
پرواز شبانه
اسماعیل وفا یغمائی
دوازده اکتبر دو هزار و هشت
کسی نمیداند
که چگونه پرواز می کنم
هر شب
در زیر ستارگان
فراتر از مرزها و راهبندها
از اینسوی جهان تا آنسوی جهان
در میان باد و ماه و اشک
تا شعرهایم را ببارم و بگریم
بر آبها و خاکها وشنریزه های
بستر رودهای خشک
تا بجویم در تنهاترین کوچه شهری تاریک
کسی را که با کلماتی ایرانی آواز می خواند
تا دست بسایم بر آسمان و ستارگان
و گوش کنم صدای بادهائی را
که به زبان پارسی یا کردی یا ترکی و یا... آواز می خوانند
و تنفس کنم هوائی را که مرا پرورد
و مردمانی را که مرا پروردند
تا بگویم از پس اینهمه سال
دوست میدارم این سر زمین را
و کسی نمیداند
که چگونه پرواز می کنم
هر سپیده دم
از انسوی جهان
تا اینسوی جهان
تا سرزمینی که سر زمین من نیست
تا همچنان هوای غربت را تنفس کنم
و بگویم دوست دارم از پی این همه سال
میهن دور دستم را
کسی نمیداند
که چگونه پرواز خواهم کرد
حتی پس از مرگ
هر شب در زیر ستارگان
فراتر از مرزها و راهبندها
که چگونه پرواز می کنم
هر شب
در زیر ستارگان
فراتر از مرزها و راهبندها
از اینسوی جهان تا آنسوی جهان
در میان باد و ماه و اشک
تا شعرهایم را ببارم و بگریم
بر آبها و خاکها وشنریزه های
بستر رودهای خشک
تا بجویم در تنهاترین کوچه شهری تاریک
کسی را که با کلماتی ایرانی آواز می خواند
تا دست بسایم بر آسمان و ستارگان
و گوش کنم صدای بادهائی را
که به زبان پارسی یا کردی یا ترکی و یا... آواز می خوانند
و تنفس کنم هوائی را که مرا پرورد
و مردمانی را که مرا پروردند
تا بگویم از پس اینهمه سال
دوست میدارم این سر زمین را
و کسی نمیداند
که چگونه پرواز می کنم
هر سپیده دم
از انسوی جهان
تا اینسوی جهان
تا سرزمینی که سر زمین من نیست
تا همچنان هوای غربت را تنفس کنم
و بگویم دوست دارم از پی این همه سال
میهن دور دستم را
کسی نمیداند
که چگونه پرواز خواهم کرد
حتی پس از مرگ
هر شب در زیر ستارگان
فراتر از مرزها و راهبندها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر