
با فقیه،و با فقیه
اسماعیل وفا یغمائی
به خار بیابان که می نگریستم
به سایه های خاموش بر شنزارهای خاموش
معنائی می یافتم و خدائی
فارغ از هیاهای مومنان وحکم مکاتیب سالخورده.
اسماعیل وفا یغمائی
به خار بیابان که می نگریستم
به سایه های خاموش بر شنزارهای خاموش
معنائی می یافتم و خدائی
فارغ از هیاهای مومنان وحکم مکاتیب سالخورده.
در زیر نور ماه
بر بام بلند
چون پلک می بستم و میگشودم
شب معنائی داشت و خدائی
و بدینسان رویش برگکی بر شاخه انار پیر
و درنگ پرنده ای که می آمد و میخواند و میرفت
چه کرده اید
چه کرده اید
چه کرده اید
که رویت گلزارهاتان
تنها بر شدت غثیان می افزاید
خورشید تان
جز سیمای دوزخ را پر رنگ نمی کند
و نام خدایتان جز بر بیزاری دامن نمیزند
چه کرده اید
با تقدس خار بیابان
و سایه های مقدس خاموش
چه کرده اید
با ماه مقدس بام بلند
با ارتفاع آسمان و خدا
با تقدس شب
با قداست برگک کوچک
با پرنده ای که می آمد و میخواند و میرفت
و مرا با طنین وحی برجای مانده خود مبهوت بر جا می نهاد
چه کرده اید
با تقدس شب
با قداست برگک کوچک
با پرنده ای که می آمد و میخواند و میرفت
و مرا با طنین وحی برجای مانده خود مبهوت بر جا می نهاد
چه کرده اید
چهارم اوت دوهزار و هشت میلادی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر