چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶

متن شعر بهار بزرگ



بهار بزرگ
اسماعیل وفا یغمائی

غبار بشوی، زچهره، خود بهار رسید
بهار وزید، بهار شکفت، بهار دمید
زقله ی کوه، ز سینه ی دشت، ز دامن کشت
ز هر چه که سرخ، زهرچه که زرد، زهرچه سپید
زمهر و زمه، از آن خم ره، زقوس قزح
که پل زده است، به خانه ی، ابر زگیسوی بید
زخنده ی گل، زخنده ی،تو زگریه ی من
که از سر مهر، به چهره ی تو، به هدیه چکید
زبرگ گلی، که بر سر باد، زکوچه گذشت
وزآنکه دمی، به شاخه نشست، سرود و پرید
شکفت جهان! غریبه ممان، زروح بهار
اگر چه ترا، هزار امید، شکست و خمید
که شادی وغم، به هستی ما، به یکدگرند
و در پی هم، روند و شوند، نهان و پدید
غریبه ممان! اگرچه ترا، از آنچه گذشت
به هر نفسی، هزار دریغ، به سینه خزید
-از آنکه جهان، شکفته ولی، به خانه تو
که گشته سرا، به اهرمنی، شریر و پلید
نه دانه فشاند، کسی به زمین، به سال کهن
نه دانه شکفت، نه حاصل آن، کسی دروید
نه کارگری، به کارگهی، به کار ستاد
نه هیچ کجا، زضربه ی پتک، جرقه جهید
غریبه ممان! که می گذرد زهر چه حصار
بهار و کنون، تو زنده بدار، بهار امید
غریبه ممان! اگر چه ترا، ز باد خزان
شکسته به رخ، تبسم و اشک، به چهره دوید
مگر که ترا، نمانده به یاد، به بهمن سرد
چگونه بهار! جرقه زد و زبانه کشید
غریبه ممان! اگرچه ترا، ز سرخی گل
به خاطره ها، شراره فتد، ز هر که شهید
غریبه ممان! اگر چه دگر ز جور خزان
ز دست شده ست، شمار گلی که ناشکفید
که آ نکه شکست، که آنکه فسرد، نمرد نمرد
به قفل بزرگ، که سد رهست، شده ست کلید
و در سحری، نه دیر و نه دور، طنین فکنند
به کوه و به دشت، به شهر و به کوه، دهند نوید
که قفل بزرگ، شکسته شد و طلسم شکست
خجسته بهار! بهار بزرگ! زراه رسید
ز راه رسید زراه رسید....
دیماه هزار سیصد و شصت وسه
فرانسه،والدواز، پونتواز،روستای ابلیج
حاشیه راه میان دهکده ابلیج و کوقمه ان ویکسین

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

سرود آتش مقدس باستانی

سرود آتش مقدس باستانی
شعر وآهنگ اسماعیل وفا یغمایی
برافروز ای آتش باستانی
بده گرمیی سردی زندگانی
برافراز اینک اهورا سرودی
ز مهر و ز مزدک ز زرتشت ومانی
برافروز ای آتش سرکش ،
در این میهن شاد و شنگ و خوش
بسوزان آئین اهریمن، مر این ضحاکان مردمکش
کزین دین دیوان به پیدا و پنهان در ایران نماند
به هر دل به هر جان مگر آتش مهر فروزان نماند
*****
تو آن آتشی، که بی خامشی
زعهد جم و کی، فروزان و سوزان،ز صد دشت وصد درگذر کرده ای
تو آن آتشی، که بی خامشی
ز رطل وخم می، خروشان و جوشان زساغر به ساغر سفر کرده ای
برافراز وبرافروز و برافروزان
بسوزان زبنیان سیاهی ، ستمکارگی، سفلگی را
به هرجازبنیان بسوزان
تو سالوس وسوگ سیهکاری وسوز زسرما
برافروز ای آتش باستانی
بده گرمیی سردی زندگانی
برافراز اینک اهورا سرودی
ز مهر و ز مزدک ز زرتشت ومانی

تابلوهای بهاری شماره دوم. اسماعیل وفا یغمایی




تابلوهای بهاری و نوروزی
شماره دوم
مجموعه ای ازشعرها و غزلهای بهاری
اسماعیل وفا یغمایی
غزلهاو شعرها و ترانه سرودهای بهاری و نوروزی که تا به امروز سروده ام ، از سال 1358 تا به امروز و در کشاکش ایامی که شادی و بهار و نوروز در سرزمین ما در تهاجم سوگ و ارتجاع بوده است بیش از صد قطعه است که شماری از این آثار را در مقدم نوروزی که در راه است تقدیم خوانندگان گرامی میکنم باشد که اندکی بر لطف و صفای نوروز و بهاربیفزاید.ا
اسماعیل وفا یغمایی.

اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش
تابلوهای بهاری.اسماعیل وفا . شماره یک

تابلوی ششم
بهار آمد و در دشت دور لاله شکفت
بهار آمد و در دشت دور لاله شكفت
به دست جام مي و باده در پياله شكفت
به هفت شكر سپاس اي خدا كه سردي دي
برفت و باز شرار مي دو ساله شكفت
بهار آمد و زد بوسه بر لبان شبان
شبان خسته به ني لب نهاد و لاله شكفت
من آن نواي ني‌ام اي وطن كه هستي من
به آب و خاك تو در دور استحاله شكفت
گهي نسيم شد و از دريچه اي بگذشت
گهي چو خون كبوتر به برگ لاله شكفت
گهي چو صبح تلالو به آن رخان بخشيد
گهي سياهي شب شد در آن كلاله شكفت
هنوز آن شب نوروزت اي وطن از ياد
نرفته است كه مه در ميان هاله شكفت
شبي كه ابر بهارت ز رعد گل باريد
شبي كه پونه وحشي ميان ژاله شكفت
هنوز در پي آنم مگو محالست اين
بسا محال كه ديديم لامحاله شكفت
به يمن باد بهاري «وفا» ترانه تو
به گل نشست و چو گل اندرين رساله شكفت
تابلوی هفتم

دریای صبح موج زد و آفتاب شد
درياي صبح موج زد وآفتاب شد
برشاخه ها سكوت زمستان سراب شد
بوئ بنفشه بال زد اندرهواي خاك
بال پرنده شسته به اشك سحاب شد
آن‌آبشار خفته به يخ بركبودكوه
گيسوگشود وخانه‌ي چنگ و رباب شد
باچشم گل گشودزمين پلك بسته را
بگشاي چشم بسته جهان آفتاب شد
دردفترغزل فكن آتش زرازگل
آميزه باغزل همه عالم كتاب شد
گمگشته دردقايق حيرت نگاه شو
كزلطف اين حقيقت،دل نكته ياب شد
ويرانه شو ميان گل و مل كه دربهار
آبادآن كسي كه سراسرخراب شد
آمدبهار و زاهدمسكين به حيرت است
از گل كه پيش چشم جهان بي حجاب شد
هشدار اي فقيه عليرغم حكم تو
آيد بهار وآمد و باز انقلاب شد
بادبهار آمد و توفان گلفشان
آيد ترانه خوان كه زمان حساب شد
اي خوش حكايت من و آوارگي وفا
زآن غم چه غم كه شيب رسيد و شباب شد
روز ازل ميان معماي هست و نيست
تقدير ما حكايت باد و شهاب شد
ساقي به تاق ابروي رندان و رهروان
ما را بريز باده كه گاه شراب شد
تابلوی هشتم
آنک سحر در اینه ها آفتاب زد

آنك سحر!درآينه ها آفتاب زد
بانگ خروس پر زفلق راه خواب زد
درباغ پير برگ گل نوجوان شوخ
عريان شد و به زمزمه‌ي جوي اب زد
چيزي شگفت و زنده شكفت آه گوئيا
برق سراب در دل جام شراب زد
خنديد نوبهار
خنديد نوبهار درآينده برجهان
شد ترمه گذشته نهان در مه زمان
در راه بيكران زمان بازكاروان
مي بگذرد به شادي وانده جرس زنان
با زنگ كاروان كه زند زير و بم بگو
با خاطرات تيره كه؛بدرود مردگان!
بوسيدني‌ست گل
بوسيدني‌ست گل رخ چونان گلش ببوس
نوشيدني‌ست جام بنوشان و خوش بنوش
آنگه به شعر رند جهانسوز شهر عشق
با اين دعا به حضرت حق در طلب بكوش
«يارب به وقت گل گنه بنده عفو كن
عذرم پذير و جرم به ذيل كرم بپوش»
يك بوسه اي بهار
يك بوسه اي بهار كنون بررخان تو
تا بشكفد لبان من اندر لبان تو
يك بوسه اي بهار كه از بوسه ات شود
هر واژه ام به معجزه اي گلفشان تو
يك بوسه اي بهار كه تا جاودان شوم
يكسر مگر مسافر جان نهان تو
تابلوی نهم
شهر من باز به گل بشکفی و روح بهار
شهر من! باز به گل بشكفي و روح بهار
چنگ خواهد زد سرمست پس از اين شب تار
گل من! باز از اين خاك برآئي هرچند
خاك من باشد درباد وزان همچو غبار
خاك من! پاك شوي باز تو در گريه شوق
زين همه اشك و شوي شاد و زشبنم سرشار
وه كه در گريه خود غرقه شوم در لبخند
گرچه دارم به جگرآتش وبرمژگان خار
و به چشمان تو سوگند كه از سرمستي
پاي از ره نشناسم من و در از ديوار
چو بيادآورم اي يار كه مي‌رخشد مست
به سحرگاهي گمگشته دراين شهر و ديار
شهر در بوسه وبوسه به لب و لب در تب
كوچه در هلهله و شادي وگل بر ديوار
شهر من! ديشب از خواجه‌ي شيرازي تو
كه به دامان تو رخشيد چو دري شهوار
به تفأل ز تو پرسيدم واز عالم عشق
اين چنين گفت مرا راز و عيان كرد اسرار
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه‌ي گل
نخوت باد دي آخر شده و رونق خار
تابلوی دهم
تشنه برگ گل و شبنمم ای باد بهار
تشنه برگ گل و شبنمم اي باد بهار
جامي از برگ گل و شبنمم از لطف بيار
كاشكي خانه من درنگه بلبل بود
تا بديدم كه به گل خوانده كدامين اسرار
كاين چنين در نفس صبحگهان از سر شوق
فكند در نفس صبحگهان شور و شرار
به ميان دوعدم عشق چه رازي دارد
كه ببرده‌ست زمرغان چمن صبر و قرار
ما كه در خاك نشيني به ره عشق گره
نگشوديم مگر عاقبت از گرد و غبار
اصل با وصل چو در چرخ نباشد اخر
رفت معشوق و بجا ماند دل عاشق و زار
دست تقدير چو در پرده رازست وفا
نيست پيدا كه چه تصوير بر آرد پرگار

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

در دفاع از حرمت کلمه رفیق و دو شعر اسماعیل وفا



در دفاع از حرمت کلمه رفیق
یاداشت مرا در باره درج شعرم در «سایت ایران دیدبان» دیده اید. زبده مزدوران فعال در «ایران دیدبان» و «خادمان ناب و بی غل و غش» دستگاه جنایت و سرکوب و وقاحت ملایان حاکم بر ایران با نوشتن مطلبی و با آلودن کلمه «رفیق» مرا مورد خطاب قرار داده نواخته اند. مرا به طور شخصی پاسخی نیست. پاسخ شخصی من فارغ از داوریهای این و آن چنانکه گفته و نوشته ام مانند هر کس دیگر واقعیت زندگی وکار و روزگار قلمی و عملی من است در مبارزه با دو دیکتاتوری شاه و شیخ، تا روزگاری که دفتر زندگی بسته شود و به تمامت قابل بررسی باشد،اما در رابطه با کلمه «رفیق: وکاتالیزور قراردادن این کلمه میان من و مشتی جلاد که سراپایشان در راستای جنایتی سی ساله علیه ملت شریف ایران به خون آلوده است باید خطاب به آنان بگویم زهی وقاحت و بیشرمی! و به گمانم به قول احمد شاملو :قبح از قباحت رخت بر بسته است . من در باره علاقمندان به شما کلمه «رفیق» را بکار نمی برم اما نزدیکان شما آنانند که دو سال قبل در شعر «دو شغل شریف ما خائنان » آنان را ستودم!!. شمایان اگر وقاحت را در درگاه فقیه نیاموخته بودید میدانستید که « حرمت نان و نمک مردم» که جای خود دارد، «یاد و خاطره نزدیک به پانصد رفیق مبارز و مجاهد» ، رفقای دوران زندان و دبستان و دبیرستان و دانشگاه، و کوهها و صحراها و سفرها ، که یا در خیابانها به گلوله شما جلادان بسته شدند یا بر دارهای شما پلیدان کشیده شدند ، یا بر تخت شکنجه و شلاق شما «تعزیر گران و تقتیلگران» جانباختند جای خود دارد، ولی تنها سنگینی پیکر سرد کوچکترین برادرم که در نظرگاه و در برابر پدر و مادرم بر دار کشیده شد و در خیابانهای مشهد توسط«رفیقان» شما برخاک کشیده شد و طی این بیست و هفت سال بر شانه های من و با من است کافی است که علیرغم هر اختلاف نظری و عملی با دیگران که نه پنهان می کنم و نه باید پنهان کرد، تا پایان عمر در صف چند میلیونی خونخواهان، و سوگواران و داغداران میهن خود باقی بمانم و وقاحت بیش از حد شما در پیش چشمانتان پرده آویخته است . بیش از این را به دو شعر وا میگذارم.
اسماعیل وفا یغمایی
هفت مارس 2008
عکسها.
مجاهد خلق علی امیر کبیر یغمائی
تولد هزار و سیصد و چهل و یک .سراوان
شهادت. هفت تیرماه هزار و سیصد و شصت و یک مشهد
________________________________________________________
انگار در این سرزمین
اسماعیل وفا یغمائی

انکار نمی کنم و خاموش نمیشوم:ا
دهان چون به گلایه باز کنی
غریو گله ی گرگان و خرناسه و خره ی خوکان غوغا میکند
به ستایش تو!ا
به ستایش« رفیق !!شاعر ایرانی!!»ا
تا خاموش شوی و خاموش بمانی
یا سکوت کنی و ساکن بمانی
وگلایه ات را در گلو گره بزنی
یا فریادی رساتر بر آوری
اما به قاعده وروال آنان! و به معیار بارگاه فقیه
وهماهنگ با ضرباهنگ کشش و سا یش ساطورهای سلاخان
بر کاردها و کاردک های خونچکان
تا تیزتر شوند
تاچالاکتر بر گرده ی ملت بنشینند و بدرند
انگار در این سرزمین خورشید
خورشید که بینائی «شعر» و «شاعران ایرانی» است
خورشید که همیشه درزیر پلکهای شعر بیدارست
بر ظلمات خونزده نمی تابد ونمی نالد و نمی گرید!ا
انگار نه تابیده است و نه نگریسته
و نه نالیده است و نه گریسته
با آن همه شعاعها و شعرها و چکامه خیس از اشک
بردارها و دردها
بر زنجیرها و ضجه ها و زخمها
انگار در این سرزمین متاسفانه باید به تداوم توضیح داد!ا
انگار در این سر زمین
فقیهان از تلواره اجساد مردمان منبر و مسند نساخته اند
انگار در فنجان داغ چای شان
آخرین چشم از حدقه در آمده نمی نگردشان
انگاربوی خوش! دستان بریده شده بر میز ضیافتخانه بارگاه ولایت
در میان قاب بزرگ چینی
درمیان قطعات لیمو و شاخه های نعنا و ریحان
اشتهای پیره فقیهان میهمان را تیز نمی کند
انگار چرم نرم نعلینشان
از پوست آخرین نوزادان به ظلم و ظلمت مرده نیست
انگار عصاهای زیبایشان در مسیری سی ساله
تق تق کنان و کوبان بر سنگفرش سپید جمجمه ها
از استخوان ساق بالا بلندترین شهیدان این ملت
و رشته تسبیحشان
ازرشته های موی آخرین زنان بر دار آویخته نیست
انگار در این سیاهی سترگ سی ساله هیچ اتفاقی نیفتاده
واین همه خیانت و جنایت
افسانه
بود،و افسانه است ،و افسانه خواهد بود
و انگار در این سی سال
که حکیم طوس شاهنامه را بپایان برد و من روزگار را
من ! «شاعر ایرانی» چون «فرخی سیستانی»ا
تا کاخی فراهم آورم
و کنیزکان جوان نارپستان و غلامکان زرین کمر
و اسبان و استران و الاغان سیمین لگام
به ستایش گله های خنگهای خروشان و یال افشان
در داغگاه « امیر ابوالمظفر » والی چغانیان مشغول بوده ام
ونه سرایش زخمهای فروزان و داغهای سوزان ملت ایران
که دیریست سراسر این خاک
داغگاه ملت است و داغدارآزادی و سوگوارعدالت



دو سنگ آسیاست که می چرخند
دو سنگ آسیا ست که می چرخند
دو سنگ آسیای تاریک و روشن
سیاه و سرخ و سنگین وسهمگین
دو سنگ آسیای مخالف
که نه دست آسیابان پیر روستا
که رود خون وتوفان تاریخ میچرخانندشان
دو سنگ آسیا نه برای سائیدن گندم
و آراستن نانی بر خوانی
که برای سائیدن یکدیگر
که در ریزش غبار- سنگها و سیلابه های بخار آلود خون و اشک
آن یک بناچار وبه ذات و این یک به اراده
آن یک بر مسند ظلم بیداد و این یک منادیگر مظلوم مدعی داد
غرش کنان می چرخند و می سایند و سائیده می شوند
تا کار بپایان رسد
و آن یک این را و یا این یک آن را درشکند
و سرود فاتح برخیزد
و گفته میشود و می گویند و میگوئی:
وای بر آنکه خطر سفرو گذر
از میان دو آسیا سنگی چنین را بر خود هموار کند.ا



دریغا
وفادار با مردم و میهن
کار من سفر است و نه سکون
از پس این همه سفر و سفر
چرا از سفر هراسان باشم.
که سعدی از «راه بامیان و مسیر حرامیان» گذر کرد
تا گلستان را به ارمغان آورد
و من اگر نه گلستانی شاید خارستانی را به ارمغان آورم
و از آن اگر نه تاج گلی شاید تاج خاری بر سر خویش
من اما سفر خواهم کرد
از میان دو آسیا سنگ
حاصل شاید غباری باشد از دانه گندمی سفر کرده
و یا حکایتی بیادگار بر دیوار
ازرهگذری گذر کرده

دریغا
که من خود آسیا سنگم
سنگی یک از این دو
در سفر از میانه خویش و دشمن
پیش از خاموش شدن،ا
تا چون شمعی که در آینه شعله خویش را می نگرد
خویشتن را بنگرم!
خود را و تاریکی پیرامونم را
تا بر خویش و تو
تا بر روان و نهان خویش وتو دستی بسایم
تا خویشتن را و تو را بهتربشناسم
تا خویشتن را و ترا روشنتر بشناسم.
تا بدانم که کیستم
هفتمم مارس دو هزار و هشت

دو شغل شريف! ما خائنان
رفیقان حقیقی ایران دیدبان
اسماعیل وفا یغمایی

دو شغل داريم ما
دو شغل شريف! داريم ما خائنان.
الكاسب حبيب الله!
از صبح زود تا نيمروز
در آرايشگاه كار مى كنيم،
ريش خامنه اى را فر مى زنيم
سبيل رفسنجانى را مى تابانيم
زير ابروى احمدى نژاد را بر مى داريم
به بيضتين مصباح يزدى پولك مى چسبانيم
و زنگوله هاى خوش صدا آويزان مى كنيم
دستهاى خونين جلادان را كرم مى ماليم و مانيكور مى كنيم
مشت و مالشان مى دهيم
تا خستگى از تـنشان بدر برود
به زير بغلها
و كشاله هاى رانشان عطر وگلاب مى پاشيم
ريشهايشان را آرايش
و پشمهايشان را پيرايش مى كنيم
و اين چنين
تا خورشيد به سقف آسمان برسد
عرقريزان كار مى كنيم
و سپس كركره را پائين مى كشيم.


عصر كه مى رسد
شكارچيانيم ما
شكارچيانى با خنجرها و دندانهاى تيز شده
و بيست چنگال بر دستها و پاها
و نيشى زهر آگين در انتهاى دمبهامان
شكارچيانى كه كباب مجاهد و مبارز
و پناهنده و تبعيدى را دوست دارد
بوكشان و تازان
با دندانهاى راست شده
و چنگالهاى سيخ شده
و سوراخهاى كاملا گشاد شده دماغهايمان
تبعيدى ها را تعقيب مى كنيم
بدنهاى شلاق خورده و رنج كشيده را جستجو مى كنيم
آنهائى را كه سالها براى آزادى جنگيده اند
آنهائى را كه براى آزادى مى جنگند
آنهائى را كه از زندانها نيمه جانى بدر برده اند
آنهائى را كه در تبعيد پير شده اند
مادرهاى چندين شهيد داده را
پدرهاى غمگين از بار اندوه را
قربانيان تروريسم
قربانيان تجاوز
قربانيان تختهاى شكنجه را
تعقيب مى كنيم
افشا مى كنيم
با سرويسهاى امنيتى بيگانه
و با الدنگ ترين جناح هاى دست راستى
كه با خون مردم تجارت مى كنند
عليه شان پرونده مى سازيم
در سايت هايمان
و روزنامه هايمان
و كتابهايمان
با مصاحبه هايمان
با سخنرانى هايمان
به آنها حمله مى كنيم
تا به زمينشان بياندازيم
و گلويشان را بدريم
و خون داغشان را بنوشيم
و گوشتشان را زير زبانمان مزه مزه كنيم،
ــ وچه لذتى دارد
ليسيد ن زخمهاى هنوز بهبود نيافته قربانيان جمهورى اسلامى ــ
و اين چنين تا شب برسد مى تازيم
و چون شب مى رسد به خانه هايمان باز مى گرديم،
درخانه هايمان همه چيز خوب است
همه چيز مناسب است
همه چيز به كام ماست
همه چيز به ما امنيت و آرامش مى دهد
مگر آينه اى قد نما
مگر آينه اى لعنتى
كه اگر چه لباس پوشيده باشيم
ما را عريان نشان مى دهد
عريان تا اعماق خون و استخوانمان
عريان تا اعماق جانمان
انجا كه ارواحمان گنديده است
و كرم گذاشته است
واين آينه لعنتى
هر شب به ما مى گويد
كه چقدر پفيوزيم
و اين آينه لعنتى
حتى گاهى در خوابهايمان مى درخشد!
اين آينه را نه مى توانيم بشكنيم
و نه از ديوار برداريم
اما چندان مهم نيست
پاكتهاى پول ولى فقيه
پاكتهاى پول آخر ماه
همه چيز را حل مى كند
اگر چه خائنانيم ما
خائنانيم
با دوشغل شريف
آرايشگران وشكارچيان.
نوزده دسامبر دوهزار و پنج

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

سه غزل در ستایش زنان ایران.اسماعیل وفا



سه غزل در ستایش زنان اسماعیل وفا یغمایی


سروچون قامت تو قامت رعنا ننمود

غزلی در ماهور برای زيبائی و شجاعت شورنده برارتجاع
سياه مذهبی، برای آزاد زنان ايران

سرو چون قامت تو قامت رعنا ننمود
نرگس خفته، چو چشمان تو زيبا ننمود
وين سکوتی که بر آن بسته زناگفته گره
غير فرياد تو،کس ناطق و گويا ننمود
ديرگاهيست که اين خطه خراب از غوغاست
کس به آبادی اش اما چو تو غوغا ننمود
طره ی زلف ترا بيهده «حافظ» نسرود
به خطا خال ترا «خواجه» تماشا ننمود
به تمنای تو در هر غزلی سوخت چوشمع
آنکه از جمله جهان هيچ تمنا ننمود
فارغ از شطح بزرگان و خرافات عتيق
«خواجه» شد «عبد» ونظرجانب «مولا» ننمود
روی بر تافت زهرمرشد و مسجد اما
جز به پيش بت تو قامت خود تا ننمود
ز همه معجزه ها تافت سر اما چو« وفا»
معجز روی و خط وحسن تو حاشا ننمود
زانکه چونان رخ زيبای تو کس از رخ شيخ
پرده ی زهد ريا پاره و افشا ننمود
وآنچه را در پس اين پرده ز «اسرارمگو»
بود، غير از تو مگر، خوب هويدا ننمود
کور باد انکه به «صد بار هزار»از سر شوق *
چو «فروغی» رخ خوب تو تماشا ننمود
کس ندانست مقام سخن، ار «حافظ» را
دامن شعرپرازلؤلؤ لالا ننمود
گفت:بر باد مده زلف که بر باد دهی**
تو مرا، ليک نظر جانب ملا ننمود!
زلف بر باد بده! تا بدهی بر بادش!
که جز او، خاک کسی بر سردلها ننمود
زلف بر باد بده! چونکه چنين معجزه را
نه محمد نه مسيحا ونه موسا ننمود
اژدهائی که ز دين چنبره در چنبره زد
چاره اش را نه «عصا» نی «يد بيضا» ننمود
چاره، «شق القمر» روی دلاويز تو بود
که از اين ظلمت ويران شده پروا ننمود
باز کن چهره و بگشا لب و فرياد بر آر
که کسی جز تو چنين کار گران را ننمود
قامتت پرچم رزم آوری ملت ماست
که مر او را مگر البرز چو همتا ننمود
درس رادی ز زنان گيرکه در مسلخ شيخ
کس چو آنان به شهامت قد و بالا ننمود
15 ژوئن 2006
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار ديده تماشا کنم ترا (فروغی بسطامی)
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم( حافظ


آنکه عالم همه مست است ز رنگ ی و بویش
آنكه عالم همه مست است ز رنگ وي و بويش
بگذاريد كه خورشيد زند شانه به مويش!
بگذاريد كه باد سحري بوسه ربايد
ز رخانش، ز دو چشمش، ز لبانش، ز گلويش
حُسن نقاش ازل زد رقم اين، يا كه طبيعت
به خدا هر كه رقم زد، نبود خصم و عدويش
به تبر داري دين، ساقه و ساقش بشكستيد
كه «خدا» را نه، «شما» راست هراس از تك و پويش!
خوب دانيد گر اين بندي غمگين شود آزاد
لرزه بر تخت امامت فكند هاي اش و هويش!
پرده ي عزت او را بدريديد و نهاديد
ز سر جهل يكي پرده به فرق سر و رويش
شرمتان باد! كه در اين عطشستان بفكنديد
فارغ از تشنگي اش سنگ ديانت به سبويش
قرنها رفت و نديديد، زاندوه، دو چشمش
شده چون چشمه و رخساره‌ي او، بستر جويش
كيست اين لولي زيبا، كه گر آزاد ببالد
خرد و عشق زند پرچم تسليم به كويش
«مادر» و «خواهر» و «معشوق» و «زن» و «دختر» و «يار»ست
كور باد آنكه به خواري نگه افكند به سويش
تا به انكار جمالش بنشينند سفييهان
هر چه زشتي به جهانست نمودند هوويش
برو اي مومن مكار كه بيم است «وفا» را
بسرايد ز طريق تو و اسرار مگويش
بسرايد ز خدائي كه شود سُخره‌ي عالم
بدر آيد اگر از روي حقيقت ته و تويش!
چه خدائي كه در آميخته با معجزه‌ي جهل!
همه رسمش، همه راهش، همه خُلق اش، همه خويش
خرقه را باد برد نيز حجابي و مرامي
كه جهاني به عذاب آمده از لاشه و بويش


دف است و کف
دف است و كف، شب و شمع و شراب و بزم نهاني
در ابتداي شب شيب و انتهاي جواني
نهاده سر به بر ساز خويش مطرب و پيداست
كه گشته يكسره در موج شور غرقه و فاني
در ابتداي شب او مي نواخت ساز و كنون ساز
نوازدش به نوازش چنانكه افتد و داني
حديث چشم خوشش گفت و آن لبان كه به رشكند
از آن دقايق مستي از اين عقيق يماني
بپاي خيز و برافراز قامتي و بر افروز
شراره اي كه از آن آتش دلم بنشا ني
هواي زهد ندارم بريز باده به ساغر
كه با كرشمه و شعري دهيم باز نشاني
خداي را به جهاني كه اندر آن اثري نيست
ز سر بريدن دل با فريب لفظ و معاني
برقص و زلف بر افشان كه در زمانه چنين خوش
نبوده است كسي را عليه شيخ تباني
چنين كه مومن مسكين ز كفر زلف تو لرزد
گمان برم كه نماند به تخت بخت زماني
زحكم زلف تو در مانده است و فتوي چشمت
به فتنه افكند آخر به چشم شيخ جهاني
بيامدند و برفتند زاهدان و بمانده است
حديث چشم تو بر جا و ابروان كماني
زكفر زلف تو زاهد اگر بدر ببرد جان
از اين غزل نبرد جان «وفا» به هيچ زماني

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

خدائی تازه خواهد زد هستی.اسماعیل وفا یغمائی

خدائی تازه خواهد زاد، هستی
اسماعیل وفا یغمائی
هدیه به اهل عشق و عقل به مناسبت جشن عاشقان

شنیدم نیمه شب در حال مستی
خدائی تازه خواهد زاد هستی
رسولش عشق آئین اش محبت
پیامش نی خدا!هستی پرستی
***
شنیدم گفت:بسیاری رسولان
ز شغل خویشتن معزول گردند
پس از عمری، به کاری جز رسالت
به دستور خدا مشغول گردند
***
پس از آن چارده معصوم برحق
امامت را کند ممنوع مطلق
که بعد از این کسی برخون مردم
نراند با وقاحت باز زورق
***
تمام رهبران مذهبی را
کند مشمول قانون تقاعد
که تا در گوشهای خلق مسکین
نپیچد بعد از این آوای قدقد!
***
کتابی نو نویساند خداوند
نه بر کاغذ که بر اوراق جانها
وز ان اوراق برخیزد پیامش
ز جانها و ز دلها بر زبانها
***
سرآغازش به« اسم العشق» باشد
که ازآن در جهان خوشتر نباشد
از آن بر قلبها بنویسد آن را
ا«که حرف عشق در دفتر نباشد»ا
***
بفرماید بهشتی مردمان را
که آتشها به هر سو بر فروزند
پس از آزادی دوزخ نشینان
در آن آتش جهنم را بسوزند
***
بگوید تا که آن بیچاره شیطان
بیاید! پاک گردد او زتهمت
ببوسد شاخهای خسته اش را
ببرد هر دو را با تیغ رحمت
***
برویاند به فرقش زلفکی خوش
بجای شاخهای آتش افشان
چنان خوشگل کند او را که هر کس
ببیند گردد عاشق از دل و جان
***
نشاند در کنار خویش او را
پس از صدهاهزاران سال دوری
بگوید وقت دامادیست! شیطون!
تو آدم می پسندی یا که حوری
***
دهد دست ورا در دست آدم
نهد دست دگر در دست حوا
بگوید بعد از این با هم بر این خاک
سه تائی جانشین از جانب ما
***
نه تنها آدمیت هست لازم
که باید گاهگاهی شیطنت کرد
وگرنه عفو و رحمتهای ما را
بباید یکسره خرج ننت کرد!ا
***
پس از پایان هر کاری که باید
نهان گردد خدا در ذات هستی
که تا دیگر نماند مذهبی جز
محبت، عاشقی هستی پرستی
جشن سن والنتاین دو هزار و هشت میلادی

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

به به از آفتاب عالمتاب.اسماعیل وفا یغمایی.





با مددی از شعر «عباس یمینی شریف» در کتابهای دبستانی
و بمناسبت دهه فجر وانقلاب پر شکوه اسلامی
بیست و دوم بهمن هزار و سیصد و پنجاه هفت
و پیشکش به خاطره امام راحل

 به به!! از آفتاب عالمتاب 
اسماعیل وفا یغمایی
1
شب تاریک رفت و آمد شام
شاه رفت و رسید شخص امام
بود در چاله ملتی و به چاه
با سر افتاد او زکله ی بام
رفته بود او کشد زدل تکبیر
یا کند بعد از آن قعود، قیام
که چنین شد مع الاسف! لکن
میشود؟ زیرکی کند اعلام 

بازشد دیدگان ما ازخواب؟ا
به به از!!آفتاب عالمتاب

 یکطرف ناله ی خروس سحر
که مرا خورد شیخ با سر و پر
یکطرف از خزر الی عمان
ریش و پشم است و اشکم و منبر
مرگ شنگول و زندگی گریان
از عمان گر روی به سوی خزر
خودکشی، مرگ، فقر و بدبختی
همه شکر خدا ست در اکثر 

باز شد دیدگان ما از خواب؟ا
به به!! از آفتاب عالمتاب
 

شکر ایزد که صیغه بسیار است
دیگ فحشا به هر گذر بار است
دختر خوب چارده ساله
پیر هشتاد ساله را یار است
چرس و بنگ و حشیش یا هروئین
توی هر شهر چند خروار است
از مزایای دولت اسلام
مملکت از لجن تلنبار است 

باز شد دیدگان ما از خواب؟ا
به به!! از آفتاب عالمتاب

دارها هر کرانه گشته علم
بند و زندان هزار و چند رقم
عصر تقتیل و رونق تعزیر
دور رجم و قصاص و آه و الم
عصر خاموشی صدای زنان
دوره بستن زبان و قلم
عصر ممنوع خنده! گریه کنید
گاه چون سیل وگر نشد نم نم

باز شد دیدگان ما از خواب؟
به به !!از آفتاب عالمتاب

 رفقا! انقلاب اسلامیست
بی نظیر و شبیه و بی تالیست
نمره اش در تمام مختصات
نه ده و پانزده که باشد بیست
میرسد وز تمام حد و جهات
به تمام جهات خواهد ریست
زین سبب بهره ها رسد به جهان
خاصه از جنبه ی محیط زیست

باز شد دیدگان ما از خواب؟ا
به به!! از آفتاب عالمتاب


 2
رفقا باز گشته دیده ما؟ا
به گمانم نه! جان ما و شما
ورنه سی سال بعد از این غثیان
شده بودیم زین بساط رها
ورنه اینسان نبد پراکنده
جمعی این گوشه عده ای انجا
ورنه هر کس نمیسرود فقط
راه ما، حزب ما! و رهبر ما!ا 

ای دریغا که مانده ایم به خواب
ندمید آفتاب عالمتاب
 

ماند پائیز و طی نشد این فصل
رفت سی سال و سوخت عمر سه نسل
راه طولانی فراق وطن
نرسید ای دریغ جانب وصل
چون نی دور مانده از نیزار
ناله کردیم هی بخاطر اصل
در سخن قهرمان حرف ز وصل
در عمل پهلوان یوم الفصل

ای دریغا که مانده ایم به خواب
ندمید افتاب عالمتاب
 

آن یکی گویدا که من! من! من
مرشد عالمم زمرد و ز زن
دومی گویدا که جز من نیست
هیچکس ناجی تمام وطن
سومین کس بنالدا که دریغ
ناطقان بهر وصف من الکن
من بگویم غذا چه شد؟گرچه
هفت دست است آفتابه لگن

کی شود طی خدا زمانه خواب
کی دمد آفتاب عالمتاب
 

دوستان دمب گربه ی تاریخ
نشود همچو گربه ی ما سیخ
زنده میماند ار چه این سرما
پای خود را زند به خاک چو میخ
میرسد تا که روزگاری باز
بزند نسل موشها از بیخ
گر نداری عزیز من باور
این تو واین صحیفه تاریخ 

که صدایش برد زچشمان خواب
کاید ان آفتاب عالمتاب

 گوید او آفتاب خواهد شد
یخ شب آب آب خواهد شد
بار دیگر خلاف دفعه پیش
راس راسی انقلاب خواهد شد
شیخ! خواهدزدن زترس گلاب!!ا
وقت عطروگلاب خواهد شد
میرمد شب! خروس خواهد خواند
بخدا آفتاب خواهد شد 

میشود باز دیدگان از خواب
اینک! آن آفتاب عالمتاب

ما گر از نسل پور دستانیم
یا که آرتور شاه و تارزانیم
گر که ملی گرا و یا کمونیست
یا مجاهد و یا مسلمانیم
گر از این کاروان عقب مانیم
یا خر خود به بیرهی رانیم
کاروان بهر ما نخواهد ماند
بهتر آن کاین حدیث را دانیم
بی من و ما که مانده ایم به خواب
می دمد آفتاب عالمتاب
وقت آنست تا که خنده کنیم
خنده بر ریش خویش و بنده کنیم
بعد از آن توی جاده ی تاریخ
گازکی داده چاق دنده کنیم
شاید از بعد این همه بازش
اندکی خویش را برنده کنیم
شیخنا را به سوی گورستان
برده و خلق خویش زنده کنیم

تا شود طی خزان و دوره ی خواب
بدمد آفتاب عالمتاب


دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

دعا/اسماعیل و.فا یغمایی




دعا 
اسماعیل وفا یغمایی

به نهان از نگاه مؤمنان
چراغي از كفر برافروخته‌ام
تا در تاريكي آن
سيماي روشن ترا به تماشا نشينم

در اشك مي خندم
درخنده‌مي‌گريم
چه حكايتي
چه حكايتي
از آنچه‌مي گويند وآنكه توئي

دريا در پيمانه نمي گنجيد
و خورشيد
درچراغدان
فرسوده ي‌
پر‌دوده‌ي
عتيق
مؤمنان! خود را درآينه‌نگريستند
خود را درآينه نگريستند‌و ترا نقش زدند
و لاجرم‌شباني‌كه‌عظيم‌ترين دنباله دار
كوچك‌ترين‌تازيانه‌ي‌تفريح‌اش
در چرانيدن‌گله‌هاي‌بره‌‌‌‌ هاي‌ ستارگان بازيگوش تازه زاد بود
و برزيگري كه معماي بذر حيات را در سكوتستان بي‌پايان افشاند
تا گياه برويد
پرنده بخواند
ابر ببارد
وآسمان آبي باشد،
[آن كه چراغ عشق‌را در خانه‌ي آدمي برافروخت
تاخورشيد بي پشتوان نماند
آن‌كه نان وجدان در خوان انسان نهاد
تا از آن در تقرب مدد جويد]

با وهم قیلوله رسولان غار نشین
وترتیل قاریان گاو آوا
در هيئت جلادي نا‌متناهي از آسمان به زمين آمد
تازيانه‌ و سنگپاره در مشت گرفت
تا بر گرده‌ي سارقي پريشان
و چهره‌ي زناكاري مسكين بنشاند
يا در خلوتي و نهاني
دو پرنده‌ي‌معصوم را
كه پيش ازلب‌ها
قلب‌هايشان را به اختيارتفويض كرده بودند
به دوزخ نويد دهد.

من اين همه را شا‌هد شدم
من ايمان را از آينه‌ها
و محراب‌ها
نياموخته بودم تا تاب آورم
[مرا پرنده ي گمنامي پيامبر شد
كه وارونه بر شاخسار با‌ران زده
به شادي
قطرات شبنم پر شفق را
مي نوشيد وبه‌آزادي سرود مي‌خواند]
رسولي نبودم من
تا از كتابي آسماني
يا معجزي
مددي بجويم،
شكستن آينه‌ ها راسنگي به كف نگرفتم
شعري سرودم،
در دست ديگران سنگ پاره‌اي شدم كافر
بر چهره‌ي ايمان‌ هاي عتيق
تا در آن سوي شكسته پاره‌هاي تباه
و در آن سوي سد آينه ها
جهان آينه‌اي باشد
تا مگر گوشه‌ي ابروي ترا
اي زيبا
در هلال ماه
به تماشا نشينند.

گاهي به‌سراغ من آي
تا از ستارگانت برايم بگوئي
تا ستارگانت را در شعرهايم بنشانم
و شعرهايم را برايت بخوانم
گاهي به سراغ من آي
پيش از آنكه بشكني و بازم آفريني
.

پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

امامزاده عبدالله/اسماعیل وفا یغمائی

امامزاده عبدالله
اسماعیل وفا یغمایی

آرميده در ميان شنها و بادها
با درها و پنجره ها وديوارهاى شكسته ا ش
و كبوتران فقيرِ تشنه ى خسته اش
دوستش دارم.


دوستش دارم
بازنجيرآويخته بردرگاهش
بى هيچ معنائى،
با آينه ها و شمعدانها وشمايلهايش
با شمسه هاى رنگين اش
و قفلها و فانوسها و گردسوزهاى غبار آلودش،
با ضريح فلزى فقيرانه و معجرهاى متواضعش
كه خاطره دستهاى غبار شده را مرور مى كنند
و خاطره چشمان سياه نخستين عشق مرا
و نگاههاى معصوم مارا
[كه پرواز كنان چون دو كبوتر از دوسو
دردرون ضريح
وبر فراز گور
يكديگر را عريان در آغوش كشيدند
و با بوسه هاى ديوانه خود
خواب سنگين پيرمرد مقدس مهربان را آشفتند.]


دوستش دارم!
باور نمى كنى ولى
با اين همه كافرانگى وافقهاى روشن وپاكيزه اش
مومنانه دوستش دارم!،
و هنوزبه پرتوهاى ماه
كه هر نيمه شب گنبدآجرى فرسوده اش را
با خشتهاى نقره و الماس كاشيكارى مى كند،
و به حمله دار با د
كه كاروان عطرهاى نخلها و ليموهاى دهكده مرا
به زيارتش مى آورد،
و به روستائيان
كه پيرمرد سبز پوش مقد سشان را در خواب مى بينند
و به روان سبز مادرم
كه هرشب از ستاره اى دورفرود مى آيد
تا آستانه اش را جارو كند
وهنوز وهنوز
در اندوه فرزند شهيدش بگريد
حسوديم مى شود.



فقيها مردا!**
دريغا
كه با اين همه رندى!
وجلوه درخالى خلوت خاتونان و جلوت خلائق، ***
ماجرا را نمىدانى
تو نمى دانى، از آن رو كه معصومانه رقت انگيزى،
كه با تمام بزرگى ات، حقيرى
و نمى دانى
كه من
نه چون كافرى
بل چون خدائى كه تمامى آفرينش خود را دوست دارد
فارغ ازفتواى فقيهى كه تو با شى
به تمامى هستى جهان، و اين تكه از آن،
كه دور از اويم
و شايد دور از او بميرم
از كفر و ايمانش
و پيدا و پنهانش
وشيطان و يزدانش
عشق مى ورزم،
و اگر روزى باز گردم
فارغ از طول مناره كجسازى كه موذن ناخوشاواز تو
بر فراز آن خداى عبوس وابله ترا ندا مى دهد،
سپيده دمى، پيرو صبوحى زده وزنده و زمزمه گر
و وضو گرفته در آبهاى تازه ى صبحنوش
با مشتى از خاك مردگانم در دست
به سلام عبدالله خواهم رفت
و به ادب از اواجازه ورود خواهم گرفت
بى آنكه اجازه دهم
[و بى آنكه او بخواهد]
طرح زندگى امروز و آينده مرا رقم زند
و به من بگويد:
حلقه ارادت كدام شيخ شرزه درشت شكم را بر گوش آويزم
و به من بگويد:
آب بهتر است يا شراب
يا زنى را كه دوست مى دارم
در تربيع اول بشناسم
يا پايان ماه،
و مداواى درد نشيمنگاه وسستى قضيب را
سيماب سلطانى بربيضه بمالم
و نعلين زرد در پاى افكنم.
****
فقيها مردا !
تو نمى دانى
از آن رو كه معصومانه رقت انگيزى
و نمى دانى
كه بادهاى زمان از آينده مى وزند
و از اين روست كه من از آينده
و براى آينده مى نويسم،
ونمى دانى
كه توديريست درگذشته اى
زيرا كه هنوز درگذشته اى!
ومن،
ناشناس
و با هزارچهره و نام
درآينده ام
اگر چه بر نطعم بنشانى
و به نوازش شمشيرمقدسى
كه تيغه اش ازخون روياهاى بى زنجير
وقلبهاى دوپاره شده خيس است
سر از پيكرم برگيرى،
ودرگذشت مرا بر هزار مناره ندا دهى،
امامزاده عبدالله

آرميده در ميان شنها و بادها
با درها و پنجره ها وديوارهاى شكسته ا ش

و كبوتران فقيرِ تشنه ى خسته اش
دوستش دارم.


دوستش دارم
بازنجيرآويخته بردرگاهش
بى هيچ معنائى،
با آينه ها و شمعدانها وشمايلهايش
با شمسه هاى رنگين اش
و قفلها و فانوسها و گردسوزهاى غبار آلودش،
با ضريح فلزى فقيرانه و معجرهاى متواضعش
كه خاطره دستهاى غبار شده را مرور مى كنند
و خاطره چشمان سياه نخستين عشق مرا
و نگاههاى معصوم مارا
[كه پرواز كنان چون دو كبوتر از دوسو
دردرون ضريح
وبر فراز گور
يكديگر را عريان در آغوش كشيدند
و با بوسه هاى ديوانه خود
خواب سنگين پيرمرد مقدس مهربان را آشفتند.]


دوستش دارم!
باور نمى كنى ولى
با اين همه كافرانگى وافقهاى روشن وپاكيزه اش
مومنانه دوستش دارم!،
و هنوزبه پرتوهاى ماه
كه هر نيمه شب گنبدآجرى فرسوده اش را
با خشتهاى نقره و الماس كاشيكارى مى كند،
و به حمله دار با د

كه كاروان عطرهاى نخلها و ليموهاى دهكده مرا
به زيارتش مى آورد،
و به روستائيان
كه پيرمرد سبز پوش مقد سشان را در خواب مى بينند
و به روان سبز مادرم
كه هرشب از ستاره اى دورفرود مى آيد
تا آستانه اش را جارو كند
وهنوز وهنوز
در اندوه فرزند شهيدش بگريد
حسوديم مى شود.



فقيها مردا!**
دريغا
كه با اين همه رندى!
وجلوه درخالى خلوت خاتونان و جلوت خلائق، ***
ماجرا را نمىدانى
تو نمى دانى، از آن رو كه معصومانه رقت انگيزى،
كه با تمام بزرگى ات، حقيرى
و نمى دانى
كه من
نه چون كافرى
بل چون خدائى كه تمامى آفرينش خود را دوست دارد
فارغ ازفتواى فقيهى كه تو با شى
به تمامى هستى جهان، و اين تكه از آن،
كه دور از اويم
و شايد دور از او بميرم
از كفر و ايمانش
و پيدا و پنهانش
وشيطان و يزدانش
عشق مى ورزم،
و اگر روزى باز گردم
فارغ از طول مناره كجسازى كه موذن ناخوشاواز تو
بر فراز آن خداى عبوس وابله ترا ندا مى دهد،
سپيده دمى، پيرو صبوحى زده وزنده و زمزمه گر
و وضو گرفته در آبهاى تازه ى صبحنوش
با مشتى از خاك مردگانم در دست
به سلام عبدالله خواهم رفت
و به ادب از اواجازه ورود خواهم گرفت
بى آنكه اجازه دهم
[و بى آنكه او بخواهد]
طرح زندگى امروز و آينده مرا رقم زند
و به من بگويد:
حلقه ارادت كدام شيخ شرزه درشت شكم را بر گوش آويزم
و به من بگويد:
آب بهتر است يا شراب
يا زنى را كه دوست مى دارم
در تربيع اول بشناسم
يا پايان ماه،
و مداواى درد نشيمنگاه وسستى قضيب را
سيماب سلطانى بربيضه بمالم
و نعلين زرد در پاى افكنم.
****
فقيها مردا !
تو نمى دانى
از آن رو كه معصومانه رقت انگيزى
و نمى دانى
كه بادهاى زمان از آينده مى وزند
و از اين روست كه من از آينده
و براى آينده مى نويسم،
ونمى دانى
كه توديريست درگذشته اى
زيرا كه هنوز درگذشته اى!
ومن،
ناشناس
و با هزارچهره و نام
درآينده ام
اگر چه بر نطعم بنشانى
و به نوازش شمشيرمقدسى
كه تيغه اش ازخون روياهاى بى زنجير
وقلبهاى دوپاره شده خيس است
سر از پيكرم برگيرى،
ودرگذشت مرا بر هزار مناره ندا دهى،
گوش كن!
درآينده ام من يا شيخ!
كه در آينده ام!
شا د و شنگرف و غلغل كنان
چون شراب فردا
در تاكهاى امروز
و نمى دانى كه آينده خواهد آمد
نه تنها با جامه هاى نو
كه با جسمى نو و جانى نو
رقصان و آواز خوانان
با تمام كاروانهايش وموسيقى چرخهاى ارابه هايش
كه ترا مى آزارد
وبا تمام ستاره ها
و خورشيدهايش
و تو نمى دانى

از آن رو كه معصومانه
و شكوهمندانه
رقت انگيزى
ابلها!
فقيها !
مردا!!.
23 مى2005

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
امامزاده عبدالله امامزاده اى است كوچك و با ساختمانى فقيرانه اندكى دورتر اززادگاه من در روستاى گرمه در دشت كويرودر منطقه خور وبيابانك.
** از آنجا كه قصد توارد وجود ندارد بايد اشاره كرد كه اين تركيب زاده ى ابداع بامداد بزرگ(احمد شاملو) است كه در شعرى فرموده است: ابلها مردا!
*** جلوت هم وزن با خلوت معناى مخالف خلوت را دارد
**** گفتنى است كه بنا بر روايات منتقل شده توسط فقيهان سيماب سلطانى و نعلين زرد چنين خواصى دارند.

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

در سفر استاد یدالله طاهر زاده



در سفر استاد یدالله طاهر زاده
اسماعیل وفا یغمایی
چه شد که ساز تو دیگر نمیکشد فریاد
ز بیستون نرسد داد تیشه فرهاد
انسان «کمیاب» شریف و آزاده، استاد ارجمند موسیقی یدالله طاهر زاده، نه چنداند دیرتر و دورتر از سفر فرزند جوان افتاده اش، موسیقیدان فقید منوچهر طاهر زاده،دامن از خاک برچید و رنج تن وانهاد وبه سوی نا پیدای ناشناسی دیگر رفت.تسلیت، اندک امکان زندگان است در سوگ رفتگان، به این دستاویز واین امکان بناچار، فقدان یدالله طاهر زاده را به خانواده و خویشاوندان ودوستداران و جامعه هنری ایران تسلیت می گویم و سطوری چند از یک منظومه را بدرقه راهش می کنم.
این شعر بخشی از منظومه ناتمام و منتشر نشده«هستی نیستی» است که سالها قبل در تلاشی برای شناخت فلسفی هستی نیستی،وجود عدم، آغازش کردم وهرگز نتوانستم بپایانش برسانم.با عرض تسلیت خاص به رفیق ارجمند دکتر حمید رضا طاهر زاده که اینک معنای هنر و توانمندیهای جان پدرش در پنجه و زخمه و ساز اعجاز آفرین او ادامه دارد این بخش از منطومه ناتمام را به خاطره استاد ش که در یک کلام باز هم تکرار می کنم از زاویه انسانی از مردان کمیاب روزگار بود و بسا رنجها را در روزگار سلطه استبداد سیاه اسلامی تحمل نمود تقدیم می کنم.
اسماعیل وفا یغمایی
28ژانویه دو هزار و هشت
.....
.......
درزیر، آفتاب، وبینائی
آیا «من»، «تن من»، یک «کلمه» است
مرئی و روان برچون سایه ای بر دیوارهای مکان و زمان
تا ببیندش و بخوانندش و بشنوندش
و آیا«جان من» یک «معناست»،معنائی ناپیدا
نهان در درون کلمه
تا کلمه، تا تن، معنائی داشته باشد
تن من هنگام که چون چخماقی بر تن تو میکوبد
تا آتشی از اعجاز را در تاریکی بر افروزد
آتشی که هر دو درآن میسوزیم و می سوزانیم
تن من که بر دارها فرا میرود یا به رگبار بسته می شود
تن من که در تابوتها به گورستانها میرود تا دوباره به خاک سپرده شود
تن من که می نوشد و می خواند و می گرید و عبور می کند
تن من که رنج میکشد با شانه های منقبض اش در خیابانهای غربت
تن من که نخلها و ستاره ها و چشمه ها و شنها و گورستانها را
با خود حمل می کند
........
....
****
بسیار می اندیشم
چه «کسی» مرا، تن مرا نوشته است
زنی جوان و مردی میانسال که در عطر انگورهای شهریور
وبوی نخلها و سمفونی جیرجیرکها و غبارهای ستارگان آسمان قدیمی
در هم آمیختند
یا آب و آفتاب و باد وخاک
که مرا نیز چون آنان بر داربست ناپیدای زمان
چون فرشی یا گلیمی کوچک بافتند
****
بسیار می اندیشم و میدانم
چه بر دیوارها و چه بر ستونهای سنگی یاد بود
وچه بر صفحات کتابها و دفترهای مشق دبستانی
سرنوشت کلمه جز «زوال» نیست
رود زمان جاریست
ایستاده در آبهای بی پایانش
و انبوه کهکشانهائی که درهر موجش به چرخشند
و درهر قطره اش شعله می کشند و میدرخشند
رود زمان جاریست
بر دیوارها و ستونهای سنگی یاد بود
و کتابها و دفترهای مشق دبستانی
و کلمات می خشکند و کمرنگ می شوند و می میرند
و ما
رها میشویم چون معنائی با بالهائی شاد
و برجا می مانیم در خاطرات کلمات دیگر
****
بسیار می اندیشم و می دانم
معنا را نمی توان نوشت
اما بسیار می اندیشم و نمی توانم بدانم
چه کسی نوشته است
معناها را
.......
.....
...

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

شعری برای آزاده بوستانی

برای آزاده بوستانی
شعری خیلی ساده و ضعیف برای دخترکی که می شناختم

  • اسماعیل وفا یغمائی
  • در اینکه ملاهای حاکم پفیوزند
  • و در جنایت کم نظیرند شکی نیست
  • و در اینکه نوکرانشان،
  • آنان که به آخوندها پیوسته انداز خود آنها الدنگ ترند تردیدی نیست
  • و می دانم خیلی خوب می دانم همه گرفتاریم،
  • همه کار داریم! هزار جور ش راهم داریم
    انواع و اقسامش را هم داریم
  • اساسا سرمان را و برخی نقاط دیگر را هم نمی توانیم بخارانیم
  • و بقیه برایمان می خارانند
  • و همیشه تمام میزها پر از دستور روزو پرونده های رنگارنگ است
  • ونیز در اینکه من
  • یعنی اسماعیل وفا یغمائی
    شاعر خسته پنجاه و پنجساله
    که سی و سه سال از این پنجاه و پنجسال را
    علیه شاه وشیخ جنگیده ام،
    که البته ارزشی ندارد
  • می توانم شعرهای با وزن و قافیه
  • و بی وزن و قافیه وسپیدرا هم همچنین!با توانمندی بسرایم
  • شکی نیست
  • و نیز از بس کار دارم
  • نمی توانم گاهی وجدان انسانی ام را گرد گیری کنم
    وقلبم را وصله پینه کنم و زنگارهایش را پاک کنم
    و چشمهایم را آز غبارهای مقدس بشویم تا دیگران را ببینم
    و گوشهایم را از صداهای ملکوتی تنظیف کنم تا صدای دیگران را بشنوم
  • بازهم شکی نیست
  • و نباید هم البته شکی باشد
  • و نیز این که همیشه باید به کارهای خیلی بزرگ
  • و امور خیلی خیلی خیلی بزرگ فکر کنم
  • و اگر کسی در خیابان بغل گوش من داشت از گرسنگی می مرد
  • بگویم به من مربوط نیست و وظیفه من کارهای بزرگ بزرگ است
    در این هم شکی نیست
    و اینکه باید من همیشه هزاران فرسنگ جلوتر را ببینم
    آنسوی ستارگان را با فاصله میلیونها سال نوری
    آنجا که نوک پیکان تکامل که بنده با لبخندی بر لب
    سوار بر آن هستم و دارم کیف می کنم
    فش فش کنان درهر جا نه بدتر کهکشانها فرو میرود
    ولی زیر دست و پای خودم و نوک دماغ خودم را نبینم
    و نبینم که زیر دست و پایم چقدر له و لورده شده اند
    در این هم شکی نیست و نباید هم باشد
    چون من
    یعنی اسماعیل وفا یغمائی
    با این همه اهن و تلپ
    و هارت و پورتهای سیاسی و ایدئولوزیک
    و بیست و چند کتاب و رساله و غیره و غیره
    باید به امور خیلی خیلی خیلی خیلی بزررررگ
    و حتی از خیلی بزرگ بزرگ هم بزرگترفکر کنم
  • اما امشب حوصله ندارم دوستان
    حوصله ندارم به امور خیلی خیلی بزرررگ فکر کنم
    چون یک امر خیلی خیلی خیلی کوچک ذهنم را گرفته
  • یعنی بد جوری حوصله ام سررفته
  • هم از دست خدا و خلق
  • و هم از دست شما و خودم
  • واز دست این روزگار گه
  • و خوابم هم نمی برد که نمیبرد
  • زیرا دخترکی کوچک وسبزه را می شناختم
  • به سادگی آب و صمیمیت یک برگ
  • آنموقع ها پنج شش سالش بوددو سه سالی از پسرک من بزرگتر
  • گاهی میدیدمش که در کنار شمشادها ایستاده
    عروسک به بغل
  • و با جوجه کوچکی که جیک جیک میکرد بازی می کند
  • و یکبار هم دیدمش که در کنارخیابانی پر از تانکهای غران
  • با دستهای کوچکش برای چریکها
  • آنهائی که خیلی هاشان شهید شدند
  • گل و پرچم تکان می داد
  • زیر آفتاب پنجاه درجه مهر ماه عراق
  • گاهی به او شکلات می دادم
  • و گاهی موقع رفتن به سر کاردستی به سرش می کشیدم
  • پدرش را آخوندهای دیوث کشته بودند
  • و مادر و پدر خوانده اش هر دوچریکهائی شجاع بودند
  • دخترک در کنار چریکها بزرگ شد
  • به سختی سعی کرد بشکفد
  • اینجا و آنجادرس خواندبه این کشور و آن کشور سفر کرد
  • چند زبان را یاد گرفت
  • وعاقبت برگشت، در سن سیزده چهارده سالگی
  • تا در کنار چریکها بجنگد و چند سال جنگید
  • و صورت سبزه اش سوخته تر شد
  • و دستهایش ترک ترک شد
  • ودر میان سنگرها و تفنگ بدوش بالغ شد
  • و زیبائی و بلوغش را بخاطر مبارزه مهار زد و سوزاند
  • و سه چهار برابر یک سربازمعمولی در سنگرها دوام آورد
  • و بارها خطر از بغل گوشش گذشت
  • اما یکروز بالاخره از میان چریکها بیرون زد
  • نمیدانم به چه دلیل، هر کس دلیل خودش را دارد
  • خسته شد، برید، نکشید با به هر دلیل دیگر
  • وبیرون زد و رفت در کمپ امریکائی ها
  • تا شاید برود دنبال سرنوشتش
  • آنجا تنها جائی بود که می توانست برود
  • بعضی ها مدتی ماندند و رفتند زیر علم آخوندها
  • بعضی ها برگشتند و تفنگشان را دو باره برداشتند
  • سه چهر نفر راه بجائی بردند
  • او نه می خواست با چریکها بماند
  • و نه می خواست با آخوندها بسازد
  • و نه می خواست برگرددو نه راهی بجائی برد
  • سوخته و خاکستر شده می خواست برود دنبال زندگیش
  • و هفته ها و ماهها و سالها گذشت
  • و دری باز نشد
  • و امریکائی ها حوصله شان از دست مهمانهای بناچار
  • و مهمانهای بناچار هم حوصله شان از دست آمریکائی ها سر رفت
  • جنگ هم بود البته
  • کشت و کشتار هم بود البته
  • ملاقات با دیپلماتنها و تظاهرات
  • و قطعنامه و پیروزی هاو شکست ها هم بود البته
  • خطر حمله ایران به آمریکا!! و انفجار بمب اتمی هم بود البته
  • مسائل خطیر دیگر هم بود البته
  • که باید در شعرهای دیگر از انها صحبت کرد
  • و بدین علت البته کسی نمی توانست به یک دخترک تنها فکر کند
  • انگار او پشکلی است که از ماتحت خلقت اشتباها بر زمین افتاده
  • و اساسا جزو قازورات و فضولات و مدفوعات راه تکامل است
    در مملکتی که ظرف سه سال
    ششصد هزار نفر کشته شده اند
  • کی به فکر کسی است
  • و دخترک یک روز تصمیم گرفت برود
  • و با عده ای دیگر کاغذهائی را امضا کردند
  • و رفتند بختشان را بیازمایندو بختشان را آزمودند
  • در میان دندانهای شکارچیان
  • آخوندهاو صیادان مختلف الرنگ والشکل
  • ورئیس جمهور محترم عراق
  • وگروههای مختلف اپوزیسیون و آلترناتیو
  • ومرزداران سوریه و ترکیه و اردن و ایران
    وووووووووو
  • عده ای می گویند گم شده اند
  • عده ای می گویند به ترکیه رفته اند
  • برخی می گویند در زندانهای اربیلند
  • و بعضی می گویند در زندانهای اردبیل
  • و من در این شب لعنتی که مثل دست خر دراز است
  • دارم به سرنوشت اینها فکر می کنم
  • به سرنوشت دخترکی که از بیست و چند سال عمرش
  • تمامش را در آوارگی رنج گذراند
  • و پدرش را به رگبار بستند و کشتند
  • و خودش معلوم نیست در کجا مرده است یا زنده است
  • و می خواهم بگویم که
  • پناهنده بودن و تبعیدی بودن و چریک بودن
  • و اپوزیسیون بودن و آلترناتیو بودن و نویسنده بودن و شاعر بودن
    و تحلیل گر و تفسیر گر بودن و رهبری کننده و رهبری شونده بودن
  • و خواننده و نوازنده بودن و هر کوفت و زهر مار دیگر بودن
  • بدون آدم بودن!! بله بدون آدم بودن
  • دهشاهی نمی ارزد
    که از قدیم گفته اند
    سالی که نکوست از بهارش
    و ماستی که ترش است از تغارش
    پیداست
  • و من دارم فکر می کنم
  • اگر جای این دخترپسر من یا دختر سرکار گم شده بود
  • و معلوم نبود چه بلائی بر سرش آمده
  • الان نعره ما گوش خدا را هم کرده بودو خودمان هم کور نشده بودیم
    آهای ی ی ی ی
    در این شب لعنتی تاریک کثافت
    آهای کسانی که صدای منو می شنوین
    من اعتراف می کنم
    اسلام من چندان بدرد بخور نیست
    اما می گن مولا فرموده
    وای بحال شما اگه گوشواره از گوش زن کلیمی بکنن
    و شما از غصه نمیرین
    آزاده بوستانی متاسفانه کلیمی نبود البته و مسلمان بود
    و شیعه اثنی عشری و زیر لوای الله و محمد و علی
    و احتمالا گوشواره هم نداشته
    و چون مولا فرموده زن کلیمی این حکم شامل حال آزاده نمیشه البته
    وبخاطر کلیمی نبودنش نه اسرائیل و نه آمریکا از او حمایت نمی کنند
    و روزنامه ها از او نمی نویسند و آنتی ، آنتی سمیتیستها کمکش نمی کنند
    و در گرد همائی های چند ده هزار نفری از او نمی گویند
    اما من اینو میدونم با وجود کلیمی نبودنش
    از بیست و چند سال عمر
    نود درصدشو رنج کشید
    و شش هفت سالشو برای آزادی مملکت خودش جنگید।

    سی و یک ژانویه دوهزار و هشت میلادی
    عکس آزاده در سال دو هزار پنج و درکمپ

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶

بیست و سه رباعی ضد جنگ




بیست و سه رباعی ضد جنگ
اسماعیل وفا یغمایی
نفرین به جنگ و آنکه برافروخت نار جنگ
نفرین به آنکه داد در عالم شعار جنگ
نفرین به ارتجاع که با خون ملتی
از صبح تا به شام بود پاسدار جنگ
نفرین به دیو زشت جهانخوار خلق سوز
کو خونگسار دائم و باشد خمار جنگ
خواهم که نباشم من و ایران باشد
بیست و سه رباعی ضد جنگ به ملت بزرگ ایران،به ملتی که سالهاست از او دورم ولی محبتش مرهم دل و توتیای دیده من بوده و هست، به تمام کسانی که ایمان دارند آزادی ملت ایران و سربلندی میهنشان و طلوع دموکراسی در رهائی مردم و میهن ما ازجنگالهای آلوده ارتجاع وجهانخواران است و آزادی راستین هرگز نه ارمغان ارتجاع اسلامی و نه هدیه درندگان جهانخوار است
به ملت بزرگ ایران،به ملتی که سالهاست از او دورم ولی محبتش مرهم دل و توتیای دیده من بوده و هست، به تمام کسانی که ایمان دارند آزادی ملت ایران و سربلندی میهنشان و طلوع دموکراسی در رهائی مردم و میهن ما ازجنگالهای آلوده ارتجاع وجهانخواران درنده و بیرحم و انسانسوز است و آزادی راستین هرگز نه ارمغان ارتجاع اسلامی و نه هدیه درندگان جهانخوار است


باد سحری ز بوی خون سرشارست
یعنی که جهانی ز جنون سرشارست
در کار سیاست ای رفیقان اکنون
هر کله ی پوک از فسون سرشارست
*****
بوش است شغال و احمدی چون سگ زرد
در بین سگ و شغال مائیم به درد
درجنگ دو جانور منم چشم به راه
چونست طریق خلق در روز نبرد
*****
کردی تو اگر ز بوش ای دوست فرار
در خانه احمدی تو پا را مگذار
وز احمدی ار تو غرقه ای در نفرت
حاشا که شوی رفیق بوش خونخوار
*****
دو تیغه قیچی اند بر گردن خلق
هرچند یکی کلاه دارد آن دلق
در ظاهر کار جنگ کفر و اسلام
اما به نهان دریدن حلق ز خلق
*****
آن کز نمد جنگ کلاهی دوزد
یعنی که ز شوکران عسل اندوزد
هم ریشه خلق را نهد در تیزاب
هم ریش نه، بل سبیل خود را سوزد
*****
در خاک عراق نیم میلیون کشته
در میهن ما ز کشتگان صد پشته
در بین «دو جانی جهانی» ای دوست
چندین ملت به خاک و خون آغشته
*****
بردند ز سفره های مردم نان را
ناموس رجال و عصمت نسوان را
هشدار که خواهند به دندان بکشند
در آتش جنگ میهن بریان را
*****
آن آزادی که هدیه بوش بود
جان همگی یک کلکی توش بود
آن کس که به زیر علم سید علی
گردیده وطن پرست! با هوش!! بود
*****
هرچند ز چشم من و تو پنهانند
بر چار ره جهان قرمساقانند
آنان نه پی شکار خاتونانند
کاندر پی سرزمین ما ایرانند
*****
کیکی است وطن احمدی و بوش بر آن
آهیخته چشم و چنگ ودست و دندان
بادا که قیام خلق مشتی گردد
کوبنده بر این دو گند چاله دو دهان
*****
شوخی که نداریم وطن در خطر است
یعنی عقرب قرین قلب قمر است
این قلب تمام ماست افتاده به خاک
در بین دو تا جانور بی پدر است
*****
بنگر تو حدیث تیره خامی ما
کز بعد «شیافشاخ!» اسلامی ما
بشنو ز «بساتعلیشهنشیخ» که گفت!
گردیده جهانخوار زمان حامی ما
*****
در بهمن انقلاب کردند شیاف
اسلام عزیز را به ما تا حد ناف
کاماده شود زمینه ذبح وطن
با همت دو شخصیت کاف القاف
*****
دلخسته ام از هر آنچه قال است، و قیل
گور پدر محللان و تحلیل
هشدار که تا گور وطن حفر کنند
آن یک به کفش کلنگ باشد این بیل
*****
جمعی به خیال آن که ملت مرده ست
یا آنکه نمرده گر، چو یخ افسرده ست
زآنروست به جنگ گرزه مار و افعی
هر کس به خیال تحفه ای آورده ست
*****
از یاد وطن مرا خیالی مانده ست
از ماه تمام من هلالی مانده ست
این یاد هلال سان هم ار گم گردد
گو من چکنم؟مرا سئوالی مانده ست
*****
گر جنگ شود جدا زکفر و اسلام
بر ملت و بر اراده اش باد سلام
آنجا که بایستد من آنجا باشم
این است درین فتنه مرا راه و مرام
*****
خواهم که نباشم من و ایران باشد
یکپارچه باشد ارچه ویران باشد
ویرانی ایران سپری خواهد گشت
یکپارجه گر تمام ایران باشد
*****
شش سال گذشت و بیست بر آن افزون
کز رنج تو از جان و دلم ریزد خون
دورم زتو اما همه شبها تا صبح
می جویم و می گریمت اشک گلگون
*****
از عربده ی خدا و شاه و میهن
شه رفت و خدا نهان شد و ماند وطن
تا جای خدا و شاه خالی نبود
فریاد زنم: میهن میهن میهن
*****
با سید علی مرا سر و کاری نیست
با بوش مرا به مهر گفتاری نیست
من شاعرم و میهن من خانه من
در خانه بجز خلق مرا یاری نیست
*****
گر جمله خلق ما کفن پوش شود
آن به که اسیر نکبت بوش شود
وز حلقه ارتجاع به، حلقه مرگ
گر باید خلق حلقه در گوش شود
*****
ایران عزیز جاودان خواهی ماند
تا هست جهان تو در جهان خواهی ماند
خفتیم به خاک مرگ اما گفتیم
شادیم که زنده جاودان خواهی ماند




یازده نوامبر دو هزار و هفت میلادی

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

ده مکاشفه تاریک




















****
ده مکاشفه تاریک
اسماعیل وفا یغمایی

******

مکاشفه یکم: تو چه می دانی
تو چه می دانی، چه می دانی
خاتون خندان بیگانه
در این قطار تیزتک
در زیر آبهای این دریا
با دهان شکفته ات
چون گلی سرشار برف عطر آگین
و پستانهای شکفته ات
که زمان و هوا با آن به نهان عشق می ورزند
تو چه میدانی خاتون
و چه میپرسی که چرا چنین ناشکفته ام و پژمرده
و نمی دانی و نمی بینی
که هزار کشته با من همسفرند
چون سفر می کنم
از سرزمینی تا سرزمینی
مکاشفه دوم:کابوس و رؤیا


کابوس یا رؤیا
شب یگانه همیشه دو پاره است!
و تنها می بینم یک تن پرواز می کند
فرشته ای بالگشایان در این نیمه شب
و شیطانی بال گشایان در آنسوی شب.

کابوس یا رویا
شب یگانه همیشه دو پاره است.


مکاشفه سوم: خفقان میفروشند


خفقان همیشه تاریک نیست
خفقان همیشه بوی گه نمی دهد.

در بازار عطر فروشان می گذرم
با هزار خورشید بر آسمانش
و زیباترین فروشندگانی
که عطر می فروشند و خورشید
تا بوی گه را نشناسیم
و فراموش کنیم
که باز هم در سیاهترین شب راه می سپریم
در سیاهترین شبی در درون شب
شبی عطر آلود و خورشید پوش.


ودر میان آوار و آبادانی
ودر معبد مردگان
به مادرم که مرده بود گفتم:
بیزار از این همه تاریکی مادر
از این همه دروغ مادر
از این همه پلشتی خدا نشان
میخواهم بمیرم مادر
اما دعایم کن تا اندکی زنده بمانم
آنقدر که سرودی سرکنم
و این همه درد را
به صورت قدیسان تف ذکنم.

مکاشفه پنجم: و اندیشیدم

و اندیشیدم
که در زمره آدمیان این است زیباترین آدمیان
اما چون در راه دراز دهان گشود و سخن گفت
و آسمان و ایمان خویش رانمود
در جستجوی پالانی برآمدم
تا بر پشت اش راست کنم
و بتازانمش تا زیباترین طویله شهر.
مکاشفه ششم: چون از خدایت نام می بری


چون از خدایت نام می بری
بوی تاریکی در فضا میپیچد
بوی تکه سنگهای خونالود
بوی جسدهای پوسیده برادرانم و خواهرانم
بوی اشکهای مادرانم
بوی استخوانهای شکسته پدرانم
بوی پوسانیدن یک ملت و یک سرزمین.


از خدایت نام مبر
شاید نام انسان و کوچکترین پرنده این سرزمین
این سرزمین را از این همه عفونت بشوید
از این همه عفونت
که ارمغان خدای توست
و مزامیر آسمانش
و مفتیان و منادیانش.


مکاشفه هفتم: افعی کاشی پوش


و دانستم
آن افعی کاشی پوش که ترا برگزید و گزید
ترا نکشت
که در برابر آینه ی تاریک
چرخیدی و افتادی و برخاستی
با قلبی مسموم و مومن
ودر آینه نگریستی و دهان گشودی
شادمان از رویش دندانهای نیش خویش
آماده برای قلبهای دیگران
و در آرزوی آنزمان
که زمین سراسر منزلگاه افعیان شود
نیایش کنان
و رقصان در زیر آسمان


مکاشفه هشتم: دستهایم را شکسته بودند
دستهایم را شکسته بودند
و پس از شکستن بسته بودند
پیش از مردن اما
دهانم را قلمم کردم
و پیشانی امام شهر را کاغذ
و با تف آخرین شعرم را نوشتم
و تیغ فرودامد

.مکاشفه نهم: باد است بادباد است باد باد
آه کشتگان و مردگان میهن من
در این نیمه شب تلخ
بر لبه این دریای ناشناس تاریک
در اینسوی جهان.

عریان میشوم عریان عریان
و به صدای دنده های دردناکم گوش می کنم
که می گریند چون چنگی در گذر باد
و شعرهایم را می نویسم.

مکاشفه دهم: در زیر ماه تاریک


در زیرماه تاریک
در زیر ماه تاریک
در زیرماه تاریک
تاریکم
تاریک و خاموش
و در تاریکی و خاموشی می اندیشم
شاید،باید،تاریک نمانم و خاموش
پیش از آنکه دیگر باربانگ تکبیر برآورند
ودر پس دیوارها
گزمگان پولاد سر مذاب منجمد
به فرمان مفتی اعظم
در دهانم بشاشند
عظمت الله را
عظمت اسلام را
و عظمت مفتی اعظم را
و عظمت سکوت نابجا و دیرهنگام مرا و ترا.


در زیر ماه تاریک
در زیر ماه تاریک
هنوز،خاموشم و تاریک
و در تلخای تاریکی و خاموشی پر خفقان
می اندیشم
شاید، باید خاموش نمانم دیگر
پیش از آنکه بانگ تکبیر برآورند
و مومنان و مومنان! که همیشه فراوانند
چه در هیبت جلاد وچه هیئت قربانی
مساجد تازه تعمیر شده را بیانبارند
چون همیشه
غافل از آنچه در پس دیوارها می گذرد

.2007/11/10
مکاشفه چهارم: و به مادر مرده ام گفتم