چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

تو زیبائی ای میهن من.اسماعیل وفا


تو زيبائى اى ميهن من
اسماعیل وفا یغمائی
نه با كوههايت،نه با رودهايت
نه با شعله‌هايت ، نه با دودهايت
كه در چشم من جمله زيبا و زيبا و زيباترين‌اند
تو زيبا نئي ديگر اي زاد بوم گرانسنگ! .
***
نه با آسمانت
كه هر صبحگاهان، چو آئينه‌اي آبي و شسته و پاك
زخورشيد مغرور پرشوكت وحشي شرق
شود پر شراره،
نه با رود مواج و گسترده كهكشانت
كه در دورترگوشه‌ي آن
زبود نبود جهان داده من را
ـ اگر چند كوچك! ‌ـ
خدا يك ستاره
نه با چشمه ماه مرموز و آن آبشاران بشكوه ‌مهتاب
كه بعد از بسي سال‌در قعر شبهاي تاريك تبعيد
چو در ذهن من ياد آن ميدرخشد
شود ابرهاي غليظ و سيه پاره پاره،
نه با اين و آنت
نه با آبها و هواها و آن خاك گسترده بيكرانت
كه هر يك بسي لايق آفرينند
و در چشم من جمله زيبا و زيبا و زيبا ترينند
تو زيبا نئي ديگر اي زاد بوم گرانسنگ!.
***
نه با باده تلخ و مرد افكن شعرهايت
نه با رطل خمخانه «رند شيراز»
كه گر جامي از آن بنوشي
بري ره ز دروازه‌ي شهر مستي به دنيائي از راز
نه با تاك «خيام» در باغهاي «نشابور»
كه در خوشه‌هايش اگر اهل دل باشي و اهل بينش
شكوفد صدفهائي از نور،
نه با ناله‌ي تلخ «افشاري» ونغمه‌ي شاد «ماهور»
كه از بربط «باربد» يا نواي «نكيسا»،
نه با شاخه هايت
كه سر برده از صحن ديروز تا بام امروز تا آسمانها
نه با ريشه‌هايت
كه سرشار از جوهر زنده‌ي فر و فرهنگ
به جنبش در اعماق اين سر زمينند
و در چشم من جمله زيبا و زيبا و زيبا ترينند
توزيبا نئي ديگر اي زاد بوم گرانسنگ!.
***
نه با آن‌ده خرد و گمنام ـ«گرمه»ـ
ـ كه استاده در دامن كوهساري پر از راز
در آن دشت بي مرز روشن ـ
كه با چشمه و جرعه اي آب آن ميشناسم
همه آبهاي جهان را،
و در امتداد فقيرانه‌اش راه بردم
تمام ترا و به دل در نوشتم
زمين و زمان را
نه با مردما ني
كه بر سفره هاي فقيرانه شان من غنا را
و از خنده هاي صبورانه شان من صفا را
و از وسعت قلبهاشان
‌ ـ جدا از هرآنچه كه دين است و مذهب ـ خدا را
شناسا شدم در خم كوچه‌ي ساده و روشن نو جواني،
نه با اين چنين مردماني
كه تا آخرين پرتو نور در چشمهايم
مرا در تمام جهان از تمام جهان برترين‌اند
ودر چشم من جمله زيبا و زيبا و زيبا ترين‌اند
و تا لحظه‌ي‌‌اخر عمر ـ تا آخرين شعرـ با هستي من عجين‌اند
تو زيبا نئي ديكر اي زاد بوم گرانسنگ!.
***
در اين روزگاران
كه نان شريران
ز خون دل خلق خيس است و دامان خلقان
ز اشكي كه ريزد به سوگ شهيدان،
تو زيبائي اي ميهن من!
تو زيبائي اي ميهن من!
تو زيبائي اما به آن قهرمانان آگاه آزاد
كه با نام آزادي و صلح و شادي
به قعر شب سرد و سنگين ظلمت
به رزم پليدان پتياره ‌ي مردميخوار
به پاي عطشناك از هفت صحرا
ز‌دهليزهائي ز توفان و آتش
و پوشيده از پر و بال عقابان بر خاك و خون اوفتاده گذشتند
برافروختند از شرار رهائي به هر گوشه اي مشعلي سرخ
و با ياد مردم
بر عمامه چرك دژخيم مردم نوشتند
به فرمان ملت!
فرو ريز اي بند پوسيده از پاي تقدير ايران
بگرد اي زمان و دگر شو
بلرز اي زمين زير پاي شريران!
بلرز اي زمين زير پاي شريران!.

تو زیبائی ای میهن من. اسماعیل وفا یغمائی

نه با كوههايت،نه با رودهايت
نه با شعله‌هايت ، نه با دودهايت
كه در چشم من جمله زيبا و زيبا و زيباترين‌اند
تو زيبا نئي ديگر اي زاد بوم گرانسنگ! .
***
نه با آسمانت
كه هر صبحگاهان، چو آئينه‌اي آبي و شسته و پاك
زخورشيد مغرور پرشوكت وحشي شرق
شود پر شراره،
نه با رود مواج و گسترده كهكشانت
كه در دورترگوشه‌ي آن
زبود نبود جهان داده من را
ـ اگر چند كوچك! ‌ـ
خدا يك ستاره
نه با چشمه ماه مرموز و آن آبشاران بشكوه ‌مهتاب
كه بعد از بسي سال‌در قعر شبهاي تاريك تبعيد
چو در ذهن من ياد آن ميدرخشد
شود ابرهاي غليظ و سيه پاره پاره،
نه با اين و آنت
نه با آبها و هواها و آن خاك گسترده بيكرانت
كه هر يك بسي لايق آفرينند
و در چشم من جمله زيبا و زيبا و زيبا ترينند
تو زيبا نئي ديگر اي زاد بوم گرانسنگ!.
***
نه با باده تلخ و مرد افكن شعرهايت
نه با رطل خمخانه «رند شيراز»
كه گر جامي از آن بنوشي
بري ره ز دروازه‌ي شهر مستي به دنيائي از راز
نه با تاك «خيام» در باغهاي «نشابور»
كه در خوشه‌هايش اگر اهل دل باشي و اهل بينش
شكوفد صدفهائي از نور،
نه با ناله‌ي تلخ «افشاري» ونغمه‌ي شاد «ماهور»
كه از بربط «باربد» يا نواي «نكيسا»،
نه با شاخه هايت
كه سر برده از صحن ديروز تا بام امروز تا آسمانها
نه با ريشه‌هايت
كه سرشار از جوهر زنده‌ي فر و فرهنگ
به جنبش در اعماق اين سر زمينند
و در چشم من جمله زيبا و زيبا و زيبا ترينند
توزيبا نئي ديگر اي زاد بوم گرانسنگ!.
***
نه با آن‌ده خرد و گمنام ـ«گرمه»ـ
ـ كه استاده در دامن كوهساري پر از راز
در آن دشت بي مرز روشن ـ
كه با چشمه و جرعه اي آب آن ميشناسم
همه آبهاي جهان را،
و در امتداد فقيرانه‌اش راه بردم
تمام ترا و به دل در نوشتم
زمين و زمان را
نه با مردما ني
كه بر سفره هاي فقيرانه شان من غنا را
و از خنده هاي صبورانه شان من صفا را
و از وسعت قلبهاشان
‌ ـ جدا از هرآنچه كه دين است و مذهب ـ خدا را
شناسا شدم در خم كوچه‌ي ساده و روشن نو جواني،
نه با اين چنين مردماني
كه تا آخرين پرتو نور در چشمهايم
مرا در تمام جهان از تمام جهان برترين‌اند
ودر چشم من جمله زيبا و زيبا و زيبا ترين‌اند
و تا لحظه‌ي‌‌اخر عمر ـ تا آخرين شعرـ با هستي من عجين‌اند
تو زيبا نئي ديكر اي زاد بوم گرانسنگ!.

***
در اين روزگاران
كه نان شريران
ز خون دل خلق خيس است و دامان خلقان
ز اشكي كه ريزد به سوگ شهيدان،
تو زيبائي اي ميهن من!
تو زيبائي اي ميهن من!
تو زيبائي اما به آن قهرمانان آگاه آزاد
كه با نام آزادي و صلح و شادي
به قعر شب سرد و سنگين ظلمت
به رزم پليدان پتياره ‌ي مردميخوار
به پاي عطشناك از هفت صحرا
ز‌دهليزهائي ز توفان و آتش
و پوشيده از پر و بال عقابان بر خاك و خون اوفتاده گذشتند
برافروختند از شرار رهائي به هر گوشه اي مشعلي سرخ
و با ياد مردم
بر عمامه چرك دژخيم مردم نوشتند
به فرمان ملت!
فرو ريز اي بند پوسيده از پاي تقدير ايران
بگرد اي زمان و دگر شو
بلرز اي زمين زير پاي شريران!
بلرز اي زمين زير پاي شريران!.

اى آزادى…اسماعیل وفا یغمایی

 
اى آزادى…
ركوع مرا
هيچ آسمانى،
و سجود مرا
هيچ زمينى
نظاره نخواهد كرد
خدائى را به نيايش اگر بايد ايستاد
تنها توئى
تنها تو، اى آزادى!
تو
كه تنها تو
آدمى را آفريدي
ودر آفرينشى بى پايان
دمادم، او را مى آفرينى.



نورى تو
هوا
و
آب
و
شعله اى
آنچه كه آدمى را زنده مي‌دارد
وآنچه كه به مرگ معنا مى بخشد.


زيبائي تو!
زيبائي اي آزادي
حتي زيباتر از معشوق من
ــ آفرينه‌اي كه در روشناي پوست تن‌اش محو شوم
تا تاريكي و تنهائي خود را وانهم
و ترانه‌اي روشن جستجو كنم ــ
و مستي آورتر از آن شراب عتيقِ كهنِ ملعونِ مقدس
كه شاعران از خمخانه‌ي شيطانش ربوده‌اند
تا‌آتش آن را در شعرهاي شبانه بر افروزند
و به آتشدانها و قلبهاي مردمانش هديه دهند .


زيبائي تو!
وآن محبوب بي پايان مشترك
كه به تفرقه پايان ميدهد
و سرودها و دستها را يگانه ميكند.
چنان معصوم و كوچكي تواي زيبا!
كه گيسوان رها شده در باد زني عابر
و كفر كافران و پيمانه‌ي رندان رابه دفاع مي ايستي
و چنان عظيمي تو
كه تمامت خشم ملتي را
تنها در يك واژه مي نشاني
و در بارگاه «اقتدار» و«فريب»
منفجر مي كني:
آزادي !.


نه سياه
نه سپيد
نه سرخ
و نه زرد.

نه پرچم
نه مرز
و نه مذهب،
درآنسوي خدا و شيطان
فراتر ازهر آئين و آرمان
تو تنها زمين را به رسميت مي شناسي
و انسان را بر آن.


فراتر از هر تعريفي
كه همه چيز با تو تعريف ميشود
و خود هرگز تعريف نمي شوي،
تو،
تنها،
هستي،
چرخنده چون توفاني در ذات جهان
و استخوانهاي آنكه بر تخت شكنجه
يا در خيابانهاي غربت
و شعله ها ترا زبانه كشيد و فرياد كرد.

كدام شعر و كدام غزل
اي معشوق!
كه سرودني نيستي
تو تنها بودني هستي
كه تمامي بودني
بايد در هواي تو احاطه و عريان شد
و بي هراس و جسور ترا در آغوش كشيد،
تا يگانگي تن و جان و جهان
و تا وصل تو عطش تمنائي ديگر در كام ريزد.


از دور دست زمان
كاهنان آدميان را به سجده‌ي خدايان ندا دادند،
بشنويدم!
اينك منم آن منادي
كه تمامي خدايان و رسولان را به سجود تو مي خوانم
تا نقاب «تزوير»
از چهره‌ي «ابليس»
فرو افتد
و سيماي خداي راستين
نه در «طور»
و نه در «معراج»
بل درتجلي تو
به تماشاي جهان
نهاده شود.
9 ژوئيه 2003 ميلادي

ترجمه سرود پارتیزانها

ترجمه سرود پارتیزانها
روزگار غريبي است نازنين
اسماعيل وفا يغمائي
چندي پيش در يك كتابفروشي قديمي تعدادي كتاب شعر و ترانه كه ترانه ها و سرودهاي قديمي را در خود داشت توجهم را جلب كرد. يكي دو تا از آنها را خريدم و شب نگاهي به آنها انداختم. در يكي از كتابها تعدادي از سرودهاي پارتيزانهاي فرانسه در سالهاي هزار و نهصد و چهل تا هزار و نهصد و چهل و پنج خواندني بود. متن سرود را چند بار خواندم و با خودم فكر كردم آيا كساني كه اين سرودها را مي خواندند از افتخارات فرانسه و اروپاي ضد فاشيسم نبودند؟ آيا اينها به آنچه كه مي خواندند عمل نمي كردند؟ و آيا اگر امروز زنده بودند و اين سرودها را مي خواندند و با دشمنان آب و خاكشان مي جنگيدند در ليست تروريسم قرار نمي گرفتند و براي چند گوني پول بر سر انها با سياهكارترين حاكمان ايران بر باد ده معامله نمي شد. راستي آيا مبارزه و مقاومت مسلحانه عليه دشمنان خونخوار تنها براي اروپا و آمريكا مشروع بود و در ساير نقاط جهان هر كس كه به قول نزار قباني شاعر بزرگ جهان عرب خواست بر جسد برادرانش از مادر مورد تهاجم قرار گرفته خود دفاع كند تروريست است راستي كه هم روزگار غريبي است و هم بايد اضافه كرد روزگار بيشرمي است نازنين. اما روزگار اينچنين نخواهد ماند. عليرغم تمام ظلمتي كه جلادان و خيانتكاران به مردم ايران مي پراكنند اين چنين نخواهد ماند.
شعر: م ـ دروئن وج ـ كاسل
موزيك: آ ـ مارلي
خواننده :ژرمن سابلون
برگرفته شده از مجموعه:
زيباترين سرودهاي آزادي
ترجمه : اسماعيل وفا يغمائي

سرود پارتيزانها(فرانسه)
سرود آزاد سازي

گوش دار اي دوست!
پرواز ظلمت خيز زاغان را
برفراز زادگاهمان.

گوش دار اي دوست!
سرود سنگين سرزميني را
كه به زنجير كشيده شده است.

آهاي ،آهاي پارتيزانها!
كارگران و كشاورزان
تفنگها آماده شليك!

امشب دشمنان
خواهند دانست قيمت سنگين خونها
و اشكهاي فرو ريخته شده را.

(2)
رفقا !
از معد نها بيرو ن بيائيد
وسرازير شويد از تپه ها.


از ميان كپه هاي گندم بيرون آوريد
خشابهاو تفنگها را
و نارنجكها را

آهاي ،آهاي، جلادانند !
باگلوله يا كارد
زودتر بكشيدشان.

آهاي رفيق خرابكار!
مواظب آنچه كه حمل مي كني باش
ديناميت است در كولبارت !

(3)

اين ما ئيم كه در هم مي كوبيم
ديوارهاي زندانها را
كه برادرانمان در آنند

كولبارمان لبريز نفرت است
ما با گرسنگي رشد مي كنيم
و با فقر.

در جاهاي ديگر
هستند كساني كه در گودي بسترهاشان
روياهاشان را تجربه مي كنند.

ولي ما اينجا، نگاه كن!
به جلو مي رويم و ميكشيم
و مي تركانيم! .
([4)
اينجا هر كس مي داند مي دانند
چه چيزي مي خواهد
و چه خواهد كرد
وقتي راهها را مي نوردد.

اي دوست!
اگر تو كشته شوي
يك دوست از سايه خارج مي شود
و جاي ترا پر خواهد كرد.

فردا خورشيد بزرگ درخشان
خون سياه را خشك خواهد كرد
از روي خيابانها.

همرزمان
سوت زنان
در شب تاريك به جلو برويم
آزادي به ما گوش مي كند
.

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

مجموعه شعر در ستایش رزمنده آزادی

بخشي از مقدمه كتاب
در ستايش آزادي
درستايش رزمندة آزادي
باز مي آييم در باروت
گاهي تمام ستارگان
تو پايدار بمان اي تمامت ايران
شعري مينويسم
ساحل ما ز بعد توفانست
چراغي گر كه مي سوزد
در شب وحشي ورچك
هلا نامتان تا ابد ياد باد
مرگ آرش
مرگ پير خنياگر
سرود جنگي فرزندان خورشيد
باد دماوند-چهار زبر
در ستايش رزمندگان مهر
برق اجل به شام شهيدان كوي خلق
چلچراغيست در آويخته برموج به شب
بوي جوي موليانم آرزوست
مسلسلهاي شيردلان
روز خوش آزادي و شادي
شليك ميكنم
درس جغرافي
پايگاها و پناهگاهاي مجاهدين
رو سوي فهرمان زندة عصر خويش
تنها سفينه در گذر موج ها تويي
سرود عياران
با خلق فرو مرده مسيحا نفسي هست
ميرسد آن صبح اما صبح تندرهاي سرخ
چو برآيد ز كمين ارتش آزادي ما
توپايدار بمان اي تمامت ايران
تمام شب را خواهم جنگيد
شهر من را سرخاموشي نيست
سرود عصيان
بهار چه داري براي سرزمين من؟
مام ملت كاوة اين ميهن است
اگر آمدي آتش آور برايم
بوسه بر آن بازوان و دست مريزاد!
خورشيد دميد و بردميد از خورشيد
و گاهي از شب ها
گاهي تمام ستارگان
سخن از زلزله است!
سواران توفان
آيد آن لحطه
به خانه خانة شهر
طلايه صبح
عاقبت نيمه شبي شور به پا خواهم كرد
دلاوران مي رستند
چيست پيام آفتاب
سپيده دم يدان نبرد آخرين
در من امشب باز مي تابد فروغ صد ستاره
زمزمه يي برمزار يك شهيد
در ستايش مجاهدين
شاديانه
طعم مشترك آب
ارتش آزادي مياد
مرگ شاعر
چاووشي
شادا شاد
با دشمن
انقلاب
بدرود با شهيدان
صفير سرخ
صداي پاي ارتش آزاديبخش

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

خواهد دمید صبح




خواهد دمید صبح
اسماعیل وفا یغمایی
هقت سپتامبر دو هزار و هفت


خواهد دمید صبح
خواهد دمید صبح
هرچند شب،شب تاریک
بیش از
رویای خام ما به درازا کشیده است
یا بیشتر ز قامت کابوس پخته تان
کز هر کران برآید و
بر طول تار خویش بیافزاید؛
خواهد دمید صبح.


صبح است زورقی همه از صبح!
هان بنگریدش
گر چشمتان بجاست!
پاروکشان نشسته در آن خورشید
از موجه ای به موجی و از لجه ای به اوجی
هان بشنویدش!
می خواند و به راه روانست
میخواند او، با او می خوانم
می داند او،با او می دانم
از بهر خاکیان، معنای آسمانست
بالاتر از خدا!
بی او، هر آنچه معنی، بی معناست،
با بودنش،پیمودنش،
مقهور اوست ظلمت با هر چه وسعتش
می راند او چنانکه سزاوار روشنی است
با هرچه قدرتش
تا بامهای ما
تا بامهای ما ،
خواهد دمید صبح
هر چند شب شب تاریک
بیش از
رؤیای خام ما به درازا کشیده است.

پنجشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۶

مجموعه شعر جادوگر عاشق




جادوگر عاشق
اسماعيل وفا يغمائى
دفترسيزدهم از مجموعه هاي‌ شعر
· جادوگرعاشق
· دفتر سيزدهم از مجموعه هاي شعر
· اسماعيل وفا ـ يغمائي
· انتشارات بي بي
· تاريخ انتشار: زمستان 1381



دراين دفتر مي خوانيد



· خلوتگاه(1377)……………… 7
· براي دفاع از آزادي(1376)....… …… 8
· دوزخ را باور ندارم(1373)…… …….10
· قديسان درخوابند(1373)…………………11
· تا ستاره هاي لرزان و پريده رنگ(1364……….12
· معراج(1364)………………....……………13
· نسبيت(1364)………… ……...14
· يازده ترانه‌ي روشن مرگ(1374ـ1377… …(.16
· جادوگر عاشق(1378)……………… ……..23
· مديحه براي ناپلئون برگها(1378)……...… .………26
· حادثه اي اتفاق افتاده است(1376)…… …..….27
· مديحه براي زني كه كودكي به دنيا خواهد آورد(1372)..28
· و سواراني كه سوي آسمان راندند(1376)…… …….. 29
· هفت ترانه‌ي سياه كابوس(1366ـ 1371).…… ……31
· جهان چقدر عجيب است(1367) …..…… ……38
· شاعر رسمي شعرهايش را ميخواند(1378)….… ……39
· خطابه‌ي شاعر غير رسمي(1378)……..… …….40
· در روشناي صبح(1381) ………….. ……….43
· روايت مسافر خاموش(1369)……...…… ……..45
· سه ترانه‌ي تاريك متروها در فاصله دو هزاره(1378)……...46
· هفت شعرنيمه شب آرام(1375ـ1378……… ……(..48
· انتخاب ميكنم(1378) …………… ……..53
· چهار غزل عاشقانه(1377)……………… ……55
· سايه ها(1364)…………………… …………..57
· مديحه براي گربه ها(1366)………… …………58
· خروس پير(1367)……………… ………...60
· افسون آزادي(1375)..…… …………..63
· چه سود از آزادي(1374)…………… ……..64
· هجراني(1381)………………… ………………...66
· آخرين ترانه‌ي دو زناكار(1379)……… ……...69
· اعدامي(1377)…………………… ……71
· بيزاري از شب(1378)………… …………72
· و بر اين ساحل(1366)………… ………...73
· دختري مانند سيب آمد(1365)……… ……….74
· برجهاي‌خاموش(1365)………… ……..75
· تب(1380)……………… ……..78
· هجراني(1372)………… ……..80
· منظره‌ي متروك(1365)……… ……….81
· سوار و غروب(1367)….…………… …….82
· شب در جنگل سن لو‌لافوقه(1368)…… …...83
· نيمه شب ليل‌آدام(1366)…………… ……...84
· خاطره(1378)……………… ……….85
· خاطره(1376)……………… ...…… .....86
· گنج(1368)…………… ……….87
· گر شهريار بودم(1381)………………… …….88
· هجراني(1370)…………… …………...90
· فداي چشم تو كولي(1369)………… ……...91
· در ميان برهوت(1366).….……… ……….92
· مرگ رستم(1368)………...… …...94
· قله‌ها و دامنه‌ها(1368)……… …...95
· باد(1367)………… …………….96
· نماز(1365)………… …...99
· انسان و آسمان(1368)...……… ……100
· سيصد و شصت و پنج پيمانه(1375)…… ...101
· پرسش(1369)………… ……104
· در حاشيه‌ي غروب(1372)……… …....105
· در جستجوي ساحل(1365)…… .107
· طرح اندوه(1368)……… .....108
· فرياد(1375)……… .…..109
· تفريح و تدفين(1369).……… …..110
· آخرين شمع(1375)……… ……..111
· جنگ ،ابهام(1365)……… …....112
· شهر مقتول(1367)……………… ….113
· ماه بر فراز شش هزار گور(1368 114
· شبانه‌ي زميني(1367)……………… ………..115
· آن سوي در(1376)…………… ……..117
· نيمه شب (1376)…………… ……....118
· تناقض(1367)……… …….119
· دوزخ(1368)……… …120
· روسپي(1364)……… ………….…..121
· كابوس ورؤيا(1365)…… ….…122
· شبگرد(1365)…………… ……...123
· زندگينامه(1376)…………… ……..125
· نگاه(1375)…….……… ……………………126
· شهر دردوردست(1373)………… …… 127
· شعر بينائي ست(1381)………… …128
· دعا(1381)…………………… …. 129
· چشم انداز نيمه شب‌كودكي(1364) ……… …..132
· چشم انداز نيمه شب جواني(1364)………… .….135
· چشم انداز نيمه شب اكنون(1364)……… ….137
· چشم انداز نيمه شب فردا(1364)……… ….….139
· وصيت‌‌‌ نامه(1381)……..… ………140
خلوتگاه

كنارآرشه‌ي پيرازياد رفته
رؤيائي،
در ميان نت خاموش
در پرتو شمعي ميان رؤيائي
شعرهايم را مي نويسم
رؤياهايم را،
كنار آرشه‌ي پير از ياد رفته
ميان رؤيائي
در پرتو شمعي ميان رؤيائي …




براي‌دفاع‌ ازآزادي


براي دفاع از آزادي
بايد ترانه‌اي سرود:
براي قلعه‌هاي كهن
خونهاي فراموش شده برديوارها
خانه هاي ويران
اجاق‌هاي سرد
ودودهاي از ياد رفته .

براي دفاع از آزادي
بايد شعري نوشت:
براي تفنگها و زخم ها
تفنگ‌ ها و زخم‌هاي زنان چريك
تفنگ ها و زخم‌هاي مردان چريك.

براي دفاع از آزادي
بايد در مقابل گورها به احترام ايستاد :
گورهاي مردگان
كشتگان
وشهيدان.

براي دفاع از آزادي
بايد بر اشكهاي فرو ريخته
سرودي ازآتش شعله ور
و پولاد سرد سرود
و براي دفاع از آزادي
ــ فرقي نمي كند ــ
گاهي
شايد
شبي
وقتي شمع مي‌سوزد و عود عطر مي‌پراكند
وجام نيمه تهي ست
و ماه زرد فام بر آسمان مي گذرد
و زنجره در شكاف دريچه‌ي شكسته ميخواند
بايد بر لبان آن‌كه دوستش مي داري
با بوسه غزلي عاشقانه نوشت
و براي هر واژه از او بوسه اي ستاند
براي دفاع از آزادي.


دوزخ را باور ندارم


دوزخ را باور ندارم
زيرا هيچ شكنجه گاهي مشروع نيست
نه در زمين و نه در آسمان
نه براي كافران
ونه [حتي] براي جلادان.

گاه مي انديشم
شايد، دوزخ
خاطره‌ي شكنجه‌گاهي‌ست ويران شده
كه در آن خاطرات مردگان مي سوزند.

دوزخ را باور ندارم
نه، بعد از اين همه دوزخ
دوزخ را باور ندارم
وآدمي ميتواند پيش از مرگ بهشت شود
من اين را گاه تجربه ميكنم
حس ميكنم…

قديسان در خوابند


ماه مي تابد
قديسان در خوابند!
تنها
تنهاترين مُرتد شهر بيدار مانده است
در گفتگو با خدا،
ماه مي تابد.



تا ستاره هاي لرزان و پريده رنگ


و مي‌انديشم ميان شب خدايا
شعله‌اي هستي تو آيا
در كجاي كهكشان
لرزان ميان تيرگي هائي كه بس ساده هراس انگيز
و بدينسان ميروي
با خويشتن
در خويشتن
تا خويشتن
از خويشتن لبريز.
زرد و سرخ و تيره و سبز و كبود و آبي و بي رنگ
نعره‌ام ديوانه آسا
خواب كبكان را به قعر شب مي آشوبد
و صداي بالهاي سرد آنان
ميرود چون ضربه‌هاي قلب من شايد
تا ستاره‌هاي لرزان و پريده رنگ
كه بر انگشتان گرمم در ميان كهكشان آرام مي سوزند.
مست مستم وندرين مستي
باز مي پرسم ميان شب خدايا
شعله اي هستي تو آيا
يا همه هستي .



معراج


بر بيكران گرم بيابان
شب روح قير بود سراسر،
ما ايستاده بوديم
با چشمهاي خيره شده بر فرازها
در ژرف آبهاي هراس انگيز[گويا]
و اختران تمامي شان پنهان.
ناگاه ساربان[كه خدا بود بي‌گمان]
در ني دميد وماه.، در بادهاي سرد برآمد
بر ساقه‌هاي نرم نواهاي غمگنانه و مرموز
و آسمان شكفت، با بيشمار شعله‌ي رنگين،
زد شعله، آتش خاموش از خاك
و رفت و قامت رقصان خويش بر افراشت
تا ژرفناي گمشد‌ه‌ي افلاك.
آن نيمه شب
[يادم نمي رود] كه نمازي شگفت را
بر آتش و ستاره و ماه و نمك خوانديم
و ز ژرفناي آن شب مرموز گمشده
[با ساربان كه خدا بود بي گمان]
ديوانه وار رانديم
تا بامداد وشعله‌ي خورشيد.



نسبيت

با من تو گفتي: اينجا
فردا
بر سكوي ستبر سنگي تاريخ
مردي سرود خواهد خواند
مردي، ستاره مردي
در موج پر تلاطم خلقان
و چشم سير پير زمانه
شايد دگر نبيند اينسان.
من دستهاي گرمم را
بر خوشه اي زگندم افشردم
و دستهايم شد‌،لبريز قطره هاي زلال شبنم
آنگاه در سكوت رفتم
رفتم
رفتم.

از قطره‌ي زلال شبنم
تا آن ستاره كز افق دور دست شب
سوسو زنان
مي تافت بر جهان
راهي نبود چندان
آنگاه ايستادم
در بادهاي تيره و خاموش كهكشان
ديدم زمين را
با گورهاي كوچك و گمنامش
چون گور كوچك و گمنامي چرخان
و گور خويش را
در آن ميان
آنگاه رفتم
در بادهاي سرد
و لحظه اي دگر
پيدا نبود هيچ
حتي از آن چه تو مي گفتي با من
در قرنهاي رفته و خاموش
و خاكهاي فراموش،
چيزي نبود هيچ
جز شعله هائي لرزان
در دور دست شبي تاريك.





يازده ترانه‌ي روشن مرگ


( ترانه‌ي ميكده‌ي خاموش)


جام تهي
بر ميزخاموش
جام هاي تهي
بر ميزهاي خاموش،
در ميكده‌ي خاموش
دستان مستان
غبارهاي فرو ريخته اند
وآسمان تاريك ميشود با ستارگان قديمي اش،
چه جاي اندوه
پيش از آن كه پنهان شوم
در زير ستارگان قديمي.

(ترانه‌ي جاده‌ي ناشناس)
نگاههاي زنده برتپه هاي دور دست
نگاههاي سر گردان
سرگردان و پايدار در سرگرداني خود
وچشمهاي مدفون شده.

نگاه زنده‌ي من
سرگردان بر دامان تپه ها
و جاده كه چشمهايم را با خود مي برد
غبار شده
در غبار…

(ترانه‌ي مسافران قطارها)

از ميان خورشيد و كشتزار
قطارها به سوي ايستگاه مرگ ميروند،
در انتهاي ريل‌ها
توقفي در كار نيست،
نه در انتهاي ريل‌ها
و نه هنگامي كه باز ميگردي،
وقفل تاريك
بردريچه‌ي بسته،
در انتهاي افق…

(ترانه‌ي غار روشنائي)

هيچ‌كس نمي بيندش!
تكه اي از پارچه‌ي نخستين كسوف
لكه‌اي سياه در ميان روز
و غار روشنائي در ميان شب
ــ نخستين آفتابي كه برآمد ــ .

هيچ‌كس نمي بيندش
لكه‌اي سياه
وتكه اي روشنائي در درون ما
هيچ‌كس نمي بيندش.

(ترانه‌ي حباب)

رازي
شايد دري بسته
و قديمي
در انتهاي باغ
در آنسوي نهر زلال و خنك
در سايه هاي برگ‌هاي پر غبار انارستان
و در زير نور سرد ماه
آنجا كه خاطره‌‌ ي پدرم
زمين هاي گذشته را شخم مي‌زند .

رازي،
شايد
دري بسته در ميان هوا
نامرئي
در پياده روي بولوار خلوت نيمه شب خيس.

وقتي حباب بتركد
خود را در جهاني ديگر باز خواهم يافت
بي خاطره اي از گذشته.

(ترانه‌ي غمگين نبودن)

غمگين مباش اي من
چون بميري تو
هيچ پروردگاري ترا مجازات نخواهد كرد.

غمگين مباش اي من
زيرا من كه توأم
ترا پروريده ام
و با تو زيسته ام
و وفادار با تو
با تو
خواهم مرد،
غمگين مباش اي من .

(ترانه‌ي خفتن در روشنائي)

خفته در تاريكي
چون تاريكي
و خفته در روشنائي
چون روشنائي.

خفته در درون آب
چون آب
و خفته در درون خاك
چون خاك.

زندگي كن!
مهراس
مرگ اگر نيست كه نيست
و مرگ اگر هست
جز اين نيست
خفته درتاريكي
چون تاريكي
و خفته درروشنائي
چون روشنائي.


(ترانه‌ي گم شدن و يافتن)

چون بميري تو
درجهان گم خواهي شد
ترا در جهان گم خواهم كرد
جهان بي پايان.
تا بيابم ترا
خود را در جهان گم خواهم كرد
درجهان گم خواهم شد
جهان بي پايان.

( ترانه‌ي پايان)
درآن سوي درخت غبار آلود
و چشمه زمزمه گر
سهم من از آفتاب و آسمان تمام ميشود،
سيب ترد
ونارنج هاي نمناك
ديوانه‌ي فرزانه!

در آنسوي زمان نيامده و سپري شده
جائي كه سايه ها تمام ميشود
بر جمجمه‌ي خود ايستاده ام
تهي از رؤياهاست
تهي از سيب ترد
نارنج هاي نمناك
و آفتاب بي پايان.

(ترانه‌ي پرسه)

پرسه اي پيرامون گورها
پيش از آن كه پيري فرود آيد
و مرگ ممتد مكرر پر هياهو سكوت پيشه كند.

پرسه اي پيرامون گورها
به ناچار شادي
و اندوهي
به ناچار اوجي
و فرودي
به ناچار عشقي
و هجراني
تا مرگ ممتد پر هياهو بپايد.
در گورستان غوغاست
و بدينسان كه هست
كجاست كه گورستان نيست.



(ترانه‌ي ابهام)

چقدر اين همه چشم
چقدر اين همه دست
چقدراين همه آواز
اين همه راز
كه مي شود پنهان
ميان خاك و زمان،
و بر فراز پل وازدحام سبز درختان
مي انديشم
كه مرگ چيز عجيبي است
و زندگي مبهم
واي‌ي‌ي… عجيب تر از آن
كه از سپيده الي شام
نمانده فرصت انديشه اي در اين ابهام .



جادوگر عاشق


جادوگرم من
آماجگاهت مي كنم
وخدنگ هايت مي شوم
با بوسه هايم.

جادوگرم من
آلونكت مي كنم
[ در دل جنگل ]
و مسافر خسته ات مي شوم.

جادوگرم من
دشت تشنه ات ميكنم
و ابر بارنده‌ي گستاخت ميشوم .

جادوگرم من
شهر بي دفاع خفته ات ميكنم
و سپاه فاتح ويرانگرت مي شوم.

جادوگرم من
قلبت مي كنم ودشنه ات مي شوم
دشنه ات مي كنم وقلبت مي شوم،
قلبت مي كنم و خونت مي شوم
خونت مي كنم و قلبت مي شوم.

جادوگرم من
شرابت مي كنم و گلويت مي شوم
گلويت مي كنم وشرابت مي شوم .

جادوگرم من
بدنت مي كنم وپوستت مي شوم
پوستت مي كنم و بدنت مي شوم.

جادوگرم من
مادرت مي كنم [ با پستانهاي پر شير]
طفل تشنه‌ات مي شوم
طفل تشنه ات مي كنم
مادرت مي شوم .

جادوگرم من
آهويت مي كنم و پلنگ‌ات مي شوم
پلنگ‌ات ميكنم و آهويت مي شوم

جادوگرم من
اشكت مي كنم و چشمت مي‌شوم
چشمت ميكنم و اشكت مي‌شوم.

جادوگرم من
آوازت ميكنم و سكوتت مي شوم
سكوتت ميكنم و آوازت ميشوم.

جادوگرم من
كهكشانت ميكنم [ سوسو زنان ]
و شب‌ات مي شوم [ در آغوشت كشيده ].

جادوگرم من
زندگي ات ميكنم
و مرگ‌ات مي شوم در تو گم ميشوم
مرگ‌ات مي كنم
و زندگي ات مي شوم و در تو گم ميشوم .

جادوگرم من
زنت ميكنم و مردت ميشوم
جادوگرم من…


مديحه براي ناپلئون برگها


حالا كه باد مي نوازد
و برگها كف ميزنند
و ابرها رژه ميروند
براي تو شعري مي گويم كفشدوزك كوچك!
تو ناپلئون مني .

فاتح
برقاره‌ي برگي‌سبز
و بازگشته از پيروزي هاي بي‌كشتار بسيار
كه طبيعت آنها را با كلماتي از سايه
بر كاغذهاي زمان‌هاي گمشده ثبت كرده است،
تو ناپلئون مني
وشب كه باد خاموش است
و برگها خاموشند
و ابرها خاموشند
و تو در خواب،
هجاهاي ناشناس شعر من
برگچه هاي تازه اي خواهند بود
كه طعم آنها را حس خواهي كرد .




حادثه اي اتفاق افتاده است


آسمان آبي تر
وگل سرخ عطر‌آگين تراست
بر شاخه پرنده آوازي ديگر مي خواند
سپيده دم پاكيزه تر بر مي آيد
و احساس جاودانگي .

چيزي را جستجو ميكنم
و مي يابم،
در قلبم
چهار كودك
چهار پرنده كوچك عشق مي خوانند.




مديحه‌براي‌زني‌كه‌كودكي‌به‌دنيا‌ خواهدآورد


«گل‌سرخ»!
كودكت
شراب خواهد بود
و شهد
زيرا كه در بوسه اي تاريك
و بر زمين گمشده در ميان ستاره ها
نخلستانهاي «گرمه»
وتاكستانهاي«مون پلييه»
در خون تو در آميختند
و كودك درگوشت عطرآگين تنت جوانه زد.
«گل سرخ»
كودكت شراب سرخ خواهد بود وشهد سياه.




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گرمه: هم وزن با نرمه وبه معناي خرماي پيش رس نام دهكده‌اي كوچك وقديمي در دشت كوير.مون پليه: شهري در جنوب فرانسه




وسواراني كه سوي آسمان راندند


…و سواران در غروبي سرخ
با سرودي سبز و آغشته به فسفرهاي رخشان
غرقه در هذيان سوداهاي آبي رنگ بي پايان
رفتند وگذشتند از من خاموش مانده
رانده در كنجي وسر برده فرو در بالهاي خسته و خونين .

… و سواران جملگي رفتند
و تمام دره ها خاموش شد
جارو كشان جاودان شب
اندك اندك
[ آنچنان كز آن غروب اولين روز ازل ]
روز را رفـُتند
وبر آمد ماه چونان مجمري از زعفران زرد
بر ستيغ قله هاي سرد.

… و سواران
تا ابد اين را نمي دانند [ مي دانم ]
كه بجا ماندم در اين شام غريباني كه پايانش
هست پايانم
تا لبان عاصياني را كه مي آيند
سالها بعد از من و ما
شعله اي باشد در آوازي به لب ها
كه من‌اش رويانده‌ام از گرمي تب ها
در دل شب ها به شعري،
و سواراني كه سوي آسمان راندند
تا ابد اين را نمي دانند ، مي دانم…



هفت ترانه‌ي سياه كابوس


(شب بود و نيمه شب)
شب بود و
نيمه شب
خورشيد زرد روي پليدي، اما
با شعله هاي بي رمق بيمار، مي تابيد
بر آبهاي تيره‌ي دريا
كه پيش روي ما
گسترده بود تا افق بيكران مات.

من با زني كه زنم بود
از پله هاي ويران، آمده بوديم
تا سنگفرش
سرد
شيب دار
ساحل متروك
و مرده بودم گويا.
خاموش مانده بوديم
و پرده هاي مندرس
سرد
دلهره
بي آن كه باشد پيدا
در بادهاي بي نوسان مي جنبيد.
ناگه، صداي خشك جمجمه اي كوچك را
بر شيب سنگفرش شنيديم
[ بي آن كه باد بيايد ]
هر دو به سوي جمجمه‌ي كوچك
ديوانه وار دويديم
اما به آن نرسيديم
وجمجمه
افتاد در ميانه‌ي امواج
و رفت
تا ژرفناي دريا
آن جمجمه از آن كودك ما بود
[ خاموشوار
بي آن كه كس بگويدمان دانستيم ]،
اعماق آبها را
گويا كه با دو چشمم ميديدم
اعماق آبهاي
ژرف
هراس انگيز
لبريز جمجمه ها بود.

خاموش ايستاديم
من مرده بودم و آن زن
بي آن كه باد بيايد
در باد منتشر مي شد
چون خاكستر
و هيچكس نبود
شب بود و نيمه شب…

( كسي كمانچه مي نواخت)
تمام شب كسي كمانچه مي نواخت
درون سرخي دهان شب
و بر زبان خيس و خون بيكران شب.
تمام شب
تمام شب
كسي كمانچه مي نواخت
و ميگريست .

( مردگان مي گذرند)
همه جا مي‌گذرند
مردگان امشب در سردي لرزند‌ه‌ي مرگ
همه جا مي‌گذرند
و هوا بر سر من مي پوسد
و كسي را سر آن نيست كه لب باز كند
[ منجمد گشته دهانها ]
و بگويد:
مردگان امشب با ما
همه جا مي گذرند.

چيست اين ابر هراس آور چرخان
كاندر آن نيست عقيمي را پايان
و فرو ريزان بر هرچه دهان در جولان.
همه جا مي گذرند
مردگان امشب در سردي لرزنده‌ي مرگ
همه جا مي گذرند
و كسي در دل شب خنده به لب
ميخ تابوت مرا مي كوبد .

(پرومته‌ي مرده)
درغارهاي تاريك
بر آبهاي بسيار
تنها صداي آب بود كه مي امد
و زورقي كه بر آن
تابوت مرد مرده‌ي غمگيني
بر آبهاي تيره روان بود.

من بودم و
نبودم
گويا كه چشمهايم
در انتشار بود
در آن هواي تيره‌ي پر فسفر
گويا كه چشمهاي منتشر من تما‌مي من بود.

در غارهاي تاريك
بر آبهاي بسيار
تنها صداي آب بود كه مي آمد
تنها،
صداي نرم نفسهاي سرد وخسته‌ي ارواح بي نشان
و زورقي روان
از غار تيره اي
تا غار تيره‌ي دگري تا به جاودان

(بر اختري خموش)
بر اختري خموش
بي روزني به پهنه آفاق
از سنگ و بي زماني مطلق
افراشته‌ست قامت خود را برج
در بيكران مرده‌ي خاكستر،
من زنده ام وليك در اين برج
بي مرگ
بي حيات
و فكر ميكنم
من خود . تمامت برجم
بي روزني به پهنه‌ي آفاق
بر اختري خموش .

( از آخرين ستاره)
و موج خون گذشت و بر آمد
تا خوابهاي من
وز ابرهاي تيره فرو باريد
فريادهاي تكه
تكه‌ي
تندر
بر پنجره‌ي اتاقك تاريكم.

از آخرين ستاره گذشتم
تنها
آنگاه بيكران خفته ظلمت بود
با آسمان سرختر از خون
وآنسوترك
دريائي از جنون
باموجهاي روشن زردش.

( بدر تمام بود)
بدر تمام بود
و در ماه
گيسوي يار من نوسان داشت
و در غريو گله ي انبوه كركسان
شب،
تكه
تكه
مي پوسيد
و گورهاي تازه و خونين
لبريز كشتگان قديمي بود
و من تمام شب،آري تمام شب
خود را ز لاش و لوش مي آگندم
و گورهاي كهن را
با چنگ و ناخن و منقار مي كندم
در جستجوي جسدها.

بدر تمام بود
و در ماه
گيسوي يار من نوسان داشت
و من تمام شب
آري تمام شب
سر شار لاشه ها
در خيل كركسان
به سفر بودم،



جهان چقدر عجيب است


هنوز نيز چو مي‌بينمت مي‌انديشم
كه چشم‌هاي تو از چوب جنگلي جادوست
و روزگاري من
به قرنهاي گذشته
ميان جنگل دوري
به روي ساق بلوطي كه رنگ چشم تو بود
نظاره كرده ام اين چشم‌هاي وحشي را
هنوز نيز چو مي بينمت مي انديشم
به قرنهاي گذشته
در آن زمان كه درخت و پرنده نام نداشت
و دور از اين همه قانون
ميان جنگل دوري
تو بوده اي چو درختي ومن به شاخه تو
پرنده اي گمنام ،
هنوز نيز چو مي بينمت مي انديشم
جهان چقدر عجيب است
ودوستت دارم.


شاعر رسمي شعرهايش را مي خواند


تريبون آماده است
ميكرفن ها
ساطور
پرده هاي ضخيم و رنگين
و دستمال ها.

تريبون آماده است‌
تا از گلوي تو صداي ديگري برخيزد،
و ساطور،تا زندگي يكدست را
به اندازه هاي سفارش داده شده تكه تكه كني
و پرده هاي آلوده به عطر وگـُه
تا بقاياي حقيقت را پنهان كني
و دستمال‌ها
تا خون زمردين شعر را از تريبون پاك كني.

تريبون آماده است
ميكرفن ها،ساطور
پرده‌ها،ودستمالها،
شاعر رسمي شعرهايش را مي خواند .




خطابه‌ي شاعر غير رسمي


براي اينكه شعر حقيقت است
حقيقت چون دردي كه بر كتف من پتك مي كوبد
و دست وقلم و كلماتم را دردناك مي كند.

براي اينكه شعر گرانبهاست
گرانبها چون زندگي بر باد رفته‌ي مردم
و خون شهيدان.

براي اين كه شعر زيباست
زيبا چون پستانهاي گرم و شيرين معشوق من.

براي اين كه شعر واقعي است
واقعي چون دستان كار كه جهان ويران را مي سا‌زد.

براي اينكه شعر عظيم است
عظيم چون امواج اقيانوس مرموز
و خداي مواج.

براي اينكه شعر ياوه نيست
ياوه چون خطابه هاي دروغ فرمانروايان.

براي آن كه شعر فريب نيست
فريب ديوارهاي زهرآگين تقدس
كه در پس آن ابليس با مغز آدميان جماع مي كند.
براي آن كه شعربي‌رحم نيست
زيرا از خاك و خدا و زندگي برآمده است.

براي آن كه شعر ترسو نيست
زيرا فرزند عصيانهاست.

براي آن كه شعرنمي تواند كراوت زده و با نقاب ظاهر شود
زيراخورشيد شعله ور و عريان
شمشيربي نيام
و پيكرهاي داغ و رقصان با آهنگ طبلهاي وحشيان است
براي آن كه شعر اين چنين است
و بايد اين چنين باشد
از اين پس
پيش از آن كه شنوندگان حقيقي خود را داشته باشم
با لباس تمام رسمي شاعران [كه عرياني ست]
براي شما دو ماهي كوچك درون تنگ آب
براي شما هواهاي پيرامونم
براي شما قطرات باراني كه مي باريد
براي شما درختان خاموش دو سوي راه
براي شما قورباغه هاي قور قور كن
براي شما پله هاي فرسوده‌ي قديمي
براي شما مردگان متواضع گورستانها
براي شما رعدهاي غلتان در كوچه هاي ابرهاي سياه
براي تو صاعقه‌ي به جان آمده از بيكاري
براي شما مستان و ولگردان‌وروسپيان
براي شما زندانيان و زنجيريان آزاد
براي شما كه تمام حقوق شعر را به رسميت مي شناسيد
براي شما
شاد و ديوانه
شعرهايم را ميخوانم
و به تمام تريبونهاي رسمي تف ميكنم.



در روشناي صبح


مرتد نيستم
اي كافران
كافر نيستم
اي مرتدان
تنها، خداي شما را
تنها خداي حقير شما
اين موش‌پيرزشت آسما‌ني ديرينه سال را
كه در ميان قلب‌هاي قساوت
و چشم‌هاي شقاوت،
[از بعد اين همه جويدن جانها ]
لانه كرده است
باور نكرده ام من و هرگز
باور نمي كنم.

مرتد نيستم
اي كافران
كافر نيستم
اي مرتدان
تنها سرود من اين است :
اين جامه‌ي عتيق و مندرس و چركين
هم قد و هم قواره ي انسان نيست ،
من ميروم
و بر صحيفه‌ي خون مطهرم
بادا
كه تا خداي من
در روشناي صبح كه مي آيد
خونخواه من شود
و در ميان قلب‌هاي شما نيز
خورشيد بر دمد.


روايت مسافرخاموش


به عمق فاجعه در چار سوي تاريكي
شبي مسافر خاموش كاروان مي گفت
يكي حديث شگفت
كه باز مي گويم
به عمق فاجعه در چار سوي تاريكي:
… در آن كرانه به فرجام
به جشن بت سوزان
حريق گشت مهيا و سوخت بت ها را
و گفت كاهن معبد:
ملاك ماست از اين پس حقيقتي ديگر،
و با اشاره نشان داد آسمانها را
و زآن دقيقه تمام قبيله شد به سجود
و من به وحشت در پشت پرده هاي سرشك
نگاه مي كردم
كه آسمان كبود
زدود تيره‌ي بت هاي سوخته پر بود
و خيل تازه رها گشته دود بت‌ها را
نماز مي بردند
به عمق فاجعه در چار سوي تاريكي.


سه ترانه تاريك متروهادرفاصله دو هزاره


(پسرك كوچك گريه مي كند)
دراعماق تونل‌هاي تاريك
زيرگورهاي مردگان
وهواي شگفت ميان ورق‌هاي يك رمان قديمي
در ترن خلوت
بادكنك بزرگ پسرك كوچك مي تركد.

شرمزده و بي صدا
و به رنگ درياها ، از چشمان آبي‌ات
چه اشكي مي ريزي پسرك!
و نمي داني
كه نمي توانم در كنار تو
براي آرزوهاي تركيده ام
و دهكده‌ي كوچكم
اشكهاي سياه خود را بگريم.

(شباهت)
دراعماق تونلهاي تاريك
و ترنهاي عجول
كوليان گيتار مي نوازند
چه شباهت شگفتي
ميان گيتار
و تفنگ!
هر دو را در آغوش ميكشند
هر دو را با انگشتان مي نوازند
گيتار را
براي زندگي بخشيدن
تفنگ را
براي كشتن.

(گذرگاه)
در اعماق تونلهاي تاريك
درآخرين لحظات يك قرن
ترن از هزاره اي به هزاره‌ا‌ي ديگر سفر مي كند.

درآخرين لحظات يك قرن
در ميان دو هزاره
وقتي زمين چرخان
از تنگه اي بي نام و بي بازگشت
به سوي هزاره اي ديگر مي رود
به تو مي انديشم مادرم
و از تو دور مي شوم.



هفت شعرنيمه شب آرام


(زمان گيج)
ماه نيست
باد نيست
ستاره نيست،
نيمه شب
عقربه هاي ساعت هاي قديمي محو مي شوند
و زمان گيج و گم ،
ماه نيست
باد نيست
ستاره‌نيست
در پشت پنجره‌ي تاريك
كسي رؤياهاي خود را دفن مي كند
و مردگان از اندوه مي گريند.

(در اشك خود خفته ام)
نيمه شب،
و در اشك خود خفته ام،
خواب مي بينم.

خواب مي بينم
قرنها پيش
در درون خنجر خود خفته ام
و آنسوتر ازخواب من
دهكده اي مي سوزد
كساني مي ميرند
و ماه در بدركامل است،
نيمه شب
كسي در اعماق يك سكه غرق شده است
و تمام سكه هاي دنيا مي خندند.

(باد مي آيد)
باد مي آيد
كوچه قديمي بوي ماه مي گيرد،
درهاي بسته‌ي شب زنده دار
وكوبه ها خواب دستهاي مردگان را مي بينند،
نيمه شب
ماه بر باغ تاريك طلوع مي كند
زني مي زايد
مرگ با زندگي متولد ميشود
و ماهِ حيرت زده…

(پرندگان شب)
نيمه شب،
در تن من تمام پرندگان شب مي خوانند
نيمه شب،
جويباري در تن من مي گذرد،
برگي مي شوم
از شاخه فرو مي افتم
به سفر ميروم،
نيمه شب كسي درآب‌هاي دور دست مي خواند.

(راهزنان)
نيمه شب
راهزنان با اسبهاي سياهشان
از ميان زنگ تلفن ها بيرون مي تازند،
كسي بيدار نمي شود.

كسي بيدار نمي شود
باد مي ايستد
و درآسمان
تلويزيوني عظيم
شب را به ماه الكتريكي ميهمان مي كند.

نيمه شب
راهزنان با اسبهاي سياهشان
از ميان زنگ تلفن ها بيرون مي تازند
كسي بيدار نمي شود
در پشت پنجره
در قلعه هاي دور
از ميان كتابهاي كهن
قطرات فسفر جاري مي‌شود
وكسي در اعماق خاكسترها مي‌خندد.

نيمه شب
راهزنان با اسبهاي سياهشان
از ميان تلفن ها بيرون مي تازند
كسي بيدار نمي‌شود…
هيچ كس نگران نمي‌شود
چيزي به غارت نمي‌رود
در گنجه ها ظروف زرين برجاي مي‌مانند
در صندوقهاي سياه
الماسها در روياهاي سخت خود
و گردن بندهاي سردوسكه ها در خوابند
كسي بيدار نمي شود
و راهزنان در ميان زنگ تلفن ها نهان مي‌شوند
با اسبهاي سياهشان
و خورجينهاي خيس خون
انباشته از قلب ها…

(آواز جويبار)
نيمه شب جويبار آواز ميخواندو ماه خنك،
[ بيدها با سايه‌‌ هاي خود خيمه هاي تاريك‌اند]
بالا بلند باريك ناشناس بندر دور!
كشيده چون زه كمان !
وخرامان چون مرگ شيرين من
[ آهوي‌هراسان‌وگمشده ي زعفران
[ دهان‌ فلفل وگناه
و چشمان نگران تيغ تاتاران]
نيمه شب . هميشه جويبارآواز نميخواند
و ماه خنك ،و نميداني ،
در كتان سايه ها
موريانه ها در سكوت زمان را مي جوند و ماه خنك را
ودهان كوچك ترا لبريز بوسه هاي من
و نميداني…

(عروسكها)
نيمه شب
عروسك‌ها عروسك نيستند
با چشمان پولكي شان
لبخندهاي يكسان
خطوط بي انحناي رؤياهاي پلاستيكي
در ميان جمجمه هاي تهي
و ضربان قلب‌هاشان
آنجا كه قلبي نمي تپد.

نيمه شب
عروسكها عروسك نيستند
گاهي در ميان آنها كسي مي گريد
و گاهي در ميان آنان
كسي با قلب گمشده خود مي رقصد
نيمه شب
وقتي كه قيچي ها و پارچه ها و پوشالها تاريكند
و استاد كار پير و خسته
در خوابهاي خود ،عروسكهائي از رؤيا مي سازد.



انتخاب ميكنم


انتخاب ميكنم
در زير ستاره هاي سرد
در زير پل نيمه ويران
و چشم انداز جنگل پرمه
تنها و غريب
در آغوش سگي غريب تر از خود
شب را بگذرانم.

انتخاب ميكنم
با دزدي از ذرت زارهاي بي حصار
و سيب زار آنسوي سيم خاردار
گرسنه نمانم.

انتخاب ميكنم
دور از دهان محكم و مهاجم
و سينه هاي سفت زني كه دوستش ميدارم
پس از ساليان دراز
با سكه اي بوسه اي از روسپي خسته اي بخرم
تا طعم زنان را كه لازمه‌ي شاعريست
فراموش نكنم.

انتخاب ميكنم
كه شعرهايم را كسي نپسندد
وترانه‌هايم مردمان را بيازارد
و انگشتان آسما‌ني و زميني
مرا آماج عتاب كنند
انتخاب ميكنم
اين همه را انتخاب ميكنم
ولي هرگز
بي شور شاعرانه
در تابوت بزرگ و پرشكوه
ناآزاد زيستن را نمي پذيرم.


چهار غزل عاشقانه


(ديري عريان نخواهي ماند)
عريان كه مي شوي
ديري عريان نخواهي ماند
تار
به تار
و پود
به پود
بر عرياني ات جامه اي مي پوشانم
كه از بوسه هايم بافته ام
از آغاز شب
تا آغاز صبح.

(آرزو)
همه
مرا دوست دارند
جز تو
كه مرا دشمني
اي كاش همه مرا دشمن بودند
جز تو
كه مرا دوست مي داشتي.

(شتاب كن)
خوشبختي من در بوسه‌ي تو پنهانست
شتاب كن
پيش از آن كه لبانت غبار شود
و خوشبختي من گم شود
چون مرواريدي بي صدف
در اقيانوس زمان.

(تا آن زمان كه زاده شوم)
تا آن زمان كه زاده شوم
هنوز منتظرم
معشوق من باش.
در اين انتظار
و باران برف و جهل
اگر گرماي تنت نباشد
و زمزمه هايت
چگونه نميرم
معشوق من باش.


سايه‌ها


در آفتاب شامگاهي
با سايه هامان دست در دست و صميمي ايستاديم
تا آن زمان كه سكه‌ي خورشيد گم شد
و تيرگي از راه دير و دور آمد
تا آن زما‌ن كه سايه‌ها غافل ز ما در خواب رفتند
شايد [نميداند كسي]
تا سرزمين روشن مهتاب رفتند.

در تيرگي[بي سايه‌هامان]
مهربان و دست در دست و صميمي بازگشتيم
آنگاه باد آمد ترا برد
و شمع خاموش آمد وآئينه شد تاريك و لبخند
اي يار بر لبهايم افسرد
اما نمي دانم مي انديشم چرا
[شايد از آن رو كه جهان جز سايه اي نيست]
آن سايه‌هاي مهربان و دست در دست و صميمي
كه آنشب تاريك بر جا ماند در آن جاده‌ي دور
با يكدگر سرگرم نجوايند بي ما جاودانه
در آفتاب شامگاهي .




مديحه‌ براي‌گربه ها


گربه ها در آفتاب ناب اسفندي لميده
نيم خواب و نيمه بيدار
با خيالي گنگ و خوش شادند
هر سه در گهواره‌ي گرم تعادل با طبيعت
از هر آن چه جز طبيعت
سخت آزادند.

پوستي زيبا
چنگ و دنداني دلير و وحشي و بـُرا
و نگاهي، از خيال موشكي طناز، پر رؤيا
اين تمام هستي آنهاست در ديروز يا امروز يا فردا.
نه كسي شان مي دهد دشنام
نه بهشتي شان بشارت مي دهد ني دوزخي پيغام
نه فقيهي و نه شاهي گسترانده در مسيرزندگي‌شان دام
نه زمانه با بم و زيرش
بر سر آن ست تا از بعد عمري
بر سر بازار و برزن
در كشدشان از سريرعزت وناگاه گردد
گربه خوشنام
گربه‌ي بي حاصل بدنام!

نه غمي دارند
نه به دل اندوه از بيش و كمي دارند
و نه زخمي بر جگر از هجر ياري
نه اميد مرهمي دارند
ابر و باد و آفتاب و خاك
[ شايد]
جمله‌ي افلاك!
گربه ها را در بسيط خام حيوانيتي معصوم
حلقه در گوش و بفرمانند
و مي انديشم بدينسان ، گربه ها شايد
اشرف بي شك موجودات عالم
[بي كه تختي و سرير و خادمي و كاخ و دربا ني]
شاه شاهانند!.

بر غباري خرد
در نهفت كهكشاني در ميان خوشه هاي كهكشانها
درجهاني ازجها ن‌ها
گربه ها در آفتاب گرم اسفندي لميده
نيم خواب و نيمه بيدار…


خروس پير


از شب هنوز مانده دو دانگي ولي ز دور
در پيشواز صبح
افكنده است لرزه بر آفاق دور دست
بانگ مؤذنان،
اما خروس دهكده برده‌ست سر به پر
ديريست با دلي كه ز ا‌ندوه مانده تلخ
پرواي هيچ بانگ اذانش نيست
هيچ التفات و گوشه چشمي، اگر چه دل
بسته ست با سپيده‌ي خونين دور دست
با اين همه غريو و فغانش نيست.

از هر كرانه مي رسد آواز
طي شد شب دراز
ديرست و دور نيست تا كه بر آيد
با گيسوان وحشي و زر تابش
خورشيد دلنواز،
برده ست سر به پر خروس دهكده غمگين
او صبح راستين را
آنسان كه چرخش شگفت زمين را
با خون باستاني گرم صميمي اش
احساس مي كند
او،در بند بانگ هيچ اذاني
يا نعره و غريو و فغاني نيست
هر چند پر مهابت و سنگين.

از آبهاي تيره شبگير
تا ساحل نگون هواهاي دور دست
امواج پر تلاطم فرياد بي شكست
بر كومه هاي تيره فرو مي غلطند
ـ صبح از افق رسيده
سر زد طلايه هاي سپيده!
اما خروس پير
بالي به بال خويش نمي كوبد
با پيچ و تاب بانگ دلا ويزش
شب را ز با م شهر نمي روبد،
چشمان بي فريب‌‌اش
بسيار ديده است كه پيش از سپيده دم
از خون اختران كهنسال
دامان سرخگون فلق پاك ميشود
شب را قباي چرك و دلازار و زهرناك
از جيب تا به دامان
با پنجه هاي خشم سحر چاك مي شود
در كوچه هاي دهكده تك تك دريچه ها
رو بر فلق كه موج زنان باز مي شود،
زآن پيشتر كه مهر كند پر و بال باز
با تق و تق پاي كشاورز سالخورد
در كوچه هاي سرد
يا غژ و غژ خيش كه لغزد ميان خاك
در پهنه نبرد دلاويز زندگي
روز بزرگ دهكده آغاز ميشود
اينك ولي زدور
[با خود خروس دهكده مي گويد]
بر جنگل كبود
شمع هزار اختر سوزان
سوسو زنان
ودر تمام دهكده هذيان هنوز هست
سنگين به پلكهاي غمالود مردمان،
وقت است تا هنوز بر آيد
تا شعله فلق
آواي دردناك و شرر خيز مرغ حق.

از شب هنوز مانده دو دانگي
ناكرده است سر
اما خروس دهكده بانگي
با گوشهاي بسته به بانگ دريچه ها
تا سكه اميد نيفتد ز اعتبار
بر هم نكوفته ست
از شوق بال و پر.


افسون آزادي


نه رهائي پرنده اي از قفسي
يا نفسي
در تنگه‌ي ميان دوشب بي آفتاب
پيش از رؤيت راهزن بي نقاب.
نه گريز غزالي
يا شادي يقين تجربه اي
كه طلسم عتيق خارا را غبار كند
و زاده شدن در نيمه‌ي عمر،
شگفتا از آزادي
كه در افسون آن
اسارت را حتي ميتوان به نماز ايستاد
شگفتا
از افسون
آزادي.

چه سود از آزادي


چه سود از آزادي
هنگام كه در ستايش زنجيرها همآوازند
و تو
تنها
در شهر دور دست بيگانه
در زير پلهاي عظيم سرد
در اشك خود شاد آزادي بي‌حاصل خويشتني.

چه بسيار تا آن مقصدكه نماز عشق بر زنجيرها
وسجود قرباني
و جلاد
در محراب خدائي يگانه[آن جا كه عصيان من آغاز شد]
پايان يابد
و پس از هزار چراغ مقتول شك
فريب‌كاران
و فريب خوردگان
به فريب خوردن خود يقين كنند.

نه زنداني و نه زنجيري
انتهاي افق تا ابتداي افقي ديگر بازست
با اين همه مجال تكاپو نيست.
نگاه كن!
فارغ از قحط سال و زمين بي سايبان
چهار گرگ مقدس
در چهار سوي زمين
آواز در آواز افكنده اند
و در پروازگاه كركسان كهنسال
قاريان مي خوانندوناقوس ها راه جاودانگي را مي نوازند،
چه سود از آزادي
در چشم انداز اجساد شاد
و شمع هاي
تاريك…






هجراني


كفر اگرجستجوي حقيقتي
يا پرواز پرنده‌اي ست
در آن سوي افق مشروع‌
وديوارها،
و ارتداد اگرباور نداشتن جنگ آدمي وخدا
وسرتافتن ازآستان آنان
كه سامان سازاين كشاكش موحش‌اند،
من‌‌آن مرتد كافرم
كه خرقه‌ي گناه بر دوش و تازيانه‌ي لعنت بر پشت
ايمان عتيق را بر نمي تابد.

هراسان
ميان علفچر
و شعله زار
چه سود از آن‌كه برده‌اي
عبدي،
كه منم
جباري،
قهاري را
كه توئي
به نيايش ايستد.
خسته از جبارانم
[چه در زمين وچه در آسمان
آن چنانكه برآنم تا در هيئت شهيدي، رزم‌آوري
كه‌تا‌آخرين‌گلوله‌ فرياد‌خاراي‌آزادي‌ست
جلاد خود را پيش از خود به بهشت دركشانم و بر صدرنشانم]
و نمي دانند
و ميداني
در اين هجران‌تا به كدام آفاق پوزار كشيده
وطعم كدام‌ تلخاب‌هاي عطش را چشيده
و چسان خسته و
شكسته ام،
من بر اين بهتان شوريده‌ام
بر اين بهتان عتيق نفرين شده
كه ترا در هيئت جباري،
جلادي
تازيانه به كف
و مرادر قامت عبدي،
بنده‌اي‌
داغ بر پيشاني
باز مي جويد،
وچه مضحكه‌اي
نمازي!
كه من برده‌اي هراسان
و تو قهاري بي پاياني.

درجهاني
كه جباران‌كوچك
جباران بزرگ را
و جلادان‌حقير
جلادان‌كبير را
به نما‌ز ايستاده اند
نه جبارم
و نه جلاد،
شاعرم
امين بي مدعاي زبان و زندگي وآزادي
برده نمي توانم بود
و در جستجوي آن محرابم
كه عاشقي معشوقي را زمزمه سر مي‌كند
و معشوقي عاشقي را آغوش مي‌گشايد
آن‌جا كه نه زانوان هراسان و نه پيشاني داغ دار
بل قلب‌ها زيبائي معشوق را به سجود ميروند
و ايمان
زيباتر از طلوع خورشيد
در پاكيزگي صحراهاست.

در آن سوي افق مشروع
و ديوارها
هنوز در جستجوي اين رازم
كه عاشق كيست
و معشوق كدام؟
هنوز در جستجوي اين رازم…



آخرين ترانه‌ي دو زناكار


نگاهمان كنيد!
خم شده
از بالكن هاي غبار آلود كهن
با چشمهاي
تاريك
قديمي تان.

نگاهمان كنيد
در خياباني بر انحناي زمين،
اقيانوسها،
سايه‌هاي بالهاي فرشتگان منتظرعذاب
وكتاب‌هائي كه بر آن خون عشق خشكيده است.

عريان و
سيراب و
شسته در عشق
و با زخم تازيانه هاتان بر پشت
قلب‌ هامان را به رسميت شناخته ايم
و نمي دانيد و نمي دانيد
كه در قلب‌هاي گناهكارمان
دو شاخه‌ي گندم روئيده است
و چه خورشيدهاي روشن كوچكي آواز ميخوانند
و نمي دانيد
با چشم‌هاي
تاريك
قديمي تان
و قلب‌هاي
تاريك
قديمي تان
و خداي
تاريك
قديمي تان…



اعدامي


نه نشان سوخته‌ي گلوله اي بر سينه اش بود
نه كبودي ريسمان داري بر گلو گاهش،
مرد اعدام شده
به خانه باز مي گشت
در ميان كفشها و لباس‌هايش
و باد سرد شب.

نه نشان سوخته‌ي گلوله اي بر سينه اش بود
نه كبودي ريسمان داري بر گلو گاهش
و در پشت سر
جنازه‌ي آرزوهايش را به خاك مي سپردند.



بيزاري از شب


بيزاري از شب فريب است
اگر در ستايش روز ترانه اي نخواني
نفرت از گذشته دروغ است
اگر آينده را با تمام لوندي هايش در آغوش نكشي
و سخن گفتن از آزادي ياوه است
اگر تمام زنجيرها
تمام زنجيرها
تمام زنجيرها
را فرو نريزي

هيچ زنجيري مقدس نيست!
نه در جيب‌هايت
و نه در جمجمه ات
چيزي را پنهان مكن
چيزي از گذشته را.


و بر اين ساحل


صخره اي در پيش رو[ تاريك]
سر افراشته تا آسمان دور نا پيدا
پشت سر درياي پر توفان [كه طي شد]
زير پا آن ساحل موعود
و بر اين ساحل
منم آن فاتح مغلوب تنها ، خيس
زير باران هراس انگيز دشنامي كه مي بارد ز هر جا،
از تو اي بيچاره دل در شرم و اندوهم .

دختري مانند سيب آمد


دختري مانند سيب، آمد
آنچنان خاموش و سبز و ساده و معصوم
كه دل من
در گذار دستهاي نازك‌اش لبريز احساسي گياهي شد
و گمان كردم
هر دو تن از ريشه اي گم‌گشته و از جنگلي دوريم
ودرخشيدآذرخش رازناك شعر در خونم،
دختري مانند سيب، آمد
هيچكس اين را ندانست آه اما
من به چشم خويشتن ديدم
دختري مانند سيب، آمد.


برج‌هاي خاموش


برج‌ها خاموشند
بادها خفته به خوابي ابدي
ابر از رؤياي شهر فرو خفته به تاريكي ها مي گذرد
و من اينجا به دل شب
به خم و پيچ يكي لحظه
يكي پنجره ي بسته و مدفون و عقيم
ـ كه نه بر شيشه‌ي آن صاعقه اي ميشكند
و نه شب را صبحي ـ
دستهايم را سوزان از تب
بر مي افرازم در تاريكي
با يكي نعره‌ي مجروح كه: اي شب، شب تلخ
كاش مي شد كه ميان تو پراكنده شوم.

مانده در زنجيرم نز پولاد
مانده در زندانم نز بيداد
مانده در خويشم در توفانم، توفاني انساني
سهمگين
غلطان
پيچان
و به خون خفته و خون افشان كز قعر زمان
به خيالي سحري گمشده و فرخ پي مي گذرد
و به پيوندم نا خواسته و خواسته با اين توفان،
دست بر داشته از هر چه كه بر آن بتوان دستي سود
و ز سودائي كز آن [شايد]
شادي خردي يا لبخندي آيد سود
و مي انديشم در غربت بي سايه و همسايه خويش
خويشتن را منكر
دگران را نگران
ميتواند راند به آفاق خموش
اسب پندار عبث را
با هراسي كه] نياشوبم كس را؟

سر فرو مي كوبم بر ديوار
و چه غوغاي غريبي
دل و انديشه به هم آوارند
دست با آنچه كه در مي يابد
چشم با آنچه كه مي بيند، در پيكارند
نعره‌ام مي خيزد ناگاهان
خون فرو مي پاشد بر شيشه
شيشه بر چهره شب شب به خيابان تهي
و صداي من بر مي آيد
وآرزوهايم راگر چه عبث
پرده بر مي دارد از رخسار:
چيست انديشه‌ي افعي به شب تيره و تار
باد امشب زكجا ميگذرد
تشنه بوي خاكم
تشنه‌ي بوي درخت
ماهتاب آيا بينائي ماه است كه مي پاشد بر كوري شب؟
… شب زقهقاه سكوتي ابدي لبريز است
برج‌ها خاموشند
بادها غرقه به خوابي سنگين
ابر از روياي شهر فرو خفته به تاريكي ها مي گذرد
در پس پنجره‌ي خردشده
غرقه به تب.


تب


شهر مي سوزد.
باد
بوران
سيل
توفان
بر فراز آسمان [درگوشه پيشاني‌ام‌] رعد كبود وحشي بيرحم
زآذرخشي رگ‌رگ و ديوانه سر در كف گرفته آتشين پرچم
و ميان كوچه‌هاي پيكرم قهقاه نا پيداي دشمن
همزمان با ريزش سقف و در و ديوار
و خيابانها و ميدانها كه بر هم ميشود آوار
و غباري كز درون چشمهايم مي تراود مي نمايد تار
هر چه در پيرامن من.

كس نميداند در اين تاريك‌تنهاي‌غريبانه
در نهفت اين سراي دير سال بي هياهو
[كه در آن ارواح هر شب تا سحر با من به نجوايند]
در دل اين شهربيگانه
همچو برجي باستاني در هجوم دشمني بيرحم
و ميان شعله‌اي بيمار
در ميان دستهاي دردناك و زرد و گرم تب چنين‌ام
و مي انديشم در اين دم
[گر چه با ويراني اين برج ويران نيستم اي يار]
چون يكي سردار غمگين
كه فرو مي‌سوزد او را قلعه‌ي مغرور در آتش
داستان قلعه‌ي رويائي من كه بر آن شهزاده بودي
رو به پايانست
وز پس اين آتش سوزنده تا جاويدسرماي زمستانست،
شهر مي‌سوزد.


هجراني


بي تو اي يار
به غم انگيزي آن پله‌ي متروكم
در خم كوچه‌ي آن بندر
كه به تاريكي درياي غمالوده‌ي حسرت زده ره مي برد
و بيادت هست آيا
كه بر آن پله چنين گفتم:
ميتوان اينجا سيگاري آتش زد
و پس از آن مرد،
بي تو اي يا‌ر من از سوگم.


منظره‌ي متروك


چهار نيمكت سبز
ميان حلقه‌اي از كاجهاي گرد‌آلود
و بركه اي كه در آن ماهي خموش و خسته و پيري
به خواب رفته ميان غم و غروب و خزه
و قلب من كه خموشانه مي تپد در آب.

نه ابر ميگذرد
نه باد مي آيد
نه مرغ مي خواند.

سوار و غروب


چه غربتي
چه غروبي!
سوار زمزمه كرد
و در غروب گذشت.

چه غربتي
چه غريبي!
غروب زمزمه كرد
و در سوار گذشت،
در آن دقيقه‌ي متروك
غروب نيز هويت داشت
غروب نيز نفس مسكشيد
غروب نيز غريبانه تر زمرد سوار
به راه چشم دوخته بود.

به دور دست ستاره دميد و شب آمد
وراه،
خالي ماند…


شب در جنگل« سن‌لو‌ لافوقه»


بر آبهاي تيره‌ي تالاب آسمان
ماه ايستاده است
عريان
و شرمريزه‌هاي پيكر معصومش
انبوه اختران.
در زير نورهاي غمالود و خيس ماه،
رؤياها
آرام ميگذرند
بر راههاي هذيان.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سن‌لو لافوقه: شهري در فرانسه، حوالي پاريس




نيمه شب« ليل‌آدام»


باد
واژه‌هاي مرده را جاروكنان مي‌رُفت
شهر، چون قفل بزرگي بسته بر دروازه‌ي بودن
منجمد مي شد ميان خوابهاي آبي بن بست
با خود انديشيد عابر:
[در عبور ريل‌هاي مرتعش در نور مهتابي
و قطاري كه گذشت از شب به سوي شب]
در تمام عمر بودن چون كليدي
با خيال چرخش اندر چشم قفلي گمشده
شايد كه از آن
باز گردد در ميان خواب و هذيان
درب خاك آلوده‌ي صبح سپيدي…
و صدايش در ميان بادها گم شد،
شب تهي ماند و خيابان خامش آمد باز
ريل‌هاي مرتعش در انتظاري مضطرب بر جاي خود ما‌ندند
و گذشت عابر
باد ،واژه هاي مرده را جارو كنان مي رفت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ليل‌آدام شهري در فرانسه، حوالي پاريس


خاطره


همچنان شب بود و مي‌رفتيم و مي‌خوانديم
در ميان موج و باد خيس بر دريا
و صداي ريسمان بادبان، موسيقي ما بود.

در ميان زورق كوچك
در ميان گيسوان خيس و در عرياني معصوم خود ،خاموش
خفته بودي
و تمام كهكشان بر پيكرت سوسو زنان آغوش واكرده
كه ز پشت پلك‌هاي بسته ام ديدم
هرچه بود آن لحظه از ديروز يا امروز يا فردا
دريا بود
دريا بود
دريابود
همچنان شب بود و مي رفتيم…


خاطره


پرده
لرزان
به باد نيمه شبان
شمع
شب را به تيرگي نگران
شمعي افروختيم در دل شب
زآن سپس
سوختيم در دل شب.


گنج


اگرچه خوف به هر سو كشيده ديواري
و فصل فصل خزانست و ماه مرگ وزان
دهان كوچك و گرمت
غرور زندگي است
و بوسه‌اي كه درآنست
تمام گنج جهان.

ميان جنگل پائيز
دهان كوچك و گرمت
ز برگ گل لبريز.


گر شهريار بودم


وقتي كه با تمام دهانت
وقتي كه با تمام جانت مي‌خندي،
در اين جهان سرد
[در ژرفناي تيره شباني كه جان من
ديريست گمشده ست ميان سرشك و دود]
گوئي كسي دوباره اجاقي را
از مستي و ستاره مي افروزد
وشب تمام شب
در خنده‌هاي تو مي سوزد

معشوق بيكرانه‌ي كوچك
گر شهريار بودم و تو در كنار من
گستاخ وار
اينگونه با تمام دهانت مي خنديدي
هرگز دهان كوچك وگرمت را
لبريز سكه هاي سردطلا
و رشته هاي گيج جواهر ، نميكردم
و مثل اكنون
و مثل شاعري كه ندارد به غير شعر
دربان و خادمي
فرياد ميزدم به لبانم:
پادافره چنين گستاخي
لبريز بوسه باد دهانش
زين لحظه تا ابد!


هجراني


چنان در نيمه شب آتش گرفتيم
كه از ما
صبحدم
خاكستري ماند
سحر آمد جدا گشتيم و از ما
خيالي
در ميان بستري ماند
كبوتر رفتي و پنهان شدي‌آه
ز تو تنها
به صحراها
پري مان

فداي چشم تو كولي


برقص كولي مجنون
برقص كولي مست
فداي چشم تو كولي مرا هرآنچه كه هست.
در انتهاي غزل[ ابتداي رفتن و ديدن]
تو انتهاي جهاني
من ابتداي جهان
و زير پاي تو خاك است و
بعد از آن افلاك.
برقص كولي مجنون
برقص كولي مست.

در ميان برهوت


در ميان برهوت
زير اين دوزخ سرگردان[خورشيد]كه مي سوزد سرخ
چشم بسته‌ست كسي[ساعت‌هاست]
غرقه در اشك و سكوت.

نيمروزست و افق تا به افق چون دل من ـ
خشك و ترك خورده ولي
شب تيره‌‌ ست كه مي بارد جاي باران،
دشت خيس است ز ظلمت
خفته توفان[ديريست]
نيست، ورهست صدائي
[به دل روز فرو افسرده در ظلمت]
ناله‌ي شبگيريست.

در ميان برهوت
شبحي خسته فرو هشته به هم مژگان را
گر چه دارد به دل خويش هوس، توفان را
بسته دندان به جگر تا زين پس
به خيالي كه عبث
نفريبد او را ديگر كس،
زير لب مي گويد:
نيمروزيست شگفت
كه در آن ديدن نابينائي ست
زين سبب كه همه كس
جاي ديدن به هوس در پي وهم آرائي ست.
ميگشايد چشم ومي بندد
و زآفاق كبود
آن سوي چشمان بسته او
صف به صف مي گذرند
خيل اوهام
چو دود.

مرگ رستم


و گفت غمگنانه ماه
به انتظارآن سوار مانده است
در انتهاي راه دره اي سياه
و در ميان دره چاه و در ميان چاه
چاه
چاه
چاه
چاه…

قله‌هاودامنه‌ها


همواره قله ها
بر يالهاي گمشده و بي نام
بر جا و استوارند
هر چند ابر دامنه ها را نهان كند،
وقصه‌ي غرور قله‌ي بشكوه
مرهون دامنه‌ست
هرچند اگر به هيچ كتابي
زآنان كسي حديث نخواند،
اقرار ميكنم
من غيرخرده موج كوچك بي نا مي
هرگز نبوده‌ام اما
باور كن اي رفيق
توفان هميشه خشم مشترك امواج است
و انقلاب
مجموع خشم سركش امواج توده‌ها.


كدام باد مرا آورد؟


كدام باد مرا آورد؟
كدام شب، ز كدامين گذر كه لعنت‌ ها
شكسته در خود چونان عجوزه‌گان سياه
به هر كرانه‌ي آن [تلخ] مويه مي كردند.

كدام باد مرا آورد
كدام باد مرا تا بدين زمين آورد
كه خاك آن همه از سنگپاره بود و ستاره
و خار و خنجر و خاره
و هر درخت كه قد ميكشيد ميدا‌نست
جدا ز تيغ و تبر نيست طرح تقديرش،
و بذر من شبي از دور دست باد رسيد
و باد رفت و من از بادها بجا ما‌ندم.

به روي خاره و خارا
ميان باغچه‌ي باد
درون جدول قانون سنگ تيره شكفتم
ميان باد زدم ريشه سر برآوردم
ميان باد برآوردم
ميان باد كه تنها صداي او به سكوت
به گوش مي آمد
حكايتي ز هياهوي ديگر آوردم
ميان باد ولي شاخه بي اصالت بود
و سايه سايه‌ي خاموش را اصالت بود.
ميان باد سرودم:
ـ من از شبي كه سراسر ستاره بارانست
و از دلي كه در اين شب
در آن شراره و شمع و ستاره پنهانست
هراسناك و غمينم.
ميان باد سرودم:
ـ من ازتلالو لبخندهاي دايره سان
كه روي پيشاني
تمام زاويه ها را
به سايه هاي دلاويز مي دهد آذين
هراسناك و غمينم.
هزار قرن مكرر
ميان باد سرودم:
ـ من از نگاه مسطح
من از تنفس بي ارتفاع آرامش
من از نهايت سائيدگي
من از عبور مداوم ميان لوزي ها
من از سپيده‌ي مطلق
من از توقف تاريك و انجماد سپيد
هراسناك و غمينم
وباد، بادِ مكرر، در اقتدار گذشت.

ميان باد كه ديوانه وار ميگذرد
مگر كه بذر من از تنگه‌ها عبور كند
مگر كه بذر من از سرزمين باد مرا
دوباره دور كند.

نماز


ميان ظلمت و دشتي خموش مي رفتم
برهنه همچو خدائي
رها ز هر چه خداست
بر اين گمان كه مراست
جهان‌ وآن چه در آنست،
و خون كافر و مستم
چه دور بود از مرگ،
وناگهان
رسول ماه برآمد
چنان عظيم و درخشان
كه در ميان بيابان
به خويش لرزيدم
و قلب كافر من پر شد از تلاوت مهتاب
و صبح چون كه برآمد ز راه دور و دراز
كبود بود جبينم ز داغ مهر نماز


انسان و آسمان


درگاه آسمان
پيشاني شكسته انسان
در اين ميان
باري كداميك
تا بر زمين به سجده فرود آيد
در پايان.

سيصدو شصت و پنج پيمانه


سيصد و شصت و پنج پيمانه
چيده برهم در امتداد زمان
همه يكسان به آشكارا ليك
گونه گون آنچه اندر‌آن پنهان

هر سحرگاه چون دمد خورشيد
زنهفت شبي سكوت آجين
دست بر مي‌كنيم و مي‌نوشيم
جرعه اي شادمانه يا غمگين

به يكي تيغه‌اي درخشد سرخ
به يكي نعره اي خروشد تلخ
به يكي راههاي غربت ما
گستريده به روم از سوي بلخ

اي بساچشم‌هايمان كه نيافت
اندر آن غير رشته اي در باد
كه گره خورده برگلوگاهي
تا نيارد كسي زدل فرياد

يا دلي را كه مي تپيد به خون
در شب زرد و مرده پائيز
در فرود عبوس دشنه‌ي مات
با سكوتي شگفت و رعب انگيز
يا زني را كه زير پنجه خصم
ميكشيد از نگاه خود فرياد
ليك فرياد او نيامد بر
از پس برج وحشي بيداد

چه كسي ديد آنچه را ديديم
ياشنيد آنچه را كه بشنيديم
چه كسي نوش كرد يك جرعه
زآنچه را ما هماره نوشيديم

چه كسي دستهاي خود افراشت
تا از اين جامهاي تو در تو
بستاند يكي و بر خوا‌ند
قصه را جرعه جرعه موي به مو

چه كسي ديد اشكهامان را
اندرين جامها روانه برآب
آه ايام ما به بيداري
طي شد و بس كسان غنوده به خواب

اندرين جام‌هاي هشته به هم
در دل خون و اشك جنگيديم
لب بر آتش فشرده و دندان
به تن تيغ و سنگ خائيديم

واپسين جام چونكه گشت نگون
شد عيان رازها كه بود نهان
سيصد و شصت و پنج پيمانه
بار ديگر در امتداد زمان
چيده بودند و باز مي بايست
تيغ خائيد و زهر را نوشيد
تا بر آيد شبي و نيمه شبي
زيكي جام شعله خورشيد


پرسش


و پرسيدم از ابرها:
ـ زندگي چيست؟ گفتند:
حبابي
برآبي
كه از ژرفناي سرابي
به خوابي برآيد.
و رفتند و من زير تندر
خموشانه برجاي ماندم.

در حاشيه‌ي غروب


در حاشيه‌ي غروب ابري باريد
يك قطره به روي برگ‌آلاله چكيد
بگذشت نسيم، خسته از دشت خموش
در آينه‌ي آب شفق ها لرزيد

در حاشيه‌ي غروب او تنها بود
يا آن كه نبود او، به خاموش وجود
آهي زد و اشكي به غباري آميخت
خنديد كسي به عرصه‌ي بود و نبود

در حاشيه‌ي غروب در آبي آب
در خاطر ماهيان كه بودند به خواب
مرغي به فلق پر زد و، اسبي به شفق ـ
مي تاخت به سوي بيشه اي با تب و تاب

در حاشيه‌ي غروب از خاك گران
مردي و زني شدند از جا نگران
ديدند غريب ناشناس است وجود
خاموش ،ميان بيكراني ز زمان

در حاشيه‌ي غروب شهري بشكفت
بر بام كسي به پرتو ماه بخفت
در پشت يكي دريچه‌ي بسته كسي
در گوش كسي زعشق افسانه بگفت

در حاشيه‌ي غروبِ ويران رفتند
شمشير به كف بسي سواران رفتند
آن شهر و دريچه، آن حكايت، آن عشق
از خاطره هاي روزگاران رفتند

در حاشيه‌ي غروب شعري گفتم
وز او رازي به خامشي بشنفتم
خنديدم و در باور و در غربت خود
تا روز ابد به رازِ‌خامش خفتم


درجستجوي ساحل


در جستجوي ساحل دير و دور
بس قرنها كه در دل درياي بيكران
كرديم دستهاي خسته و خونين خويش را
هر لحظه سايبان نگاه غمين خويش
و موج بود
وموج
بر اوج نيز ساده ي مرموز آسمان
ما را ولي به دل
يكدم نگشت پاك
شور و هواي ساحل.
يك روز در سپيده دمي سرد عاقبت
كشتي نشست در گل
وز آبهاي سرد
تا خاكهاي تفته و خونين برامديم
…بس قرنها گذشته و امروز
كشتي نشستگان پهنه ي خاكيم
اي ساحل زمين
به كجائي؟.


طرح اندوه


نه بادي
نه ابري
نه موجي
نه خيزابه اي خرد حتا
و كشتي ستاده ست در هرم تلخ و تب آلود دريا
سكوتست و تا دور دستان يكرنگ و يكسان
نه توفان
نه خطي زساحل
و جز آبهاي پر اندوه طرحي دگر نيست پيدا.


فرياد


ميان اين همه غوغا كه غير غربت نيست
در انتهاي جهان آنسوي اتاقك من
به سوي لايتناها كجاست پنجره اي
كه سر برون كنم از آن
و نعره‌اي كشم از ژرفگاه جان و جنون
به اوج خون و زمان
در مصيبت انسان.

آخرين شمع


آخرين شمع كجايست؟ بيفروز آن را
بگذارش به پس پنجره،
و بخوان در گذر باد
كه چون ماه برآيد بايد
كسي آواز بخواند كه زمين خامش نيست،
آخرين شمع كجاست؟

تفريح و تدفين


اين روزها
در سرزمين ما
تفريح ما مراسم تدفين است
تدفين ما
مراسم تفريح ديگران
وين سهم ماست از همه ي آنچه در جهان.


جنگ، ابهام


دستي
و
دكمه‌اي
و شب از شعله‌اي كبود
آتش گرفت و ماه
در ابر ايستاد
وآنسوي مرزها
در شهر ناشناس و خفته و خاموش
پرگار مرگ دايره‌اي رسم كرد و دود
از نقطه هاي سوخته‌ي خون ،برخاست
و زندگي گريست
با خنجري به گرده‌ي خونين.


شهر مقتول


باد و
آب و
آفتاب زهر شد
مرگ خيمه زد
شش هزار دل
از تپيدن ايستاد،
شش هزار گوركن
شش هزار گور،
شش هزار مرده‌ بي‌كه در ميان شش هزار تكه‌ي كفن
دفن ميشوند.
شهر خالي است
بادهاي تلخ
كوچه هاي پر زشوكران
خالي از عبور.



ماه بر فراز شش هزار گور


ماه!
ماه سرخ
ماه سرد
ماه سهمگين،
ماه!
ماه تلخ
ماه مرده
ماه آهنين،
ماه!
ماه گنگ
ماه كور
ماه كر
در سفر
بر مدار جاودان
از فراز گورهاي مردگان
فارغ از جهان،
ماه!
ماه
ماه
ماه بي عصب.

شبانه‌ي زميني


ز شمع خون مي ريخت
و پشت پنجره تابوت هاي تيره و سرد
به رود باد روان
و شب لبالب نجواي سرد گوركنان
كه در
هواي معلق
عبور ميكردند.
ز پشت پنجره ديدم ترا كه مي رفتي
هنوز زنده
ولي مرده
در تقدس خويش
و گيسوان تو در رود باد در نوسان،
در اين ميانه افق رنگ باخت[ ميديدم ]
دهاني از دل شب گفت: سپيده!
ليك نبود
سپيده جز كفني خشك و پاره، و بر آن
چكيده بود فلق[خون پاك روسپيان]
ز شمع‌خون مي ريخت
و پشت پنجره خون مي ريخت
و شب لبالب خون بود.



آن‌ سوي در


درپشت اين دريچه كه برق كبود شعر
چرخنده در كشاكش گرداب بيكران
گهگاه مي درخشد و مغلوب مي شود
تاريكي زمان،
گوئي لبي به زمزمه تكرار مي كند:
دژخيم هيچگاه ندانست
دژخيم هيچگاه نخواهد دانست،
آنان در آن سپيده‌ي محصور و آهنين
[وقتي ستاره‌ها همه بيرنگ مي شدند]
از انتهاي خون خويش گذشتند
و زخم آخرين
تنها دري گشوده به سوي سپيده بود
كز هر دو سو دميده و دامن كشيده بود،
آن سوي در
گشاده بر آفاق راز ناك
ارواح عاشقان
در بامداد گمشده در رمز بي نشان
آميزه با جهان،
اين سوي درگشوده به سوي بسيط خاك
در ساعتي كه واقعه ميقات ميشود
و لحظه ها به مقصد ميعادمي رسند
در ابتداي خيزش ودر انتهاي خشم
غرنده درسپيده‌ي پر شعله زنگها
درياي دست‌ها و بر امواج‌دست‌ها
برق تفنگها.


نيمه شب


زمان ،تراكم خاكسترست و آهك و اندوه
زمان ،تراكم سرماست
و هر دقيقه حبابي‌ست سرخ تر از خون.
گذشت عابر
با ساعتي كه عقربه هايش
زخاطرات جسدها عبور ميكردند
وغمگنانه چنين گفت:
هنوز ميگذرد ماه.
هنوز ميبارد
براده هاي شقاوت زپرتو مهتاب
فضاي نيمه شب از ذره‌هاي زرد جنون
در آن دقايق لبريز يخ لبالب بود.



تناقض


هر صبح خون
هر ظهر خون
هر شام خون
فردا چه خواهدشد؟[مرا اندوهگين گفت او]
و من به حيرت فكر ميكردم چرا با اين همه
انگور انگورست در ژرفاي تاكستان
و باد مي تازد ميان شاخه هاي در هم و خشك انارستان
و ابر مي بارد
و ماه مي تابد
فارغ، بدانساني كه پيش از آن.


دوزخ


پرسيدم از آن ياركه
دوزخ به كجاست
از چيست كه از ديده‌ي ما نا پيداست
خنديد در اشك و گفت:
بنگر به زمين
در زير ستاره هـا جهـــنم بـر پاست



روسپي


چاهي عميق و تيره بود آن چشمهاي تلخ
[آن زن] با نگاه تيره اش از برف و خاكستر
و پشت آن چشمان پر اندوه و آرام و متين اما نمي دانم چرا ناگاه
احساس كردم
كز ژرف دل ،پر خشم وبي آزرم و عريان
بر مي كشد گويا كسي فرياد
و مي سپارد ره به دنبال شبابي له شده و گم شده در بادها، در باد
چاهي عميق و تيره بود آن چشمهاي تلخ.




كابوس و رؤيا


ميان ابر و شب بيكران و هول آور
زمين سري بريده و چرخان بود
[سر خدائي شايد ز روزگا عتيق]
و ما تفكرات مرده او بوديم
ميان جمجمه‌اش
و پرده هاي پرآماس مغز بيمارش
كه از درون و برون ذره ذره مي گنديد.
و آمدي تو بناگاه از ميانه‌ي اين هول خيز پر وحشت
و آفتاب برآمد و باز من ديدم
زمين دوباره زمين است گر چه آن كابوس
حقيقت است و حقيقي
ميان ابر و شب بيكران و هول آور...

شبگرد


كيست اين خيره كيست اين شبگرد
كه برآورده سر زخواب از درد
دلگران از جهان و هرچه درآن
نعره افراشته در اين شب سرد

پاي بسته‌ست بر زمين كه درآن
هر چه جاري‌ست رودي از خونست
مشت بر كرده سوي استاره
آن كه ديگر بر او بي افسونست

شهر خاموش و شهربانانش
در و دروازه‌كرده اند فراز
غرقه در فسفر سياه سكوت
ميرود شب به راه دور و دراز

وندرين دم كه قطره قطره چكند
لحظه ها در گلوي ژرف زمان
وندرين دم كه تا بنوشد خون
شب گشاده‌ست در سكوت دهان
وندرين دم كه خيلي از اشباح
شاد و عريان و مست ميرقصند
گاه پيدا و گاه ناپيدا
شمع هاشان به دست ميرقصند
وندرين دم كه چشمه هاي سياه
جاري از ژرفناي آينه هاست
وندرين دم كه خنجر جلاد
سر به محراب سوده و به دعاست

مي درد نعره هاش خشماگين
پرده از روي شب و هرچه درآن
و به اميد پاسخي [شايد]
باز مي ايستد بجا نگران
ليك در پشت هر دريچه‌ي گنگ
خوابگردان به خواب يا به سپوز
شب بيغاره مست ميخندد
خوابتان گرم و دور باد از روز

نعره ميخيزد از دل شب باز
كه عقيم و عظيم،پابرجاست
«صبح فردا؟» سكوت مي‌غرد
ـ صبح . هذيان مرده در روياست

باز اما نواي اين شبگرد
در ميان جنون و خون لرزان
بر تن شهر غرقه در خفتار
همچنان تازيانه در نوسان…



زندگي نامه


در رهگذر ستارگان
در شب تار
بگذشت سواري و بر انگيخت غبار
چون ديده گشود ماه،
بر راه
نبود
نقشي ز سوار و
اسب و
از گرد و غبار


نگاه


آئينه اي زهذيان
بر خاك ميگذارم
تا آسمان پاك شود عريان،
درياي آه ما‌نده معلق
در ژرفناي ابر
جز اشك و خون آدميان نيست
اين ابر اگر ببارد باران.


شهر در دور دست


ميامد ميان شب و ماه
ودرآنسوي دشت بي مرز تاريك
همه خفته بودند
وشب بود لرزان
ز روياي سبز درختان و از آه.

كسي خواند
كسي رفت
كسي ماند
كسي بوسه زد بر لب ديگري گفت: فردا
و گم شد صدايش
و خاموش شد زمزمه‌ي گامهايش…


شعر بينائي ست


شعر،
ديدن نيست
بينائي‌ست
سخن گفتن در آن سوي خاموشي
با سيب و
سنگ و
هوا،
دري كه در بن بست خارا گشوده ميشود
تا درآن سو، خدا را رفيقانه درمهتاب بازيابي
كتفهاي خونين خود را به گرماي دستهاي او سپاري
از فرشتگان عذابش شكوه سر كني
وكفر خود رابا او به گفتگو نشيني.
شعر گريختن است براي پيوستن،
وادامه يافتن در آن سوي تن خويش
شعر جستجوي جهاني‌ست كه وجود دارد
جستجوئي در آنسوي بامهاي كوتاه .وصليبهاي بلند
شعر جستجوست
روان شدن
يافتن
ونهان شدن…



دعا


به نهان از نگاه مؤمنان
چراغي از كفر برافروخته‌ام
تا در تاريكي آن
سيماي روشن ترا به تماشا نشينم.

در اشك مي خندم
درخنده‌مي‌گريم
چه حكايتي!
چه حكايتي
از آنچه‌مي گويند وآنكه توئي.

دريا در پيمانه نمي گنجيد
و خورشيد
درچراغدان
فرسوده ي‌
پر‌دوده‌ي
عتيق.
مؤمنان! خود را درآينه‌نگريستند
خود را درآينه نگريستند‌و ترا نقش زدند
و لاجرم‌شباني‌كه‌عظيم‌ترين دنباله دار
كوچك‌ترين‌تازيانه‌ي‌تفريح‌اش
در چرانيدن‌گله‌هاي‌بره‌‌‌‌ هاي‌ ستارگان بازيگوش تازه زاد بود
و برزيگري كه معماي بذر حيات را در سكوتستان بي‌پايان افشاند
تا گياه برويد
پرنده بخواند
ابر ببارد
وآسمان آبي باشد،
[آن كه چراغ عشق‌را در خانه‌ي آدمي برافروخت
تاخورشيد بي پشتوان نماند
آن‌كه نان وجدان در خوان انسان نهاد
تا از آن در تقرب مدد جويد]
در هيئت جلادي نا‌متناهي از آسمان به زمين آمد
تازيانه‌ و سنگپاره در مشت گرفت
تا بر گرده‌ي سارقي پريشان
و چهره‌ي زناكاري مسكين بنشاند
يا در خلوتي و نهاني
دو پرنده‌ي‌معصوم را
كه پيش ازلب‌ها
قلب‌هايشان را به اختيارتفويض كرده بودند
به دوزخ نويد دهد.

من اين همه را شا‌هد شدم
من ايمان را از آينه‌ها
و محراب‌ها
نياموخته بودم تا تاب آورم
[مرا پرنده ي گمنامي پيامبر شد
كه وارونه بر شاخسار با‌ران زده
به شادي
قطرات شبنم پر شفق را
مي نوشيد وبه‌آزادي سرود مي‌خواند]
رسولي نبودم من
تا از كتابي آسماني
يا معجزي
مددي بجويم،
شكستن آينه‌ ها راسنگي به كف نگرفتم
شعري سرودم،
در دست ديگران سنگ پاره‌اي شدم كافر
بر چهره‌ي ايمان‌ هاي عتيق
تا در آن سوي شكسته پاره‌هاي تباه
و در آن سوي سد آينه ها
جهان آينه‌اي باشد
تا مگر گوشه‌ي ابروي ترا
اي زيبا
در هلال ماه
به تماشا نشينند.

گاهي به‌سراغ من آي
تا از ستارگانت برايم بگوئي
تا ستارگانت را در شعرهايم بنشانم
و شعرهايم را برايت بخوانم
گاهي به سراغ من آي
پيش از آنكه بشكني و بازم آفريني .



چشم انداز نيمه شب كودكي(گرمه)


در بغبغوي نرم كبوترها
مهتاب مي درخشيد
بر انحناي بام ضربي ايوان
و قطره
قطره
آب زمشكاب مي چكيد
در امتداد ماه
تا تغار سفالين لب پريده‌ي لبريز
سرد و
زلال و
تيره و
روشن
و ماه ميلرزيد
در آبهاي سرد
و ژرف مخمل شب خاموش.
در امتداد ماه.

شب شسته بود و شاد و شبق رنگ
چون گيسوان تيره‌ي «بدري» كه خفته بود
در امتداد هرم نفسهاي مادرم
در پشت بام در گذر بادهاي سرد شبانگاهي
و ماه بود شسته تر از شب
و مي گذشت بر بامهاي روشن «گرمه»
و نخلهاي خفته‌ي «نيشابور»
و ماه مي درخشيد
وز دشتهاي پر نمك دور بر مي خاست
باريكه هاي نور.
يك لحظه ناگهان
زنجيره ي صداي زنجره شد خاموش
ماه ايستاد.
در پشت بام خانه پدر
در خوابهاي خويش
غريد چون خداي خفته‌ي خشماگيني
با سبلتان بلندش در مهتاب.
در ژرفناي تيره‌ي نخلستان
با شعله هاي آتش
برخاست بوي تند چپق
و شار
شار
آب

من ايستادم
شاد و شگفت و شاد
در ماه و
آه و
تشنگي و
مهتاب
وآب نوشيدم از مشكاب
در امتداد خواب خروسان كه گاهگاه
در «كوز» خود به همهمه اي آرام
از خوابهاي خويش سخن مي گفتند.

مهتاب مي درخشيد
و ماه مي گذشت
بر انحناي بام ضربي ايوان
وزنجره
زنجيره ي صداي نازك خود را مي بافت
در ژرفناي تيره ي نخلستان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نيشابور:نام روستائي بسيار كوچك در سه كيلومتري دهكده گرمه
كوز: هم وزن با روز لانه پرندگان اهلي در گويش مردمان دشت كوير



چشم انداز نيمه شب جواني (زندان شاه)


سلول از شب است و من از زخم
و درد همچو صاعقه اي تاريك
در پيكرم زبانه مي كشد.

بر بامهاي «خور»
ماه بزرگ مي گذرد
در انعكاس اشك روشن آن يار
وز دشتهاي دور مي گذرد باد
بر بستري نمك آلود
در خرده هاي نور.

آنسوترك
به پشت دريچه
سرباز گيج و گول
در خلوت و سكوتي پر شهوت
با تكه اي مداد به ديوار
تصوير مي كند زني را عريان.

شب مي رسد به فرجام
آنگاه بامداد، آغاز مي شود
تاريك و تلخ و خا مش و بي پايان.

سر باز رفته است و به ديوار
تصوير زن
مانده ست شرمگين
پيش نگاه هيز نگهبان.



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خور: هم وزن با دور به معناي خورشيد، شهري كوچك در دشت كوير



چشم انداز نيمه شب اكنون (غربت)


آوارگي طلاست
وقتي كه قلب من از پولادست
و عشق مي درخشد بر آن
چون ماه نيمه شب «گرمه»
بر انحناي بام ضربي ايوان.

آوارگي طلاست[ ميگويم ]
و تكه
تكه
نخواهم شد
با هيچ تيغ تلخ دريغي
زيرا كه با تبار مردم
پيوند خورده ام
زيرا كه خويش را
گم كرده ام ميان خويشتن خلق
وينسان به ماهتاب روشن
بر بامهاي روشن
سوگند خورده ام.
مي ايستم عريان
در پيشگاه نيمه شب اكنون
و پيش چشم تلخ سرد زمستان
و ماه «گرمه» را
بر انحناي قلبم
با خويش مي برم
و با بلند ترين آواز مي خوانم
اي زندگي
درياي رنجهايت
همواره كوه گنجهاي مرا افزود
وجان شعله ور من
از اين شب شگفت نفرسود.


چشم انداز نيمه شب فردا


…وقرن‌هاست
قرن‌ها
ما رفته ايم و نيست نشاني از ما،
اما
در بغبغوي نرم كبوترها
مهتاب مي درخشد
بر گستر جهان
در انحناي مخمل شب خاموش
و قطره
قطره
آب زمشكاب مي چكد
چون قطره هاي روشن الماس اختران
در قلب كهكشان
و عطر گيسوان تيره ي انسان
آرام مي وزد
در بادهاي شب
بر شانه هاي مهربان خداوند.


وصيت نامه


در روز انقلاب
وقتي كه‌خنده بر لب خلق است آفتاب
وغلغل شراب
آميخته‌‌ ست در نفس بر بط و رباب،
انبوه‌تيره فام ... را
با عدل خشم خلق سپاريد
اما خداي فقيهان را
[وقتي كز آسمان فرو مي افتد]
هرچند در هزار غل و زنجير
هرگز ، هرگز به مردمان مسپاريد
كاين ديو دد سرشت هزار آهنگ
خواهد گريخت باز و حكايت
اندك
اندك
گردد دوباره آغاز.

در روز انقلاب [فراموشتان مباد]
باري خداي ...را
تنها، به شاعران بسپاريد
تنها به شاعران و خداوند شاعران.




در باره اين دفتر:
…. «جادوگرعاشق»مجموعه اي از شعرهائي را در خود دارد كه خودجوش و طبيعي و شايد با مسامحه بتوان گفت بر اساس نوعي غريزه آزاد خود را نشان داده ونوشته شده اند.
شعرهاي اين مجموعه از دفترهاي شعر سالهاي 1364تا 1381انتخاب شده و تا كنون منتشر نشده اند.
سرودن در حال و هواي غريزه‌اي آزاد وفارغ‌ازآداب و ترتيب، به بيان ادبي«شاعرانگي»، به قول حافظ « قوة شاعره» و به تعبير لوركا «احساس ويژه» شاخص اصلي انتخاب شعرها براي اين دفتر بوده است، در كنار اين تلاش شده است شعرهاي انتخاب شده از زاويه زبان، و رنگها و سايه روشن هائي كه شعرها با آنها آميخته اند،عليرغم تفاوت مضمون ها يكدست وهم خانواده باشند.
كارمحوري ادبيات ولاجرم شعر،خطر كردن براي بر انگيختن به انديشيدن و تعمق آزاد وراه بردن به شناختي روشن و نجيب و وفادار است، اگر بتوانيم ذهن رادرهيئت پهناب و ژرفابي آرام تصوير كنيم شعر ميتواند پرتاب سنگي بر اين ژرفاب وآغاز تلاطم باشد. دايره‌هاي حاصل از برخورد شعروذهن ،آزاد از دنياي عادت و وظيفه و رها از شناختي خدنگ‌آسا ،نه در يك جهت بلكه در تمام جهات به پيش مي روند،در اين سفرهيچ قلمرو ممنوع ومقدس و در بسته‌اي وجود ندارد. بر اين پايه‌ميتوان در دنياي كابوس ها در كنار رؤياها ،در جهان مرگ در همسايگي قلمرو زندگي، در راههاي يقين درمجاورت كوره راههاي شك ودرآتش مبارزه چنان كه درگرماي ملايم عشق به سفر رفت.در اين سفربرپيكره‌ي جهان ولايه‌هاي زندگي دست‌مي سائيم وآن را ميشناسيم. اين دفتر شعردر حد ظرفيت خود‌با شعرهايي عاشقانه،فلسفي،روانشناسانه،طبيعي و سياسي و اجتماعي اين را در پيش چشم دارد.

مجموعه شعر نیایش نهانی مرتدان


نیایش نهانی مُرتَدان
اسماعیل وفا یغمائی

دفتر هجدهم از دفترهای منتشر شده
(گزیده شعرها از ژوئن 2006 تا ژوئن 2007)
نشر بی بی
تاریخ انتشارتابستان 2007
بها:15یورو

توضیح:
از استاد گرانقدر بهرام عالیوندی که طرح جلد مجموعه شعر در رسالت کبوتر و سیب و نیز طرح جلد مجموعه شعر جادوگر عاشق رابه رایگان در اختیار من نهادند صمیمانه تشکر می کنم. به دلیل تمام شدن نسخه های چاپ اول مجموعه شعر در رسالت کبوتر و سیب و درخواستهای دوستان چاپ دوم آن همراه با هجدهمین دفتر شعرها در اختیار شماست.
ا.و.ی



دراین دفتر می خوانید



بیاموز و بسوز و سفر کن....................................5
شعری برای مردگان فردا ....................................7
درستايش رسالت..............................................9
چرا پیامبران خاموشند......................................13
کتیبه ای بر دیوار تاریک ترین شب.......................15
عصر دندانهای سپید!!......................................18
در سوگ و سفر ولی الله فیض مهدوی...................21
ولی الله.......................................................22
زمزمه ای بر گور ساعدی..................................24
نومیدی همیشه هم بد نیست!...............................27
تا خورشید برآید، و ناقوسها................................30
بدرود دیکتاتور!..............................................32
سرودی برای رزمندگان......................................37
شهاب یا آتشفشان............................................40
مرگ صدام پادشاه بابیلون !................................41
خطابه خاکسپاری صدام، پادشاه بابیلون !.................43
چهار هزار چریک!(1)......................................46
چهار هزار چریک!(2)......................................47
نیایش نهانی مرتدان.........................................52
لذیذ تر از گوشت کتف آهوان...!...........................55
می خواهم انقلاب شوی ای سرزمین من..................58

معجزه و شعرهای عاشقانه!................................59
هفت شاه و هفتاد رئیس جمهور............................61
در بدرقه آبه پیر..............................................63
در سوگ پرویز یاحقی.......................................65
گو فراز اید بهاران...........................................67
هفت ساعت...................................................70
مرگ ماندانا...................................................71
ترانه ماندانا...................................................73
آینه ها..........................................................75
لالایی...........................................................78
چشم زیبای تو دیدم...........................................79
ساقی..........................................................79
کندوی عسل..................................................80

بیاموز و بسوز و سفر کن

بياموز و
بسوز و
سفر كن!
رها كن شعر را
چون شهابى از كمان آذرخش
در پرواز
از فراز ديوارها
ودگم ها
و خروشانتر از ستاره اى گسسته زنجير.


بگذار خدايان اخم كنند
ديكتاتورها لب بگزند
بز دلان بترسند
و از تمام مناره ها و ناقوسها
سرود لعنت وتکفیر برخيزد
اما بكش
كمان رابكش
فراتر ازمرزهاى كفر و ايمان
وحريم خدا و شيطان
و چندان كه آرنج توسينه اى را لمس كرد
و دانستى كه در كنارمردم ايستاده اى
رهاكن!
رها كن خدنگ شعر را
چون شهابى از كمان آذرخش
درپرواز از فراز دیوارها و دگم ها
و كله هاى مهيب خدایان
و امواج گيسوان مهيب شان
چون جنگلى از ماران .


در دور دست
هنگام که بازوی تو با باد می وزد
وازکمان تو نشانی بر جای نیست
شعر تو بر صخره اى خواهد نشست
و كسى ان را خواهد خواند
کسی که می خواهد زندگی کند
کسی كه اندكى امید مى جويد
و بسيارى شجاعت....
اول ژوئیه 2006

شعری برای مردگان فردا

هر شب،
هر نیمه شب
وقتی که ماه« بغداد»بر می آید
و «دجله »می گذرد و نخلها می گریند
در زیر نور ماه
گور کنان، گورهای فردا را حفر می کنند
برای مردگان فردا.


هر شب
هر نیمه شب

وقتی که ماه «بغداد »بر می آید
و «دجله »می گذرد و نخلها می گریند
در زیر نور ماه
فروشندگان کفن، کفن های فردا را متر می کنند.
برای مردگان فردا.


هر شب
هر نیمه شب
وقتی که ماه «بغداد »بر می آید
و «دجله »می گذرد و نخلها می گریند
در زیر نور ماه
غسالان حنوط و کافور و سدر را آماده می کنند
برای مردگان فردا
و دریغا
دریغا! که مردگان فردا بناچار و به آرامی درخوابند
مردان،زنان
و کودکانی که هرگز مردان و زنان نخواهند شد
و دشنه های زنده ی دیکتاتورهای گذشته و حال
چون تیغه های مخالف و همکارقیچی
خونشان را خواهد ریخت،
به آرامی در خوابند مردگان فردا
با چهرهائی منقبض ونفسهائی آرام
شاید در نرمای رویائی
یا کشاکش کابوسی
آمیخته با بوی سدر و کافورو انفجاربمبها
و صدای خفه کلنگها و پاره شدن کفن ها.


هر شب

هر نیمه شب
وقتی که ماه بغداد بر می آید
و دجله می گذرد و نخلها می گریند
در آنسوی جهان
و در آسمان مهیب فراز آسمانخراشها وبرجها
و درآسمان تهی ازخدا ی فراز آسمانخراشها و برجها
با نوای ترومپتها و طبلها و شمارش سکه ها
جاکش ترین ستارگان جهان می رقصند.
سوم ژوئیه 2006

درستايش رسالت

حال كه ماه سبز دوپاره شده
و «بّراق »از معراج باز آمده
و«عصای موسی »به گل
و «کشتی نوح »
به ساحل نشسته است،
حال كه « مسیح» تمام مردگان را برانگيخته !
و شادى! و آزادى! به تساوى تقسيم شده
و «چهارده معصوم »پاک
كار را به پايان
و جهان را به سامان آورده اند! ،
حال که راهبران راهجویان را
مهربانانه به مقصد موعود رسانده اند
و دروغ و خشکسالی به پایان رسیده است،
حال كه هيچكس گرسنه نيست!
هيچكس خسته نيست! ،
حال كه هيچكس زندانى نيست!
هيچكس بر دار نيست!

هيچكس آواره نيست!
هيچكس نمى گريد!
و رودها لبالب آبهاى زلالند
و ابرها در انتظار فرمان بارش
وزمین آبستن گندم
و درختان، متواضع از سنگینی بارمیوه ها،
حال که میزها از «دستور روز »خالی است،
حال که شا خهای هولناک امپریالیزم و ارتجاع را
در موزه ها به تماشا نهاده اند،
حال که اندیشیدن مزاحم جنگیدن نیست
جنگیدن رقیب اندیشیدن
و مشروعیت پولاد
تقدس کاجها و سروها و قلبها را اره نمی کند
حال که شِیر و آهو در کنار هم آب می نوشند
وروباه از زمره صادقان است،
رسول باش و نه امام!.


رسول باش ونه امام
كه امام ، تنها تعمير گر ديوارهاى عتيق فرو ريخته اى است
كه رسولان غبار شده، آن را خشت بر خشت نهاده اند
و رسول!
فرو ريزنده
حصارهاى
تاريك !
و رسول!
معمار جهانى تازه،
كه معماران كهن را به رسميت نمى شناسد،
ونقاشى چربد ست
كه نقشى نوين از خدائى تازه را

بر تاق آسمان وانديشه نقش مى كند،
و رسول
نوحىو ناخدائیست بى پروا
كه بر امواج عظيم بادبان مى گشايد
تا از ديوار توقف و توفان بگذرد
تااقيانوسها ئى وافقهائى نورا كشف كند
و اگر نباشد بيافريند.


رسول باش و نه امام!
رسول باش ونه امام!
كه امام،
تنها ،دژبان سختدل آئین و خدائى است سفت شده و كهن
كه رسولان پيشينش بركشيده اند
و تراشكار نگين عقيق عتيقى كه در زير آن زهر انباشته اند
و بر انگشتر اندیشه و باورهايش نشانده اند،
و رسول شكننده بتهاست
فرو كشنده خداى كهن
و بركشنده خدائى
كه چشمی و نگاهى تازه
و درِیچه ای برای هوائی تازه.


رسول باش و نه امام!
رسول باش ونه امام!
بر دوشهاى خود بالى برویان
كه پرواز كوتاه تو و من
در اين تيغستان مدور تکرار
و در اين آفاق بسته
پیر و خسته مان كرد و نمىدانى.

« ابراهیم»باش
كه بتها ی کهن کاهنان را فرو مى كشد
تا خورشیدی تازه بر فلک برویاند
«موسی »باش
كه خداى كهن را فرو مى كشد
و خداى نوِین را به پرواز در مى آورد،
و «محمد » باش كه «هبل» را فرو مى كشد
و «الله » را بر تاق جهان مى چسباند
تا بر اين روال آنى پديد آيد
كه «آزادی » را بر تاق جهان بنشاند
و خدایان را به سجده او بخواند.


رسول باش و نه امام!
كه امامت تخصِیص تمام قدرت است!
و رسالت تعميم آن
كه هر انسان مى تواند
بی لباده امامتی تاریک بر دوش،
و بی اعلام در گذرگاهها وخروش کرناها
خدائی باشد و خلیفه ای
ورسولى باشد
و به رسالتى بر انگيخته شود و برانگیزاند.

***
نگاه كن!
در زير ماه دوپاره سبز
امام را با لباده ي سياهش
و ديوارهاِیش،
و رسول را با روشنائى هايش
و افقهاى بى مرزش

و لبخندش.

شروع اوت 2002 پایان 26 ژوئیه 2006

چرا پیامبران خاموشند

این همه نزدیک و این همه دور!
موسی در «سینا»
مسیح بر «جلجتا»
و محمد در «حرا».


محیط برزمانها و مکانها!
اگر رعدی بگرید هر سه می شنوند!
اگربرقی بسوزد
هر سه می بینند!
واگر بر زمان بی زمان نامتناهی
[چنانکه شبانان بر گوسپندان]
دستی بسا یند
دستهاشان بر یکدیگر خواهد لغزید
دستهای سه شبان
سه پیامبرو سه فنا ناپذیر!.


این همه نزدیک و این همه دور!
موسی در «سینا»
مسیح بر «جلجتا»
و محمد در «حرا»،

اما چرا وقتی بمب افکنها میگذرند
و ستارگان داوود
در دهان کودکان مسیحی منفجر میشوند
مسیح بر جلجتا سکوت می کند ؟.
چرا وقتی مرگ، بر فراز تپه ها با کلاه گاوچرانان
صفوف چند صد هزار نفری آوارگان را می نگرد
و با لذت
پاکتهای چیپس صهیونیستی اش را باز می کند
و با دندانهایش
دندانهای کودکان مسلمان را می جود و خرد می کند
ومی بلعد و فرو می دهد
و سیگار مارلبوروی آمریکائی اش را دود می کند
محمد در حرا همچنان در انتظار فرود فرشتگان است؟
و چرا موسی
وقتی بمبها چشم زنان و کودکان یهودی را
بر شیشه اتوبوس ذ وب میکنند
لوح «ده فرمان»را به کناری نمی گذارد
و روزنامه نمی خواند
و عصای خود را بر زمین نمی افکند.


ایکاش خدا هوائی بود
برای تنفس،
یا خورشیدی بود بی نام و مشترک
که پرتوهایش
رسولانش بودند
برای تابیدن به درون تاریکی ها
{آنجا که تیغه های قیچی صهیونیزم و ارتجاع
در حال جفتگیری هستند}
وبرای تابیدن بر جماد و نبات و انسان

وبر یهودیان
و مسیحیان
و مسلمانان.
****
این همه نزدیک و این همه دور
موسی در «سینا»
مسیح بر «جلجتا»
محمد در «حرا»
و مرگ بر فراز تپه ها
پاکتهای تازه چِیپس اش را باز می کند
و ما پاکتهای تازه آجیلمان را.......
26 ژوئیه 2006

کتیبه ای بر دیوار تاریک ترین شب

میروید ای رفتگان!ازیادها در بادها
یادهاتان نیز خواهد گشت پاک از یادها

اینک استاده میان موج خون ملتی
در حصار دیوبانان، همچنان شدادها-

کنده ها و نطع ها و دارهاتان گرم کار
تشنه ی گردن تبرهائی که از پولادها

برکشیده قلعه های جورتان سر تا به عرش
بر تر ازقصر ثمود وکاخهای عادها

خیسخورد خون خلق است این بنا اما، اگر
افشرد بر سنگ ظلمت پای در بنیادها

میوزد در هر گذرگاهی به اوج هر صلیب
گیسوان خونچکان رادها، آزادها

گیسوان صدهزاران دخت و پور این وطن
کشتگان تیر در خردادها، مردادها

بشنوید! این غرش خونست اندر کام مرگ
همچو رودی در پی میعاد با میلادها

خون ماه و ماهتاب وخون بلبل خون گل
خون آب و آفتاب و سروها! شمشادها

خون آئین و مروت خون رحم وعاطفت
خون لبخند ومحبت، وای از بیدادها!

خون لیلی خون مجنون خون عشق و زندگی
خون بابک خون آرش، کاوه ها، فرهادها

چیستید ای مردگان گور زاد گور زی
در ره طراری خون برترین فصا دها

تا وزد گند شمایان بر حیات ملتی
اهرمن را با شما اهریمنان امدادها

بشنوید از من حکایت را که: بادی برگذشت
تا به دوران من و ما از زمان مادها

هرکجا او استخوانی یافت از فرعونها
یا که خونی خشک گشته در رگ جلادها


هرکجا او یافت رسمی از توحش یا که جست
درشرارت، مکتبی دارای استعدادها

هرکجا او د ید تصویری پر از گرد و غبار
ازخدایان جهانٍ عصر استبدادها

برگرفت و کرد تخمیر و شما را خلق کرد
بعد از آن بنشاندتان بر مسند بیدادها

تا بماند در دل تاریخ تصویری تمام
مطلق جلادها!بیدادها! شیادها!

