
در سوگ کلیمیان و در سوگ مسلمانان!ا
اسماعیل وفا
در خوابیم
بربام بلند بومان بال بر بال می کوبند
وطلوع تاریکی رانوید می دهند
اینک طلوع ظلمت!
اینک خورشید خونمرده خفه شده
اینک صبح سیاه
در قصابخانه
ششصد هزار جسد بر قناره ها آویخته است
پیش از آنکه قصاب برگه تقاعدش را دریافت کند
وبنیاد خیریه اش را افتتاح کند
و پس از عمری دراز با طبل و شیپور وپرچم به خاک سپرده شود.
وما در هم آویخته ایم
کف بر لب وبرآهیخته دندان و بر بسته مشت
ودر پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
تمساح عظیم تاریک سیری ناپذیر با لبخندش
و هزاران دندانش
و ششصد هزار جسد هضم شده در بطن بی پایانش
اسماعیل وفا
در خوابیم
بربام بلند بومان بال بر بال می کوبند
وطلوع تاریکی رانوید می دهند
اینک طلوع ظلمت!
اینک خورشید خونمرده خفه شده
اینک صبح سیاه
در قصابخانه
ششصد هزار جسد بر قناره ها آویخته است
پیش از آنکه قصاب برگه تقاعدش را دریافت کند
وبنیاد خیریه اش را افتتاح کند
و پس از عمری دراز با طبل و شیپور وپرچم به خاک سپرده شود.
وما در هم آویخته ایم
کف بر لب وبرآهیخته دندان و بر بسته مشت
ودر پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
تمساح عظیم تاریک سیری ناپذیر با لبخندش
و هزاران دندانش
و ششصد هزار جسد هضم شده در بطن بی پایانش
در خوابیم
چنانکه مردگانمان در گورهاشان
و کودکانمان
و کودکان کودکانمان
در زیر دندانهای تمساح تاریک
که در پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
لبخند زنان و با هزارن دندان
شمعی می افروزم
در سوگ کلیمیان
و شمعی در سوگ مسلمانان
ودر خواب زمزمه می کنم
در خوابیم....ا
چنانکه مردگانمان در گورهاشان
و کودکانمان
و کودکان کودکانمان
در زیر دندانهای تمساح تاریک
که در پشت پنجره هامان به رضایت می گذرد
لبخند زنان و با هزارن دندان
شمعی می افروزم
در سوگ کلیمیان
و شمعی در سوگ مسلمانان
ودر خواب زمزمه می کنم
در خوابیم....ا
ششم ژانویه دو هزار ونه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر