چه ساده میگیریم کار شعر راچون ابزاری برای برکشیدن خویش و غرور و راه یافتن به کوره راهی، و چه دشوار است به قلمرو حقیقی شعر رسید، انجا که راستی و زیبائی و حقیقت و عشق و ترحم به شاعران خسته و غبار آلود و مجروح خوشامد میگویند

شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸

پروردگارا درب دوزخت را باز کن.اسماعیل وفا

پروردگارا درب دوزخت را باز کن
اسماعیل وفا

پروردگارا
پیش از این سروده بودم
دوزخ را باور ندارم
خالا از تو می خواهم
دوزخی بنا کنی.دوزخی شعله ور
و چند روزی دربش را بازکنی
زیرا یک ملت در خال انقلاب است
و برای سوزاندن جنازه های ملایانی که ملت را به گلوله می بندند
تنها آتش دوزخ تو کفایت می کند
و تنها تو ی توانی با عدالت زباله ها را بسوزانی
پروردگارا
چند روزی درب دوزخت را باز کن
که اگر لاشه های اینان بر زمین بماند
هم دنیا را به گند می کشد
و هم آخرت را
پروردگارا
چند روزی درب دوزخت را باز کن
و دوباره درب آنرا ببند
با هفت قفل آهنین بر آن
و کلیدهایش را
به اعماق دورترین کهکشان پرتاب کن

22 ژوئن 2009

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

مکاشفه. بمناسبت انتخابات 88 ایران

مكاشفه
اسماعیل وفا

درميان شعرهاي شاه نعمت الله ولي شاعر و عارف مشهور شعري هست با مطلع« قدرت كردگار مي بينم» كه بنا بر اعتقاد معتقدانش، در آن با مكاشفه اي صوفيانه اوضاع آينده را پيش بيني كرده است.از جمله در حوالي به اصطلاح انقلاب! در سال 57 جار و جنجالي راه افتاده بود كه حضرت درويش بزرگوارما، سقوط سلطنت و ظهور خميني را پيش بيني كرده است.
من چندان اهل شعر طنز نيستم ،ولي از آنجا كه اجداد ما گفته اند«اندكي شادي بايد» با مشاهده اوضاع اين روزها در ايران، و پیروزی معجزه آسای احمدی نزاد، مددي از ذوق شاه نعمت الله گرفته و مكاشفه اي كرده ام كه مي خوانيد، قسمت اول این مکاشفه جدید الولاده و قسمت دوم آن قدیمی است که هر دو باهم یکدیگر را تکمیل می کنند.
اسماعيل وفا
مکاشفه
به مناسبت فتح المبین آسید محمود و آسید علی
هفت اختر به كار مي ببينم
چرخش روزگار مي بينم
قدرت كردگار و مهر رسول
لطف هشت و چهار ميبينم
آسمان را چنان زمین عجبا
من بحال دوار میبینم
شش جهت را زهر جهت نگرم
بنده تاریک و تار میبینم
شتر و گاو و خرس و خوک و گراز
کژدم و مور و مار میبینم
کرگدنهای پشمدار و عجیب
پیل ماموت وار میبینم
ببر دندان گراز و همره آن
شیخ عمامه دار میبینم
جولان عبا و ریش و قبا
هرکران هر دیار میبینم
سیدعلی را سوار بر محمود
روی ملت سوار میبینم
موسوی را کنار اهل و عیال
دیده ها اشکبار میبینم
سبزعلی را کنار کروبی
خسته و دلفکار میبینم
هاشمی را به کار ارسال
چک و ارز و دلار میبینم
توی رخساره اپوزیسیون
حالت انتظار میبینم
دول غرب را به حالاتی
مضحک و خنده دار میبینم
میخ اسلام را به لطف خدا
محکم و استوار میبینم
شق و رق و بلند و سیخ و قطور
گوئیا من منار می بینم
داخل مملکت به هر شهری
باز زندان و دار میبینم
باز تعزیز و باز هم تقتیل
باز هم سنگسار میبینم
باز هم قطع پا و دست و دو چشم
باز هم سنگسار میبینم
گشت ارشاد را به هر برزن
بی عنان و مهار میبینم
سکه ظلم را چو سکه ی زر
سخت با اعتبار میبینم
اندکی دورتر ولی عجبا
نه نهان!، آشكار مي بينم!
در ميان فلك به وقت رصد
نجم دنباله دار ميبينم !
در سماوات من ملائك را
همه در انتظار مي بينم
آخدار را گره به پيشاني
پشت دو ربين به كار ميبينم
دست او روي تكمه‌ي تاريخ
بنده بس بيقرار ميبينم
ريش او سخت در هم است و سبيل
شق شده ، تابدار مي بينم
«زهره» را با «زحل» مقارن هم
باز روي مدار مي بينم
آسمان پر زرعد و برق و زمين
پر زگرد و غبار مي بينم
يك طرف قاه قاه و از يكسو
گريه‌ي زار زار مي بينم
آتش و دود و شعله، همره آن
گل و برگ و بهار مي بينم
تانك و توپ و تفتگ و خمپاره
عود و چنگ و سه تار ميبينم
ني و تنبور و تار ميشنوم
شرر تير بار مي بينم
نغمه‌ي دف بگوشم ايد ونيز
آتش انفجار مي بينم
عجبا !توي هر خياباني
مردمي بي شمار مي بينم
اقيانوسي از صدا و سرود
صد هزاران هزار مي بينم
مرگ بر شيخ ارتجاعي را
بر زبانها شعار مي بينم
متعجب «امام راحل»را
توي «دارالبوار» مي بينم
«احمدك» را كنار بابايش
به دوچشم آبشار مي بينم
بند تنبان پاسداران را
من به حال فرار مي بينم
همچو شيران وطن پرستان را
همه ظالم شكار مي بينم
بعد از ان مايه رنج، شكر خدا
همه را پايدار ميبينم
خلق را و دلاورانش را
بهر هم بيقرار مي بينم
غرقه در ماچ و بوسهاي عجيب
غرقه در افتخار مي بينم
ليك عمامه فقيهان را
عجبا !آبدار مي بينم
زير عمامه كله هاشان را
من به حال دوار ميبينم
گله هاي فراري آخوند
توي هر كوهسار مي بينم
خلق را با كمندي اندر كف
همچو رستم به كار ميبينم
رستم ار گور خر شكار نمود
اين به صيد حمار مي بينم
آن دو چيز نهان! ملا را
مرتعش لرزه دار مي بينم
هفت جاي عيان او را نيز
زرد و زرچوبه وار مي بينم
شيخ را بعد منبر از وحشت
بر فراز منار مي‌بينم
وز فراز منار يا عجبا!
روي شاخ چنار مي بينم
سيد علي را عصا زنان،تق تق
سخت زار و نزار مي بينم
آخر كار و بار او را چون
ـپدر تاجدار مي بينم
وضع اصحاب استحاله چنان
شيخ چرخشمدار مي بينم
سكه ي شيخ را چو سكه ي شاه
سخت بي اعتبار مي بينم
شيخ مردم سوار را تقدير
عاقبت چون حمار ميبينم
توي هر كوچه كودكان را من
روي ملا سوار ميبينم
خر لنگ كمينه چي ها را
مانده توي گدار مي بينم
آن بسيجي بينوا را نيز
توي يك غار تار مي بينم
ظلم ساقط شده ست و شيخ سقط
عدل را استوار مي بينم
خلق را در سراسر ايران
صاحب اين ديار مي بينم
تركمن كرد، ترك وفارس ،بلوچ
همه را كامگار ميبينم
دست در دست ،شاد و رقص كنان
همگي را برار مي بينم
نه دري بسته نه دلي غمگين
خلق را شاد خوار ميبينم
«ماچ مفت است» ميزند چاووش
توي بازار جار، ميبينم
شاد و خوش، سير و پر، رها آزاد
خلق را نو نوار مي بينم
پسران همچو سرو سبز و رشيد
همه را شادخوار مي بينم
دختران را رخان خوب و قشنگ
گل باغ بهار مي بينم
چه بدون حجاب يا با آن
قمر ده ـ چهار مي بينم
زين همه حسن در سراسر شهر
شاعران را به كار ميبينم
هي سرودند از تفنگ و فشنگ
حال در وصف يار مي بينم
زردي زعفران ز هر رخسار
رفته ،به به انار مي بينم!!
خوانچه هائي ز سيب و آلو وموز
هر كران بي شمار مي بينم
حاج بادام و پشمك و قطاب
پرتقال و خيار مي بينم
دود عود است و كندر و اسفند
كه بر آيد ز نار مي بينم
كوري چشم شيخ ،صدها ديگ
روي آتش به بار مي بينم
همه از مرغ و جوجه پر اما
شيخ را روزه دار مي بينم
مي خورد خلق، «نوش جانش باد!»
ملي است اين شعار، مي بينم
بعد عمري كه شيخ كوفت نمو
د«قدرت كردگار مي بينم»
مرغ در قاب و شيخ را از جوع
همچنان گرگ هار مي بينم
ليك اندر دماغ ملاها
همچو اشتر مهار مي بينم
برد آن چيز ناز را لولو!
سهم او زهر مار مي بينم
نوبت مردم است و آزادي
لطف پروردگار مي بينم
الغرض سر نوشت ايران
رابا بهي سازگار مي بينم

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

معرفت. اسماعیل وفا


معرفتاسماعیل وفا

آبی، آب ، آب
سراسر،آرمیده در دریا
مواج
وروان
و پویان
و می اندیشی،
جاودان!
جاودانه نیستی اما
که مخلوقی و مرکب و ویران شونده
چون گیاه و ستاره و کوه
وگاوی که بر دامنه کوهسار به چراست،
و چون آبهای جوانی نرمک نرمک فرو کشند
تا کتفها و کمرگاه و زانوان ساقها
خود را میبینی وسنگینی خود را حس میکنی
ودر آبهای خاکستری، خود را می نگری
سیمای خسته خود را پس از آنهمه قرنها
کتفهای خود را چون دو باروی ویران و خیس
به دور از گیسوان خیس پریان دریائی،
دستها و بازوان خود را
که آنهمه آبها و قرنها و افقها را در نوردید
از جزیره ای تا جزیره ای
از قاره ای تا قاره ای
از اقیانوسی تا اقیانوسی
و هماواز
با تندرها وپوشیده از پرتوهای ساطور گون ماه
و در خروش و فریاد
از خردی و تنگجائی بیکرانه ترین اقیانوسهای زمین
که بازوان جوانی ات
در عطش شکافتن امواج کهکشانها می سوخت
وآبها فرو کشیدند
در عجز از مقابله با ساعت دیواری قدیمی
که بر دیواره نامرئی افق و بر فراز موجها آویخته بود.


فرو می غلتی
فرو می غلتم چون نهنگی
خرد می شوم در زیر سنگینی خویش و بر میایم
وآبها فرا می آیند
فراتر و فراتروفراتر
تا آنجا که امواج محدود بر آبهای نامحدود آسمان سینه کشند
و مجالی فراهم آورند، شاید
از دلتای زمین، و این همه اشباح و آواهای ناهنجار
تادریائی بی پایان....
دوازده ژوئن دو هزار ونه

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا. در کارگه شیخ علی رفتم دوش

انتخابات
اسماعیل وفا
در کارگاه شیخ علی رفتم دوش
دیدم دو هزار کان دیدا به خروش
گفتند تمام، ما همه مختلفیم
لکن به ولی امر خود بسته دو گوش
****
ما لعبتک و شیخ علی لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
افتیم به امر او به صندوق،گهی
با ریش تراشیده،گهی ریش دراز
****
یکچند زهاشمی به فریاد شدیم
یک چند زخاتمی کمی شاد شدیم
یک دور ز احمدی بس آباد شدیم
بینیم ز موسوی که بر باد شدیم!1
***
تغییر کند رئیس جمهور ولی
بر جاست به تخت دین همی شیخ علی
ای دوست بدان از این سبب بیهوده ست
این بازی انتخاب جان مملی
****
تا شیخ بجاست بر سریر بیداد
تاملت ما نگردد از بند آزاد
این بازی بیهوده نباشد غیر از
آرایش تازه ی رخ استبداد

***
چار آینه گرد چهره ی شیخ علی
جمله چو غلام و شیخعلی همچو ولی
گه اینه اش هاشمی و خاتمی است

گه احمدی و میر حسین است، بلی!!

پنجم ماه ژوئن دو هزار و نه

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۸

تا ترا بنگرم. اسماعیل وفا


تا ترا بنگرم

اسماعیل وفا
بخش پنجم از منظومه منتشر شده بر اقیانوس سرد باد
پرتره کار اسماعیل وفا.می دو هزار و نه


قوي سپيد!
آواي خروشان تارها!
بارش ترانه ها!
بنفشه و سوسن وحشى!
حضور پرنده ى مهتاب!
پرسه ى قاصدك ها!
اعجاز شبنم!
كجائي تو؟.

تا ترا بنگرم
[با گرماى خونت
و سرشارى پيكر خفته ات ، چون جهانى تاريك]
با دستهايم نگريستن را آموختم،
و ترا گريستم با لبانم
[ سرشار ستاره هاي سوزان ].
به جستجوى توچشمانم را تا هر دشت پرواز داده ام،

***
صبح از تو لبا لب است
نيمروز‍‍‍] با خورشيد ديوانه ى عموديش]
غروب عظيم فراخ نفس
شب [با ستاره ها و طاقنما هاى تاريكش]
وساعتى پس از نيمه شب
كه زمان را متوقف ميكرديم
چون دو تندر خيس در هم مى سوختيم
كبوتران دود از پستانهاى تو و دستهاى من پرواز ميكردند
ودر زير ستاره ها شمع كوچك ما مى سوخت
غافل از رود عنان گسسته ى باد.

پيكره اى از هوا هستى تو
پيكره اى از خاطره و نمك
هفت خنجر اندوهى در قلب من
زنى كه در ميان ياغيان مشعل به دست مى رقصد.

تو ا ينك رفته اى
تو اينك با باران ها به دريا ها رفته اى
درتواينك شاخه هاى مرجان ها مى رويند
و ابرها از تو سرشارند.

برراه هايى كه تو گذشته اى ميگذرم
بر آنچه دست سوده اى دست مى سايم،
اشياء از تو لبريزند
دستگيره هاى درها
سنگفرش ها
طاقنما ها ، پله هاى خونسرد
ماه كه آنرا نگريسته اى
ستاره ى صبح
شيشه ى پنجره كه بر آن پيشانى تو سوده مي شد
ليوان ها
و باد سرد وزنده ى بى باز گشت،
اشياء از تو سخن ميگويند

در آتش ها و خارها
دربرجى متروك كه تمامى كبوترانش پرواز كرده اند
وقارى پيرى
كه در ميان پستانهاى ويرانت لبخند ميزند.

اشياء از تو سخن مى گويند
شمع هايى كه ميان گيسوانت بوى موم مى پراكنند
و مرگ غالب كه كلمات مرا له ميكند،
سنگ ها از تو سخن ميگويند
[سرشار ماليخوليا
وغلتان به اعماق دره هاى ديوانه]

با خاطره ات
قلبم را دوباره خواهم شست
و نطفه هاى زندگى
زني را بارور خواهد كرد
كه شعر من است
و تو خواهى زيست
در گيسوان پريشان تمام بادهاى زمينى
و ترانه هاى من.

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا یغمائی.تیره تر از تاریکی


تیره تر از تاریکی
اسماعیل وفا

تلخ است راه
تلختر از این شب که در آن راه میسپریم
که شب هنوزنه از درون شب
بل از میان استخوانهای ما میتراود
که رهروانیم و راهپویان
و از درون استخوانهای راهبانان و راهداران
تلخ است راه تلخ.


در میان دایره ای عظیم از مردگان
از هر جسد شعاع نوری بر میخیزد
تیره تر از تاریکی
تیره تر از تاریکی
تیره تر از تاریکی
تا در میان دایره در هم آمیزند و با غرشی مهیب فرا روند
تا در برابر ستون خونین عطیم سنگی میان دایره
زندگان زانو زنند
و پرده های نور پیرامون بت بزرگ آویخته شود،
در زیر آسمانی که فرزندان آدم
برزمین، گله وار قربانی میشوند
و ضجه های حوا
نه فرشته ای را بر زمین میکشاند
و نه خم بر ابروی ابراهیم می آورد.


باید هزار آذرخش
باید هزار آذرخش از پی هزار آذرخش
باید هزار آذرخش از پی هزار اذرخش از پی هزار آذرخش بر خیزد
از خاکستر اجساد سوخته بر صلیب نیاکان و پدران و مادران ما
و ما و فرزندان و فرزندان فرزندان ما
تا پرده های ضخیم نور بسوزد
و ظلمت دریده ی دیوانه ی لوند تقطیر شده را رؤیت کنی
با دامن شنگرف شهوتزده اش خیس خون قربانیان
***
تلخ است راه
تلختر از این شب که هنوز در آن راه میسپاریم
سر بر شانه هم
و غریبه با هم
بیست و چهارم می دو هزار و نه

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا. قصیده انتخابات

قصیده انتخابات
اسماعیل وفا
ای ولی فقی! والله! جون جملگی تالله
که «الکسیون» با دین، کار جن و بسم الله1
آن سگ است و این گربه،این غزال وآن چون ببر
این بود چو مرغابی،آن چو گرسنه روباه2
گر در آید این از در،آن دگر جهد بر بام
ور که آن شود پیدا، این زند به چاک راه
آن بود چو خاتونی چاق و چله، گرم و نرم
این بود چو ملائی،دور از شما، واه واه!!
قصه ی ولایت را، با اراده ی ملت
چون دهی به هم پیوند،میزند شتر قهقاه
در نظام ملائی، جان بنده! ملت چیست
غیر گله ی از بز، رهبری، چو چوپانشاه
اوست فاعل مطلق، لاجرم همه مفعول
گر چه عده ای با خواه! یا که عده ای نا خواه
کل فاعل مرفوع،نصب حصه ی مفعول 3
تا ابد بود امت ، عبد و رهبری مولاه!
خیر و شر امت را او کند همی تعیین
با اجازه شارع با هدایت آللاه!
از ریاست جمهور،تا چگونه با وافور
می توان حفاظت کرد، قدرت جماع و باه
از چگونه جیشیدن، تا طریق ریشیدن
تا سبیل خود را تو، تا کجا کنی کوتاه
از چگونه باید رفت در خلا به پای چپ
تا مگر نیفتی با، کله ناگهان در چاه
از چگونه باید شست بعد ریستن، مقعد
تا کند برویت باز جنت خدا درگاه
از حکایت تعزیز وز رعایت تقتیل
وینکه جان آدم هست ارزشش به قدر کاه
اینکه می توان خوابید با «زنان نه ساله»
اینکه می توان با «طفل»، لاس زد پس از ششماه4
اینکه می توان کشتن زیر سنگ زنها را
تا شود جدا از هم، دائما ره از بیراه
الغرض ولی آقا! کم بده به ما قاقا
شیره مال کن اما، دائما نه، بل گهگاه
خیز و چون غدیر خم،از درون خم برکش
رهبری برای ما،رنگ کرده و آگاه
گاه خاتمی خان را، گاه احمدی جان را
گر که موسوی آید، مرحبا و ماشالاه
آن بود چو این و این هست عینهو چون آن
در پذیرش فرمان از فقیه عالیجاه
لیک با چنین احوال گوش کن کلامی را
که شنیده ام جاریست عاشقانه در افواه
مادر وطن گویا حامله به توفانست
دانی آنکه خواهد زاد بچه را پس از نه ماه
«پور» یا که «دخت» ای شیخ! نام اوست «آزادی»
گرم و شرزه چون خورشید پاک و شسته چونان ماه
چهره اش چو رودابه قامتش چنان رستم
از خزر الی عمان بهر او ست تخت و گاه
من گمان کنم یا شیخ انتخاب ملت اوست
گر چه بر شود باری از فلان شیخان آه
22ماه می 2009
1بخاطر تنگی قافیه! از لغت الکسیون بجای انتخابات استفاده شد
2 کلمه گرسنه، باید هماهنگ با گردنه خوانده شود با ضم گ و سکون ر
3-قاعده ای نحوی که اگر اشتباه نکنم ک کل فاعل مرفوع و کل مفعول منصوب!
4طبق فتوای علما میشود با دختر نه ساله ازدواج کرد و حتی عقد دختر شیر خواره بدون دخول و به قصد حتی لذت بردن حلال است. رجوع شود به رساله علما

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸

معرفت.

  • معرفت
    اسماعیل وفا یغمایی
  • به مقصد خواهی رسید
  • حتی اگر توقف کنی
    اگر روی باز گردانی
    و به سوی آنجا که اغاز کرده بودی بشتابی
    راه در زیر گامهای تو خواهد چرخید
    و چون رودی از زمان و ماده و راز
    ترا به مقصد خواهد رساند
  • **
    نمی توانی توقف کنی
    ونمی توانی باز گردی
    نمی توانی پنهان شوی
    نمی توانی بگریزی
    مقصد در انتظار تونیست
    که او به سوی تو روانه است
    که او به سوی تو روانه است
    با سکوئی و بر ان ترازوئی و آینه ای
    و پرده ای که در پس آن هیچ پیدا نیست.

    خواهی ایستاد
    ومقصد در برابر توست
    با نفسهایش بر پوست خسته چهره تو
    غروری در کار نیست
    و نه غوغای مداحان و ملازمان
    ونه غریو قاریان و مؤانسان
    آسمان خاموش است چون همیشه
    در آینه خود را خواهی نگریست
    و پرده فرو می افتد و خود را خواهی دید
    خود را در برابر خویش
    با ترازوئی در دست
    و هزار چهره در پی هزار چهره در پی هزار چهره
    که از چهره ات می گذرند و گورها
    در سکوت و فریاد و اشک

    خود را داوری خواهی کرد
    و داوری خواهی شد
    و باد از راه خواهد رسید
    و باد از راه....
    چهاردهم ماه مه دو هزار و نه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا یغمائی. پیش از آزادی


پیش از آزادی
اسماعیل وفا
پیش از انکه فرود آید
چون شهابی
تا ظلمات را بسوزاند
وپیش از آنکه فراز آید
چون خورشیدی
تا جهانی را در نور شستشو دهد


پیش از انکه پرچمش را بر افرازد
و دولتش را بنا نهد
باید در ما فراز و فرود اید
تا بشوید و بسوزد
باید در ما طلوع کند
در تک تک ما،
که آزادی
نه کیسه زری است
که شهریاری میان گدایان
یا کیکی که مادری میان کودکان
یا کشکولی لبریز غذای شب مانده
که مرادی میان مریدان تقسیم کند


پیش از آزادی
باید آزاد شویم
باید آزاد شویم
باید آزاد شویم
از این همه زنجیر
از این همه زندان ودژ
از این همه دروغ و هراس
و جهل و خرافه و خفت و خفقان آذین شده
پیرامون سرها و چشمها و قلبهایمان


آه چه آسان سخن از آزادی می گوئیم
و بر خاک می کشیم در پی خویش
این همه زنجیر را
این همه خفت و هراس را
این همه زندان را
این همه زندانبان را،
چه یاوه سخن می گوئیم از آزادی.....
سوم مه دو هزار و نه

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا. خطابه متناقض و مغموم اول ماه مه

خطابه متناقض ومغموم ومه آلود ا ول ماه مه
اسماعیل وفا یغمایی

براى اين كه
برادران و خواهران مومن لبخندى بزنند
مى توان به راستى زمزمه كرد:
ريش انبوه «ماركس»
و سبيل محتشم «انگلس» چندان زيبا نبوده اند
كه اولى بوى«خردل» و دومى بوى« توتون» ميداده است!،
وهرچند در كشاكش انقلاب،و جابجائى طبقات
معمولا ! و تا حالا ودر خيلى از اوقات
به دلايل و با توجيهات انقلابى و توحيدى
پيشخوان قصابى تبديل به دادگاه شده است
ساطورها جبه قضاوت پوشيده اند
كاردها و قناره هاى قصابى رياست دادگاه را به عهده گرفته اند
وسرود خونين جهل آگين
و ذكرزهرآلود ميليونى«اعدام بايد گردد، اقدام بايد گردد»
ارزش جان آدمى را
از با دى كه از زير دمب خرگوشى گمنام و تنها
در صحرا ئى بى نام رها شود نازل تر كرده است،
و لاجرم پيكرهاى متهمان محاكمه نشده
چنانكه در پشت بام« مدرسه علوى»
تبديل به جوالهائى له شده از سرب شده است
[وما البته داشتيم چائى قند پهلويمان را مى خورديم
و از وزيدن نسيم آزادى!!
بر زيتونه هاى امام كيف مى كرديم]
به نظر من
«لنين» در تيرباران بچه هاى خردسال«آخرين تزار»
بيرحمى كرد،
واسكلتهاى خشكيده كشتگان و مردگان ديكتاتورى فربه«استالين»
بدون تعارف هنوز هم بعد از سالها،
چندين وچند تن وزن دارد،
وبراى اين كه
برادران و خواهران مومن بيشتر لبخندى بزنند
مى توان زمزمه ها را اين چنين ادامه داد:
كه به دليل تجمع مومنان صاحب صلاحيت و انقلابى!
«ماكسيم گوركى» هرگز عضو حزب كمونيست نشد،
و «مايا كوفسكى» به دليل وفور دستما ل
و الاغهاى سراپا هيكل! گوش، دچار استفراغ روحى شد
و تيرى بر قلب خود نشاند وفلنگ را بست و رفت،
و«سرگئى يسنين» رگش را زد
و به لطف حق تناقضاتش را حل كرد و با خودش به وحدت رسيد،
و بنا بر گفته رفقاى چينى من«چى يه» و« يائو يائو»
[مائوئيستهاى دو آتشه اسبق
و ضد مائوئيستهاى دو آتشه اكنون]
و شهادت عمه «يائو يائو»
كه زيبائى و تجربيات فراموش ناشدنى شگفتى داشته است!
«مائوتسه تونگ» رهبرى بدون شك
و در تمام زمينه هاى جسمى و روحى و غيره توانا وتاريخى،
ولى تمام هيكل، كيش و شخصيت بود
كه فكر مى كرد از «فلان نقطه خاص» آسمان افتاده است
و اين اواخرعمر
مشروعيت خود را ازتاريخ نمى دانسته
كه مشروعيت تاريخ
ويك ميليارد و اندى مردم چين را به خود مشروط كرده بود!.


براى اين كه
رفقاى چپ خوشحال بشوند
مى توان گفت:
بنا بر نص تورات
«يهوه» خرابكارى هاى توجيه ناپذير
و افتضاحات فراوانى مرتكب شده است،
ومثلا دختران فلكزده يهودرا
به دليل بستن خلخال كچل كرد
وجماعتى از يهوديان مادر مرده را
به جرم خوردن عد سى ونان و پياز!!
تبديل به ميمون و عنتر فرمود
تا ورجه ورجه كنند و باعث عبرت سايرين بشوند،
و به دسته ديگرى گفت دو دسته بشوند
و همديگر را تا مى توانند بكشند
تا رضايت ايشان و هيتلر جلب شود!
وپيامبر بزرگوارش«داوود نبى»،
همسر سردار سپاهش را تور زد
وسردار سپاهش را پى نخود سياه فرستاد تاكشته شود،
وپسر داوود نبى
چنانكه تورات مى گويد و« لوركا» سروده است
به خواهرش «تامار» تجاوز كرد
و«سليمان نبى» به دليل انباشت طلا
روى «اوناسيس» و «راكفلر» و «برلوسكونى» را سفيد كرد
و قاعدتا
[ اگرباور داشته باشيم
كه انباشت سرمايه زاده ى استثمار است
حتى اگر صاحبكار سليمان نبى باشد
و خانم بلقيس هم عيالش باشد
و قاليچه پرنده هم داشته باشد ]
پدر ملت را در آورده،
و آخرين پيامبر
در سن پنجاه و دو سه سالگى
ــ در سن كنونى راقم اين سطور!! ــ
با «عايشه» نه ساله ازدواج كرد
و بهانه به دست گمراهان داد
و باعث شد كه ما مسلمانان مظلوم آواره
هزار و چند صد سال بعد و با اين همه گرفتارى
[و هنگامى كه در چاد
مسلمين از گرسنگى تاپاله شتر مى خورند
و با شاش شتر سرشان را مى شورند
و از گرسنگى سلاخى مى شوند
و وضعشان از هزار سال قبل افتضاحتر است]
دائما مورد سئوال بيدينان و كافران آواره تر از خود قرار بگيريم!
و پاسخ بدهيم كه:
چرا نمى فهميد و شعور نداريد
پيغمبر وضعش با ما فرق مى كند!
و آيه هاى مربوط به دست و پا بريدن
وچهار تا زن گرفتن
وكتك زدن خانمها و...
از متشابهات است و نه محكمات!
هر چند كه به فرموده خود خدا
يك حرف از كلام خدا تا قيام قيامت تغيير پذير نيست
و اين مائيم كه بايدبعد از چهارده قرن
همت بكنيم و پيدا بكنيم هندوانه فروش را!.


براى اينكه باز هم برادران و خواهران مومن
به ريش و سبيل لنين و استالين لبخندى بزنند
مى توان به راستى زمزمه كرد:
حرفهاى« ميلوان جيلاس» و« مدود اف»
و« كاستلر»و«جورج ارول»
و« ريچارد رايت» و« سيلونه» و«آندره ژيد»
و «آندره مالرو» و«استفن كرين»و« سولژنيتسين»
و چند خروار معترض و بريده ديگر
از مزدوران بورژوازى!! واقعى است
وحضرت عباسى ديكتاتورى پرولتاريا
به رهبرى تكنوكراتهاى شكم گنده سبيلو
دست آخر پدر پرولتاريا را در آورد،
و وقتى كه يك كارگر
بخاطر دزديدن يك گونى آرد تيرباران مى شد
درسالن بزرگ بيت رهبرى!
هرشب چندين گونى آرد فرد اعلاى دو الكه
كه توسط خبازان خبره تبديل به كيكهاى خوشمزه شده بود
توسط رهبر و آقايان سبيل گنده و خانمهاى گردن كلفتشان
همراه با چند ده ليتر ودكاى ناب
به سلامتى بيضتين بى نظيرو بيضاىهميشه جنبان رهبرى
[كه ستاره هاى پنج پر سرخ بر آن سوسو مى زدند]
به سلامتى پرولتاريا
ومنجمله همان كارگر تيرباران شده
نوش جان و گواراى وجود حضرات مى شد،
ونيز انبارهاى باز شده پرونده هاى دوران استالين مى گويند
نيمه شب وقتى نسيم بر فراز كاخ تزارها
پرچم پرولتاريا را به رقص مى آورده
و ماه با شكوهى شاعرانه
بر فراز مجسمه هاى غول آساى حضرتش
ودر پشت پنجره هاى كرملين نور مى افشانده
تا سبيل كلفت رهبركبيرخطاناپذير
و فاتح بلاترديد جنگ قهرمانانه ضد فاشيستى را
با مهتاب آسمانى عطر اگين كند
و وقتى پيشوا و بيضتينش،
هرسه،معصومانه غرق خواب و آرامش بوده اند
و هر سه غرق در روياهاى گرم وگرد و رنگين،
در پشت ديوارهاى شكنجه گاههاى فرياد زده
كودن ترين اراذل لامذهب بيدين!!
شلاق بركف و كف آلوده در دفاع از حزب و ديكتاتورش
بر دفاتر شعر و رمان مى تيزيده اند
وبر سر و سبيل شاعران و نويسندگان مى شاشيده اند
وبازجويان هوشيارترين روشنفكرانى بوده اند،
كه سوسياليسم را بدون آزادى فهم نمى كرده اند،
و قبول نداشته اند
كه ماجراى چوپان آسمانى و گله گوسفند
با انواع تمهيدات انقلابى
تبديل به چوپان زمينى و باز هم گله هاى گوسفند و مكرر شود
و وقتى هم كه ديوار فرو ريخت
متاسفانه
نوه هاى شكنجه شدگان براى تن فروشى و يا عملگى
به آنسوى« ديوار» سرازير شدند
و هنوز هم سرازير مى شوند
تا در ازاى سى يورو و گاهى كمتر
دستها يا رانهاى خود را بفروشند.



براى اينكه
باز هم ! رفقاى چپ هم! بيشتر خوشحال بشوند
و از آنجا كه خداوند
از اگاهان امت
و منجمله از شاعران بزرگ و متوسط و كوچك
كه بدبختانه كمى آگاهى دارند، تعهد گرفته است
در مقابل پلشتى ها ساكت ننشينند
و به آنها قول داده كه آنها را به جهنم نخواهد برد
و آن آيه سوره شعرا را هم
بخاطر شيره مالى بر سر جناح محافظه كار نازل كرده
وخود خودش بدون اجازه مقدسين و مقدسات معترض
به شعرا و نويسندگان اجازه نامچه مخصوص داده است
و ان را با اثر انگشت خود ممهور كرده
كه از خودش، يعنى خدا نترسند
يعنى در حقيقت بترسند!
و حرفهاى حق را بزنند
و حرفهاى ناگفتنى را هم كمابيش و گاهى از اوقات
با رعايت مرز چپ و راست
و عدم سوء استفاده ملاها بزنند
حتى اگر به گوشه سبيل اسلام بر بخورد
مى توان گفت:
برغم گفته امام خمينى كه فرمود:
تمام بدبختى هاى اسلام از مسلمين است
مى توان عرض كرد:
شايد تمام بدبختى هاى مسلمين از اسلام است
واسلام پدر مسلمين را براستى در آورده است
زيرا حتى در رژيم غير اسلامى و طاغوتى «مرحوم طاغوت!!»
كه اين فقير
مثل خيلى هاى ديگر در زندانهايش به شلاق بسته شدم
تمام مخارج جشنهاى دو هزار و پانصد ساله
به اندازه دزدى هاى يكماهه رفسنجانى
و همه طلا آلات مشهدى فرح
به اندازه يكدهم جواهرات حاجيه خانم واعظ طبسى نبوده است،
و در جمهورىغير اسلامى غير شيعى شاه
[اگر چه آنمرحوم با استبداد سلطنتى خود
از پايه گذاران استبداد اسلامى بود]
نه دختران دانشجو صيغه رو بودند!
نه شش هفت ميليون بيكار وجود داشت!
نه سه چهار ميليون معتا د!
نه چهار صد هزار زن تنفروش!
نه دو ميليون مرده جنگى!
نه اين همه كرد و تركمن و بلوچ كشته شده!
نه صد و چند ده هزار تير باران شده!،
نه در شب اعدام به زنان تجاوز مى كردند!
نه خون كسى را مى كشيدند!
نه چشم كسى را در مى آوردند!
نه هفتاد در صد مردم زير خط فقربودند!
نه بريدن دست دزد رواج داشت!
نه سنگسار و اين همه دار!
نه سه چهار ميليون نفر آواره شدند!
نه اين همه آدم در تبعيد مردند!
نه زندانها بستر رودخانه چند صد هزار زندانى شد!
نه هر گوساله ريشدارى ادعاى رسالت داشت
و نه هزار كوفت و زهر مار ديگر
كه بيان آنها
باعث ملال خاطر خواننده خواهد شد.



بدين ترتيب
و بر اين روال
و با تائيدات قادر متعال
و خداوند ذوالجلال
مى بينيد كه چه دنياى مزخرفى داريم
كه اگر نخواهيم زير سبيلى بينديشيم
و يا ريش ملا و شيخى را دنباله رو بشويم،
عجالتا!! نه مى شود به ديوار ايمان تكيه داد
و سرى به شانه خدا گذاشت و كمى گريه كرد
و كمى خستگى در كرد و با خدا گپى زد و درد دلى كرد
وفنجانى چاى دم شده با آب كوثر نوشيد
و نه به سايه هاى روشن كفر پناه برد!
و با شيطان مطرود مادر مرده بهتان خورده خوش و بشى كرد
و سيگار خود را با آتش شاخهاى شعله ورش چاق كرد
و درد دلهاى او را گوش كرد

اما با اين همه
و به هر حال
[و باز هم با تائيدات قادر متعال
و خداوند ذوالجلال
و ادراك شاعرى«لا ترياليست» و «ما مذهب»
و شكسته احوال!
كه به حول و قوه الهى
عمرش دارد ميان مسجد و ميخانه و در تبعيد تمام مى شود
و متاسفانه هنوزهم فكر مى كند كه با تمام اين افتضاحات
ديكتاتورى خوب وجود ندارد
شرارت شرارت را توجيه نمى كند
و دجاليت دجاليت را
و حقه بازى پدر سوختگى را
و دروغ دروغ را
وهدف وسيله را
و وسيله همه چيز را!
وبايد براى تعويض وضع دنيا با شيوه هاى آدم وار كوشيد،]
اگر آلودگى هوا بشريت را خفه نكند
و طبيعت نميرد
و سوراخ ازن بيشتر از اين سوراخ تر نشود
و يخهاى قطبى آب و خرسهاى قطبى بى خانمان نشوند
و دچار مصيبت پناهندگى نشوند تا دائم بازيچه اين و آن بشوند
و شترسنگها و فيلصخره هاى آ سمانى د خل زمين را نياورند
و بلاهت و گنده دماغى كسانى كه افسار جهان را در دست دارند
دنيا را بيش از اين به گند نكشد
و بمبهاى سرمايه
قلب زمين را چون چشمان كودكان عراقى نتركاند
و حادثه چرنوبيل تكرار نشود
و دجال سوار بر الاغش نشود
و امام زمان ظهور نكند
و اسرافيل بوق پايان جهان را نزند
وباران ببارد و علفها سبز شوند و بزها آنها را بچرند
وغلغل چشمه ها و زردى گندمزارها سخاوت خدا را سرود بخوانند
و اسبها شيهه بكشند و گربه ها ميو ميو كنند
و گنجشكها جيك جيك كنند
و كلاغها صابون را از لب حوض بدزدند
وبرلوسكونى ثروت خانوادگى اش رادر دوران حكومتش
از سه و نيم ميليارد يورو
به سيزده و نيم ميليارد يورو افزايش دهد
و با زهم بلبل بر شاخ گل بتواند بخواند
و بيل كلينتون بتواند درهنگام ملاقات با ياسر عرفات
براى ساختن يك خاطره و يك عشقبازى كم نظير
او را قال بگذارد و در اتاق كنارى با مونيكا خلوت كند
و در اين كشاكش عرفات مظلومانه چائى اش را بخورد
و خورشيد خود را در رودخانه ها تماشا كند
و ماه در اقيانوسها،
و هر روز در اثر كمبود آب اشاميدنى24000 نفر بميرند
ولى ما شيعيان داغدار
فقط بخاطر تشنگى شهداى كربلا سينه بزنيم،
و...بدينمنوال كارگران روز به روز لاغرتر
و سرمايه داران چاق و چله تر شوند
ودر كنار اينها شاعران دل و دماغ داشته باشند
گاهى يواشكى در حكومتهاى انقلابى! شعر بورژوائى بگويند
يعنى گاهى از زيبائى گيس و گوش و دماغ زنها چيز بنويسند
تا آژانهاى آهنى بيايند و دستگيرشان كنند
و زنها براى آزادى آنها
در مقابل كلانترى محله تظاهرات كنند،
اگر تمام اين چيزهاى مضحك و يا غم انگيز


اگر همه ى اينها
و هزاران چيز مثل اينها اتفاق نيفتد و اتفاق بيفتد
و زمين و طبيعت و انسان بر جا بمانند
آن وقت باور كنيد اى دوستان اسبق و سابق و لاحق و كنونى
و اى كسانى كه هى بمن ميل مى زنيد
كه سر بسر خدا نگذارم
و براى من و خدا تكليف تعين مى كنيد!
و اى تمام كسانى كه مى خواهيد بدانيد
و خرك خودتان را از باتلاق جهل مركب برهانيد
واسب خرد از گنبد گردون بجهانيد،
كه نه خداوند متعال و قادر ذوالجلال
كه در عظمتش شكى نيست
نه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر
كه بدون شك تمامشان بر حق اند
نه دوازده امام و چهارده معصوم
كه مخلص تمامشان هستيم
نه امام زمان كه بر منكرانش لعنت
نه شيوا ، نه ميترا،
نه حضرت ملك طاووس و نه جناب بها الله
نه بلغوريات صد من يك غاز
ــ تاريخى ـ اجتماعى – سياسى داعيه داران مذاهب
كه خودشان هم مثل من و شما
درست و حسابى معناى آنها را نمى فهمند!
[و گاهى يك چيزهائى مى گويند كه ما خوشمان بيايد
و ماهم تائيد مى كنيم كه ايشان بدشان نيايد]
نه سوسياليزم ورشكسته ديروز
و يا سوسياليزم ريغو وخسته رسمى وشرعى و دولتى امروز
بل سوسياليزم شاداب فردا[ شايد فردائى دور]
[با مهربانى لبخندش
با شانه هاى پهناور و نيرومندش
و كلافهاى عضلات پولادگون مواجش]
از افقى كاملا انسانى و تجربه شده
از افقى كه تمام كاردهاى بيرحم سرمايه
تا دسته به استخوانها نشسته و ديگر نمى تواند جلوتر برود
از افق خاكسترها و غبارهاى ما
از افق سينه ها و انديشه هاى فراخ و پر وسعت
از افق زيبائى دستها كه به ايده ها شكل مى دهند
از افق انسان انديشه ورز تا همين الان
از افقى كه شعور و دانش و شرف
مستعضعفين كور و كچل مشنگ را تبديل به زحمتكشان كرده است
و آنان را به صلاحيتى نوين آراسته است
اندك اندك و بناچار و لاجرم
چون خورشيدى پاك و حياتبخش طلوع خواهد كرد
وپيام زيبا و انسانى نخستين روز ماه مه طنين انداز خواهد شد
پيامى نه تنها براى بلندگوهاى احزاب كارگران
بل براى
ناقوسها
مناره ها!
كرناها
و زنگها
پيامى كه سرودى مشترك خواهد بود
و سرودى كه فرزندان مسيح ومحمد و موسى و بودا
آن را همصدا و همشانه بافرزندان ماركس خواهند خواند
و مومنان نيز چون كافران!
گرماى زندگى بخش آن را احساس خواهند كرد.

( يكروز مانده به اول ماه مه )2006

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

راز عشق. اسماعیل وفا. ترجمه به آلمانی. ملیحه رهبری

Das Geheimnis der Liebe
Über sich herauswachsen heißt Liebe.
Zerstören der Mauern,
sich Ausbreiten
und
sich erdenfern erhöhen.
Liebe ist
die Wissenschaft der Geheimnisse:
sich von der Tradition lossagen,
sich ins Universum hinein begeben,
Stein, Stern und Menschen verstehen
und denjenigen, der sich nicht geschlagen
gibt.
Liebe heißt, sich nicht fürchten, tapfer sein,
die Trommel schlagen
und das schäumende Meer.
Mach die Augen auf,
Der Kummer ist verschwunden.
Die Heiterkeit ist gekommen.
Tod hat sich in das Gewand des Lebens gehüllt,
und die Welt singt.
Mach die Augen auf!

راز عشق
عشق از خود فراشدنست،
ویرانی حصارهاست
گسترده شدن
و
ارتفاع یافتن.

عشق
دانش رازهاست
میراث خویشتن را رها کردن
شناسنامه ی جهان را به وام گرفتن
درک سنگ و ستاره و انسان
وآنکه می جنگد،
عشق نترسیدن و شجاعت هاست
ضربات دف
و دریای کف آلود.

نگاه کن!
اندوه رفت و شادی آمد
مرگ جامه ی زندگی پوشید
و جهان آواز می خواند،
نگاه کن.

اسماعیل وفا. قصیده. غرش آزادی



غرش آزادي
اسماعیل وفا یغمائی
ني نسيم اين بانگ توفان! بانگ توفانست اين!
اين كه بر ره اين چنين غران و كوبانست اين
گوش داريدش! ببينيدش! كه از ره ميرسد
آي توفان! آي توفان گل افشا نست اين
صدهزاران مشت دارد، هر يكي البرز كوه
با هزاران پاي رودآسا خروشانست اين
هرچه ظلمت تيره تر، او ميدرخشد خيره تر
همچنان فراهورائي فروزانست اين
گر خدائي ميتواند بود باري،اين خداست!
خصم شيخان، ـ سمبل امروز شيطانست ـ اين
پاي تا سر جمله بينائي است چونان كهكشان
جنگل خورشيدها و ماه تابانست اين
مي سرايد، مي نوازد، مي رسد از شش جهت
وه كه او خنياگر هركوي و ميدانست اين
آي نوميدان بي باور ! خدا را يك نگاه!
در نگاه هركسي، پيدا و پنهان است اين
با تمام رنجها و با تمام راهها
بر سر عهد ازل بر عهد و پيمانست اين
مي وزد از گورهاي كشتگان ظلم و جور
اشك چشم مادران خون شهيدانست اين
در سياهي هاي شبهاي خيابانهاي شرم
انتظارخواهران ما، به تهرانست اين اين
روي بسترهائي از نان و نياز و جبر ودرد
رعشه هاي مرگبار صدهزارانست اين
انتظار صد هزاران كودك ويران شده
در شب تاريك بي پايان ويرانست اين
انتظار ملتي بي نان و بي آزادي است
نعره‌ي آزادي است اين غرش نان است اين
مي رسد تا بشكند تا بر درد تا بگسلد
دشمن ويرانگر زنجير و زندانست اين
دشمن انديشه هاي كهنه و گنديده است
دشمن دين ني،كه خصم دين فروشانست اين
مي رسد تا بر كشد تا برنهد بر خشت، خشت
بارگاه مردمان را سقف و ايوان است اين
از زمين زاده ست اين نز آسمان ـ اي آسمان! ـ
زاده اندر كارگاه رنج انسانست اين
او نمي ميرد كه ميجوشد زمعناي حيات
تن ندارد او كه سر تا پا همه جا نست اين
هر كه را كشتند در او بار ديگر زاده شد
گر مسيحي هست هان عيساي دورانست اين
ما اگر مرديم يا مانديم هرگز نيست غم
او بماند او كه جان و روح ايران است اين

دو غزل به یاد دکتر کاظم رجوی. اسماعیل وفا یغمایی

ما را طریق دامن توفان دریدنست
اسماعیل وفا یغمائی
به یاد دکتر کاظم رجوی
ما را طريق دامن توفان دريدنست
راه از ميان سيل خروشان بريدنست
در شعله هاي خويش به قلب شب سياه
چون آفتاب ، وحشي و سوزان دميدنست
بر قله هاي عزم گل وحشي اميد
از شاخه هاي صاعقه سرخ چيدنست
مائيم آن سپيده كه ما را غروب نيست
ور هست تا سپيده ديگر رسيدنست
« مي در قدح كنيد رفيقان و گل به جيب
رسم عزاي ما نه گريبان دريدنست »


بیت آخر از وحشی بافقی است
*******
چون بوی گل اگر چه که بر باد میرویم
اسماعیل وفا یغمائی
به یاد دکتر کاظم رجوی
چون بوي گل اگر چه كه بر باد ميرويم
با قلب داغديدة خود شاد ميرويم
بر ما حرام كرد چو اين چرخ بي ستون
شيريني حيات . چو فرهاد ميرويم
زين رنج بيكرانه همين گنج بيكران
ما را بس اي رقيب كه آزاد ميرويم
امروز شرط نيست زمان ميكند عيان
بر باد تا كدام ز بنياد ميرويم
در خون شكسته ايم يكايك هزار شكر
زآنرو كه سر بلند چو فرياد ميرويم
انده به دل مدار «وفا» چون در اين طريق
با مرگ هم به منزل ميعاد ميرويم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

صید توفان. اسماعیل وفا.

















************************


صید توفان
اسماعیل وفا یغمائی
به بیداریست این نه در خوابها
نهان است کشتی به گردابها
خروشنده توفان تاریک تلخ
جبالی بر آورده از آبها
به هر آبکوهی روان موجها
چنان صخره هائی به قیرابها
ز هر صخره ی تار صد پتک کور
به کوبش چنان پتک ضرابها
بغرند چونان سگان رعدها
بر افلاک در ژرف دولابها
کلاف درخشان صد آذرخش
به رخشش چوساطور قصابها
چراغی نه پیدا مگر او که نیست
نشانی ز خورشید و مهتابها
که خورشید گم گشت ومه غرق شد
در امواج مجنون سیلابها
به کشتی درون،مردمانی به هم
زمردان، زنان، شیخ ها شاب ها
ز توفان به توفان سفر کردگان
زمحرابها تا به محرابها
فرو بسته بر خویش هر باب را
مگر باب الابواب نوابها
به سودای ساحل نبسته دوچشم
فرو شسته از چشمها خوابها
بیفکنده در صید توفان به بحر
کران تا کران تور و قلابها
کنون جنگ توفان و کشتی ببین
تو در قاب دریا نه در قابها
ا«وفا» چیست تقدیر؟، در برج دور
خموشند و ساکن! سطرلابها
بیست و یکم آوریل دو هزار و نه

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

خوش می دخشد اذرخش. اسماعیل وفا یغمائی


خوش می درخشد آذرخش
اسماعیل وفا


خوش می درخشد، آذرخش
در هرای پرغوغای بی پروای رعدها
میان جان ما،میان چشمان ما
میان آرمان ما و ایمان ما
و میان آغاز ما و پایان ما
هنگام که باران بر گورهامان می بارد
و ما هنوز خاموشیم


چه بسیار چه بسیار چه بسیار
تاختیم وساختیم و افروختیم و سوختیم
و هنوز نیز می سوزیم
اگر چه در خاکستر نیمگرم خویش
و می نگریم از پش پرده های اشک
که خوش می درخشد آذرخش
و دریغا رفیقا
که ندیده ای و دیده ام
که آغازش در خون و وهم و خیال پا سفت کرده است
و پایانش در خرافه و محال
و درنیمراه آغاز و پایانش
مائیم که سوخته ایم و می سوزیم
و مائیم که مرده ایم و میمیریم
و مائیم که خاکستر شده ایم و خاکستر می شویم
و مائیم که بر گورهای خویش گریسته ایم و می گرییم
خوش می درخشد آذرخش
و بادا آذرخشی دیگر
و تندری
که ترانه ای دیگر سر کند
خوش می درخشد آذرخش
بیست آوریل دوهزار و نه

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

اسماعیل وفا یغمایی. عاشقانه در ماهور


عاشقانه(در ماهور)ا
اسماعیل وفا یغمائی
زشت من! زيباى من! كابوس من ،رؤياى من
ديشب و ديروز و امروز من و فرداى من
از تو خاموشم، ــ اگر سر در گريبان همچو بيدــ
از تو فرياد من و بانگ من و غوغاى من
اختر من، ماه من، خورشيد من، در اين شبان
تا به كى، در جستجويت چشم شب پيماى من
زورق من، موج من،رقص فرود و اوج من
ساحل پيدا و پنهان من ودرياى من
بوسه گاه من به شبهاى وصال و در فراق
تا سحربيدار تو چشمان خونپالاى من
وه چه شيرينى تو در تلخى!، كه «شيرين» گر چه تلخ
شهد «فرهاد»ست و «مجنون» تو، اى «ليلا»ى من
نيست ماوائى مرا، كاندر جهان آواره ام
با زكن گيسو ! كه باشد آخرين ماواى من
كاش در گرماى آغوش تو گردد پيكرم ــ
سرد، تا گم در تو گردد واپسين گرماى من
كاش در چشمان تو، چشمان خود بر هم نهم
تا كه در چشم تو باشد بعد مردن جاى من
سوخت در سوداى توهم سود و هم سرمايه ام
سود من اينك تو!، اى سرمايه ى سوداى من!
كفر من، ايمان من،هم جسم من هم جان من
دانش من، جهل من! ، نادان من، داناى من
نقص من،اكمال من، هم بند من هم بال من
راه من، بيراه من ،هم خستگى هم پاى من
خشكسال من توئى، مردم دگر از تشنگى!
هم توئى رود من و هم ابر باران زاى من
چون خمارم از تو خيزد، مستى من هم زتوست
باده من، رطل من ، خم من و ميناى من
سالها بگذشته، بيرحمانه بر رخسار تو
دوستت دارم هنوز اى پير و اى برناى من
وه !چنين پير و چنين زيبا خدايا! كيست كيست؟
آنكه او باشد مثال ماه مهر آساى من
تو نه يك عشقى، كه يك مجموعه عشقى اى نگار!
مادر من،دختر من! همسر و همتاى من
نيست جز نامت نوائى گر بر آيد دمبدم
از لب من، از دل من، از نى و از ناى من
مسجد و ميخانه ى من،اى خدا ـ شيطان من
اوج بى پروائى وهم باعث پرواى من
چيست دين تو؟ كه جويم در تو رسم كفر و دين
مسلم وزرتشتى و نصرانى و ترساى من
نى كليمى ، نى مسيحى ، نى مسلمانم كه اوست
هم «محمد» هم «مسيح» وهم بود « موسا»ى من
يا على! رفتيم ما از خانقاهت، عفو كن
بعد از اين من عبد و او جاى تو شد مولاى من
تا ترا بشناختم، راز نهان بشكافتم
هم «اهورا»ى منى اينك تو هم «مزدا»ى من
آه معشوق من اى «ايران»! بياويز از« وفا»ا
اين غزل را همچو گل بر گردن، اى زيباى من
از مجموعه منتشر شده نیایش نهانی مرتدان

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۸

ترانه تلخ خاموش تبعیدی// اسماعیل وفا یغمائی

  1. ترانه تلخ خاموش تبعیدی
    اسماعیل وفا
    راست می گوئی دشمن!ا
    نه بعد از سی سال
    که حتی، بعد از سیصد سال
    از اینسوی مرزها!ا
    در اینسوی مرزها
    قرار نیست که ما انقلاب بکنیم
    که ما نمی توانیم انقلاب بکنیم
    قرار نیست که ما سرنگونت سازیم
    که ما نمی توانیم سرنگونت سازیم
    راست می گوئی دشمن
    ولی فراموش نکن دشمن!ا
    که فراموش نکرده ایم ما
    نه درخم هیچ خیابانی
    نه درگذر هیچ کوچه ای
    نه درهنگام غذا خوردن
    نه وقتی که حتی در خوابیم
    که فراموش نکرده ایم هرگز
    که ما قطره ای از آن دریائیم
    و بخشی از آن میلیونهامردمیم
    که در پیرامون تو می گذرند
    که در پیرامون تو رنج می کشند
    که در پیرامون تو نفس می کشند
    که در پیرامون تو گرسنه اند
    که در پیرامون تو زخمی اند
  2. که در پیرامون تو خشمگینند
    که قرار است
    برخیزن
    د
    و مطمئن باش که این مردم بر خواهند خواست
    و قرار است در خیابانها بغرند
    و در خیابانها خواهند غرید
    و قرار است که انقلاب کنند
    . وانقلاب خواهند کرد
    و قرار است که سرنگونت سازند
    و سر نگونت خواهند کرد
    و قرار است که فرو گیرند و خردت کنند
    و فرو می گیرند و خردت می کند
    و قرار است به آتشت کشند
    و به آتشت می کشند
    و قرار است بر خاکسترت بشاشند
    و بر خاکسترت خواهند شاشید
    و قرار است بعد از شاشیدن میهنشان را بسازند
    و میهنشان را خواهند ساخت
    راست می گوئی دشمن
    ولی فراموش نکن
  3. که فراموش نکرده ایم
    که فراموش نکرده ایم
    که فراموش نکرده ایم
    حتی یک لحظه در این سی سال
    حتی یک لحظه در این سی سال
    حتی یک لحظه در این سی سال
    که قطره ای ازآن دریائیم اگر چه دور از آن دریا
    و بخشی از آن مردمیم اگر چه دور از ان میهن
    که در پیرامون تو می گذرند
    که در پیرامون تو رنج می کشند
    که در پیرامون تو......ا
    چهارده آوریل دو هزار و نه

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۷

از بازار کهنه فروشان عصائی خریده ام//اسماعیل وفا یغمایی

از بازار کهنه فروشان عصائی خریده ام
اسماعیل وفایغمایی
بیست ساله ام هنوز در جان
با تن پنجاه و شش ساله ام
که شاید شصت ساله بشود و فراتر
و شاید نه.
از بازار کهنه فروشان
عصائی خریده ام و بر دیوار اویخته ام که شاید
گرمای دستان کسانی را می شناسد
که در کورستانها سرد شده اند و غبار
عصائی که باید مرا یاری دهد
برای چند قدم بیشتر از این راه
از این راه دراز سرودها و صاعقه ها سر افراختنها
از این راه دراز خون و خیانت و خنجر
از این راه دراز ستم و سفاهت
و تلخیها وتاریکی ها
عصائی که باید مرا یاری دهد
برای چند قدم بیشتر سرودن
برای چند قدم بیشتر بودن و سرودن
بودن برای دیگران و سرودن برای دیگران
که شاعران را کاری جز این نبوده است
که شاعران را کاری جز این نیست
که شاعران را کاری جز این نخواهد بود
اگر سرودهاشان چون پرچم میهن آشنای همگان باشد
یا تنها بادها زمزمه های تنهائی شان را بشناسند
حتی اگر عابران به حیرت بنگرند
مردی یا زنی سالخورده و بی زمان را
بیست ساله ای شصت ساله
یا سی ساله ای صد ساله را
عصا زنان در دورترین نقطه از سرزمین خویش
با زمزمه ای ناشناس بر لب
با لبخندی که تمام امیدهای حقیقی در آن می رقصند
با شانه هائی که بر آن گلهای ایرانی روئیده اند
و پرندگان ایرانی میخوانند
بیست و ششم فوریه دو هزار و نه

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

تمثیل مرد بقال و انتخابات اینده در جمهوری ولایت فقیه. اسماعیل وفا


تمثيل حكيم اصفهانىماجراى مرد بقال و حكايت انتخابات ملايان

حكيمى مرا گفت در اصفهان
كه بادا روانش قرين جنان
كه در رى يكى مرد بقال بود
كه فرخنده ايام و خوشحال بود
يكى ويترين اش بد اندر د كان
كه ناديده مانند آن را جهان
به طول و به پهنا بزرگ و سترگ
درخشان و براق چون چشم گرگ!
به هر صبح آن را ابا پارچه
نمودى تميز از سرش تا به ته
بماليدى آن را به دستان تر
غبارش زدودى چنان شير نر
مشهور شدن ويترين و آمدن گزمگان وزدن عكسهاى بزرگان در ويترين مرد بقال
چنان گشت مشهور اين ويترين
كه هرگز تو از آن مپرس و مبين
از اين رو به هر روز يك پاسبان
بيامد ورا صبحدم در دكان
به دستش بسى عكس و بس پوستر
زدولتمداران با كر و فر
يكى روز تصويرى از سيد على
به حيوان و انسان فقيه و ولى
فقيهى عظيم و عديم المثا ل
به شرق و به غرب و جنوب و شما ل
عفيف و نظيف و لطيف و عريف
طريف و شريف وظريف و حريف
به روز دگر پوستر هاشمى
كريمى گرانمايه و مردمى!
امين و ثمين و سمين و وزين
زبس خاكى از عاشقان زمين!!
ز كروبى و سبزعلى خان گرد
به كار سياست در آورد و برد
زمردان عرف و زمردان شرع
بسى پوستر قد آن هشت زرع
ــبدادى به بقال با عقل و دين
كه آن را زند در پس ويترين
چو بقال بودى بسى هوشمند
از اين كار هرگز نگشتى نژند
به انواع تف يا كه چسب و سريش
بزد پوسترهاى اصحاب ريش
ــبه آن ويترين تا شوند آشنا
خلائق به سيماى اين اوليا!!


دگرگون شدن اوضاع و حمله گزمگان به ويترين مرد بقال
چنين چند ماهى بشد پى سپر
برآمد زبعد بسى شب سحر
چنين روزها گشت چونشب بسى
در آن ويترين عكس هر ناكسى
كه يكروز ناگه بسى گزمه ه
ازراه زمين و ز راه هوا
بسى خشمناك و بسى خشمگين
لگد زن چو قاطر به آن و به اين
درانيده چشمان خونريز و سرخ
نه خونريز بل وحشى و هيز و سرخ
ــبه يك پوستر از جمله ى پوستران
ز تصوير انواع مابهتران


وحشت بقال و توضيحات رئيس گزمگان
بلرزيد بقال با ترس و بيم
هراسان از آن ديوهاى رجيم
دو چشمان پر وحشنش منتظر
شده تار و تور و سياه و كدر
ز حيرت شده هر دو تا گرد گرد
زبانش دعا خوان لبانش به ورد
كه ناگاه فرمانده گزمه ها
بزد نعره اى همچنان اژدها:ــ
كه اى بى پدر مرد بى عقل و دين
چه باشد بگو روى اين ويترين
ندانى مگر حضرت رهبرى
شده خشمگين زين پدر يكورى
ندانى كه اين شخص مغضوب شد
زدندش چنانى كه معيوب شد
نمودند اندر نشينش نشا
شياف نشادر كه زد نعره ها
بر اين ويترين اين قرمساق كيست
مر اين ماجرا را بگو تا كه چيست؟


گيج شدن مرد بقال و جواب او به گزمگان
بلرزيد بقال وحشت زده
از اين عر و تيز و از اين عربده
بلرزيد و ترسيد و از ترس و لرز
بشد باز از او همه كوك و درز
نظر كرد بر جمله تصويرها
بر آن راهبرها بر آن پيرها
ندانست مقصود آن گزمه چيست
قرمساق اصلى در اين جمع كيست
در آخر به حيرت بپرسيد مرد
ابا دست لرزان و با روى زردــ
برادر!! فداى سر و ريش تو
گلاب است بى شك همى جيش تو
كدامين از اين جمع منظور توست
كه نابودى و سوگ او سور توست
كدامين قرمساق از اين گروه
در افكنده اينك تر ا در ستوه
بگو تا كه تصوير او بر كنم
مر آن را به درب توالت زنم


عبرت گرفتن از اين حكايت
كنون اى خردمند دانا و هوش
كه كردى تو تمثيل بقال گوش
نه بقال و چقال مقصود ماست
كه تمثيل اين ماجرا سود ماست
بدان مرد بقال مائيم و خلق
مر اين پوسترها ز اصحاب دلق
چه آن و چه اين و چه اين و چه آن
دو سر قاف باشند اين خونيان
همه خلق خواران پتياره اند
به پاچه ــ نه تنها ــ همى پاره اند
مده راه بر اين پليدان دون
دو سر كاف و قافان زشت و زبون
كه اين انتخابات كشك است و دوغ
تمامش ز بالا و پائين دروغ
شنو پندى از مصلح اردبيل
حوالت نما راى را دسته بيل

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

چون کسی به سفر میرود. اسماعیل وفا


چون کسی به سفر میرود
اسماعیل وفا



چون کسی به سفر میرود
چون کلید در قفل می چرخد ودر بسته میشود
پرده ها میگریند و پنجره ها بغض میکنند
صندلی ها گردا گرد میز نگران بر جای می مانند
و ظرفهای اشپزخانه و کاردها و چنگالها
و ان بالاتر حوله های اویخته بر دیوار

چون کسی به سفر میرود
سکوت دیوارها لبریز سئوال می شود
نور غمگین پریده رنگ بر فرش قدیمی می تپد
و هوا عطر تن به سفر رفته را
می بوید و فراموش می کند

هیچکس نمی داند. هیچکس
حتی مردگان
که بسیار مسافران باز نیامده
به کجا سفر کرده اند
و سایه هاشان در کجا محو شده است
هیچکس نمی داند هیچکس
تنها زمان جاودان می داند
زمان جاودان که چون شهریاری بیکران
در همه جا ایستاده است
با پلکهای بسته و بیدارش


چون کسی به سفر میرود....

