
چون کسی به سفر میرود
اسماعیل وفا
چون کسی به سفر میرود
چون کلید در قفل می چرخد ودر بسته میشود
پرده ها میگریند و پنجره ها بغض میکنند
صندلی ها گردا گرد میز نگران بر جای می مانند
و ظرفهای اشپزخانه و کاردها و چنگالها
و ان بالاتر حوله های اویخته بر دیوار
چون کسی به سفر میرود
سکوت دیوارها لبریز سئوال می شود
نور غمگین پریده رنگ بر فرش قدیمی می تپد
و هوا عطر تن به سفر رفته را
می بوید و فراموش می کند
هیچکس نمی داند. هیچکس
حتی مردگان
که بسیار مسافران باز نیامده
به کجا سفر کرده اند
و سایه هاشان در کجا محو شده است
هیچکس نمی داند هیچکس
تنها زمان جاودان می داند
زمان جاودان که چون شهریاری بیکران
در همه جا ایستاده است
با پلکهای بسته و بیدارش
چون کسی به سفر میرود....
دوازدهم فوریه 2007
اسماعیل وفا
چون کسی به سفر میرود
چون کلید در قفل می چرخد ودر بسته میشود
پرده ها میگریند و پنجره ها بغض میکنند
صندلی ها گردا گرد میز نگران بر جای می مانند
و ظرفهای اشپزخانه و کاردها و چنگالها
و ان بالاتر حوله های اویخته بر دیوار
چون کسی به سفر میرود
سکوت دیوارها لبریز سئوال می شود
نور غمگین پریده رنگ بر فرش قدیمی می تپد
و هوا عطر تن به سفر رفته را
می بوید و فراموش می کند
هیچکس نمی داند. هیچکس
حتی مردگان
که بسیار مسافران باز نیامده
به کجا سفر کرده اند
و سایه هاشان در کجا محو شده است
هیچکس نمی داند هیچکس
تنها زمان جاودان می داند
زمان جاودان که چون شهریاری بیکران
در همه جا ایستاده است
با پلکهای بسته و بیدارش
چون کسی به سفر میرود....
دوازدهم فوریه 2007
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر