چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۴

با عرض معذرت از جاکشها... اسماعیل وفا یغمائی


بمبها که فرو میریزند
دهان کودک شیر خوار

بر پستان مادرش ذوب میشود و میترکد
و تازه عروس در حجله خاکستر میشود
حتی آژیری در کار نیست
تنها رمبش است و غبارو وحشت

جاکشها نمی فهمند!

**

بمبها که فرو میریزند

دست کارگر

و تکه نانی که به دهان گرسنه اش برده است

هردو ذغال میشوند
وکارخانه ها ویران میشوند در کنار کشتزارهای بیرمق

جاکشها نمی فهمند

**

بمبها که فرو میریزند

اشکها و چشمها هر دو بخار میشوند

وششها در درون قفسه سینه میسوزند و

و دود از حدقه جمجمه های دود زده بیرون میزند

جاکشها نمی فهمند

**

بمبها که فرو میریزند

گرسنگی در خیابان دستاغوش مرگ میرقصد

آخوندها در پناهگاههای ضد بمب تسبیح میگردانند

بولتون قهوه اش را مینوشد

اپوزیسیون!! انعکاس مطبوعاتی میگیرد

و مفتخورها زیر تخم جهانخواران به امید فتح
گرگم به هوا بازی میکنند

جاکشها نمی فهمند.

**

بمبها که فرو میریزند

در پاریس و لندن و اتاوا و سیدنی و کلن هوا خوبست
خطری نیست
کارها بسامان است

شب کنسرت مادوناست

صبح میتوان قهوهای نوشید

عصر به کنفراس هجده هزاروچهاردهم رئیس جمهور رفت
و سی وسه هزار و هفتصد هشتاد و هفت بار کلمه آزادی رابگوش کشید

و شب در همان حوالی شکاری تازه به تور زد

جاکشها این را نمی فهمند

جاکشها این را نمی فهمند

و جاکشها نمی فهمند وسالهاست نمی خواهند بفهمند

ملتی هست که میجنگد
[ بی نیاز به گریختگان سالیان دور
و مدعیان دائمی
بی نیاز به ناجیانی که از بمباران ملت و میهن خویش شادند و قبراق
بی نیاز از شکافزیان و جیره خواران
بی نیاز از آنان که از جامعه بی طبقه

 تاپنتاگون را به اعجاز و شلنگ انداز خرامیده اند ]
ملتی هست
با مردانش و زنانش
که دخیل بستن به تخم اسب گمنامترین امامزاده بی اعجازش را حتی

(من بیدین میگویم)

به دخیل بستن به تخم امپریالیستهائی

که قلب کودکان جهان، سرخ شده در خون مادرانشان

و دو تخم مرغ بیو

و نان تست شده کمپلت

زیبائی میز صبحانه اشان را تکمیل میکند

ترجیح میدهد،

وملتی هست که نمی خواهد بمب بر سرش بریزند
وجهانخواران و انانکه بر بیضه آنها تاب میخورند برایشان آزادی بیاورند 

ملتی که فرزندانش میدانند
سهم آزادی آنها از ارمغان جهانخوار
تنها آزادی برای آرایش مام میهن است
و فرستادنش به جنده خانه دادو ستد منجی،
ملتی که خود و با خود آزادی خود را میخواهد
و خود چنانکه بایدجلادان خود را به زیر خواهد کشید

جاکشها این را نمی فهمند

میخواهم تا صبح بسرایم

و حوصله ندارم وهمین قدر کافیست

تنها همین قدر اضافه میکنم

بروید بمیرید... جاکشها.....

دوم آوریل 2015 میلادی

۶ نظر:

ناشناس گفت...

اسماعيل درود بر تو
وبه قول قديمي ها دمت گرم
سعيد

ناشناس گفت...

اسماعيل
مي خوانم وباز مي خوانم
أشك در چشمانم موج مي زند
بعض گلويم را فشار مي دهد
اما خوشحالم ومغرور
انگار درپي اين همه سال هنوز همان اسماعيل
در امتداد سفر باستاني تاريخ را مي خوانم
درود وسپاس برتو
سعيد

ناشناس گفت...

اسماعيل
مي خوانم وباز مي خوانم
أشك در چشمانم موج مي زند
بعض گلويم را فشار مي دهد
اما خوشحالم ومغرور
انگار درپي اين همه سال هنوز همان اسماعيل
در امتداد سفر باستاني تاريخ را مي خوانم
درود وسپاس برتو
سعيد

ناشناس گفت...

درود بر قلمت آقای یغمایی عزیز . جاکشها اگر می فهمیدند ، جاکش نمی شدند

لقمان

محمود گفت...

اسماعیل همیشه گفته ام، انکارم کردی ولی انکارت نمیکنم. دشنامم دادی ولی دشنامت نمیدهم. برایم خوبی خواستی ولی برایت طول عمر میخواهم. چون بعضی وقتها (فقط بعضی وفتها) آنچان بعضم را فریاد میکنی که اشکهای خشک شده ام و بغضی که گلویم را به سنگینی می فشارد را می توانم رها کنم و کمی اشکمهایم را جاری کنم، اشکهایی که خاکنشان هر چند گذرایی بر خرابه های خاکفشان آرزهای ویرانمان است.
درودت را میگویم عزیز، تو هرچه خواستی و انصافت حکم کرد بگو مهم نیست.
پاینده باشی عزیز

Reza Molaynejad گفت...

اسماعیل گرامی یسیار بهتر از من می دانی که هنر دارای اصالت و ارزش است و دست آفریدهگار به بهترین شکلی آنرا بتو ارزانی داشته است ایکاش مخاطبان تو می فهمیدند و از این مهلکه بیرون می آمدند.سعدی می گوید-دانی جه گفت مراآن بلبل سحری - تو جه آدمی کز عشق بی خبری.این ذهنیت سردومنجمدو فارغ از شور وحال وذوق وعواطف لطیف انسانی که طی فرایندی به تعبد وتظاهر تبدلیل شده و هنوز به قدرت نرسیده این چنین تازیانه به دریا می زندواز کار بردهر زشتی و پلیدی در باره مخلفان خود شرم ندارد باید بخود آید که چرا وفا این چنین بی مهابا می سراید.