دوازدهم فوریه 2007

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷

انقلاب. اسماعیل وفا.بمناسبت تحول موسوم به انقلاب 22بهمن


کتابها انقلاب را دروغ می گویند

اسماعیل وفا یغمائی
بخش هشتم از مجموعه شعر منتشر شده :بر اقیانوس سرد باد



سفر هشتم

دريغا غروب ستارگان و جنگل
و راه
كه از آن كوه جوانه زد.


دردوردست افق
سيماى روستايى ـ زنى غمگين، آشكارنيست
و پدرم كه نخل ها را ميكاود
و من كه در سايه ى ايوان قديمى زاده خواهم شد،
من اين بار درد زادن را خود تجربه خواهم كرد،
ميان شكست و دوباره زاده شدن
تنها انجماد ميخندد.


ميخواهم دوباره اندوه را تفسير كنم
به عشق ديگر نخواهم انديشيد
تلاش من تفسير پارچه قديمى اندوه است.
تلاش من دوباره از خويش بر آمدن است
و اميد،
با جوانه هايي كه از بن استخوان هايم بايد بردمد
آيا خواهد دميد؟
و يا همچنان در ساق هايم برف خواهد باريد.


من از گورها باز گشته ام
از گورستان هاى تفته
تو از دشت هاى خونين باز گشتى
و تنها فرصتى اندك تا باد با قى ست
و عشق بالهاى بلند هجران را خواهد گشود.


لبريز قلب مى ايستم
لبريز چشم
و هواى خرد شده ى دردناك
گرداگر من مى چرخد،
در ميان سنگ آسياى دو عشق
[عليه يكديگر]
ميان شكست و دوباره زاده شدن
تنها انجماد مى خندد.

***
نيمه شب گلوله ها رؤيا هاى مرا دريدند
مسلسلى غريد
كودكان گريستند
وزنان با كتف هاى خونين
از پلك هاى من گذشتند،
خيس خون از رؤياى خود جهيدم
مسلسل هاى رؤيا شليك ميكردند
كودكان رؤيا ميگريستند
وزنان رؤيا ميگذشتند،
تا واقعيت اما فقط چند قدم فاصله بود
و من امروز در بيدارى كودكانى را در آغوش مى كشم
كه درخواب، مادران گمشد ه شان را مى جويند.
و من هنوز خواب هاى خود را باور ندارم.
به اعماق برويم!.


كتاب ها انقلاب را نفهميده اند
كتاب ها انقلاب را دروغ ميگويند
انقلاب
عبور از دهليز ها ست
و لبخند سرد ديوارهاى مرده.
انقلاب در سايه دارها نوشتن است
در سايه دارها خوابيدن
در سايه دارها عشق ورزيدن
در سايه دارها زاييدن
و درخود به امنيت دست يافتن
در آن لحظه كه خنده دشمن در قلبت مي تركد.


انقلاب
بستن پلك هاست در لحظه اى كه ميخواهى ببينى
و باز نگهداشتن شان
در لحظه اىكه ميخواهى چشم هايت را ببندى
انقلاب نا نوشته ماندن برخى قصه ها
نا سرودن بسيارى شعرها
و پوسيدن نت ها در گلوى سازهاى خاموش است
انقلاب فراموش كردن گرههاست
گريستن در پشت پلك ها
و خنديدن با تما م صورت
انقلاب تنها بوى باروت نمى دهد
انقلاب درنگ سكوت است


انقلاب
باران سرب مذاب است دركوچه هاى مايوس
خنده خنجرهاست
درتاريكي هاى ياس
جام برجام كوفتن است
در ميخانه هاى بي عصب
و رؤياى هول آور مردانى است
كه عشق را فراموش كرده
و دردهان خود باروت پاشيده اند.


انقلاب
مچاله كردن روزهاست
در سطل زباله غربت.
انقلاب هرلحظه در انتظار مرگ بودن
و سالها زنده ماندن است
انقلاب آرزوى سالها زيستن
ودر دم مردن است


انقلاب عبور از هزار بن بست
پيرشدن در آينه هاى هزار فرودگاه
گيج شدن در كتابخانه اى بمباران شده
و كاشتن برخى بذرهاست كه نمى رويد،
كتابها انقلاب را نفهميده اند! كتابها انقلاب را دروغ مى گويند!...

انقلاب گذشتن از هزار رود خشك است.
انقلاب سفر معرفت ها ست
سفر بر اقيانوس سرد باد
عبورتا عريانى جهان
به جستجوي بهشت ، دوزخ را تجربه كردن
و گذر تا زمستان و باغ ها خاكستر
آنجا كه جهان سراسر شرمگين عريانى خويش است
و نگاه تو
حجاب از افق هاى بى شكوه فرو مى نهد،


انقلاب
نوشيدن جام شوكران يقين
و وفا دار ماندن با زمين
و رجعتى ديگر به سوى جهاني ديگر است.


انقلاب پدريست كه دخترش را ميفروشد
ودخترى كه بكارتش را،
انقلاب روسپى شدن در سرزمين بيگانه
و پناه جستن در آغوش روسپيان
در بن بست هاى فلسفى! است
انقلاب استحاله انسان است به پولاد
خاموشى ويولون ها
تبديل ترانه ها به مارش هاى خشمگين
و برخاستن جرقه باروت از دندان هاست
انقلاب انفجار نفرت در پايان سفر معرفت هاست
سفر از رؤيا تا هذيان
سفر از هذيان تا واقعيت
و باور واقعيت ها.


انقلاب
آواز خواندن برسفينه هاست
بردرياى خون داغ
و در محاصره نهنگاني كه ــ
ــ از گوشت گرم قلب آدمى تغذيه مى كنند
انقلاب با اجنبى خود به سفر رفتنو اجنبى خود را كشتن
انقلاب به زمين افتا دن و برخاستن است
در موج لعنت و اشك
انقلاب
پيوستن به بيابان هاست در پايان خيابان ها
.و سلام به مردان غبار آلود و تانك هاى عبوس
در پايان شعرهاى «لوركا»و «حافظ»،(14)


انقلاب ايمان به يك جبر مقدس
مختار بودن به انتخاب تنها راه!!
و معيار را دربيرون خود جستن است ،
انقلاب اتكاء به جذر و مد اقيانوس
و ستون هاي خورشيد است



انقلاب درك واقعيت هاست
هنگام كه زنبورها
در مقابل چشمانت
از مغز چريك تغذيه ميكنند(15)
و عسل ها طعم باروت و خون ميدهند


انقلاب عشق ورزيدن به حقيقتى است
كه باورداشتن است بهايى تلخ را مى طلبد
و انكارش انجماد است و خاكستر
انقلاب تنها بوى باروت نمي دهد!

***
مرگ پرنده را ديده بود م در باد
مرگ شكوفه را بردرخت
و مرگ آواز را برلبان خويش
هنگام كه انسان ها در دهان مرگ نهان مى شدند
مهيب ترين اما
حس مرگ سرزميني بود كه دوست ميدارمش
و فرياد درد آلود ميهنى،
كه استخوان هايش را استخراج
و خونش را روانه بازار ها ميكردند.


كار از انسان گذشته است
با من بگوئيد اما
چه كسى سربريدن شهرى را ديد
يا سوختن رودى را
با من بگوئيد
چه كسى شنيد گريه ى جنگل را در آخرين شب بودن
يا بوى خون كوهى مقتول را بوئيد
من با چشمان خويش ديدم كه شهر ها را سربريدند
و خون خيابانها و كوچه ها و ميدانها
برخون خيابان ها و كوچه و ميدانها
فروريخت
من مرگ پنجره هاي روشن را ديدم
و سكوت كوبه هاى غبارآلود درها را نگريستم
من سوختن رود را نظاره كردم
و بوئيدم خون كوه را
و سوگ آواز جنگل بزرگ را شنيدم
در درخشش تبرها و دندان ها
در ميهنى كه تيغ برگيسوان زنان و زمين اش
به يكسان نهاده اند.


با خود مي انديشم :
ايران
بي جنگل هايت
من آيا مفهوم جنگل را فراموش نخواهم كرد
و بي رودهاى تو آيا مفهوم آب را از خاطر نخواهم برد
و بي مردان زيبا و زنان دلاورت
عشق و دلاورى را ناشناس نخواهم يافت؟.


آه
ميهنم
ميهنم
ميهنم
پيش از آنكه در زهدان مادرم پديد آيم
دررود و كوه و جنگل تو پنهان بوده ام
در برف هاى راز آلود ماه و گيسوان باران هايت
از اين رو آه مادرم
با هردرخت كه برخاك افتاد
واژه اى در ذهن من كشته شد
و با هر جويبار سوخته
رگي از من سوخت
و مي انديشم با خويش
بدينسان شاعرى بى واژه نخواهم ماند
تهى چون خلئى در فضاى مبهوت
و يا گلبرگ نورى خشكيده.


ميخواستم به مرگ بيانديشم و عشق
درسوگ تو اما
به روح سبز جنگلى شهيد انديشيدم
وپولادى در مشت
در اعماق دره هايى كه هر واژه صخره اي ست
و هركلام كوهسارى
.