گوش دارید ای شریران! گر چه ساز شرق و غرب
تا خموش آرد به نای مردمان فریادها

مینوازد زیر و بم سرمست سوگ مردمان
نغمه ی بی وقفه ی شاد مبارکبادها

گوش دارید ای شریران گر چه در مدح شما
زن بمزدان ایستاده در صف قوادها

گوش دارید ای شریران گر چه شیطان را شما
بوده اید از روز اول برترین استادها

یک نفس خاموش این ملت نیامد، هر نفس
گر چه بر فرقش فرو بارید بس بیدادها

چیست در ژرف سکوت سرد این فریاد سرخ
همچنان موجی که دردریائی از فریادها


چون کلافی کهکشانی روشن از صد آذرخش
چون غریو تندری از نای مردمزادها

میروید ای رفتگان! در بادها از یادها
یادهاتان نیز خواهد گشت پاک از بادها
30اوت 2006

عصر دندانهای سپید!!

عصر دندانهای سپید!
عصر بهترین دندانپزشکان!
عصرتبلیغ بهترین خمیر دندانها
عصروجدانهای تاریک ولک زده
و قلبهای روکش شده از چینی یا متال!
عصر پاکیزه ترین دهانهای گلگون خوشبو
وبویناک ترین بوسه ها وپوسیده ترین کلمات پوک!.


عصر سلامت!
عصر ویتامینها وگیاهخواری،
عصر نگرانی از سکته و سرطان
بی هیچ نگرانی از شیوع سکته روان ها!
و فلج عاطفه ها!
وافزایش کشنده ی چربی پیرامون رگهای احساس
رگهای دیدن
رگهای اندیشیدن و رگهای شناخت!
و اینکه در خیابانها،انبوه پیکرهای سالم
ارواح فلج شده خودرا
در چرخ دستی پیشاپیش خود حمل می کنند

و احساسات رنگباخته
با چوبهای زیر بغل حرکت می کنند.
عصرخشن ترین بمبها و کشتارها
و عصر نرمترین دستمال توالتها
که با آنها می توان عرق شرم را
از پیشانی بیشرمترین فرمانروایان
ولکه های چربی انسانی را از لبهای سیاستمداران
در ضیافتهای سیاسی پاک کرد.


میخندند،
ومی خندیم بی هیچ شادمانی،
بی هیچ صمیمیتی با لبها و گونه هامان.
میخندیم
تنها برای آنکه سپیدی دندانهامان را به رخ بکشیم
و فراموش کنیم
که چیزی در حال پوسیدن است
و فراموش کنیم که کسی گرسنه است
که کسی خسته است
که کسی رنج می کشد
و کسی که شاید خود ما باشد دارد میمیرد،
چه غم انگیز است
در خویش خلاصه شدن
نه چون انسانی که خلاصه ی جهانی است
بل چون جزیره ای
یا ستاره ای درخلاء
بی هیچ اقیانوسی
یا کهکشانی در پیرامون.

*****

دریغا!
که زمین،دیگر، به تمامت عریان و مکشوف است
نه چون معشوقی با پرتگاههائی از برهنگی
و رازهایش
در زیردستها و چشمهای آنکه دوستش می دارد
ومیورزدش! وفرو میکشد و بر می آورد ش
چون خمیری عطرآگین
تا نان عشق بر دیواره تنورشرم وشورو تمنا
نرم نرمک پخته آید،
بل چون جسدی هنوز نیمگرم
در زیر پرتوهای ساطور آسای ساتلیتهای کنج کاو جهانداران
بی هیچ رازی،
وای کاش
کسی ناقوسی را می نواخت
کسی بر طبلی می کوبید
یا در کرنائی می دمید
وخبر از پیدائی سیاره ای یا قاره ای اگرنه،
بشارت کشف جزیره ای را می داد
که بومیانش هنوز حیرت را می شناسند
که بومیانش هنوزخورشید و هوا و آب را می ستایند
و هر ماه در زیر بدر تمام،
و گرداگرد اجاقی که در آن خدا وانسان و طبیعت زبانه میکشند
دستادوش با آوازطبلی و قلبی همگانی می رقصند،
و قلبهاشان روشن از راستی وشادی
و روشن تر از دندانهای ماست!.
ای کاش این چنین بود
تا کشتی هامان را لبالب از شهد و شکوفه می کردیم
تا بادبان ها را بر میکشیدیم
و بادها را می گفتیم تا در بادبانها آواز بخوانند
و ما را به آن جزیره رسانند

تا بومیان ان جزیره را
نه به مدد صلیب و شمشیر
بل به مدد اشک وآغوش و گل
از جزیره کوچکشان به قاره های عظیم خود آوریم
تاقاره های عظیم ما
تا ابد مستعمره جزیره کوچک آنان باشند!
ای کاش.........
اول سپتامبر 2006

در سوگ ولی الله فیض مهدوی

به سوگ مرگ تو ای شیر
ز خامشی تو ای شاهباز پهنه ی شبگیر
- در این کرانه ی بیداد -
مگر که باد بنالد
مگر که ابر بگرید
مگر که برق برخشد
مگر که رعد کشد از جگر به مرثیه فریاد،
مگربرآمده از سایه های بیشه ی مردم
مگر ز زنده ترین شاخ و برگ و ریشه ی مردم
ستاره های درخشان آتشین به در آیند
و از گلوی تو فریادهای شعله ورت را
چو گله ای که بتازد به دامن فلقی سرخ
به چیرگی بسرایند،
به سوگ مرگ تو ای شیر
به خامشی تو ای روشن
ای ترانه ی تنها
به قلب تیره ی شبگیر....
6 سپتامبر 2006

ولی الله(در شهادت ولی الله فیض مهدوی)

از آغاز شب
در انتظار صبح اند
در انتظارشکافتن و شکفتن فلق
و بانگ موذنان
نه تنها مومنان
بل مرتدان و کافران!


از آغاز شب
نگاه کن! نگاه کن ای مرد!
که در تمام شهر
در پشت دریچه ها به انتظار
شمعها و چراغها سوخته اند
و بر فراز بامها مشعلها افروخته اند
و بالاتر از بامها
ستاره ها.


از آغاز این شب
نگاه کن! نگاه کن ای مرد!
ای تنها ! ای غریب! ای شهید! ای مظلوم!
نگاه کن که مادران گیسو گشاده اند
و دختران گیسو بریده اند
و مومنان و مرتدان شهر سر بر شانه و دستاغوش می گریند
و من که شرمناک نخستین مرثیه خویشم
نگاه می کنم

از پس پرده ی اشک،
منتظرانیم!بر بامها و شوارع
هم مسجد تهی است و هم میکده
هم جامها شکسته و هم دلها
و اینک ساقی خراباتیان و ملامتیان است که به گیسوی غبار آلود
اشک از رخسارعابد سوگوار می زداید
و من اینچنین فارغ از فقیه
نهانجان دیار خویش را به تجربتی دیر سال و زلال می شناسم
مسجدش را و میکده اش را
مزدکش را و حلاجش راو ترا نیز
حتی اگر کس اش اینچنین نشنا سد.


در انتظار صبح اند
در انتظار صبحیم!
در انتظارشکافتن و شکفتن فلق
و بانگ موذنان
مطهر و وضو ساخته
نه تنها صالحان و مومنان
بل مرتدان و کافران!.


در انتظار صبح اند
در انتظار صبحیم!
تا ناقوسهای بیکرانش را بنوازد
و موذنان دست بر بنا گوش نهند
و پرده های هوا به لرزه در آید
ونه تنها نام خدا
که در هوائی تازه
کلامی تازه

که نام ترا
بشنویم
نام ترا......
7سپتامبر2006

زمزمه ای بر گور ساعدی

نه با هفت سالگان
و هفتصد سالگان
یا هفتهزار سالگان،
که با تمام زمان
به خواب اندری
و همسفری!،
به خواب اندر
و همسفر با تمام هستی و نیستی،
بی هیچ اندوهی
یا آرزوئی
و آنهمه دغدغه و انتظار
در پشت پیشانی دردناک و چشمان نگرانت
وجدا ازجهان و آدمیانی!
که ابتذال وحقارتشان
و کوتاهی پیشانی ودرازای زبانهای فرسوده ی فرزانگانشان!
بیش از دشنه های زهرناک و درشت ستم
ترا می آزرد و می کشت،
و این چنین تا یاری مان کنی
و از بیشه زار نمناک خاکستر به آفتابمان کشانی
بر هر سطر و هر صفحه
خود را کشتی و بر صلیب کشیدی

تا بدینجا که بر خاک افتادی و آرمیدی،
و دریغا
دریغا که دشمنانت
بیش از دوستانت مقام ترا می شناختند
که این چنین قاطع
کمر به زندان و زنجیر و قتل تو بر بستند!


مزار تو نیست اینجا
اینجا مزار تو نیست !
من این را نمی گویم
که زمین این را به من می گوید
زمین چرخان گمشده در میان کهکشانهای بی نام،
که در زیر این سنگ تاریک
با دسته گلهای غماورش
خاک در گوارشی بیست ساله
هم گوشت ترا مکیده
وهم استخوان ترا مزیده،
و باز نیافته است
نه لبخند ترا
نه آنچه را که از نگاه تو می تراوید
نه ابرهائی را که در جمجمه ات رویا می باریدند
ونه طنین کلام پارسی ترکفام ترا.


مزار تو نیست اینجا
اینجا مزار تو نیست
که در زیر این سنگ تاریک
با دسته گلهای غماورش
زمین، قلب سرد ترا باز یافت

اما نه ضربانهایش را،
دستهای ترا باز یافت
اما نه شعور زنده انگشتانت را،
هرسال در زیر باران پر ملال
به سنت و عادت باز می آئیم
وبر سنگ گور تو بیهوده خطابه می خوانیم
که در زیر این سنگ
و در حفره زیر آن
تهی است این تابوت،
واین گور سرد
تنها نشانگاه مردی مهربان و غمگین است
که می دانست دانستن
سفر به سرزمین ممنوع و ماجرای تنهائی ست
و نوشتن آنچه که دانسته ای
به امضای حکمی منتهی خواهد شد
که نه تنها ابلیس
بل خدا و انسان به اتحاد!بر آن مهر نهاده اند
که نه تنها گاه آدمیان
نوکردن ایمان کهنه را
بل خدایان نیز
طلوع خدائی فرا سوی قد و قامت خود رابر نمی تابند
وتو
سفر کردی و نوشتی و ...

****
به سنگ گور تو نمی نگرم
تا ترا باز جویم
به آسمان می نگرم که روشن است
و به مردمان،
آنانکه اندک اندک خطوط پیشانی شان

از ابروانشان
و از قرنهای غبار آلود فاصله می گیرد
آنانکه پس از این همه گفتار
اندکی سکوت می آموزند
تا ترا بیاموزند...
دوم آذر1385
بیستمین سالگرد درگذشت ساعدی
پرلاشز. پاریس

نومیدی همیشه هم بد نیست!

...و از آنجا که پروردگار آدمیان را امیدوار
وچشم انتظار
ودر زیر بار
بردبار می خواهد
نومیدی را گناهی بزرگ می خواند،
و اما برغم این معیار!
نومیدی همیشه هم بد نیست زیرا:
وقتی دانستی که از این هیمه دودی
و ازآن دیگ، بخار و غلغل و سرودی بر نمیخیزد،
وقتی پس از سالیان سال ستایش تندر
دانستی که رعدی نمی گذرد
و کودکان سالخورده در کوچه بشکه می غلتانند،
وقتی دانستی آنچه می بینی
صفیر سرخ صاعقه
و درخش دیوانه آذرخشی مست نبوده است!
که بازی نورهاست بر آسمان
و در گرو پت پت پیزوری کارخانه برق پیر و از نفس افتاده
و پرطمطراق وپر ادعائی ست

که یادگار عصر حبقوق نبی است و عهد بوق،
وقتی دانستی هر صبح با پشتواره ای
لبالب یکروز از زندگی
باید از پله های چوبی پائین آئی
و هر غروب با نانی و روزنامه ای
در بهای یکروز زندگی،از پله ها فراروی
و پس از ماهی و سالی ویاسالیانی
تابوت کشان خاموش تاریکپوش بر در تقه زنند
تا پس از سالیان مکرر تکرار
برای آخرین بار
زودتر امر خطیر جیش
وکاردقیق تراشیدن ریش را به پایان آورده
ودر را قفل کرده
و کلید را به سرایداریکچشم تحویل دهی،
وقتی این همه، و بسیار چون این همه را دانستی
می توانی پیش از این همه
خود را در جنگلی، بیضه وار بر درختی بیاویزی!
یا از فراز پلی رفیع با سر به پرواز در آوری
یابر ریل قطاری دراز کشی
یا گلوله ای در مغز خود بنشانی
یا پنجره ها را بسته و شیر گاز را بگشائی
و یا... ،
اتفاقی نخواهد افتاد!
حفره ای ایجاد و یا پر نخواهد شد!
که جهان عظیم است وآدمیان بسیار
تنها،تو نخواهی بود
و زمین آنچنان که می چرخید خواهد چرخید اما،
میتوانی درست در برابر آخرین دیوار
ودر چشم اندازبرگها و اسکلتهای خشکیده خرد شده ی پشت سر
دری از درون خود به آنسوی دیوار بگشائی

ودر هنگام خم شدن برای محکم کردن بند کفشها
و تنظیم دوباره کمربند کهنه
وبستن دکمه های بالاپوش قدیمی ات،
به وسعت عظیم امید
وکوچکی کپکهای قهوه ای نومیدی بیاندیشی
و بیاد آوری
و بیاد آورم،
و در هر کجای جهان اگر هنوز انگشتانمان
گرمای پوست تنمان را حس میکند
و به ما می گوید که زنده ایم به یاد آوریم:
که هر نومیدی می تواند تجربه ای و معرفتی باشد
برای سفری و گذری دیگر
که زندگی جز سفری دیگر برای گذری دیگر
حتی در آخرین روز وآخرین سهم ما نیست،
و بیاد آوریم که هر نومیدی می تواند وداعی باشد
با فرسودگی و دروغ و فریب
با پوشالها و نقابها وجهل
با راههائی شایسته شتران و نه آدمیان
که نه ترکستانش و نه کعبه اش
شوری بر نمی انگیزد
وشادییی بر دل نمی ریزد
و بیاد آوریم که هر نومیدی می تواند بشارت نوامیدی باشد
امیدی نو، و راهی نو، که در دو سوی آن
ما ومقصد
سوت زنان سرودی تازه را
به سوی هم سفر می کنیم
و بیاد آوریم که جهان بی پایان
برای چرخش خود
وسعتی فراتراز وزن و حجم خود از خود می طلبد،
وامید همان وسعتی است

که به قلبها و آرمانهای ما امکان می دهد
تا چون جهانی بی پایان سوسو زنان و زنده
به چرخش در آیند...
20 نوامبر 2006

تا خورشید برآید، و ناقوسها...

با دشنه ی
پولاد
تاریکش
در قلبی تهی
تهی از عشق
نومیدی می تواند

مرا
و ترا
بکشد
{با دشنه ی پولاد تاریکش!}
در کوچه ی
فرسوده ی
خسته ی
خاکستر
و در آن بن بست
که خود آن را با فراموشی هایمان
{فراموشی این که:
ما خود تکه ای از جهانیم و همگان
پاره ای از دیروز و امروز و فردا
و تکه ای از خورشید وخدا}
خشت بر خشت نهاده ایم!.

بادشنه ی پولاد تاریکش
باتمام دشنه های پولاد تاریکش!
درتمام کوچه های
تمام شهرهای
تمام این سرزمین اما!
نومیدی نمی تواند، تمام ملتی را بکشد
در نهایت
{درغماور ترین غروب غربت این رامی سرایم}
در نهایت
فرو میریزد بن بست ها را
چون تجسم و تجسد خدائی خشمگین بر خاک
{خدائی مسلح به خواست و آگاه به نیروی خویشتن
خدائی از مه و تردید رها شده و آماده برای
ویران کردن و آفریدن}
ودر نهایت:
در ضربان قلبی مشترک
در آنسوی دیوارهای ویران
جلادان به زانو در خواهند آمد
با دشنه های
فرو ریخته ی
غبار شده
در زیر جاروهای روشن خورشید،
گاهی فکر می کنم
تنها
باید
زمین بچرخد و زمان بگذرد،
تا خلق برآید
تاخورشید برآید و ناقوسها....
2 نوامبر 2006


بدرود دیکتاتور!(در مرگ پینوشه)

عشق را به بازی گرفتی
و آفتاب را
ابرها را به نمک آلودی
آبها را به زهر،
و آینه ها را
به غباراستخوانهای زیباترین زنان،
چون تکه الماسی خونین
با شکوه!،
و درسرود سر نیزه ها و شنلهای سیاه
متولد شدی،
وچون تکه الماسی سیاه بر انگشتری متناقض شیلی
در آوای ناقوسها وزمزمه مقدسین
و تسلیت های طلا و تیغ به خاک میروی
بدرود دیکتاتور!.


تو شبان بودی!
تو شیلی را دوست داشتی!،
باور می کنم که تو شیلی را دوست داشتی
چون دلارا ترین چراگاهی پرغوغا در روز
وچون زیباترین اصطبلی خاموش در شب
در امتداد وبر لبه اقیانوس،
وگواهی می دهم که تو مردم را دوست داشتی!
نه ایستاده و راست قامت،
بل چون گله هائی عریان از مرد وزن وکودک
با زنگوله هائی بر گردن

باباسنهائی مضحک و بر افراشته در آفتاب!
و در حال چرا، در صفوفی مواج و بع بع کنان
که سگان آهنین تیز دندان تو آن را به پیش میرانند،
بدرود دیکتاتور!.


چون بودی تو
می خواستی تمام بودن، تو باشی!
می خواستی تمام هستی تو باشی!
{ در تو به سفر میروم دیکتاتور!
در طول تو و در عرض تو
در درازا و پهنا و ارتفاع و ضخامت زمان و روان }
تو می خواستی که:
تو باشی که هر سپیده دم بر بامها طلوع کنی
تو باشی که در بدر کامل ماه کامل شوی
تو باشی سوسوزنان بر فراز بامها
تو باشی موجهائی که بر سواحل شیلی تن می کوبند
تو باشی رودها و جویبارها
تو باشی صدای ناقوسها
تو باشی آوای پرندگان و سرود گیتارها
تو باشی تمام درفشها و پرچمها و پلاکاردها
تو باشی بر تمام سفره ها
بر تمام دیوارها
بر تمام لبها
در تمام شعرها
در تمام بسترها،
تو باشی تمام مردانی که می گایند*
تو باشی تمام زنانی که بار می گیرند
تو باشی تمام کودکانی که زاده می شوند
و اما توباشی تنها کسی که نمی میرد!

و دریغا که خلوت صادق آبریزگاه مجللت
وصدای شجاع گربه وار باد روده هایت
{ پیش از آنکه گلوله ای در مغزش بنشانی!! }
فنا پذیری ترا به تو یاد آور شد
که تو نیز مانند دیگران می تیزی!
و لاجرم میمیری!
پس بدرود دیکتاتور!!.


در سودای قدرت،
تمام قدرت!
شلاق برخون و چشم مردمان کوفتی
بر بینائی و شنوائی و بویائی شیلی
بر چشائی و توان لمس وحس،
در سودای قدرت،
تمام قدرت!
خود را به تمام رنگها آراستی
وپر رنگ و پر رنگ تر شدی
تا دیگران کمرنگ و کمرنگ تر شوند
و پیرامون تو هیچ نماند جز تو وآنکه به فرمان توست!
می خواستی
تنها نام تو باشی و تنها تصویرتو!
تنها راه توباشی و تنها مقصد تو!
می خواستی
تمام ذهن ها و زبانها تکرار ذهن و زبان تو باشند
تمام نگاهها امتداد نگاه ترا دنبال کنند
تمام چشمها آنچه را تو می بینی ببینند
تمام گوشها آنچه را تو می شنوی بشنوند،
در سودای قدرت،
تمام قدرت

مسلسل چیانت عروسکها و بستنی های کودکان را به رگبار بستند
بمب افکنهایت ساده ترین آرزوها را بمباران کردند
و بادبادکهای رقصان در آسمان را به زیر کشیدند
و در سودای جاودانگی
چون ستونی از خارا
تکیه زده بر پرچمها و ناقوسها
با پوتینهائی براق و سیاه
ایستاده بر تمام جنگلها و کوهها و رودهای شیلی
تکه ای از زمان را به پولاد و سنگ مذاب آلودی
تاحجاران و تراشکاران
نام و نقش ترا بر آن نقش زنند
و حجاران و تراشکاران
نام و نشان ترا بر آن نقش زدند
بدرود دیکتاتور!


در تمام خانه ها
در تمام شب
تصویر جلاد در قابی از استخوانهای شهیدان بیدار بود!
تصویر جلاد در قابی از استخوانهای شهیدان بیدار بود!
تصویر جلاد در قابی از استخوانهای شهیدان بیدار بود!
اماچه آرام بود !
چه آرام وجدان سنگ آسای تو
در زیر صلیب مقدس،
و در پرتو شمع عطر آگینی که در خوابگاه تو می سوخت،
در اعماق سنگها و صخره های قلب تو
تمام شب کشتگان فریاد زدند
و سوگواران گریستند
و تو به آرامش در خواب بودی!،
نه سکوت گیتارها خواب ترا می آشفت

ونه گریه نوزادانی که با زنجیرزاده شدند،
با لبخندی آرام بر لب
ودر کنار شنل و شمشیر خود
بی هیچ ترد یدی به خود
می دانستی که فراتر از بلندی خود قد کشیده ای
وقویتر از انعکاس نام خود منعکس شده ای،
می دانستی که نه شاهان و نه روسای جمهور!
نه دیکتاتورها نه دمکراتها و نه لیبرالها
محکومت می کنند ولی محاکمه ات نخواهند کرد
و لبخند تمسخری خواهی بود آویخته بر ریش جهان! ،
می دانستی که پیش از تو
سالازار و پرون و فرانکو وآیه الله و....
در نهایتِ عمری دراز، با زمزمه های مقدس
وغرش طبلها و شیپورها به سفر رفتند
وجهل معصوم! و ظلم وقیح! و اجبار تلخ! هنوز آنقدر باقی است
که شمع مشترک ظالمان و مظلومان را بر گورهاشان بر افروزد!
و انقلابیون فاتح پیر را به دیدارآنان برد!
بدرود دیکتاتور.


نیروی مردم
دیکتاتوری را به زانو در آورد
و ترا نه!
تو زیستی تا پایان!
تا آخرین دانه خوشه انگور عمر
و با تابوتی مجلل به خاک میروی،
و ما به تلخی می آموزیم
و من در انتهای حقیقت
و از تمامی تاریخ آموخته ام که:
دیکتاتورها اگر فراز آیند

اگر فراز آیند
طباخان چیره غذایشان را خواهند پخت
نعلبندان ماهر اسبشان را نعل خواهند کرد
خیاطان با تجربه شنلهاشان را خواهند دوخت
سربازان مومن از کاخهاشان نگهبانی خواهند کرد
شاعران انها را خواهند سرود و نوازندگان خواهند نواخت
توجیه کنندگان آنان را توجیه خواهند کرد
قاریان آنان را قرائت خواهند کرد
ولاجرم دوالپایان دوال برگردنها سفت کرده
مظلوم و مطمئن و با کامیونها ئی انباشته از امدادها و دلیلها
وبه مدد پرچمها و ناقوسها و کتابهای آسمانی
وجهل مظلوم وظلم تیز هوش
عمری دراز خواهند کرد
پس تمام شمعها را روشن کنیم
و تمام حقیقت رابدانیم،
بدرود دیکتاتور!
10 دسامبر 2006 میلادی

سرودى براى رزمندگان

به سرود شما گوش بسته است
آنكه سكوت كرده است
آنكه به سكوتش واداشته اند
آنكه خنجر بر ترانه اش نشانده اند
آنكه زهر بر زبانش پاشيده اند
آنكه دهان بند سكوت را
بر دهانش ميخ پرچ كرده اند.



به راستى قامت شما
به استوارى شما تكيه كرده
آنكه قامتش را در هم شكسته اند
آنكه را مجبور به خم شدن كرده اند
با كوهى زهر آگين از فقر و سوگ
بر ستون فقراتش.


بر شانه هاى نيرومند شما سر نهاده است
تا بگريد
آنكه خنده اش را دزديده اند
آنكه نانش را ربوده اند
آنكه ناموسش را ربوده اند.


با چشمهاى شما افق را جستجو مى كند
با چشمهاى شما آينده را جستجو مى كند
آنكه جز افقهاى تاريك نديده است
آنكه شمع وچراغش را كشته اند
آنكه ستاره هايش را كشته اند
آنكه فرزندانش را كشته اند
آنكه دستهايش را كشته اند.


بگذاريد هر چه مى خواهند بگويند
اما مباد آنكه
خورشيد برنيايد
وشاعران سكوت كنند
وبدينسان
در هنگامه ي خور و خواب و خيانت و خنجر

تنها وجود شماست
تنها وجود شماست
كه شب و انجماد را ناتمام مى گذارد،
و تنها،عدم شماست كه شب را كامل مى كند
و سلسله جبال هول آور يخ را برمى افرازد
در تمامى اين ميهن.


رفيقان!
خورشيد نيز گاهى پنهان مى شود
در زير ابرهاى تاريك
و دريا گاهى پيش از توفان آرام است،
اما تا خورشيد هست
طلوع محتوم است
و تا دريا هست
توفان خواهد بود
واين را دشمن
بهتر از من!
حس مى كند.


رفيقان!
گوش داريد و بايستيد
اگرچه به دور از دماوند
اما استوار چون دماوند.
تفنگى را كه دستهاى ملت در دستهايتان نهاد
بيگانه از دوشهاى شما برگرفت
و تفنگى را كه بيگانه از دوشهاى شما بر گرفت
دستهاى ملت در دستهايتان خواهد نهاد
و روزى با شما

تا خاكى را كه اشك و خونمان بر آن فرو ريخت
حس كنيم
با پاى برهنه بر آن رژه خواهيم رفت
همسرود با تمامى مردم.
22 دسامبر

شهاب يا آتشفشان

هزار سال؟
ده هزارسال؟
صدهزارسال؟
نه!،
چند صدهزار سال
دايناسورها حاكمان جهان بودند،
تيرانازاروس ركس ولى فقيه
كرگدن پشمدار رئيس جمهور
و ببرخنجر دندان
رياست شوراى نگهبان را بر عهده داشت
وبه فرجام شهابسنگى شعله ور
بر سرگذشت امپراطورى دندان و چنگال
نقطه پايان گذاشت.


سلاطين وحشت و وحش!
امپراطوران چنگال و دندان!
در آرامش كامل ببلعيد و پروار شويد
شهابسنگى در كار نخواهد بود!
با اين همه شما
نه چند صدهزار سال

نه صدهزارسال
نه ده هزار سال و هزار سال
و نه صدسال و..
نخواهيد زيست
زيرا آتشى از زير نعلين هايتان زبانه خواهد كشيد
كه ريشهاى درازتان را به چنگ خواهد گرفت
وعمامه هايتان را دود خواهد كرد،
آتشى! كه خشم تمامى اين ملت است
آتشفشانى! كه سكوت را خواهد شكست
كه دستها را خواهد غراند
كه تفنگها را خواهد غراند
ودندانهايتان را فرو خواهد ريخت
و معده هاى پروارتان را
[لبريز تكه پاره هاى اجساد مظلومان
و سكه هاى طلاى آلوده به خون و نجاست]
خواهد تركاند‍‍‍‍‍
و اسكلتهايتان را به موزه ها خواهد سپرد
احاطه شده
در سكوت
بر چمنى سياه از كژدمهاى خشكيده
وهمسايه
با تيرانازاروس
كرگدن پشمدار!
و ببر خنجر دندان...
21 دسامبر

مرگ صدام پادشاه بابیلون !

چون صخره ای سنگین

سنگین تر از خارا و فلز
به پرواز در میاید جانت
به پرواز در میایی
و «مردوک »می گذرد
و «شمش» می دمد
بر آبهای رودهای کهن
و کاخهای کهن و اسکلتهای زر اندود.


می ایستی در میان آسمان و زمین
زمان ایستاده است
زمان در تمامت خود ایستاده است!
زمان که جاری می پنداشتی اش
و همه چیز سپری شده است و تو نیز...
به چرخش چشمی
و بی حسرتی!
جهان را می نگری
و کهن ترین سرزمین جهان ر
نخلها و رودها را
کشتگانت را
بندیان و زندانیانت را
آنچه را و آنکه را نواختی و ساختی و بر آوردی
و آنچه را و آنکه را فرو کوفتی و ویران کردی
آنچه را روا داشتی وآنچه را روا نداشتی.


به چرخش چشمی میبینی
آنهمه سرود و آنهمه تندیس
آنهمه رقص و شلیک و اشک و سکوت را
آنهمه دیوارها و شعارها را

و آنهمه رنگ را که می خشکند و فرو می ریزند...
درنگی ومحو میشوی و برجای می مانی!.
از پس تو بازهم
و تا چندی خواهندت سرود!
چندی به نفرت و لعنت
وچندی به محبت!
که بی هیچ شک دستان تو به خون کسانی آغشته بود
واما دستان بیگانه ای که ترا کشت
به خون جهانی.....
30 دسامبر2006 میلادی
___________________________
مردوک: خدای بزرگ بابل قدیم
شمش: از خدایان بابل سمبل خورشید

خطابه خاکسپاری صدام، پادشاه بابیلون !

در بازارها شیخان بر دف می کوبند! ،
بر مسند توخوکی خره کشان
بر گیسوان بریده«ایشتاروت» و«تیامات» خفته است!
و گاو چران اجنبی وسگان بومی اش
ملتی در اشک شسته شده را
در خون می چرانند.


درمرگ تو
با آن دیهیم پولادگونت و آن مشت آهنینت!
چه سود از شادی!
با تمامی آن سوگ؟
که نه ترازوئی درکار بود و نه فرشته بسته چشمی

و قاضیا نی که در سپیده دم، بنام خلائق فرمان قتل ترا دادند
در تاریکی شب خسته ازگردن زدن مظلوم ترین مردمان
از کشتارگاهها ی ناشناس باز می آمدند.


به نهایت،
شاید،
«دجله» تر بشوید
و«فرات»تطهیرت کند!
به نهایت
شاید
غبارهای زمان
و شنهای فراموشی!
که با دیهیمی پولادین
و مشتی آهنین
ودلی از خارا
اگر چه نه بر قلبها!
بر نخل و رود و کوهساروآدمیان
وعلفزارها وگاو میشان وپرندگان فرمان راندی،
نخل و رود و کوهسار و آدمیان
و علفزارها وگاومیشان و پرندگانی که فراتر از هر شهریاری
شهریاران جاودانه ی زندگی و شعرند!
اما شعر باید شجاع و عادل باشد،
وچه سود از شادی
چه سود از شادی!
که با تمامی آن سوگها
و آن دیهیم پولادگون و مشت آهنین
نه با قضاوت آزادی
نه به داوری مردمان بر دار شدی
و نه به زخم شاخهای تیز و تاریک «نر گاو آسمانی» بابل

که «انکیدو» را به دیار مرگ کشاند
و «گیلگامش» را به سوگ نشاند،
بل ترارهزنان و گاو چرانان بر نطع کشاندند
راهزنانی که پیش از شکستن گردن تو
گردن عراق را شکستند
و بدینسان دشنه ای ازآهک و وهن را
برگرده ی عراق و عرب نشاندند .


ای کاش در مرگ تو دختران بابیلون
از باغهای سرزمین خود گل بر گیسو می آویختند
ای کاش طبالان بومی در مرگ توبه شادی بر طبلها می کوبیدند
و در سرناها و کرناها می دمیدند
و ظهور شهریاری!فرمانروائی عادل را نوید می دادند
اما دریغ که درکوچه های بغداد
اجساد تازه براسکلتهای شکسته فرو می افتد
اما دریغ که گلهای پلاستیکی را بر درب خانه ها می آویزند
ودر آسمان عراق نه بادکنکهای رنگین کودکان عراقی
که کاپوتهای بادکرده و آلوده سربازان فرا می روند.
****
در بازارها شیخان بر دف می کوبند!
بر مسند توخوکی خره کشان
بر گیسوی بریده «ایشتاروت» و« تیامات » خفته است!
و گاو چران اجنبی وسگان بومی اش
ملتی در اشک شسته شده را
در خون می چرانند.
31 دسامبر 2006 میلادی



____________________________________

* ایشتاروت و تیامات: نام دو تن از زن – خدایان کهن بابلی و سومری
*انکیدو و گیل گامش دو تن از شخصیتهای کهن ترین کتیبه های سومری و از پادشاهان اسطوره ای عراق کهن.
* نره گاو آسمانی: از شخصیتهای داستان گیلگامش

چهار هزار چریک!(1)

گوش کنید رفقا!
چهار هزار چریکند
در محاصره چهل هزار خنجر!.


نمی گویم
و نمی دانم
در این شب سفت شده
خورشیدها یند؟
یا ستاره ها؟
فانوسها یند؟
یا شمعهائی در گذرگاه توفان؟


نمی گویم
و نمی دانم
ققنوسند؟
یا سمندر؟
یا کرم شبتاب؟
که در این شب سفت شده
تنها یک نقطه را روشن می کند

اما میدانم
اما این را میدانم رفقا!
اگر خاموش شوند!
اگر خاموش شوند!
اگر خاموش شوند!
تنها ما می مانیم و ظلمت
و مشتی حرف
در این شب سفت شده
در این شب سفت شده
در این شب سفت شده.


گوش کنید رفقا!
پس از چهل سال!
چهار هزار چریک اند
در محاصره چهل هزار خنجر
گوش کنید رفقا!....
چهار اکتبر 2006 میلادی

چهار هزار چریک!(2)

میشود
تمام ابرها را جارو نکرد
و تمام اختلافات را نیز،
میشود اعلام کرد!
می شودرویاروی رسولان و کتابهای آسمانی ایستاد:
که نه ما گوسفندانیم و نه خدا شبان!
که خدا آفتابی است تابنده بر همگان!
یکسان

و بی هیچ نبی و ولی!
تا بتابد و بنوازد
تا خود را در پرتوهای خویش در تمام جهان تماشا کند،
و می توانیم بگوئیم
چون نخستین انسان نخستین پیامبر بود!
ما نیز می توانیم رسول و خدابان خویش باشیم!.


می توان با رسا ترین فریاد
این همه ،
و فراتر از این همه را اعلام کرد
اگر بر خویشتن استوار ایستاده باشیم
اگر نگران تنهائی و انزوای خویش نباشیم
اگر انسانی باشیم بدان قواره که
جهان در او می زید و تنفس می کند
و خدا در اوچشم می گشا ید و پلک می زند،
اگر نگران نان و آب و آبرو
و سقف و بستروهمبستر خویش
و نکوهش و ستایش آن و این
و اخم و لبخند این و آن نباشیم،
و اگر باور داشته باشیم
که دربرابر کوهستانهای اندیشه
عظیم ترین کوههای زمین جز تپه هائی کوتاه قامت نیستند
و ما نیز می توانیم بر این کوهستانها
چون رسولی یا پیامبری فرا رویم
و الواح زندگی خود را بر قله ها باز جوئیم.


می توان فرا رفت و فاصله گرفت!
می توات انکار کرد و عصیان کرد و سرپیچید!

می توان فراتر از آسمانهای مرسوم آسمانی وخدائی یافت
و فراتر از مناره ها وموذنان و اذانها اذانی دیگر سر کرد!
اما می توان با تمام ابرها واختلافها به یاد آورد
اینان!
اینان که با هستی شان همگونیم ویا نا همگونیم
اینان همانانند که نخستین ستاره ها را در شب ترکاندند
و کلام مقدس آزادی را بر پیشانی تاریک استبداد کوبیدند
و خونشان بر فلق فرو ریخت
تا سپیده بر آید.


می توان به یاد آورد
اینان همان سپیده معصوم آغازند
همان سپیده بکر نخستین
و تکه ای از نخستین سپیده دمی که بر فراز جهان بر آمد.
اینان همان سه تن اند و همان سی تن،
اینان همان حنیف اند وهمان سعید و بدیع
درصبح چهارم خرداد،
اینان همان قامت خرد شده و دوباره بهم آمده احمدند
ومعصومیت گل سرخ خون افشان .
اینان همانانند که پیکرهاشان نیرومند تر از شلاقهابود
که شهامتشان نیرومند تر از مرگ بود
و شرافتشان شرمگین اندوه ملتشان،
اینان همانانند که برخاستند
هنگامی که دیگران نشسته بودند
فریاد بر آوردند
هنگامی که دیگران خاموش بودند،
و مردند
تا دیگران بتوانند زندگی کنند،
برخیزیم و بشکافیم گورهایشان را!

برخیزید و بشکافیم گورهاشان را در سراسر این سر زمین
در اعماق گورهای گمنام
هنوز از زخمهاشان خون می ریزد
دهانهای خرد شده شان بوی سیا نور می دهد
کبودی شلاقها بر ساقهایشان پیداست
و مشتهاشان گره شده
و قامتهایشان استوار است.


بر خیزیم و بشکافیم گورها شان را.
و بر فراز هر گور و هر جسد
شجاعانه سرود بخوانیم
که می شود تمام ابرها را جارو نکرد
و تمام اختلافات را
اما بخوانیم که:
اینان همانانند که از عمق سر زمین ما روئیده اند
از درخت و سنگ و شعر
از خورشید و ابر و بارانهای سرزمین ما
ازکوهساران و رودها و جویبارهایش
از جنگلها و کشتزارهایش
از غوغای شهرها و بازارهایش.
اینان همانانند
که از عمق سرزمین ما روئیده اند
ازتمامت تاریکی ها و روشنائی هایش
از استخوانها و گیسوان
و آرزوهای خاک شده پدران و مادران و نیاکان ما
از گنبدها و سقاخانه ها و بازارچه ها
از ضرب مرشد و زنگ زورخانه ها
از لهجه ها و بوی چادرها
اززرفترین ژرفاژرف این سرزمین

ازهستی و نیستی اش
از ناتوانیها و توانائی هایش
فشرده شده و تقطیر شده
و بخوانیم و پیش آز اواز برکشیدن بدانیم که:
اینان اصا لت این سرزمین اند
اینان!
این رزم آوران!
و روبروی دشمنان و خائنان
بخوانیم که:
اینان همانانند که چهل سال جنگیده اند،
اینان همانانند که با نامشان
بازوان ما به بالهامان بدل شد
و به پرواز در آمدیم
تا افقهائی دیگر را باز بینیم و باز جوئیم،
و اینان همانانند
که بر فراز بسترهای خفتگان وخستگان راهها
با اینهمه زنجیر بر بالهایشان
با این همه زنجیر بر بالهایشان
با این همه زنجیر بر بالهایشان
هنوز در پروازند و سرود می خوانند
هنوز در پروازند وسرود می خوانند
هنوز در پروازند وسرود می خوانند
به سوی سپیده و صبح.


گوش کنید رفقا!
تنهاعکسهاشان را در قابها گرامی مداریم
تنهاترانه هاشان را بر سر میز صبحانه نشنویم!
تنها از خاطراتمان با آنها مگوئیم
واختلافاتمان را فراموش نکنیم

وتمام ابرها را جارو نکنیم اما،
گوش کنید رفقا
پس از چهل سال!
چهار هزار چریک اند
در محاصره چهل هزار خنجر
گوش کنید رفقا......
ششم اکتبر 2006


نیایش نهانی مرتدان

بتاب ای خداوند!
عریان بر جهان
تاجهان
بر تو بتابد
عریان.


بتاب ای خداوند!
بتاب بر رسولان
و کتابهای کهن
وآنانکه خود را رسولان تو می دانند!
بتاب بر ناقوسها و مناره ها و کرناها
بتاب بر دستارها و جامه های رسولا نت
بتاب براعماق دهلیزها و واژه های شعله ور
بتاب برخاکسترها و الماسها
بتاب بر دروغ و حقیقت
بتاب بر قلبهای ما
بر قلبهای تمام ما و نه برگزیدگان!

بتاب تا بر تو بتابند
و حقیقت را بی هیچ حائل نظاره کنیم
بی هیچ حائل حتی حائل برگزیدگان
ونظاره کنیم
یکسانی ونا یکسانی تابش را
نور را در برابر نور
و یا....
که آنانکه
بی نهایت ترا در نهایت خود محصور کردند
زمان را کشتند
خود را یافتند
ترا گم کردند
و ما را گمراه
و آنانکه
نهایت خود را دربی نهایت تو محصور کردند
زمان را باز آفریدند
خود را گم کردند
ترا یافتند
و ما را در راه.


بتاب ای خداوند!
بتاب تا همه چیز با تو بتابد
در تو بتابد
وتاریکی کلمات محو شود
و رسولان خاموش شوند
و صدای تو را بشنویم
و چشمان ما باز گردد
و کتاب جهان گشوده شود
و آدمیان نه کتابهای کهن
که کوهها را تلاوت کنند
ودشتها و دریاها را
وستارگان و صحراها را
و زمین وزمان را
و آسمانها را
و کهکشانها را.


بتا ب ای خداوند!
بتاب که از این همه نهایت و نقمت
خسته ایم
ودلخسته
و شکسته
بتاب تا جهان وبی نهایت کتاب تو
ونو شدن در پی نو شدن پیامبر تو باشد
بتاب تا وجود را تلاوت کنیم
بتاب
تا ترا
تلاوت کنیم!
تا یکدیگر را تلاوت کنیم
ویگانه شویم


بتاب ای خداوند بر چار سوی جهان
بتاب
و بنگر!
که تشنگانند مردمانت!
پس در کوزه هاشان چشمه ساری بجوشان
که گرسنگانند مردمانت
پس در سفره هاشان گندمزاری برویان

که عریانان اند مردمانت به جسم
و فرو پیچیدگان و فرو پوشیدگانند در جان،
پس بپوشان و عریانشان کن
که سوگوارانند مردمانت
پس سورشان باش ولبخندی بر لبهاشان برقصان
که تنهایانند مردمانت
پس بتاب ای خداوند
تا بتابیم و تنها نباشیم
بتاب
ای خداوند.......
9 اکتبر 2006

لذیذ تر از گوشت کتف آهوان...!

نه آهوان بر مرغزاران چریده
نه تذروهای بر دامنه ها پریده
نه بره گان شیر مست جوان بر سیخ کشیده،
نه کبکان کوهساران تندر وخورشید
نه مرغابیان تالاب های ماه وسایه
و نه جوجه گکان دست پرورد،
که بر خوان خائنان آستانبوسان فقیهان
گواراترین، کباب چریک است! که:
دندانهاشان را میرخشاند!
آب بزاق از پوزه هاشان می چکاند!
گلوگاهشان ر ابه کشش می کشاند!
ومعده هاشان را به گوارش می رقصاند !.


لذیذ تر از گوشت کتف آهوان است!

گوشت
کتف
چریک
خسته و مجروح!،
[کتفی که بند کولبار سنگین، و تفنگ
چهل سال آن رافرسوده است،]
ولطیف تر ازگرده ی کبکان کوهی ست در ذائقه ی خائنان
پشتهای خونین از شلاقهای شاه و شیخ،
وعضلات ساقهای هزاران فرسنگ
هزاران فرسنگ! در راهها ی رنج درنگ نکرده،
و بدین طعم است برآتش شعله ور بارگاه فقیه
و در زیر دندانهای خائنان!
پاهای فرسوده در پوتین ها
و دستهائی که قبضه تفنگها را فشرد ند
تا گلوی مردم فشرده نشود
تا گلوی میهن فشرده نشود
تاگلوی آزادی فشرده نشود.


رفیقان!
سخن ازتفاوت رنگها وآهنگها نیست!
سخن از طول راه نیست!
سخن از چند و چون مقصد نیست
سخن ازخستگان وماندگان
و به راهی دیگر رفتگان نیست
[و حاشا و دریغا!
اگرخطا کنیم واین همه را به توجیه و بلاهتی دلکش
با خائنان بر خوان فقیهان نشستگان در هم آمیزیم]
سخن ازسهو و خطا نیست!
سخن از اشتباه نیست،

که گورستانهای جهان
لبریز کسانی است که دیگر اشتباه نمی کنند
ودیگر نیازی به پوزش خواستن ندارند
زیرا سالها و قرنهاست که مرده اند! ،
ومن اعتراف می کنم که خطا می کنم
زیرا که زنده ام! ،
و از خطای خود پوزش می طلبم
زیرا که زنده ام! ،
و خطای خود را تصحیح می کنم و فرا می روم
زیرا که نمی خواهم که بمیرم،
سخن از این همه نیست!
که از این همه و فراتر از این همه،
می توان در آنسوی مرزهای بیمار و بیرنگ اطلاق
وسعت یافت و رفیع شد،
می توان در پرتو آتش دردی مشترک
از آرمان و انسان و یزدان به تفاوت و تخالف
سخنها گفت
و چون سپیده دم فراز آید
یکدیگر را چون برادری یا رفیقی در آغوش کشید
و نگران بازگشت یکدیگر!
با سلاحی یا سرودی
به میدان دشمنی مشترک شتافت
که خدا و انسان و طبیعت را در سرزمین ما
به عفونت و چرک در نشانده است! ،
سخن از اینها نیست
که سخن از خائنانی است
و سخن از نظاره خائنانی است که در دهانشان
لذیذ تر از
گوشت کتف آهوان است
گوشت

کتف
چریک
مجروح....

هفده اکتبر 2006

می خواهم انقلاب شوی ای سرزمین من

می خواهم انقلاب شوی ای سر زمین من
می خواهم دوباره
آواز خیابانها ورقص رهگذران وارتعاش پلها را
می خواهم دوباره
برخاستن ملتی رابرای ملتی
خروشیدن ملتی را برای ملتی
جنگیدن ملتی را برای ملتی
نو شدن وزیباشدن ملتی کهن ریشه را
که زشتیها وکهنگی ها رابه زانو در می آورد
واعجازخلقی را که خدای خود می شود
تا برزمین خود آفتاب و آسمان خود را بنا کند
می خواهم انقلاب شوی ای سرزمین من
حتی اگردر نخستین روزآزادی
جسدی بیجان باشم در میان کشتگان بی نام
یا سنگ گور من
نخستین سنگی باشد
که برای بنای نخستین خانه محرومان
از جا کنده می شود.
30اکتبر2006



معجزه و شعرهای عاشقانه!

من به معجزه باور ندارم
ومی دانم که شعرهای عاشقانه از بین نمیروند!
ومیدانم که ظاهرا معجزه و شعر عاشقانه بی ارتباطند! اما میدانم:
وقتی که تمام زندانهایتان را پر کردید
وقتی که در هر چهارراه دارها در زیربار جسدها خم شدند
وقتی که بیش از آنقدر که باید بکشید کشتید!
وقتی که تمام دستبندها بر دستها
تمام پابندها بر پاها
و تمام دهن بندهایتان بر دهنها سفت شدند
وقتی هر کوچه تنفروشی آشنا داشته باشد
و در هر خانه کسی خود را کشته باشد
وقتی امید نومید شد!و گرسنگی گرسنه!
وقتی که خائنان تمام خیانتها
ومزدوران تمام مزدوریهایشان را انجام دادند
وبا نشانهای افتخار بر سینه !به سن بازنشستگی رسیدند
وقتی که تروریسم پوست آزادیخواهان را از کاه انباشت
و آذین سالنهای مجلل کاخهای خود کرد
و قتی که بزک حماقت در آینه ها و باورها کامل شد
و ابلهان از بلاهت خود خسته شدند
و خداوند پالان مجلل مذهب را از پشت خود به زمین انداخت
و نفسی به آزادی بر آورد
و ما موفق شدیم که شجاع باشیم و احمق نباشیم
وپس از قرنها
نه هر گند وگه منبت کاری شده و توجیه شده وارائه شده
بلکه خدا را با تمام وسعت و زیبائی اش ستایش کنیم!
وقتی که تمام زد و بندها انجام گرفت

وقتی که تمام شاهان و شیخان
و روسای جمهورمشروع و معروف
بر فرازجسد آخرین نوزاد مرده سرزمین ما
به سلامتی بیضه های یکدیگر
ودر جمجمه های شهیدان مردم جام بر جام کوفتند!
وقتی شب به نهایت سفتی خود رسید
وقتی ستارگان تمام جارو شدند
وماه بر سینه آسمان میخ پرچ شد
و نگاهبانان
بر فراز برجهای کاخها و زندانها و گورستانها
شیپور آرامش را نواختند و چشمهایتان را بر هم نهادید!
در آن هنگام است
که در باغها
شیره درختان از ساقه ها خود را بالاخواهند کشید
پرنده ای خواهد خواند
و سرودی همگانی به اجباری بی شکست
این سرزمین را توفان خواهد کرد
وبی هیچ معجزه ای!بی هیچ معجزه ای،
وقتی استخوانهاتان شعله می کشد و می سوزد
آتش انقلاب را خواهید چشید
و خواهید دانست
شعرهای عاشقانه از بین نمی روند
تنها دگرگون می شوند!
حرفی به پولاد!
کلمه ای به آتش!
وکلامی به رگبارسلاح مردی یا زنی که
درب اتاق خوابتان را باز می کند
و اگر چه برای شما دیگر شنیدن آن دیر است
اعلام می کند
انقلاب شده است! ،

در گوشه این خیابان دور دست شب زده
من خسته و شکسته به معجزه باور ندارم
ومی دانم که شعرهای عاشقانه از بین نمیروند!
ومیدانم که ظاهرا معجزه و شعر عاشقانه بی ارتباطند! اما...
31 اکتبر6 200


هفت شاه وهفتاد رئیس جمهور!

هفت شاه!
هفتاد رئیس جمهور!!
وهفتصد وزیر! !!!
اخمهایشان را د رهم کشیدند!
وراسیسم را محکوم کردند


هفتهزار تلویزیون!
هفتصدهزار رادیو!!
و هفت میلیون روزنامه!!!
گفتند و نوشتند و نشان دادند
و در مقابل یک دشنام! ساده موضع گرفتند!
و می گویند و می نویسند و نشان می دهند
وازشرافت هنرمند زیبای هندی دفاع می کنند!
اما خاموشند
خاموشتر از خاموشی
یا تنها زمزمه گر
که در زیر ضربه خونین بمبها و پوتینها
کودکان و زنان و مردان عراقی
هر روز صد نفر

ترکیده اند در سال گذشته چون بادکنک
و می ترکند در سال آینده چون بادکنک
اما خاموشند
و یا تنها زمزمه گر
هفت شاه!
هفتادرئیس جمهور!!
و هفتصد وزیر!!
هفتهزار تلویزیون!
هفتصد هزار رادیو!!
و هفت میلیون روزنامه!!!
***
در جهانی که برای شفای کرگدن بیمار باغ وحش استکهلم
صندوق تعاونی می گذارند
و در کلیساها شمع روشن می کنند
اما گرسنگان افریقائی
به دور از نگاه انسان و خدا
تاپاله شتر می خورند
و در جهانی که برای قتل یک خرس در کوههای آلپ
و یتیم شدن بچه خرسها!
ده هزار نفر تظاهرات می کنند
اما برای کشتار دهها هزار نفری رواندا
ونابودی هزاران کودک
خیابانها خاموش می ماند
شاید
باید
در مقابل آینه ای بایستیم
واز درازای گوشهایمان مطمئن شویم!
شاید
باید
خط کش کوچکی برداریم

وفارغ از این همه سطح سرگیجه آور بی پایان!!
عمق اندک خود را اندازه بگیریم
وشاید
باید
چشمایمان را ببندیم
وتنها ببوئیم
رادیوها
تلویزیون ها
و روزنامه ها را
وبوی لجن را
و بوی خون را
و بوی فریب را
و بوی.....
19 ژانویه 2007

در بدرقه ابه پیر

چراغی در خم کوچه ی تاریک
واجاقی درگذرگاه زمستان و فقر
چراغی که پرتوهایش اعتما د
اجاقی که گرمای قلبی انسانی را می پراکند
وتک ستاره ای در هفت آسمان
برای بینوایان
که اگر چه خاموش شد
خاطره اش گرانبها ترین گنج زمین است.


چه بسیار می آیند و میروند

می آئیم و میرویم!
بی آنکه شایسته درنگی در برابر خویش باشیم
شایسته درنگی و در جستجوی معنائی
و بی آنکه شایسته آن باشیم
تا تنها یکبار به احترام زیبائی دل خویش
کلاه از سر برداریم!
و تو آنی که می توان در برابرتو بارها درنگ کرد
و در تماشای زیبائی محبت کلاه از سر برداشت.


از مذهب روئیدی
فراتر از مذهب!
تا مسیح در اشکهای خویش ترا بشوید
مسلمانان به زمزم
و هندوان در گنگ.


مرگ اگر چه دیر
شتابزده ترا در آغوش کشید
ومجال نداد
تا در آخرین دم
کلاه و ردا و عصای فرسوده خود را
به فقیران بخشی
وبی هیچ ثروتی
در آغوش جهان پنهان شوی.


چه سرد وتاریکند بر تابوت تو
گلها وصلیبها و نشانهای افتخار
و چه گرم و روشن!

قطره اشکی
که از پلکهای تنها ترین کودک زمین
هنوز
برپلکهای تو میدرخشد.
22 ژانو یه2006


در سوگ پرویز یاحقی

ترا به خاک میسپارند
ومجال ان نیست تا بر مزار توکلاه ازسر برگیریم
وبه نوای تمام ویلنهای جهان
که در سوگ انگشتان خاموش تو می گریند
گوش سپاریم.


ترا به خاک می سپارند!
ترا که نه،
تن ات را به خاک میسپارند
تنی که سازت را به آواز می آورد،
و جانت در پرواز است
جانی که تنت را به طرب می آورد
تا سازت را به ترنم آوری
و جانهای ما را که با صدای ساز تو
درتن های خسته امان
شوری هنوز ممنوع را تجربه می کردند.


در پرواز بودی

ودر پروازی
در تاریکی ها و روشنائی های این میهن
در خاک و ستاره هایش
در دهلیزها و رازهایش
ودر میکده و مسجدش
که آنچنان به لطافت
خشک سیمی و خشک چوبی را
جان می بخشیدی
که به جادوی آن هیچ دری بسته نمی توانست ماند
و هیچ ممنوعیتی را یارای پایداری نبود
و اینچنین ساز تو
{شاید بی آنکه چندان خود بدین اندیشیده باشی!}
در میهنی که هنوز به حکم آسمان
فرزندان خاک را بر نطع می نشانند
{و هنوز گاه فرزانگانش
درمان درد و گشودن قفل را
نه در کلید ها که در جام چل کلید می جویند
و باور ندارند که در هر سپیده دم خداوند
در تمامیت جهان خود را نیز
به طلوعی تازه می زایاند}
فاصله میان آدمی و بوزینه را افزود
به یاری انسانیت تراش ناخورده و خام آمد
تا به سهم خود پرداخته و پخته اش کند
و زیبائی ظرافت وکرامت آدمی را
نه در آینه ها یا اوراق عتیق!
که در نغمه ها و نواها به تماشای جانها آورد.


در این سرزمین
و در این جهان

مرگ چندان چیز تازه ای نیست!
و دیریست که در برابر آن
کسی درنگ نمیکند و نمی اندیشد
در برابر مرگ سنگین تو
در برابر سکوت انگشتان
و درنگ ساز تو اما
درنگ می کنیم و می اندیشیم
و از تمام دور دستانی که در آن پراکنده ایم
به احترام آنچه که در فضا و خاک این سرزمین پراکندی
کلاه از سر بر می گیریم
و به نوای سوگوار تمام ویلنهای جهان
گوش می سپاریم.
چهارم فوریه 2007 میلادی

گو فراز آید بهاران

نوبهار آمد!
گل به بار آمد!
باز می گویند چون سال گذشته
بلبل عاشق زرنگ و بوی گلها بیقرار آمد!.
در بهاری نو
می توان چون کودکان
با سکه ای شادی نمود و سبز شد آری
میتوان در این جسد باران
میتوان در امتدادهرچه گورستان زبعد هر چه گورستان
می توان درقحط نان در رونق دین قحط ایمان
قحط شادی قحط آزادی وآبادی
در عبور این سموم خشک در باران بی پایان اشک اما
چون بزرگان!

باد در غبغب فکنده خنده ای آویخت بر لبها
خویش را شاید که با بلغور وقوراقورافیون دعائی
خویش را شاید که با افسون مرموز خدا یا نا خدائی
خویش را شاید که با سینی ز سنجد
یا که یک سینی زسنجد
غرق الطاف خدا دانست باری
و به عادت مرتکب شد!
باز هم در بهمنی بورانی از سوگ وعزا تبریک دیگر،
من ولی شکر خدا منت پذیر سرنوشت و سرگذشت خویش
نی زخیل کودکان و نی بزرگان
{در میان این و آن اما
هیچ بن هیچ ابن هیچستان
اندرین صحرا اگر نه دشت لوچستان و پوچستان
گاهگاهی رشک پیچستان!}
من ولی دیگر ملول از هرچه سنت های سائیده
اگر که هیچکس را خوش نیاید
با شما می گویم ای یاران:
گو رود فصل زمستان
گو فراز آید بهاران
گو که یخها آب گردد
تا بجوشد زیر و بالا لاله زاران
گو دود آهوی کوهی در میان دشت
یا بقول حضرت نیما: زند در آبها ماهی معلق!
یا که با تعبیر حافظ: بادگردد مشک افشان
و از این مایه هزاران صد هزاران،
لیک تا این دیو این طاعون
لیک تا این کهنکی
این گندناک ننگ اعصار و قرون
برمسند و تخت است و بخت مردمان دربند و زندان
فاش می گویم

ببخشیدم رفیقان!
در نظرگاه من از آن بهمن خنجر به پشت دور دستان
هر بهارانی شهادتگاه نوروز است،
و بر این ره
در شهادتگاه نوروزی دگر با خود می اندیشم:
یک بهاران ملتی
چونان سپاه تیره پوش سوگوار تلخ تندر وار بومسلم
شعله بر کف کولبار تجربت بر دوش
جامه ی سوگ سیاه نو بهاران شهید خویشتن راگر به بر می کرد
زین زمستانها سفر می کرد.

****
اندک اندک شب به پایان میرسد
نوروز می آید
نرم نرمک مید مد خورشید بر سرتاسر ایران
میرود شب
روز می آید
چشمهای بسته را آنسوترک از پلکهایم می گشایم
بر فراز چوبه داری میان گرگ و میش صبح
بلبلی

در سوگ گل
در باد میخواند
ریسمان دار
شرمناک از خاطرات خویش
در نسیم صبح نوروز است لرزان....
نوروز 1386خورشیدی



هفت ساعت!

صبح نوروز است،
در میان خانه ویرانه ام در دوردستانی که دور از من
مادرم باز آمده از راههای دور
از جهان ناشنا سی که بوددروازه ی آن گور.


مادرم!
سالها بعد از وفاتش آمده
تا سفره ی نوروزی خود را بیاراید
خانه را جارو زده چونان گذشته
شسته حوض کاشی سبز قدیمی را
فرش را انداخته اندر کنار حوض
کرده قلیان پدر را چاق با تنباکوی مرغوب حککان
دانه پاشیده برای قمریان زیر درخت توت
چادرش را چون همیشه تا زده
افکنده روی شاخه ی انجیرک فرتوت
سفره را آراسته اما به ترتیب عجیبی
نیست بر خوان سکه و سیر و سماق و سبزی و سرکه
نیز سیبی
جای هر سین ساعتی بنهاده بر خوان
دوخته بر صفحه ی هر هفت ساعت هر دو چشمان را
گوشها را بسته بر هر تیک تاکی در گذرگاه زمان
غرق در اندیشه ای و آرزوئی روشن و تاریک
زیر لب با خویش می گوید:
که زمان جاریست
و به پایان می رسد این جابران را روزگاران.

صبح نوروز است می بینم
غیر آن ساعت که بر برج بلند شهر «برج مارکار یزد»
دور دستی از زمان را پیشتر زانکه فراز آید
با نگاه خویش می بیند و می پاید
در میان صدهزاران بیشماران خانه در ایران
برسر هر خوان
در کنار زندگان و مردگان
در کنار مادران باز گشته زآنسوی آفاق گورستان
هفت ساعت
در گذرگاه زمان
آواز خوانان....
نوروز 1386 خورشیدی

مرگ ماندانا
(در بدرقه دکتر ماندانا علیجان وتسلیتی و ادای احترامی برای خانم سوسن علیجانی)

زیباتر از آن باور بودی
که به آن باور داشتی
و معصوم تر از معصومیت بی پناه
واز قمریان خاموش
که غروب از بالهاشان
بر تاکهای پیر باغ کهن می تراوید
و نگاهشان معمائی بی پایان
که به خاموشی سرودن می آموخت
پس خاموشوار بر این دریا بسرائیم.



ماندانا!
ناخدا خموش است
ملاحان در اشک سرود می خوانند
سنج ها و طبلها به عادت میگریند
پرچمها به سنت نیمه افراشته اند
قاریان غافلوار! صدا در صدا افکنده اند
و پیکر تو در آبهای ابدیت ناپیداست
{که می آئیم
و هیاهائی!
و می رویم
و همین !}
من اما به زمزمه باد در بادبانها گوش بسته ام
به زمزمه تو که می وزی رهاتر از باد
تا بی هیچ زمزمه ای بشنوانیمان که:
زادروز آدمیان عروج سورمند خاک است تا آدمی
تا در این چرخه چه بگذرد!
وزاد روز فرشتگان بر خاک
هبوط سوگمند آسمانست است ازفرا دستها به فرودست
و لاجرم مرگشان که پروازشان
عروج است و آزادی
و تو
{چندان نمی شناختمت که احساست می کردم}
فرشته ای بودی
ماندانا
فرشته ای که جوان افتاد
فرشته ای که خاک حسرت در آغوش کشیدنش را
داغ بر دل ماند
وخدا با تمام آسمانهایش در آغوشش کشید.


ماندانا!
با تمام تلخی
و بیزار از تمام خدایان و فرشتگان بفرموده و بعادت
و بیزار از تمام خدایان و فرشتگان پرده های نقالان و -- رمالان
در نگاه تو با خدا و فرشته باوری و الفتی دارم
رشک نقالان و خدایان و فرشتگان!.


ماندانا!
ترا در پیرامون خویش حس می کنیم.
فرود آمدی
تا ما را خاموشوار بیاموزی
وفرا رفتی
تا خاطره چشمان معصومت را بر قلبهامان بیاویزیم
و فارغ از مکاتیب بی تراش و جان خراش آسمانی
محملی برای باور آسمان داشته باشیم
تا گاهی به آسمان بنگریم
تا گاهی صدای بالهای فرشتگان را بشنویم
وخدا را......
6آوریل 2007


ترانه ماندانا

آهنگ(در بیداد همایون) واجرا:دکتر حمید رضا طاهرزاده
به یاد ماندانا که به مدد محبت روانش به بامدادهای پاکیزه ونورهای زندگی بخش و هواهای تازه پیوست.


رفتی و شد خامش چراغ خانه ما
ویرانه شد بی روی تو کاشانه ما
افسانه بودی در محبت در زمانه
رفتی تو و افسانه شد افسانه ما
مامانده بی آرام تو در گرمی اشک
یارب تو و آرامش جانانه ما
***
زره آمدی همچو خورشیدی تا شرر افکنی به فردای دیگر
کنون میروی همچو خورشیدی تا سحر افکنی به دنیای دیگر
تو میروی که تا شود ترانه بر لبان سرود
تو رفته ای که تا شوی ترانه خوان موج و رود
زما ترا در این سفر درود دردو درود درود
***
تو آن اوجی که می جوئی به هر لحظه منزل تو در آذرخشان
تو آن موجی که می پوئی زآرام ساحل به سودای توفان
توآن شمعی که روشن شد ز نور و ز شورش خموش شبستان
تو آن بانگی که افکندی سرودی به شادی در این ماتمستان
تو میروی که تا شود ترانه بر لبان سرود
تو رفته ای که تا شوی ترانه خوان موج و رود
زما ترا در این سفر درود دردو درود درود
***
تو میروی تو میروی که سر کنی ترانه ای ز آشنائی
تو میروی تو رفته ای به همره طلایه های روشنائی
تو میروی تو رفته ای که پر کشی به سر زمین داستانها
تو میروی که سرکشی چو ماه نو ز قله ها ز بیکرانها
تو میروی که تا شود ترانه بر لبان سرود
تو رفته ای که تا شوی ترانه خوان موج و رود
زما ترا در این سفر درود دردو درود درود
درود درود درود درود درود درود درود درود...
10 آوریل 2007

آینه ها

بر دیوارهای اتاقهای روشن
یا در کنج راهروهای غروبزده
در میان قابهای قهوه ای کنده کاری شده
یا بر کاشی های آبی و عریان حمامها
در کنار آخرین پله زیرزمین ها
همسایه با کتابهای به خواب رفته
وکفشهای از یاد رفته غمگین
و روزنامه های نمناک
چه بسیارند آینه ها!.


چه بسیارند آینه ها
مات و درخشان!
آینه هائی که ما را به توقف وادارمی کنند
آینه هائی چون برکه ای از جادو و زمان
آینه هائی برای دیدن
آینه هائی برای اندیشیدن
آینه هائی برای دست سائیدن بر خاطره ها
برای بوئیدن وگاهی برای گریستن
آینه هائی خاموش و راز دار!
آینه هائی سخنگو و راستگو
آینه هائی که ما در آن جوانی خود را تماشا کردِیم
دندانهای سپید و گیسوان سیاه
وانقباض عضلات نیرومند بی مرگمان را
چون کلافهائی از پولاد مواج و گرم
و زردی گندمزارها را

درعریانی معشوق دور دوست
آینه هائی برای باز نگریستن نخستین زن
و نخستین مرد
برای نگریستن بهشتی بی مار
بی خدا
و بی شیطان
آینه هائی که در آنها
پدران ما دور از ما
پس از سالها سالخوردگی خود را پذیرفتند
ویرانی شانه های سرما زده خود را
و پس از آبیاری گلدانهای شمعدانی
کلاه خود را برمیخ آویختند و دراز کشیدند و مردند
آینه هائی که در آنها فرزندان ما طلوع خود را می نگرند
و ما غروب خویش را می نگریم
و کلاه خویش را از سر بر می داریم.


چه بسیارند آینه ها
آینه هائی با چشم اندازهای چشمه ها وگورستانها
آینه هائی با افقهائی از ستاره و ظلمت
آینه هائی با چمدانهائی از رازهای نهان
و قفلهای ناپیدا
آینه هائی که در آن دختران کوچک گیسوان بافته خود
و زنان جدال پوست عطر آگین خود را با زمان تماشا کرده اند
آینه هائی برای میزان کردن کراوات!
آینه هائی برای تنظیم خطوط پیشانی ابروها چشمها
آینه هائی برای رگلاژ سبیلها لب ها و لبخندها
پیش از آنکه به سالنهای شلوغ وارد شویم
و دروغ بگوئیم و بشنویم!
آینه هائی برای تنظیم شانه ها وشکمها

برای تنظیم باسن ها و پستانها
برای آنکه به شکل خواست دیگران درآئیم
و خود را پنهان کنیم!
آینه هائی که خود را در ما تماشا می کنند
آینه هائی که زمان در آنها ایستاده است
آینه هائی که زمان در آنها می گذرد
آینه هائی که نیمه شبها نورهای سبز از آنها می تراود
و پریان در اعماقشان می رقصند
آینه هائی برای ارواح و مردگان بی خطر
آینه هائی بی انتها تر از ناشناس ترین دشتها
و آینه هائی عمیق تر از ژرف ترین دریاها
آینه هائی برای اشراق و طلوع معرفتی نهان
آینه هائی با هزاران بخور دان
آینه هائی که تمام کتابخانه های جهان را در ما مشام ما می پراکنند
آینه هائی به تعداد مردگان و زندگان
آینه هائی که گذشته در آنها تلنبار شده است
اما آینده را در آن می بینیم
آینه هائی که در آن گور کنان
زمین را در کنار گهواره ما حفر می کنند
وما از پستان مادرمان سیر می خوریم
آینه هائی برای ستارگان
آینه هائی برای این که بدانیم مخلوقیم و مرکب
پس فنا شونده و گسست پذیر
آینه هائی که کفر در آنها می درخشد
چون صاعقه ای خروشان
و ایمان در آن می گذرد
چون چراغی در اعماق شب
آینه هائی شکسته از خشم
شکسته از یاس

و شکسته از سختی دیوارها.


در آنسوی تمام این آینه ها
در اعماق ما
در گمشده ی بسته ترین قفلی بی کلید
آینه ای هست
که با ما زاده می شود
با ما می درخشد و می بالد
و باما می شکند و غبار می شود
در آنجاست که هرشب
در اعماق خلوتی که جز ما را بدان راه نیست
خود را باز می یابیم
و خود را می نگریم
و خود را می شناسیم....
15می 2007


لالائی

بخواب دخترم
ماه می تابد
نسیم می وزد
زمان می گذرد
ستاره سوسو می زند
و در سر زمین تو

آخوندها هستند.


بخواب دخترم
ماه می تابد
نسیم می وزد
زمان می گذرد
ستاره سوسو می زند
و در سر زمین تو
آخوندها نیستند.


بخواب دخترم
بخواب ماهم
بخواب نسیمم
بخواب زمانم
بخواب ستاره ام
بخواب سرزمینم
بخواب هستی ام.


ماه می تابد
نسیم می وزد
زمان می گذرد
ستاره سوسو می زند...
بیست و دوم می 2006

ساقی

از چه میپرسی
چرا گیجم

چرا ویجم
چرا اینگونه حیرانم،
ریخت جامی از نگاه چشم مستش را
زچشمانش
به چشمانم،
هم از اینرو
{گرچه در این غربت بی پیر و این شبگیر}
مست می رقصد در این پیرانه سر
در زیر ماه وهمناک پیر
هم نگاهم
هم دلم
هم دور دل
چون صوفیان هو حق کنان جانم
وندرین حال خوش سرمستی و هستی
غیراین هستی و سرمستی
دگر چیزی نمی بینم نمی دانم
از چه می پرسی
چرا گیجم
چرا ویجم
چرا اینگونه حیرانم......
15 ژوئن 2007 میلادی


کندوی عسل

کس نمی داند به غیر از من
چرا امشب
قلب من
دستان من

لبهای من
شیرین شیرین است،
وه! که کندوی عسل بود آن تن تاریک
و در آغوشش کشیدم غافل از گرمای دستانم-
- لهیب بازوانم
آب شد ناگاه!
ریخت از لبهای من بر قلب من جانم،
کس نمی داند به غیر از من چرا امشب
قلب من
دستان من
لبهای من
شیرین شیرین است
کس نمی داند......
15 ژوئن 2007 میلادی

چشم زیبای تو دیدم روزه چشمم شکست
غزلی از گذشته ها و برای حسن ختام

چون شبی سنگین به روی سینه ام آوار بود
خرمن زلف تو و دستان من در کار بود
چون شکمپایان زاهد بر سر خوان سحر
از اذان هر موذن گوش من بیزار بود
خوانی از جان و تنت افکنده بودی بهر من
کاند ر آن از باغ جنت میوه ها بسیار بود
لیک من را بهر حفظ الصحه زین خوان کرم
کار با ظرفی ز نوش و نار دست افشار بود
چون موذن نغمه الله و اکبر در کشید
گفتمت زین پیشتر من را به این اقرار بود
در کویری اینچنین باچون توپردیسی زگل
کبریای حضرت حق را که در انکار بود؟
صبح شد از هم جدا گشتیم اما هر زمان
چشم من اندر پی ات در کوچه و بازار بود
چشم من در هر فرو پیچیده در چادر همی
درپی دیدار آن چشمان پر اسرار بود
عاقبت اندر خم ساباط خلوت وقت ظهر
زیرآن درگاه :آنجا کاولین دیدار بود
چشم زیبای تو دیدم روزه چشمم شکست
کاش از لعلت وفا را امشبی افطار بود
14 آبان ماه سال1349 شمسی. خور