را استوار مي بينم
خلق را در سراسر ايران
صاحب اين ديار مي بينم
تركمن كرد، ترك وفارس ،بلوچ
همه را كامگار ميبينم
دست در دست ،شاد و رقص كنان
همگي را برار مي بينم
نه دري بسته نه دلي غمگين
خلق را شاد خوار ميبينم
«ماچ مفت است» ميزند چاووش
توي بازار جار، ميبينم
شاد و خوش، سير و پر، رها آزاد
خلق را نو نوار مي بينم
پسران همچو سرو سبز و رشيد
همه را شادخوار مي بينم
دختران را رخان خوب و قشنگ
گل باغ بهار مي بينم
چه بدون حجاب يا با آن
قمر ده ـ چهار مي بينم
زين همه حسن در سراسر شهر
شاعران را به كار ميبينم
هي سرودند از تفنگ و فشنگ
حال در وصف يار مي بينم
زردي زعفران ز هر رخسار
رفته ،به به انار مي بينم!!
خوانچه هائي ز سيب و آلو وموز
هر كران بي شمار مي بينم
حاج بادام و پشمك و قطاب
پرتقال و خيار مي بينم
دود عود است و كندر و اسفند
كه بر آيد ز نار مي بينم
كوري چشم شيخ ،صدها ديگ
روي آتش به بار مي بينم
همه از مرغ و جوجه پر اما
شيخ را روزه دار مي بينم
مي خورد خلق، «نوش جانش باد!»
ملي است اين شعار، مي بينم
بعد عمري كه شيخ كوفت نمو
د«قدرت كردگار مي بينم»
مرغ در قاب و شيخ را از جوع
همچنان گرگ هار مي بينم
ليك اندر دماغ ملاها
همچو اشتر مهار مي بينم
برد آن چيز ناز را لولو!
سهم او زهر مار مي بينم
نوبت مردم است و آزادي
لطف پروردگار مي بينم
الغرض سر نوشت ايران
رابا بهي سازگار مي بينم

Friday، June 12، 2009

معرفت. اسماعیل وفا


معرفت
اسماعیل وفا

آبی، آب آب
سراسر،آرمیده در دریا
مواج
وروان
و پویان
و می اندیشی،
جاودان!
جاودانه نیستی اما
که مخلوقی و مرکب و ویران شونده
چون گیاه و ستاره و کوه
وگاوی که بر دامنه کوهسار به چراست،
و چون آبهای جوانی نرمک نرمک فرو کشند
تا کتفها و کمرگاه و زانوان ساقها
خود را میبینی وسنگینی خود را حس میکنی
ودر آبهای خاکستری، خود را می نگری
سیمای خسته خود را پس از آنهمه قرنها
کتفهای خود را چون دو باروی ویران و خیس
به دور از گیسوان خیس پریان دریائی،
دستها و بازوان خود را
که آنهمه آبها و قرنها و افقها را در نوردید
از جزیره ای تا جزیره ای
از قاره ای تا قاره ای
از اقیانوسی تا اقیانوسی
و هماواز
با تندرها وپوشیده از پرتوهای ساطور گون ماه
و در خروش و فریاد
از خردی و تنگجائی بیکرانه ترین اقیانوسهای زمین
که بازوان جوانی ات
در عطش شکافتن امواج کهکشانها می سوخت
وآبها فرو کشیدند
در عجز از مقابله با ساعت دیواری قدیمی
که بر دیواره نامرئی افق و بر فراز موجها آویخته بود.


فرو می غلتی
فرو می غلتم چون نهنگی
خرد می شوم در زیر سنگینی خویش و بر میایم
وآبها فرا می آیند
فراتر و فراتروفراتر
تا آنجا که امواج محدود بر آبهای نامحدود آسمان سینه کشند
و مجالی فراهم آورند، شاید
از دلتای زمین، و این همه اشباح و آواهای ناهنجار
تادریائی بی پایان....
دوازده ژوئن دو هزار ونه

Saturday، June 06، 2009

اسماعیل وفا. در کارگه شیخ علی رفتم دوش

انتخابات
اسماعیل وفا
در کارگاه شیخ علی رفتم دوش
دیدم دو هزار کان دیدا به خروش
گفتند تمام، ما همه مختلفیم
لکن به ولی امر خود بسته دو گوش
****
ما لعبتک و شیخ علی لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
افتیم به امر او به صندوق،گهی
با ریش تراشیده،گهی ریش دراز
****
یکچند زهاشمی به فریاد شدیم
یک چند زخاتمی کمی شاد شدیم
یک دور ز احمدی بس آباد شدیم
بینیم ز موسوی که بر باد شدیم!1
***
تغییر کند رئیس جمهور ولی
بر جاست به تخت دین همی شیخ علی
ای دوست بدان از این سبب بیهوده ست
این بازی انتخاب جان مملی
****
تا شیخ بجاست بر سریر بیداد
تاملت ما نگردد از بند آزاد
این بازی بیهوده نباشد غیر از
آرایش تازه ی رخ استبداد

***
چار آینه گرد چهره ی شیخ علی
جمله چو غلام و شیخعلی همچو ولی
گه اینه اش هاشمی و خاتمی است

گه احمدی و میر حسین است، بلی!!

پنجم ماه ژوئن دو هزار و نه