چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا. خطابه متناقض و مغموم اول ماه مه

خطابه متناقض ومغموم ومه آلود ا ول ماه مه
اسماعیل وفا یغمایی

براى اين كه
برادران و خواهران مومن لبخندى بزنند
مى توان به راستى زمزمه كرد:
ريش انبوه «ماركس»
و سبيل محتشم «انگلس» چندان زيبا نبوده اند
كه اولى بوى«خردل» و دومى بوى« توتون» ميداده است!،
وهرچند در كشاكش انقلاب،و جابجائى طبقات
معمولا ! و تا حالا ودر خيلى از اوقات
به دلايل و با توجيهات انقلابى و توحيدى
پيشخوان قصابى تبديل به دادگاه شده است
ساطورها جبه قضاوت پوشيده اند
كاردها و قناره هاى قصابى رياست دادگاه را به عهده گرفته اند
وسرود خونين جهل آگين
و ذكرزهرآلود ميليونى«اعدام بايد گردد، اقدام بايد گردد»
ارزش جان آدمى را
از با دى كه از زير دمب خرگوشى گمنام و تنها
در صحرا ئى بى نام رها شود نازل تر كرده است،
و لاجرم پيكرهاى متهمان محاكمه نشده
چنانكه در پشت بام« مدرسه علوى»
تبديل به جوالهائى له شده از سرب شده است
[وما البته داشتيم چائى قند پهلويمان را مى خورديم
و از وزيدن نسيم آزادى!!
بر زيتونه هاى امام كيف مى كرديم]
به نظر من
«لنين» در تيرباران بچه هاى خردسال«آخرين تزار»
بيرحمى كرد،
واسكلتهاى خشكيده كشتگان و مردگان ديكتاتورى فربه«استالين»
بدون تعارف هنوز هم بعد از سالها،
چندين وچند تن وزن دارد،
وبراى اين كه
برادران و خواهران مومن بيشتر لبخندى بزنند
مى توان زمزمه ها را اين چنين ادامه داد:
كه به دليل تجمع مومنان صاحب صلاحيت و انقلابى!
«ماكسيم گوركى» هرگز عضو حزب كمونيست نشد،
و «مايا كوفسكى» به دليل وفور دستما ل
و الاغهاى سراپا هيكل! گوش، دچار استفراغ روحى شد
و تيرى بر قلب خود نشاند وفلنگ را بست و رفت،
و«سرگئى يسنين» رگش را زد
و به لطف حق تناقضاتش را حل كرد و با خودش به وحدت رسيد،
و بنا بر گفته رفقاى چينى من«چى يه» و« يائو يائو»
[مائوئيستهاى دو آتشه اسبق
و ضد مائوئيستهاى دو آتشه اكنون]
و شهادت عمه «يائو يائو»
كه زيبائى و تجربيات فراموش ناشدنى شگفتى داشته است!
«مائوتسه تونگ» رهبرى بدون شك
و در تمام زمينه هاى جسمى و روحى و غيره توانا وتاريخى،
ولى تمام هيكل، كيش و شخصيت بود
كه فكر مى كرد از «فلان نقطه خاص» آسمان افتاده است
و اين اواخرعمر
مشروعيت خود را ازتاريخ نمى دانسته
كه مشروعيت تاريخ
ويك ميليارد و اندى مردم چين را به خود مشروط كرده بود!.


براى اين كه
رفقاى چپ خوشحال بشوند
مى توان گفت:
بنا بر نص تورات
«يهوه» خرابكارى هاى توجيه ناپذير
و افتضاحات فراوانى مرتكب شده است،
ومثلا دختران فلكزده يهودرا
به دليل بستن خلخال كچل كرد
وجماعتى از يهوديان مادر مرده را
به جرم خوردن عد سى ونان و پياز!!
تبديل به ميمون و عنتر فرمود
تا ورجه ورجه كنند و باعث عبرت سايرين بشوند،
و به دسته ديگرى گفت دو دسته بشوند
و همديگر را تا مى توانند بكشند
تا رضايت ايشان و هيتلر جلب شود!
وپيامبر بزرگوارش«داوود نبى»،
همسر سردار سپاهش را تور زد
وسردار سپاهش را پى نخود سياه فرستاد تاكشته شود،
وپسر داوود نبى
چنانكه تورات مى گويد و« لوركا» سروده است
به خواهرش «تامار» تجاوز كرد
و«سليمان نبى» به دليل انباشت طلا
روى «اوناسيس» و «راكفلر» و «برلوسكونى» را سفيد كرد
و قاعدتا
[ اگرباور داشته باشيم
كه انباشت سرمايه زاده ى استثمار است
حتى اگر صاحبكار سليمان نبى باشد
و خانم بلقيس هم عيالش باشد
و قاليچه پرنده هم داشته باشد ]
پدر ملت را در آورده،
و آخرين پيامبر
در سن پنجاه و دو سه سالگى
ــ در سن كنونى راقم اين سطور!! ــ
با «عايشه» نه ساله ازدواج كرد
و بهانه به دست گمراهان داد
و باعث شد كه ما مسلمانان مظلوم آواره
هزار و چند صد سال بعد و با اين همه گرفتارى
[و هنگامى كه در چاد
مسلمين از گرسنگى تاپاله شتر مى خورند
و با شاش شتر سرشان را مى شورند
و از گرسنگى سلاخى مى شوند
و وضعشان از هزار سال قبل افتضاحتر است]
دائما مورد سئوال بيدينان و كافران آواره تر از خود قرار بگيريم!
و پاسخ بدهيم كه:
چرا نمى فهميد و شعور نداريد
پيغمبر وضعش با ما فرق مى كند!
و آيه هاى مربوط به دست و پا بريدن
وچهار تا زن گرفتن
وكتك زدن خانمها و...
از متشابهات است و نه محكمات!
هر چند كه به فرموده خود خدا
يك حرف از كلام خدا تا قيام قيامت تغيير پذير نيست
و اين مائيم كه بايدبعد از چهارده قرن
همت بكنيم و پيدا بكنيم هندوانه فروش را!.


براى اينكه باز هم برادران و خواهران مومن
به ريش و سبيل لنين و استالين لبخندى بزنند
مى توان به راستى زمزمه كرد:
حرفهاى« ميلوان جيلاس» و« مدود اف»
و« كاستلر»و«جورج ارول»
و« ريچارد رايت» و« سيلونه» و«آندره ژيد»
و «آندره مالرو» و«استفن كرين»و« سولژنيتسين»
و چند خروار معترض و بريده ديگر
از مزدوران بورژوازى!! واقعى است
وحضرت عباسى ديكتاتورى پرولتاريا
به رهبرى تكنوكراتهاى شكم گنده سبيلو
دست آخر پدر پرولتاريا را در آورد،
و وقتى كه يك كارگر
بخاطر دزديدن يك گونى آرد تيرباران مى شد
درسالن بزرگ بيت رهبرى!
هرشب چندين گونى آرد فرد اعلاى دو الكه
كه توسط خبازان خبره تبديل به كيكهاى خوشمزه شده بود
توسط رهبر و آقايان سبيل گنده و خانمهاى گردن كلفتشان
همراه با چند ده ليتر ودكاى ناب
به سلامتى بيضتين بى نظيرو بيضاىهميشه جنبان رهبرى
[كه ستاره هاى پنج پر سرخ بر آن سوسو مى زدند]
به سلامتى پرولتاريا
ومنجمله همان كارگر تيرباران شده
نوش جان و گواراى وجود حضرات مى شد،
ونيز انبارهاى باز شده پرونده هاى دوران استالين مى گويند
نيمه شب وقتى نسيم بر فراز كاخ تزارها
پرچم پرولتاريا را به رقص مى آورده
و ماه با شكوهى شاعرانه
بر فراز مجسمه هاى غول آساى حضرتش
ودر پشت پنجره هاى كرملين نور مى افشانده
تا سبيل كلفت رهبركبيرخطاناپذير
و فاتح بلاترديد جنگ قهرمانانه ضد فاشيستى را
با مهتاب آسمانى عطر اگين كند
و وقتى پيشوا و بيضتينش،
هرسه،معصومانه غرق خواب و آرامش بوده اند
و هر سه غرق در روياهاى گرم وگرد و رنگين،
در پشت ديوارهاى شكنجه گاههاى فرياد زده
كودن ترين اراذل لامذهب بيدين!!
شلاق بركف و كف آلوده در دفاع از حزب و ديكتاتورش
بر دفاتر شعر و رمان مى تيزيده اند
وبر سر و سبيل شاعران و نويسندگان مى شاشيده اند
وبازجويان هوشيارترين روشنفكرانى بوده اند،
كه سوسياليسم را بدون آزادى فهم نمى كرده اند،
و قبول نداشته اند
كه ماجراى چوپان آسمانى و گله گوسفند
با انواع تمهيدات انقلابى
تبديل به چوپان زمينى و باز هم گله هاى گوسفند و مكرر شود
و وقتى هم كه ديوار فرو ريخت
متاسفانه
نوه هاى شكنجه شدگان براى تن فروشى و يا عملگى
به آنسوى« ديوار» سرازير شدند
و هنوز هم سرازير مى شوند
تا در ازاى سى يورو و گاهى كمتر
دستها يا رانهاى خود را بفروشند.



