چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

شكوه يك خاطره درستايش دكتر محمد مصدق . اسماعيل وفا يغمائى

هنوز ياد تو در بادهاى شرق وزانست
هنوز نام تو در ابر و موج ورود روانست
هنوز آتش خورشيد پر غرور دماوند
شكوه خاطره‌ات را به صبح شعله زنا‌نست
هنوز از پس شه ،شحنه، از شرافتت، اي شير!
ز درد بی شر فی در هراس و جامه درانست ...
تطاوليست زمان را به نامها و نشان ها
مگر به نام هر آنكس كه روح سبز زمانست
مگر به نام هر آنكس كه رايت شرف خلق
به دست همت او در تموج و جولانست
به كوه عزم تو اى كوه!،تيغ دشمن ملت
شكست و تيغ پيامت هنوز در نوسانست
هزار زخم ترا بر جگر زدند و زهر زخم
به خاك، خون فضيلت هميشه در فورانست
تو منزوى شدى اما، در انزواى چو دريات
 تمام ملت ايران چو موج در تو نهانست!...
بهار خصم خزان شد، به ياد و نام تو جاويد ـ
به برگ لاله و نسرين زمانه عطر فشانست
به كار نامه تاريخ رواست گر كه به رمزى ـ
نظر كنيم كز آن ره به راز و رمز جهانست
به راز زندگى و مرگ و رستخيز دليران
كه همچو رود بر اين خاك روان و در جريانست
نمانده رايت رزمى به خاك گر چه ددان را
به بارگاه شقاوت چنين خيال و گمانست
خروش «كاوه» و «بابك» ز بانگ «كوچك» و «ستار»
دميد و اين همه آتش به شعله‌ى تو دمانست
نمرده اى تو كه عزمت نمرد و رايت رزمت
به دست ملت ايران به رزم شيخ عيانست
ستاره مي گذرد بر مدار صبح و حقيقت
به رستخيز مكرر روان به قلب زمانست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين شعر بخشى از قصيده بلندى است كه درسال
1366 به ياد سمبل مبارزات ملى مردم ايران
 دكتر محمد مصدق سروده شده است

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۲

روزی بر این سرزمین. اسماعیل وفا یغمائی



   
              
 (35)
 قطعه سی و پنجم از منومه منتشر شده ماه و ساز دهنی کوچک
******
روزي بر اين سرزمين نسيمي سبز خواهد وزيد
نسيمي فراخ و خنك
كه ذرات نور در آن مي‌غلتند
و بيابان سبز خواهد شد
و چشمةخشك خواهد جوشيد
 و پرندگان سنگ شده پرواز خواهندكرد
و خورشيد و ستاره و ماه
از جداول ناشناس رها خواهند شد.
   **
 روزي بر اين سرزمين
بر تيزه هاي بي رحم  هر سنگ
قلبهاي له شده تپيدن آغاز خواهندكرد
و هر رهگذر قلبش را در سينه خود باز خواهد يافت.
روزي بر اين سرزمين
شب
زيباترين شب ، خواهد شكفت
و ماه
بر فراز قله دور دست
ساز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كوچك فراموش شده مرا خواهد نواخت
روزي بر اين سرزمين .
**
از تمام اشكهاي عالم خيسم
واز تمام فرداهاي عالم روشن .

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۲

نگران مباش! اسماعیل وفا یغمائی



نگران مباش!

اسماعیل وفا یغمائی



نه غرش سواران 
نه انبوهی پیادگان
نه باران تیر کمانداران
نه ارابه های لبریز سکه و ساطور
ونه.....
نگران نباش
نه تو شکست خواهی خورد
و نه من
***
نه غرش سواران
نه انبوهی پیادگان
نه باران تیر کمانداران
نه ارابه های لبریز سکه و ساطور
ونه.....
نگران نباشم
نه تو پیروز خواهی شد ونه من
***
نگران نباش و نگران نباشم
جنگی است  نه میان من و تو
که میان دروغ و حقیقت
که میان روشنائی و ظلمت
که میان شرافت و رذالت
ما تنها جبهه خود را انتخاب میکنیم
کمر میبندیم
و می نگریم
پیروزی حقیقت را
بر استخوانهای خرد شده دروغ
و بر آمدن بامداد را
هنگام که رذالت  زانو زده است
نگران مباش
ما تنها جبهه خود را انتخاب میکنیم
***
نه غرش سواران
نه انبوهی پیادگان
نه باران تیر کمانداران
ونه  ...

ششم اوت 2013

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۲

شناخت. اسماعیل وفا یغمائی


هرچند «ماه!» را به تماشا نهاده است
قیر سیاه را به تماشا نهاده است
قعر شب است و ظلمت چرک خرافه ها
بنگر! پگاه! را به تماشا نهاده است
 سی و سه سال رفت و زدین و حدیث دین
 غوغای باه را به تماشا نهاده است
در های های گریه ی سوگ وعزای ما
هان قاه و قاه را به تماشا نهاده است
تا بگذرد، زد از جسد و خون پلی و گفت:
این است! راه! رابه تماشا نهاده است
چاهی به ره نبودو دریغا که کس نگفت
 در خویش چاه را به تماشا نهاده است
 زین رو عروج یکسره شرح سقوط بود
 وین انتباه را به تماشا نهاده است
گفت او به ما: عظیم ترین کوه عالمم
یک کیسه کاه را به تماشا نهاده است
 روح نهان شیخ  در اوزنده، ای عجب
 تحقیر شاه را به تماشا نهاده است
 در او طلوع کرده به بدر تمام، دیو
گوید:الاه را به تماشا نهاده است
ابلیس را فسانه گمان کردم ودریغ
نک «او!»،گواه را به تماشا نهاده است
گفتند بی خطاست ،کنون شاهکاری از
صد اشتباه را به تماشا نهاده است
حمام چل ستون و دریچه ست و اندرآن
خانکجکلاه را به تماشا نهاده است
با ذبح عشق و قتل صداقت نگاه کن
روح گناه را به تماشا نهاده است
 روح وقاحت است از او شرمگین ولی
حال تباه را به تماشا نهاده است
 «دجال دین پناه فرو مرده»، اندر او
 جای پناه را به تماشا نهاده است
 هان رفت  و بازگشت و در او در معاودت
 روح سیاه را به تماشا نهاده است
خصم عمامه است و به هرسر (وفا) ببین
باری! کلاه را به تماشا نهاده است
دوم اوت دو هزار و سیزده میلادی
اسماعیل وفا یغمائی