براى اينكه
باز هم ! رفقاى چپ هم! بيشتر خوشحال بشوند
و از آنجا كه خداوند
از اگاهان امت
و منجمله از شاعران بزرگ و متوسط و كوچك
كه بدبختانه كمى آگاهى دارند، تعهد گرفته است
در مقابل پلشتى ها ساكت ننشينند
و به آنها قول داده كه آنها را به جهنم نخواهد برد
و آن آيه سوره شعرا را هم
بخاطر شيره مالى بر سر جناح محافظه كار نازل كرده
وخود خودش بدون اجازه مقدسين و مقدسات معترض
به شعرا و نويسندگان اجازه نامچه مخصوص داده است
و ان را با اثر انگشت خود ممهور كرده
كه از خودش، يعنى خدا نترسند
يعنى در حقيقت بترسند!
و حرفهاى حق را بزنند
و حرفهاى ناگفتنى را هم كمابيش و گاهى از اوقات
با رعايت مرز چپ و راست
و عدم سوء استفاده ملاها بزنند
حتى اگر به گوشه سبيل اسلام بر بخورد
مى توان گفت:
برغم گفته امام خمينى كه فرمود:
تمام بدبختى هاى اسلام از مسلمين است
مى توان عرض كرد:
شايد تمام بدبختى هاى مسلمين از اسلام است
واسلام پدر مسلمين را براستى در آورده است
زيرا حتى در رژيم غير اسلامى و طاغوتى «مرحوم طاغوت!!»
كه اين فقير
مثل خيلى هاى ديگر در زندانهايش به شلاق بسته شدم
تمام مخارج جشنهاى دو هزار و پانصد ساله
به اندازه دزدى هاى يكماهه رفسنجانى
و همه طلا آلات مشهدى فرح
به اندازه يكدهم جواهرات حاجيه خانم واعظ طبسى نبوده است،
و در جمهورىغير اسلامى غير شيعى شاه
[اگر چه آنمرحوم با استبداد سلطنتى خود
از پايه گذاران استبداد اسلامى بود]
نه دختران دانشجو صيغه رو بودند!
نه شش هفت ميليون بيكار وجود داشت!
نه سه چهار ميليون معتا د!
نه چهار صد هزار زن تنفروش!
نه دو ميليون مرده جنگى!
نه اين همه كرد و تركمن و بلوچ كشته شده!
نه صد و چند ده هزار تير باران شده!،
نه در شب اعدام به زنان تجاوز مى كردند!
نه خون كسى را مى كشيدند!
نه چشم كسى را در مى آوردند!
نه هفتاد در صد مردم زير خط فقربودند!
نه بريدن دست دزد رواج داشت!
نه سنگسار و اين همه دار!
نه سه چهار ميليون نفر آواره شدند!
نه اين همه آدم در تبعيد مردند!
نه زندانها بستر رودخانه چند صد هزار زندانى شد!
نه هر گوساله ريشدارى ادعاى رسالت داشت
و نه هزار كوفت و زهر مار ديگر
كه بيان آنها
باعث ملال خاطر خواننده خواهد شد.



بدين ترتيب
و بر اين روال
و با تائيدات قادر متعال
و خداوند ذوالجلال
مى بينيد كه چه دنياى مزخرفى داريم
كه اگر نخواهيم زير سبيلى بينديشيم
و يا ريش ملا و شيخى را دنباله رو بشويم،
عجالتا!! نه مى شود به ديوار ايمان تكيه داد
و سرى به شانه خدا گذاشت و كمى گريه كرد
و كمى خستگى در كرد و با خدا گپى زد و درد دلى كرد
وفنجانى چاى دم شده با آب كوثر نوشيد
و نه به سايه هاى روشن كفر پناه برد!
و با شيطان مطرود مادر مرده بهتان خورده خوش و بشى كرد
و سيگار خود را با آتش شاخهاى شعله ورش چاق كرد
و درد دلهاى او را گوش كرد

اما با اين همه
و به هر حال
[و باز هم با تائيدات قادر متعال
و خداوند ذوالجلال
و ادراك شاعرى«لا ترياليست» و «ما مذهب»
و شكسته احوال!
كه به حول و قوه الهى
عمرش دارد ميان مسجد و ميخانه و در تبعيد تمام مى شود
و متاسفانه هنوزهم فكر مى كند كه با تمام اين افتضاحات
ديكتاتورى خوب وجود ندارد
شرارت شرارت را توجيه نمى كند
و دجاليت دجاليت را
و حقه بازى پدر سوختگى را
و دروغ دروغ را
وهدف وسيله را
و وسيله همه چيز را!
وبايد براى تعويض وضع دنيا با شيوه هاى آدم وار كوشيد،]
اگر آلودگى هوا بشريت را خفه نكند
و طبيعت نميرد
و سوراخ ازن بيشتر از اين سوراخ تر نشود
و يخهاى قطبى آب و خرسهاى قطبى بى خانمان نشوند
و دچار مصيبت پناهندگى نشوند تا دائم بازيچه اين و آن بشوند
و شترسنگها و فيلصخره هاى آ سمانى د خل زمين را نياورند
و بلاهت و گنده دماغى كسانى كه افسار جهان را در دست دارند
دنيا را بيش از اين به گند نكشد
و بمبهاى سرمايه
قلب زمين را چون چشمان كودكان عراقى نتركاند
و حادثه چرنوبيل تكرار نشود
و دجال سوار بر الاغش نشود
و امام زمان ظهور نكند
و اسرافيل بوق پايان جهان را نزند
وباران ببارد و علفها سبز شوند و بزها آنها را بچرند
وغلغل چشمه ها و زردى گندمزارها سخاوت خدا را سرود بخوانند
و اسبها شيهه بكشند و گربه ها ميو ميو كنند
و گنجشكها جيك جيك كنند
و كلاغها صابون را از لب حوض بدزدند
وبرلوسكونى ثروت خانوادگى اش رادر دوران حكومتش
از سه و نيم ميليارد يورو
به سيزده و نيم ميليارد يورو افزايش دهد
و با زهم بلبل بر شاخ گل بتواند بخواند
و بيل كلينتون بتواند درهنگام ملاقات با ياسر عرفات
براى ساختن يك خاطره و يك عشقبازى كم نظير
او را قال بگذارد و در اتاق كنارى با مونيكا خلوت كند
و در اين كشاكش عرفات مظلومانه چائى اش را بخورد
و خورشيد خود را در رودخانه ها تماشا كند
و ماه در اقيانوسها،
و هر روز در اثر كمبود آب اشاميدنى24000 نفر بميرند
ولى ما شيعيان داغدار
فقط بخاطر تشنگى شهداى كربلا سينه بزنيم،
و...بدينمنوال كارگران روز به روز لاغرتر
و سرمايه داران چاق و چله تر شوند
ودر كنار اينها شاعران دل و دماغ داشته باشند
گاهى يواشكى در حكومتهاى انقلابى! شعر بورژوائى بگويند
يعنى گاهى از زيبائى گيس و گوش و دماغ زنها چيز بنويسند
تا آژانهاى آهنى بيايند و دستگيرشان كنند
و زنها براى آزادى آنها
در مقابل كلانترى محله تظاهرات كنند،
اگر تمام اين چيزهاى مضحك و يا غم انگيز


اگر همه ى اينها
و هزاران چيز مثل اينها اتفاق نيفتد و اتفاق بيفتد
و زمين و طبيعت و انسان بر جا بمانند
آن وقت باور كنيد اى دوستان اسبق و سابق و لاحق و كنونى
و اى كسانى كه هى بمن ميل مى زنيد
كه سر بسر خدا نگذارم
و براى من و خدا تكليف تعين مى كنيد!
و اى تمام كسانى كه مى خواهيد بدانيد
و خرك خودتان را از باتلاق جهل مركب برهانيد
واسب خرد از گنبد گردون بجهانيد،
كه نه خداوند متعال و قادر ذوالجلال
كه در عظمتش شكى نيست
نه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر
كه بدون شك تمامشان بر حق اند
نه دوازده امام و چهارده معصوم
كه مخلص تمامشان هستيم
نه امام زمان كه بر منكرانش لعنت
نه شيوا ، نه ميترا،
نه حضرت ملك طاووس و نه جناب بها الله
نه بلغوريات صد من يك غاز
ــ تاريخى ـ اجتماعى – سياسى داعيه داران مذاهب
كه خودشان هم مثل من و شما
درست و حسابى معناى آنها را نمى فهمند!
[و گاهى يك چيزهائى مى گويند كه ما خوشمان بيايد
و ماهم تائيد مى كنيم كه ايشان بدشان نيايد]
نه سوسياليزم ورشكسته ديروز
و يا سوسياليزم ريغو وخسته رسمى وشرعى و دولتى امروز
بل سوسياليزم شاداب فردا[ شايد فردائى دور]
[با مهربانى لبخندش
با شانه هاى پهناور و نيرومندش
و كلافهاى عضلات پولادگون مواجش]
از افقى كاملا انسانى و تجربه شده
از افقى كه تمام كاردهاى بيرحم سرمايه
تا دسته به استخوانها نشسته و ديگر نمى تواند جلوتر برود
از افق خاكسترها و غبارهاى ما
از افق سينه ها و انديشه هاى فراخ و پر وسعت
از افق زيبائى دستها كه به ايده ها شكل مى دهند
از افق انسان انديشه ورز تا همين الان
از افقى كه شعور و دانش و شرف
مستعضعفين كور و كچل مشنگ را تبديل به زحمتكشان كرده است
و آنان را به صلاحيتى نوين آراسته است
اندك اندك و بناچار و لاجرم
چون خورشيدى پاك و حياتبخش طلوع خواهد كرد
وپيام زيبا و انسانى نخستين روز ماه مه طنين انداز خواهد شد
پيامى نه تنها براى بلندگوهاى احزاب كارگران
بل براى
ناقوسها
مناره ها!
كرناها
و زنگها
پيامى كه سرودى مشترك خواهد بود
و سرودى كه فرزندان مسيح ومحمد و موسى و بودا
آن را همصدا و همشانه بافرزندان ماركس خواهند خواند
و مومنان نيز چون كافران!
گرماى زندگى بخش آن را احساس خواهند كرد.

( يكروز مانده به اول ماه مه )2006

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

راز عشق. اسماعیل وفا. ترجمه به آلمانی. ملیحه رهبری

Das Geheimnis der Liebe
Über sich herauswachsen heißt Liebe.
Zerstören der Mauern,
sich Ausbreiten
und
sich erdenfern erhöhen.
Liebe ist
die Wissenschaft der Geheimnisse:
sich von der Tradition lossagen,
sich ins Universum hinein begeben,
Stein, Stern und Menschen verstehen
und denjenigen, der sich nicht geschlagen
gibt.
Liebe heißt, sich nicht fürchten, tapfer sein,
die Trommel schlagen
und das schäumende Meer.
Mach die Augen auf,
Der Kummer ist verschwunden.
Die Heiterkeit ist gekommen.
Tod hat sich in das Gewand des Lebens gehüllt,
und die Welt singt.
Mach die Augen auf!

راز عشق
عشق از خود فراشدنست،
ویرانی حصارهاست
گسترده شدن
و
ارتفاع یافتن.

عشق
دانش رازهاست
میراث خویشتن را رها کردن
شناسنامه ی جهان را به وام گرفتن
درک سنگ و ستاره و انسان
وآنکه می جنگد،
عشق نترسیدن و شجاعت هاست
ضربات دف
و دریای کف آلود.

نگاه کن!
اندوه رفت و شادی آمد
مرگ جامه ی زندگی پوشید
و جهان آواز می خواند،
نگاه کن.

اسماعیل وفا. قصیده. غرش آزادی



غرش آزادي
اسماعیل وفا یغمائی
ني نسيم اين بانگ توفان! بانگ توفانست اين!
اين كه بر ره اين چنين غران و كوبانست اين
گوش داريدش! ببينيدش! كه از ره ميرسد
آي توفان! آي توفان گل افشا نست اين
صدهزاران مشت دارد، هر يكي البرز كوه
با هزاران پاي رودآسا خروشانست اين
هرچه ظلمت تيره تر، او ميدرخشد خيره تر
همچنان فراهورائي فروزانست اين
گر خدائي ميتواند بود باري،اين خداست!
خصم شيخان، ـ سمبل امروز شيطانست ـ اين
پاي تا سر جمله بينائي است چونان كهكشان
جنگل خورشيدها و ماه تابانست اين
مي سرايد، مي نوازد، مي رسد از شش جهت
وه كه او خنياگر هركوي و ميدانست اين
آي نوميدان بي باور ! خدا را يك نگاه!
در نگاه هركسي، پيدا و پنهان است اين
با تمام رنجها و با تمام راهها
بر سر عهد ازل بر عهد و پيمانست اين
مي وزد از گورهاي كشتگان ظلم و جور
اشك چشم مادران خون شهيدانست اين
در سياهي هاي شبهاي خيابانهاي شرم
انتظارخواهران ما، به تهرانست اين اين
روي بسترهائي از نان و نياز و جبر ودرد
رعشه هاي مرگبار صدهزارانست اين
انتظار صد هزاران كودك ويران شده
در شب تاريك بي پايان ويرانست اين
انتظار ملتي بي نان و بي آزادي است
نعره‌ي آزادي است اين غرش نان است اين
مي رسد تا بشكند تا بر درد تا بگسلد
دشمن ويرانگر زنجير و زندانست اين
دشمن انديشه هاي كهنه و گنديده است
دشمن دين ني،كه خصم دين فروشانست اين
مي رسد تا بر كشد تا برنهد بر خشت، خشت
بارگاه مردمان را سقف و ايوان است اين
از زمين زاده ست اين نز آسمان ـ اي آسمان! ـ
زاده اندر كارگاه رنج انسانست اين
او نمي ميرد كه ميجوشد زمعناي حيات
تن ندارد او كه سر تا پا همه جا نست اين
هر كه را كشتند در او بار ديگر زاده شد
گر مسيحي هست هان عيساي دورانست اين
ما اگر مرديم يا مانديم هرگز نيست غم
او بماند او كه جان و روح ايران است اين

دو غزل به یاد دکتر کاظم رجوی. اسماعیل وفا یغمایی

ما را طریق دامن توفان دریدنست
اسماعیل وفا یغمائی
به یاد دکتر کاظم رجوی
ما را طريق دامن توفان دريدنست
راه از ميان سيل خروشان بريدنست
در شعله هاي خويش به قلب شب سياه
چون آفتاب ، وحشي و سوزان دميدنست
بر قله هاي عزم گل وحشي اميد
از شاخه هاي صاعقه سرخ چيدنست
مائيم آن سپيده كه ما را غروب نيست
ور هست تا سپيده ديگر رسيدنست
« مي در قدح كنيد رفيقان و گل به جيب
رسم عزاي ما نه گريبان دريدنست »


بیت آخر از وحشی بافقی است
*******
چون بوی گل اگر چه که بر باد میرویم
اسماعیل وفا یغمائی
به یاد دکتر کاظم رجوی
چون بوي گل اگر چه كه بر باد ميرويم
با قلب داغديدة خود شاد ميرويم
بر ما حرام كرد چو اين چرخ بي ستون
شيريني حيات . چو فرهاد ميرويم
زين رنج بيكرانه همين گنج بيكران
ما را بس اي رقيب كه آزاد ميرويم
امروز شرط نيست زمان ميكند عيان
بر باد تا كدام ز بنياد ميرويم
در خون شكسته ايم يكايك هزار شكر
زآنرو كه سر بلند چو فرياد ميرويم
انده به دل مدار «وفا» چون در اين طريق
با مرگ هم به منزل ميعاد ميرويم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

صید توفان. اسماعیل وفا.

















************************


صید توفان
اسماعیل وفا یغمائی
به بیداریست این نه در خوابها
نهان است کشتی به گردابها
خروشنده توفان تاریک تلخ
جبالی بر آورده از آبها
به هر آبکوهی روان موجها
چنان صخره هائی به قیرابها
ز هر صخره ی تار صد پتک کور
به کوبش چنان پتک ضرابها
بغرند چونان سگان رعدها
بر افلاک در ژرف دولابها
کلاف درخشان صد آذرخش
به رخشش چوساطور قصابها
چراغی نه پیدا مگر او که نیست
نشانی ز خورشید و مهتابها
که خورشید گم گشت ومه غرق شد
در امواج مجنون سیلابها
به کشتی درون،مردمانی به هم
زمردان، زنان، شیخ ها شاب ها
ز توفان به توفان سفر کردگان
زمحرابها تا به محرابها
فرو بسته بر خویش هر باب را
مگر باب الابواب نوابها
به سودای ساحل نبسته دوچشم
فرو شسته از چشمها خوابها
بیفکنده در صید توفان به بحر
کران تا کران تور و قلابها
کنون جنگ توفان و کشتی ببین
تو در قاب دریا نه در قابها
ا«وفا» چیست تقدیر؟، در برج دور
خموشند و ساکن! سطرلابها
بیست و یکم آوریل دو هزار و نه

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

خوش می دخشد اذرخش. اسماعیل وفا یغمائی


خوش می درخشد آذرخش
اسماعیل وفا


خوش می درخشد، آذرخش
در هرای پرغوغای بی پروای رعدها
میان جان ما،میان چشمان ما
میان آرمان ما و ایمان ما
و میان آغاز ما و پایان ما
هنگام که باران بر گورهامان می بارد
و ما هنوز خاموشیم


چه بسیار چه بسیار چه بسیار
تاختیم وساختیم و افروختیم و سوختیم
و هنوز نیز می سوزیم
اگر چه در خاکستر نیمگرم خویش
و می نگریم از پش پرده های اشک
که خوش می درخشد آذرخش
و دریغا رفیقا
که ندیده ای و دیده ام
که آغازش در خون و وهم و خیال پا سفت کرده است
و پایانش در خرافه و محال
و درنیمراه آغاز و پایانش
مائیم که سوخته ایم و می سوزیم
و مائیم که مرده ایم و میمیریم
و مائیم که خاکستر شده ایم و خاکستر می شویم
و مائیم که بر گورهای خویش گریسته ایم و می گرییم
خوش می درخشد آذرخش
و بادا آذرخشی دیگر
و تندری
که ترانه ای دیگر سر کند
خوش می درخشد آذرخش
بیست آوریل دوهزار و نه

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا یغمایی. عاشقانه در ماهور


عاشقانه(در ماهور)ا
اسماعیل وفا یغمائی
زشت من! زيباى من! كابوس من ،رؤياى من
ديشب و ديروز و امروز من و فرداى من
از تو خاموشم، ــ اگر سر در گريبان همچو بيدــ
از تو فرياد من و بانگ من و غوغاى من
اختر من، ماه من، خورشيد من، در اين شبان
تا به كى، در جستجويت چشم شب پيماى من
زورق من، موج من،رقص فرود و اوج من
ساحل پيدا و پنهان من ودرياى من
بوسه گاه من به شبهاى وصال و در فراق
تا سحربيدار تو چشمان خونپالاى من
وه چه شيرينى تو در تلخى!، كه «شيرين» گر چه تلخ
شهد «فرهاد»ست و «مجنون» تو، اى «ليلا»ى من
نيست ماوائى مرا، كاندر جهان آواره ام
با زكن گيسو ! كه باشد آخرين ماواى من
كاش در گرماى آغوش تو گردد پيكرم ــ
سرد، تا گم در تو گردد واپسين گرماى من
كاش در چشمان تو، چشمان خود بر هم نهم
تا كه در چشم تو باشد بعد مردن جاى من
سوخت در سوداى توهم سود و هم سرمايه ام
سود من اينك تو!، اى سرمايه ى سوداى من!
كفر من، ايمان من،هم جسم من هم جان من
دانش من، جهل من! ، نادان من، داناى من
نقص من،اكمال من، هم بند من هم بال من
راه من، بيراه من ،هم خستگى هم پاى من
خشكسال من توئى، مردم دگر از تشنگى!
هم توئى رود من و هم ابر باران زاى من
چون خمارم از تو خيزد، مستى من هم زتوست
باده من، رطل من ، خم من و ميناى من
سالها بگذشته، بيرحمانه بر رخسار تو
دوستت دارم هنوز اى پير و اى برناى من
وه !چنين پير و چنين زيبا خدايا! كيست كيست؟
آنكه او باشد مثال ماه مهر آساى من
تو نه يك عشقى، كه يك مجموعه عشقى اى نگار!
مادر من،دختر من! همسر و همتاى من
نيست جز نامت نوائى گر بر آيد دمبدم
از لب من، از دل من، از نى و از ناى من
مسجد و ميخانه ى من،اى خدا ـ شيطان من
اوج بى پروائى وهم باعث پرواى من
چيست دين تو؟ كه جويم در تو رسم كفر و دين
مسلم وزرتشتى و نصرانى و ترساى من
نى كليمى ، نى مسيحى ، نى مسلمانم كه اوست
هم «محمد» هم «مسيح» وهم بود « موسا»ى من
يا على! رفتيم ما از خانقاهت، عفو كن
بعد از اين من عبد و او جاى تو شد مولاى من
تا ترا بشناختم، راز نهان بشكافتم
هم «اهورا»ى منى اينك تو هم «مزدا»ى من
آه معشوق من اى «ايران»! بياويز از« وفا»ا
اين غزل را همچو گل بر گردن، اى زيباى من
از مجموعه منتشر شده نیایش نهانی مرتدان

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۸

ترانه تلخ خاموش تبعیدی// اسماعیل وفا یغمائی

  1. ترانه تلخ خاموش تبعیدی
    اسماعیل وفا
    راست می گوئی دشمن!ا
    نه بعد از سی سال
    که حتی، بعد از سیصد سال
    از اینسوی مرزها!ا
    در اینسوی مرزها
    قرار نیست که ما انقلاب بکنیم
    که ما نمی توانیم انقلاب بکنیم
    قرار نیست که ما سرنگونت سازیم
    که ما نمی توانیم سرنگونت سازیم
    راست می گوئی دشمن
    ولی فراموش نکن دشمن!ا
    که فراموش نکرده ایم ما
    نه درخم هیچ خیابانی
    نه درگذر هیچ کوچه ای
    نه درهنگام غذا خوردن
    نه وقتی که حتی در خوابیم
    که فراموش نکرده ایم هرگز
    که ما قطره ای از آن دریائیم
    و بخشی از آن میلیونهامردمیم
    که در پیرامون تو می گذرند
    که در پیرامون تو رنج می کشند
    که در پیرامون تو نفس می کشند
    که در پیرامون تو گرسنه اند
    که در پیرامون تو زخمی اند
  2. که در پیرامون تو خشمگینند
    که قرار است
    برخیزن
    د
    و مطمئن باش که این مردم بر خواهند خواست
    و قرار است در خیابانها بغرند
    و در خیابانها خواهند غرید
    و قرار است که انقلاب کنند
    . وانقلاب خواهند کرد
    و قرار است که سرنگونت سازند
    و سر نگونت خواهند کرد
    و قرار است که فرو گیرند و خردت کنند
    و فرو می گیرند و خردت می کند
    و قرار است به آتشت کشند
    و به آتشت می کشند
    و قرار است بر خاکسترت بشاشند
    و بر خاکسترت خواهند شاشید
    و قرار است بعد از شاشیدن میهنشان را بسازند
    و میهنشان را خواهند ساخت
    راست می گوئی دشمن
    ولی فراموش نکن
  3. که فراموش نکرده ایم
    که فراموش نکرده ایم
    که فراموش نکرده ایم
    حتی یک لحظه در این سی سال
    حتی یک لحظه در این سی سال
    حتی یک لحظه در این سی سال
    که قطره ای ازآن دریائیم اگر چه دور از آن دریا
    و بخشی از آن مردمیم اگر چه دور از ان میهن
    که در پیرامون تو می گذرند
    که در پیرامون تو رنج می کشند
    که در پیرامون تو......ا
    چهارده آوریل دو هزار و نه

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

از بازار کهنه فروشان عصائی خریده ام//اسماعیل وفا یغمایی

از بازار کهنه فروشان عصائی خریده ام
اسماعیل وفایغمایی
بیست ساله ام هنوز در جان
با تن پنجاه و شش ساله ام
که شاید شصت ساله بشود و فراتر
و شاید نه.
از بازار کهنه فروشان
عصائی خریده ام و بر دیوار اویخته ام که شاید
گرمای دستان کسانی را می شناسد
که در کورستانها سرد شده اند و غبار
عصائی که باید مرا یاری دهد
برای چند قدم بیشتر از این راه
از این راه دراز سرودها و صاعقه ها سر افراختنها
از این راه دراز خون و خیانت و خنجر
از این راه دراز ستم و سفاهت
و تلخیها وتاریکی ها
عصائی که باید مرا یاری دهد
برای چند قدم بیشتر سرودن
برای چند قدم بیشتر بودن و سرودن
بودن برای دیگران و سرودن برای دیگران
که شاعران را کاری جز این نبوده است
که شاعران را کاری جز این نیست
که شاعران را کاری جز این نخواهد بود
اگر سرودهاشان چون پرچم میهن آشنای همگان باشد
یا تنها بادها زمزمه های تنهائی شان را بشناسند
حتی اگر عابران به حیرت بنگرند
مردی یا زنی سالخورده و بی زمان را
بیست ساله ای شصت ساله
یا سی ساله ای صد ساله را
عصا زنان در دورترین نقطه از سرزمین خویش
با زمزمه ای ناشناس بر لب
با لبخندی که تمام امیدهای حقیقی در آن می رقصند
با شانه هائی که بر آن گلهای ایرانی روئیده اند
و پرندگان ایرانی میخوانند
بیست و ششم فوریه دو هزار و نه

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

تمثیل مرد بقال و انتخابات اینده در جمهوری ولایت فقیه. اسماعیل وفا


تمثيل حكيم اصفهانىماجراى مرد بقال و حكايت انتخابات ملايان

حكيمى مرا گفت در اصفهان
كه بادا روانش قرين جنان
كه در رى يكى مرد بقال بود
كه فرخنده ايام و خوشحال بود
يكى ويترين اش بد اندر د كان
كه ناديده مانند آن را جهان
به طول و به پهنا بزرگ و سترگ
درخشان و براق چون چشم گرگ!
به هر صبح آن را ابا پارچه
نمودى تميز از سرش تا به ته
بماليدى آن را به دستان تر
غبارش زدودى چنان شير نر
مشهور شدن ويترين و آمدن گزمگان وزدن عكسهاى بزرگان در ويترين مرد بقال
چنان گشت مشهور اين ويترين
كه هرگز تو از آن مپرس و مبين
از اين رو به هر روز يك پاسبان
بيامد ورا صبحدم در دكان
به دستش بسى عكس و بس پوستر
زدولتمداران با كر و فر
يكى روز تصويرى از سيد على
به حيوان و انسان فقيه و ولى
فقيهى عظيم و عديم المثا ل
به شرق و به غرب و جنوب و شما ل
عفيف و نظيف و لطيف و عريف
طريف و شريف وظريف و حريف
به روز دگر پوستر هاشمى
كريمى گرانمايه و مردمى!
امين و ثمين و سمين و وزين
زبس خاكى از عاشقان زمين!!
ز كروبى و سبزعلى خان گرد
به كار سياست در آورد و برد
زمردان عرف و زمردان شرع
بسى پوستر قد آن هشت زرع
ــبدادى به بقال با عقل و دين
كه آن را زند در پس ويترين
چو بقال بودى بسى هوشمند
از اين كار هرگز نگشتى نژند
به انواع تف يا كه چسب و سريش
بزد پوسترهاى اصحاب ريش
ــبه آن ويترين تا شوند آشنا
خلائق به سيماى اين اوليا!!


دگرگون شدن اوضاع و حمله گزمگان به ويترين مرد بقال
چنين چند ماهى بشد پى سپر
برآمد زبعد بسى شب سحر
چنين روزها گشت چونشب بسى
در آن ويترين عكس هر ناكسى
كه يكروز ناگه بسى گزمه ه
ازراه زمين و ز راه هوا
بسى خشمناك و بسى خشمگين
لگد زن چو قاطر به آن و به اين
درانيده چشمان خونريز و سرخ
نه خونريز بل وحشى و هيز و سرخ
ــبه يك پوستر از جمله ى پوستران
ز تصوير انواع مابهتران


وحشت بقال و توضيحات رئيس گزمگان
بلرزيد بقال با ترس و بيم
هراسان از آن ديوهاى رجيم
دو چشمان پر وحشنش منتظر
شده تار و تور و سياه و كدر
ز حيرت شده هر دو تا گرد گرد
زبانش دعا خوان لبانش به ورد
كه ناگاه فرمانده گزمه ها
بزد نعره اى همچنان اژدها:ــ
كه اى بى پدر مرد بى عقل و دين
چه باشد بگو روى اين ويترين
ندانى مگر حضرت رهبرى
شده خشمگين زين پدر يكورى
ندانى كه اين شخص مغضوب شد
زدندش چنانى كه معيوب شد
نمودند اندر نشينش نشا
شياف نشادر كه زد نعره ها
بر اين ويترين اين قرمساق كيست
مر اين ماجرا را بگو تا كه چيست؟


گيج شدن مرد بقال و جواب او به گزمگان
بلرزيد بقال وحشت زده
از اين عر و تيز و از اين عربده
بلرزيد و ترسيد و از ترس و لرز
بشد باز از او همه كوك و درز
نظر كرد بر جمله تصويرها
بر آن راهبرها بر آن پيرها
ندانست مقصود آن گزمه چيست
قرمساق اصلى در اين جمع كيست
در آخر به حيرت بپرسيد مرد
ابا دست لرزان و با روى زردــ
برادر!! فداى سر و ريش تو
گلاب است بى شك همى جيش تو
كدامين از اين جمع منظور توست
كه نابودى و سوگ او سور توست
كدامين قرمساق از اين گروه
در افكنده اينك تر ا در ستوه
بگو تا كه تصوير او بر كنم
مر آن را به درب توالت زنم


عبرت گرفتن از اين حكايت
كنون اى خردمند دانا و هوش
كه كردى تو تمثيل بقال گوش
نه بقال و چقال مقصود ماست
كه تمثيل اين ماجرا سود ماست
بدان مرد بقال مائيم و خلق
مر اين پوسترها ز اصحاب دلق
چه آن و چه اين و چه اين و چه آن
دو سر قاف باشند اين خونيان
همه خلق خواران پتياره اند
به پاچه ــ نه تنها ــ همى پاره اند
مده راه بر اين پليدان دون
دو سر كاف و قافان زشت و زبون
كه اين انتخابات كشك است و دوغ
تمامش ز بالا و پائين دروغ
شنو پندى از مصلح اردبيل
حوالت نما راى را دسته بيل

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

چون کسی به سفر میرود. اسماعیل وفا


چون کسی به سفر میرود
اسماعیل وفا



چون کسی به سفر میرود
چون کلید در قفل می چرخد ودر بسته میشود
پرده ها میگریند و پنجره ها بغض میکنند
صندلی ها گردا گرد میز نگران بر جای می مانند
و ظرفهای اشپزخانه و کاردها و چنگالها
و ان بالاتر حوله های اویخته بر دیوار

چون کسی به سفر میرود
سکوت دیوارها لبریز سئوال می شود
نور غمگین پریده رنگ بر فرش قدیمی می تپد
و هوا عطر تن به سفر رفته را
می بوید و فراموش می کند

هیچکس نمی داند. هیچکس
حتی مردگان
که بسیار مسافران باز نیامده
به کجا سفر کرده اند
و سایه هاشان در کجا محو شده است
هیچکس نمی داند هیچکس
تنها زمان جاودان می داند
زمان جاودان که چون شهریاری بیکران
در همه جا ایستاده است
با پلکهای بسته و بیدارش


چون کسی به سفر میرود....

دوازدهم فوریه 2007

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷

انقلاب. اسماعیل وفا.بمناسبت تحول موسوم به انقلاب 22بهمن


کتابها انقلاب را دروغ می گویند

اسماعیل وفا یغمائی
بخش هشتم از مجموعه شعر منتشر شده :بر اقیانوس سرد باد



سفر هشتم

دريغا غروب ستارگان و جنگل
و راه
كه از آن كوه جوانه زد.


دردوردست افق
سيماى روستايى ـ زنى غمگين، آشكارنيست
و پدرم كه نخل ها را ميكاود
و من كه در سايه ى ايوان قديمى زاده خواهم شد،
من اين بار درد زادن را خود تجربه خواهم كرد،
ميان شكست و دوباره زاده شدن
تنها انجماد ميخندد.


ميخواهم دوباره اندوه را تفسير كنم
به عشق ديگر نخواهم انديشيد
تلاش من تفسير پارچه قديمى اندوه است.
تلاش من دوباره از خويش بر آمدن است
و اميد،
با جوانه هايي كه از بن استخوان هايم بايد بردمد
آيا خواهد دميد؟
و يا همچنان در ساق هايم برف خواهد باريد.


من از گورها باز گشته ام
از گورستان هاى تفته
تو از دشت هاى خونين باز گشتى
و تنها فرصتى اندك تا باد با قى ست
و عشق بالهاى بلند هجران را خواهد گشود.


لبريز قلب مى ايستم
لبريز چشم
و هواى خرد شده ى دردناك
گرداگر من مى چرخد،
در ميان سنگ آسياى دو عشق
[عليه يكديگر]
ميان شكست و دوباره زاده شدن
تنها انجماد مى خندد.

***
نيمه شب گلوله ها رؤيا هاى مرا دريدند
مسلسلى غريد
كودكان گريستند
وزنان با كتف هاى خونين
از پلك هاى من گذشتند،
خيس خون از رؤياى خود جهيدم
مسلسل هاى رؤيا شليك ميكردند
كودكان رؤيا ميگريستند
وزنان رؤيا ميگذشتند،
تا واقعيت اما فقط چند قدم فاصله بود
و من امروز در بيدارى كودكانى را در آغوش مى كشم
كه درخواب، مادران گمشد ه شان را مى جويند.
و من هنوز خواب هاى خود را باور ندارم.
به اعماق برويم!.


كتاب ها انقلاب را نفهميده اند
كتاب ها انقلاب را دروغ ميگويند
انقلاب
عبور از دهليز ها ست
و لبخند سرد ديوارهاى مرده.
انقلاب در سايه دارها نوشتن است
در سايه دارها خوابيدن
در سايه دارها عشق ورزيدن
در سايه دارها زاييدن
و درخود به امنيت دست يافتن
در آن لحظه كه خنده دشمن در قلبت مي تركد.


انقلاب
بستن پلك هاست در لحظه اى كه ميخواهى ببينى
و باز نگهداشتن شان
در لحظه اىكه ميخواهى چشم هايت را ببندى
انقلاب نا نوشته ماندن برخى قصه ها
نا سرودن بسيارى شعرها
و پوسيدن نت ها در گلوى سازهاى خاموش است
انقلاب فراموش كردن گرههاست
گريستن در پشت پلك ها
و خنديدن با تما م صورت
انقلاب تنها بوى باروت نمى دهد
انقلاب درنگ سكوت است


انقلاب
باران سرب مذاب است دركوچه هاى مايوس
خنده خنجرهاست
درتاريكي هاى ياس
جام برجام كوفتن است
در ميخانه هاى بي عصب
و رؤياى هول آور مردانى است
كه عشق را فراموش كرده
و دردهان خود باروت پاشيده اند.


انقلاب
مچاله كردن روزهاست
در سطل زباله غربت.
انقلاب هرلحظه در انتظار مرگ بودن
و سالها زنده ماندن است
انقلاب آرزوى سالها زيستن
ودر دم مردن است


انقلاب عبور از هزار بن بست
پيرشدن در آينه هاى هزار فرودگاه
گيج شدن در كتابخانه اى بمباران شده
و كاشتن برخى بذرهاست كه نمى رويد،
كتابها انقلاب را نفهميده اند! كتابها انقلاب را دروغ مى گويند!...

انقلاب گذشتن از هزار رود خشك است.
انقلاب سفر معرفت ها ست
سفر بر اقيانوس سرد باد
عبورتا عريانى جهان
به جستجوي بهشت ، دوزخ را تجربه كردن
و گذر تا زمستان و باغ ها خاكستر
آنجا كه جهان سراسر شرمگين عريانى خويش است
و نگاه تو
حجاب از افق هاى بى شكوه فرو مى نهد،


انقلاب
نوشيدن جام شوكران يقين
و وفا دار ماندن با زمين
و رجعتى ديگر به سوى جهاني ديگر است.


انقلاب پدريست كه دخترش را ميفروشد
ودخترى كه بكارتش را،
انقلاب روسپى شدن در سرزمين بيگانه
و پناه جستن در آغوش روسپيان
در بن بست هاى فلسفى! است
انقلاب استحاله انسان است به پولاد
خاموشى ويولون ها
تبديل ترانه ها به مارش هاى خشمگين
و برخاستن جرقه باروت از دندان هاست
انقلاب انفجار نفرت در پايان سفر معرفت هاست
سفر از رؤيا تا هذيان
سفر از هذيان تا واقعيت
و باور واقعيت ها.


انقلاب
آواز خواندن برسفينه هاست
بردرياى خون داغ
و در محاصره نهنگاني كه ــ
ــ از گوشت گرم قلب آدمى تغذيه مى كنند
انقلاب با اجنبى خود به سفر رفتنو اجنبى خود را كشتن
انقلاب به زمين افتا دن و برخاستن است
در موج لعنت و اشك
انقلاب
پيوستن به بيابان هاست در پايان خيابان ها
.و سلام به مردان غبار آلود و تانك هاى عبوس
در پايان شعرهاى «لوركا»و «حافظ»،(14)


انقلاب ايمان به يك جبر مقدس
مختار بودن به انتخاب تنها راه!!
و معيار را دربيرون خود جستن است ،
انقلاب اتكاء به جذر و مد اقيانوس
و ستون هاي خورشيد است



انقلاب درك واقعيت هاست
هنگام كه زنبورها
در مقابل چشمانت
از مغز چريك تغذيه ميكنند(15)
و عسل ها طعم باروت و خون ميدهند


انقلاب عشق ورزيدن به حقيقتى است
كه باورداشتن است بهايى تلخ را مى طلبد
و انكارش انجماد است و خاكستر
انقلاب تنها بوى باروت نمي دهد!

***
مرگ پرنده را ديده بود م در باد
مرگ شكوفه را بردرخت
و مرگ آواز را برلبان خويش
هنگام كه انسان ها در دهان مرگ نهان مى شدند
مهيب ترين اما
حس مرگ سرزميني بود كه دوست ميدارمش
و فرياد درد آلود ميهنى،
كه استخوان هايش را استخراج
و خونش را روانه بازار ها ميكردند.


كار از انسان گذشته است
با من بگوئيد اما
چه كسى سربريدن شهرى را ديد
يا سوختن رودى را
با من بگوئيد
چه كسى شنيد گريه ى جنگل را در آخرين شب بودن
يا بوى خون كوهى مقتول را بوئيد
من با چشمان خويش ديدم كه شهر ها را سربريدند
و خون خيابانها و كوچه ها و ميدانها
برخون خيابان ها و كوچه و ميدانها
فروريخت
من مرگ پنجره هاي روشن را ديدم
و سكوت كوبه هاى غبارآلود درها را نگريستم
من سوختن رود را نظاره كردم
و بوئيدم خون كوه را
و سوگ آواز جنگل بزرگ را شنيدم
در درخشش تبرها و دندان ها
در ميهنى كه تيغ برگيسوان زنان و زمين اش
به يكسان نهاده اند.


با خود مي انديشم :
ايران
بي جنگل هايت
من آيا مفهوم جنگل را فراموش نخواهم كرد
و بي رودهاى تو آيا مفهوم آب را از خاطر نخواهم برد
و بي مردان زيبا و زنان دلاورت
عشق و دلاورى را ناشناس نخواهم يافت؟.


آه
ميهنم
ميهنم
ميهنم
پيش از آنكه در زهدان مادرم پديد آيم
دررود و كوه و جنگل تو پنهان بوده ام
در برف هاى راز آلود ماه و گيسوان باران هايت
از اين رو آه مادرم
با هردرخت كه برخاك افتاد
واژه اى در ذهن من كشته شد
و با هر جويبار سوخته
رگي از من سوخت
و مي انديشم با خويش
بدينسان شاعرى بى واژه نخواهم ماند
تهى چون خلئى در فضاى مبهوت
و يا گلبرگ نورى خشكيده.


ميخواستم به مرگ بيانديشم و عشق
درسوگ تو اما
به روح سبز جنگلى شهيد انديشيدم
وپولادى در مشت
در اعماق دره هايى كه هر واژه صخره اي ست
و هركلام كوهسارى
.

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

چه بسیارست زسبائیهای جهان. اسماعیل وفا


چه بسیارست زیبائی های جهان
بخشی از منظومه بر اقیانوس سرد باد
اسماعیل وفا
آه!
نفسى برآوريم
... زنى عبور كرد كه فضا را زيبائى بخشيد
چه بسيار است زيبايى هاى جهان
نام هاى شگفت مردمان
با هجا هاى راز آلودش
نام هاى كوه ها ،رودها و دشت ها
طعم خورشيد و سايه
زمزمه گياهان ناشناس
بوى خشك ديوارهاى كهن
شهد گيسوانى كه باد در سبد هاى نامرئى خود مى آورد
و شاعران مى شناسند
حريق آذرخش برفراز بوته ى گل
[كه در تمامى اين بى پايان تنها يك بار مي شكوفد]،
ماه عريان سرد
ستاره اى كه به نيمه شب رؤياهاى مرا مى نگرد
ابرى كه ابرى را دنبال ميكند
رهگذرى كه رهگذرى را بى هيچ مقصود
هنگامى كه ميان قلب و انديشه خود به خواب ميروم
ساعت ها تاريك ميشوند
ودانش بر پيشانى حقايق مهر ترديد مي كوبد،


نه!
با من سخن از ابديت مگوئيد!
با درياهاى شن و فراموشى اش
با دست ها و جام هاى متلاشى اش
با آينه هاى شكسته اش
با درياهايى كه تنها خاطره اند
[بى جنبش
با موجهاى مرده اش چون خمير سرد سنگ]
من از باد جنوب ميگويم!
گذرا بر كف ها و ناقوس ها

از هوا و خون
سايه هاى گندم و نخل
پروانه و آفتاب،
من از جذر و مد درياى زنده سخن ميگويم
از دندان هاى سنگى دهان گشوده ى دره ها
از زنى با گونه هاى سيب گون
كه از جهان چشم مي پوشم تا مردمك هاى اورا بنگرم
كلام من زنده و فنا پذيراست
براى زندگان و فنا پذيران.


با من از ابديت مگوئيد
با بيابانهاى پوشيده از بطرى هاى تهى كنياكش
با نطفه هاى مرده
عطر ملايم ادرار مقدس قديسان
و با زمزمه دعا هاى پرخاكسترش
كه خدا را در دل انسان مى ميراند،
با من از ابديت مگوئيد
من از زمين و عابران بى افتخار مي گويم.

***
خورشيد زرد نيمروز!
صداي سوت و توقف اتوميبل ها!
ضربات كفشها بر پياده رو ها!
وقافيه هاى يكسان پا ها در امتداد قصيده ى روز!.


بايد نگريستن را آموخت.
درخت ها مى بينند

سنگ ها مى بينند
اما تنها انسان نگاه مي كند،
بايد نگريستن به چيزها را آموخت.


زيبايى نان!
با چهره ميانسال و با تجربه خود،
زيبايى گوشت!
با سرخى غليطش،
زيبايى ماهى ها!
با عطرهاى چربشان
چون گردبادى در مشام،
زيبايى كرفس و كلم و كاهو،
زيبايى قاشق ها
با گودى درخشان ماتشان
كه كرفس و كلم و كاهو را به دهان مى برند
وازاين همه خون
چون بادبانى ارغوانى برگونه ها
و چون شعله اى گرم برلب ها
زيبايى و زندگى را مرئى مى كند.


بايد زيبايى كارد و قرقره را شناخت
زيبايى پارچه ها را
و زيبايى بوى باستانى لباس هاى كهنه را،
بايد گرماى درد را شناخت
بايد از عابران نام هاشان را پرسيد
و گل هاى ناشناس را شناسايى كرد،
بايد زيبايى سالخوردگى را كشف كرد
عرفان خستگى را

و جلال تهى شدن از بودن را،
بايد زندگي را آموخت
و آنان را كه در اينهمه خون گمنام خود را فروريختند.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

قصیده کوچه باغی. اسماعیل وفا یغمائی


قصیده کوچه باغی
اسماعیل وفا یغمائی
هفده ژانویه دو هزار و هفت 
یاد باد آن روزگارانی که دینی داشتیم
در خیال خویش اسلام مبینی داشتیم
توی این دنیای گرگ و میش و خونین و خراب
برجهانی بهتر وبرتر یقینی داشتیم
ما «خدا جانی» در افلاک و،خدا می گفت نیز:
«بنده جاتی» نیز در روی زمینی داشتیم
حضرت حق نه سیاسی بود، بود اوفلسفی
ما خدای با خدائیت عجینی داشتیم
دین و مذهب بود سقف معنوی بهر همه
در سیاست ما «مصدق» یا «لنین»ی داشتیم
هم به «جبرائیل و میکائیل و عزرائیل» نیز
با صفا و سادگی عین الیقینی داشتیم
حوریانی چاق! و چله دائما حاضر یراق!!
نیز شیطان خطاکار لعینی داشتیم
توی دوزخ نیمسوز آتشین تیز و چرب!
توی جنت جویبار انگبینی داشتیم
حضرت قران کتابی بود خوب و محترم
با جنابش های و هوی و هان و هینی داشتیم
هم به امر و هم به نهی وهم به حکم و هم به وحی
معتقد بودیم و «والزیتون و تینی» داشتیم
فارغ از آیات قطع دست و پا و گوش و چشم
چشم در آیات آن بر مه جبینی داشتیم
توی «الرحمان» به اذن حق نظر بر طلعت
«سوفیائی»« لین رنوئی» «مارلینی» داشتیم1
با محمد چفت بودیم و رسولی پر عیال
باخدای بی زن و بی همنشینی داشتیم
«یا علی» ما را مدد میداد در هر حالتی
چارده معصوم خوب و نازنینی داشتیم
رستم ما «یاعلی» می گفت در رزم «پشنگ» 2
پهلوان شیعه ی! دارای دینی داشتیم
در امامت ما امامانی جمیل و قد بلند
بهتر از «آلن دلون» یا «جیمز دین»ی داشتیم3
گر خیال یک تن از آنان به سرها می گذشت
در دماغ خویش بوی یاسمینی داشتیم
بود زینب در کنار فاطمه قدیسه ای
چون خدیجه بانوان نازنینی داشتیم
با تلاش ابن ملجم ،شمر، عاشورا و قدر
بع بعی و عرعری در اربعینی داشتیم
 «دلدل»ی دارای دول وشاد و شنگ تند و تیز4
 «ذوالجناح» زخمی و بی برگ و زینی داشتیم5
بود اعلیحضرت ما بهترین شاه جهان
مثل او کم شاه در هر سرزمینی داشتیم
گرچه نه مانند ملایان امروزی ولی
روضه خوانهای شکمپای سمینی داشتیم6
در مساجد بر منابر جمعه ها شب تا سحر
روضه های گرم و داغ و عرعرینی داشتیم
بهر ترتیل کتاب حق چو «عبدالباسط»ی7
چون «ذبیحی» خوش صدائی خوش طنینی داشتیم
در گذرها توی سقاخا خانه ها شیرین و سرد
شربت خوشمزه سرکنگبینی داشتیم
حاجیانی اهل خیر و کربلائی های خوب
مشهدیهای تمیز و نازنینی داشتیم
چون کسی از ریق رحمت کاسه ای سر می کشید
مرهمی از دین ابا چشم نمینی داشتیم
چون بلا و شر به قطر آلت خود می فزود
با بشارتهای مذهب وازلینی داشتیم
دین پلی میزد میان زندگی با مرگ از این
شادیئی همراه با قلب غمینی داشتیم
مومنان را کار و بار آخرت بس سکه بود
چونکه از اسلام خود حصن حصینی داشتیم8
بهر اصحاب زنا و باده واز این قبیل
از مکانیزم شفاعت آسپرینی داشتیم
بر سر پل در قیامت موقع ملق شدن
ازرسولان و امامان ما معینی داشتیم
گاهگاهی خنده ای امیدکی وقت ثواب
در گناهان هق هقی و فین فینی داشتیم
الغرض بس قرنها در امر مذهب، مذهبی
برترین بالاترین و بهترینی داشتیم
توی دفترهایمان با خط زیبای خدا
دائما احسنت با« 20آفرین» ی داشتیم
این چنین وضع جلو بودی مجزا از عقب
هم یساری داشتیم و هم یمینی داشتیم9
عده ای اما زدین کار سیاست ، انقلاب
خواستند و بعد از آن وضع گهینی داشتیم
آمد اسلام سیاسی چون عیان از آن سپس
نه یقینی و نه دینی ونه قینی داشتیم10
جای «م امید» و شعر «انقلاب»ش یاد باد
پیش از اسلام سیاسی ما نشینی داشتیم11
1-نام سه هنرپیشه زن زیبا رو
2-پشنگ از پهلوانان شاهنامه
3 -نام دو هنرپیشه مرد
4- دلدل . اسب علی ابن بیطالب
5-ذوالجناح- اسب حسین ابن علی
6 سمین- چاق و چله
7-عبدالباسط و ذبیحی.خواننده قران اهل مصر وذبیحی مداح ایرانی 
8-حصن حصین-قلعه محکم 
9- یمین و یسار- چپ و راست
10-قین به زبان ولایت ما خور و بیابانک یعنی باسن. کون.
11- مراجعه به شعر اخوان. ما انقلاب کردیم
 

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

غزل. می گذرد این شبان. اسماعیل وفا


غزل. اسماعیل وفا
مي گذرد اين شبان تلخ و غماور
ميشكند انزواي اتش خاور
باز به فيروزه‌ي سپيده بپاشد
گرده‌ي ياقوت ولعل و خرده‌ي آذر
ميگذرد غم چو شب يقين كن و ميدان
باز شود شادي من و تو ميسر
باز تپد دل ميان سينه و گيرد
مرغ طرب در هواي خاطر ما پر
غم رود از سر اگر زكف ندهي دل
دل مده از كف كه غم رود از ير
كم گله كن از زمانه دست زمانه
هي كند از صحنه اين گله‌ي خر
كار زمان جز اراده‌ي من و تو نيست
خيز علم بر كن و سپاه برآور
صد گله دارم هزار شكر كه بگرفت
آتش اميد و عشق در دل من در
شادي فردا بيار رطل و وفا را
يكسره پر كن تو ساغر از مي احمر

بادست باد. اسماعیل وفا

بادست باد
اسماعیل وفا یغمائی
دوازده زانویه دو هزار و نه
نرمک نرمک میسوزد
غمگین و با هزار خاطره
آخرین شعله هایش را
آتش پیر، آتش خسته

بادست باد
در تنگه تاریک و بر فراز گردنه
و فراتر
آسمانست، آسمان
سنگین از بار ستارگان
آنهمه شعله های سوخته
سوسوزنان و سرخ
و شب از چهار سو میگذرد
***
خاموش است اجاق
و باد است و خاکستر سرد است و شب
شب نمیداند
و دریغا ! آتش خسته ندانست پیش از خاموشی
که بر دامنه دور
شعله های جوان
می رقصند با بانگ نی لبک چوپانان
دریغا ندانست
آتش خسته
آتش پیر
آتش خاموش
دریغا

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

رقص بعل بر اجساد کودکان غزه. اسماعیل وفا یغمائی

رقص «بعل» بر اجساد کودکان غزه
اسماعیل وفا یغمائی
خون میچکد از «شمعدان هفت شاخه»
و دهان بی انتهای قاریان
وقتی انگشتان ارواح عتیق
چنگهای تاریک خوف را می نوازند


خون می چکد ازمیان اوراق عتیق
از میان آجرها و خشتهای دیوارهای هراسان
وقتی« ستارگان داوود» چرخان و شعله ور
از آسمان فرو می ریزند با پره های تیز و درخشان
وبر زمین منفجر می شوند
در میان سفره نان و ساعت دیواری و رحم بارور عروسان
در میان اوراق دفترهای مشق و مدادها
درمیان تنور و تاقچه و دست آسها
در زیر پلکها و در فاصله دندانهای خفتگان
در میان کابوسها و تاریکی سفت شده

وخون بر ماه غزه شتک می زند
و بر پیشانی ودست خلبانان پیروز مست
که باز می گردند
با تراشه های خونین مغزهای کودکان بر پنجره مقابلشان
و روده های شعله ور آویخته بر بالهای هواپیماهاشان



نه الله و نه یهوه
نه قرآن و نه تورات
بل «بعل» است این بعل

بعل است این باالواح خونزده دیوانه اش
بعل فراموش شده رستاخیز یافته فینیقیان
که در میان اجساد سوخته کودکان غزه
شهوتزده و مستانه می رقصد
با هاله چرخان بی پایان مقدس! بمب افکنها پیرامون سرش
و باران خون گرمی که می بارد و می جوشد و می جوشد
تا رانهای مسین و رجولیت سنگی و ریش فلزینش
و گردن بندمهیب بی انتهایش
از جمجمه هایی تازه که هنوز رویای صلح
در آن گیج و سرگردان زنده است


می دانم
درخت دین در گورها ریشه می افشاند
و بر زندگی سایه
می دانم

میدانم
جنگاوران الله در پشت اجساد زنان و کودکان
و دیوارهای مرگ
بهتر می زیند و می پایند
و مهر مشروعیت می خورند
و می بینم دستارها و کیپاها هر دو از خون گرم
چون گل شکفته و پر طراوت می شوند

اما می گویم
گناه پرندگان مرده و تکه نان سوخته
در گلوی کودکان غزه چیست


گناه زمین سوخته و آسمان بی عصمت شده
گناه این همه آدمی که به عناصر بیجان تبدیل می شوند
گناه این ملت
که جغرافیائی برای تاریخ خود می جوید چیست


وفریاد بر می آورم
در میان این همه جسد و جنایت و جنون
کجایند کجایند
نه تنها ابو عمار ومحمود درویش والبیاتی
و هزاران رزم آور شهید
که کجاست پادشاه شکسته گردن بابیلون
که اگر چه به جباریت حکم راند
اما به این مایه ستم رضا نمی داد
کجایند کجایند
نه تنها چهار خلیفه
و یازده سید سبز پوش علوی
که در مقابل تهاجم سگان آهنین دندان شقاوت
کجایند ، کجایند، کجایند حتی
معاویه ومنصور و هارون و متوکل و معتصم
در زیر ماه خونین غزه
ودر مقابل سگانی که پرواز کنان دندانهاشان را
بر گلوی شیر خوارگان غزه
وبر شیر و پستانهای زنان می بارند و می درند


خون میچکد از شمعدان هفت شاخه
و دهان بی انتهای قاریان
وقتی انگشتان ارواح عتیق
چنگهای تاریک را می نوازن

د
وقتی در نیمه شب خرد شده
بمب افکنها در آسمان غزه
از میان قلبها و ریه های کودکان شیرجه میروند
وفلز مذاب و آتش
از دهانه ها و چشمها و گوشها فواره می زند.
و مرگ رویاها را می بلعد.
دوازدهم ژانویه دو هزار و نه

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۷

و خداوند می فرماید. اسماعیل وفا


و خداوند می فرماید
اسماعیل وفا

و اگر اندکی گوش کنید
اگر اندکی
صدای او را خواهید شنید
از پرنده ای کوچک و نسیمی که برگها را می لرزاند
و یک اشعه نور و یک قطره آب
که خداوند می فرماید:ا
این چه حکایتی است و چه بهتانی ای بندگان من
چرا من باید نام خود را دائما عوض کنم
مانند جانیان فراری
اهورا ویهوه و الله و....ا
و کتابهای آسمانی خود را
مانند نویسنده ای که نمی داند چه بنویسد
زبور و تورات و انجیل و قرآن
و رسولان خود را
مانند کسی که توان انتخاب ندارد
زرتشت و بودا و موسی و عیسا و محمد
وچر باید دائما آرشیتکتور خانه خود را عوض کنم
معبد ودیر و کلیسا وکنیسه مسجد
وانسانها را بجان یکدیگر بیاندازم
چرا باید من با خود
و کتابهایم با کتابهایم
و رسولانم با رسولانم
و انسانهایم با انسانهایم بجنگیم و بجنگند
و این همه اشک و آتش و خون و نفرت

و اگر اندکی گوش کنید
صدای او را خواهید شنید
که خداوند می فرماید
لطقا به من جواب بدهید
این چه حکایتی است ای بندگان من
این چه حکایتی است ای بندگان من
این چه حکایتی است ای بندگان من
هفتم ژانویه دو هزار و نه میلادی

.اسماعیل وفا خدائی که می گرید


خدائی که می گرید
اسماعیل وفا
هفتم ژانویه دو هزار و نه میلادی

اسلام را به آسمان سپرده ام
دیریست...ا
با مسلمانانم بر زمین اما الفتهاست،
فراتر از «کیپاها» و کیپاداران
نگران کودکان کلیمی ام
و می دانم
فراتر و در آنسوی سقف و دیوار کنیسه و مسجد
که زمین و آسمان و انسان وخدا را تقسیم کرده اند
زمین ادامه دارد و آسمان و انسان
و بالاتر از جائی که «الله و یهوه«ا
کشتار کلیمیان و مسلمانان را می نگرند
وقرآن و تورات را زمزمه می کنند
خدائی است که انسان را دوست دارد
و در سوگ کودکان سوخته ومتلاشی
تمام بارانهای جهان را می گرید می گرید و می گرید


باور نمی کنید
اما عمامه از سر هر شیخ که بردارید
در زیر آن کیپائی بر سرهای تراشیده خواهید یافت
سرهائی که بر آن از خون داغ کودکان مسح کشیده اند
وباور نمی کنید باور نمی کنید
که قرآن تورات را تائید می کند
و میان یهوه و الله تفاوتی نیست
مگر تفاوت نامی
ومگر عمامه ای بر روی کیپائی
و عبائی بر روی ردائی

اسلام را به آسمان سپرده ام
اما با مسلمانانم الفتهاست
و نگران کودکان کلیمی ام....1
کیپا:کلاه کوچکی است که کلیمیان معتقد بر سر می گذارند تا هم سر پوشیده بماند و هم با احساس سنگینی آن سنگینی وجود خدا را حس کنند
ا

در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان.اسماعیل وفا


در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان!ا
اسماعیل وفا

در خوابیم
بربام بلند بومان بال بر بال می کوبند
وطلوع تاریکی رانوید می دهند
اینک طلوع ظلمت!
اینک خورشید خونمرده خفه شده
اینک صبح سیاه


در قصابخانه
ششصد هزار جسد بر قناره ها آویخته است
پیش از آنکه قصاب برگه تقاعدش را دریافت کند
وبنیاد خیریه اش را افتتاح کند
و پس از عمری دراز با طبل و شیپور وپرچم به خاک سپرده شود.
وما در هم آویخته ایم
کف بر لب وبرآهیخته دندان و بر بسته مشت
ودر پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
تمساح عظیم تاریک سیری ناپذیر با لبخندش
و هزاران دندانش
و ششصد هزار جسد هضم شده در بطن بی پایانش


در خوابیم
چنانکه مردگانمان در گورهاشان
و کودکانمان
و کودکان کودکانمان
در زیر دندانهای تمساح تاریک
که در پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
لبخند زنان و با هزارن دندان


شمعی می افروزم
در سوگ کلیمیان
و شمعی در سوگ مسلمانان
ودر خواب زمزمه می کنم
در خوابیم....ا

ششم ژانویه دو هزار ونه